تبليغاتX
به وبلاگ هیئت مکتب المهدی(روحی فداه) خوش آمديد.آرزوي سربلندي و سلامتي داریم برايتان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

شب های جمعه ساعت 21آدرس:تهران-چهارراه نظام آباد- خیابان سبلان شمالی-کوچه انقلاب حسینیه مکتب المهدی روحی فداه هیئت مکتب المهدی روحی فداه

ولایت فقیه

تحصيلات مقدماتى

كتاب: زندگينامه مقام معظم رهبرى، ص 15

گردآورى و تدوين: مؤسسه فرهنگى قدر ولايت

آقا سيد على، از چهار سالگى آموزش قرآن را در مكتب‏خانه آغاز و در هفت‏سالگى راهى دبستان شدند و پس از پايان تحصيلات دوران ابتدايى، دوره سه ساله سيكل اول دبيرستان را پشت‏سر گذاشتند.آقا، خاطرات خود را از دوران مكتب و مدرسه چنين بيان مى‏فرمايند:

بايد بگويم اولين مركز درسى كه من رفتم، مدرسه نبود، مكتب بود - در سنين قبل از مدرسه - شايد چهار سال يا پنج‏سالم بود كه من و برادر بزرگتر از من را - كه از من، سه سال و نيم بزرگ بودند - با هم در مكتب دخترانه گذاشتند، يعنى مكتبى كه معلمش زن بود و بيشتر دختر بودند، چند نفر پسر هم بودند.البته من خيلى كوچك بودم.

تجربه‏اى كه از آن وقت مى‏توانم به ياد بياورم، اين است كه بچه را در آن سنين چهار، پنج‏سالگى، اصلا نبايد به مدرسه و مكتب و اينها گذاشت، براى اين كه هيچ فايده‏اى ندارد.من به نظرم مى‏رسد كه از آن دوره‏ى مكتب قبل از مدرسه، هيچ استفاده‏ى علمى و درسى نكردم.گذاشته بودند كه ما قرآن ياد بگيريم - طبعا - چون در مكتبها معمولا قرآن درس مى‏دادند.آن وقت در مدرسه‏ها قرآن معمول نبود.درس نمى‏دادند.

بد نيست‏بدانيد كه من متولد 1318 هستم.اين دورانى كه مى‏گويم، سالهاى 1323، 1324، آن سالهاست - اوايل مكتب رفتن ما - بنابر اين يك دوره آن است، كه اولين روز مكتب اول را يادم نيست.پس از مدتى - يكى، دو ماه - كه در آن مكتب بوديم، ما را از آن مكتب برداشتند و در مكتبى گذاشتند كه مردانه بود، يعنى معلمش مرد مسنى بود.شايد شما در اين داستانهاى قديمى، «ملا مكتبى‏» خوانده باشيد، درست همان ملا مكتبى تصوير شده در داستانها و در قصه‏هاى قديمى، ما پيش او درس مى‏خوانديم.

من كوچكترين فرد آن مكتب بودم - شايد آن وقت، حدود پنج‏سالم بود - و چون هم خيلى كوچك بودم، هم سيد و پسر عالم بودم، اين آقاى «ملا مكتبى‏» ، صبحها من را كنار دست‏خودش مى‏نشاند و پول كمى، مثلا اسكناس پنج قرانى - آن وقتها اسكناس پنج ريالى بود.اسكناس يك تومانى و دو تومانى، شما نديده‏ايد - يا دو تومانى از جيب خود بيرون

مى‏آورد، به من مى‏داد و مى‏گفت: تو اينها را به قرآن بمال كه بركت پيدا كند! بيچاره دلش را خوش مى‏كرد به اين كه به اين ترتيب - مثلا - پولش بركت پيدا كند، چون درآمدى نداشتند.

روز اولى كه ما را به آن مدرسه بردند، من يادم است كه از نظر من روز بسيار تيره، تاريك، بد و ناخوشايند بود! پدرم، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاق بزرگى كرد كه به نظر من - آن وقت - خيلى بود.البته شايد آن موقع به قدر نصف اين اتاق، يا مقدارى بيشتر از نصف اين اتاق (1) بود، اما به چشم كودكى آن روز من، جاى خيلى بزرگى مى‏آمد.و چون پنجره‏هايش شيشه نداشت و از اين كاغذهاى مومى داشت، تاريك و بد بود.مدتى هم آن جا بوديم.

ليكن روز اول كه ما را به دبستان بردند، روز خوبى بود، روز شلوغى بود.بچه‏ها بازى مى‏كردند، ما هم بازى مى‏كرديم.اتاق ما كلاس بسيار بزرگى بود - باز به چشم آن وقت كودكى

من - وعده‏ى بچه‏هاى كلاس اول، زياد بود.حالا كه فكر مى‏كنم، شايد سى نفر، چهل نفر، بچه‏هاى كلاس اول بوديم و روز پرشور و پرشوقى بود و خاطره‏ى بدى از آن روز ندارم.

البته چشم من ضعيف بود، هيچ كس هم نمى‏دانست، خودم هم نمى‏دانستم، فقط مى‏فهميدم كه چيزهايى را درست نمى‏بينم. بعدها چندين سال گذشت و من خودم فهميدم كه چشمهايم ضعيف است، پدر و مادرم فهميدند و برايم عينك تهيه كردند.آن وقت، وقتى كه من عينكى شدم، گمان مى‏كنم حدود سيزده سالم بود، ليكن در اين دوره‏ى اول مدرسه و اينها اين نقص كار من بود.قيافه‏ى معلم را از دور نمى‏ديدم.تخته‏ى سياه را كه روى آن مى‏نوشتند، اصلا نمى‏ديدم، و اين مشكلات زيادى را در كار تحصيل من به وجود مى‏آورد.

حالا خوشبختانه بچه‏ها در كودكى، فورا شناسايى مى‏شوند و اگر چشمشان ضعيف است، برايشان عينك مى‏گيرند و رسيدگى مى‏كنند.آن وقت اصلا اين چيزها در مدرسه‏اى معمول نبود.

البته اين مدرسه‏ى ما يك مدرسه‏ى به اصطلاح غير دولتى بود، بعلاوه مدرسه‏ى دينى بود كه

معلمين و مديرانش از افراد بسيار متدين انتخاب شده بودند، و با برنامه‏هاى اندكى دينى‏تر از معمول مدارس آن روز، اداره مى‏شد، چون آن مدرسه‏ها اصلا برنامه‏ى دينى درستى نداشت و كسى توجهى و اعتنايى به آن نمى‏كرد.

در مورد معلمين اول ما، بله يادم است كه مدير دبستان ما آقاى «تدين‏» بود، تا چند سال پيش زنده بود.من در زمان رياست جمهوريم ارتباطات زيادى با او داشتم.مشهد كه مى‏رفتم، ديدن ما مى‏آمد.پيرمرد شده بود و با هم تماس داشتيم.يك معلم ديگر داشتيم كه اسمش آقاى روحانى بود، الان يادم است، نمى‏دانم كجاست.عده‏اى از معلمين را يادم است، بله، تا كلاس ششم - دوره‏ى

دبستان - خيلى از معلمين را دورادور مى‏شناختم.البته متاسفانه الان هيچ كدام را نمى‏دانم كجا هستند.اصلا زنده‏اند، نيستند و چه مى‏كنند، ليكن بعد از دوره‏ى مدرسه هم با بعضى از آنها ارتباط و آشنايى داشتم. (2)

مقام معظم رهبرى در مورد علاقه خود به درسهاى مختلف در دوران دبستان مى‏فرمايند:

دورانهاى كلاس اول و دوم و سوم را كه اصلا يادم نيست، الان هيچ نمى‏توانم قضاوتى بكنم كه به چه درسهايى علاقه داشتم، ليكن در اواخر دوره‏ى دبستان - يعنى كلاس پنجم و ششم - به رياضى و جغرافيا علاقه داشتم، خيلى به تاريخ علاقه داشتم، به هندسه هم - بخصوص - علاقه داشتم.البته در درسهاى دينى هم خيلى خوب بودم، قرآن را با صداى بلند مى‏خواندم - قرآن خوان مدرسه بودم. - يك كتاب دينى را آن وقت‏به ما درس مى‏دادند - به نام تعليمات دينى - براى آن وقتها كتاب خيلى خوبى بود، من تكه‏هايى از آن كتاب را - فصل، فصل بود - حفظ مى‏كردم.

در همان دوره‏ى آخر دبستان - يعنى كلاس پنجم و ششم - تا منبر آقاى فلسفى را از راديو پخش مى‏كردند كه ما از راديو شنيده بوديم، من تقليد منبر او را - در بچگى - مى‏كردم.به همان سبك، آن بخشهاى كتاب دينى را با صداى بلندى و خيلى شمرده، شت‏سر هم مى‏خواندم.معلمم و پدر و مادرم خيلى خوششان مى‏آمد، من را تشويق مى‏كردند.بله، اين درسهايى بود كه آن وقت دوست مى‏داشتم. (3)

آقا سيد على به موازات طى درسهاى كلاسيك، به تحصيلات طلبگى در مدرسه «نواب‏» پرداختند و در كنار تحصيل در مدرسه و حوزه، به ورزش و بازيهاى متداول دوران خود مى‏پرداختند:

در مورد بازى كردن پرسيدند؟ بله، بازى هم مى‏كرديم.منتها در كوچه بازى مى‏كرديم، در خانه جاى بازى نداشتيم و بازيهاى آن وقت‏بچه‏ها فرق مى‏كرد.يك مقدار هم بازيهاى ورزشى بود، مثل واليبال و فوتبال و اينها كه بازى مى‏كرديم.من آن موقع در كوچه، با بچه‏ها واليبال بازى مى‏كردم، خيلى هم واليبال را دوست مى‏داشتم.الان هم اگر گاهى بخواهيم ورزش دسته‏جمعى بكنيم - البته با بچه‏هاى خودم - به واليبال رو مى‏آوريم كه ورزش خيلى خوبى است.

بازيهاى غير ورزشى آن وقت، «گرگم به هوا» و بازيهايى بود كه در آنها خيلى معنا و مفهومى نبود، يعنى اگر فرض كنى كه بعضى از بازيها ممكن است‏براى بچه‏ها آموزنده باشد و انسان با تفكر، آنها را انتخاب كند، اين بازيهايى كه الان در ذهن من هست، واقعا اين خصوصيت را نداشت، ولى بازى و سرگرمى بود.

چيزى كه حتما مى‏دانم براى شما جالب است، اين است كه من همان وقت، معمم بودم، يعنى در بين سنين ده و سيزده سالگى - كه ايشان سؤال كردند - من عمامه سرم بود و قبا تنم بود! قبل از آن هم همين طور، از اوايلى كه به مدرسه رفتم، با قبا رفتم، منتها تابستانها با سربرهنه مى‏رفتم، زمستان كه مى‏شد، مادرم عمامه به سرم مى‏پيچيد.مادرم خودش دختر روحانى بود و برادران روحانى هم داشت، عمامه پيچيدن را خوب بلد بود.سر ماها عمامه مى‏پيچيد و به مدرسه مى‏رفتيم.البته اسباب زحمت‏بود كه جلوى بچه‏ها، يكى با قباى بلند و لباس جور ديگر باشد.طبعا مقدارى حالت انگشت‏نمايى و اينها بود، اما ما با بازى و رفاقت و شيطنت و اين طور چيزها جبران مى‏كرديم، نمى‏گذاشتيم كه در اين زمينه‏ها خيلى سخت‏بگذرد.

به هرحال، بازى در كوچه بود.البته خاطراتى هم در اين زمينه دارم كه الان اگر مناسب شد، ممكن است در خلال صحبت‏بگويم. بازى ما بيشتر در كوچه بود، در خانه كمتر به بازى مى‏رسيديم‏» . (4)

آقا سيد على در دوران نوجوانى نيز به ورزش ادامه دادند، اما بهترين تفريح خود را در آن زمان، حضور در جمع طلبه‏ها و مباحث علمى و دوستانه با آنها مى‏دانستند.

«ماها متاسفانه سرگرميهاى خيلى كمى داشتيم، اين طور سرگرميها آن وقت نبود، البته پارك بود، ولى كم و خيلى محدود، مثلا در مشهد فقط يك پارك در داخل شهر بود و محيطهايش، محيطهاى خيلى بدى بود.ماها هم خانواده‏هايى بوديم كه پدر و مادرها مقيد بودند، اصلا نمى‏توانستيم برويم.براى امثال من در دوره‏ى جوانى، امكان اين كه بتوانند از اين مراكز عمومى تفريحى استفاده كنند، وجود نداشت، به خاطر اينكه اين مراكز، مراكز خوبى نبود،

غالبا مراكز آلوده‏اى بود.

دستگاههاى آن روز هم مقدارى سعى داشتند كه مراكز عمومى را آلوده‏ى به شهوات و فساد بكنند، اين كار، تعمدا و طبعا با برنامه‏ريزى انجام مى‏شد.آن وقتها اين را حدس مى‏زديم، بعدها كه قراين و اطلاعات بيشترى پيدا كرديم، معلوم شد كه واقعا همين طور بوده است، يعنى با برنامه‏ريزى، محيطهاى عمومى را فاسد مى‏كردند! لذا ماها نمى‏توانستيم برويم.بنابر اين تفريحهاى آن وقت ماها از اين قبيل نبود.

تفريح من در محيط طلبگى خودم در دوران جوانى، حضور در جمع طلبه‏ها بود.به مدرسه‏ى خودمان - مدرسه‏اى داشتيم، مدرسه‏ى نواب - مى‏رفتيم، جو طلبه‏ها براى ما جو شيرينى بود.طلبه‏ها دور هم جمع مى‏شدند، صحبت و گفتگو و تبادل اطلاعات مى‏كردند و حرف

مى‏زدند.محيط مدرسه براى خود طلبه‏ها مثل يك باشگاه محسوب مى‏شد، در وقت‏بى‏كارى آن‏جا دورهم جمع مى‏شدند.علاوه بر اين، در مشهد، مسجد گوهرشاد هم مجمع خيلى خوبى بود.آن‏جا هم افراد متدين، طلاب، روحانيون و علما مى‏آمدند، مى‏نشستند و با هم بحث علمى مى‏كردند، بعضى هم صحبتهاى دوستانه مى‏كردند.تفريحهاى ما اينها بود.

البته من از آن وقت، ورزش مى‏كردم، الان هم ورزش مى‏كنم.متاسفانه مى‏بينم جوانهاى ما در ورزش، سستى مى‏كنند، كه اين خيلى خطاست.آن وقت ما كوه مى‏رفتيم، پياده‏رويهاى طولانى مى‏كرديم.من با دوستان خودم، چند بار از كوههاى اطراف مشهد، همين طور كوه به كوه، روستا به روستا، چند شبانه روز حركت كرديم و راه رفتيم.از اين گونه ورزشها داشتيم.البته اينها تفريحهاى سرگرم كننده‏اى بود كه خارج از محيط شهر محسوب مى‏شد.

حالا در تهران، اين دامنه‏ى زيباى البرز و ارتفاعات به اين قشنگى و خوب هست، من خودم هفته‏اى چند بار به اين ارتفاعات مى‏روم. متاسفانه مى‏بينم نسبت‏به جمعيت تهران، كسانى كه آن

جا مى‏آيند و از اين محيط بسيار خوب و پاك استفاده مى‏كنند، خيلى كم است! تاسف مى‏خورم كه چرا جوانهاى ما از اين محيط طبيعى و زيبا استفاده نمى‏كنند! اگر آن وقت در مشهد ما يك چنين كوههاى نزديكى وجود داشت - چون ما آن وقت در مشهد، كوههاى به اين خوبى و به اين نزديكى نداشتيم - ماها بيشتر هم استفاده مى‏كرديم. (5)

پى‏نوشت‏ها:

1- اتاق محل گفت و شنود رهبرى با جوانان.

2- گفت و شنود رهبر معظم انقلاب با گروهى از نوجوانان و جوانان 14/11/76.

3- پيشين.

4- پيشين.

5- پيشين

 هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 20:25 موضوع ولایت فقیه | لینک ثابت


سخن برتر

1

از نامه‏هاى امام عليه السلام‏به اهل كوفه هنگام حركت از مدينه به سوى بصره[1]

از بنده خدا امير مؤمنان علي عليه السلام به اهل كوفه،گروه ياران شرافتمند،و بلند پايگان عرب! [2]

اما بعد:من از جريان‏«عثمان‏»آنچنان شما را آگاهى دهم كه شنيدن‏آن همچون ديدن باشد. مردم به او عيب گرفتند و طعنه زدند،و من يكى ازمهاجران بودم كه بيشتر براى رضايتش(در راه خدا)مى‏كوشيدم و كمترسرزنشش مى‏نمودم،ولى‏«طلحه‏»و«زبير»آسانترين فشارى كه بر او وارد مى‏كردند همانند تند راندن شتر بود و خواندنهاى ناراحت كننده،(كه هرچه زودتر خسته شود)و از ناحيه‏«عايشه‏»نيز(عثمان)ناگهانى مورد غضب‏قرار گرفت.

عده‏اى به تنگ آمدند و او را كشتند،و مردم بدون اكراه و اجبار بلكه بااختيار و با رغبت،با من بيعت نمودند.

آگاه باشيد!سراى هجرت(مدينه)،اهل خويش را بيرون رانده و آنهاهم از آن فاصله گرفته‏اند، مدينه همچون ديگى در حال غليان است،و فتنه‏به پا خاسته.

بسوى اميرو فرمانده خود بشتابيد و به جهاد دشمنان خويش مبادرت‏ورزيد،بخواست‏خداوند بزرگ.

توضيحها

[1]«محمد بن اسحاق‏»-متوفاى سال 151 از عمويش‏«عبد الرحمن‏بن يسار»نقل ميكند: هنگاميكه على عليه السلام بسوى‏«بصره‏»براى نبرد با«طلحه‏»و«زبير»حركت كرد،از«ربذه‏»اين نامه را وسيله‏«محمد بن جعفر بن ابيطالب‏و«محمد بن ابى بكر»براى اهل كوفه فرستاد.

«ابن قتيبه‏»در كتاب‏«الامامة و السياسة‏»جلد 1 صفحه‏67 با كمى اختلاف‏و شيخ‏«مفيد»در كتاب‏«الجمل‏»صفحه 131 و شيخ‏«طوسى‏»در كتاب‏«امالى‏»جلد 2 صفحه‏359 و«زمخشرى‏»قسمتى از آنرا در جزء چهارم‏«ربيع الابرار»«باب العداوة و البغضاء»نقل كرده‏اند.

بايد توجه داشت‏«شيخ مفيد»معتقد است،اين نامه وسيله‏«امام حسن‏»و«عمار ياسر»براى اهل كوفه فرستاده شده است.(مصادر نهج البلاغه جلد 2 ص 194)

[2]طبق آنچه‏«محمد بن اسحاق‏»نقل كرده هنگاميكه‏«محمد بن‏جعفر»و«محمد بن ابو بكر»وارد كوفه شدند مردم را براى كمك به امام على عليه السلام‏آماده ساختند.عده‏اى از مردم نزد«ابو موسى‏»كه فرماندار«كوفه‏»بود و پس‏از قتل‏«عثمان‏»امام عليه السلام او را ابقاء نموده بود،رفتند و نظر او را براى‏رفتن بيارى امام عليه السلام جويا شدند«ابو موسى‏»گفت: اگر راه آخرت رامى‏پوئيد در خانه بنشينيد،و اگر طالب دنيا هستيد با اين دو نفر حركت كنيد.

لذا مردم از همراهى با فرستادگان امام(ع)خود دارى كردند.

فرستادگان امام عليه السلام نزد«ابو موسى‏»رفته بوى اعتراض كردند ولى‏«ابو موسى‏»به آنها پاسخ داد،«بيعت عثمان‏»هنوز بگردن على عليه السلام و من و شما باقى است.اگر قرار باشد مبارزه كنيم‏بايد از كشندگان عثمان شروع نمائيم.فرستادگان امام به نزدش باز گشتند وجريان را گزارش كردند.

ولى طبق نقل‏«ابو مخنف‏»كه امام عليه السلام‏«هاشم ابن عتبه‏»را از«ربذه‏»حامل پيام خود به‏«ابو موسى‏»قرار داده بود،آمده كه‏«هاشم بن عتبه‏»نامه را به‏«ابو موسى‏»تسليم كرد.«ابو موسى‏»با«سائب ابن مالك اشعرى‏»مشورت كرد«سائب‏»بلزوم پيروى از نامه امام عليه السلام نظر داد.اما«ابو موسى‏»نپذيرفت.نامه‏را نگهداشت و«هاشم‏»را تهديد به حبس و قتل نمود«سائب‏»مى‏گويد:جريان رابه‏«هاشم‏»گفتم او نامه‏اى به امام عليه السلام نوشت و همراه شخصى بنام‏«محل‏ابن خليفه‏»فرستاد و در آن از كينه و دشمنى‏«ابو موسى‏»و تهديد بزندان و كشتن،امام را آگاه ساخت و نظر آنحضرت را خواست.

امام عليه السلام پس از مطالعه نامه و پرسشهائى كه از فرستاده‏«هاشم‏»نمودنامه تهديد آميزى به ابو موسى نوشت و همراه‏«عبد الله بن عباس‏»و«محمد بن‏ابى بكر»برايش فرستاد در آن نامه آمده:«از هم اكنون از مقام خود بر كنارهستى،من بفرستادگان خود دستور دادم در صورت سرپيچى از اين فرمان،تراقطعه قطعه كند»!!پس از آن از«ربذه‏»بسوى‏«ذى قار»حركت فرمود و چون ازوضع‏«ابن عباس‏»و فرزند«ابو بكر»خبرى نداشت‏«امام حسن‏»،«عمار ياسر،«زيد بن صوحان‏»و«قيس ابن سعد ابن عباده‏»را بسوى‏«كوفه‏»روانه ساخت،و نامه‏اى همراه آنها براى مردم كوفه نوشت،تا هم آنها را آگاه سازند.و هم‏به يارى دعوت كنند.

و در نامه چنين آمده است:

«اما بعد،فانى خرجت مخرجى هذا،اما ظالما،و اما مظلوما،و اماباغيا،و اما مبيغا على فانشد الله رجلا بلغ كتابى هذا الانفرالى،فان كنت مظلوما اعاننى و ان كنت ظالما استعتبنى:.

«من به آن سو حركت كردم،يا ظالم هستم و يا مظلوم!يا متجاوزم يا به‏حقوقم تجاوز شده!هر كس اين نامه‏ام باو رسد او را سوگند مى‏دهم كه بسويم‏حركت كند،اگر مرا مظلوم يافت كمكم كند و اگر مرا ظالم ديد با اقامه دليل‏ارشاد نمايد اين همان نامه‏57 نهج البلاغه ميباشد.

از تاريخ مربوط باين قسمت‏بر مى‏آيد،پس از آنكه امام حسن عليه السلام‏و«عمار»بكوفه رسيدند،نامه امام عليه السلام را بر مردم خواندند و طى‏سخن‏رانى‏هائى مردم را آگاه نمودند، «ابو موسى‏»مخالفت نمود و با ايجاداختلاف مردم را از رفتن به كمك امام(ع)باز داشت، فرستادگان اين مطالب را به‏امام گزارش نمودند.امام عليه السلام‏«مالك اشتر»را براى خاتمه دادن به كارها و بسيج‏مردم براى جهاد به كوفه فرستاد:

«اشتر»وارد كوفه شد،در مسجد اعظم كوفه قرار گرفت،و از آنجا مردم رادعوت كرد تا با او به‏«قصر دار الامارة‏»بروند وى هنگامى به دار الاماره رسيد كه‏ابو موسى و امام حسن(ع)و عمار مشغول منازعه بودند«اشتر»بر سر ابو موسى‏فرياد كشيد كه:

«اخرج من قصر نا لا ام لك اخرج الله نفسك فو الله انك لمن المنافقين قديما»:

از قصر ما خارج شو اى ناپاك خداوند روحت را از بدنت‏خارج سازد به خدا سوگندتو از پيش از منافقان بودى!

«ابو موسى‏»يك شب مهلت‏خواست اشتر به وى مهلت داد به شرط اينكه دردار الاماره نماند. مردم ريختند كه اموال‏«ابو موسى‏»را غارت كنند ولى اشتر ازآنها جلو گيرى كرد:آنها سخن اشتر را قبول كردند پس از اين جريان بيش‏از 12 هزار نفر از كوفه براى يارى امام به سوى‏«بصره‏»حركت كردند.

(اقتباس از شرح ابن ابى الحديد جلد 14 صفحه 8-21)

48

از نامه‏هاى امام عليه السلام به معاويه [1]

ظلم و ستم و كارهاى خلاف حق،انسان را در دين و دنيايش بهلاكت مى‏اندازد.

و نقائص و عيوب او را نزد عيب جويان آشكار مى‏سازد من مى‏دانم كه‏آنچه از دست رفته بدست نتوانى آورد.گروهى در مطالبه امرى بناحق بر-خاسته‏اند و در اين راه سوگند ياد كرده‏اند،خداوند هم اين سوگندشان راتكذيب كرده است.

(اى معاويه)از روزى بر حذر باش كه افرادى كه كارهاى پسنديده انجام‏داده‏اند خوشحالند،و تاسف ميخورند چرا كم عمل كرده‏اند،و كسانى كه‏شيطان را زمامدار خود قرار داده‏اند سخت پشيمان مى‏گردند.

تو ما را به حكم قرآن دعوت كردى در حاليكه خود اهل قرآن نيستى،و ماهم پاسخ مثبت‏بتو نداديم.بلكه به قرآن پاسخ داديم و حكمش را پذيرفتيم،و بآن تن درداديم.و السلام

توضيحها

[1]روزى كه جنك بين سپاه امام(ع)و معاويه سخت درگير شده بود كه شب‏آنرا ليلة الهرير مى‏نامند و معاويه بر اساس پيشنهاد عمرو عاص قرآنها را بر نيزه‏كرد و اختلاف بين سپاه عراق انداخت،معاويه نامه‏اى بامام(ع)نوشت،نامه‏مورد بحث و پاسخ آن مى‏باشد.

اين نامه را ابراهيم ابن ديزل در كتاب صفين و نيز نصر ابن مزاحم در كتاب‏صفين ص‏493 نقل كرده‏اند.

احمد ابن اعثم كوفى در كتاب الفتوح ج‏3 ص 322 نيز آن را آورده است(مصادر نهج البلاغه ج‏3 ص 382-384)

البته آنچه مرحوم رضى نقل كرده قسمتى از آن نامه است.

75

از نامه‏هاى امام عليه السلام‏كه در آغاز بيعت‏به‏«معاويه‏»نوشته.

اين نامه را«واقدى‏»در كتاب‏«الجمل‏»آورده است. [1]

از بنده خدا امير مؤمنان به‏«معاويه‏»فرزند«ابو سفيان‏»:

اما بعد!از اتمام حجتم درباره شما و اعراضم از شما به خوبى آگاهى‏دارى.تا آنچه شدنى بود واقع شد و چاره‏اى جز اين نبود.اين داستان سردراز دارد،و سخن فراوان است.گذشته گذشت و آينده روى آورده است.

(سخن درباره اينها را فعلا بگذار)اكنون تو مامورى از تمام كسانى كه در آنجاهستند يعت‏بگيرى و با گروهى از يارانت‏بسوى من بشتاب.و السلام

توضيحها

[1]مرحوم شريف رضى اين نامه را از كتاب الجمل واقدى ذكر كرده است و ما درجلد اول ص 14 نوشتيم:واقدى يكى از كسانى است كه خطبه‏هاى امام را جمع-آورى نموده و متوفاى سال‏207 هجرى است.توضيح بيشتر در باره اين شخص را مى‏توانيد در جلد اول مصادر نهج البلاغه ص‏57 مطالعه فرمائيد.

78

از نامه‏هاى امام عليه السلام‏به ابو موسى اشعرى در جواب نامه او درباره حكمين.

اين نامه را«سعيد ابن يحيى اموى‏»در كتاب‏«المغازى‏»آورده است.

بسيارى از مردم از بهره زيادى كه ممكن بود(در اثر تهذيب نفس درآخرت نصيب آنها گردد) باز ماندند.به دنيا روى آوردند،و از سر هواى نفس‏سخن گفتند،و اين كار باعث تعجب من گرديده كه اقوامى خود پسند در آن گرد آمده‏اند من مى‏خواهم زخم درون آنهارا مداوا كنم چرا كه مى‏ترسم مزمن و غير قابل علاج گردد(ولى آنها مانع مى‏شوند)

بدان!كه هيچ كس نيست كه نسبت‏بوحدت و اتحاد امت محمد صلى الله عليه و آله و سلم‏از من حريصتر و انسش به آن از من بيشتر باشد.من در اين كار پاداش نيك وسرانجام شايسته را از خدا مى‏طلبم.و به آنچه تعهد كرده‏ام وفا دارم،هر چندتو از آن شايستگى كه بهنگام رفتن از نزد من داشتى،تغيير پيدا كرده باشى.

بدبخت كسى است كه از عقل و تجربه‏اى كه نصيب او شده محروم ماند،و من از اينكه كسى سخن بيهوده گويد متنفرم.و از اينكه كارى را كه خدا آنرااصلاح كرده بر هم زنم بيزارم،آنچه را نمى‏دانى رها كن زيرا كه اشرار مردم‏شايعات زشت و سخنان نادرست(درباره من)از گوشه و كنار به تو مى‏رسانند.و السلام

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 20:19 موضوع سخن برتر | لینک ثابت