تبليغاتX
به وبلاگ هیئت مکتب المهدی(روحی فداه) خوش آمديد.آرزوي سربلندي و سلامتي داریم برايتان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

شب های جمعه ساعت 21آدرس:تهران-چهارراه نظام آباد- خیابان سبلان شمالی-کوچه انقلاب حسینیه مکتب المهدی روحی فداه هیئت مکتب المهدی روحی فداه

عکس مذهبی


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 11:28 موضوع عکس های مذهبی | لینک ثابت


تاریخ اسلام

غدير و فلسفه سياسى اسلام

 
سيد علیرضا سيد كبارى

فارغ از هر دو جهانم به گل روى على(ع)
از خم دوست جوانم به خم موى على

طى كنم عرصه ملك و ملكوت‏از پى دوست
ياد آرم به خرابات چو ابروى على(ع) (1)

 

پيشگفتار

با نگاه به پيشينه حيات بشرى، «خانواده‏» و «قبيله‏» نخستين گروههاى اجتماعى است كه در آن نوعى «رياست‏»، «قانون‏» و «حكومت‏» ديده می ‏شود و سپس از دولتها و نظام حكومتى می ‏توان ياد كرد كه در سرزمينهاى گسترده، براى جمعيتى معين، با نظامهاى ادارى و سازمانهاى سياسى به حكومت پرداخته و نظام اقتصادى جامعه را تحت پوشش خويش قرار داده، و اعمال حاكميت نموده‏اند.
«رئيس‏»، «رهبر» و «حاكم‏» با نظام ادارى خاص به تشكيل حكومت موفق می ‏گردد. و عاملى كه در پذيرش و انتخاب رئيس و حاكم مؤثر است چيزى جز فرهنگ و بينش آن جامعه نيست.
اگر جامعه‏اى بينش مادى را بپذيرد و به اقتصاد آزاد گردن نهد و در مبانى عقيدتى و ايدئولوژيكى از فلسفه لذت و اصالت نفع پيروى كند، حكومتى سرمايه ‏دارى شخصى يا دولتى خواهد داشت و اگر از مبانى الهى و قرآنى پيروى نمايد، به «حكومت اسلامى‏» و «مدينه فاضله غدير» دست می ‏يابد.

ما در اين گفتار به بررسى اجمالى عنصر اصيل در تشكيل حكومت‏ خواهيم پرداخت و با مبانى قرآنى فلسفه سياسى اسلام آشنا خواهيم شد.

 

فلسفه سياسى اسلام

وقتى از «فلسفه سياسى اسلام‏» سخن به ميان می ‏آيد، بحث از فلسفه و نوع بينش اسلامى است. و در حقيقت فلسفه سياسى اسلام، جزئى از نظام فلسفى و جهان‏بينى اسلامى محسوب می ‏گردد.
دانشمندان اسلامى در علومى چند مبانى نظرى و عملى نظام فلسفى اسلام را تبيين كرده ‏اند كه می توان «فلسفه‏»، «كلام‏»، «عرفان‏»، «اخلاق‏» و «فقه‏» را در اين رديف قرار داد.

فلسفه، كلام و عرفان نظرى، مبانى عقلى و تئوريهاى اسلامى را ارائه می ‏دهند، تئوريهايى كه خود علاوه بر عقل از قرآن و سنت اخذ شده‏ اند و اگر اين دو را از آن حذف كنيم ناميدن عنوان اسلامى بر آن شايسته نيست.
همچنين عرفان عملى، حكمت عملى - سياست مدن - و فقه اسلامى نيز مبانى عملى فلسفه سياسى اسلام را تشريح می ‏كنند.

«آراء اهل المدينة الفاضلة‏»، «السياسة المدينة‏»، «التنبيه على سبل السعادة‏» از فارابى و «سياسيات شفا» از ابن‏ سينا در فلسفه، «الشافى فى الامامة‏» از سيد مرتضى، و «تجريد الاعتقاد» از خواجه نصير الدين طوسى و شروح آن در علم كلام و «فصوص الحكم‏» فارابى و محيى الدين عربى و «مصباح الانس‏» شمس الدين محمد، ابن فنارى از جمله كتبى هستند كه مبانى نظرى فلسفه سياسى اسلام را بيان داشته ‏اند.

«طهارة الاعراق‏» ابن ‏مسكويه رازى، «اخلاق ناصرى‏» و صدها اثر در فقه اسلامى چون «جواهر الكلام‏» شيخ محمد حسن نجفى و «كتاب البيع‏» حضرت امام خمينى - قدس سره - به اصول عملى فلسفه سياسى اسلام پرداخته ‏اند.

فلسفه سياسى اسلام به گونه‏ اى كه مبانى نظرى و عملى آن در كتابى فراهم آمده باشد نگاشته نشده است و هر يك از اصول عقلى و نقلى آن جداگانه مورد بررسى قرار گرفته است و همين امر موجب گشته تا نا آشنايان به علوم اسلامى و گروههايى بسان مستشرقان و غربگرايان از وجود چنين فلسفه ‏اى اظهار بی ‏اطلاعى نموده و منكر وجود خارجى آن گردند.

ولى ناگفته پيداست كه اگر مبانى نظرى آن در كتابى فراهم نشده، ولى اصول عملى آن همواره با صدها و هزاران تاليف مورد بررسى قرار گرفته و به عنوان برنامه زندگى هر يك از افراد جامعه اسلامى به اجرا گذاشته شده است.

البته نبايد فراموش كرد كه برخى از دانشمندان اسلامى با نوشته‏ ها و خطابه‏ هاى سياسى خويش اين مبانى را ولو بصورت مختصر و بدون فصل‏ بندى و شيوه‏ هاى كلاسيك در مجموعه ‏اى فراهم ساخته‏ اند كه از آن جمله ‏اند:

1. العروة الوثقى سيد جمال ‏الدين اسد آبادى
2. طبايع الاستبداد عبدالرحمان كواكبى
3. خطابه‏ هاى سياسى شيخ محمد خيابانى
4. قانون مشروطه مشروعه سيد عبدالحسين لارى
5. تنبيه الامة و تنزيه الملة ميرزا محمدحسين نائينى
6. عوايد الايام مولى احمد نراقى
7. شؤون اختيارات ولى فقيه حضرت امام خمينى
8. حكومت اسلامى حضرت امام خمينى
9. كشف الاسرار حضرت امام خمينى قدس سره

بايد خاطر نشان ساخت از آنجاييكه به شيعه جز در موارد معدودى فرصت تشكيل حكومت داده نشده است اين علم مانند ديگر علوم اسلامى رشد و بالندگى نداشته است ولى چون برادران اهل سنت زمان بيشترى بر مسند حكومت تكيه نموده‏ اند، كتابهايى در اين زمينه نگاشته و به آن نظم بيشترى بخشيده ‏اند.
«الاحكام السلطانيه‏» مارودى از اين نوع است.

 

پيام ‏آوران وحى

قرآن كريم پيامبران الهى را به عنوان رهبران جامعه انسانى كه از سوى خداوند متعال برگزيده شده ‏اند، معرفى می ‏نمايد. چنانچه می ‏فرمايد:

«كان الناس امة واحدة فبعث الله النبين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه‏». (2)
«مردم گروه واحدى بودند، خدا رسولان را فرستاد كه نيكان را بشارت دهند و بدان را بترسانند و با آنها كتابى به راستى فرستاد تا تنها دين خدا به عدالت در موارد نزاع مردم حكم فرما باشد.»

 

محور وحدت امت اسلامى

با همه اختلافاتى كه در تعريف جامعه از سوى جامعه ‏شناسان روى داده است. ضابطه «حكومت واحد و استقلال سياسى‏» براى وحدت يك جامعه، با ارزش و معتبر تلقى شده است.
و از آنجاييكه قرآن كريم اين حكومت و استقلال سياسى را از آن پيامبران خدا می ‏داند، همواره حاكمان زر و زور و تزوير با آنان به مقابله برخاسته ‏اند.
در عصر نبوى - صلى الله عليه و آله - مخالفت قريش و مشركان عربستان، و در عصر علوى، مخالفت معاويه و اصحاب جمل و نهروان و در عصر حسنين - عليهما السلام - مخالفت زمامداران و سياست بازان اموى با دين و اسلام تضعيف دين را به همراه داشت.
معاويه و خلفايى بسان او با تكيه بر خلافت اسلامى، سلطنت استبدادى خويش را پيش می ‏بردند و چون توان آن را نداشتند كه با صراحت ‏با دين اسلام به مقابله برخيزند، با منع تدوين حديث و سب اهل بيت عصمت و طهارت به مخالفت ‏با اسلام پرداختند. حال آنكه ولاء اهل بيت از سوى پيامبر - صلى الله عليه و آله - سفارش شده بود و اين خاص مكتب تشيع نبود. و بزرگان اهل سنت نيز به آن اشاره كرده‏ اند.
چنانكه امام شافعى گويد:
«يا آل بيت رسول الله حبكم فرض من الله فى القرآن انزله يكفيكم من عظيم الفخر انكم من لم يصل عليكم لا صلاة له‏» (3)
«اى اهل بيت رسول خدا - صلى الله عليه و آله - دوستى شما فريضه‏ اى است از جانب خداوند كه در قرآن آن را فرود آورده است. از فخر بزرگ، شما را اين بس كه درود بر شما جزء نماز است و هر كس بر شما درود نفرستد نمازش باطل می ‏گردد».

همچنين فخر رازى از زمخشرى نقل می ‏كند كه پيامبر خدا(ص) فرمود:
«من مات على حب آل محمد مات شهيدا، الا و من مات على حب آل محمد مات مغفورا له، و من مات على حب آل محمد مات تائبا، الا و من مات على حب آل محمد مات مؤمنا مستكمل الايمان...» (4)
«هر كس كه بر دوستى آل محمد مرد، شهيد مرده است، هر كى كه بر دوستى آل محمد مرد، آمرزيده مرده است، هر كس بر دوستى آل محمد مرد، مؤمن و كامل ايمان مرده است...»

روش تضعيف دين براى از بين بردن حقوق پيامبران الهى خاص عصر رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - و حضرت اميرالمؤمنين على - عليه السلام - نبود بلكه همواره حاكمان مستبد و ستم پيشه با اين روش به حكومت‏ خود استمرار بخشيده‏ اند.
 

غدير و فلسفه سياسى اسلام

خداوند متعال به عنوان تنها قانونگذارى كه با شناخت كامل انسان -مخلوق خويش- پيامبران الهى را بسوى مردم فرستاد تا «دين خدا» و برنامه ‏هاى سعادت‏ بخش آن را به انسان ابلاغ نمايند (5)
براى تداوم رهبرى الهى امت اسلامى نيز امامانى انتخاب فرمود و بوسيله رسول خويش به مردم شناساند تا پس از وى رهبرى او را گردن نهند.

در فسلفه سياسى اسلام چند مساله به عنوان اصل شناخته شده ‏اند:
1 - اهميت زندگى اجتماعى
2 - ضرورت وجود قانون
3 - واضع قانون
4 - مجرى قانون

اهميت زندگى اجتماعى و ضرورت قانون براى اداره جامعه از جمله امور بديهى است كه تمامى انسانها بر آن واقفند. مساله‏اى كه نظامهاى فلسفى را دچار اختلاف كرده و بعضى از آنان را به انحراف كشانده، اصل قانون‏گذارى براى اداره نظام اجتماعى است.

هر چند خود بشر به نقصان خويش در قانون‏گذارى واقف است (6) ليكن همواره بر آن اصرار ورزيده و با حكومتهاى ناپايدار خويش انسانها را از سعادت حقيقى و هدف زندگى دور ساخته و در منجلاب شهوات فرو برده است.

از آنجاييكه انسان موجودى داراى ابعاد گوناگون است و در صدد تكامل و سعادت جاودانى، و هر چند ازلى نيست، موجودى ابدى است و بايد در اين دنيا سعادت اخروى خويش را تامين كند. قانونگذارى بايد براى وى تعيين برنامه نمايد كه شناخت كامل از انسان داشته باشد و با بی ‏نيازى و بی ‏غرضى كه در خويش دارد، قوانين را بر وفق سعادت و خوشبختى انسان وضع نمايد. چنين كسى جز خداوند متعال نيست.

«مجرى قانون‏» نيز بايد كسى باشد كه علاوه بر آگاهى به قانون بر تمايلات خويش مسلط باشد و با شجاعت و حسن مديريتى كه دارد در جامعه، حكومت ‏بپا دارد و جلو تخلفات را گرفته و از بروز هرج و مرج و پايمال شدن حقوق ضعيفان جلوگيرى نمايد. اين شخص جز فرد معصوم كسى ديگر نيست. كه از ديدگاه مسلمانان حضرت رسول اكرم - صلى الله عليه و آله و سلم - است و از نظر شيعه اماميه، دوازده امام معصوم - عليهم السلام - نيز در اين رديف قرار دارند. و در صورت عدم معصوم و غيبت وى، بنا بر دستورى كه از جانب پيشوايان دينى صادر گشته، دين ‏شناسان متعهد - فقيهان با تقوا - اين مسؤوليت ‏خطير را بر عهده دارند.
 

حديث غدير

در قرآن كريم آيات بسيارى در باره حضرت مولى الموحدين اميرالمؤمنين على- عليه السلام - نازل شده است كه بزرگ داشنمندان شيعه و اهل سنت در كتب تفسير و شان نزول آيات به آنها اشاره نموده ‏اند.

آيه «تبليغ‏» از جمله آياتى است كه داستان غدير را جاودانه نموده است. اين آيه روز هجدهم ذى‏الحجه سال دهم هجرت، بر رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - فرود آمد. زمانى كه پيامبر بزرگوار اسلام به غدير خم رسيده بود. پيشروان كاروان يكصد هزار نفرى را فرمود تا آنانكه از آن نقطه دور شده ‏اند، بازگردانند و منتظر كسانى باشند كه از پى می ‏آيند. آنگاه به ابلاغ فرمان الهى پرداخت.

«يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس‏». (7)
«اى پيامبر [صلى الله عليه و آله] به مسلمانان ابلاغ كن، آنچه را كه بسوى تو نازل گرديده و اگر چنين نكنى، پس رسالت ‏حق را بجا نياورده ‏اى و خداوند تو را از - دشمنى - مردم نگاه می ‏دارد».

 حضرت علامه مجاهد آية الله امينى - قدس سره - در كتاب بزرگ الغدير نام سى(30) تن از دانشمندان اهل سنت را نام می ‏برد كه شان نزول آيه را در مورد حضرت على - عليه السلام - می ‏دانند. (8)

آيه «اكمال دين‏» از ديگر آياتى است كه در قرآن كريم آمده، و نزول آن پس از تعيين حضرت على - عليه السلام - به مقام امامت می ‏باشد. زماني كه خطبه غدير به پايان رسيده است.

«اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» (9)
«امروز دين شما را كامل نمودم و نعمت ‏خود را بر شما تمام كردم و دين اسلام را براى شما دين پسنديده قرار دادم.»

علامه امينى می ‏فرمايد:
متجاوز از بيست تن از دانشمندان اهل سنت - از مفسرين و متكلمين - به نزول آيه اكمال دين در غدير اشاره نموده‏ اند. (10)

آيه ولايت (12) و سوره "هل اتى" درباره حضرت اميرالمؤمنين على - عليه السلام - نازل گشته و دهها دانشمند از بزرگان اهل سنت‏ بر اين امر اعتراف كرده ‏اند. (13)

علامه امينى در كتاب خويش تحت عنوان، «الغدير فى الكتاب العزيز» در باره آيات نازله در مورد واقعه غدير می ‏فرمايد:
«خداوند متعال خواست اين حديث همواره تازه ماند و شب و روز آن را كهنه نسازد و دستخوش گذشت زمان نگردد، از اين رو آياتى درخشان و آشكار در اطراف آن نازل كرد و امت اسلام هر بامداد و شبانگاه آنها را می ‏خوانند».

گويا پروردگار هستى هر بار كه يكى از اين آيات تلاوت می ‏شود، نظر خواننده را جلب می ‏كند و در روان وى نقشى می ‏نهد و به آنچه كه واجب است وى در باره خلافت كبراى الهى ايمان آورد، در گوش او فرو می ‏خواند. از اين آيات است: «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك...» (14)

همچنين احاديث نبوى(ص) اين واقعه را تاكيد كردند، احاديثى چون:

- حديث منزلت
- حديث ثقلين
- حديث على مع الحق و الحق مع العلى
- حديث على مع القرآن و القرآن معه
- حديث ان عليا اول من اسلم و آمن و صلى
- حديث رد الشمس
- حديث ‏سد الابواب
و ...
 

آنچه كه در باره «حديث غدير» - من كنت مولاه فهذا على مولاه - مهم است چيست؟
آيا چيزى جز مساله ولايت و امامت پس از رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - است؟
اين حديثى كه به تواتر آن را اهل سنت و شيعه نقل كرده ‏اند، به اين نكته اشاره دارد كه فلسفه ارسال رسل با اصل امامت تداوم می ‏يابد.
همواره بايد در ميان امت اسلامى كسى باشد كه از سوى خدا راهنمايى بشر را بر عهده گرفته باشد و اين امر چنان بزرگ است كه عدم ابلاغ آن از سوى رسول اعظم الهى تمام تلاشهاى طاقت ‏فرساى‏23 سال رسالتش را از بين می ‏برد و لذا آن حضرت در جمع بزرگ كاروانيان حج مساله ولايت و امامت ‏حضرت على - عليه السلام - را ابلاغ می ‏نمايد و پس از آن آيه اكمال دين نازل می ‏گردد.
 

رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - علاوه بر جايگاه تكوينى داراى شؤون متعددى بود كه مى‏توان به موارد زير اشاره كرد:

1 - بيان احكام و دستورات الهى
2 - منصب قضا
3 - رياست عامه مسلمين

شيعه معتقد است پس از پيامبر اين شؤون به امام منتقل می ‏گردد. تا فلسفه ارسال رسل با اصل امامت تداوم يابد. از اين رو مساله امامت ‏به رياست عامه اكفتا نمی كند، بلكه به معنى مرجع دينى مطرح است.

اهل سنت و تمامى مردم جهان بر اين امر واقفند كه جامعه به رهبر نياز دارد و هر جامعه‏ اى بايد پيشوايى داشته باشد كه همه از وى اطاعت نمايند.
ولى شيعه مساله امامت را خيلى عميق ‏تر از اين مطرح می ‏كند. وى قائل است پيامبر از جانب خدا امام بعد از خويش را به امت اسلامى معرفى كرد و هر امام، پيشواى بعد از خود را مشخص می ‏كند و آنان نه تنها به معنى رهبرى جامعه اسلامى، بلكه به عنوان وصى پيامبر، علومى را كه بر آنان افاضه گرديده به مردم ابلاغ می ‏نمايند و مرجع دينى و كارشناس اسلام پس از رسول خدايند و چون رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - بر ضمائر دلها آگاهى دارند و بسان يك روح كلى بر همه روحها محيط می ‏باشند. (15)
و همانند پيامبر داراى مقام عصمت هستند و از لغزش مصون می ‏باشند.

ويژگی ‏هاى سه‏گانه امام در تفكر شيعى موجب گشته تا اصل امامت نيز بسان اصل نبوت در رديف اصول اعتقادات قرار گيرد و گرنه تعريف اهل سنت از امام و حاكم اسلامى و تعاريف ديگر مكاتب سياسى در مورد رهبرى جامعه، هرگز وى را در جايگاه رفيع اصول قرار نمی ‏دهد بلكه شايسته است در فروع احكام دينى و مسائل فقهى از آن گفتگو شود.

لذا وقتى مصلح نستوه حضرت علامه امينى - قدس سره - در كتاب گرانقدر «الغدير» در پى اسناد حديث غدير است و به ذكر نام يكصد و ده تن صحابى و هشتاد و چهار تابعى می ‏پردازد كه اين حديث ‏شريف را نقل كرده ‏اند و سيصد و شصت تن از دانشمندان اسلامى از قرن دوم تا چهاردهم را نام می ‏برد كه به نقل اين حديث توفيق يافته‏ اند.
در پى احياء مدينه غدير است تا اصل امامت ديگر بار امت اسلامى را جانى تازه بخشد. و معتقد است‏ حوزه‏ هاى علميه شيعه بايستى درسى تحت عنوان «ولايت‏» داشته باشند. (16) تا مسائل فلسفه سياسى اسلام رشد يابد و تعالى پذيرد و در جامعه تاثير گذارد.

هر چند آن بزرگ مصلح، خود سيماى مدينه غدير را در ايران اسلامى مشاهده نكرد، ليك اشارات حكيمانه وى به سوى امام غدير و پيشواى مسلمين در عصر خويش خالى از لطف نيست. آن بزرگ مجاهد مدينه غدير می ‏فرمود:
«ديگران غاصبند و اين مقام حق مسلم آن فريادگر است.» (17)
 

و در جاى ديگر به صراحت هر چه تمام تر ندا برداشت:
«الامام الخمينى ذخيرة الله للشيعه‏» (18) امام خمينى ذخيره خدا براى جهان تشيع است.
او شاگردانى بسان حضرت نواب صفوى را تربيت نمود تا حكومت علوى را فرياد زنند و با گامهاى الهى خويش پايه ‏هاى حكومت غاصبان را به لرزه افكنند.

علامه امينى با تاليف «الغدير» خاطرات عصر نبوى را تجديد نمود، عصرى كه سرورى از آن امت قرآنى بود و رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - رهبرى آن را بر عهده داشت.

امينى، احياگر «الغدير» جلوه ‏هاى شوكت و عظمت امت اسلامى را در خاطره‏ ها زنده كرد و اصل اصيل و محور حكومت قرآنى، جريان غدير خم را يادآور گرديد.

وى در عصرى زندگى می ‏كند كه شكست دولت عثمانى روى داده است، شكستى كه اگر «اصل غدير» و رهبرى امت آنگونه كه پيامبر(ص) اسلام و قرآن كريم فرموده، اجرا می ‏گرديد، روى نمی ‏داد و انگليس را جرات آن نبود كه عراق را جزء مستعمرات خويش درآورد.

در عصر امينى هنوز «غدير و اصل امامت و ولايت‏» به درستى تبيين نشده است. برخى از فقهاء و كارشناسان دينى از تاليف و تدريس احكام سياسى و حكومتى دست‏ شسته‏ اند و عهده ‏دار شدن امر قضاوت و اجراى حدود و ديات و جلوگيرى از ستم ظالمان و اقامه عدل را هر چند در محدوده وظايف كارشناسان متعهد می ‏دانند ليكن به اصل تشكيل حكومت عقيده ‏مند نيستند و مساله ولايت فقيه را كه از اصول مسلم فقه شيعى است در برخى فروع و احكام محدود ساخته اند.

در همين زمان حضرت امام خمينى - سلام الله عليه - با ژرف ‏نگرى خاص به تدريس حكومت اسلامى پرداخته و منصب ولايت فقيه را كه در امتداد فلسفه امامت جاى دارد عنوان نموده و اين اصل را كه از اصول به فروع تنزل كرده بود، به جايگاه خود بازمی ‏گرداند.

پس از انقلاب اسلامى تئورى ولايت فقيه در جامعه به صورت فراگير در جهان شيعه و حوزه ‏هاى علميه مطرح می ‏شود. مردم به پيروى از رهبر و امام خويش با انقلاب اسلامى فرزند على - عليه السلام - را به حكومت ‏برمی ‏گزينند و مدينه فاضله قرآنى و شهر آرمانى غدير بعد از گذشت ‏ساليانى طولانى عينيت می ‏يابد.
 

حضرت امام - قدس سره - با الهام از بينش قرآنى و پيام غدير، ولايت فقيه را اينگونه بيان می ‏دارند:


«اسلام بنيانگذار حكومتى است كه در آن نه شيوه استبداد حاكم است كه آراء و تمايلات نفسانى يك تن را بر سراسر جامعه تحميل كند و نه شيوه مشروطه و جمهورى، كه متكى بر قوانينى باشد كه گروهى از افراد جامعه براى تمامى آن وضع كنند، بلكه «حكومت اسلامى‏» نظامى است ملهم و منبعث از وحى الهى كه در تمام زمينه‏ ها از قانون الهى مدد می ‏گيرد و هيچ يك از زمامداران و سرپرستان امور جامعه را حق استبداد راى نيست. تمام برنامه‏ هايى كه در زمينه زمامدارى جامعه و شؤون و لوازم آن جهت رفع نيازهاى مردم به اجرا در می ‏آيد، بايد بر اساس قوانين الهى باشد. اين اصل كلى حتى در مورد اطاعت از زمامداران و متصديان امر حكومت نيز جارى و سارى است.»

بلى، اين نكته را بيفزائيم كه حاكم جامعه اسلامى می ‏تواند در موضوعات، بنا بر مصالح كلى مسلمانان يا بر طبق مصالح افراد حوزه حكومت‏ خود عمل كند، اين اختيار هرگز استبداد به راى نيست، بلكه در اين امر مصلحت اسلام و مسلمين منظور شده است. پس، انديشه حاكم جامعه اسلامى نيز همچون عمل او تابع مصالح اسلام و مسلمين است.

احكام اسلامى، اعم از قوانين اقتصادى و سياسى و حقوقى تا روز قيامت ‏باقى و لازم الاجرا است. هيچ يك از احكام الهى نسخ نشده و از بين نرفته است. اين بقا و دوام هميشگى احكام، نظامى را ايجاب می ‏كند كه اعتبار و سيادت اين احكام را تضمين كرده، عهده ‏دار اجراى آنها شود، چه اجراى احكام الهى جز از رهگذر برپايى حكومت اسلامى امكان‏ پذير نيست.در غير اين صورت، جامعه مسلما به سوى هرج و مرج رفته، اختلال و بی نظمى بر همه امور آن مستولى خواهد شد.

علاوه بر آن حفظ مرزهاى كشور اسلامى از هجوم بيگانگان و جلوگيرى از تسلط تجاوزگران بر آن عقلا و شرعا واجب است. تحقيق اين امر نيز، جز با تشكيل حكومت اسلامى ميسر نيست و بين زمان حضور و غيبت امام فرقى نمی ‏كند.

آنچه برشمرديم جزو بديهي ترين نيازهاى مسلمانان است و از حكمت ‏به دور است كه خالق مدبر و حكيم، آن نيازها را به كلى ناديده گرفته از ارائه راه حلى جهت رفع آنها غلفت كرده باشد.
آرى همان دلايلى كه لزوما امامت پس از نبوت را اثبات می ‏كند، عينا لزوم حكومت در دوران غيبت ‏حضرت ولی ‏عصر - عجل الله تعالى فرجه الشريف - را بر دارد. (19)

رهبر فرزانه و فقيه انقلاب اسلامى، مدينه قرآنى غدير را از توحيد و نبوت آغاز نموده و فلسفه نبوت و بعثت و تعهد ايمان به نبوت را بيان فرموده و به حلقه نورانى «ولايت‏» می ‏رسد.
می ‏فرمايند:
«يك جامعه در صورتى داراى «ولايت‏» است كه در آن «ولى‏» مشخص بوده و عملا مصدر و الهام ‏بخش همه نشاط ها و فعاليتهاى زندگى باشد. و يك فرد در صورتى داراى ولايت است كه شناخت درستى از «ولى‏» داشته و براى هر چه بيشتر وابسته و مرتبط ساختن خود به او - كه مظهر «ولايت‏ خدا» است - دائما در تلاش و كوشش بسر می ‏برد.

از آنجا كه «ولى‏» جانشين خدا و مظهر سلطه و قدرت عادلانه الهى در زمين است، از همه امكانات و استعدادهايى كه در وجود انسانها براى تكامل و تعالى نهاده شده، به سود آنان بهره ‏بردارى می ‏كند و از اينكه حتى اندكى از اين زمينه‏ هاى مساعد در راه زيان انسانيت ‏به كار می ‏رود و يا نابود و خنثى گردد - كه اين نيز خود زيان بزرگى است - مانع می ‏گردد.

عدل و امن را كه براى رويش و بالندگى نهال انسان، همچون زمين مستعد و آبى گوارا و هوايى مساعد است، در محيط زيست آنان تامين می ‏كند و از بروز جلوه ‏هاى گوناگون ظلم (شرك، تعدى به غير، تعدى به خود) جلوگيرى می ‏نمايد. همه را به سوى بندگى خدا سوق می دهد.
ياد خدا (نماز)، تقسيم عادلانه ثروت (زكوة)، اشاعه نيكی ها(امر به معروف) و ريشه ‏كن ساختن بدي ها و نابساماني ها (نهى از منكر) را برنامه اساسى خود می ‏سازد و خلاصه، انسانيت و پديده، «انسان‏» را به هدف و غايت آفرينش نزديك و نزديك‏تر می ‏سازد». (20)
 


1- ديوان حضرت امام خمينى - سلام الله عليه - ص 311.
2- بقره،213.
3- «الكنى و الالقاب‏»، محدث قمى، ص 104،شاعر می ‏گويد:
«نماز بى ولاى او، عبادتى است‏ بی ‏وضو به منكر على بگو نماز خود قضا كند»
4- «التفسير الكبير»، فخر رازى، ج‏27، ص‏166، «الكشاف‏»، زمخشرى، ج 4، ذيل آيه‏23، شورى.
5- چنانچه مشهور است و در روايات اسلامى نقل گرديده است، خداوند متعال يكصدو بيست و چهار هزار نفر پيامبر بسوى مردم فرستاده است كه هر يك اوصيايى براى خويش داشته‏ اند. و پنج تن از آنان اولوالعزم می ‏باشند. ليكن در برخى ديگر از روايات تعداد پيامبران هشت ‏هزار و يا سيصد و بيست هزار و يا يكصد و چهل هزار نقل شده است.
رجوع كنيد به: «بحارالانوار»، ج 11، ص‏43، 48، 28، 31، 60،16 و ص 352.
6- «منتسكيو» در روح القوانين و «ژان ژاك روسو» در قراردادهاى اجتماعى به اين نتيجه رسيده ‏اند كه «هيچ قانونگذارى نيست كه در قانون نظر خصوصى نداشته باشد و علتش اين است كه هر قانونگذارى داراى عواطف و افكار خصوصى است و در حين وضع قانون می ‏خواهد نطريات خود را بگنجاند» - روح القوانين ص 592 - «و براى كشف بهترين قوانين كه به درد ملل بخورد يك عقل كل لازم است كه تمام شهوات انسان را ببيند ولى خود هيچ حس نكند، با طبيعت رابطه ‏اى نداشته باشد، ولى كاملا آن را بشناسد، سعادت او مربوط به ما نباشد ولى حاضر باشد به سعادت ما كمك كند...».
7- مائده،67.
8- الغدير، ج 1، ص‏229 - 214.
9- مائده، 5.
10- الغدير، ج 1، ص 238 - 230.
11- سوره معارج.
12- مائده، 55.
13- رجوع كنيد به الغدير، ج 1، ص‏266 -247 و ج‏3، ص 111،107.
14- الغدير، ج 1، ص 214.
15- لذا همانگونه كه ما در زيارت به ائمه اطهار سلام می ‏دهيم آنان سلام ما را شنيده و پاسخ می ‏گويند: اشهد انك تشهد مقامى و تسمع كلامى و ترد سلامى.
16- رجوع كنيد به: علامه امينى، مصلح نستوه، ص‏116.
17- همان، ص 118، به نقل از «فرياد روزها»، محمد رضا حكيمى، ص 24.
18- «علامه امينى، مصلح نستوه‏»، ص 118.
19- «كتاب البيع‏»، حضرت امام خمينى، اسماعيليان، قم، ج 2، ص 461.
20- طرح كلى انديشه اسلامى در قرآن، ص 104.
 

 

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
 

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 11:25 موضوع تاریخ اسلام | لینک ثابت


تربیتی

 

دعای روز غدیر

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِأَنَّ لَكَ الْحَمْدَ وَحْدَكَ لا شَرِيكَ لَكَ وَ أَنَّكَ وَاحِدٌ أَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ تَلِدْ وَ لَمْ تُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَكَ كُفُوا أَحَدٌ وَ أَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُكَ وَ رَسُولُكَ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَا مَنْ هُوَ كُلَّ يَوْمٍ فِي شَأْنٍ كَمَا كَانَ مِنْ شَأْنِكَ أَنْ تَفَضَّلْتَ عَلَيَّ بِأَنْ جَعَلْتَنِي مِنْ أَهْلِ إِجَابَتِكَ وَ أَهْلِ دِينِكَ وَ أَهْلِ دَعْوَتِكَ وَ وَفَّقْتَنِي لِذَلِكَ فِي مُبْتَدَإِ خَلْقِي تَفَضُّلا مِنْكَ وَ كَرَما وَ جُودا ثُمَّ أَرْدَفْتَ الْفَضْلَ فَضْلا وَ الْجُودَ جُودا وَ الْكَرَمَ كَرَما رَأْفَةً مِنْكَ وَ رَحْمَةً إِلَى أَنْ جَدَّدْتَ ذَلِكَ الْعَهْدَ لِي تَجْدِيدا بَعْدَ تَجْدِيدِكَ خَلْقِي وَ كُنْتُ نَسْيا مَنْسِيّا نَاسِيا سَاهِيا غَافِلا فَأَتْمَمْتَ نِعْمَتَكَ بِأَنْ ذَكَّرْتَنِي ذَلِكَ وَ مَنَنْتَ بِهِ عَلَيَّ وَ هَدَيْتَنِي لَهُ فَلْيَكُنْ مِنْ شَأْنِكَ يَا إِلَهِي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلايَ أَنْ تُتِمَّ لِي ذَلِكَ وَ لا تَسْلُبَنِيهِ حَتَّى تَتَوَفَّانِي عَلَى ذَلِكَ وَ أَنْتَ عَنِّي رَاضٍ فَإِنَّكَ أَحَقُّ الْمُنْعِمِينَ أَنْ تُتِمَّ نِعْمَتَكَ عَلَيَّ اللَّهُمَّ سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا وَ أَجَبْنَا دَاعِيَكَ بِمَنِّكَ فَلَكَ الْحَمْدُ غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِرَسُولِهِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ صَدَّقْنَا وَ أَجَبْنَا دَاعِيَ اللَّهِ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فِي مُوَالاةِ مَوْلانَا وَ مَوْلَى الْمُؤْمِنِينَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَبْدِ اللَّهِ وَ أَخِي رَسُولِهِ وَ الصِّدِّيقِ الْأَكْبَرِ وَ الْحُجَّةِ عَلَى بَرِيَّتِهِ الْمُؤَيِّدِ بِهِ نَبِيَّهُ وَ دِينَهُ الْحَقَّ الْمُبِينَ عَلَما لِدِينِ اللَّهِ وَ خَازِنا لِعِلْمِهِ وَ عَيْبَةَ غَيْبِ اللَّهِ وَ مَوْضِعَ سِرِّ اللَّهِ وَ أَمِينَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ شَاهِدَهُ فِي بَرِيَّتِهِ اللَّهُمَّ رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيا يُنَادِي لِلْإِيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَ تَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ رَبَّنَا وَ آتِنَا مَا وَعَدْتَنَا عَلَى رُسُلِكَ وَ لا تُخْزِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعَادَ فَإِنَّا يَا رَبَّنَا بِمَنِّكَ وَ لُطْفِكَ أَجَبْنَا دَاعِيَكَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ وَ صَدَّقْنَاهُ وَ صَدَّقْنَا مَوْلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ كَفَرْنَا بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ فَوَلِّنَا مَا تَوَلَّيْنَا وَ احْشُرْنَا مَعَ أَئِمَّتِنَا فَإِنَّا بِهِمْ مُؤْمِنُونَ مُوقِنُونَ وَ لَهُمْ مُسَلِّمُونَ آمَنَّا بِسِرِّهِمْ وَ عَلانِيَتِهِمْ وَ شَاهِدِهِمْ وَ غَائِبِهِمْ وَ حَيِّهِمْ وَ مَيِّتِهِمْ وَ رَضِينَا بِهِمْ أَئِمَّةً وَ قَادَةً وَ سَادَةً وَ حَسْبُنَا بِهِمْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ اللَّهِ دُونَ خَلْقِهِ لا نَبْتَغِي بِهِمْ بَدَلا وَ لا نَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِمْ وَلِيجَةٍ وَ بَرِئْنَا إِلَى اللَّهِ مِنْ كُلِّ مَنْ نَصَبَ لَهُمْ حَرْبا مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ وَ كَفَرْنَا بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ الْأَوْثَانِ الْأَرْبَعَةِ وَ أَشْيَاعِهِمْ وَ أَتْبَاعِهِمْ وَ كُلِّ مَنْ وَالاهُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ مِنْ أَوَّلِ الدَّهْرِ إِلَى آخِرِهِ اللَّهُمَّ إِنَّا نُشْهِدُكَ أَنَّا نَدِينُ بِمَا دَانَ بِهِ مُحَمَّدٌ وَ آلُ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمْ وَ قَوْلُنَا مَا قَالُوا وَ دِينُنَا مَا دَانُوا بِهِ مَا قَالُوا بِهِ قُلْنَا وَ مَا دَانُوا بِهِ دِنَّا وَ مَا أَنْكَرُوا أَنْكَرْنَا وَ مَنْ وَالَوْا وَالَيْنَا وَ مَنْ عَادَوْا عَادَيْنَا وَ مَنْ لَعَنُوا لَعَنَّا وَ مَنْ تَبَرَّءُوا مِنْهُ تَبَرَّأْنَا مِنْهُ وَ مَنْ تَرَحَّمُوا عَلَيْهِ تَرَحَّمْنَا عَلَيْهِ آمَنَّا وَ سَلَّمْنَا وَ رَضِينَا وَ اتَّبَعْنَا مَوَالِيَنَا صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ اللَّهُمَّ فَتَمِّمْ لَنَا ذَلِكَ وَ لا تَسْلُبْنَاهُ وَ اجْعَلْهُ مُسْتَقِرّا ثَابِتا عِنْدَنَا وَ لا تَجْعَلْهُ مُسْتَعَارا وَ أَحْيِنَا مَا أَحْيَيْتَنَا عَلَيْهِ وَ أَمِتْنَا إِذَا أَمَتَّنَا عَلَيْهِ آلُ مُحَمَّدٍ أَئِمَّتُنَا فَبِهِمْ نَأْتَمُّ وَ إِيَّاهُمْ نُوَالِي وَ عَدُوَّهُمْ عَدُوَّ اللَّهِ نُعَادِي فَاجْعَلْنَا مَعَهُمْ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ فَإِنَّا بِذَلِكَ رَاضُونَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ

 

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 11:18 موضوع تربیتی | لینک ثابت


تربیتی

زیارت امیرالمومنین در روز غدیر

السَّلامُ عَلَى مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ وَ سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ وَ صَفْوَةِ رَبِّ الْعَالَمِينَ أَمِينِ اللَّهِ عَلَى وَحْيِهِ وَ عَزَائِمِ أَمْرِهِ وَ الْخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ وَ الْفَاتِحِ لِمَا اسْتُقْبِلَ وَ الْمُهَيْمِنِ عَلَى ذَلِكَ كُلِّهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ وَ صَلَوَاتُهُ وَ تَحِيَّاتُهُ السَّلامُ عَلَى أَنْبِيَاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ مَلائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ عِبَادِهِ الصَّالِحِينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ سَيِّدَ الْوَصِيِّينَ وَ وَارِثَ عِلْمِ النَّبِيِّينَ وَ وَلِيَّ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ مَوْلايَ وَ مَوْلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا مَوْلايَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَا أَمِينَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ سَفِيرَهُ فِي خَلْقِهِ وَ حُجَّتَهُ الْبَالِغَةَ عَلَى عِبَادِهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا دِينَ اللَّهِ الْقَوِيمَ وَ صِرَاطَهُ الْمُسْتَقِيمَ السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا النَّبَأُ الْعَظِيمُ الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ وَ عَنْهُ يُسْأَلُونَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ آمَنْتَ بِاللَّهِ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ وَ صَدَّقْتَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ مُكَذِّبُونَ وَ جَاهَدْتَ [فِي اللَّهِ‏] وَ هُمْ مُحْجِمُونَ [مُجْمِحُونَ‏] وَ عَبَدْتَ اللَّهَ مُخْلِصا لَهُ الدِّينَ صَابِرا مُحْتَسِبا حَتَّى أَتَاكَ الْيَقِينُ أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا سَيِّدَ الْمُسْلِمِينَ وَ يَعْسُوبَ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِمَامَ الْمُتَّقِينَ وَ قَائِدَ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ أَشْهَدُ أَنَّكَ أَخُو رَسُولِ اللَّهِ وَ وَصِيُّهُ وَ وَارِثُ عِلْمِهِ وَ أَمِينُهُ عَلَى شَرْعِهِ وَ خَلِيفَتُهُ فِي أُمَّتِهِ وَ أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ صَدَّقَ بِمَا أُنْزِلَ عَلَى نَبِيِّهِ وَ أَشْهَدُ أَنَّهُ قَدْ بَلَّغَ عَنِ اللَّهِ مَا أَنْزَلَهُ فِيكَ فَصَدَعَ بِأَمْرِهِ وَ أَوْجَبَ عَلَى أُمَّتِهِ فَرْضَ طَاعَتِكَ وَ وِلايَتِكَ وَ عَقَدَ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ لَكَ وَ جَعَلَكَ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَمَا جَعَلَهُ اللَّهُ كَذَلِكَ ثُمَّ أَشْهَدَ اللَّهَ تَعَالَى عَلَيْهِمْ فَقَالَ أَ لَسْتُ قَدْ بَلَّغْتُ فَقَالُوا اللَّهُمَّ بَلَى فَقَالَ اللَّهُمَّ اشْهَدْ وَ كَفَى بِكَ شَهِيدا وَ حَاكِما بَيْنَ الْعِبَادِ فَلَعَنَ اللَّهُ جَاحِدَ وِلايَتِكَ بَعْدَ الْإِقْرَارِ وَ نَاكِثَ عَهْدِكَ بَعْدَ الْمِيثَاقِ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ وَفَيْتَ بِعَهْدِ اللَّهِ تَعَالَى وَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى مُوفٍ لَكَ بِعَهْدِهِ وَ مَنْ أَوْفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهِ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرا عَظِيما وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ الْحَقُّ الَّذِي نَطَقَ بِوِلايَتِكَ التَّنْزِيلُ وَ أَخَذَ لَكَ الْعَهْدَ عَلَى الْأُمَّةِ بِذَلِكَ الرَّسُولُ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ وَ عَمَّكَ وَ أَخَاكَ الَّذِينَ تَاجَرْتُمُ اللَّهَ بِنُفُوسِكُمْ فَأَنْزَلَ اللَّهُ فِيكُمْ إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْدا عَلَيْهِ حَقّا فِي التَّوْرَيةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ وَ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ أَشْهَدُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَنَّ الشَّاكَّ فِيكَ مَا آمَنَ بِالرَّسُولِ الْأَمِينِ وَ أَنَّ الْعَادِلَ بِكَ غَيْرَكَ عَانِدٌ [عَادِلٌ‏] عَنِ الدِّينِ الْقَوِيمِ الَّذِي ارْتَضَاهُ لَنَا رَبُّ الْعَالَمِينَ وَ أَكْمَلَهُ بِوِلايَتِكَ يَوْمَ الْغَدِيرِ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ الْمَعْنِيُّ بِقَوْلِ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ وَ أَنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ضَلَّ وَ اللَّهِ وَ أَضَلَّ مَنِ اتَّبَعَ سِوَاكَ وَ عَنَدَ عَنِ الْحَقِّ مَنْ عَادَاكَ اللَّهُمَّ سَمِعْنَا لِأَمْرِكَ وَ أَطَعْنَا وَ اتَّبَعْنَا صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ فَاهْدِنَا رَبَّنَا وَ لا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا إِلَى طَاعَتِكَ وَ اجْعَلْنَا مِنَ الشَّاكِرِينَ لِأَنْعُمِكَ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ لَمْ تَزَلْ لِلْهَوَى مُخَالِفا وَ لِلتُّقَى مُحَالِفا وَ عَلَى كَظْمِ الْغَيْظِ قَادِرا وَ عَنِ النَّاسِ عَافِيا غَافِرا وَ إِذَا عُصِيَ اللَّهُ سَاخِطا وَ إِذَا أُطِيعَ اللَّهُ رَاضِيا وَ بِمَا عَهِدَ إِلَيْكَ عَامِلا رَاعِيا لِمَا اسْتُحْفِظْتَ حَافِظا لِمَا اسْتُودِعْتَ مُبَلِّغا مَا حُمِّلْتَ مُنْتَظِرا مَا وُعِدْتَ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ مَا اتَّقَيْتَ ضَارِعا وَ لا أَمْسَكْتَ عَنْ حَقِّكَ جَازِعا وَ لا أَحْجَمْتَ عَنْ مُجَاهَدَةِ غَاصِبِيكَ [عَاصِيكَ‏] نَاكِلا وَ لا أَظْهَرْتَ الرِّضَى بِخِلافِ مَا يُرْضِي اللَّهَ مُدَاهِنا وَ لا وَهَنْتَ لِمَا أَصَابَكَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا ضَعُفْتَ وَ لا اسْتَكَنْتَ عَنْ طَلَبِ حَقِّكَ مُرَاقِبا مَعَاذَ اللَّهِ أَنْ تَكُونَ كَذَلِكَ بَلْ إِذْ ظُلِمْتَ احْتَسَبْتَ رَبَّكَ وَ فَوَّضْتَ إِلَيْهِ أَمْرَكَ وَ ذَكَّرْتَهُمْ فَمَا ادَّكَرُوا وَ وَعَظْتَهُمْ فَمَا اتَّعَظُوا وَ خَوَّفْتَهُمُ اللَّهَ فَمَا تَخَوَّفُوا وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ جَاهَدْتَ فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ حَتَّى دَعَاكَ اللَّهُ إِلَى جِوَارِهِ وَ قَبَضَكَ إِلَيْهِ بِاخْتِيَارِهِ وَ أَلْزَمَ أَعْدَاءَكَ الْحُجَّةَ بِقَتْلِهِمْ إِيَّاكَ لِتَكُونَ الْحُجَّةُ لَكَ عَلَيْهِمْ مَعَ مَا لَكَ مِنَ الْحُجَجِ الْبَالِغَةِ عَلَى جَمِيعِ خَلْقِهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَبَدْتَ اللَّهَ مُخْلِصا وَ جَاهَدْتَ فِي اللَّهِ صَابِرا وَ جُدْتَ بِنَفْسِكَ مُحْتَسِبا وَ عَمِلْتَ بِكِتَابِهِ وَ اتَّبَعْتَ سُنَّةَ نَبِيِّهِ وَ أَقَمْتَ الصَّلاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ مَا اسْتَطَعْتَ مُبْتَغِيا مَا عِنْدَ اللَّهِ رَاغِبا فِيمَا وَعَدَ اللَّهُ لا تَحْفِلُ بِالنَّوَائِبِ وَ لا تَهِنُ عِنْدَ الشَّدَائِدِ وَ لا تَحْجِمُ عَنْ مُحَارِبٍ أَفِكَ مَنْ نَسَبَ غَيْرَ ذَلِكَ إِلَيْكَ وَ افْتَرَى بَاطِلا عَلَيْكَ وَ أَوْلَى لِمَنْ عَنَدَ عَنْكَ لَقَدْ جَاهَدْتَ فِي اللَّهِ حَقَّ الْجِهَادِ وَ صَبَرْتَ عَلَى الْأَذَى صَبْرَ احْتِسَابٍ وَ أَنْتَ أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ صَلَّى لَهُ وَ جَاهَدَ وَ أَبْدَى صَفْحَتَهُ فِي دَارِ الشِّرْكِ وَ الْأَرْضُ مَشْحُونَةٌ ضَلالَةً وَ الشَّيْطَانُ يُعْبَدُ جَهْرَةً وَ أَنْتَ الْقَائِلُ لا تَزِيدُنِي كَثْرَةُ النَّاسِ حَوْلِي عِزَّةً وَ لا تَفَرُّقُهُمْ عَنِّي وَحْشَةً وَ لَوْ أَسْلَمَنِي النَّاسُ جَمِيعا لَمْ أَكُنْ مُتَضَرِّعا اعْتَصَمْتَ بِاللَّهِ فَعَزَزْتَ وَ آثَرْتَ الْآخِرَةَ عَلَى الْأُولَى فَزَهِدْتَ وَ أَيَّدَكَ اللَّهُ وَ هَدَاكَ وَ أَخْلَصَكَ وَ اجْتَبَاكَ فَمَا تَنَاقَضَتْ أَفْعَالُكَ وَ لا اخْتَلَفَتْ أَقْوَالُكَ وَ لا تَقَلَّبَتْ أَحْوَالُكَ وَ لا ادَّعَيْتَ وَ لا افْتَرَيْتَ عَلَى اللَّهِ كَذِبا وَ لا شَرِهْتَ إِلَى الْحُطَامِ وَ لا دَنَّسَكَ الْآثَامُ وَ لَمْ تَزَلْ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَ يَقِينٍ مِنْ أَمْرِكَ تَهْدِي إِلَى الْحَقِّ وَ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ أَشْهَدُ شَهَادَةَ حَقٍّ وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ قَسَمَ صِدْقٍ أَنَّ مُحَمَّدا وَ آلَهُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ سَادَاتُ الْخَلْقِ وَ أَنَّكَ مَوْلايَ وَ مَوْلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنَّكَ عَبْدُ اللَّهِ وَ وَلِيُّهُ وَ أَخُو الرَّسُولِ وَ وَصِيُّهُ وَ وَارِثُهُ وَ أَنَّهُ الْقَائِلُ لَكَ وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ مَا آمَنَ بِي مَنْ كَفَرَ بِكَ وَ لا أَقَرَّ بِاللَّهِ مَنْ جَحَدَكَ وَ قَدْ ضَلَّ مَنْ صَدَّ عَنْكَ وَ لَمْ يَهْتَدِ إِلَى اللَّهِ وَ لا إِلَيَّ مَنْ لا يَهْتَدِي بِكَ وَ هُوَ قَوْلُ رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحا ثُمَّ اهْتَدَى إِلَى وِلايَتِكَ مَوْلايَ فَضْلُكَ لا يَخْفَى وَ نُورُكَ لا يُطْفَأُ [لا يُطْفَى‏] وَ أَنَّ مَنْ جَحَدَكَ الظَّلُومُ الْأَشْقَى مَوْلايَ أَنْتَ الْحُجَّةُ عَلَى الْعِبَادِ وَ الْهَادِي إِلَى الرَّشَادِ وَ الْعُدَّةُ لِلْمَعَادِ مَوْلايَ لَقَدْ رَفَعَ اللَّهُ فِي الْأُولَى مَنْزِلَتَكَ وَ أَعْلَى فِي الْآخِرَةِ دَرَجَتَكَ وَ بَصَّرَكَ مَا عَمِيَ عَلَى مَنْ خَالَفَكَ وَ حَالَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ مَوَاهِبِ اللَّهِ لَكَ فَلَعَنَ اللَّهُ مُسْتَحِلِّي الْحُرْمَةِ مِنْكَ وَ ذَائِدِي الْحَقِّ عَنْكَ وَ أَشْهَدُ أَنَّهُمُ الْأَخْسَرُونَ الَّذِينَ تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَ هُمْ فِيهَا كَالِحُونَ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ مَا أَقْدَمْتَ وَ لا أَحْجَمْتَ وَ لا نَطَقْتَ وَ لا أَمْسَكْتَ إِلا بِأَمْرٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ قُلْتَ وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَقَدْ نَظَرَ إِلَيَّ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَضْرِبُ بِالسَّيْفِ قُدْما فَقَالَ يَا عَلِيُّ أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلا أَنَّهُ لا نَبِيَّ بَعْدِي وَ أُعْلِمُكَ أَنَّ مَوْتَكَ وَ حَيَاتَكَ مَعِي وَ عَلَى سُنَّتِي فَوَ اللَّهِ مَا كَذِبْتُ وَ لا كُذِبْتُ وَ لا ضَلَلْتُ وَ لا ضُلَّ بِي وَ لا نَسِيتُ مَا عَهِدَ إِلَيَّ رَبِّي وَ إِنِّي لَعَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي بَيَّنَهَا لِنَبِيِّهِ وَ بَيَّنَهَا النَّبِيُّ لِي وَ إِنِّي لَعَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ أَلْفِظُهُ لَفْظا صَدَقْتَ وَ اللَّهِ وَ قُلْتَ الْحَقَّ فَلَعَنَ اللَّهُ مَنْ سَاوَاكَ بِمَنْ نَاوَاكَ وَ اللَّهُ جَلَّ اسْمُهُ يَقُولُ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ فَلَعَنَ اللَّهُ مَنْ عَدَلَ بِكَ مَنْ فَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهِ وِلايَتَكَ وَ أَنْتَ وَلِيُّ اللَّهِ وَ أَخُو رَسُولِهِ وَ الذَّابُّ عَنْ دِينِهِ وَ الَّذِي نَطَقَ الْقُرْآنُ بِتَفْضِيلِهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرا عَظِيما دَرَجَاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كَانَ اللَّهُ غَفُورا رَحِيما وَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى أَ جَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَ عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هَاجَرُوا وَ جَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوَانٍ وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدا إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ أَشْهَدُ أَنَّكَ الْمَخْصُوصُ بِمِدْحَةِ اللَّهِ الْمُخْلِصُ لِطَاعَةِ اللَّهِ لَمْ تَبْغِ بِالْهُدَى بَدَلا وَ لَمْ تُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّكَ أَحَدا وَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى اسْتَجَابَ لِنَبِيِّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِيكَ دَعْوَتَهُ ثُمَّ أَمَرَهُ بِإِظْهَارِ مَا أَوْلاكَ لِأُمَّتِهِ إِعْلاءً لِشَأْنِكَ وَ إِعْلانا لِبُرْهَانِكَ وَ دَحْضا لِلْأَبَاطِيلِ وَ قَطْعا لِلْمَعَاذِيرِ فَلَمَّا أَشْفَقَ مِنْ فِتْنَةِ الْفَاسِقِينَ وَ اتَّقَى فِيكَ الْمُنَافِقِينَ أَوْحَى إِلَيْهِ رَبُّ الْعَالَمِينَ يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ فَوَضَعَ عَلَى نَفْسِهِ أَوْزَارَ الْمَسِيرِ وَ نَهَضَ فِي رَمْضَاءِ الْهَجِيرِ فَخَطَبَ وَ أَسْمَعَ وَ نَادَى فَأَبْلَغَ ثُمَّ سَأَلَهُمْ أَجْمَعَ فَقَالَ هَلْ بَلَّغْتُ فَقَالُوا اللَّهُمَّ بَلَى فَقَالَ اللَّهُمَّ اشْهَدْ ثُمَّ قَالَ أَ لَسْتُ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا بَلَى فَأَخَذَ بِيَدِكَ وَ قَالَ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ فَمَا آمَنَ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فِيكَ عَلَى نَبِيِّهِ إِلا قَلِيلٌ وَ لا زَادَ أَكْثَرَهُمْ غَيْرَ تَخْسِيرٍ وَ لَقَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى فِيكَ مِنْ قَبْلُ وَ هُمْ كَارِهُونَ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ رَبَّنَا آمَنَّا بِمَا أَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ رَبَّنَا لا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَ هَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ اللَّهُمَّ إِنَّا نَعْلَمُ أَنَّ هَذَا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَالْعَنْ مَنْ عَارَضَهُ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كَذَّبَ بِهِ وَ كَفَرَ وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ سَيِّدَ الْوَصِيِّينَ وَ أَوَّلَ الْعَابِدِينَ وَ أَزْهَدَ الزَّاهِدِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ وَ صَلَوَاتُهُ وَ تَحِيَّاتُهُ أَنْتَ مُطْعِمُ الطَّعَامِ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينا وَ يَتِيما وَ أَسِيرا لِوَجْهِ اللَّهِ لا تُرِيدُ مِنْهُمْ جَزَاءً وَ لا شُكُورا وَ فِيكَ أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى وَ يُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَ أَنْتَ الْكَاظِمُ لِلْغَيْظِ وَ الْعَافِي عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ وَ أَنْتَ الصَّابِرُ فِي الْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ وَ أَنْتَ الْقَاسِمُ بِالسَّوِيَّةِ وَ الْعَادِلُ فِي الرَّعِيَّةِ وَ الْعَالِمُ بِحُدُودِ اللَّهِ مِنْ جَمِيعِ الْبَرِيَّةِ وَ اللَّهُ تَعَالَى أَخْبَرَ عَمَّا أَوْلاكَ مِنْ فَضْلِهِ بِقَوْلِهِ أَ فَمَنْ كَانَ مُؤْمِنا كَمَنْ كَانَ فَاسِقا لا يَسْتَوُونَ أَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوَى نُزُلا بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ وَ أَنْتَ الْمَخْصُوصُ بِعِلْمِ التَّنْزِيلِ وَ حُكْمِ التَّأْوِيلِ وَ نَصِّ الرَّسُولِ وَ لَكَ الْمَوَاقِفُ الْمَشْهُودَةُ وَ الْمَقَامَاتُ الْمَشْهُورَةُ وَ الْأَيَّامُ الْمَذْكُورَةُ يَوْمَ بَدْرٍ وَ يَوْمَ الْأَحْزَابِ إِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزَالا شَدِيدا وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلا غُرُورا وَ إِذْ قَالَتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَ مَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلا فِرَارا وَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى وَ لَمَّا رَأَى الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ مَا زَادَهُمْ إِلا إِيمَانا وَ تَسْلِيما فَقَتَلْتَ عَمْرَهُمْ وَ هَزَمْتَ جَمْعَهُمْ وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنَالُوا خَيْرا وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ وَ كَانَ اللَّهُ قَوِيّا عَزِيزا وَ يَوْمَ أُحُدٍ إِذْ يُصْعِدُونَ وَ لا يَلْوُونَ عَلَى أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوهُمْ فِي أُخْرَاهُمْ وَ أَنْتَ تَذُودُ بُهَمَ الْمُشْرِكِينَ عَنِ النَّبِيِّ ذَاتَ الْيَمِينِ وَ ذَاتَ الشِّمَالِ حَتَّى رَدَّهُمُ اللَّهُ تَعَالَى عَنْكُمَا خَائِفِينَ وَ نَصَرَ بِكَ الْخَاذِلِينَ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ عَلَى مَا نَطَقَ بِهِ التَّنْزِيلُ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئا وَ ضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنُونَ أَنْتَ وَ مَنْ يَلِيكَ وَ عَمُّكَ الْعَبَّاسُ يُنَادِي الْمُنْهَزِمِينَ يَا أَصْحَابَ سُورَةِ الْبَقَرَةِ يَا أَهْلَ بَيْعَةِ الشَّجَرَةِ حَتَّى اسْتَجَابَ لَهُ قَوْمٌ قَدْ كَفَيْتَهُمُ الْمَئُونَةَ وَ تَكَفَّلْتَ دُونَهُمُ الْمَعُونَةَ فَعَادُوا آيِسِينَ مِنَ الْمَثُوبَةِ رَاجِينَ وَعْدَ اللَّهِ تَعَالَى بِالتَّوْبَةِ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ جَلَّ ذِكْرُهُ ثُمَّ يَتُوبُ اللَّهُ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ عَلَى مَنْ يَشَاءُ وَ أَنْتَ حَائِزٌ دَرَجَةَ الصَّبْرِ فَائِزٌ بِعَظِيمِ الْأَجْرِ وَ يَوْمَ خَيْبَرَ إِذْ أَظْهَرَ اللَّهُ خَوَرَ الْمُنَافِقِينَ وَ قَطَعَ دَابِرَ الْكَافِرِينَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ لَقَدْ كَانُوا عَاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبَارَ وَ كَانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْئُولا مَوْلايَ أَنْتَ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ وَ الْمَحَجَّةُ الْوَاضِحَةُ وَ النِّعْمَةُ السَّابِغَةُ وَ الْبُرْهَانُ الْمُنِيرُ فَهَنِيئا لَكَ بِمَا آتَاكَ اللَّهُ مِنْ فَضْلٍ وَ تَبّا لِشَانِئِكَ ذِي الْجَهْلِ شَهِدْتَ مَعَ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ جَمِيعَ حُرُوبِهِ وَ مَغَازِيهِ تَحْمِلُ الرَّايَةَ أَمَامَهُ وَ تَضْرِبُ بِالسَّيْفِ قُدَّامَهُ ثُمَّ لِحَزْمِكَ الْمَشْهُورِ وَ بَصِيرَتِكَ فِي الْأُمُورِ أَمَّرَكَ فِي الْمَوَاطِنِ وَ لَمْ يَكُنْ عَلَيْكَ أَمِيرٌ وَ كَمْ مِنْ أَمْرٍ صَدَّكَ عَنْ إِمْضَاءِ عَزْمِكَ فِيهِ التُّقَى وَ اتَّبَعَ غَيْرُكَ فِي مِثْلِهِ الْهَوَى فَظَنَّ الْجَاهِلُونَ أَنَّكَ عَجَزْتَ عَمَّا إِلَيْهِ انْتَهَى ضَلَّ وَ اللَّهِ الظَّانُّ لِذَلِكَ وَ مَا اهْتَدَى وَ لَقَدْ أَوْضَحْتَ مَا أَشْكَلَ مِنْ ذَلِكَ لِمَنْ تَوَهَّمَ وَ امْتَرَى بِقَوْلِكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ قَدْ يَرَى الْحُوَّلُ الْقُلَّبُ وَجْهَ الْحِيلَةِ وَ دُونَهَا حَاجِزٌ مِنْ تَقْوَى اللَّهِ فَيَدَعُهَا رَأْيَ الْعَيْنِ وَ يَنْتَهِزُ فُرْصَتَهَا مَنْ لا حَرِيجَةَ [جَرِيحَةَ] لَهُ فِي الدِّينِ صَدَقْتَ [وَ اللَّهِ‏] وَ خَسِرَ الْمُبْطِلُونَ وَ إِذْ مَاكَرَكَ النَّاكِثَانِ فَقَالا نُرِيدُ الْعُمْرَةَ فَقُلْتَ لَهُمَا لَعَمْرُكُمَا مَا تُرِيدَانِ الْعُمْرَةَ لَكِنْ تُرِيدَانِ الْغَدْرَةَ فَأَخَذْتَ الْبَيْعَةَ عَلَيْهِمَا وَ جَدَّدْتَ الْمِيثَاقَ فَجَدَّا فِي النِّفَاقِ فَلَمَّا نَبَّهْتَهُمَا عَلَى فِعْلِهِمَا أَغْفَلا وَ عَادَا وَ مَا انْتَفَعَا وَ كَانَ عَاقِبَةُ أَمْرِهِمَا خُسْرا ثُمَّ تَلاهُمَا أَهْلُ الشَّامِ فَسِرْتَ إِلَيْهِمْ بَعْدَ الْإِعْذَارِ وَ هُمْ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ وَ لا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ هَمَجٌ رَعَاعٌ ضَالُّونَ وَ بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى مُحَمَّدٍ فِيكَ كَافِرُونَ وَ لِأَهْلِ الْخِلافِ عَلَيْكَ نَاصِرُونَ وَ قَدْ أَمَرَ اللَّهُ تَعَالَى بِاتِّبَاعِكَ وَ نَدَبَ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى نَصْرِكَ وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ مَوْلايَ بِكَ ظَهَرَ الْحَقُّ وَ قَدْ نَبَذَهُ الْخَلْقُ وَ أَوْضَحْتَ السُّنَنَ بَعْدَ الدُّرُوسِ وَ الطَّمْسِ فَلَكَ سَابِقَةُ الْجِهَادِ عَلَى تَصْدِيقِ التَّنْزِيلِ وَ لَكَ فَضِيلَةُ الْجِهَادِ عَلَى تَحْقِيقِ التَّأْوِيلِ وَ عَدُوُّكَ عَدُوُّ اللَّهِ جَاحِدٌ لِرَسُولِ اللَّهِ يَدْعُو بَاطِلا وَ يَحْكُمُ جَائِرا وَ يَتَأَمَّرُ غَاصِبا وَ يَدْعُو حِزْبَهُ إِلَى النَّارِ وَ عَمَّارٌ يُجَاهِدُ وَ يُنَادِي بَيْنَ الصَّفَّيْنِ الرَّوَاحَ الرَّوَاحَ إِلَى الْجَنَّةِ وَ لَمَّا اسْتَسْقَى فَسُقِيَ اللَّبَنَ كَبَّرَ وَ قَالَ قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ آخِرُ شَرَابِكَ مِنَ الدُّنْيَا ضَيَاحٌ مِنْ لَبَنٍ وَ تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فَاعْتَرَضَهُ أَبُو الْعَادِيَةِ الْفَزَارِيُّ فَقَتَلَهُ فَعَلَى أَبِي الْعَادِيَةِ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ لَعْنَةُ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ أَجْمَعِينَ وَ عَلَى مَنْ سَلَّ سَيْفَهُ عَلَيْكَ وَ سَلَلْتَ سَيْفَكَ عَلَيْهِ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُنَافِقِينَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ وَ عَلَى مَنْ رَضِيَ بِمَا سَاءَكَ وَ لَمْ يَكْرَهْهُ وَ أَغْمَضَ عَيْنَهُ وَ لَمْ يُنْكِرْ أَوْ أَعَانَ عَلَيْكَ بِيَدٍ أَوْ لِسَانٍ أَوْ قَعَدَ عَنْ نَصْرِكَ أَوْ خَذَلَ عَنِ الْجِهَادِ مَعَكَ أَوْ غَمَطَ فَضْلَكَ وَ جَحَدَ حَقَّكَ أَوْ عَدَلَ بِكَ مَنْ جَعَلَكَ اللَّهُ أَوْلَى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ وَ سَلامُهُ وَ تَحِيَّاتُهُ وَ عَلَى الْأَئِمَّةِ مِنْ آلِكَ الطَّاهِرِينَ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ وَ الْأَمْرُ الْأَعْجَبُ وَ الْخَطْبُ الْأَفْظَعُ بَعْدَ جَحْدِكَ حَقَّكَ غَصْبُ الصِّدِّيقَةِ الطَّاهِرَةِ الزَّهْرَاءِ سَيِّدَةِ النِّسَاءِ فَدَكا وَ رَدُّ شَهَادَتِكَ وَ شَهَادَةِ السَّيِّدَيْنِ سُلالَتِكَ وَ عِتْرَةِ الْمُصْطَفَى صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكُمْ وَ قَدْ أَعْلَى اللَّهُ تَعَالَى عَلَى الْأُمَّةِ دَرَجَتَكُمْ وَ رَفَعَ مَنْزِلَتَكُمْ وَ أَبَانَ فَضْلَكُمْ وَ شَرَّفَكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ فَأَذْهَبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَكُمْ تَطْهِيرا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ الْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعا إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعا وَ إِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعا إِلا الْمُصَلِّينَ فَاسْتَثْنَى اللَّهُ تَعَالَى نَبِيَّهُ الْمُصْطَفَى وَ أَنْتَ يَا سَيِّدَ الْأَوْصِيَاءِ مِنْ جَمِيعِ الْخَلْقِ فَمَا أَعْمَهَ مَنْ ظَلَمَكَ عَنِ الْحَقِّ ثُمَّ أَفْرَضُوكَ سَهْمَ ذَوِي الْقُرْبَى مَكْرا وَ أَحَادُوهُ عَنْ أَهْلِهِ جَوْرا فَلَمَّا آلَ الْأَمْرُ إِلَيْكَ أَجْرَيْتَهُمْ عَلَى مَا أَجْرَيَا رَغْبَةً عَنْهُمَا بِمَا عِنْدَ اللَّهِ لَكَ فَأَشْبَهَتْ مِحْنَتُكَ بِهِمَا مِحَنَ الْأَنْبِيَاءِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ عِنْدَ الْوَحْدَةِ وَ عَدَمِ الْأَنْصَارِ وَ أَشْبَهْتَ فِي الْبَيَاتِ عَلَى الْفِرَاشِ الذَّبِيحَ عَلَيْهِ السَّلامُ إِذْ أَجَبْتَ كَمَا أَجَابَ وَ أَطَعْتَ كَمَا أَطَاعَ إِسْمَاعِيلُ صَابِرا مُحْتَسِبا إِذْ قَالَ لَهُ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَا ذَا تَرَى قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ وَ كَذَلِكَ أَنْتَ لَمَّا أَبَاتَكَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ أَمَرَكَ أَنْ تَضْجَعَ فِي مَرْقَدِهِ وَاقِيا لَهُ بِنَفْسِكَ أَسْرَعْتَ إِلَى إِجَابَتِهِ مُطِيعا وَ لِنَفْسِكَ عَلَى الْقَتْلِ مُوَطِّنا فَشَكَرَ اللَّهُ تَعَالَى طَاعَتَكَ وَ أَبَانَ عَنْ جَمِيلِ فِعْلِكَ بِقَوْلِهِ جَلَّ ذِكْرُهُ وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ ثُمَّ مِحْنَتُكَ يَوْمَ صِفِّينَ وَ قَدْ رُفِعَتِ الْمَصَاحِفُ حِيلَةً وَ مَكْرا فَأَعْرَضَ الشَّكُّ وَ عُزِفَ الْحَقُّ وَ اتُّبِعَ الظَّنُّ أَشْبَهَتْ مِحْنَةَ هَارُونَ إِذْ أَمَّرَهُ مُوسَى عَلَى قَوْمِهِ فَتَفَرَّقُوا عَنْهُ وَ هَارُونُ يُنَادِي بِهِمْ وَ يَقُولُ يَا قَوْمِ إِنَّمَا فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمَنُ فَاتَّبِعُونِي وَ أَطِيعُوا أَمْرِي قَالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عَاكِفِينَ حَتَّى يَرْجِعَ إِلَيْنَا مُوسَى وَ كَذَلِكَ أَنْتَ لَمَّا رُفِعَتِ الْمَصَاحِفُ قُلْتَ يَا قَوْمِ إِنَّمَا فُتِنْتُمْ بِهَا وَ خُدِعْتُمْ فَعَصَوْكَ وَ خَالَفُوا عَلَيْكَ وَ اسْتَدْعَوْا نَصْبَ الْحَكَمَيْنِ فَأَبَيْتَ عَلَيْهِمْ وَ تَبَرَّأْتَ إِلَى اللَّهِ مِنْ فِعْلِهِمْ وَ فَوَّضْتَهُ إِلَيْهِمْ فَلَمَّا أَسْفَرَ الْحَقُّ وَ سَفِهَ الْمُنْكَرُ وَ اعْتَرَفُوا بِالزَّلَلِ وَ الْجَوْرِ عَنِ الْقَصْدِ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِهِ وَ أَلْزَمُوكَ عَلَى سَفَهٍ التَّحْكِيمَ الَّذِي أَبَيْتَهُ وَ أَحَبُّوهُ وَ حَظَرْتَهُ وَ أَبَاحُوا ذَنْبَهُمُ الَّذِي اقْتَرَفُوهُ وَ أَنْتَ عَلَى نَهْجِ بَصِيرَةٍ وَ هُدًى وَ هُمْ عَلَى سُنَنِ ضَلالَةٍ وَ عَمًى فَمَا زَالُوا عَلَى النِّفَاقِ مُصِرِّينَ وَ فِي الْغَيِّ مُتَرَدِّدِينَ حَتَّى أَذَاقَهُمُ اللَّهُ وَبَالَ أَمْرِهِمْ فَأَمَاتَ بِسَيْفِكَ مَنْ عَانَدَكَ فَشَقِيَ وَ هَوَى وَ أَحْيَا بِحُجَّتِكَ مَنْ سَعِدَ فَهُدِيَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْكَ غَادِيَةً وَ رَائِحَةً وَ عَاكِفَةً وَ ذَاهِبَةً فَمَا يُحِيطُ الْمَادِحُ وَصْفَكَ وَ لا يُحْبِطُ الطَّاعِنُ فَضْلَكَ أَنْتَ أَحْسَنُ الْخَلْقِ عِبَادَةً وَ أَخْلَصُهُمْ زَهَادَةً وَ أَذَبُّهُمْ عَنِ الدِّينِ أَقَمْتَ حُدُودَ اللَّهِ بِجُهْدِكَ [بِجَهْدِكَ‏] وَ فَلَلْتَ عَسَاكِرَ الْمَارِقِينَ بِسَيْفِكَ تُخْمِدُ لَهَبَ الْحُرُوبِ بِبَنَانِكَ وَ تَهْتِكُ سُتُورَ الشُّبَهِ بِبَيَانِكَ وَ تَكْشِفُ لَبْسَ الْبَاطِلِ عَنْ صَرِيحِ الْحَقِّ لا تَأْخُذُكَ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ وَ فِي مَدْحِ اللَّهِ تَعَالَى لَكَ غِنًى عَنْ مَدْحِ الْمَادِحِينَ وَ تَقْرِيظِ الْوَاصِفِينَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلا وَ لَمَّا رَأَيْتَ أَنْ قَتَلْتَ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ وَ صَدَقَكَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَعْدَهُ فَأَوْفَيْتَ بِعَهْدِهِ قُلْتَ أَ مَا آنَ أَنْ تُخْضَبَ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ أَمْ مَتَى يُبْعَثُ أَشْقَاهَا وَاثِقا بِأَنَّكَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَ بَصِيرَةٍ مِنْ أَمْرِكَ قَادِمٌ عَلَى اللَّهِ مُسْتَبْشِرٌ بِبَيْعِكَ الَّذِي بَايَعْتَهُ بِهِ وَ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ اللَّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ أَنْبِيَائِكَ وَ أَوْصِيَاءِ أَنْبِيَائِكَ بِجَمِيعِ لَعَنَاتِكَ وَ أَصْلِهِمْ حَرَّ نَارِكَ وَ الْعَنْ مَنْ غَصَبَ وَلِيَّكَ حَقَّهُ وَ أَنْكَرَ عَهْدَهُ وَ جَحَدَهُ بَعْدَ الْيَقِينِ وَ الْإِقْرَارِ بِالْوِلايَةِ لَهُ يَوْمَ أَكْمَلْتَ لَهُ الدِّينَ اللَّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ ظَلَمَهُ وَ أَشْيَاعَهُمْ وَ أَنْصَارَهُمْ اللَّهُمَّ الْعَنْ ظَالِمِي الْحُسَيْنِ وَ قَاتِلِيهِ وَ الْمُتَابِعِينَ عَدُوَّهُ وَ نَاصِرِيهِ وَ الرَّاضِينَ بِقَتْلِهِ وَ خَاذِلِيهِ لَعْنا وَبِيلا اللَّهُمَّ الْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ آلَ مُحَمَّدٍ وَ مَانِعِيهِمْ حُقُوقَهُمْ اللَّهُمَّ خُصَّ أَوَّلَ ظَالِمٍ وَ غَاصِبٍ لِآلِ مُحَمَّدٍ بِاللَّعْنِ وَ كُلَّ مُسْتَنٍّ بِمَا سَنَّ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ [وَ آلِ مُحَمَّدٍ] خَاتَمِ النَّبِيِّينَ وَ عَلَى عَلِيٍّ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ اجْعَلْنَا بِهِمْ مُتَمَسِّكِينَ وَ بِوِلايَتِهِمْ مِنَ الْفَائِزِينَ الْآمِنِينَ الَّذِينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُو

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 11:17 موضوع تربیتی | لینک ثابت


تربیتی

خطبه غديريه امام على(ع)

محمد فاكر ميبدى

اشارت

ممكن است افراد بسيارى در طول تاريخ از حادثه غدير و اهميت آن سخن گفته و از آن تعاريفى ارائه داده باشند، اما هيچ يك از اين سخنان نمى توانند بيانگر عظمت و شكوه غدير باشد، زيرا تنها كسانى مى توانندتعريف جامع از وقايع و حوادث عرضه نمايند كه خود پديد آورنده آن باشند. تنها زيبنده خدا، پيامبر(ص) و على(ع) است كه غدير را به بهترين شكل معرفى نمايند.
پيامبر به دستور خداوند سبحان حادثه غدير را در ميان دو نزول قرآنى قرارداد: ابتدا فرمود: ياايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك، و افزود: وان لم تفعل فما بلغت رسالته(مائده،67) و پس از معرفى على(ع) به وسيله پيامبر(ع) با جمله من كنت مولاه فهذا على مولاه، خدا نيز فرمود: اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام ديناً(مائده،3)؛ يعنى واقعه غدير، اكمال دين، اتمام نعمت و موجب رضايت و خوشنودى خداست و روز غدير ظرف زمانى اين ارزشها معرفى كرد.
على(ع) نيز در خطبه عيد غدير خود كه خوب است آن را خطبه غديريه بناميم به تفسير و تحليل اين رويداد عظيم تاريخ پرداخت. معرفى اين خطبه كه در گوشه و كنار برخى از كتابهاى ادعيه و روايت در غربت به سر مى برد و بررسى سند و كتابشناسى آن و شرح پاره هايى از آن، موضوع اين جستار است.


1) نگاهى گذرا به مفاد خطبه به عنوان سند جهانى اسلام

امام اميرالمؤمنين(ع) در يكى از روزهاى جمعه كه مصادف با روز عيد غدير بوده است، خطبه اى ايراد مى كند كه با حمد و ثناى الهى و با كلمات و جملاتى پر معنا و شهادت به وحدانيت ذات اقدس اله و بيان برخى از صفات ثبوتيه و سلبيه او، شروع مى شود، و پس از تشريح اهميت نبوت و رسالت، و بيان اين كه گواهى به نبوت، قرين اعتراف به لاهوتيت خداست، به بيان مسئله امامت و مقام امامان(ع) مى پردازد و درباره جايگاه واقعى ائمه، خلقت و نشأت وجودى آنها و ديگر ويژگى هايشان سخن مى گويد.

در ادامه به نقش پراهميت خود مى پردازد و در كنار حجت ظاهر، شاهدى ديگر را بر حقانيّت خود مطرح مى فرمايد. پس از آن، اهميت روز جمعه و عيد غدير را خاطر نشان مى سازد و فلسفه روز جمعه و اعمال مستحب آن را بيان مى نمايد. آنگاه به ارتباط توحيد، نبوت و ولايت و دين با يكديگر اشارت مى كنند و آثار و ثمرات معرفى ولىّ، در واقعه غدير را به تفصيل بيان كرده و با تعابيرى بلند به تفسير آن مى پردازد. پس از آن نصايح و پندهاى ارزشمندى مى دهد و با استناد به آيات قرآن مردم را به اطاعت خدا و رعايت تقوا و دورى از گناه تشويق مى نمايد. سپس در بيان معناى استكبار، استكبار را سرپيچى از پيروى كسى كه مى بايست اطاعت شود مى داند و به تفسير «طريق»، «صراط» و «سبيل اللّه» مى پردازد و مى فرمايد: صراط منم، سبيل اللّه منم، نورالانوار منم و… .
در پايان خطبه بار ديگر مردم را به اخلاق فردى، اجتماعى، مالى و… سفارش مى كند و استحباب روزه روز غدير و پاداش بس عظيم آن را يادآور مى شود.

گوينده اين سخنان كسى است كه همه ملل اسلام به علم، فضل، كمال، مقام والا و عدالت و تقوايش اعتراف دارند؛ از اين روى جاى دارد همگان به اين خطبه به عنوان «سند جهانى اسلام» بنگرند و بدان احتجاج كنند، و به بركت آن، شبهه هاى اعتقادى خود را رفع كنند و مرزبندى هاى ساختگى ميان فرقه ها را بردارند، پيوند وثيق ميان توحيد، نبوت، رسالت و امامت را درك كنند و براساس آن عقايد، احكام و معارف را از باب حكمت و علم نبى دريافت دارند.
 

2) خطبه غديريه در منابع روايى

اين خطبه اگرچه در كتب اربعه اول يافت نمى شود، اما در ديگر منابع معتبر وجود دارد كه برخى از آنها را يادآور مى شويم.

1ـ مصباح المتهجد وسلاح المتعبد: به حسب ظاهر مرجع اصلى اين روايت «مصباح المتهجد وسلاح المتعبد» تأليف شيخ طوسى، مؤلف كتابهاى «استبصار» و «تهذيب الاحكام»، از كتب اربعه است، كه نويسنده مقاله نيز روايت را از تصوير نسخه خطى آن نقل مى كند.3

2ـ منابع ديگر: پس از شيخ طوسى، ديگر نويسندگان، مؤلفان جوامع روايى و ادعيه، اين روايت را با واسطه و يا بى واسطه از شيخ طوسى و «مصباح المتهجد» نقل كرده اند، كه برخى از آنها تمام خطبه را نقل كرده اند و بعضى تنها به نقل پاره هايى از آن بسنده كرده اند.

الف: منابعى كه همه خطبه را نقل كرده اند

1. اقبال الاعمال: رضى الدين ابوالقاسم على بن موسى بن طاووس (متوفاى664)، تمام اين خطبه را در كتاب «اقبال الاعمال» نقل كرده است، يادآورى مى كنيم ابن طاووس اين روايت را به سند خود از شيخ طوسى و با همان سند شيخ با اندك تفاوتى در بعضى از كلمات نقل مى كند.4

2. مصباح كفعمى:شيخ تقى الدين ابراهيم بن على ابن الحسن … الكفعمى (متوفاى905)، اين خطبه را از «مصباح المتهجد»، در كتاب خود به نام «جنة الامان الواقية وجنة الايمان الباقية» معروف به «مصباح كفعمى» با كمى تفاوت آورده است.5

3. بحارالانوار: علامه ملا محمّد باقر مجلسى، اين خطبه را از «مصباح الزائر»، تأليف سيد ابن طاووس، صاحب «اقبال الاعمال»، و به طور كامل در «بحارالانوار» نقل كرده است، لكن با نسخه «مصباح المتهجد» اندكى تفاوت دارد.6

4. مصباح الزائر: از آنجا كه علامه مجلسى اين خطبه را از «مصباح الزائر» نقل مى كند بى شك اين كتاب نيز از جمله منابعى است كه خطبه را به طور كامل ذكر كرده است، ولى بايد توجه داشت كه چون مؤلف «اقبال الاعمال»، «مصباح الزائر» يك نفر است و كتاب اخير اولين تأليف سيد ابن طاووس است، ممكن است اين دانشمند آنچه را كه در «اقبال الاعمال»، نقل كرده است همان باشد كه در «مصباح المتهجد» بيان داشته است.

5. مسند الامام الرضا(ع): مؤلف اين اثر، متن كامل خطبه را از كتاب «مصباح المتهجد» نقل كرده است.7

ب: منابعى كه تنها به نقل پاره هايى از خطبه بسنده كرده اند

1. مناقب ابن شهر آشوب: رشيد الدين محمّد بن على بن شهر آشوب مازندرانى (متوفاى588)، بخش كمى از اين خطبه را در كتاب خود به نام «مناقب آل ابى طالب» نقل كرده است.8

2. وسائل الشيعه: شيخ حر عاملى بخشهايى از اين روايت را كه در ارتباط با استحباب روزه عيد غدير است از كتاب «مصباح المتهجد»، در كتاب الصوم «وسائل الشيعه» با ذكر سند نقل كرده است.9

3. تفسير نورالثقلين: محدث مفسر عبدعلى حويزى، پاره هايى از اين خطبه كه در اهميت عقل و خرد و كارايى آن است و مشتمل بر آيه شريفه ليهلك من هلك عن بيّنة…(انفال،42) است، ذيل همين آيه، و بخشى ديگر را به مناسبت آيه لاتمسكوا بعصم الكوافر…(ممتحنه،10) را در جاى ديگر آورده است.10
 

4. جامع احاديث الشيعه: در اين مجموعه كه زير نظر آية اللّه العظمى بروجردى، تدوين گرديده است، به مناسبت استحباب روزه در روز هجدهم ذو الحجه، بخشى از خطبه را كه مربوط به روزه و صدقه است، نقل شده است.11
 

5. الغدير: علامه امينى در كتاب «الغدير» به ذكر بخشهايى از اين خطبه كه مشتمل بر واژه «عيد» است به مناسبت «عيد الغدير العترة» پرداخته است.12 علامه امينى اگرچه خود تصريح نمى كند كه خطبه را از كدام منبع نقل كرده است، ولى از قراين و شواهد و بويژه از پاورقى كتاب بخوبى معلوم مى شود كه آن را از «مصباح المتهجد» نقل كرده است.


3) پژوهشى در سند خطبه


شيخ طوسى در كتاب «مصباح المتهجد وسلاح المتعبد» زير عنوان «خطبه اميرالمؤمنين يوم الغدير» مى نويسد:

…اخبرنا جماعة عن ابى محمّد هارون بن موسى التلعكبرى، قال حدثنا ابوالحسن على بن احمد الخراسانى الحاجب فى شهر رمضان سنة سبع وثلاثين وثلاث مأة، قال حدثنا سعيد بن هارون ابو عمرو المروزى وقد زاد على الثمانين سنة، قال حدثنا الفياض بن محمّد بن عمر الطوسى بطوس سنة تسع وخمسين ومأتين وقد بلغ التسعين، انه شهد ابا الحسن على بن موسى الرضا(ع) فى يوم الغدير و بحضرته جماعة من خاصته وقد احتبسهم للافطار… وهو يذكر فضل اليوم وقِدمه فكان من قوله(ع) حدثنى الهادى [الكاظم(ع)] ابى، قال حدثنى جدّى الصادق(ع) قال حدثنى الباقر(ع)، قال حدثنى سيد العابدين(ع) قال حدثنى ابى الحسين(ع) قال: اتفق فى بعض سنتى اميرالمؤمنين الجمعة والغدير فصعد المنبر على خمس ساعات من نهار ذلك اليوم فحمد اللّه واثنى عليه حمداً لم يسمع مثله….

شيخ طوسى آنگاه خطبه غديريه را تا پايان نقل مى كند.13

1ـ بررسى رجال و سند روايت
سلسله سند اين روايت از دو بخش تشكيل شده است: بخش اول آن سلسله ذهبيه است كه از امام هشتم، على بن موسى الرضا(ع) شروع و با واسطه ائمه معصومين(ع) به امام اميرالمؤمنين(ع) منتهى مى شود كه تنها به جهت تبرك و تيمن، نام مبارك آنها ذكر شد. اما بخش دوم سند از شيخ طوسى و كتاب «مصباح المتهجد» آغاز و به «فياض بن محمّد» منتهى مى شود كه محور پژوهش در اين بخش از مقاله است.

2ـ اهمال در روايت
اين حديث از نظر علم رجال و علم درايت، از روايتهاى «مهمل» به شمار مى رود، چرا كه تعريف روايت مهمل به طور كامل بر اين روايت منطبق است.

علماى رجال و درايت، در تعريف خبر مهمل گفته اند:
مهمل، روايتى است كه برخى از رجال سند آن در كتابهاى رجالى ذكر نشده باشد و يا اگر ذكر شده وصفى از آن نشده باشد.14

ارباب رجال درباره رجال سند اين روايت به جز «هارون بن موسى» كه مدح و توثيق شده و با تعابيرى چون، وجه، ثقه، معتمد، جليل القدر، عظيم المنزلة وعديم النظير ياد شده است،15 از ديگران ذكرى به ميان نياورده اند و وصفى چه مدح و چه ذم و قدح درباره آنها نگفته اند. مراجعه به جوامع رجالى و سخن علامه نمازى شاهرودى گواه بر اين گفته است. وى تصريح دارد كه علماى رجال از على بن احمد، سعيد بن هارون و فياض بن محمّد طوسى سخنى به ميان نياورده اند.16 بنابراين، روايت مهمل است اما اين باعث آن نمى شود كه دست از روايت شسته و بدان توجهى نكنيم، چرا كه ميان دانشمندان علم رجال و درايت گفتار يكسان و هماهنگى وجود ندارد، و اتفاق و اجماعى بر ميزان اعتبار روايت مهمل در بين نيست و در اين باره دست كم سه نظريه وجود دارد.

آراء دانشمندان درباره روايت مهمل

1ـ روايت مهمل بسان روايت مجهول: اين سخنى است كه به شهيد ثانى، مجلسى و ممقانى نسبت مى دهند كه گفته اند: مجهول اعم از روايتى است كه تصريح به مجهول بودن آن شده باشد و روايتى كه مدحى و قدحى درباره آن ذكر نشده باشد.17
ممقانى ضمن اين كه روايت مهمل و مجهول را جزء اقسام خبر ضعيف مى شمارد مى افزايد: در «لب اللباب»18 نيز اين قسم از روايات در حكم ضعيف دانسته شده است.19

2ـ مهمل، مجهول لغوى است: اين گفته محمّدباقر استرآبادى در «رواشح» است، كه معتقد است مجهول بر دو قسم است: مجهول اصطلاحى، يعنى روايتى كه پيشوايان رجال نسبت به يكى از راويان آن حكم به جهالت نموده باشد، و مجهول لغوى يعنى روايتى كه از راوى آن در كتابهاى رجالى نام برده نشده است. در قسم اول مسلماً روايت ضعيف است ولى در قسم دوم نمى توان حكم به ضعف و صحت نمود.20

3ـ روايت مهمل جزء روايت ممدوح است: اين عقيده علامه حلى و ابن داود (محمّد بن احمد بن داود) و گذشتگان از رجاليان است. مولف «قاموس الرجال» مى نويسد:
علامه، مهمل را اصلاً عنوان نكرده و ابن داود نيز آن را در جزء اول كتاب و در شمار روايتهاى ممدوح ذكر كرده است.

مفهوم اين كار اين است كه به روايت مهمل عمل مى كرده اند همانند عمل به خبر ممدوح.
مؤلف« قاموس الرجال» با تعبير «هو الحق الحقيق بالاتباع و عليه عمل الاصحاب» آن را تاييد مى كند.21
در نتيجه بايد گفت، از آنجا كه نسبت به رجال روايت مهمل تصريحى بر جهل و قدح نشده است و ميان دانشمندان نيز سخن يكسانى در بى ارزشى روايت مهمل وجود ندارد، و از سوى ديگر علامه مجلسى با فرض بى اعتبارى و ضعف روايت مهمل، اين خطبه را در «بحارالانوار» نقل كرده است مى توان آن را تلقى به قبول كرد، بويژه اينكه بزرگانى چون شيخ طوسى، ابن طاووس، كفعمى، حرّ عاملى و امينى اين خطبه را نقل كرده اند.
 

4) شكوه غدير در نگاه على(ع)

در اين بخش به پاره هاى از خطبه غديريه كه درباره معرفى روز غدير و بيان عظمت و شكوه آن است، اشارت مى شود.
 

1ـ روز غدير، عيد بزرگ:
«ان اللّه جمع لكم معشر المؤمنين، فى هذا اليوم عيدين عظمين كبيرين». آن گونه كه پيش از اين نيز يادآورى شد، هنگامى كه امام(ع) اين خطبه را ايراد فرمود، روز غدير مصادف با روز جمعه بوده است، به همين دليل تعبير به «عيدين» كرده و هر دو را به عظمت و بزرگى ياد كرده است. اين خود بهترين دليل بر «تعيّد» روز هجدهم ذو الحجة و برگزارى مراسم جشن و سرور و بزرگداشت آن است.
در عيد بودن روز غدير، روايات متعددى از پيامبر(ص) و امامان شيعه(ع) به ما رسيده است، از جمله در روايتى از پيامبر(ص) مى خوانيم كه فرمود:

يوم غديرخم افضل اعياد امتى.22
و در روايتى از امام صادق مى خوانيم كه فرمود:
انه يوم عيد و فرح و سرور.23
و يا مى فرمايد:
اشرف و اعظم اعياد است.24
نويسنده «الغدير»، از برخى بزرگان از دانشمندان اسلام چون ابو ريحان بيرونى، ابن طلحه شافعى و ابن خلكان نقل مى كند كه از اين روز با نام «عيد» ياد كرده اند.25

2ـ روز بيان اراده خدا و روز بلاغ:
«فانزل اللّه على نبيه فى يوم الدوح ما بيّن به عن ارادته فى خلصائه وذوى اجتبائه وامره بالبلاغ…». «واژه دوح»، جمع «دوحه» به معناى درختان بزرگ و تنومند است،26 اين بخش از خطبه در حقيقت بيانگر موقعيت جغرافياى تاريخى غدير است. امام(ع) مى فرمايد، آن روز زير درختان تنومند، آياتى نازل شد كه مبيّن اراده خدا براى بندگان خالص، مخلص و برگزيده اوست.

در آن روز كه هجدهم ذو الحجه بود جبرئيل فرود آمد و آيه يا ايها الرسول بلغ… را بر پيامبر(ص) نازل كرد، و آن حضرت را مأمور به تبليغ امرى كرد كه بين خدا وپيامبر(ص) وجود داشت وآن ولايت على(ع) است.27
از جمله بلغ ما انزل اليك بخوبى روشن مى شود كه پيش از آن ولىّ امر تعيين شده بود و آن روز تنها براى معرفى و ابلاغ بوده است.

3ـ غدير روز بزرگ، روز گشايش ، روز تكامل …:
«ان هذا يوم عظيم الشأن، فيه وقع الفرج ورفعت الدرج ووضحت الحجج». عظمت اين روز بدان جهت است كه ظرف ظهور اراده الهى و زمان ابلاغ پيام الهى و آثار مترتب بر آن است؛ روزى است كه گشايش و فرج حاصل شد، چرا كه نگرانى امت اسلام نسبت به زمان پس از پيامبر را برطرف كرد و بدانها اميد بخشيد؛ روزى كه نردبان تكامل افراشته شد و با طرح مسئله امامت و معرفى امام، دين به كمال لازم خود رسيد، روزى كه حجت ها آشكار شد و بر همگان اتمام حجت گرديد.

4ـ روز پرده بردارى از مقام امامت:
«هذا يوم الايضاح والافصاح عن المقام الصراح». «افصاح» به معناى اظهار كردن و مرادف با «ايضاح» است، و صراحت به معناى خالص بودن چيزى از تعلقات است، و سخن صريح از همين باب است بدان جهت كه اظهار و تأويل ندارد.28 اما مقام صراح يعنى جايگاه پاكى، پيراستگى، و منظور از آن مقام عصمت و امامت است كه در روز غدير از آن پرده بردارى شد و امام براى همگان مشخص شد تا ديگر بهانه اى براى منافقان و دو رويان نباشد كه پيامبر(ص) به صراحت كسى را معرفى نكرده است.

5ـ روز كامل شدن دين:
«ويوم كمال الدين …»، روزى است كه دين خداوند كامل شد. كارى كه در روز غدير صورت گرفت آنچنان از اهميت برخوردار بود كه حق تعالى در شأن آن فرمود: اليوم اكملت لكم دينكم، كارى كه اگر صورت نمى گرفت، نه تنها دين به مرحله كمال خود نمى رسيد كه در حقيقت اصل رسالت نيز ابلاغ نشده بود، فان لم تفعل فما بلغت رسالته از اين روى على(ع) نيز خود فرمود: وكمل اللّه دينه….

6ـ روز پيمان بستن:
«ويوم العهد المعهود»، روز پيمانِ بسته شده است، پيمانى كه پيامبر(ص) پس از گرفتن اقرار و اعتراف از مردم مبنى بر اينكه پيامبر حتى از خود مردم نسبت به خودشان، بر آنها اختيار و حق دارد و مردم نيز آن را تأييد كردند.
ايها الناس من اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا: اللّه ورسوله اعلم. قال: ان اللّه مولاى وانا مولى المؤمنين و انا اولى بهم من انفسهم فمن كنت مولاه فعلى مولاه.29
ممكن است عهد معهود اشاره به عهدى باشد كه در آغاز خلقت از انسان گرفته شد، واذ اخذ ربك من بنى آدم…(اعراف،172)، چرا كه در دعاى غدير مى خوانيم كه على(ع) فرمود: «وجددت لنا عهدك و ذكرتنا ميثاقك المأخوذ منا فى ابتداء خلقك ايانا».30

7ـ روز شهود و حضور:
«ويوم الشاهد والمشهود» . اين تعبيرى است كه قرآن درباره قيامت به كار برده است،31 به اين معنا كه شاهدْ پيامبر و مشهود، قيامت است، شاهدْ انسانها و مشهود، اعمال آنان است، شاهد ملائكه و مشهود، قرآن است و شاهدْ پيامبر و مشهود، على(ع) است.
به كار بردن اين تعبير درباره روز غدير، مفيد همين معناست كه پيامبر، شاهد و على، مشهود است. پيامبر(ص) شهادت به ولايت على(ع) داد و انسانها و فرشتگان بر اين امر گواهى دادند. تاريخ نيز گواهى داد كه گروهى به دليل نيل به مقام ولايت به على(ع) تبريك و تهنيت گفتند، لكن پس از چندى و در ظرف تنها چند ماه آن را زيرپا گذاشتند.

8ـ روز نمايش قرارها از دورويى ها:
«يوم تبيان العقود عن النفاق والجحود». روزى كه خط حق از جريان نفاق مشخص شد، روزى كه باعث شد حاميان واقعى از مدعيان دروغين جدا شوند؛ آنان كه حقايق را آگاهانه انكار كردند و نفاق خود را در عمل آشكار ساختند، على(ع) در متن خطبه فرمود: «وكشف خبايا اهل الريب وضمائر اهل الارتداد، وقع الاذعان من طائفة باللسان دون حقائق الايمان و من طائفة باللسان وصدق الايمان».
 

9ـ روز بيان حقايق:
«ويوم البيان عن حقائق الايمان». روزى كه خط ايمان از ديگر خطوط ممتاز شد، كسانى كه تا آن روز ادعاى ايمان به خدا و اطاعت از پيامبر را داشتند، در آن روز درونشان آشكار شد. در آن روز همه دانستند كه اگر واقعاً معتقد به اطيعوا اللّه واطيعوا الرسول هستند بايد از اوامر خدا و پيامبر و از جمله ولى امر، على بن ابى طالب(ع) كه مصداق بارز و اَتم اطاعت از خدا و رسول است نيز پيروى كنند.
اينجا بود كه با نصب على(ع) و نقش بر آب شدن نقشه ها و برباد رفتن خواب و خيالها، حقايق را انكار كردند و مصداق قل لم تؤمنوا(حجرات،14) شدند، چرا كه ايمان فقط گفتن شهادتين نيست، بلكه پذيرش ولايت، حقيقت آن است كه بايد در قلب تجلى و در عمل جلوه نمايد.

10ـ روز راندن شيطان:
«يوم دحر الشيطان». «دحر» بر وزن «دهر» به معناى راندن است.32 در روز غدير با كامل شدن دين، شيطان نيز براى دومين بار رانده شد، شيطان كه از دين كامل و حقيقت ايمان دل خوشى ندارد، دوست مى داشت دين، ناتمام و ابتر بماند و به كفار وعده مى داد كه با مرگ پيامبر(ص) نفس راحتى مى كشند، با واقعه غدير، وسوسه ها، توطئه ها و نقشه ها، نقش بر آب شد و همان گونه كه كافران مأيوس و نوميد شدند (اليوم يأس الذين كفروا من دينكم ـ مائده،5)، شيطان نيز مأيوس و رانده درگاه الهى شد؛ همو كه راضى به خلافت انسان براى خدا نبود و با سجده نكردن طرد و رجم شد، راضى به خلافت على(ع) براى پيامبر(ص) نيز نبود و از اين رو مدحور گرديد. از اين روست كه در حديثى از امام رضا(ع) مى خوانيم كه فرمود:
يوم مرغمة الشيطان.33

11ـ روز برهان:
«يوم البرهان». قرآن كريم، يهود و نصارا را كه مدعى انحصار بهشت بودند و مى گفتند جز ما كسى به بهشت نمى رود (وقالوا لن يدخل الجنه الامن كان هوداً او نصارى ـ بقره،112)، محكوم مى كند و آنان را به استدلال فرا مى خواند و مى فرمايد: قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين(بقره،112). روز غدير دليل حقانيت اهل ولايت و رهروان امام و ولى اللّه الاعظم و منصوب الهى است، و دليل و برهانى است كه تاريخ، حديث و تفسير گواه آن است. ديگران اگر مدعى هستند بايد اقامه دليل كنند و برهان بياورند.

12ـ روز داورى:
«هذا يوم الفصل الذى كنتم توعدون»، روز غدير روز جدايى حق از باطل است و اين عبارت امام(ع) در حقيقت تشبيهى از غدير به قيامت است و يا به عبارت صحيح تر تاويل به آن است، كه قرآن فرمود: هذا يوم الفصل الذى كنتم به تكذبون(صافات،2) و نيز فرمود: وهذا يومكم الذى كنتم توعدون(انبياء،103).
در اين تشبيه و تأويل دو نكته وجود دارد: اوّل اين كه آن گونه كه روز قيامت حق از باطل جدا مى شود و اهل حقيقت و ايمان روانه بهشت مى شوند و گروه باطل به سوى دوزخ برده مى شوند، روز غدير نيز فرقه ناجيه، مؤمنان به ولايت هستند و در صراط مستقيم كه همان امام مفترض الطاعة است (انا سبيله الذى نصبنى للاتباع بعد نبيّه) قرار دارند، و جز آنها كه از حق و ولايت اعراض كرده اند، دوزخى اند.
دوم اين كه كفار و مشركان انتظار وقوع قيامت را نداشتند و مى پنداشتند كه واقعيت ندارد؛ دشمنان ولايت نيز انتظار چنين روزى را نداشتند و نمى پنداشتند كه خداوند وصى و جانشينى براى پيامبر(ص) تعيين و نصب كنند، اما با حيرت تمام مشاهده كردند كه خداوند خود داورى كرد و امام و ولى را تعيين نمود و پيامبر(ص) را مأمور به ابلاغ آن فرمود.

13ـ روز فرشتگان:
«هذا يوم الملاء الاعلى الذى انتم عنه معرضون»، غدير روز فرشتگان والامقام در عالم بالاست. اين فقره از خطبه، برگرفته از كلام الهى است كه فرمود: لايسمعون الى الملأ الاعلى(صافات،8). به كار بردن اين تعبير بيانگر آن است كه در اين روز فرشتگان به امر الهى فرود آمده و چنين مأموريتى را براى پيامبر(ص) آوردند، پس از، آن نيز طبق روايت رضوى در عالم فرشتگان محفل انس برگزار مى شود كه فرمود:
وهو اليوم الذى يامر جبرئيل ان ينصب كرسى كرامة بازاء بين المعمور ويصعده جبرئيل وتجتمع اليه الملائكه من جميع السموات.34
و نيز مى فرمايد:
ان يوم الغدير فى السماء اشهر منه فى الارض.35
اما معاندان نمى توانند و يا نمى خواهند اين معنا را درك كنند، از اين روى امر مهم الهى را از صقع ربوبى و ملأ اعلى تنزل داده و به يك امر بشرى تبديل كردند.

14ـ روز رهنمون:
«هذا يوم الارشاد». غدير، روزى است كه خداوند به وسيله پيامبر(ص) مردم را به مسير آينده شان راهنمايى كرد، حقايق را گفت، ولىّ امر را معرفى كرد، و با بدرقه كردن آن با دعاى معروف اللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه واحب من احبه وابغض من ابغضه36 راه ولايت و مسير عداوت ، طريق حب و بغض مردم را مشخص فرمود. پيامبر(ص) ارشاد كرد و رهنمون داد، مسير آينده را روشن كرد، اما امت چه كرد؟

15ـ روز آزمون:
«ويوم محنة العباد»، «محنت» به معناى آزمودن است و «امتحان» نيز از همين باب است. روز غدير روز آزمايش بندگان بود، روزى كه خداوند، ولى و پذيرش ولايتش را وسيله آزمودن انسانها قرار داد، هر كه آن را پذيرفت و بدان پاى بند بود، سرفراز از بوته آزمايش درآمد، و هر كه آن را رفض كرد ـ هر چند در آن هنگام تبريك گفت ـ در اين امتحان پذيرفته نشد، چرا كه نفى ولايت در حقيقت رها كردن رسالت و ترك توحيد است.

16ـ روز پيشاهنگان:
«يوم الدليل على الرواد». «رواد» جمع «رايد» به معناى پيش قراول است، اين عبارت ممكن است بدين معنا باشد كه على(ع) كه خود از پيشگامان ايمان و اسلام است (اول من آمن به، اول من اسلم37) و گوى سبقت را در اين ميدان از ديگران ربوده است (كه فرمود «والسابقون السابقون اولئك المقربون ـ واقعه،10و11)38،به اين روز و واقعه غدير بر فضايل خود استدلال مى كند و مى گويد: روز غدير كه روز ولايت و معرفى ولى است دليلى است بر شناخت پيشگامان و پيشاهنگان. پيشگام در ايمانِ به رسالت، پيشاهنگِ در امامت و صدر الائمه است.

17ـ روز هويدا شدن نهانها:
«هذا يوم ابدى خفايا الصدور ومضمران الامور». در اين بخش از خطبه دو احتمال وجود دارد.يكى گوشزد كردن مجدد جريان نفاق و دوروييهاى مذموم كه پيش از اين بدان اشارت فرمود.
ديگر، آشكار شدن اسرار ممدوح؛ يعنى روزى كه خداوند، راز بين خود و رسولش را آشكار كرد، در آن روز پيامبر(ص) سرّى را كه خداوند در درونش به وديعت نهاده بود و پيامبر از افشاى آن در هراس بود، با تضمين بر تأمين آن را آشكار كرد. (بلغ ما انزل اليك من ربك … واللّه يعصمك من الناس). شايد تركيب «مضمرات الامور» مؤيد همين معنا باشد.

18ـ روز شناسايى خاصان:
«هذا يوم النصوص على اهل الخصوص». پيامبر مكرم(ص) از آغاز بعثت تا حجة البلاغ، بارها به اشاره و كنايه به معرفى على(ع) پرداخته بود، در حديث «يوم الانذار»، در حديث منزلت و … اما در جريان غدير بدون هيچ پرده پوشى و به دور از هر گونه كنايه و اشاره و با صراحت تمام به معرفى على(ع) به عنوان ولى امر مسلمين پرداخت و راه هرگونه توجيه را مسدود كرد زيرا كه فرمود: «من كنت مولاه فعلىّ مولاه». از اين روست كه امام مى فرمايد: غدير روز تنصيص است روز معرفى خاصان (على) با سخن صريح است.

19ـ روز اوصيا و انبيا:
«هذا يوم شيث، هذا يوم ادريس، هذا يوم يوشع، هذا يوم شمعون». در اين بخش از خطبه امام به تعلق روز غدير به برخى از انبيا و اوصيا چون ادريس، شيث، يوشع و شمعون اشارت مى كند، قرآن كريم درباره ادريس مى فرمايد: واذكر فى الكتاب ادريس انه كان صديقاً نبياً(مريم،56).
شيث، به حسب تاريخ، وصى حضرت آدم بوده است؛ يوشع نيز جانشين حضرت موسى(ع)،39 و شمعون جانشين حضرت عيسى(ع) بوده است.40 در ادامه روايت مى خوانيم كه روز غدير به آدم (قبول توبه)، ابراهيم (نجات از آتش)، هارون (جانشينى از موسى) و عيسى(ع) تعلّق دارد.41
گويا روز غدير يادآور نقاط حساس در نبوت و وصايت است كه بسيارى از انبيا از جمله پيامبر اسلام(ص) در آن تعيين جانشين كرده اند.
 

20ـ روز آسايش و آسودگى:
«هذا يوم الامن و المأمون». قبل از واقعه غدير، نگرانيهايى نسبت به آينده اسلام وجود داشت و حتى از پيامبر(ص) نيز چنين نگرانى يى ابراز مى شد، چرا كه در حديث ثقلين و خطبه حجة الوداع فرمود: «فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين» اما پس از جريان غدير مى بينيم اين نگرانى به سرور و شادى مبدل مى شود كه فرمود:
اللّه اكبر على اكمال الدين واتمام النعمة ورضى الرب برسالتى والولاية لعلى من بعدى.42
على(ع) نيز در همين خطبه فرمود: «واقر عين نبيه والمؤمنين والتابعين»، افزون بر اين كه خداوند براى پيامبر(ص) نسبت به پيامدهاى غدير، امنيت و آسايش را تضمين كرد: «وضمن له عصمته منهم» كه از اين جهت نيز غدير روز آسودگى است.

21ـ روز گنج پنهان:
«هذا يوم اظهار المصون من المكنون». غدير روزى است كه آنچه در نهان نگهدارى مى شد، علنى گرديد، و اين همان امر مهم ولايت است. تعبير به «المصون من المكنون» بيانگر آن است كه حادثه غدير برنامه اى نبوده است كه خلق الساعه پديد آمده باشد، بلكه پيش از فرا رسيدن اين برهه از زمان در مكنون (صندوقچه) حفظ شده علم الهى و سينه پيامبر(ص) وجود داشته است و روز غدير تنها ظرف اعلان آن است.

22ـ روز آشكار شدن رازها:
«هذا يوم ابلاء السرائر». اين قسمت از خطبه تعبير ديگرى از بيانى است كه قبلاً بيان شده بود، در حقيقت امام با توجه به اهميت اين اعلان، آن را به چند گونه بيان كرده است. يك بار فرمود: «يوم الايضاح»، بار ديگر گفت: «يوم ابدى خفايا الصدور و مضمرات الامور»، و در مرتبه بعد فرمود: «اظهار المصون» و بالاخره در آخر فرمود: «ابلاء السرائر»؛ روزى كه اسرار درون اعم از كفر و ايمان، بغض و حب، شر و خير، ريا و اخلاص و… آشكار شد.
تعبير اخير برگرفته از وصف قيامت است كه قرآن بدان اشارت دارد و مى فرمايد: يوم تبلى السرائر(طارق،9). تشبيه روز غدير به روز قيامت مى تواند بيانگر اين نكته باشد كه آن گونه كه روز قيامت اعلان نهايى پايان دوره اى از حيات و آغاز حياتى ديگر است، غدير نيز به نوبه خود اعلان پايان دوره اى از هدايت و ارشاد (به صورت نبوت) وآغاز دوره اى ديگر در شكل امامت است و ويژگى جاودانگى دين را تضمين مى كند.

نكته پايانى

از آنچه گذشت، روشن شد كه جريان غدير، تنها رخدادى تاريخى و يا گذرگاهى جغرافيايى و يا بحثى روايى و يا مسئله اى سياسى نيست و حتى به رغم تصور عموم، حدّ فاصل ميان شيعه و سنى در مسئله امامت نيست؛ زيرا اختلاف نظر ميان اين دو فرقه بر سر وقوع حادثه تاريخى غدير، يا صدور روايت آن و يا لزوم وجود امام و رهبر نيست، كه همگان بر آن ها اتفاق نظر دارند؛ آنچه در اين رهگذر مورد نقض و ابرام فريقين است، لزوم تنصيصى بودن نصب امام و ولىّ به همان وجه كه در نبوت و رسالت است، مى باشد.
بنابراين، غدير، نه تاريخ است، نه جغرافيا، نه روايت است و بحث درايت ، و نه سياست و حكومت، بلكه ولايت است و ولايت.
به عبارت ديگر غدير سر فصل عقيده اى است كه سرچشمه همه طاعتها و نمود همه رسالتها و نبوت همه انبيا است.
غدير كلمه اى است كه پيشوندش لاهوت و رسالت، و پسوند آن امامت و ولايت است. غدير جمله اى است كه مبتداى آن توحيد، خبرش معاد و قيامت و ربطش ولايت است پس بر ماست كه با درك ربط بين توحيد و نبوت و ولايت همه عقايد، اخلاقيات و اعمال خود را با ولىّ (صراط مستقيم مجسم) بسنجيم و بر وفق آن گام برداريم.

 

پی نوشت ها

1.                اين قسمت، تركيبى است از آيه 21 سوره ابراهيم وآيه 47 سوره غافر.
2. آنچه بين كروشه قرار گرفته است، به استثناى مورد اخير ونشانى آيات ، همگى برگرفته از نسخه خطى مصباح المتهجد است.
3. مصباح المتهجد وسلاح المتعبد، شيخ طوسى، به تصحيح اسماعيل انصارى زنجانى، ص694، نسخه اى از اين كتاب، در كتابخانه مدرسه امام حسين(ع) ـ مركز آموزش تخصصى تفسير و علوم قرآن حوزه علميه قم ـ وجود دارد.
4. اقبال الاعمال، ص461
5. مصباح كفعمى، ص695
6. بحارالانوار، ج97،ص112
7. مسند الامام الرضا(ع)، عزيز اللّه عطاردى، ج2، ص11
8. مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص43
9.وسائل الشيعه، كتاب الصوم، باب الصوم المندوب(ب41) ح11
10. تفسير نورالثقلين، ج2، ص160 و ج5، ص305
11. جامع احاديث الشيعة، ج11، ص666
12. الغدير فى الكتاب والسنّة والأدب، ج1، ص284و 287
13. مصباح المتهجد وسلاح المتعبد، ص694
14. ر.ك: مقباس الهداية، ص70؛ دراية الحديث، شانه چى، ص88؛ كليات فى علم الرجال، جعفر سبحانى، ص122
15. ر.ك: رجـال النجـاشـى، ج2، ص407؛ جـامـع الرواة، ج2، ص308؛ معجـم الرجال، ج19، ص235
16. ر. ك: مستدرك علم رجال الحديث،ج5، ص291؛ ج4، ص85 و ج6، ص328
17. ر. ك: كليات علم الرجال، ص122
18. تأليف مولى محمّد جعفر شريعتمدار استرآبادى(م.1263). ر.ك: الذريعه، ج18، ص283
19. ر. ك: مقباس الهدايه، ص71ـ72
20. ر. ك: دراية الحديث، ص89
21. ر. ك: قاموس الرجال، ج1، ص31
22. ر. ك: بحار الانوار، ج97، ص110
23. بحارالانوار، ج98، ص298
24. ر. ك: وسائل الشيعه، كتاب الصوم، باب الصوم المندوب(ب14) ح1،2،4،6،7،9 و10
25. الغدير، ج1، ص267 و 268
26. ر.ك: المصباح المنير؛ مجمع البحرين: ماده «دوح»
27. ر. ك: الغدير، ج1، ص9ـ61
28. المصباح المنير؛ مجمع البحرين: ماده «صرح» و «نصح»
29. الغدير، ج1 ص11
30. مصباح المتهجد، ص294
31. سوره بروج، آيه3
32.صحاح اللغة، مادّه «دهر»
33. مسندالامام الرضا(ع)، ج2، ص18
34. مسند الامام الرضا(ع)، ج2، ص18
35. همان، ص20
36. الغدير، ج1، ص11
37. فضايل الخمسة من الصحاح السته، ج1، ص178 و187
38. ر. ك: الدر المنثور فى التفسير الماثور، ج8، ص6
39. مجمع البحرين: مادّه هاى «شيث» ، «يوشع»؛ تاريخ يعقوبى، ج1، ص8 و46
40. وسائل الشيعه، كتاب الصوم، باب الصوم المندوب(باب14) ح12
41. همان.
42. الغدير، ج1، ص11

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 11:15 موضوع تربیتی | لینک ثابت


شعر

در تهنيت عيد غدير و مدح سيدالوصيين اميرالمؤمنين (ع)


خجسته روزا، كز فيض حضرت داور ----- دمد به نورولايت ز مطلع خاور
سعيد عيدا، كز فر آن كمال گرفت ----- به خلق ، دين خداوند و نعمت داور
نظام يافت درين روز ملت بهروز ----- قوام يافت درين عيد دين پيغمبر
بلند رايت اسلام شد به پا كه نشست ----- به جاى احمد مرسل امام جن و بشر
على وصى بلافصل احمد مختار ----- كه پشت چرخ ‌به تعظيم نام او چنبر
ظهور اول يزدان كه با تمام صفات ----- خداى را بوداز فرق تا قدم مظهر
وجود انواع از جود او شده موجود ----- درخت ابداع از فيض اوست بارآور
ولاى او به مواليست كنز لايفنى ----- خلاف او به اعاديست ذنب لايغفر
فلك به حكم قضا و قدر كند جنبش ----- ولى نجنبدبى حكم او قضا و قدر
جهان به تابش شمس و قمر بود روشن ----- ولى زتابش انوار اوست شمس و قمر
درين مبارك روز و درين همايون عيد ----- كه زهره وش ز نشاط انجمند رامشگر
نشست جاى محمد، على به امر خداى ----- كه ماه تابان بر جاى مهر اوليتر
على به جاى رسول اللّه آن سزد كه بود ----- رسول بارخدا را چو روح در پيكر
به جايگاه نبى بايد آن نشست كه كرد ----- به خوابگاه نبى ليلة المبيت ، مقر
فراز مسند ايمان كسى گذارد پاى ----- كه ازحسامش ايمان بلند دارد سر
چه مدح گويم آن را كه از مدايح او ----- زبان ناطقه لالست و گوش سامعه كر
مگر به خاك رضا برنهم سر تسليم ----- كه استعانت مدح پدر كنم ز پسر
چراغ دوده احمد فروغ ديده دين ----- طراز شرع على بن موسى جعفر
شهى كه در طلب خاك آستانه او ----- گشاده شب همه شب چرخ ، ديده از اختر
ز بقعه حرمش غرفه اى بود فردوس ----- ز ساغركرمش جرعه اى بود


بنواختى به لطفم و هم سوختى به ناز ----- لطف توروحپرور و ناز تو جانگداز
اندر شكنج زلف تو دل رفت و برنگشت ----- كوخسته بود و راه بسى دور و بس دراز
اى آفرين به نرگس مستت بنازمش ----- كز يك نگه گرفت جهانى به تركتاز
از تركتاز چشم تو ويران حصار دل ----- شهرى خراب و ريخته در وى سپاه ناز
ساقى بيا كه روز نشاط است و صبح عيد ----- گردون به رقص اندر و ناهيد نغمه ساز
رضوان گلاب و مشك فشاند ز باغ خلد ----- برمحفلى كه راست شد امروز در حجاز
جبريل ايستاده كه يابد نفوذ امر ----- در خطبه مصطفى لب جان بخش كرده باز
منبر كشيده سر به سوى كرسى فلك ----- و اين بلعجب كه بود چنان منبر از جهاز
اى شاهباز سدره نشين بال و پر گشاى ----- بر دوش ودست شاه سزد جاى شاهباز
برهان خويش خواست چو ماهى در آسمان -----كردش بلند تا نگرندش بر آن فراز
آن راز را كه در دل عالم نهفته بود ----- برداشت عقده از دل و بنمود كشف راز
گفت اين كه بنگريدش : هذا وليكم ----- داريد اگركه چشم بصيرت ، كنيد باز
هم حجت من آمده هم مدعاى من ----- از حجت است دعوى حسن تو بى نياز
بين مجاز تا به حقيقت بسى ره است ----- حق را زباطل است چو خورشيد امتياز
امروز شيعيان على در غدير خم ----- چون گل شكفته روى و چو سروند سرفراز
چون سوسن و هزار به هنگام تهنيت ----- سلمان مديح گستر و حسان سخن طراز
يا صاحب الولايه يا مرتضى على ----- اى كرده لطف جانب درويش در نماز
بنهاده بر اميد كرم بنده آيتى ----- بر آستان جاه وجلالت رخ نياز



اى آن كه مى برى غم دل با سخنورى
برخيز و شاد زى تو به آيين دلبرى
زيرا كه بوستان شده از ابر آذرى
پر از گل شقايق و ريحان عنبرى
گويى شده است باغ و چمن فرش از حرير
سنبل چو زلف دلبر ما گشته تارتار
نرگس شده است ديده مستانه اش خمار
از فيض ابر، جام شقايق پر از عقار
بر شاخ گل به ناله كوكوست فاختار
بلبل به باغ مى كشد از عشق گل صفير
ناژو شده چو طره ليلى پر از شكن
غنچه ز شور عشق ، دريده است پيرهن
افراخته است بر سر او چتر، نارون
در باغ بلبلان همه كردند انجمن
رفته سرودشان ، همه تا گنبد اثير
در جلوه نسترن به لب جويبارهاست
غنچه شكفته چون دهن گلعذارهاست
از شوق بر لب گل نرگس شعارهاست
ساغر به كف گرفته و پر از عقارهاست
لاله فكنده است به دشت و دمن سرير
اى روشن از فروغ رخت چشم انس وجان
واى شهريار ملك يقين خسرو زمان
اى نور ديده من و اى يار مهربان
برخيز و مى به ساغر عشقم بريز هان
كامروز مست باده شوم از خم غدير
در وادى غدير به فرمان ذوالكرام
آمد امين وحى به نزد شه انام
گفتا پس از سلام و تحيات و احترام
ابلاغ كن ز راه محبت به خاص و عام
كز بعد تو على است به خلق جهان امير
امت سپس به گفته پيغمبر خدا
كردند از جهاز شتر منبرى بپا
آن منبرى كه گشت كمين پايه اش سما
آن منبرى كه داده ز انوار خود ضيا
بر صد هزار مهر و هزاران مه منير
بر اوج منبر آن شه دين چون قدم نهاد
بر پيكر منافق دون لرزه او فتاد
وانگه گشود لب به سخن از ره و داد
واز رحلتش خبر به همه خاص و عام داد
يعنى كه بايدم ز جهان رفت ناگزير
فرمود بشنويد همه گفته هاى من
چون گشته وقت رفتن من سوى ذوالمنن
بگذاشتم كنون دو امانت ز خويشتن
زين دو بجويد آن كه تمسك به هر ز من
باشم به روز حشر منش يار و دستگير
آن دو امانتى كه نهم بعد خود به جا
قرآن وعترت است كه چون جان بود مرا
تا روز حشر اين دو نگردد ز هم جدا
بر اهل بيت من نكند هيچ كس جفا
كس اين دو را به هيچ زمان نشمرد حقير
زين گفته ها كه پشت ستمبارگان شكست
گفتى كه تير بود و به قلب عدو نشست
بر دشمنان دين ره تزوير و حيله بست
آنگه نبى گرفت على را به روى دست
در پيش چشم خلق همه از جوان و پير
فرمود اى گروه به هر كس منم ولى
از بعد من ولى بودش در جهان على
اين حكم نيست از من و هست ازخدابلى
كاينك شده است نازل از خالق جلى
زيرا على است از همه بيناتر و بصير
يارب على به مرتبه باشد چو جان من
گويد سخن به خلق همه از زبان من
آگه بود ز راز نهان و عيان من
احباب او تو جاى بده در جنان من
اعداى او ببر به سوى وادى سعير
اى خالق دو عالم و اى حى بى نياز
لازم هر آنچه بود بگفتم به سوز و ساز
شد ختم چون كه خطبه آن خسروحجاز
آمد فرود و برد به درگاه حق نماز
گفتا سپس به خرد و كلان آن شه شهير:
كايند خدمت على آن شاه انس وجان
گويند تهنيت همه او را به عز و شان
كردند دوستان همه بيعت در آن زمان
دادند مژده باد على را به صد زبان
گشتند جمله شاد ز فرموده بشير
يارب به آبروى على شهريار دين
بگذر ز جرم ما همه در روز واپسين
ما را كه مى نهيم به خاك درت جبين
مپسند روز حشر گرفتار و دل غمين
خاصه نجومى آن كه به عشقت بوداسير
(8)


برخيز كه ملك جان ، گرديد بهشت آيين
بستند به هر بستان ، از لاله و گل آذين
شادند همه ياران ، كس نيست دگرغمگين
بنگر به دو صد عنوان ، با چشم حقيقت بين
كز راه به باغ دين ، آمد مه فروردين
با جلوه بلقيسى ، با فر سليمانى
نوروز به بستان زد، خرگاه به فيروزى
افراشت لوا هرسو، با نزهت و بهروزى
شد باد صباگل را، چون بنده به دريوزى
بلبل بر گل آمد، با نغمه نوروزى
برخيز و بزن بر هم ، آيين غم آموزى
دل را برهان يكدم ، از بى سرو سامانى
رفت از دل ما ماتم ، سور از پى سورآمد
طى گشت زمان غم ، هنگام سرورآمد
شادى ز پى شادى ، نور از پى نورآمد
عيش و طرب از هر سو، ما را به حضورآمد
از هر شجرى رنگى ، اكنون به ظهور آمد
در باغ گل و بلبل ، رفتند به مهمانى
امروز جهان دين ، چون خلد مخلدشد
آيين خداوندى ، بر خلق مجدد شد
دين گشت دگر محكم ، اسلام مشيدشد
جبريل به امر حق ، نازل به محمد(ص )شد
يعنى على عالى ، امروز مؤيد شد
تا تكيه دهد زين پس ، بر مسند سلطانى
آن مهر سپهر دين ، و آن شاه امم حيدر
آن كس كه بود يكسر، بر خلق جهان رهبر
هم بر عربان رهبر، هم بر عجمان سرور
از طاق حرم بتها، گرديد نگون يكسر
چون پاى نهادى او، بر شانه پيغمبر
با امر رسول حق ، در خانه يزدانى
اى آن كه بود مهرت ، سرمايه انس و جان
از يك نظر لطفت ، هر درد شود درمان
تا در دو جهان گردد، هر مشكل ما آسان
بر روى محبانت ، بگشا درى از احسان
تا باز رسد اين سر، روزى به سرو سامان
لطفى به نجومى كن ، اى مظهررحمانى
(9)

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 11:11 موضوع شعر | لینک ثابت


مقاله

 

اهل سنّت و واقعه غدير

سيدمحمود مدنى
 

در اين نوشته در پى آنيم كه تمامى توجيهات و عذرهاى اهل سنت در نپذيرفتن حديث غدير به عنوان يكى از نصوص امامت و خلافت بلافصل على(ع) را بررسى كنيم و منصفانه به قضاوت بنشينيم كه آيا اين حديث چنانكه شيعه مدعى است دليل خلافت على(ع) است يا نه؟

در ابتداى بحث شايسته است اين نكته را يادآور شويم كه اگر دانشمندان همه فِرق با پذيرفتن اصل اساسى وحدت، درباره مسائل اصلى يا فرعى، اعتقادى يا فقهى به بحث علمى بپردازند، نه تنها دلها از يكديگر گريزان نمى شود، بلكه به همديگر نزديك خواهد شد و اين يكى از راههاى صحيح تقريب بين مذاهب اسلامى است.

اينك گزارش كوتاهى از چند كتاب روايى درباره حديث غدير بيان مى كنيم و سپس به بحث درباره حديث و بيان نظريات و نقد آنها مى پردازيم. امام احمد حنبل در «مسند»ش آورده است:
|حدثنا عبداللّه، حدثنى ابى، ثنا عفان، ثنا حماد بن سلمه، أنا على بن زيد، عن عدى بن ثابت، عن البراء بن عازب، قال: كنّا مع رسول اللّه ـ صلى اللّه عليه وآله ـ فى سفر فنزلنا بغدير خم فنودى فينا: الصلاة جامعة، وكسح لرسول اللّه ـ صلى اللّه عليه وآله ـ تحت شجرتين فصلى الظهر واخذ بيد علىٍ ـ رضى اللّه عنه ـ فقال: ألستم تعلمون انى اولى بكل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى، قال فأخذ بيد علي فقال: من كنت مولاه فعلىّ مولاه اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه. قال فلقيه عمر بعد ذلك فقال له: هنيئاً يا ابن ابى طالب اصبحت وأمسيت مولى كل مؤمن و مؤمنة؛1

براء بن عازب مى گويد:با رسول خدا(ص) در سفرى همراه بوديم. در غديرخم توقف كرديم. ندا در داده شد: الصلاة جامعه (كلمه اى كه براى گردآمدن مسلمانان فرياد مى شد). زير دو درخت براى رسول خدا(ص) تميز شد، نماز ظهر را خواند و دست على را گرفت و گفت: آيا نمى دانيد من سزاوارتر هستم بر هر مؤمنى از خود او؟ همگى گفتند: آرى . پس دست على را گرفت و گفت: هر كس من مولاى اويم، على مولاى اوست؛ خدايا دوست بدار آنكه على را دوست بدارد و دشمن دار آنكه على را دشمن دارد. سپس عمر با على ملاقات كرد و به او گفت: گوارايت اى پسر ابوطالب! صبح و شام كردى در حالى كه مولاى هر مرد و زن مؤمنى هستى.

اين روايت در «مسند احمد» در موارد مختلف2 و با سندهاى بسيار نقل شده است.

 

حافظ ابن عبداللّه حاكم نيشابورى نيز در «مستدرك» با الفاظ مختلف و در موارد گوناگون حديث غدير را بيان كرده از جمله مى گويد:
حدثنا ابوالحسين محمد بن احمد بن تميم الحنظلى ببغداد، ثنا ابوقلابة عبدالملك بن محمد الرقاشى، ثنا يحيى بن حماد، وحدثنى ابوبكر محمد بن احمد بن بالويه وابوبكر احمد بن جعفر البزاز، قالا ثنا عبدالله بن احمد بن حنبل، حدثنى ابى، ثنا يحيى بن حماد و ثنا ابونصر احمد بن سهل الفقيه ببخارى، ثنا صالح بن محمد الحافظ البغدادى، ثنا خلف بن سالم المخرمى، ثنا يحيى بن حماد، ثنا ابوعوانة، عن سليمان الاعمش، قال ثنا حبيب بن ابى ثابت عن ابى الطفيل، عن زيد بن ارقم ـ رضى اللّه عنه ـ قال: لمّا رجع رسول اللّه ـ صلى اللّه عليه وآله وسلم ـ من حجة الوداع ونزل غديرخم امر بدوحات فقممن فقال: كانّى قد دعيت فاجبت. انى قد تركت فيكم الثقلين احدهما اكبر من الآخر: كتاب اللّه تعالى وعترتى فانظروا كيف تخلفونى فيهما فانّهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض. ثم قال: ان اللّه ـ عزّ وجلّ ـ مولاى وانا مولى كل مؤمن. ثم اخذ بيد علي ـ رضى اللّه عنه ـ فقال: من كنت مولاه فهذا وليّه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه. و ذكر الحديث بطوله. هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه بطوله.3

در همين كتاب پس از اين حديث با اسناد ديگرى همين روايت را تكرار مى كند با اين تفاوت كه قبل از جمله «من كنت مولاه» مى گويد:
ثم قال: أن تعلمون انى اولى بالمؤمنين من انفسهم ثلاث مرات قالوا: نعم فقال: رسول اللّه ـ صلى اللّه عليه وآله ـ من كنت مولاه فعلى مولاه.4
ابن ماجه مى نويسد:
حدثنا على بن محمد، ثنا ابوالحسين، اخبرنى حماد بن سلمه، عن على ابن زيد بن جدعان، عن عدىّ بن ثابت، عن البراء بن عازب، قال: اقبلنا مع رسول اللّه ـ صلى اللّه عليه وآله ـ فى حجّته التى حجّ فنزل فى بعض الطريق فامر الصلاة جامعة فأخذ بيد علي فقال: ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا: بلى قال: الست اولى بكل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى. قال: فهذا ولىّ من أنا مولاه، اللهم وال من والاه اللهم عاد من عاداه.5

ترمذى نيز در «سنن» خود چنين مضمونى را آورده است.6

در اين مقاله هيچ گاه از جوامع روايى شيعه چيزى نقل نمى كنيم تا آنچه بدان استدلال مى شود مورد قبول طرف مقابل در بحث باشد والاّ حديث غدير از طريق شيعه به صورت متواتر نقل شده است.
 

رأى شيعه

شيعه معتقد است:مسئله بسيار مهم رهبرى دينى و دنيايى مردم پس از ارتحال پيامبر(ص) مهمل و بدون تكليفِ مشخص رها نشده است بلكه رسول اكرم(ص) از اولين روز دعوت خويش (يوم الدار) تا پايان عمر، اين مسئله مهم را بيان كرد و اميرالمؤمنين على(ع) را به خلافت بلافصل بعد از خويش معرفى نمود و حديث غدير يكى از بسيار رواياتى است كه بر اين امر دلالت دارد.

آراء ديگران

مذاهب ديگر اسلامى در مقابل اين سخن شيعه، استدلالاتى آورده اند و معتقد شده اند كه اين روايت نمى تواند دليل خلافت بلافصل اميرالمؤمنين على(ع) باشد. ما اكنون نظرات آنان را در ده قسمت بررسى مى كنيم.
 

1ـ اولين شرط استدلال به يك روايت، صحت سندى آن روايت است؛ به عبارت ديگر تنها روايتى را مى توان در اين بحث، به عنوان دليل اقامه كرد كه قبلاً صدور آن از پيامبر اكرم(ص) ثابت شده باشد، بخصوص بنا به نظريه شيعه كه مدعى است در مسائل اعتقادى نظير امامت، خبر واحد كافى نيست و دليل بايد متواتر باشد. از اين روى برخى از دانشمندان عامه خبر غدير را براى استدلال شايسته نديده اند، چنانكه قاضى عضدالدين ايجى در «مواقف» گفته است:
ما صحت اين روايت را انكار مى كنيم و ادعاى ضرورت داشتن (متواتر بودن) آن سخنى گزافه و بدون دليل است. چگونه اين روايت متواتر است در حالى كه اكثر اصحاب حديث آن را نقل نكرده اند؟7

ابن حجر هيتمى نيز مى گويد:
فرقه هاى شيعه اتفاق نظر دارند كه آنچه به عنوان دليل بر امامت آورده مى شود بايد متواتر باشد، در حالى كه متواتر نبودن اين روايت معلوم است؛ چرا كه اختلاف درباره صحت اين حديث قبلاً گذشت، بلكه آنانكه در صحت اين حديث اشكال كرده اند برخى از پيشوايان علم حديث همانند ابوداود سجستانى و ابوحاتم رازى و غير ايشان هستند.پس اين، خبر واحدى است كه در صحت آن نيز اختلاف است.8
نظير اين سخن را ابن حزم و تفتازانى نيز بيان كرده اند.9

پاسخ:اين اشكال در نظر هر فرد آگاه به تاريخ و روايت، سخنى از سر تعصب و پيشداورى است، وگرنه انكار حديث غدير همانند انكار حسيات توسط سوفسطائيان و يا چون انكار واقعه جنگ بدر و احد و ساير قضاياى مسلّم صدر اسلام است.

ما براى پرهيز از اطاله كلام تنها به فهرستى از اصول و مصادر اين روايت بسنده مى كنيم و آن را كه سر تحقيق بيشترى است به سه كتاب مفصّل: «الغدير» علامه امينى، «عبقات الانوار» علامه ميرحامد حسين، و«احقاق الحق و ملحقاته» شهيد قاضى نوراللّه شوشترى ارجاع مى دهيم.
در كتاب «احقاق الحق» فهرستى از چهارده نفر از علماى عامه (از جمله: سيوطى، جزرى، جلال الدين نيشابورى، تركمانى ذهبى)نقل مى شود كه همگى به تواتر حديث غدير اعتراف نموده اند.10

ابن حزم در «منهاج السنة» نيز چنين گفته است.11

علامه امينى در «الغدير» عبارت چهل و سه نفر از اعاظم علماى اهل سنت را (از جمله: ثعلبى، واحدى، فخر رازى، سيوطى، قاضى شوكانى) نقل مى كند كه به صحت سند و طرق حديث غدير تصريح نموده اند12. و نيز اسامى و عبارات سى نفر از مفسّران بزرگ اهل سنت را (از جمله: ترمذى، طحاوى، حاكم نيشابورى، قرطبى، ابن حجر عسقلانى، ابن كثير، تركمانى)مى نگارد كه همگى آنان در ذيل آيه شريفه: ياايها الرسول بلّغ ما انزل اليك وان لم تفعل…(مائده،67) به نزول اين آيه در ارتباط با حديث غدير تصريح نموده اند.13

در كتاب «احقاق الحق» نيز حديث غدير از پنجاه مصدر معتبر عامه (از جمله: سنن المصطفى، مسند احمد، خصائص نسائى، عقدالفريد، حلية الاولياء) نقل مى شود.14
اكنون نظر برخى از اعاظم اهل سنت درباره حديث غدير را به نقل از علامه امينى مى آوريم:

ضياء الدين مقبلى مى گويد: اگر حديث غدير قطعى نيست پس هيچ چيز قطعى در دين وجود ندارد.

غزالى گفته است: جمهور مسلمين اجماع دارند بر متن حديث غدير.

بدخشى مى گويد: حديث غدير، حديث صحيحى است كه كسى درباره صحت آن اشكال نمى كند مگر متعصب انكارگر كه به سخن او اعتنايى نمى شود.

آلوسى مى نويسد: حديث غدير، حديث صحيحى است كه نزد ما ثابت شده است و هيچ مشكلى در آن نيست و هم از رسول خدا ـ صلى اللّه عليه وآله ـ و هم از خود اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ به صورت متواتر نقل شده است.

حافظ اصفهانى گفته است: حديث غدير، حديث صحيحى است كه صد نفر از صحابه آن را نقل كرده اند كه «عشره مبشّره» از جمله اين صد نفرند.15

حافظ سجستانى حديث غدير را از صدوبيست نفر از صحابه نقل نموده است و حافظ ابن العلاء همدانى آن را از صدوپنجاه طريق روايت نموده است.16

حافظ ابن حجر عسقلانى در «تهذيب التهذيب» ضمن بيان برخى از راويان حديث غدير و برخى طرق آن مى گويد:
ابن جرير طبرى اسناد حديثِ غدير را در يك كتاب گردآورده و آن را صحيح شمرده است، و ابوالعباس ابن عقده نيز آن را از طريق هفتاد نفر از صحابه يا بيشتر روايت نموده است.17

نيز در كتاب «فتح البارى بشرح صحيح البخارى» آمده است:
حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» را ترمذى و نسائى نقل نموده اند و طرق و سندهاى آن بسيار است جدّاً، كه همه آنها را ابن عقده در كتابى مستقل آورده است و بسيارى از سندهاى آن صحيح و حسن است و براى ما از امام احمد حنبل روايت كرده اند كه گفته است: آنچه درباره فضايل على ـ عليه السلام ـ به ما رسيده است درباره هيچ يك از صحابه نرسيده است.18

قندوزى حنفى پس از نقل حديث غدير از طرق بسيار و از كتب مختلف مى نويسد:
محمد بن جرير الطبرى صاحب تاريخ، حديث غديرخم را از هفتاد و پنج طريق نقل كرده است و كتاب مستقلى به نام «الولاية» درباره آن تأليف نموده است. نيز ابوالعباس احمد بن محمد بن سعيد بن عقده در تأليف مستقلى آن را از يكصدوپنجاه طريق نقل نموده است.19

حافظ محمد بن محمد بن محمد الجزرى الدمشقى به هنگام نقل احتجاج و مناشده اميرالمؤمنين(ع)، درباره حديث غدير چنين مى نگارد:
اين حديث حسن است و اين روايت (مناشده) به صورت متواتر از على(ع) نقل شده است، همان گونه كه آن (حديث غدير) نيز از رسول خدا ـ صلى اللّه عليه وآله ـ متواتراً نقل شده است و گروه بسيارى از گروه بسيارى ديگر آن را نقل كرده اند، پس اعتنايى به سخن آنان كه قصد تضعيف اين روايت را دارند نمى شود؛ زيرا آنان از علم حديث اطلاعى ندارند.20

حديث غدير را بخارى و مسلم در صحيحشان نياورده اند، ولى اين مسئله به هيچ وجه موجب اشكالى در سند روايت غدير نمى شود؛ زيرا تعداد رواياتى كه حتى به نظر خود بخارى و مسلم نيز صحيح است (صحيح على شرط الشيخين) وهيچ شكى در آنها نيست ولى در «صحيح بخارى و مسلم» نيامده است، اندك نيست، و از همين روى چندين مستدرك بر آنها نگاشته شده است. اگر تمامى روايات صحيحه در «صحيح بخارى» گرد آمده بود، به صحاح ديگر نيازى نبود، در حالى كه همه مى دانند هيچ دانشمند محقق و منصفى نيست كه خود را با داشتن «صحيح بخارى» يا «صحيح بخارى و مسلم»، از ديگر كتب صحاح بى نياز بداند.

از طرفى ديگر خود بخارى و مسلم نيز بيان كرده اند كه آنچه را در اين كتاب آورده ايم صحيح است، نه اينكه تمام روايات صحيح را بيان كرده ايم، بلكه بسيارى از احاديث صحيح را بنا به عللى نياورده ايم.21

اضافه بر تمام اين مطالب، علاّمه امينى(ره) روايت غدير را از بيست و نه نفر از مشايخ بخارى و مسلم نقل مى كند.22

در پايان اين قسمت، عبارت يكى از كسانى كه همين اشكال را مطرح كرده اند مى آوريم: ابن حجر مى نويسد:
حديث غدير، حديث صحيحى است كه هيچ شبهه اى در آن نيست و آن را گروهى نظير ترمذى، نسائى و احمد حنبل نقل كرده اند و داراى طرق بسيارى است، از جمله شانزده نفر از صحابه آن را نقل نموده اند و در روايت احمد بن حنبل آمده است كه آن را سى نفر از صحابه از رسول ـ صلى اللّه عليه وآله ـ شنيدند و هنگامى كه در خلافت اميرالمؤمنين [على] ـ عليه السلام ـ اختلاف پيش آمد بدان شهادت دادند.23

دوباره تكرار مى كند:
روايت غدير را سى نفر از صحابه از رسول خدا ـ صلى اللّه عليه وآله ـ نقل كرده اند و بسيارى از طرق آن صحيح يا حسن است.24
پس حتى به نظر خود اشكال كنندگان، نبايد به سخن ابن حجر و امثال او كه در صحت اين حديث اشكال كرده اند اعتنا نمود؛ چرا كه ابن حجر، خود مى نويسد: ولاالتفات لمن قدح فى صحته.25
استاد محمدرضا حكيمى در كتاب «حماسه غدير» از پانزده نفر از علماى معاصر عامّه (از جمله: احمد زينى دحلان، محمد عبده مصرى، عبدالحميد آلوسى، احمدفريد رفاعى، عمر فروخ) كه روايت غدير را در كتب خويش آورده اند نام مى برد و محل بيان آن را ذكر مى كند.26

شايان توجه است كه شيعه در روايات مربوط به اثبات امامت، تواتر و قطعى بودن را شرط مى داند و روايت غدير از نظر جوامع روايى شيعه متواتر و قطعى است، چنانكه در بسيارى از مصادر اهل سنت نيز نقل شد، ولى بنا به عقيده برادران اهل سنت براى اثبات امامت همانند ساير فروع دين، صحيح بودن سند كافى است و هيچ نيازى به اثبات متواتر بودن حديث نيست با توجه به اين نكته بى پايگى اين اشكال بديهى است.

 

2-دومين اشكال نكته اى ست كه قاضى عضد الدين ايجى در «مواقف» بيان كرده است؛ وى مى نويسد:
على[ع] در روز غدير(حجة الوداع) همراه پيامبر نبود زيرا على[ع] در يمن بود.27

بهتر است در پاسخ اين اشكال ابتدا سخن شارح «مواقف» را بيان كنيم: سيد شريف جرجانى شارح «مواقف» پس از اين سخن ايجى مى نگارد:
اين اشكال ردّ شده است؛ زيرا غايب بودن على[ع] منافات با صحيح بودن حديث غدير ندارد، مگر اينكه در روايتى آمده باشد كه به هنگام نقل حديث غدير پيامبر على را نزد خود خواند يا دست او را گرفت كه در بسيارى روايات اين جملات نقل نشده است.28

ابن حجر هيتمى در جواب اين شبهه مى نويسد:
به سخن كسى كه حديث غدير را صحيح نداند و يا ايراد كند كه على(ع) در يمن بوده است اعتنايى نمى شود زيرا ثابت شده است كه او از يمن برگشت و حج را با پيامبر اكرم ـ صلى اللّه عليه وسلم ـ گذارد.29

اگرچه از نظر تاريخى برگشت اميرمؤمنان(ع) از يمن و گذاردن حج با پيامبر اكرم(ص) در حجة الوداع مسلّم است ولى به عنوان نمونه از برخى از كسانى كه به اين نكته اشاره كرده اند نام مى بريم:
طبرى (تاريخ طبرى، ج2، 205)؛ ابن كثير (البداية والنهاية، ج2، ص184 و نيز در ص132 همين جلد به طور مفصل رجوع اميرالمؤمنين (ع) از سفر يمن را به نقل از منابع متعدد بيان مى نمايد؛ ابن اثير (الكامل، ج2، ص302)

 

3ـ اشكال سوم كه پردامنه تر و مهمتر است درباره معنى كلمه «مولى» است. اين كلمه داراى معانى مختلفى نظير: «اولى»، «پسر عمو»، «آزاد كننده برده»، «همسايه»، «هم قَسم»، و… است. شيعه با توجه به شواهد بسيار كه به آنها خواهيم پرداخت مدعى است معناى اين كلمه در اين حديث همان «اولى» و يا به عبارت ديگر «سرپرست» و «ولى» است، ولى برخى عالمان سنى در معناى كلمه مولى شبهه اى را مطرح كرده اند كه به نظر مى رسد اصل اين شبهه از فخر رازى در كتاب «نهاية العقول» باشد كه ديگران نظير قاضى عضد الدين ايجى30 و ابن حجر31 و فضل بن روزبهان32 آن را نقل كرده اند.
قاضى عضد الدين ايجى در «مواقف» مى گويد:

مراد از كلمه «مولى» در روايت غدير «ناصر» است؛ زيرا جمله دعايى پس از آن «اللّهم وال من والاه» به همين معناست و مقصود از «مولى»، «اولى» نيست، چرا كه هرگز وزن مفعل به معناى افعل نيامده است.33

ابن حجر هيتمى نيز مى گويد:
ما نمى پذيريم كه معنى «مولى» همان باشد كه آنان (شيعه) ذكر كرده اند، بلكه معناى آن «ناصر» است؛ زيرا حكم «مولى» مشترك بين معانى متعددى نظير: «آزاد كننده برده»، «برده آزاد شده»، «متصرف در امور»، «ناصر» «محبوب» است… ما و شيعه هر دو معترفيم كه اگر منظور از اين روايت، «محبوب» باشد، معنى آن صحيح خواهد بود زيرا على(ع) محبوب ما و آنها است، اما اينكه «مولى» به معنى «امام» باشد نه در شرع و نه در لغت، معهود نيست، اما اينكه در شرع اين گونه نيست نيازى به بحث ندارد و واضح است، امّا اينكه در لغت اين گونه نيست، زيرا هيچ يك از پيشوايان لغت عرب نگفته است كه مفعل به معنى افعل مى آيد.34

سخن برخى ديگر هم تكرار همين عبارتهاست.

اكنون به پاسخ شيعه به اين اشكال مى پردازيم: شيعه معتقد است اگر فرضاً بپذيريم كه معناى كلمه «مولى» مشترك بين اين چند معنا است و فرضاً پيشوايان لغت عرب در دورانهاى بعدى كلمه «مولى» را «اولى» معنا نكرده اند،ولى در عصر رسول خدا(ص) و به هنگام بيان اين حديث شريف، تمامى حاضران از اين كلمه معنى «اولى» را فهميده اند. اكنون براى اين نكته چند شاهد بيان مى كنيم:

 حسان بن ثابت كه در محل حادثه حاضر بود و مقام ادبى او منكرى ندارد،35  از رسول خدا(ص) اجازه خواست تا اين واقعه مهم را بسرايد و از جمله اشعار او در اين رابطه اين بيت است:
فقـال لـه قـم يـا علـىّ فـاننـى
رضيتك من بعدى اماماً وهادياً
علامه امينى اين اشعار را از دوازده مصدر از عامه و بيست و شش مصدر از خاصه نقل كرده است. 35

قيس بن سعد بن عبادة نيز سروده است:
وعـلــىّ امــامــنــا وامــام
لســوانـا اتـى بـه التـنـزيــل
يوم قال النبى من كنت مولاه
فهـذا مـولاه خطـب جـليـل
كه علامه جليل القدر امينى آن را از دوازده منبع نقل مى كند.37

عمرو عاص نيز مى سرايد:
وفى يوم خمّ رقى منبراً
يبلغ والركب لم يرحل
ألست بكم منكم فى النفوس
باولي؟ فقالوا: بلي فافعل
فانحله امرة المؤمنين
من الله مستخلف المنحل
وقال فمن كنت مولى له
فهذا له اليوم نعم الولي
اين اشعار را نيز علامه امينى از هشت مصدر عامه و خاصه نقل كرده است.38

افزون بر اينها علامه امينى در «الغدير» عبارت تعداد زيادى از شعرا و اديبان عرب را كه همين معناى امامت و ولايت را از كلمه «مولى» در حديث غدير فهميده اند بيان مى كند.39

خود مولا على(ع) در شعرى كه به معاويه مى نويسد همين مطلب را تاييد مى كند آنجا كه مى گويد:

  و اوجب لى ولايته عليكم          رسول اللّه يـوم غديـرخم


كه علامه امينى آن را از يازده مصدر شيعى وبيست وشش مصدر از اهل سنت بيان مى كند.40

و نيز از بهترين شاهدها بر فهم همين معنا از حديث، سخن ابوبكر و عمر است كه پس از پايان خطبه رسول اكرم(ص) در غدير دست در دست على(ع) گذاشتند و او را با اين خطاب و يا تعابيرى نزديك به اين ستودند: «بخٍّ بخِّ لك يابن ابى طالب اصبحت مولاى ومولى كل مؤمن ومؤمنة».

علامه امينى تبريك شيخين را از شصت مصدر از اهل سنت (از جمله: مسند احمد، تاريخ الامم والملوك، تاريخ بغداد، مصنف ابن ابى شيبه) نقل مى كند.41

براستى اگر پيامبر اكرم(ص) با بيان جمله «فعليه مولاه»، چنين در نظر داشت كه على(ع) «ناصر» يا «محبوب» همه مؤمنان باشد، جاى اين گونه تهنيت و تبريك بود؟ از ديگر شواهد اين معنا، انكار و اعتراض شديد برخى از حاضران در صحنه غدير (حارث بن نعمان فهرى) است تا آنجا كه از خداوند خواست اگر اين مسئله حقيقت دارد عذابى بر وى نازل شود.

علامه امينى اين ماجرا را از سى مصدر اهل سنت (از جمله: الكشف والبيان، دعاة الهداة، احكام القرآن) نقل كرده است.42
 

آيا اگر معناى حديث غدير «ناصر» و يا «محبوب» بود جاى اين گونه غضب و انكار بود يا آنكه حارث و امثال او را به غضب آورد؟ غير از آيات و رواياتى كه به محبت به مؤمنان دعوت مى كند، روايات بسيار ديگرى نيز در محبت اميرالمؤمنين و نيز ساير صحابه هست؛ چرا آنها اين چنين خشم و غضبى را برنينگيخت؟
شاهد ديگر آنكه روايات بسيارى نيز بيانگر اين معناست كه رسول خدا(ص) چون زمينه پذيرش حديث غدير را در مردم نمى ديد از بيان آن پرهيز مى كرد تا آنجا كه آيه نازل شد:
آيا بيان محبوبيت و ناصريت على(ع) بود كه به مذاق منافقان خوش نمى آمد و پيامبر(ص) از نپذيرفتن آنها توسط مردم واهمه داشت؟ بسيار آشكار است كه به هيچ روى ممكن نيست بيان محبوبيت و يا ناصر بودن على(ع) زمينه پذيرش نداشته باشد و عكس العملى را برانگيزد كه پيامبر(ص) از آن واهمه داشته باشد. بنابراين پس از نفى امكان اراده معناى «ناصر» يا «محبوب» در حديث غدير، معناى «اولويت» معنايى صحيح خواهد بود.

علامه امينى درباره نزول آيه شريفه واللّه يعصمك من الناس (مائده، 67) درباره حادثه غدير و نيز بيمناكى رسول خدا(ص) از بيان اين مطلب، سى مصدر از اهل سنت را نام مى برد.43
امّا رواياتى كه بيانگر بيم رسول خدا(ص) از بيان اين حديث است، مناشده و احتجاج اميرالمؤمنين(ع) به هنگام خلافت عثمان است كه آن را جوينى در «فرائد السمطين» آورده است.44 و نيز علامه امينى آن را از سيوطى در «تاريخ الخلفاء» و بدخشى در «نزل الابرار» و حافظ حسكانى در «شواهد التنزيل» و حافظ ابن مردويه و برخى ديگر نقل مى كند.45

اين نكته البته آشكار است كه اين بيم موجب نقص و ايراد (معاذ اللّه) بر حضرت نبى اكرم(ص) نمى شود، زيرا آن حضرت نه بر خويش كه از اختلاف امت و ايجاد و آشوب توسط منافقان ترسيد. خداوند درباره حضرت موسى(ع) نيز فرمود: فاوجس فى نفسه خيفةً موسى (طه، 67)»

اضافه برآنچه گذشت. علامه ميرحامد حسين، حديث غدير را از طرق مختلف ديگرى نقل مى كند كه در آن نقلها به جاى جمله «من كنت مولاه …» عبارت ديگرى آمده است كه به خوبى نشانگر فهم راويان از عبارت رسول خدا(ص) است و براى مخالفان چاره اى جز پذيرش معناى«اولى» باقى نمى گذارد. در اين نقلها، حديث غدير اين گونه آمده است: «من كنت اولى به من نفسه فعلىّ وليّه»46
در يكى از نقلهاى حموينى در «فرائد السطين» نيز آمده است: «من كنت اولى به من نفسه فعلىّ اولى به من نفسه. فانزل اللّه تعالى ذكره: اليوم اكملت لكم دينكم».46

اكنون بد نيست به برخى ادّعاها كه به وجه ادبى حديث غدير اشاره دارند، نظرى بيفكنيم تا معلوم شود كه آيا در زبان عربى كلمه «مولى» به معناى «اولى» استعمال مى شود يا چنانكه ادعا كرده اند هيچ كس چنين استعمالى را مجاز نمى داند. بى پايگى اين اشكال آن قدر واضح است كه «چلبى» در حاشيه اش بر «مواقف» در اين قسمت از سخن قاضى عضد الدين ايجى مى نگارد:
از اين اشكال جواب داده شده است كه «مولى» به معناى «متولى» و «صاحب امر» و «اولى به تصرف» در لغت عرب شايع است واز پيشوايان لغت عرب نقل شده است.

ابوعبيده گفته است: «هى مولاكم اى اولى بكم» و پيامبر اكرم(ص) فرموده است: «ايما امرأة نكحت بغير اذن مولاها… يعنى اولى به آن زن و مالك تدبير امر او». مراد از اينكه «مولى» به معناى «اولى» است، اين است كه «مولى» اسمى است كه به معناى صفت «اولى» مى آيد نه اينكه كلمه «مولى» صفت است. پس اين اعتراض كه اگر مولى به معناى «اولى» است چرا نمى توان آن را به جاى «اولى» استعمال نمود، صحيح نخواهد بود.48

علامه ميرحامد حسين يك جلد كامل و بخشى از جلد ديگر كتاب «عبقات» را به همين نكته اختصاص داده است و سخنان كسانى كه «مولى» را به معانى «اولى» صحيح دانسته اند با شرح حال آنان و موضع سخن آنها بيان كرده است.49

علامه امينى از گروه بسيارى ـ كه از پيشوايان ادبيات عربى شمرده مى شوند ـ اعتراف به اين نكته را نقل نموده است؛ از جمله: فرّاء، سجستانى، جوهرى، قرطبى، ابن اثير.50

در احاديث ديگر نيز مولى به معناى اولى آمده است، از جمله روايتى است، كه بسيارى از اهل لغت به آن استشهاد جسته اند كه پيامبر اكرم(ص) فرمود:
ايها امرأة نكحت بغير اذن مولاها فنكاحها باطل.51
علامه امينى پس از بحث و بررسى در تمامى بيست و هفت معنايى كه براى كلمه مولى ذكر شده است، تمامى آنها را به معناى اولى برمى گرداند و ادعا مى كند كه در تمام آنها جهت اولويتى بوده است كه كلمه مولى به آنها اطلاق شده است و چون از كلمه مولى معناى اولى تبادر مى كرده است، مسلم در «صحيح» خود از پيامبر اكرم(ص) روايت كرده است كه:
عبد به سيّد وآقاى خويش، مولى نگويد چرا كه مولى خداوند است.52
براى روشن شدن اين مطلب كافى است كه به سخن شيخ سليم البشرى، شيخ جامع الازهر مصر توجه كنيم كه پس از بيان استدلالى سيد شرف الدين درباره اينكه مولى در حديث غدير به معناى اولى هست مى نويسد:
من يقين دارم كه حديث بر همان معنا كه شما مى گوييد (اولى) دلالت دارد.53

اين نكته نيز قابل يادآورى است كه مولى به معناى محبوب چنانكه ابن حجر و برخى ديگر مدعى شدند و روايات غدير را بر آن حمل كردند، در ادبيات عرب جايى ندارد، چنانكه علامه ميرحامد حسين مى نويسد:
هيچ يك از منابع لغوى زير «محبوب» را يكى از معانى «مولى» ندانسته است:
صحاح اللغة، قاموس اللغة، فائق، النهاية، مجمع البحار، تاج المصادر، مفردات القرآن، اساس البلاغة،المغرب، مصباح المنير.54

پايان اين بخش از سخن را قسمتى از گفتار خود ابن حجر قرار مى دهيم. او با اينكه به شدت مخالف است كه كلمه مولى به معناى اولى باشد، ولى خود در چند سطر بعد سخن خود را فراموش مى كند و مى گويد: ابوبكر و عمر همين معناى اولى را از حديث غدير فهميدند.
 ابن حجر مى نويسد:
اگر بپذيريم كه مراد از حديث غدير، اولى است، بايد گفت كه منظور، اولى به امامت نيست، بلكه اولى به اطاعت است و همين معنا صحيح است، زيرا ابوبكر و عمر همين معنا (اولى به اطاعت) را فهميدند و از اين روى گفتند: امسيت يابن ابى طالب مولى كل مؤمن و مؤمنة.55

همچنين بنا به نقل ميرحامد حسين، شهاب الدين احمد بن عبدالقادر شافعى در «ذخيرة المآل» مدعى همين مطلب شده است و گفته است:
والمراد بالتّولى، الولاية وهو الصديق الناصر او اولى بالاتّباع والقرب منه وهذا الذى فهمه عمر من الحديث فانه لما سمعه قال: يهنك يابن ابن طالب…56

 

4ـ چهارمين اشكال، انكار يكى از شواهدى است كه شيعه با آن برخلافت اميرالمؤمنين علی(ع) استدلال مى كند، و آن جملات پيامبر(ص) در صدر حديث است كه فرمود: «ألست اولى بكم من انفسكم؛ آيا من نسبت به شما از خود شما اولى و سزاوارتر نيستم؟»، سپس فرمود: «هر كه من اولى به اويم على اولى به اوست».

برخى از علماى اهل تسنن جملات صدر حديث را منكر شده اند؛ از جمله قاضى عضدالدين ايجى مى نويسد:
بر فرض كه بپذيريم اين حديث صحيح است، ولى بايد گفت راويان، قسمت اول حديث را نقل نكرده اند، پس ممكن نيست كه به اين جملات (الست اولى بكم) براى اثبات اينكه مولى در حديث غدير به معناى اولى است استدلال نمود.57

در پاسخ بدين اشكال بايد گفت اگر هم فرضاً صدر روايت نمى بود، با استدلالهاى گذشته جاى شبهه اى باقى نماند كه مراد از كلمه مولى، همان اولى است. اكنون ببينيم اين ادعا تا چه حد با واقعيتهاى تاريخى سازگار است. قبلاً در متنى كه نقل كرديم ديديم كه جملات اوّليه حديث در مصادر معتبر اهل سنت آمده است.
علامه امينى جملات صدر روايت را از شصت و چهار نفر از بزرگان اهل حديث از عامه، از جمله : احمد بن حنبل، طبرى، ذهبى، بيهقى، ابن ماجه، ترمذى، طبرانى، نسائى، حاكم نيشابورى، دارقطنى و… نقل ميكند.58

علامه ميرحامد حسين نيز همين اشكال را از «نهاية العقول» فخر رازى نقل كرده و سپس در پاسخ، مصادر بسيار متعددى از اهل سنّت را كه صدر حديث را روايت كرده اند معرفى مى كند؛ از جمله: احمد بن حنبل، ابن كثير، نسائى، سمهودى، هندى در «كنزالعمال»، طبرانى و سمعانى و بسيار ديگر.59
ابن حجر در «صواعق المحرقة» چون به بى پايگى اين اشكال پى برده است آن را مطرح نمى كند و وجود صدر حديث را در روايات صحيحه مى پذيرد.60

 

5ـ عذر تقصير ديگرى كه برخى در پيشگاه حديث غدير آورده اند اين است كه پس از پذيرش معناى اولى در حديث غدير، اولويت در تصرف را نمى پذيرند، بلكه مى گويند على(ع) اولى است، ولى در اطاعت و تقرب جستن به وى نه اينكه اولى به تصرف باشد تا دلالت برخلافت وى كند.
اين، سخن قاضى ايجى است.61

ابن حجر نيز ضمن بيان همين اشكال مدعى شده است كه منظور از حديث به طور قطع همان اولويت است، ولى اولويت در اطاعت و قربت. همين معنا را نيز ابوبكر و عمر از حديث غدير فهميده اند و از اين روى در تبريك به على(ع) گفتند: «امسيت يابن ابى طالب مولى كل مؤمن ومؤمنة»، و نيز گفتار عمر كه به على(ع) مى گفت: «انّه مولاى؛ او مولاى من است» به همين معناست.62

نظير همين سخن قبلاً از شهاب الدين احمد بن عبدالقادر شافعى گذشت.
پاسخ به اين اشكال با نگاهى به صورت كامل روايت ـ كه قبلاً مصادر متعدد آن بيان شد ـ كاملاً آشكار و بديهى است. پيامبر اكرم(ص) در ابتدا جمعيت را مخاطب قرار داده و از آنان مى پرسد: «ألست اولى بكم من انفسكم» و پس از پاسخ مثبتِ جمعيت مى فرمايد: «هركس من اولى به او هستم على نيز اولى به اوست». در حقيقت صدر سخن نوعى استدلال و زمينه سازى براى سخن بعدى است. اگر كلمه «اولى» در قسمت اوّل سخن به يك معنا باشد و كلمه «مولى» در قسمت دوم به معناى ديگرى باشد، در سخن مغالطه صورت گرفته است. درست بدان مى ماند كه شخصى گروهى را مخاطب قرار دهد و از آنان بپرسد: آيا عين (به معنى طلا) فلزى گرانبها نيست؟ و پس از اعتراف مخاطب به درستى اين سخن بگويد: پس عين (به معنى چشم) از فلز ساخته شده است.
 

در اينجا زيبنده است كه قسمتى از نوشتار زيباى ابن بطريق را بياوريم، وى مى نويسد:
اگر كسى بگويد: آيا فلان خانه من در فلان مكان را مى شناسيد؟ و مخاطبان اعتراف كنند كه خانه او را مى شناسند، سپس بگويد: خانه ام را وقف نمودم، در اين صورت اگر شخص داراى خانه هاى متعددى باشد، هيچ كس شك نمى كند كه اين صيغه وقف مربوط به همان خانه اى است كه قبلاً درباره آن سخن گفت و از مخاطبان اعتراف گرفت.
و نيز اگر بپرسد: آيا برده من فلانى را مى شناسيد و قبول داريد كه او برده من است؟ و مخاطبان اعتراف كنند، سپس بدون فاصله بگويد: برده ام آزاد است، بدون هيچ ترديدى هر انسان عاقلى مى گويد اين آزاد سازى مربوط به همان برده اى است كه قبلاً از او سخن رفت، و معنى ندارد كه اين آزاد سازى را مربوط به برده ديگرى بداند كه سخن از او نرفته و مورد بحث و صحبت نبوده.63

بنابراين اولويت بكار رفته در جمله دوّم رسول خدا(ص) به همان اولويتى است كه در جمله اوّل بكار رفته است و پيامبر(ص) دامنه همان اولويتى كه براى خداوند و خويش بر مؤمنان اثبات كرد، به على(ع) نيز توسعه داد و او را بدان مقام منصوب نمود و اين همان مقام با عظمتى بود كه پيامبر(ص) آن را اكمال دين خواند و فرمود: «اين عظمت را كه خداوند به اهل بيتم ارزانى داشت به من تبريك بگوييد». و ابوبكر و عمر و سپس همه مسلمانانِ حاضر به على(ع) تبريك گفتند.64

حسان بن ثابت درباره اين ماجرا شعر سرود. برخى منافقان آن را برنتابيدند و بر خويش نفرين فرستادند (سئل سائل بعذاب واقع).

علاوه بر اين بر فرض كه مقصود از اولويت،اولويت در اطاعت و قرب باشد، آيا پس از رسول خدا(ص) در جريان خلافت، على(ع) مطيع بود يا مطاع؟ آيا با وى مشورت كردند و نظر او را مقدم داشتند و يا به اعتراف همه مورّخان او از بيعت كردن كناره گيرى نمود و به عمل ايشان رضايت نداد؟ بنا به اعتراف برخى مورخان او را تهديد به كشتن و آتش زدن خانه اش نمودند و در نهايت پس از شهادت همسر بزرگوارش بيعت نمود.

اصولاً اطاعت كامل وقتى ميسر مى شود كه شخص حاكم جامعه باشد،والاّ مطاع نخواهد بود، بلكه خواسته يا ناخواسته فرمانبر ديگران خواهد بود، پس حتى اگر معناى روايت، اولى به اطاعت و قرب باشد نيز دليل بر خلافت بلافصل اميرالمؤمنين(ع) است.

 

6ـ عده اى گفته اند: اگر بپذيريم كه حديث غدير اولويت در تصرّف (كه معنايش همان خلافت و امامت است) را ثابت مى كند، پس مقصود از آن، خلافت در نهايت كار و در مآل امور است؛ يعنى پس از سه خليفه ديگر. به عبارت ديگر، على(ع) هنگامى خليفه است كه با او بيعت شود و چون پس از سه خليفه ديگر با او بيعت شد، پس اين روايت دلالت بر اولويت على(ع) پس از آن سه شخص دارد؛ پس منافاتى ندارد كه پس از پيامبر اكرم(ص) سه تن خليفه بشوند و در نهايت على(ع) به ولايت برسد. اين شبهه را فخر رازى مطرح كرده است و پس از او نيز ديگران نظير قاضى عضدالدين ايجى65 چلپى66، ابن حجر67 و شيخ سليم البشرى68 آن را تكرار نموده اند.
 

آيا اگر پيامبر(ص) مى فرمود: «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه بعدى» چنانكه در روايات بسيار ديگر فرموده است69 باز نمى گفتند: بعديّت مى تواند بعد از سه خليفه ديگر باشد و على بعد از سه خليفه ديگر خليفه رسول خدا(ص) است؟
 و يا اگر مى فرمود: «على خليفتى بلافصل» باز مدعى نمى شدند كه كلمه «بلافصل» مطلق است و به خلافت سه خليفه نخستين به دليل اجماع اطلاق كلام رسول خدا(ص) تخصص يافته است و مفاد آن اين است كه: على خليفه بلافصل بغير هذه الثلاثة؟ اگر مراد رسول اكرم(ص) از اولويت على(ع) اولويت و خلافت او به هنگام بيعت مردم پس از بيست و پنج سال بوده است، اين چه فضيلتى براى على(ع) است و چه جاى تبريك دارد؟ آيا آن همه ترس و بيم و آن همه خوشحالى و سرور و نقل روايت و بيان فضيلت، همه و همه لغو و بيهوده و گزاف و تنها براى بيان امرى بديهى و مسلم بوده است و هيچ گونه اختصاص و امتيازى را براى على(ع) ثابت نمى كند؟!


براستى اگر اين حادثه عظيم الهى و دينى و دنيايى را در حد يك انتصاب دنيايى و آن هم در حد قلمروى كوچك پايين آوريم و فرض كنيم كه زمامدار يك مملكت همه افراد ملت را جمع كند و به آنها بگويد: مرگ من نزديك شده است و بزودى از ميان شما مى روم اكنون اين شخص را به همان ولايت و زمامدارى كه خود داشتم منصوب مى نمايم، كدام فرزانه است كه مدعى شود منظور او ولايت و خلافت آن شخص در عاقبت كار و نهايت امر بوده است و منافاتى ندارد كه چندين نفر قبل از او حكومت را در دست بگيرند و ساليان طولانى فرد تعيين شده را از كوچكترين مقامات حكومتى به دور دارند؟
چگونه ممكن است خلافت را كه به نص قرآن (نزول آيه اليوم اكملت… در اين واقعه) اكمال دين است و عدم اعلام آن مساوى با عدم ابلاغ تمامى رسالت الهى است (وان لم تفعل مما بلغت رسالته) مربوط به خلافت پس از سه نفر از حاضران در جلسه باشد، اما پيامبر هيچ اشاره اى به افراد مقدّم بر او نكند با اينكه مى داند اين مسئله موجب اختلافات بسيارى خواهد شد و خونهاى بسيارى براى آن ريخته خواهد شد.

ابوبكر و عمر پس از واقعه غدير، على(ع) را مولاى خود دانستند و به او تبريك گفتند. اگر مراد از حديث غدير ولايت على(ع) پس از درگذشت سه خليفه باشد، پس على مولاى آنان نيست، چون آنها در زمان ولايت على(ع) نيستند تا على(ع) نسبت به آنان مولى و اولى به تصرف باشد.

 

7ـ اشكال ديگرى كه برخى مطرح كرده اند آن است كه اگر حديث غدير بر امامت و خلافت على(ع) دلالت كند، لازم مى آيد در حالى كه رسول خدا(ص) زنده اند، على(ع) امام باشد، چرا كه در حديث غدير نيامده است كه على پس از من مولاى شماست، پس معلوم مى شود منظور از حديث غدير چيزى است كه حتى در زمان حيات رسول خدا(ص) نيز براى على(ع) ثابت بوده است و آن همان معناى محبت يا نصرت و امثال آن خواهد بود.

در پاسخ بايد به اين نكته توجه داشت كه با توجه به شواهد و دلايلى كه آورده شد منظور از حديث غدير ولايت وامامت على(ع) است و چون حقيقت اين كلام، خلافت او از زمان صدور حديث غدير است و اين نيز ممكن نيست، پس بايد به قاعده كلى و هميشگى مراجعه شود كه مطابق آن هنگام تعذر حقيقت به اقرب المجازات مراجعه مى شود؛ و در حديث غدير چون نمى تواند خلافت از زمان رسول خدا(ص) شروع شود پس بايد به نزديكترين معناى مجازى مراجعه شود، و آن خلافت بلافاصله پس از رحلت رسول اكرم(ص) است.

برخى ديگر از دانشمندان گفته اند: در حقيقت از همان زمان حيات رسول خدا(ص) خلافت على آغاز شد و على(ع) بدين مقام منصوب شد، ولى شرط فعليت آن، رحلت رسول خدا(ص) بود، همان گونه كه فقها در باب وصيت معتقدند كه تمليك از همان زمان وصيت است؛ يعنى موصى در زمان حياتِ فرد، موصى له را مالك مى كند، ولى شرط فعليت ملكيت، تحقق مرگ موصى است. در موارد تعيين وليعهد در مناصب سياسى نيز اين گونه است كه زمامدار قبلى، زمامدار پس از خود را در حيات خود منصوب مى كند ولى شرط تحقق آن، مرگ زمامدار قبلى است، و رسول خدا(ص) با بيان نزديك شدن زمان رحلت خويش به طور آشكار روشن نمود كه انتصابى كه در روز غدير صورت مى گيرد، تعيين تكليف امت اسلامى پس از وفات اوست.

 

8 ـ اشكال ديگر، سخن ابن حجر است، او مى گويد:
اگر مقصود رسول خدا(ص) در حديث غدير خلافت و امامت على(ع) بود، چرا به جاى كلمه «مولى» كلمه «خليفه» را بكار نبرد، پس اينكه رسول خدا(ص) به جاى كلمه خليفه كلمه مولى را بكار برده دليل آن است كه مقصود او خلافت على(ع) نبود.70

در پاسخ بايد گفت اگر بنابر توجيه روايات و محمل تراشيها و تفسيرهاى نابجا باشد با هيچ عبارتى نمى توان مطلبى را اثبات كرد. آيا اگر پيامبر(ص) به جاى كلمه مولى كلمه خليفه را بكار مى برد، آنان كه حديث غدير را با اين همه وضوح توجيه كرده اند نمى گفتند منظور از خليفه، خليفه در ردّ امانات و اداى ديون و امثال آن است؟ و يا ادعا نمى كردند منظور از خليفه، امام است ولى بالمآل و در نهايت، پس منافات با خلافت ديگران قبل از او ندارد.
حقيقت آن است كه رسول خدا(ص) با هر زبانى خلافت و امامت على(ع) را بيان كرد. مگر نه آن است كه در روايات بسيارى با عنوان «خليفه من» على(ع) را معرفى كرده است،
پاسخ ابن حجر و امثال او به آن روايات چيست؟
به عنوان نمونه چند مورد از رواياتى كه رسول خدا(ص) در آنها على(ع) را به عنوان خليفه خود نام برده است از مصادر عامه بيان مى كنيم:

1ـ تاريخ الامم والملكوك، حافظ ابن جرير الطبرى، ج1، ص541؛
2ـ الكامل ، ابن اثير، ج2، ص62؛
3ـ كنز العمال، العلامة المتقى الهندى، ج13، ص114؛
4ـ المستدرك على الصحيحين، الحافظ الحاكم النيشابورى، ج3، ص133؛
4ـ التلخيص، الحافظ الذهبى (چاپ شده در حاشيه مستدرك حاكم)، ج3، ص133 .
اضافه بر اينها علامه امينى در روايت رسول اكرم(ص) لفظ «خليفتى» را از منابع بسيار متعدد روايى، تفسيرى و تاريخى اهل سنت نظير: مسند احمد حنبل، تفسير كشف البيان ثعلبى، جمع الجوامع سيوطى وخصائص نسائى نقل مى كند.71

 

9ـ شبهه ديگر چنين قابل طرح است كه اگر اين روايت دلالت بر خلافت بلافصل على(ع) دارد، چرا آن حضرت و يا اصحاب او به اين روايت استدلال و احتجاج نكردند.
ابن حجر هيثمى مى نويسد:
چگونه حديث غدير نص در امامت على(ع) است، در حالى كه او يا عباس و يا شخص ديگرى به آن احتجاج و استدلال نكردند، پس سكوت او از استدلال به اين روايات تا ايّام خلافتش در نزد هر كس كه كمترين عقلى داشته باشد دليل آن است كه او مى دانست اين روايت نصّ بر خلافت او نيست.72

پاسخ:با يك نگاه به مصادر تاريخى بطلان اين گونه اشكالها واقع مى شود. علامه امينى احتجاجات اميرالمؤمنين(ع) را به روايت غدير از منابع گوناگون اهل سنت و از دانشمندان بزرگى نظير: خوارزمى در «مناقب»، جوينى در «فرائد السمطين» و نسائى در «خصائص» و ابن حجر عسقلانى در «الاصابة» و حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد» ابن مغازلى در «مناقب» و حلبى در «سيره»اش و نيز بسيارى ديگر نقل مى كند. برخى از اين احتجاجات قبل از ايّام خلافت و برخى در ايام خلافت آن حضرت بوده است.73
محمد بن محمد الجزرى الدمشقى نيز در احتجاج حضرت فاطمه(س) را به اين حديث شريف نقل مى كند.74

قندوزى در «ينابيع المودة» احتجاج امام حسن مجتبى(ع) به اين حديث را نقل كرده است،75 همان گونه كه تابعى بزرگ سليم بن قيس، احتجاج امام حسين(ع) را به اين حديث در محضر صحابه و تابعين در سرزمين منى ذكر نموده است.76

احتجاج بسيارى ديگر را نيز مى توان در كتاب شريف «الغدير» مشاهده نمود.77
با توضيحى كه درباره سكوت اميرالمؤمنين(ع) در ايام خلفاى سه گانه خواهيم داد روشنتر خواهد شد كه چرا اين احتجاجات و استدلالات فقط در حد اتمام حجت و بيان حقيقت بود و اصرار بيشترى براى اثبات و ايضاح آن نشده است. در اين نوشته از ذكر احتجاج و استدلال آن حضرت كه در موارد مختلف و در منابع شيعى ذكر شده است نيز چشم پوشيديم.

 

10ـ همه مى دانند كه اميرمؤمنان(ع) اگرچه در ابتداى خلافت ابوبكر با وى بيعت نكرد و همراه با او گروه بنى هاشم نيز از بيعت خوددارى نمودند، ولى بالاخره پس از مدتى اين خلافت را پذيرفت و با آرا و نظرات خود نيز اين خلفا را يارى مى رساند. براستى اگر حديث غدير و امثال آن برخلافت وى دلالت مى كرد و خلافت ديگران غاصبانه بود چرا عليه آن قيام نكرد و بدين ظلم بزرگ گردن نهاد؟ اين يكى از اشكالاتى است كه برخى از دانشمندان سنّى نظير ابن حجر هيتمى78 و نيز شيخ سليم البشرى79 مطرح نموده اند.
 شيخ سليم البشرى مى نگارد:
ما انكار نمى كنيم كه بيعت ابوبكر از روى مشورت و تفكر و بررسى نبوده بلكه ناگهانى و بدون بررسى انجام شد. انصار و رئيسشان مخالفت كردند و بنى هاشم و دوستانشان از مهاجرين و انصار كناره گيرى نمودند،ولى بالاخره در نهايت همگى خلافت ابوبكر را گردن نهادند و بدان راضى شدند و اجماع بر خلافت ابوبكر منعقد شد.80

در پاسخ اين اشكال مى گوييم: آرى، پذيرش نهايى بيعت ابوبكر از سوى برخى مسلمانان مورد انكار نيست. اگرچه گروهى نظير سعد بن عباده هرگز آن را نپذيرفتند تا زمانى كه ترور شدند. ولى بايد ديد آيا اين پذيرفتن به معناى قبول استدلال و قبول حقانيت خلافت ابوبكر بوده است و يا سرّ ديگرى داشته است.
در مراجعه به روايات مى بينيم كه شخص پيامبر اكرم(ص) به نوعى استيثار و انحصارطلبى بعد از خود اشاره كرده است و به مسلمانان توصيه كرده است كه در اين شرايط براى حفظ اصل اسلام سكوت كنند، همان گونه كه در روايات اهل بيت(ع) و خطبات اميرالمؤمنين(ع) نيز به اين مطلب اشاره شده است. از اين روى مسلمانانى كه در مسير ولايت انحراف مى ديدند با توجه به نهضتهاى انحرافى نظير: قيام مسلمه و سجاع و نهضت ردّه و حركتهاى منافقين در ميان مسلمين و حركت نظامى روم و ساير مشكلات، اصل اسلام را در خطر مى ديدند، از اين روى در مقابل آن انحراف در حالى كه خار در چشم و استخوان در گلو داشتند بردبارى پيشه كردند.81

اكنون به برخى از رواياتى كه رسول اكرم(ص) در اين باره بيان فرموده است اشاره مى كنيم:

مسلم در صحيحش نقل مى كند كه پيامبر اكرم(ص) فرمود:
انّها ستكون بعدى اثرة وامور تنكرونها، قالوا: يا رسول اللّه! كيف تامر من ادرك منّا ذلك؟ قال: تودّون الحق الذى عليكم تسئلون اللّه الذى لكم؛82
پس از من انحصارطلبى و امورى كه ناپسند و ناخوش داريد خواهيد ديد. اصحاب سؤال كردند: آن كس را كه اين زمان را دريافت چه فرمان مى فرمايى؟ فرمود: آن حق كه برعهده داريد بگذاريد و حقى كه از آن شماست از خداى درخواست كنيد.

در روايتى ديگر فرمود:
ستلقون بعدى اثرة فاصبروا حتى تلقون على الحوض؛83
پس از من دچار انحصارطلبى خواهيد شد صبر كنيد تا نزد حوض [كوثر] به ملاقاتم برسيد.

در روايتى ديگر حذيفه مى گويد:
به پيامبر اكرم(ص) عرض كردم: يا رسول اللّه ما در جاهليت در شر و بدى بوديم و خداوند خير و نيكى برايمان آورد كه اكنون در آن به سر مى بريم، آيا پس از اين نيكى، شرّ و بدى خواهد بود؟ فرمود: آرى، پيشوايانى كه هدايت مرا نمى پذيرند و به سنت من عمل نمى كنند … گفتم وظيفه من چيست؟ فرمود:مى شنوى و اطاعت امر مى كنى اگرچه بر پوست بدنت نواختند (تو را زدند) و مالت را گرفتند بشنو و اطاعت كن.84

روايات بسيار ديگرى به همين مضمون در كتاب امارت «صحيح مسلم» آمده است و نيز نظاير آن را المتقى الهندى در «كنز العمال» (ج6، ص50) ذكر نموده است.

 

11ـ مى رسيم به آخرين اشكال كه به نظر ما اساسى ترين اشكال است و بقيه اشكالات پس از اين و براى توجيه اين اشكال مطرح شده است. اين اشكال داراى روح و باطنى سياسى است.
برخى از عالمان عامه گفته اند: چگونه ممكن است رسول خدا(ص) همه صحابه را به امامت على(ع) دعوت كند ولى آنان با او به مخالفت برخيزند. به عبارت ديگر براى ردّ تمامى نصوص و استدلالات همين كافى است كه ما مى بينيم صحابه رسول خدا(ص) به آن عمل نكرده اند، و اگر بخواهيم اين روايات و نصوص را (اگرچه متواترند) بپذيريم ناچاريم صحابه رسول خدا(ص) و سلف صالح را متهم به زيرپا گذاشتن حق كنيم و البته اينممكن نيست، پس بناچار نصوص را ترك مى كنيم و مى گوييم منظور از نصوص و روايات چيز ديگرى بوده است.

اين، مضمون سخنى است كه ابن حجر در «صواعق»85 آورده است و صريح سخنى است كه شيخ سليم البشرى در «المراجعات» نوشته است، او مى نويسد:
اهل بصيرت نافذ و صاحبان تفكر صحيح صحابه را از مخالفت با رسول خدا(ص) منزّه مى دانند، پس ممكن نيست كه نصّى را از او بر امامت شخصى بشنوند و از او روى گردان شوند و به اوّلى و دومى و سومين شخص روى آورند.86

نيز در جايى ديگر مى نويسد:
من يقين دارم كه احاديث، بر گفته هاى شما دلالت مى كند واگر نبود كه لازم است عمل صحابه را حمل بر صحت كنيم من مطيع حكم شما مى شدم و سخنان را مى پذيرفتم ولى چاره اى جز دست برداشتن از ظاهر اين روايات نيست تا اقتدا به سلف صالح كرده باشيم.87
همچنين مى نگارد:
حمل عمل صحابه بر صحت و درست دانستن عمل آنان موجب مى شود كه حديث غدير را تأويل كنيم چه متواتر باشد يا غير متواتر.88

در پاسخ بدين اشكال در ابتدا گفتگوى ميان ابن ابى الحديد معتزلى و نقيب ابوجعفر العلوى را مى آوريم و سپس به توضيح بيشتر جواب مى پردازيم:
ابن ابى الحديد مى گويد:
چون اين جمله امام اميرالمؤمنين(ع) (كانت اثرة شحت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرين) را در محضر ابوجعفر العلوى مى خواندم گفتم:
منظور امام(ع) كدام روز است، روزى كه سقيفه بنى ساعده پس از رحلت رسول خدا(ص) تشكيل شد و با ابوبكر بيعت شد يا روز شوراى خلافت كه به انتخاب عثمان منجر شد؟
و جواب داد: منظور روز سقيفه است.
به وى گفتم: دلم راضى نمى شود كه به صحابه رسول خدا(ص) نسبت نافرمانى و معصيت بدهم وبگويم نص صريح او را ردّ كرده اند.
او پاسخ داد: آرى من نيز راضى نمى شوم كه به رسول خدا(ص) نسبت اهمال كارى و سهل انگارى در امر امامت امت بدهم و بگويم او مردم را سرگردان و بى سرپرست در هرج و مرج گذاشت و رفت. او از مدينه خارج نمى شد مگر آنكه اميرى را تعيين مى كرد، در حالى كه زنده بود و از مدينه هم زياد دور نشده بود، پس چگونه براى زمان پس از مرگ كه نمى توان آنچه را بعد پيش مى آيد اصلاح كرد كسى را تعيين نكرد.89

تعبير پر معناى علامه امينى در «الغدير» نيز اشاره به همين نكته دارد، آنجا كه مى نگارد:
خوش گمانى ديگران به سلف كه در امر خلافت دخالت نمودند، موجب شده است كه نصوص و روايات صريح پيامبر را تغيير دهند، ولى خوش گمانى يقينى ما به رسول خدا(ص) ما را وادار مى كند كه بگوييم او آنچه را كه امّتش لازم داشتند و بر ايشان ضرورى بود هرگز ترك نكرد و اهمال و مسامحه روا نداشت.90


پس از اين مى آوريم كه تاريخ بيانگر اين نكته است كه متأسفانه در برخى موارد صحابه رسول خدا(ص) على رغم دستور صريح او، بدان وقعى نگذاشتند. قبل از بيان اين موارد، سخن علامه سيد شرف الدين را درباره بى توجهى صحابه به نصوص امامت بيان مى كنيم:
او مى نگارد:
مسلمانان در امور عبادى مطيع رسول خدا(ص) بودند، ولى در امور سياسى گاه مخالفت مى نمودند و عذر آنان اين بود كه گمان مى كردند آنها در اين امور همانند عبادات ملزم به اطاعت نيستند و حق اظهار نظر بر خلاف سخن رسول خدا(ص) را دارند، در ماجراى خلافت برخى از صحابه گمان كردند كه مردم به خلافت على(ع) رضايت نخواهند داد، چرا كه بسيارى از افراد قبايل مختلف در جنگهاى اسلام به شمشير او كشته شده اند و از طرفى از عدالت شديد او مى ترسيدند و مى دانستند او بر اساس حق خالص عمل خواهد نمود. از طرفى عده بسيارى بر فضيلتهاى او حسد مى بردند.
همه اين جهات باعث شد كه گمان كنند امر خلافت على(ع) استوار نخواهد شد. پس براى اينكه امت دچار اختلاف نشوند، با اينكه مى دانستند پيامبر(ص) على(ع) را به خلافت نصب كرده است، دست از نصوص برداشتند و برخلاف نصوص با ديگران بيعت نمودند. البته اين اجتهاد در مقابل نص صريح رسول خدا(ص) بود و آنان از اين گونه اجتهادات داشتند.91


اكنون به چند مورد از مخالفت صحابه با نصوص قطعى رسول خدا(ص) اشاره مى كنيم:
يكى از مهمترين اجتهادهاى صحابه و مخالفت آنان با دستور صريح رسول خدا(ص) جريان روز رحلت رسول خداست آنگاه كه فرمود: بياييد برايتان نوشته اى بنگارم كه هرگز گمراه نشويد، عمر گفت: درد بر پيامبر غلبه كرده است.92
و يا بنا به نقلى ديگر گفت: پيامبر هذيان مى گويد.93
تفصيل اين جريان و نيز پاسخ بسيار زيبا و مستدل به عذرها برخى را مى توان در كتاب «المراجعات» (ص240) خواند.
از جمله اين موارد، ماجراى صلح حديبيه است كه چون پيامبر(ص) صلح نمود، سه بار فرمود: برخيزيد و از احرامم خارج شويد و سرها را در همين مكان بتراشيد؛ ولى هيچ كس از حاضران در آن جمع اعتنا نكرد و پيامبر(ص) از روى خشم به خيمه ام السلمه رفت.
اين جريان را مورخان اسلامى بيان نموده اند از جمله منابع زير:

ابن كثير در «البداية والنهاية»، ج4، ص170و ص 178؛
طبرى در «تاريخ الامم والملوك»، ج2، ص124؛
ابن اثير در «الكامل»، ج2، ص205.


از ديگر موارد، اعتراض به امارت اسامة بن زيد در لشكرى كه بنا بود به طرف موته حركت كند و همراهى با او است، با اينكه رسول اكرم(ص) دستور اكيد به همراهى اصحاب با اسامه داده بود، ولى لشكر او تا هنگام وفات رسول خدا(ص) به طرف ميدان نبرد حركت نكرد.94
از ديگر موارد، اعتراض عمومى به تقسيم غنايم در جنگ حنين است كه در «البداية والنهاية»95 و «تاريخ الامم والملوك»96 و ساير مصادر آمده است.
اين موارد تاييد كننده نظر يكى از دانشمندان سنى است كه مى نويسد:
اصولاً نظريه عدالت صحابه نظريه اى سياسى و طرحى اموى است كه بنى اميه براى توجيه سياستهاى ضد اسلامى خود آن را ساخته و پرداخته و در موارد مختلفى از آن بهره بردند.97
اين نكته نيز مخفى نيست كه تمامى حاضران در صحنه غدير و نيز همگى صحابه رسول اكرم(ص) در مدينه نبودند، بلكه در سراسر كشور پهناور اسلامى زندگى مى كردند و شهر مدينه حداكثر گنجايش سه چهار هزار نفر را داشته است، عده زيادى از آنان نيز مهاجرانى «موالى» بودند كه داراى پايگاه سياسى اجتماعى نبودند و كسى به نظريات آنان اعتنايى نمى كرد و مورد رايزنى قرار نمى گرفتند. اضافه بر اينها نظام قبيله اى حاكم بر جامعه آن روزگار، داشتن رأى سياسى و دخالت در امور كشوردارى را به عده اى معدود از رؤساى قبايل و به اصطلاح ريش سفيدها محدود كرده بود و نظريه ديگران محلى از اعراب نداشت.

پس از صحابه مدينه، تنها برخى سران قبايل حق اظهار نظر داشتند كه عده اى از برجسته ترين آنها نظير عباس عموى پيامبر اكرم(ص) و على(ع) و زبير و برخى ديگر از بيعت كناره جسته و در خانه على(ع) تحصن اختيار كرده بودند.

گروهى هم همچون سعد بن عباده و فرزندش قيس بن سعد به صورت آشكار مخالفت خود را با اين بيعت و پشت پازدن به نصوص پيامبر اكرم(ص) اظهار داشتند. پس اين مخالفت صريح با نصوص متواتر رسول خدا(ص) توسط گروهى اندك صورت گرفت و پس از بيعت با ابوبكر كه ناگهانى و بدون تفكر و رايزنى (فلته) انجام گرفت مردم در مقابل عملى انجام شده قرارگرفتند، مخصوصاً آن روز نظريه اى مطرح شد كه اگر يك نفر با شخص بيعت كرد همه بايد با او بيعت كنند والاّ كشته خواهند شد. بدين سان بود كه وقتى اميرالمؤمنين(ع) نصوص متواتر پيامبر(ص) را به مردم يادآور شد، آنان عذر را آوردند كه كار از كار گذشت و ما در مقابل عملى انجام شده قرار گرفتيم.98

امّا اصحابى كه در مدينه نبودند، با نبود امكانات اطلاع رسانى در آن زمان مدت زمانى گذشت كه با خبر شدند. آنان بطور طبيعى از مدينه حرف شنوى داشتند چرا كه با خود مى گفتند. تا آخرين لحظه بالاى سر پيامبر(ص) بوده اند، شايد پيامبر(ص) طرحى جديد و سخن ديگرى را با آنان مطرح كرده است. اگر چه برخى آنان هنگامى كه از نقشه با خبر شدند با آن مخالفت كرده و جان بر سر اين كار گذاشتند (مالك بن نويره).99

بدين سان بود كه غدير فراموش شد و به صورت انكار شگفت تاريخ درآمد.
 

پی نوشت ها


1. مسند احمد بن حنبل، ج4، ص281
2. در پانزده مورد و گاه با چند سند، اصل كلام رسول خدا(ص) آورده شده است.
3و4. المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى، تصحيح: مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، بى تا، ج3، ص109و110
5. سنن ابن ماجه، تصحيح: محمد فواد الباقى، بيروت، دارالفكر، ج1، ص43، ح116
6. الجامع الصحيح وهو السنن الترمذى، بيروت، دارالكتب العلمية، ج5، ص591،ح3713
7. شرح المواقف، جرجانى، مصر، مطبعة السعادة ـ قم، منشورات رضى، ج8، ص361
8. الصواعق المحرقة، ابن حجر هيتمى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1405هـ،ص64
9. الفصل فى الملل والاهواد والنحل، ابن حزم، ج4، ص224
10. احقاق الحق، ج2، ص423
11. الغدير فى الكتاب والسنّة والأدب، علامه امينى، بيروت، دارالكتاب العربى، 1387هـ، ج1، ص320
12. همان، ج1، ص294
13. همان، ص 222
14. احقاق الحق، ج2، ص426
15. عشره مبشره: ده نفرند كه بنا به عقيده اهل سنت، پيامبر به طور قطع آنان را اهل بهشت دانسته و بدانان بشارت بهشت داده است.
16. الغدير، ج1، ص314
17. تهذيب التهذيب، ابن حجر عسقلانى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415هـ، ج7، ص288
18. فتح البارى،ابن حجر عسقلانى،بيروت، داراحياء التراث، 1405هـ،ج7، ص61
19.ينابيع المودة،قندوزى، كاظمية، دارالكتب العراقية، 1385هـ، ج1، ص35
20. اسمى المناقب فى تهذيب اسنى المطالب، جزرى دمشقى، ص22
21. ر.ك: صحيح المسلم بشرح النورى، بيروت، داراحياء التراث، ج1، ص24؛ المستدرك على الصحيحين، بيروت، دارالمعرفة، ج1، ص3
22. الغدير، ج1، ص320
23. الصواعق المحرقة، ص64
24. همان، ص 188
25 . همان، ص64
26 . حماسه غدير، ص 35
27و28 . شرح المواقف، ج8، ص361
29 . الصواعق المحرقة، ص64
30 . شرح المواقف، ج8، ص361
31 . الصواعق المحرقة، ص65
32 . دلائل الصدوق، ج2، ص83
33 . شرح المواقف، ج8، ص361
34 . الصواعق المحرقة، ص65
35 . الاغانى، ابوفرج اصفهانى،ج4، ص143: تمامى عرب اجماع و اتفاق كرده اند كه شاعرترين مردمان ،مردم مدينه اند و شاعرترين آنان حسان بن ثابت است.
36 . الغدير، ج2، ص34
37 . همان، ص67
38 . همان، ص114
39 . الغدير، ج1، ص342: تعداد 28 نفر را و در ساير مجلدات تعداد بسيار زياد ديگرى را نام مى برد و عبارت و اشعار آنها را بيان مى كند.
40 . همان، ج2، ص25
41 . همان، ج1، ص272ـ283
42 . همان، ص246
43 . همان، ج1،ص214
44 . فرائد السمطين، جوينى، بيروت، مؤسسة المحمودى، 1398هـ، ج1،ص315
45 . الغدير، ج1، ص 52، 217و 218
46 . عبقات الانوار، ميرحامد حسين هندى، قم، انتشارات سيد الشهداء، 1410هـ، ج8، ص226
47 . فرائد السمطين، ج1، ص315
48 . شرح المواقف، ج8، ص261
49 . عبقات الانوار، تمام جلد 8 و هشتاد صفحه از جلد 9 و برخى از موارد متفرقه ديگر.
50 . الغدير، ج1، ص361
51 . النهاية، ابن اثير، قم، اسماعيليان، ج5، ص228
52 . الغدير، ج1، ص370
53 . المراجعات، علامه سيد شرف الدين ـ شيخ سليم البشرى، قاهره، مطبوعات النجاح، 1399هـ، ص141
54 . عبقات الانوار، ج10، ص410
55 . الصواعق المحرقة، ص67
56 . عبقات الانوار، ج8، ص221
57 . شرح المواقف، ج8، ص361
58 . الغدير، ج1، ص371
59 . عبقات الانوار، ج10، ص288
60 . الصواعق المحرقة، ص65
61 . شرح المواقف، ج8، ص362
62 . همان، ص67
63 . العمدة، ص116
64 . الغدير، ج1، ص274 (به نقل از شرف المصطفى، ابوسعيد النيشابورى و…)
65 . شرح المواقف، ج8، ص361
66 . همان، پاورقى صفهه 361
67 . الصواعق المحرقة، ص67
68 . المراجعات، ص182
69 . ر.ك: الاصابة، ج3، ص641؛ فرائد السمطين، ج1، ص315؛ حلية الاولياء، ج1، ص86، علامه امينى در الغدير (ج1، ص86) اين روايت را از ترمذى، حاكم، نسائى، ابن ابى شيبه، طبرى و… نقل مى كند.
70 . الصواعق المحرقة، ص69
71 .الغدير، ج2، ص278
72 . الصواعق المحرقة، ص69
73 .الغدير، ج1، ص159
74 . اسمى المناقب فى تهذيب اسنى المطالب، ص32
75 . ينابيع المودة، ص482
76 . موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص370
77 .الغدير، ج1، ص198ـ213
78 . الصواعق المحرقة، ص76
79و 80 . المراجعات، ص232
81 . نهج البلاغه، خطبه شقشقيه.
82 . صحيح مسلم، ج12، ص232
83 . همان، ص235
84 . همان، ص237
85 . الصواعق المحرقة، ص68
86 . المراجعات، ص237
87 . همان، ص141
88 . همان، ص177
89 . شرح نهج البلاغه، ج9، ص248
90 .الغدير، ج1، ص401
91 . المراجعات، ص237
92 . صحيح بخارى، ج4، ص7، باب «قول المريض قوموا عنّى.
93 . همان، ج3، ص91
94 . ر. ك: تاريخ الامم والملوك، ابن جرير الطبرى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1408هـ، ج2، ص225
95 . البداية والنهاية، ابن كثير الدمشقى، ج4، ص353
96 . تاريخ الامم والملوك، ج2، ص122. براى اطلاع از موارد بسيار ديگر به كتاب النص والاجتهاد مراجعه شود.
97 . نظرية عدالة الصحابة، احمد حسين يعقوب، لندن، موسسة الفجر، بى تا، ص107
98 . الامامة والسياسة، ابن قتيبة الدينورى، مصر، مكتبة مصطفى(ص)، 1388هـ، ص12
99 . مستفاد از اعتذار خالدبن وليد. ر. ك: تاريخ الطبرى، بيروت، مؤسسة الاعلمى، ج2، ص504

 

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 11:6 موضوع مقاله | لینک ثابت


حدیث

40 حدیث غدیر

مقدمه:

سال دهم هجرت كه مسلمانان همراه پيامبر اكرم(ص) مراسم حج را به پايان رساندند و آن سال، بعدا «حجة الوداع‏» نام گرفت، پيامبر اكرم(ص) عازم مدينه گرديد.
فرمان حركت صادر شد. هنگامى كه كاروان به سرزمين «رابغ‏» در سه ميلى جحفه كه ميقات حجاج است، رسيد امين وحى در مكانى به نام «غديرخم‏» فرود آمد.

آيه:«يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس‏».نازل شد كه اى پيامبر، آنچه از طرف خدا فرستاده شده، به مردم ابلاغ كن. اگر اين كار را نكنى، رسالت ‏خود را تكميل نكرده ‏اى و خداوند تو را از گزند مردم حفظ خواهد كرد.
سوره مائده، آيه دستور توقف در آن مكان صادر شد. همه مردم ايستادند. وقت ظهر هوا، بشدت گرم بود. پيامبر اكرم(ص) نماز ظهر را با جماعت‏ خواند سپس در حالى كه مردم دور او را گرفته بودند، بر روى نقطه بلندى كه از جهاز شتران برپا شد، قرار گرفت و با صداى رسا خطبه خواند و سپس فرمود:

«مردم نزديك است من دعوت حق را لبيك گويم و از ميان شما بروم من مسؤولم و شما هم مسؤوليد».

سپس مطالبى گرانبها بيان كرد و فرمود:

«من دو چيز نفيس در ميان شما به امانت گذاردم، يكى كتاب خدا و ديگرى عترت و اهل بيت من، اين دو هرگز از هم جدا نشوند. مردم بر قرآن و عترت من پيشى نگيريد و در عمل به آنها كوتاهى نورزيد كه هلاك مى‏شويد».

در اين هنگام دست على(ع) را گرفت و او را بلند كرد و به همه مردم معرفى نمود، سپس فرمود:
«سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنان كيست؟ همگى گفتند: خدا و پيامبر او داناترند».

پيامبر اكرم(ص) فرمود:
«خدا، مولاى من و من، مولاى مؤمنانم و من بر آنها از خودشان اولى و سزاوارترم‏».
بعد فرمود:
« من كنت مولاه فهذا على مولاه ‏اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و... »
«اى مردم هركس من مولاى اويم، على مولاى اوست، خداوندا كسانى را كه على را دوست دارند، دوست بدار و كسانى كه او را دشمن دارند، دشمن دار و...»

سپس فرشته وحى نازل شد و آيه «اليوم اكملت لكم دينكم...» را نازل فرمود و آن روز در تاريخ اسلام جاودانه و حماسه‏ساز شد.
آرى غدير، روز حماسه جاويد، روز ولايت، روز امامت، روز وصايت، روز اخوت، روز رشادت و شجاعت و شهامت و حفاظت و رضايت و صراحت ‏شناخته شد. روز نعمت، روز شكرگزارى، روز پيام رسانى، روز تبريك و تهنيت، روز سرور و شادى و هديه فرستادن، روز عهد و پيمان و تجديد ميثاق، روز تكميل دين و بيان حق، روز راندن شيطان، روز معرفى راه و رهبر، روز آزمون، روز ياس دشمن و اميدوارى دوست و خلاصه روز اسلام و قرآن و عترت، روزى كه پيروان واقعى مكتب حيات ‏بخش اسلام آن را گرامى مى ‏دارند و به همديگر تبريك مى‏ گويند.

از احاديث بر مىآيد كه ائمه: آن روز را جشن مى‏گرفتند و در آن روز مراسم ويژه ‏اى داشتند، شبيه مراسمى كه ما ايرانيان امروز در عيد نوروز داريم.
از فياض بن محمد طوسى نقل شده: روز غدير به حضور امام هشتم(ع) رسيد. ديد گروهى از افراد ويژه در خدمت ‏حضرت هستند كه امام آنان را براى افطار در خانه ‏اش نگهداشت و به منزل آنان غذا و لباس و كفش و انگشتر و هداياى ديگر فرستاد و آن روز وضع او و اطرافيان او كاملا عوض شده بود و فضائل آن روز را براى آنان يادآورى مى‏كرد. (بحار الانوار، 97: 112، ح 8. )

در حديث ديگرى است: روزى از روزهاى خلافت على(ع) جمعه و عيد غدير به يك روز افتاد. امام(ع) خطبه مفصلى خواند و فرمود:
«اين مجمع اكنون به پايان مى‏رسد و شما همگى به خانه‏ هايتان بر مى‏گرديد، برويد - خداى بر شما رحمت فرستد - و بر خانواده خود فراخ گيريد و به برادران خود نيكى كنيد.
خداوند را بر اين نعمت كه شما را بخشيده است، سپاس گزاريد. متحد شويد تا خدا كمكتان كند. نيكويى كنيد تا خدا دوستيتان را پايدار كند. از نعمتهاى خداداد، يكديگر را هديه فرستيد.

خداوند در اين روز چندين برابر ديگر عيدها پاداش دهد.

اين گونه پاداش جز در اين روز (غدير) ديگر نخواهيد يافت. نيكويى‏كردن در اين روز مال را بسيار كند و عمر را زياد.
مهربانى كردن باعث رحمت ‏خدا شود و مهربانى او. در اين روز به برادران و خاندان از مال خدا داده ببخشيد، هر اندازه كه بتوانيد. همواره چهره خندان داريد. چون به يكديگر رسيديد، شادمانى كنيد، و خدا را بر نعمتهايش سپاس گوئيد. برويد و به آنان كه اميدشان به شماست، نيكى بسيار كنيد در خورد و خوراك، خود و زيردستانتان يكسان باشيد. اين يكسانى و مساوات را تا جايى كه توانايى داريد عملى سازيد، كه پاداش يك درهم در اين روز، صد هزار درهم است و بركت به دست‏خداست.
روزه اين روز را نيز خداوند مستحب قرار داده است و در برابر آن پاداشى بس بزرگ نهاده. اگر كسى در اين روز، نياز برادران خود را برآورد - پيش از تمنا و درخواست - و با ميل و غبت‏خوبى كند، پاداش او چنان باشد كه اين روز را روزه داشته است و شب آن را با عبادت به بامداد رسانيده.

و هركس در اين روز به روزه ‏دارى افطارى دهد، چنان است كه گويى دسته دسته مردم را افطارى داده است...
همين كه به يكديگر رسيديد همراه سلام، مصافحه كنيد و نعمتى را كه در اين روز نصيبتان شده است به يكديگر تبريك گوييد. بايد اين سخنان را آن كه بود و شنيد به آن كه نبود و نشنيد، برساند. بايد توانگران به سراغ مستمندان روند و قدرتمندان به دنبال ضعيفان، پيامبر(ص) مرا به اين چيزها امر كرده است‏».(ترجمه اين روايت تا اينجا از استاد محمدرضا حكيمى است كه از حماسه غدير، ص 71 گرفته شده است.) بعد امام(ع) خطبه جمعه را خواند و نماز جمعه را نماز عيدش قرار داد، بعد با فرزند و شيعيانش به منزل امام حسين(ع) برگشت كه غذا آماده كرده بودند و آن شيعيان نيازمند و بى‏نياز با هداياى او به طرف خانواده خود برگشتند. (بحار الانوار 97: 117.)
به اميد روزى كه همه مسلمانان بويژه مردم مسلمان ايران روز عيد غدير را بزرگترين عيد خود قرار داده و اين روزه آن طور كه بايسته و شايسته آن است، گرامى بدارند.
 

غدير در قرآن

اليوم اكملت لكم دينكم‏و اتممت عليكم نعمتى‏و رضيت لكم الاسلام دينا.
مائده: 3.
امروز (روز غدير خم) دين شما را به حد كمال رساندم و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را بعنوان دين براى شما پسنديدم.
 

 

فصل اول:جايگاه عيد غدير در مكتب

1-عيد خلافت و ولايت

روى زياد بن محمد قال:
دخلت على ابى عبد الله(ع) فقلت:
للمسلمين عيد غير يوم الجمعة والفطر والاضحى؟
قال: نعم، اليوم الذى نصب فيه رسول‏الله(ص) اميرالمؤمنين(ع). مصباح المتهجد: 736.
زياد بن محمد گويد:
بر امام صادق(ع) وارد شدم و گفتم: آيا مسلمانان عيدى غير از عيد قربان و عيد فطر و جمعه دارند؟ امام(ع) فرمود:
آرى، روزى كه رسول خدا(ص) اميرمؤمنان(ع) را (به خلافت و ولايت) منصوب كرد.
 

2- برترين عيد امت

قال رسول الله(ص):
يوم غدير خم افضل اعياد امتى و هو اليوم الذى امرنى الله تعالى ذكره فيه بنصب اخى على بن ابى طالب علما لامتى، يهتدون به من بعدى و هو اليوم الذى اكمل الله فيه الدين و اتم على امتى فيه النعمة و رضى لهم الاسلام دينا. امالى صدوق: 125، ح 8.
رسول خدا(ص) فرمود:
روز غدير خم برترين عيدهاى امت من است و آن روزى است كه خداوند بزرگ دستور داد; آن روز برادرم على بن ابى طالب را به عنوان پرچمدار (و فرمانده) امتم منصوب كنم، تا بعد از من مردم توسط او هدايت ‏شوند، و آن روزى است كه خداوند در آن روز دين را تكميل و نعمت را بر امت من تمام كرد و اسلام را به عنوان دين براى آنان پسنديد.
 

3- عيد بزرگ خدا

عن الصادق(ع) قال:
هو عيد الله الاكبر،و ما بعث الله نبيا الا و تعيد فى هذا اليوم و عرف حرمته و اسمه فى السماء يوم العهد المعهود و فى الارض يوم الميثاق الماخوذ و الجمع المشهود. وسائل الشيعه، 5: 224، ح 1.
امام صادق(ع) فرمود:
روز غدير خم عيد بزرگ خداست، خدا پيامبرى مبعوث نكرده، مگر اينكه اين روز را عيد گرفته و عظمت آن را شناخته و نام اين روز در آسمان، روز عهد و پيمان و در زمين، روز پيمان محكم و حضور همگانى است.
 

4- عيد ولايت

قيل لابى عبد الله(ع):
للمؤمنين من الاعياد غير العيدين و الجمعة؟
قال: نعم لهم ما هو اعظم من هذا، يوم اقيم اميرالمؤمنين(ع) فعقد له رسول الله الولاية فى‏اعناق الرجال والنساء بغدير خم.
وسائل الشيعه، 7: 325، ح 5.
به امام صادق(ع) گفته شد:
آيا مؤمنان غير از عيد فطر و قربان و جمعه عيد ديگرى دارند؟ فرمود:
آرى، آنان عيد بزرگتر از اينها هم دارند و آن روزى است كه اميرالمؤمنين(ع) در غدير خم بالا برده شد و رسول خدا مساله ولايت را بر گردن زنان و مردان قرار داد.
 

5- روز تجديد بيعت

عن عمار بن حريز قال دخلت على ابى عبد الله(ع) فى‏يوم الثامن عشر من ذى الحجة فوجدته صائما فقال لى:
هذا يوم عظيم عظم الله حرمته على المؤمنين و اكمل لهم فيه الدين و تمم عليهم النعمة و جدد لهم ما اخذ عليهم من العهد والميثاق.
مصباح المتهجد: 737.
عمار بن حريز گويد:
روز هجدهم ماه ذيحجه خدمت امام صادق(ع) رسيدم و آن حضرت را روزه يافتم. امام به من فرمود: امروز، روز بزرگى است، خداوند به آن عظمت داده و آن روز دين مؤمنان را كامل ساخت و نعمت را بر آنان تمام نمود و عهد و پيمان قبلى را تجديد كرد.
 

6- عيد آسمانى

قال الرضا(ع): حدثنى ابى، عن ابيه(ع) قال:
ان يوم الغدير فى السماءاشهر منه فى الارض.
مصباح المتهجد: 737.
امام رضا(ع) فرمود:
پدرم به نقل از پدرش (امام صادق(ع)) نقل كرد كه فرمود:
روز غدير در آسمان مشهورتر از زمين است.
 

7- عيد بى‏نظير

قال على (ع):
ان هذا يوم عظيم الشان،فيه وقع الفرج، ورفعت الدرج و وضحت الحجج وهو يوم الايضاح والافصاح من المقام الصراح،ويوم كمال الدين و يوم العهد المعهود...
بحارالانوار، 97: 116.
على(ع) فرمود:
امروز (عيد غدير) روز بس بزرگى است.
در اين روز گشايش رسيده و منزلت (كسانى كه شايسته آن بودند) بلندى گرفت و برهان‏ هاى خدا روشن شد و از مقام پاك با صراحت ‏سخن گفته شد و امروز روز كامل شدن دين و روز عهد و پيمان است.
 

8- عيد پربركت

عن الصادق(ع):
والله لو عرف الناس فضل هذا اليوم بحقيقته لصافحتهم الملائكة فى كل يوم عشر مرات...
وما اعطى الله لمن عرفه ما لايحصى بعدد.
مصباح المتهجد: 738.
امام صادق(ع) فرمود:
به خدا قسم اگر مردم فضيلت واقعى «روز غدير» را مى‏شناختند، فرشتگان روزى ده ‏بار با آنان مصافحه مى‏كردند و بخششهاى خدابه ‏كسى ‏كه ‏آن روز را شناخته، قابل ‏شمارش نيست.
 

9- عيد فروزان

قال ابو عبد الله(ع):
... و يوم غدير بين الفطر والاضحى‏و يوم الجمعة كالقمر بين الكواكب.
اقبال سيد بن طاووس: 466.
امام صادق(ع) فرمود:
... روز غدير خم در ميان روزهاى عيد فطر و قربان و جمعه همانند ماه در ميان ستارگان است.
 

10- يكی‏ از چهار عيد الهى

قال ابو عبد الله(ع):
اذا كان يوم القيامة زفت اربعة ايام الى‏الله‏عز و جل كما تزف العروس الى خدرها:
يوم الفطر و يوم الاضحى و يوم الجمعة‏و يوم غدير خم.
اقبال سيد بن طاووس: 466.
امام صادق(ع) فرمود:
هنگامى كه روز قيامت برپا شود چهار روز بسرعت بسوى خدا مى‏شتابند همانطور كه عروس به حجله ‏اش بسرعت مى‏رود.
آن روزها عبارتند از:
روز عيد فطر و قربان و جمعه و روز غدير خم.
 

فصل دوم: شايسته ‏ها و بايسته‏ هاى غدير

11- روز پيام و ولايت

قال رسول الله(ص):
يا معشر المسلمين ليبلغ الشاهد الغائب، اوصى من آمن بى و صدقنى بولاية على، الا ان ولاية على ولايتى و ولايتى ولاية ربى، عهدا عهده الى ربى و امرنى ان ابلغكموه.
بحارالانوار 37: 141، ح 35.
رسول خدا(ص) (در روز غدير) فرمود:
اى مسلمانان! حاضران به غايبان برسانند: كسى را كه به من ايمان آورده و مرا تصديق كرده است، به ولايت على سفارش می كنم، آگاه باشيد ولايت على، ولايت من است و ولايت من، ولايت ‏خداى من است. اين عهد و پيمانى بود از طرف پروردگارم كه فرمانم داد تا به شما برسانم.
 

12- روز اطعام

قال ابو عبد الله(ع):
... و انه اليوم الذى اقام رسول الله(ص) عليا(ع) للناس علما و ابان فيه فضله و وصيه فصام شكرا لله عزوجل ذلك اليوم و انه ليوم صيام و اطعام و صلة الاخوان و فيه مرضاة الرحمن، و مرغمة الشيطان.
وسائل الشيعه 7: 328، ضمن حديث 12.
امام صادق(ع) فرمود:
عيد غدير، روزى است كه رسول خدا(ص) على(ع) را بعنوان پرچمدار براى مردم برافراشت و فضيلت او را در اين روز آشكار كرد و جانشين خود را معرفى كرد، بعد بعنوان سپاسگزارى از خداى بزرگ آن روزه را روزه گرفت و آن روز، روز روزه ‏دارى و عبادت و طعام دادن و به ديدار برادران دينى رفتن است. آن روز روز كسب خشنودى خداى مهربان و به خاك ماليدن بينى شيطان است.
 

13- روز هديه

عن امير المؤمنين(ع) قال:
... اذا تلاقيتم فتصافحوا بالتسليم و تهابوا النعمة فی ‏هذا اليوم، و ليبلغ الحاضر الغائب، والشاهد الباين، وليعد الغنى الفقير والقوى على الضعيف امرنى رسول‏الله(ص) بذلك.
وسائل الشيعه 7: 327.
امير المؤمنين(ع) (در خطبه روز عيد غدير) فرمود:
وقتى كه به همديگر رسيديد همراه سلام، مصافحه كنيد، و در اين روز به يكديگر هديه بدهيد، اين سخنان را هر كه بود و شنيد، به آن كه نبود برساند، توانگر به سراغ مستمند برود، و قدرتمند به يارى ضعيف، پيامبر مرا به اين چيزها امر كرده است.
 

14- روز كفالت

عن امير المؤمنين(ع) قال:
... فكيف بمن تكفل عددا من المؤمنين والمؤمنات وانا ضمينه على‏الله تعالى الامان من‏الكفر والفقر وسائل الشيعه 7: 327.
امير مؤمنان(ع) فرمود:
... چگونه خواهد بود حال كسى كه عهده ‏دار هزينه زندگى تعدادى از مردان و زنان مؤمن (در روز غدير) باشد، در صورتى كه من پيش خدا ضامنم كه از كفر و تنگدستى در امان باشد.
 

15- روز سپاس و شادى

قال ابو عبد الله(ع):
... هو يوم عبادة و صلوة و شكر لله و حمد له،و سرور لما من الله به عليكم من ولايتنا،و انى احب لكم ان تصوموه.
وسائل الشيعه 7: 328، ح 13.
امام صادق(ع) فرمود:
عيد غدير، روز عبادت و نماز و سپاس و ستايش خداست و روز سرور و شادى است به خاطر ولايت ما خاندان كه خدابر شما منت گذارد و من دوست دارم كه شما آن روز را روزه بگيريد.
 

16- روز نيكوكارى

عن الصادق(ع):
... و لدرهم فيه بالف درهم لاخوانك العارفين،فافضل على اخوانك فى هذا اليوم‏و سر فيه كل مؤمن و مؤمنة.
مصباح المتهجد: 737.
از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود:
يك درهم به برادران با ايمان و معرفت، دادن در روز عيد غدير برابر هزار درهم است، بنابراين در اين روز به برادرانت انفاق كن و هر مرد و زن مؤمن را شاد گردان.
 

17- روز سرور و شادى

قال ابو عبد الله(ع):
انه يوم عيد و فرح و سرورو يوم صوم شكرا لله تعالى.
وسائل الشيعه 7: 326، ح 10.
امام صادق(ع) فرمود:
عيد غدير، روز عيد و خوشى و شادى است و روز روزه ‏دارى به عنوان سپاس نعمت الهى است.
 

18- روز تبريك و تهنيت

قال على(ع):
عودوا رحمكم الله بعد انقضاء مجمعكم بالتوسعة على عيالكم، والبر باخوانكم والشكر لله عزوجل على ما منحكم، واجتمعوا يجمع الله شملكم، و تباروا يصل الله الفتكم، و تهانؤا نعمة الله كما هنا كم الله بالثواب فيه على اضعاف الاعياد قبله و بعده الا فى مثله... بحارالانوار 97: 117.
على(ع) فرمود:
بعد از پايان گردهم آيى خود (در روز غدير) به خانه برگرديد، خدا بر شما رحمت فرستد. به خانواده خود گشايش و توسعه دهيد، به برادران خود نيكى كنيد، خداوند را بر اين نعمت كه شما را بخشيده است، سپاس گزاريد، متحد شويد تا خدا به شما وحدت بخشد، نيكويى كنيد تا خدا دوستيتان را پايدار كند، به همديگر نعمت ‏خدا را تبريك بگوئيد، همانطور كه خداوند در اين روز با چندين برابر عيدهاى ديگر پاداش دادن به شما تبريك گفته، اين گونه پاداشها جز در روز عيد غدير نخواهد بود.
 

19- روز درود و برائت

روى الحسن بن راشد عن ابى عبد الله(ع) قال:
قلت: جعلت فداك، للمسلمين عيد غيرالعيدين؟ قال: نعم، يا حسن! اعظمهما و اشرفهما، قال: قلت له: و اى يوم هو؟
قال: يوم نصب اميرالمؤمنين(ع) فيه علما للناس.
قلت له: جعلت فداك وما ينبغى لنا ان نصنع فيه؟
قال: تصومه يا حسن و تكثر الصلوة على محمد و آله فيه و تتبرا الى الله، ممن ظلمهم،فان الانبياء كانت تامر الاوصياء باليوم ‏الذى كان يقام فيه الوصى ان يتخذ عيدا.
مصباح المتهجد: 680.

حسن بن راشد گويد:
به امام صادق(ع) گفتم: آيا مسلمانان بجز آن دو عيد، عيد ديگرى هم دارند؟ فرمود: بله، بزرگترين و بهترين عيد. گفتم: كدام روز است؟
فرمود: روزى كه اميرمؤمنان بعنوان پرچمدار مردم منصوب شد.
گفتم: فدايت ‏شوم در آن روز سزاوار است، چه كنيم؟ فرمود: روزه ‏بگير و درود برمحمد و آلش بفرست و از ستمگران به آنان برائت بجوى، زيرا پيامبران به جانشينان دستور می دادند كه روزى را كه جانشين انتخاب مى‏شود، عيد بگيرند.
 

20- عيد اوصياء

عن ابى عبد الله(ع) قال:
... تذكرون الله عز ذكره فيه بالصيام والعبادة والذكر لمحمد و آل محمد، فان رسول الله(ص) اوصى اميرالمؤمنين ان يتخذ ذلك اليوم عيدا، و كذلك كانت الانبياء تفعل، كانوا يوصون اوصيائهم بذلك فيتخذونه عيدا.
وسائل الشيعه 7: 327، ح 1.
امام صادق(ع) فرمود:
در روز عيد غدير، خدا را با روزه و عبادت و ياد پيامبر و خاندان او يادآورى كنيد، زيرا رسول خدا به اميرالمؤمنين سفارش كرد كه آن روز را عيد بگيرد، همينطور پيامبران هم به جانشينان خود سفارش مى‏كردند كه آن روز را عيد بگيرند، آنان هم چنين مى‏كردند.
 

21- روز گشايش و درود

عن ابى عبد الله(ع) قال:
والعمل فيه يعدل ثمانين شهرا، و ينبغى ان يكثر فيه ذكر الله عزوجل، والصلوة على النبى(ص) ، ويوسع الرجل فيه على عياله.
وسائل الشيعه 7: 325، ح 6.
امام صادق(ع) فرمود:
ارزش عمل در آن روز (عيد غدير) برابر با هشتاد ماه است، و شايسته است آن روز ذكر خدا و درود بر پيامبر(ص) زياد شود، و مرد، بر خانواده خود توسعه دهد.
 

22- روز ديدار رهبرى

عن مولانا ابى ‏الحسن على بن محمد(ع) قال لابى اسحاق:
و يوم الغدير فيه اقام النبى(ص) اخاه عليا علما للناس و اماما من بعده،[قال] قلت:
صدقت جعلت فداك، لذلك قصدت، اشهد انك حجة الله على خلقه.
وسائل الشيعه 7: 324، ح 3.
امام هادى(ع) به ابواسحاق فرمود:
در روز غدير پيامبر اكرم(ص) برادرش على(ع) را بلند كرد و به عنوان پرچمدار (و فرمانده) مردم و پيشواى بعد از خودش معرفى كرد.
ابواسحاق گفت: عرض كردم، فدايت‏ شوم راست فرمودى. به خاطر همين به زيارت و ديدار شما آمدم، گواهى مى‏دهم كه تو حجت‏ خدا بر مردم هستى.
 

23- روز تكبير

عن على بن موسى الرضا(ع) :
من زار فيه مؤمنا ادخل‏الله قبره سبعين نورا و وسع فى قبره و يزور قبره كل يوم سبعون الف ملك ويبشرونه بالجنة.
اقبال الاعمال: 778.
امام رضا(ع) فرمود:
كسى كه در روز (غدير) مؤمنى را ديدار كند، خداوند هفتاد نور بر قبر او وارد مى كند و قبرش را توسعه می دهد و هر روز هفتاد هزار فرشته قبر او را زيارت می كنند و او را به بهشت بشارت می دهند.
 

24- روز ديدار و نيكى

قال الصادق(ع):
ينبغى لكم ان تتقربوا الى الله تعالى بالبر والصوم والصلوة و صلة الرحم و صلة الاخوان، فان الانبياء عليهم السلام كانوا اذا اقاموا اوصياءهم فعلوا ذلك و امروا به.
مصباح المتهجد: 736.
امام صادق(ع) فرمود:
شايسته است با نيكى كردن به ديگران و روزه و نماز و بجا آوردن صله رحم و ديدار برادران ايمانى به خدا نزديك شويد، زيرا پيامبران زمانى كه جانشينان خود را نصب می كردند، چنين می كردند و به آن توصيه می فرمودند.
 

25- نماز در مسجد غدير

عن ابى عبد الله(ع) قال:
انه تستحب الصلوة فى مسجد الغديرلان النبى(ص) اقام فيه امير المؤمنين(ع)و هو موضع اظهرالله عزوجل فيه الحق.
وسائل الشيعه 3: 549.
امام صادق(ع) فرمود:
نماز خواندن در مسجد غدير مستحب است، چون پيامبر اكرم(ص) در آنجا اميرمؤمنان(ع) را معرفى و منصوب كرد. و آنجايى است كه خداى بزرگ، حق را آشكار كرد.
 

26- نماز روز غدير

عن ابى عبد الله(ع) قال:
و من صلى فيه ركعتين اى وقت‏شاء و افضله قرب الزوال و هى الساعة التى اقيم فيها اميرالمؤمنين(ع) بغدير خم علما للناس و... كان كمن حضر ذلك اليوم...
وسائل الشيعه 5: 225، ح 2.
امام صادق(ع) فرمود:
كسى كه در روز عيد غدير هر ساعتى كه خواست، دو ركعت نماز بخواند و بهتر اينست كه نزديك ظهر باشد كه آن ساعتى است كه اميرالمؤمنين(ع) در آن ساعت در غدير خم به امامت منصوب شد، (هر كه چنين كند) همانند كسى است كه در آن روز حضور پيدا كرده است...
 

27- روزه غدير

قال الصادق(ع):
صيام يوم غدير خم يعدل صيام عمر الدنيا لو عاش انسان ثم صام ما عمرت الدنيا لكان له ثواب ذلك. وسائل الشيعه 7: 324، ح 4.
امام صادق(ع) فرمود:
روزه روز غدير خم با روزه تمام عمر جهان برابر است. يعنى اگر انسانى هميشه زنده باشد و همه عمر را روزه بگيرد، ثواب او به اندازه ثواب روزه عيد غدير است.
 

28- روز تبريك و تبسم

عن الرضا(ع) قال:
... و هو يوم التهنئة يهنئ بعضكم بعضا،فاذا لقى المؤمن اخاه يقول:
«الحمد لله الذى جعلنا من المتمسكين ‏بولاية امير المؤمنين و الائمة(ع)»
و هو يوم التبسم فى وجوه الناس ‏من اهل الايمان...
اقبال: 464.
امام رضا(ع) فرمود:
عيد غدير روز تبريك و تهنيت است. هر يك به ديگرى تبريك بگويد، هر وقت مؤمنى برادرش را ملاقات كرد، چنين بگويد: «حمد و ستايش خدايى را كه به ما توفيق چنگ زدن به ولايت اميرمؤمنان و پيشوايان عطا كرد» آرى عيد غدير روز لبخند زدن به چهره مردم با ايمان است...
 

فصل سوم:ولايت در غدير
 

29- پيامبر و ولايت على(ع)

عن ابى سعيد قال:
لما كان يوم غدير خم امر رسول الله(ص) مناديا فنادى: الصلوة جامعة، فاخذ بيد على(ع) و قال:
اللهم من كنت مولاه فعلى مولاه،اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه.
بحارالانوار 37: 112، ح 4.
ابو سعيد گويد:
در روز غدير خم رسول خدا(ص) دستور داد: منادى ندا دهد كه: براى نماز جمع شويد. بعد دست على(ع) را گرفت و بلند كرد و فرمود:
خدايا كسى كه من مولاى اويم پس على هم مولاى اوست، خدايا دوست بدار كسى را كه على را دوست بدارد و دشمن بدار كسى را كه با على دشمنى كند.
 

30- زندگى پيامبرگونه

قال رسول الله(ص):
من يريد ان يحيى حياتى، و يموت مماتى،ويسكن جنة الخلد التى وعدنى ربی فليتول على ابن ابى طالب،(ع)فانه لن يخرجكم من هدى،ولن يدخلكم فى ضلالة.
الغدير 10: 278.
رسول خدا(ص) فرمود:
كسى كه می خواهد زندگى و مرگش همانند من باشد و در بهشت جاودانه ‏اى كه پروردگارم به من وعده كرده، ساكن شود، ولايت على بن ابى طالب(ع) را انتخاب كند، زيرا او هرگز شما را از راه هدايت بيرون نبرده، به گمراهى        نمی كشاند.
 

31- پيامبر و امامت على(ع)

عن جابر بن عبد الله الانصارى قال: سمعت ‏رسول الله(ص) يقول لعلى بن ابى طالب(ع):
يا على! انت اخى و وصيى و وارثی ‏وخليفتى علی ‏امتى فی حيوتى و بعد وفاتی ‏محبك محبى و مبغضك مبغضی ‏و عدوك عدوى.
امالى صدوق: 124، ح 5.
جابربن عبد الله انصارى مى‏گويد:
از رسول خدا(ص) شنيدم كه به على بن ابى‏طالب(ع) فرمود:
اى على، تو برادر و وصى و وارث و جانشين من در ميان امت من در زمان حيات و بعد از مرگ منى. دوستدار تو دوستدار من و دشمن و كينه ‏توز تو دشمن من است.
 

32- پايه‏ هاى اسلام

عن ابى جعفر(ع) قال:
بنى الاسلام على خمس:
الصلوة و الزكوة و الصوم و الحج و الولاية‏و لم يناد بشى‏ء ما نودى بالولاية يوم الغدير.
كافى 2، 21، ح 8.
امام باقر(ع) فرمود:
اسلام بر پنج پايه استوار شده است: نماز، زكات، روزه، حج و ولايت و به هيچ چيز به اندازه آنچه در روز غدير به ولايت تاكيد شده، ندا نشده است.
 

33- ولايت جاودانه

عن ابى الحسن(ع) قال:
ولاية على(ع) مكتوبة فى صحف جميع الانبياء ولن يبعث‏ا لله رسولا الا بنبوة محمد و وصية على(ع). سفينة البحار 2: 691.
امام كاظم(ع) فرمود:
ولايت على(ع) در كتابهاى همه پيامبران ثبت‏ شده است و هيچ پيامبرى مبعوث نشد، مگر با ميثاق نبوت محمد(ص) و امامت على(ع).
 

34- ولايت و توحيد

قال رسول الله(ص):
ولاية على بن ابى طالب ولاية الله‏و حبه عبادة الله و اتباعه فريضة الله‏و اولياؤه اولياء الله و اعداؤه اعداء الله‏و حربه حرب الله و سلمه سلم الله عز و جل.
امالى صدوق: 32.
رسول خدا(ص) فرمود:
ولايت على بن ابيطالب(ع) ولايت ‏خداست، دوست داشتن او عبادت خداست، پيروى كردن او واجب الهى است و دوستان او دوستان خدا و دشمنان او دشمنان خدايند، جنگ با او، جنگ با خدا و صلح با او، صلح با خداى متعال است.
 

35- روز ناله نوميدى شيطان

عن جعفر، عن ابيه(ص) قال:
ان ابليس عدوالله رن اربع رنات:
يوم لعن، و يوم اهبط الى الارض،و يوم بعث النبى(ص) و يوم الغدير.
قرب الاسناد: 10.
امام باقر(ع) از پدر بزرگوارش امام صادق(ع) نقل كرد كه فرمود:
شيطان دشمن خدا چهار بار ناله كرد: روزى كه مورد لعن خدا واقع شد و روزى كه به زمين هبوط كرد و روزى كه پيامبر اكرم(ص) مبعوث شد و روز عيد غدير.
 

36- ولايت علوى دژ توحيد

عن النبى(ص):
يقول الله تبارك و تعالى:
ولاية على بن ابى طالب حصنى،فمن دخل حصنى امن من نارى.
جامع الاخبار: 52، ح 7.
پيامبر اكرم(ص) فرمود:
خداوند می ‏فرمايد: ولايت على بن ابيطالب دژ محكم من است، پس هر كس داخل قلعه من گردد، از آتش دوزخم محفوظ خواهد بود.
 

37- جانشين پيامبر

قال رسول الله(ص):
يا على انا مدينة العلم و انت بابها و لن تؤتى المدينة الا من قبل الباب... انت امام امتى و خليفتى عليها بعدى، سعد من اطاعك و شقى من عصاك، و ربح من تولاك و خسر من عاداك.
جامع الاخبار: 52، ح 9.
رسول خدا(ص) فرمود:
اى على من شهر علمم و تو درب آن هستى، به شهر جز از راه درب آن وارد نشوند. ... تو پيشواى امت من و جانشين من در اين شهرى، كسى كه اطاعت تو كند سعادتمند است، و كسى كه تو را نافرمانى كند، بدبخت است، و دوستدار تو سود برده و دشمن تو زيان كرده است.
 

38- اسلام در سايه ولايت

قال الصادق(ع):
اثافى الاسلام ثلاثة:
الصلوة و الزكوة و الولاية،لا تصح واحدة منهن الا بصاحبتيها.
كافى: 2، ص 18.
امام صادق(ع) فرمود:
سنگهاى زيربناى اسلام سه چيز است:
نماز، زكات و ولايت كه هيچ يك از آنهابدون ديگرى درست نمی ‏شود.
 

39- ده هزار شاهد

قال ابو عبد الله(ع):
العجب يا حفص لما لقى على بن ابى‏طالب!! انه كان له عشرة الاف شاهد لم يقدر على اخذ حقه و الرجل ياخذ حقه بشاهدين.
بحار الانوار: 37، 140.
امام صادق(ع) فرمود:
اى حفص! شگفتا از آنچه على بن ابى طالب(ع) با آن مواجه شد! او با ده هزار شاهد و گواه (در روز غدير) نتوانست ‏حق خود را بگيرد، در حالى كه شخص با دو شاهد حق خود را می گيرد.
 

40- على(ع)، مفسر قرآن

عن النبى(ص) فى احتجاجه يوم الغدير:
على تفسير كتاب الله، و الداعى اليه، الا و ان الحلال و الحرام اكثر من ان احصيهما و اعرفهما، فآمر بالحلال و انهى عن الحرام فى مقام واحد، فامرت ان آخذ البيعة عليكم و الصفقة منكم، بقبول ما جئت به عن الله عز و جل فى على امير المؤمنين و الائمة من بعده، معاشر الناس تدبروا و افهموا آياته، و انظروا فى محكماته و لا تتبعوا متشابهه، فو الله لن يبين لكم زواجره، و لا يوضع لكم عن تفسيره الا الذى انا آخذ بيده.
وسايل الشيعه: 18، 142، ح 43.
پيامبر اكرم (ص) روز عيد غدير فرمود:
على(ع) تفسير كتاب خدا، و دعوت كننده به سوى خداست، آگاه باشيد كه حلال و حرام بيش از آنست كه من معرفى و به آنها امر و نهى كنم و بشمارم. پس دستور داشتم كه از شما عهد و پيمان بگيرم كه آنچه را در مورد على اميرمؤمنان، و پيشوايان بعد او از طرف خداوند بزرگ آوردم، بپذيريد.
اى مردم! انديشه كنيد و آيات الهى را بفهميد، در محكمات آن دقت كنيد و متشابهات آن را دنبال نكنيد. به خدا قسم هرگز كسى نداهاى قرآن را نمى‏تواند بيان كند و تفسير آن را روشن كند، جز آن كسى كه من دست او را گرفته ‏ام (و او را معرفى كردم).
 

منابع


1- قرآن كريم .
2- امالى شيخ صدوق، كتابخانه اسلاميه.
3- قرب الاسناد، عبد الله جعفر الحميرى، آل البيت.
4- مصباح المتهجد، شيخ طوسى، مؤسسة فقه الشيعه.
5- وسايل الشيعه، شيخ حر عاملى، مكتبة الاسلامية.
6- سفينة البحار، شيخ عباس قمى، اسوه.
7- جامع الاخبار، محمد سبزوارى، آل البيت.
8- بحار الانوار، علامه مجلسى، دار الكتب الاسلاميه.
9- حماسه غدير، محمدرضاحكيمى، مؤلف.
10- اقبال الاعمال، سيد بن طاووس مؤسسة الاعلمى.
11- اصول كافى، كلينى، دار الكتب الاسلاميه.
12- الغدير، علامه امينى دار الكتب الاسلاميه.

 هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 11:3 موضوع حدیث | لینک ثابت


با قرآن

قرآن و رويداد غدير

آيت الله سبحانى

در رويداد «غدير» گذشته بر آيه «تبليغ» يعنى آيه: «يا اَيّها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك» دو آيه ديگر نازل شده و به حادثه رنگ ابدى و جاودانى بخشيده است اين دو آيه عبارتند از:

1- آيه اكمال دين .

2- آيه سؤال عذاب.

اينك پيرامون هر دو آيه به بحث و گفتگو می ‏پردازيم :
«اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً» 1
«امروز كافران از (نابودى) دين شما نوميد شدند از آنان مترسيد و از من بترسيد، امروز دين شما را تكميل كردم و نعمت خود را به پايان رسانيدم و اسلام را به (عنوان) دين، براى شما برگزيدم».

دقت در مضمون آيه اكمال دين، می ‏رساند كه روز نزول آيه حادثه بسيار مهمى رخ داد، كه مايه نوميدى دشمنان از پيروزى براسلام و موجب كمال دين و به پايان رسيدن نعمتهاى معنوى خدا شده است اكنون بايد ديد چه روزى می ‏تواند حامل چنين نويدهائى باشد، و با اين خصوصيات و نشانه ‏ها خود را در عرصه تاريخ نشان دهد؟

1- آيا روز فتح مكه می ‏تواند داراى چنين خصوصياتى باشد؟ به طور مسلم نه، زيرا در آن روز پيمانهاى مسلمانان با مشركان به قوت خود باقى بود و هنوز مراسم حج بسان عصر جاهلى برگزار می ‏شد،و قسمتى از احكام اسلام پس از آن فرود آمده است از اين جهت نه يأسى بركافران منطقه مستولى شده بود ونه آئين به معنى بيان فروع و نه به معنى تحكيم پايه ‏هاى آن، تكميل گرديده بود.

2- آيا روز اعلام بيزارى از مشركان می ‏تواند مظهر چنين روزى باشد، به تصور اينكه يأس و نوميدى در چنين روزى بر مشركان مستولى گرديد؟ باز می‏گوئيم نه، زيرا بيان دين به معنى احكام در آن روز پايان نيافته بود به گواه اينكه قسمتى از «حدود» و «قصاص» و احكام مربوط به «كلاله» پس از اعلام بيزارى نازل گرديده است. بنابراين تنها مسأله يأس نشانه آن روز نيست، بلكه يأس توأم با تكميل آئين؛ و هرگز در روز اعلام بيزارى اين دو نويد، به صورت توأم، در آن روز تحقق نپذيرفته بود.

اكنون بايد ديد روزى كه حامل اين نويد گرانبها بود چه روزى بوده است؟!
گروهى نظر می ‏دهند كه اين روز، همان روز «عرفه» سال دهم هجرت است كه در تاريخ به نام «حجةالوداع» معروف است ولى با توجه به حوادث تاريخى اين دو نويد گرانبها در چنين روزى تحقق نپذيرفت.

اما مسأله يأس و نوميدى به دو صورت می ‏تواند مطرح گردد:

الف: يأس قريش و مشركان شبه جزيره يك چنين نوميدى پيش از اين روز تحقق پذيرفته بود و قريش در روز فتح مكه، و ديگر مشركان در روز اعلام بيزارى، از پيروزى اسلام كاملاً مأيوس شده بودند در اين صورت صحيح نخواهد بود كه بگوئيم در روز عرفه سال دهم حجة الوداع يأس و نوميدى مشركان جامه عمل پوشيد در حالى كه چنين كارى يك سال و اندى قبل، تحقق پذيرفته بود.

ب: يأس همه كافران روى زمين به يك چنين نوميدى تا آن روز جامه عمل نپوشيده بود.
اما مسأله تكميل دين اگر مقصود از «دين» احكام و فروع دين باشد هرگز پرونده بيان احكام الهى در روز عرفه بسته نشد بلكه يك رشته احكام مربوط به «ربا و ارث و كلاله» پس از روز عرفه«حجةالوداع» نازل شده است. 2
تنها روزى كه می ‏تواند بستر اين دو نويد الهى باشد، همان روز «غدير» است كه با تعيين جانشين هم يأس بر دشمنان مستولى گرديد، و هم آئين خدا تكميل شد.
البته مقصود از يأس، نوميدى مخصوصى است كه با تكميل دين توأم می ‏باشد.
و مقصود از تكميل دين، تكميل اركان و پی ‏ريزى اسباب بقأ آنست، نه بيان فروع و جزئيات، اكنون به بيان هر دو مطلب می ‏پردازيم:


الف: تعيين جانشين و استيلاء يأ‏س

روزى كه پيامبر جانشين خود را رسماً تعيين كرد، در آن روز كافران در يأس و نوميدى از محو نابودى اسلام، فرو رفتند زيرا آنان تصور می كردند كه آئين اسلام قائم به شخص پيامبر است و با رحلت رسول گرامى ازميان می ‏رود و اوضاع به حال سابق باز می ‏گردد، وقتى مشاهده كردند كه پيامبر فرد شايسته‏ اى را (كه از نظر علم و دانش عدالت و دادگرى، قدرت و قاطعيت بى نظير بود)، براى رهبرى تعيين كرد و مسلمانان با او بيعت كردند، از زوال اسلام نوميد گرديدند. و به كلى مأيوس شدند و ديدند كه اسلام به صورت يك آئين ريشه دار در آمد، و ديگر براى آن تزلزلى نيست .
آيات قرآنى گواهى می دهد كه كافران پيوسته چشم طمع به دين مسلمانان دوخته بودند و آخرين آرزوی آنان اين بود كه مسلمانان را از آئين خود باز دارند، و به كيش نياكان خود برگردانند چنانكه می ‏فرمايد:

«ود كثير من اهل الكتاب لويردونكم من بعد ايمانكم كفاراً» 3
«و بسيارى از اهل كتاب آرزو كردند كه شماها را پس از ايمان، به سوى كفر بازگردانند».

ولى پيشرفت سريع اسلام در شبه جزيره و سقوط پايگاه شرك در مكه از اميد آنان می ‏كاست ولى آخرين پناهگاه خيالى آنان اين بود كه چون آورنده آئين جديد، فرزندى ندارد كه پس از درگذشت او حكومت جوان اسلام را رهبرى كند، از اين لحاظ، اساس حكومت اسلامى پس از رحلت او فرو می ‏ريزد و چيزى طول نمی ‏كشد كه بر آن پيروز می ‏شوند و وضع، به همان حال نخست باز می ‏گردد.

قرآن سخن كافران را در اين باره براى ما نقل مى‏كند چنانكه می ‏فرمايد:
«اَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرّبصُ به رَيْبَ المَنُون»4
«بلكه آنان می ‏گويند كه او (پيامبر) شاعرى است و ما انتظار می ‏بريم كه او دچار حوادث روزگار گردد و از دنيا برود.»

اين آخرين نقشه‏اى بود كه كافران به آن اميدوار بودند، ولى روزى كه رسول خدا، وصى خويش و رهبر مسلمانان را پس از خود تعيين نمود، آن روز، روزى بود كه شبحى از ترس و يأس برفراز زندگى مشركان سايه افكند و طمع آنان از بين رفت .
 

ب: تكميل دين

اگر آنروز با نصب خليفه و تعيين جانشين، يأس بر مشركان مستولى گرديد، آئين اسلام نيز به صورت آئين كامل درآمد، و مقصود از «اكمال دين» در آيه، بيان فروع و وظائف عملى مسلمانان نيست، بلكه فراهم ساختن بقاء و پايدارى آنست و يا تحكيم و تثبيت علل استقرار و بقاء، يعنى تعيين رهبر، دين تكميل گرديد و با در نظر گرفتن اين معنى جمله‏ هاى آيه با هم كاملاً مربوط و متناسب می ‏گردد. و روز تحقق اين دو حادثه معين می ‏شود.
 

مدارك نزول آيه در غدير

مفسران و محدثان اسلامى نزول آيه را در روز غدير يادآور شده‏اند. و ما در اين جا به بخشى از اين مدارك اشاره می ‏كنيم. و اگر مدارك شيعه را در اين مورد، بر مدارك اهل سنت اضافه كنيم، قهراً مسأله به عالى‏ترين حد از «تواتر» مى‏رسد.
علاقمندان می ‏توانند به كتابهاى ياد شده در زير مراجعه كنند در اين كتابها كه همگى به قلم دانشمندان اهل سنت نوشته شده است تصريح شده كه اين آيه در روز «غدير» نازل گرديده است. مانند:

1- الولاية تأليف طبرى (متوفاى 310 ه').
2- تفسير ابن كثير شامى، (774 ه') ج 2، ص 14.
3- تفسير الدرالمنثور سيوطى شافعى، متوفاى (911 ه') ج 2، ص 259 و الاتقان، ج 1، ص 31 (طه 1360).
4- تاريخ ابوبكر خطيب بغدادى، متوفاى (43) ج 8، ص 290.
5- شيخ الاسلام حموينى، در فرايد السمطين باب 13.
6- خوارزمى، متوفاى (568 ه') در مناقب ص 80 و 94.
7- تاريخ ابن كثير، ج 5، ص 2101.
8- تذكره سبط ابن جوزى حنفى، متوفاى (654) ص 18.

علامه عاليقدر مرحوم امينى در كتاب جاويد «الغدير» ج 1، ص 230 به بعد، اقوال و روايات وارد از طريق اهل سنت را كه همگى گواهى می ‏دهند كه آيه «اليوم اكملت» در روز غدير نازل شده است به تفصيل نقل كرده است... اما روايات شيعه درباره شأن نزول آيه شريفه، در كتابهاى مربوط به امامت و در تفاسير معتبر موجود می ‏باشد.
 

نكاتى چند در مورد آيه

1- گروهى از مفسران مانند فخر رازى در «مفاتيح الغيب» و آلوسى در «روح المعانى» و عبده در «المنار» نقل مى‏كند كه پيامبر پس از نزول اين آيه، بيش از هشتاد و يك روز عمر نكرد.
هرگاه وفات رسول خدا (طبق نقل كلينى در كافى و نقل اهل سنت) روز دوازدهم ربيع اتفاق افتاده باشد، روز نزول آيه، روز هيجدهم ذى الحجه، روز غدير خواهد بود. البته مشروط بر اينكه روز غدير، و روز وفات پيامبر را حساب نكنيم، و دو ماه از سه ماه را پشت سر هم، 29 روز بگيريم.

2- بسيارى از روايات كه نزول آيه را روز غدير معرفى می ‏كنند، يادآور می ‏شوند كه پيامبر پس از نصب على (ع) براى خلافت چنين فرمود:
«الله اكبرعلى اكمال الدين و اتمام النعمة و رضا الرب برسالتى و بالولاية لعلى (ع) من بعدى» 5
« سپاس خداوندى را بر تكميل آئين، و اتمام نعمت، و رضايت او بر رسالت من و ولايت على (ع) پس از من ».

همان طور كه ملاحظه می ‏كنيد: پيامبر، مضمون آيه مورد بحث را در كلام خود وارد كرده است و اين خود می ‏رساند كه آيه ياد شده درباره روز غدير نازل گرديده است .

3- در حالى كه اين دلائل قطع آور، بر استقلال آيه گواهى می ‏دهند ولى خود آيه در لابلاى احكام مربوط به گوشت‏هاى حلال و حرام قرار گرفته است، و نكته آن برافراد آگاه از اوضاع صدر اسلام مخفى و پنهان نيست زيرا تاريخ و حديث صحيح گواهى می ‏دهند كه پيامبر خواست، وصيت‏نامه ‏اى براى امت خود تنظيم كند كه پس از وى گمراه نشوند وقتى شخصيت‏هاى متنفذ پى بردند كه پيامبر می ‏خواهد درباره خلافت مطلبى بنويسد فوراً او را به هذيان گوئى متهم كردند. 6

اين حادثه و مانند آنها كه تاريخ يادآور آنها است، حاكى است كه افرادى در آغاز اسلام درباره مسئله خلافت و جانشينى رسول گرامى، حساسيت خاصى داشتند و براى انكار آن حد و مرزى نمی ‏شناختند.
به خاطر چنين شرائط حاكم بر جوّ نزول آيه، و براى محافظت آيه از هر نوع تحريف و تغيير، از يك اصل عقلائى پيروى شده است، و آن پوشانيدن شيئى نفيس با يك رشته امور ساده كه كمتر مورد توجه قرار می ‏گيرد.
در اين جا رسول گرامى به فرمان خدا مأمور است آيه مربوط به جانشينى را در ميان مطالب ساده قرار دهد تا كمتر مورد توجه مخالفان سرسخت قرار گيرد و از اين طريق اين سند الهى به دست آيندگان برسد.
و همگى می ‏دانيم وضع و قرارگيرى هر آيه ‏اى در هر جايى از سوره ‏ها به فرمان پيامبر و دستور او بوده است و اصولاً جمع آورى قرآن به همين صورت، مدركى جز دستور پيامبر ندارد، و تاريخ جمع آورى قرآن به وسيله ياران او، فاقد ارزش تاريخى است و فقط كار ياران او نگارش قرآن به لهجه واحدى و طرد ديگر لهجه ‏ها بوده است. و مشروح اين قسمت را بايد در تاريخ قرآن خواند.
 

آيه سؤال عذاب‏

سومين آيه‏اى كه پيرامون حادثه «غدير» نازل شده، آيه «سؤال عذاب است.
توضيح اينكه وقتى پيامبر گرامى على (ع) را به عنوان خليفه در روز غدير خم، به خلافت نصب نمود، اين خبر در اطراف منتشر شد، «نعمان بن حارث فهرى» خدمت پيامبر آمد و گفت: ما را به يكتائى خدا دعوت كردى، ما نيز گواهى داديم، سپس دستور دادى نماز و روزه و حج و زكات انجام دهيم، انجام داديم، به اين اندازه راضى نشدى حتى اين جوان را (اشاره به على (ع) كرد) به جانشينى خود نصب كردى آيا اين سخنى است از ناحيه خودت يا از جانب خدا ؟
پيامبر فرمود: سوگند به خدائى كه خدائى جز او نيست، از جانب خدا است در اين موقع نعمان صورت خود را ازپيامبر برگردانيد و گفت:
«اللهم ان هذاهو الحق من عندك فامطِر علينا حجارة من السماء» 7
«خداوند! اگر اين سخن حق، و از جانب تو است سنگى از آسمان بر ما فرودآر».

وقتى سخن او به پايان رسيد ناگهان سنگى از آسمان فرود آمد و او را كشت و در اين باره آيه ‏هاى ياد شده در زير فرود آمد:
«سال سائل بعذاب واقع للكافرين ليس له دافع. من الله ذى المعارج» 8
«درخواست كننده درخواست عذاب كرد و واقع شد، اين عذاب مخصوص كافران است و هيچ كس نمی ‏تواند آن را دفع كند از سوى خداوند كه داراى فرشتگانى است كه به آسمان سعود می كنند»9.
شأن نزول ياد شده را مفسران و محدثان شيعه و گروهى از اهل سنت كه تعداد آنها به سى نفر می ‏رسد نقل كرده‏ اند كه می ‏توان از خصوصيات آنها با مراجعه به كتاب «الغدير» آگاه شد. 10
 

شأن نزول ياد شده مورد پذيرش علمأ اسلام بوده جز اينكه «ابن تيميه» كه با خاندان رسالت رابطه خوبى ندارد، در كتاب «منهاج السنة» كه به راستى بايد آن را «منهاج البدعة» ناميد، با طرح اشكالات هفت‏گانه به انكار و تكذيب آن برخاسته است و مرحوم علامه امينى در نخستين جلد «الغدير» به مجموع ايرادهاى او پاسخ منطقى داده است و ما به صورت فشرده به نقل اجمالى اين پرسش‏ها و پاسخ‏ها می ‏پردازيم:

1- سرگذشت غدير پس از مراجعت از «حجةالوداع» بوده است در حالى كه در شأن نزول دارد كه نعمان در «ابطح» خدمت پيامبر رسيد، و ابطح از آن سرزمين مكه است

پاسخ: اولاً: در روايت سيره حلبى و سبط ابن جوزى و غيره وارد شده است كه نعمان در مسجد مدينه حضور پيامبر رسيد و اين گفتگو را انجام داد.
و ثانياً: ابطح در لغت عرب به سرزمين شنزار گفته می ‏شود و هر نقطه‏ اى را كه سيل از آن عبور می ‏كند، «ابطح» می گويند در اين مورد مراجعه به كتابهاى لغت كافى است .

2- سوره معارج مكى است و ده سال پيش از حادثه غدير نازل شده است در اين صورت چگونه می ‏تواند ناظر به حادثه ‏اى باشد كه پس از واقعه غدير رخ داده است .

پاسخ: ميزان در توصيف سوره‏ هاى به مكى و مدنى بودن اكثريت آيات هر سوره است چه بسيار سوره‏ هائى است كه مكى است ولى برخى از آيات آن در مدينه نازل شده و بالعكس و با مراجعه به قرآن هائى كه در بلاد عربى چاپ شده و در آغاز هر سوره به مكى و مدنى بودن آن سوره اشاره شده، اين مطلب روشن می ‏گردد.

3- آيه «واذ قالوا اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجارة من السماء» 11 پس از جنگ بدر و پيش از حادثه غدير نازل شده است .

پاسخ: اين اشكال به راستى اشكال كودكانه است زيرا سخن پيرامون نزول اين آيه نيست، (ناگفته نماند كه اين آيه پس از جنگ بدر نازل شده است)، بلكه سخن درباره آيه «سأل سائل بعذاب واقع» است و نزول آيه نخست پس از حادثه ارتباطى به نزول دومى در آن مقطع ندارد.

4- وجود پيامبر به حكم آيه «و ما كان الله ليعذ بهم و انت فيهم و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون» 12 امان از عذاب است با وجود پيامبر، عذاب نازل نمی ‏شود.

پاسخ: سياق آيه حاكى است كه مقصود عذابى است كه گروهى را نابود سازد، بسان عذابهائى كه قرآن در تاريخ پيامبران يادآور می ‏شود، نه عذاب يك فرد آن هم به درخواست خود وگرنه تاريخ گواهى می ‏دهد كه افرادى با نفرين پيامبر هلاك شده ‏اند مانند «اسود بن مطلب» و «و مالك بن طلاله» و غيره.

5- اگر چنين حادثه‏اى رخ داده باشد بايد بسان سرگذشت «اصحاب فيل» معروف گردد.

پاسخ: حادثه‏اى كه مربوط به يك فرد تعلق دارد با آنچه كه مربوط به يك جمعيت انبوه است فرق روشنى دارد، گذشته بر اين براى نقل سرگذشت دومى دواعى فراوانى وجود داشت در حالى كه درباره فضائل امام دواعى براخفاى آن بود با اين وضع اگر سى دانشمند مبرز آنرا نقل كرده ‏اند بايد آنرا مربوط به عنايت الهى دانست كه از اين طريق به حفظ حجت خود پرداخته است .

6- نعمان طبق شأن نزول، اصول پنجگانه را پذيرفته بود، در اين صورت چگونه بر او عذاب فرود آمد؟

پاسخ: شأن نزول حاكى است كه او نه تنها در برابر پيامبر تسليم نبود، بلكه تسليم خود را در برابر خدا نيز از دست داده بود زيرا گفت: اگر نصب على برخلافت از جانب خدا است عذابى بر او فرود آيد، چه ارتدادى بالاتر از اين .

7- در كتابهاى مربوط به ضبط اسامى صحابه، نامى از نعمان بن حارث نيست .

پاسخ: تعداد ياران پيامبر بيش از آن است كه در كتابها و تراجم آمده است و كسانى كه به تاريخ صحابه پرداخته ‏اند هر كدام به اندازه اطلاعات خود، توانسته است اسامى گروهى را ضبط كند و مراجعه به مقدمه كتابهاى «الاستيعاب» و «اسدالغابه»، «والاصاية» و استدرك هائى كه بر اين كتابها نوشته شده است روشنگر اين مطلب است.13


 

پى نوشت ها:


1- سوره مائده، آيات 67 و .3 و سوره معارج، آيه ‏هاى 1 - .3 بعداً پيرامون آيه‏ هاى دوم و سوم بحث خواهيم كرد.
2- الدرالمنثور، ج 1، ص 365 و ج 2، ص 251.
3- سوره بقره، آيه 109.
4- سوره طور، آيه 30.
5- به كتاب شريف «الغدير» ج 1، صفحات 112 مراجعه فرمائيد.
6- اين مطلب در كتاب‏هاى تاريخ و حديث آمده است و بخارى، آن را در نقاط مختلفى ازصحيح خود نقل كرده ازآن جمله، ج 1، كتاب «العلم» ص 22، و مسلم در صحيح خود ج 2، ص 14 كتاب «وصايا» نيز آورده است .
7- سوره انفال، آيه 32.
8- سوره معارج، آيه‏هاى 1 - 3.
9- مجمع البيان، ج 5، ص 352.
10- الغدير، ج 1، ص 439 - 246.
11- سوره انفال، آيه 32
12- سوره انفال، آيه 33 خداند هرگز آنها را عذاب نمی ‏كند تا تو در ميان آنان هستى، و همچنين خداوند آنان را عذاب نمی ‏كند در حالى كه استغفار كنند.
13- الغدير، ج 1، ص 248 - 266.

 

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 11:0 موضوع باقرآن | لینک ثابت


با قرآن

واقعه غدير يا اكمال دين


آية الله جعفر سبحانى
 

پيامبر گرامى (ص ) در سال دهم هجرت براى انجام فريضه و تعليم مراسم حج به مكه عزيمت كرد. اين بار انجام اين فريضه با آخرين سال عمر پيامبر عزيز مصادف شد و از اين جهت آن را (حجة الوداع ) ناميدند. افرادى كه به شوق همسفرى و يا آموختن مراسم حج همراه آن حضرت بودند تا صد و بيست هزار تخمين زده شده اند.
مراسم حج به پايان رسيد و پيامبر اكرم (ص ) راه مدينه را، در حالى كه گروهى انبوه او را بدرقه مى كردند و جزكسانى كه در مكه به او پيوسته بودند همگى در ركاب او بودند، در پيش گرفت . چون كاروان به پهنه بى آبى به نام (غديرخم ) رسيد كه در سه ميلى (جحفه ) قرار دارد، پيك وحى فرود آمد و به پيامبر فرمان توقف داد.پيامبر نيز دستور داد كه همه از حركت باز ايستند و بازماندگان فرا رسند.

كاروانيان از توقف ناگهانى و به ظاهر بى موقع پيامبر در اين منطقه بى آب ، آن هم در نيمروزى گرم كه حرارت آفتاب بسيار سوزنده و زمين تفتيده بود، درشگفت ماندند. مردم با خود مى گفتند: فرمان بزرگى از جانب خدا رسيده است ودر اهميت فرمان همين بس كه به پيامبر مأموريت داده است كه در اين موقع نامساعد همه را از حركت باز دارد و فرمان خدا را ابلاغ كند.

فرمان خدا به رسول گرامى طى آيه زير نازل شد:
(يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ) (مائده : 67)
(اى پيامبر، آنچه را از پروردگارت بر تو فرود آمده است به مردم برسان و اگر نرسانى رسالت خداى را بجانياورده اى ; و خداوند تو را از گزند مردم حفظ مى كند).
 

دقت در مضمون آيه ما را به نكات زير هدايت مى كند:

اولاً: فرمانى كه پيامبر (ص ) براى ابلاغ آن مأمور شده بود آنچنان خطير و عظيم بود كه هرگاه پيامبر (بر فرض محال )در رساندن آن ترسى به خود راه مى داد و آن را ابلاغ نمى كرد رسالت الهى خود را انجام نداده بود، بلكه با انجام اين مأموريت رسالت وى تكميل مى شد.
به عبارتى ديگر، هرگز مقصود از (ما انزل اليك ) مجموع آيات قرآن و دستورهاى اسلامى نيست . زيرا ناگفته پيداست كه هرگاه پيامبر (ص ) مجموع دستورهاى الهى را ابلاغ نكند رسالت خود را انجام نداده است و يك چنين امربديهى نياز به نزول آيه ندارد. بلكه مقصود از آن ، ابلاغ امر خاصى است كه ابلاغ آن مكمل رسالت شمرده مى شود و تاابلاغ نشود وظيفه خطير رسالت رنگ كمال به خود نمى گيرد. ينابراين ، بايد مورد مأموريت يكى از اصول مهم اسلامى باشد كه با ديگر اصول و فروع اسلامى پيوستگى داشته پس از يگانگى خدا و رسالت پيامبر مهمترين مسئله شمرده شود.

ثانياً: از نظر محاسبات اجتماعى ، پيامبر (ص ) احتمال مى داد كه در طريق انجام اين مأموريت ممكن است از جانب مردم آسيبى به او برسد و خداوند براى تقويت اراده او مى فرمايد: (و الله يعصمك من الناس ).

اكنون بايد ديد از ميان احتمالاتى كه مفسران اسلامى در تعيين موضوع مأموريت داده اند كدام به مضمون آن نزديكتر است .
محدثان شيعه و همچنين سى تن از محدثان بزرگ اهل تسنن بر آنند كه آيه در غدير خم نازل شده است و طى آن خدا به پيامبر (ص ) مأموريت داده كه حضرت على (ع ) را به عنوان (مولاى مؤمنان ) معرفى كند.
ولايت و جانشينى امام پس از پيامبر از موضوعات خطير و پر اهميتى بود كه جا داشت ابلاغ آن مكمل رسالت باشد و خوددارى از بيان آن ، مايه نقص در امر رسالت شمرده شود.

همچنين جا داشت كه پيامبر گرامى ، از نظر محاسبات اجتماعى و سياسى ، به خود خوف و رعبى راه دهد، زيرا وصايت و جانشينى شخصى مانند حضرت على (ع ) كه بيش از سى و سه سال از عمر او نگذشته بود بر گروهى كه ازنظر سن و سال از او به مراتب بالاتر بودند بسيار گران بود. گذشته از اين ، خود بسيار از بستگان همين افراد كه دور پيامبر (ص ) را گرفته بودند در صحنه هاى نبرد به دست حضرت على (ع ) ريخته شده بود و حكومت چنين فردى برمردمى كينه توز بسيار سخت خواهد بود.
به علاوه ، حضرت على (ع ) پسر عمو و داماد پيامبر (ص ) بود و تعيين چنين فردى براى خلافت در نظر افراد كوته بين به يك نوع تعصب فاميلى حمل مى شده است .

ولى به رغم اين زمينه هاى نامساعد، اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفت كه پايدارى نهضت را با نصب حضرت على (ع ) تضمين كند و رسالت جهانى پيامبر خويش را با تعيين رهبر و راهنماى پس از او تكميل سازد.
 

اكنون شرح واقعه غدير را پى مى گيريم :

آفتاب داغ نيمروز هجدهم ماه ذى الحجه بر سرزمين غدير خم به شدت مى تابيد و گروه انبوهى كه تاريخ تعداد آنهارا از هفتاد هزار تا صد و بيست هزار ضبط كرده است در آن محل به فرمان پيامبر خدا فرود آمده بودند و در انتظارحادثه تاريخى آن روز به سر مى بردند، در حالى كه از شدت گرما ردا ها را به دو نيم كرده ، نيمى بر سر و نيم ديگر را زيرپا انداخته بودند.
در آن لحظات حساس ، طنين اذان ظهر سراسر بيابان را فرا گرفت و نداى تكبير مؤذن بلند شد. مردم خود را براى اداى نماز ظهر آماده كردند و پيامبر نماز ظهر را با آن اجتماع پرشكوه ، كه سرزمين غدير نظير آن را هرگز به خاطرنداشت ، بجا آورد و سپس به ميان جمعيت آمد و بر منبر بلندى كه از جهاز شتران ترتيب يافته بود قرار گرفت و باصداى بلند خطبه اى به شرح زير ايراد كرد:

(ستايش از آن خداست . از او يارى مى خواهيم و به او ايمان داريم و بر او توكل مى كنيم و از شر نفسهاى خويش وبدى كردارهايمان به خدايى پناه مى بريم كه جز او براى گمراهان هادى و راهنمايى نيست ; خدايى كه هر كس راهدايت كرد براى او گمراه كننده اى نيست . گواهى مى دهيم كه خدايى جز او نيست و محمد بنده خدا و فرستاده اوست) .

هان اى مردم ، نزديك است كه من دعوت حق را لبيك گويم و از ميان شما بروم . و من مسئولم و شما نيز مسئول هستيد. درباره من چه فكر مى كنيد؟
ياران پيامبر گفتند: گواهى مى دهيم كه تو آيين خدا را تبليغ كردى و نسبت به ما خير خواهى و نصيحت كردى و دراين راه بسيار كوشيدى خداوند به تو پاداش نيك بدهد.
پيامبر اكرم (ص )، وقتى مجدداً آرامش بر جمعيت حكمفرما شد، فرمود:
آيا شما گواهى نمى دهيد كه جز خدا، خدايى نيست و محمد بنده خدا و پيامبر اوست ؟ بهشت و دوزخ و مرگ حق است و روز رستاخير بدون شك فرا خواهد رسيد و خداوند كسانى را كه در خاك پنهان شده اند زنده خواهد كرد؟
ياران پيامبر گفتند: آرى ، آرى ، گواهى مى دهيم .

پيامبر (ص ) ادامه داد:
من در ميان شما دو چيز گرانبها به يادگار مى گذارم ; چگونه با آنها معامله خواهيد كرد؟ ناشناسى پرسيد: مقصود ازاين دو چيز گرانبها چيست ؟
پيامبر (ص ) فرمود:
ثقل اكبر كتاب خداست كه يك طرف آن در دست خدا و طرف ديگرش در دست شماست . به كتاب او چنگ بزنيدتا گمراه نشويد. و ثقل اصغر عترت و اهل بيت من است . خدايم به من خبر داده كه دو يادگار من تا روز رستاخير از هم جدا نمى شوند.
هان اى مردم ، بر كتاب خدا و عترت من پيشى نگيريد و از آن دو عقب نمانيد تا نابود نشويد.

در اين موقع پيامبر (ص ) دست حضرت على (ع ) را گرفت و بالا برد، تا جايى كه سفيدى زير بغل او بر همه مردم نمايان شد و همه حضرت على (ع ) را در كنار پيامبر ديدند و او را به خوبى شناختند و دريافتند كه مقصود از اين اجتماع مسئله اى است كه مربوط به حضرت على (ع ) است و همگى با ولع خاصى آماده شدند كه به سخنان پيامبر (ص ) گوش فرا دهند.
پيامبر فرمود:
هان اى مردم ، سزاوارترين فرد بر مؤمنان از خود آنان كيست ؟
ياران پيامبر پاسخ دادند: خداوند و پيامبر او بهتر مى دانند.
پيامبر (ص ) ادامه داد:
خداوند مولاى من و من مولاى مؤمنان هستم و بر آنها اوز خودشان اولى و سزاوارترم .
 هان اى مردم ، (هر كس كه من مولا و رهبر او هستم ، على هم مولا و رهبر اوست ).

رسول اكرم (ص ) اين جمله آخر را سه بار تكرار كرد و سپس ادامه داد:
- بنا به نقل احمد بن حنبل در مسند او، پيامبر (ص ) اين جمله را چهار بار تكرار كرد.
پروردگارا، دوست بدار كسى را كه على را دوست بدارد و دشمن بدار كسى را كه على را دشمن بدارد. خدايا، ياران على را يارى كن و دشمنان او را خوار و ذيل گردان . پروردگارا، على را محور حق قرار ده .
سپس افزود:
لازم است حاضران به غايبان خبر دهند و ديگران را از اين امر مطلع كنند.
هنوز اجتماع با شكوه به حال خود باقى بود كه فرشته وحى فرود آمد و به پيامبر گرامى (ص ) بشارت داد كه خداوند امروز دين خود را تكميل كرد و نعمت خويش را بر مؤمنان بتمامه ارزانى داشت .
اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً) (سوره مائده ، آيه 3).

در اين لحظه ، صداى تكبير پيامبر (ص ) بلند شد و فرمود:
خدا را سپاسگزارم كه دين خود را كامل كرد و نعمت خود را به پايان رسانيد و از رسالت من و ولايت على پس ازمن خشنود شد.
پيامبر از جايگاه خود فرود آمد و ياران او، دسته دسته ، به حضرت على (ع ) تبريك مى گفتند و او را مولاى خود ومولاى هر مرد و زن مؤمنى مى خواندند. در اين موقع حساس بن ثابت ، شاعر رسول خدا، برخاست و اين واقعه بزرگ تاريخى را در قالب شعرى با شكوه ريخت و به آن رنگ جاودانى بخشيد. از چكامه معروف او فقط به ترجمه دو بيت مى پردازيم :

پيامبر به حضرت على فرمود: برخيز كه من تو را به پيشوايى مردم و راهنمايى آنان پس از خود برگزيدم . هر كس كه من مولاى او هستم ، على نيز مولاى او است . مردم ! بر شما لازم است از پيروان راستين و دوستداران واقعى على باشد.
فمن كنت مولاه فهذا وليه فكونوا له اتباع صدق مواليا
آنچه نگارش يافت خلاصه اين واقعه بزرگ تاريخى بود كه در مدارك دانشمندان اهل تسنن وارد شده است . دركتابهاى شيعه اين واقعه به طور گسترده تر بيان شده است . مرحوم طبرسى در كتاب احتجاج خطبه مشروحى از پيامبر (ص ) نقل مى كند كه علاقه مندان مى توانند به آن كتاب مراجعه كنند.

 

واقعه غدير هرگز فراموش نمى شود

اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفته است كه واقعه تاريخى غدير در تمام قرون و اعصار، به صورت زنده دردلها و به صورت مكتوب در اسناد و كتب ، بماند و در هر عصر و زمانى نويسندگان اسلامى در كتابهاى تفسير و حديث و كلام و تاريخ از آن سخن بگويند و گويندگان مذهبى در مجالس وعظ و خطابه درباره آن داد سخن دهند و آن را ازفضايل غير قابل انكار حضرت على (ع ) بشمارند.

نه تنها خطبا و گويندگان ، بلكه شعرا و سرايندگان بسيارى از اين واقعه الهام گرفته اند و ذوق ادبى خود را از تأمل در زمينه اين حادثه و از اخلاص نسبت به صاحب ولايت مشتعل ساخته اند و عاليترين قطعات را به صورت هاى گوناگون و به زبانهاى مختلف از خود به يادگار نهاده اند.
از اين جهت ، كمتر واقعه تاريخى همچون رويداد غدير مورد توجه دانشمندان ، اعم از محدث و مفسر و متكلم وفيلسوف و خطيب و شاعر و مورخ و سيره نويس ، قرار گرفته است و تا اين اندازه درباره عنايت مبذول شده است .

يكى از علل جاودانى بودن اين حديث ، نزول دو آيه از آيات قرآن كريم درباره اين واقعه است و تا روزى كه قرآن باقى است اين واقعه تاريخى نيز باقى خواهد بود و از خاطرها محو نخواهد شد.
جامعه اسلامى در اعصار ديرينه آن را يكى از اعياد مذهبى مى شمرده اند و شيعيان هم اكنون نيز اين روز را عيدمى گيرند و مراسمى را كه در ديگر اعياد اسلامى بر پا مى دارند در اين روز نيز انجام مى دهند.
از مراجعه به تاريخ به خوبى استفاده مى شود كه روز هجدهم ذى الحجة الحرام در ميان مسلمانان به نام روز عيدغدير معروف بوده است ، تا آنجا كه ابن خلكان درباره مستعلى بن المستنصر مى گويد: در سال 487هجرى در روز عيدغدير كه روز هجدهم ذى الحجة الحرام است مردم با او بيعت كردند . و العبيدى درباره المستنصر بالله مى نويسد: وى در سال 487هجرى ، دوازده شب به آخر ماه ذى الحجه باقى مانده بود كه درگذشت .
اين شب همان شب هجدهم ذى الحجه ، شب عيد غدير است .

نه تنها ابن خلكان اين شب را شب عيد غدير مى نمامد، بلكه مسعودى و ثعالبى نيز اين شب را از شبهاى معروف در ميان امت اسلامى شمرده اند.
ريشه اين عيد اسلامى به خود روز غدير باز مى گردد، زيرا در آن روز پيامبر (ص ) به مهاجرين و انصار، بلكه به همسران خود، دستور داد كه بر على (ع ) وارد شوند و به او در مورد چنين فضيلت بزرگى تبريك بگويند. زيد بن ارقم مى گويد: نخستين كسانى از مهاجرين كه با على دست دادند ابوبكر، عمر، عثمان ، طلحه و زبير بودند و مراسم تبريك وبيعت تا مغرب ادامه داشت .

در اهميت اين رويداد تاريخى همين اندازه كافى است كه صدو ده نفر صحابى حديث غدير را نقل كرده اند. البته اين مطلب به معنى آن نيست كه از گروه زياد تنها همين تعداد حادثه را نقل كرده اند، بلكه تنها در كتابهاى دانشمندان اهل تسنن نام صدو ده تن به چشم مى خورد. درست است كه پيامبر (ص ) سخنان خود را در اجتماع صد هزار نفرى القاء كرد، ولى گروه زيادى از آنان از نقاط دور دست حجاز بودند و از آنان حديثى نقل نشده است . گروهى از آنان نيزكهاين واقعه را نقل كرده اند تاريخ موفق به درج آن نشده است و اگر هم درج كرده به دست ما نرسيده است .

در قرن دوم هجرى ، كه عصر (تابعان ) است ، هشتاد و نه تن از آنان ، به نقل اين حديث پرداخته اند.
راويان حديث در قرنهاى بعد همگى از علما و دانشمندان اهل تسنن هستند و سيصد و شصت تن از آنان اين حديث را در كتابهاى خود آورده اند و گروه زيادى به صحت و استوارى آن اعتراف كرده اند.

در قرن سوم نود و دو دانشمند، در قرن چهارم چهل و سه ، در قرن پنجم بيست و چهار، در قرن ششم بيست ، درقرن هفتم بيست و يك ، در قرن هشتم هجده ، در قرن نهم شانزده ، در قرن دهم چهارده ، در قرن يازدهم دوازده ،در قرن دوازدهم سيزده ، در قرن سيزدهم دوازده و در قرن چهاردهم بيست دانشمند اين حديث را نقل كرده اند.
گروهى نيز تنها به نقل حديث اكتفا نكرده اند بلكه درباره اسناد و مفاد آن مستقلاً كتابهايى نوشته اند.
طبرى ، مورخ بزرگ اسلامى ، كتابى به نام (الولاية فى طريق حديث الغدير) نوشته ، اين حديث را از متجاوز از هفتادطريق از پيامبر (ص ) نقل كرده است .
ابن عقده كوفى در رساله (ولايت ) اين حديث را از صد و پنج تن نقل كرده است .

ابوبكر محمد بن عمر بغدادى ، معروف به جعانى ، اين حديث را از بيست و پنج طريق نقل كرده است .
تعداد كسانى كه مستقلاً پيرامون خصوصيات اين واقعه تاريخى كتاب نوشته اند بيست و شش نفر است .
دانشمندان شيعه درباره اين واقعه بزرگ كتابهاى ارزنده اى نوشته اند كه جامعتر از همه كتاب تاريخى (الغدير) است كه به خامه تواناى نويسنده نامى اسلامى علامه مجاهد مرحوم آية الله امينى نگارش يافته است و در تحرير اين بخش از زندگانى امام (ع ) از اين كتاب شريف استفاده فراوانى به عمل آمد.

 

پی نوشت ها

1- جحفه در چند ميلى (رابغ ) بر سه راه مدينه واقع است و يكى از ميقاتهاى حجاج است .

2- مرحوم علامه امينى نام و خصوصيات اين سى تن را در اقر نفيس خود (الغدير) (ج 1 ص 196- 209 )به طور مبسوط بيان كرده است . كه در ميان آنان نام افرادى مانند طبرى ، ابو نعيم اصفهانى ت ، ابن عساكر، ابواسحاق حموينى ، جلال الدين سيوطى به چشم مى خورد و از ميان صحابه پيامبر از ابن عباس و ابو سعيد خدرى و براء بن عازب نام برده شده است .

3- فقال له قم يا على فاننى رضيتك من بعدى اماماً و هادياً

4- خصوصاً بر اعرابى كه همواره مناصب مهم را شايسته پيران قبايل مى دانستند و براى جوانان ، به بهانه اينكه بى تجربه اند،وقعى قائل نبودند. لذا هنگامى كه رسول اكرم (ص ) عتاب بن اسيد را به فرماندارى مكه و اسمامة بن زيد را به فرماندهى سپاه عازم به تبوك منصوب كرد از طرف جمعى از اصحاب و پيروان خود مورد اعتراض قرار گرفت .

5- احتجاج طبرسى ، ج 1 صص 84ـ 71 چاپ نجف .

6- آيات 3و 67سوره مائده .

7و8- وفيات الاعيان ، ج 1 ص 60و ج 2 ص 223

9- التنبيه و الاشراف ، ص 822

10- ثمار القلوب ، ص 511

 هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 10:57 موضوع باقرآن | لینک ثابت


عکس مذهبی


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 21:59 موضوع عکس های مذهبی | لینک ثابت


عکس مذهبی


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 21:44 موضوع عکس های مذهبی | لینک ثابت


درباره ی ما

سلام علیکم

با عرض تبریک، تهنیت و شاد باش خدمت حضرت مهدی موعود(عجل الله فرجه الشريف) و ولی امر مسلمین سید بزگوار و تمام هستی و عاشقان.

دوستان بنده فعالیت شبانه روزی داشتند تا این مجموعه ی غدیر را تهیه نمایند تا ما ارائه نمایئم به شما سروران انصافا کار جالبیست داستان وار نمودن خطبه ی رحمهَ العالمین رسول اکرم(صلوات خدا و فرشتگان بر او) امیدواریم استفاده نموده و ما راهم دعا نمایئد.

واجرکم عندا...  


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 21:35 موضوع درباره ی ما | لینک ثابت


تربیتی

بخش اول: حمد و ثناي الهي

 

ستايش خداي را سزاست كه در يگانگي اش بلند مرتبه و در تنهايي اش به آفريدگان نزديك است؛ سلطنتش پرجلال و در اركان آفرينش اش بزرگ است. بى آنكه مكان گيرد و جابه جا شود، بر همه چيز احاطه دارد و بر تمامي آفريدگان به قدرت و برهان خود چيره است.
همواره ستوده بوده و خواهد بود و مجد و بزرگي او را پاياني نيست. آغاز و انجام از او و برگشت تمامي امور به سوي اوست.
اوست آفريننده آسمان ها و گستراننده زمين ها و حكمران آن ها. دور و منزه از خصايص آفريده هاست و در منزه بودن خود نيز از تقديس همگان برتر است. هموست پروردگار فرشتگان و روح؛ افزوني بخش آفريده ها و نعمت ده ايجاد شده هاست.
به يك نيم نگاه ديده ها را ببيند و ديده ها هرگز او را نبينند.

كريم و بردبار و شكيباست. رحمت اش جهان شمول و عطايش منّت گذار. در انتقام بي شتاب و در كيفر سزاواران عذاب، صبور و شكيباست. بر نهان ها آگاه و بر درون ها دانا. پوشيده ها بر او آشكار و پنهان ها بر او روشن است. او راست فراگيري و چيرگي بر هر هستي. نيروي آفريدگان از او و توانايي بر هر پديده ويژه اوست. او را همانندي نيست و هموست ايجادگر هر موجود در تاريكستان لاشيء. جاودانه و زنده و عدل گستر. جز او خداوندي نباشد و اوست ارجمند و حكيم.
ديده ها را بر او راهي نيست و اوست دريابنده ديده ها. بر پنهاني ها آگاه و بر كارها داناست. كسي از ديدن به وصف او نرسد و بر چگونگي او از نهان و آشكار دست نيابد مگر، او - عزّوجلّ - خود، راه نمايد و بشناساند.

و گواهي مي دهم كه او «الله» است. همو كه تنزّهش سراسر روزگاران را فراگير و نورش ابديت را شامل است. بي مشاور، فرمانش را اجرا، بي شريك تقديرش را امضا و بي ياور سامان دهي فرمايد. صورت آفرينش او را الگويي نبوده و آفريدگان را بدون ياور و رنج و چاره جويي، هستي بخشيده است. جهان با ايجاد او موجود و با آفرينش او پديدار شده است.
پس اوست «الله» كه معبودي به جز او نيست. همو كه صُنعش استوار است و ساختمان آفرينشش زيبا. دادگري است كه ستم روا نمي دارد و كريمي كه كارهابه او بازمي گردد.
و گواهي مي دهم كه او «الله» است كه آفريدگان در برابر بزرگي اش فروتن و در مقابل عزّتش رام و به توانايي اش تسليم و به هيبت و بزرگي اش فروتن اند. پادشاه هستي ها و چرخاننده سپهرها و رام كننده آفتاب و ماه كه هريك تا اَجَل معين جريان يابند. او پردي شب را به روز و پردي روز را - كه شتابان در پي شب است - به شب پيچد. اوست شكنندي هر ستمگر سركش و نابودكنندي هر شيطان رانده شده.

نه او را ناسازي باشد و نه برايش انباز و مانندي. يكتا و بي نياز، نه زاده و نه زاييده شده، او را همتايي نبوده، خداوند يگانه و پروردگار بزرگوار است. بخواهد و به انجام رساند. اراده كند و حكم نمايد. بداند و بشمارد. بميراند و زنده كند. نيازمند و بي نياز گرداند. بخنداند و بگرياند. نزديك آورد و دور برد. بازدارد و عطا كند. او راست پادشاهي و ستايش. به دست تواني اوست تمام نيكي. و هموست بر هر چيز توانا.
شب را در روز و روز را در شب فرو برد. معبودي جز او نيست؛ گران مايه و آمرزنده؛ اجابت كنندي دعا و افزايندي عطا، بر شمارندي نفَس ها؛ پروردگار پري و انسان. چيزي بر او مشكل ننمايد، فرياد فريادكنندگان او را آزرده نكند و اصرارِ اصراركنندگان او را به ستوه نياورد.
نيكوكاران را نگاهدار، رستگاران را يار، مؤمنان را صاحب اختيار و جهانيان را پروردگار است؛ آن كه در همه احوال سزاوار سپاس و ستايش آفريدگان استاو را ستايش فراوان و سپاس جاودانه مي گويم بر شادي و رنج و بر آسايش و سختي و به او و فرشتگان و نبشته ها و فرستاده هايش ايمان داشته، فرمان او را گردن مي گذارم و اطاعت مي كنم؛ و به سوي خشنودي او مي شتابم و به حكم او تسليمم؛ چرا كه به فرمانبري او شائق و از كيفر او ترسانم. زيرا او خدايي است كه كسي از مكرش در امان نبوده و از بي عدالتيش ترسان نباشد (زيرا او را ستمي نيست).

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 21:33 موضوع تربیتی | لینک ثابت


تربیتی

بخش دوم: فرمان الهي براي مطلبي مهم

و اكنون به عبوديت خويش و پروردگاري او گواهي مي دهم. و وظيفه خود را در آن چه وحي شده انجام مي دهم مباد كه از سوي او عذابي فرود آيد كه كسي ياري دورساختن آن از من نباشد. هر چند توانش بسيار و دوستي اش (با من) خالص باشد.
- معبودي جز او نيست - چرا كه اعلام فرموده كه اگر آن چه (درباره ي علي) نازل كرده به مردم نرسانم، وظيفه رسالتش را انجام نداده ام؛ و خداوند تبارك و تعالي امنيت از [آزار] مردم را برايم تضمين كرده و البته كه او بسنده و بخشنده است.

پس آنگاه خداوند چنين وحي ام فرستاد: «به نام خداوند همه مهرِ مهرورز. اي فرستادي ما! آن چه از سوي پروردگارت درباري علي و خلافت او بر تو فرود آمده بر مردم ابلاغ كن، وگرنه رسالت خداوندي را به انجام نرسانده اي؛ و او تو را از آسيب مردمان نگاه مي دارد.»
هان مردمان! آنچه بر من فرود آمده، در تبليغ آن كوتاهي نكرده ام و حال برايتان سبب نزول آيه را بيان مي كنم: همانا جبرئيل سه مرتبه بر من فرود آمد از سوي سلام، پروردگارم - كه تنها او سلام است - فرماني آورد كه در اين مكان به پا خيزم و به هر سفيد و سياهي اعلام كنم كه علي بن ابي طالب برادر، وصي و جانشين من در ميان امّت و امام پس از من بوده. جايگاه او نسبت به من به سان هارون نسبت به موسي است، ليكن پيامبري پس از من نخواهد بود او (علي)، صاحب اختيارتان پس از خدا و رسول است؛
و پروردگارم آيه اي بر من نازل فرموده كه: «همانا ولي، صاحب اختيار و سرپرست شما، خدا و پيامبر او و ايمانياني هستند كه نماز به پا مي دارند و در حال ركوع زكات مي پردازند.» و هر آينه علي بن ابي طالب نماز به پا داشته و در ركوع زكات پرداخته و پيوسته خداخواه است.

و من از جبرئيل درخواستم كه از خداوند سلام اجازه كند و مرا از اين مأموريت معاف فرمايد. زيرا كمي پرهيزگاران و فزوني منافقان و دسيسي ملامت گران و مكر مسخره كنندگان اسلام را مي دانم؛ همانان كه خداوند در كتاب خود در وصفشان فرموده: «به زبان آن را مي گويند كه در دل هايشان نيست و آن را اندك و آسان مي شمارند حال آن كه نزد خداوند بس بزرگ است.»
و نيز از آن روي كه منافقان بارها مرا آزار رسانيده تا بدانجا كه مرا اُذُن [سخن شنو و زودباور ]ناميده اند، به خاطر همراهي افزون علي با من و رويكرد من به او و تمايل و پذيرش او از من، تا بدانجا كه خداوند در اين موضوع آيه اي فرو فرستاده: « و از آنانند كساني كه پيامبر خدا را مي آزارند و مي گويند: او سخن شنو و زودباور است. بگو: آري سخن شنو است. - بر عليه آنان كه گمان مي كنند او تنها سخن مي شنود - ليكن به خير شماست، او (پيامبر صلي الله عليه و آله) به خدا ايمان دارد و مؤمنان را تصديق مي كند و راستگو مي انگارد.»

و اگر مي خواستم نام گويندگان چنين سخني را بر زبان آورم و يا به آنان اشارت كنم و يا مردمان را به سويشان هدايت كنم [كه آنان را شناسايي كنند] مي توانستم. ليكن سوگند به خدا در كارشان كرامت نموده لب فروبستم. با اين حال خداوند از من خشنود نخواهد گشت مگر اين كه آن چه در حق علي عيه السّلام فرو فرستاده به گوش شما برسانم. سپس پيامبر صلّي الله عليه و آله چنين خواند: «ي پيامبر ما! آن چه از سوي پروردگارت بر تو نازل شده - در حقّ علي - ابلاغ كن؛ وگرنه كار رسالتش را انجام نداده اي. و البته خداوند تو را از آسيب مردمان نگاه مي دارد.»

 

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 21:32 موضوع تربیتی | لینک ثابت


تربیتی

 

بخش سوم: اعلان رسمي ولايت و امامت دوازده امام عليهم السلام

هان مردمان! بدانيد اين آيه درباري اوست. ژرفي آن را فهم كنيد و بدانيد كه خداوند او را برايتان صاحب اختيار و امام قرار داده، پيروي او را بر مهاجران و انصار و آنان كه به نيكي از ايشان پيروي مي كنند و بر صحرانشينان و شهروندان و بر عجم و عرب و آزاد و برده و بر كوچك و بزرگ و سفيد و سياه و بر هر يكتاپرست لازم شمرده است.
[هشدار كه] اجراي فرمان و گفتار او لازم و امرش نافذ است. ناسازگارش رانده، پيرو و باوركننده اش در مهر و شفقت است. هر آينه خداوند، او و شنوايان سخن او و پيروان راهش را آمرزيده است.
هان مردمان! آخرين بار است كه در اين اجتماع به پا ايستاده ام. پس بشنويد و فرمان حق را گردن گذاريد؛ چرا كه خداوند عزّوجلّ صاحب اختيار و ولي و معبود شماست؛ و پس از خداوند ولي شما، فرستاده و پيامبر اوست كه اكنون در برابر شماست و با شما سخن مي گويد. و پس از من به فرمان پروردگار، علي ولي و صاحب اختيار و امام شماست. آن گاه امامت در فرزندان من از نسل علي خواهد بود. اين قانون تا برپايي رستاخيز كه خدا و رسول او را ديدار كنيد دوام دارد.

روا نيست، مگر آن چه خدا و رسول او و امامان روا دانند؛ و ناروا نيست مگر آن چه آنان ناروا دانند. خداوند عزوجل، هم روا و هم ناروا را براي من بيان فرموده و آن چه پروردگارم از كتاب خويش و حلال و حرامش به من آموخته در اختيار علي نهاده ام.
هان مردمان! او را برتر بدانيد. چرا كه هيچ دانشي نيست مگر اينكه خداوند آن را در جان من نبشته و من نيز آن را در جان پيشواي پرهيزكاران، علي، ضبط كرده ام. او (علي) پيشواي روشنگر است كه خداوند او را در سوري ياسين ياد كرده كه: «و دانش هر چيز را در امام روشنگر برشمرده ايم...»
هان مردمان! از علي رو برنتابيد. و از امامتش نگريزيد. و از سرپرستي اش رو برنگردانيد. او [شما را] به درستي و راستي خوانده و [خود نيز] بدان عمل نمايد. او نادرستي را نابود كند و از آن بازدارد. در راه خدا نكوهش نكوهش گران او را از كار باز ندارد. او نخستين مؤمن به خدا و رسول اوست و كسي در ايمان، به او سبقت نجسته. و همو جان خود را فداي رسول الله نموده و با او همراه بوده است تنها اوست كه همراه رسول خدا عبادت خداوند مي كرد و جز او كسي چنين نبود.
اولين نمازگزار و پرستشگر خدا به همراه من است. از سوي خداوند به او فرمان دادم تا [در شب هجرت] در بستر من بيارامد و او نيز فرمان برده، پذيرفت كه جان خود را فداي من كند.

هان مردمان! او رابرتر دانيد، كه خداوند او را برگزيده؛ و پيشوايي او را بپذيريد، كه خداوند او را برپا كرده است.
هان مردمان! او از سوي خدا امام است و هرگز خداوند توبه منكر او را نپذيرد و او را نيامرزد. اين است روش قطعي خداوند درباره ناسازگار علي و هرآينه او را به عذاب دردناک پايدار كيفر كند. از مخالفت او بهراسيد و گرنه در آتشي درخواهيد شد كه آتش گيري آن مردمانند؛ و سنگ، كه براي حق ستيزان آماده شده است.

هان مردمان! به خدا سوگند كه پيامبران پيشين به ظهورم مژده داده اند و اكنون من فرجام پيامبران و برهان بر آفريدگان آسمانيان و زمينيانم. آن كس كه راستي و درستي مرا باور نكند به كفر جاهلي درآمده و ترديد در سخنان امروزم همسنگ ترديد در تمامي محتواي رسالت من است، و شك و ناباوري در امامت يكي از امامان، به سان شك و ناباوري در تمامي آنان است. و هرآينه جايگاه ناباوران ما آتش دوزخ خواهد بود.
هان مردمان! خداوند عزّوجلّ از روي منّت و احسان خويش اين برتري را به من پيشكش كرد و البته كه خدايي جز او نيست. آگاه باشيد: تمامي ستايش ها در همه روزگاران و در هر حال و مقام ويژي اوست.

هان مردمان! عل را برتر دانيد؛ كه او برترين مردمان از مرد و زن پس از من است؛ تا آن هنگام كه آفريدگان پايدارند و روزي شان فرود آيد.
دور دورباد از درگاه مهر خداوند و خشم خشم باد بر آن كه اين گفته را نپذيرد و با من سازگار نباشد!
هان! بدانيد جبرئيل از سوي خداوند خبرم داد: «هر آن كه با علي بستيزد و بر ولايت او گردن نگذارد، نفرين و خشم من بر او باد!» البته بايست كه هر كس بنگرد كه براي فرداي رستاخيز خود چه پيش فرستاده. [هان!] تقوا پيشه كنيد و از ناسازگاري با علي بپرهيزيد. مباد كه گام هايتان پس از استواري درلغزد. كه خداوند بر كردارتان آگاه است.
هان مردمان! همانا او هم جوار و همسايه خداوند است كه در نبشته ي عزيز خود او را ياد كرده و درباري ستيزندگان با او فرموده: «تا آنكه مبادا كسي در روز رستخيز بگويد: افسوس كه درباري همجوار و همسايه ي خدا كوتاهي كردم...»

هان مردمان! در قرآن انديشه كنيد و ژرفي آيات آن را دريابيد و بر محكماتش نظر كنيد و از متشابهاتش پيروي ننماييد. پس به خدا سوگند كه باطن ها و تفسير آن را آشكار نمي كند مگر همين كه دست و بازوي او را گرفته و بالا آورده ام و اعلام مي دارم كه: هر آن كه من سرپرست اويم، اين علي سرپرست اوست. و او علي بن ابي طالب است؛ برادر و وصي من كه سرپرستي و ولايت او حكمي است از سوي خدا كه بر من فرستاده شده است.

هان مردمان! همانا علي و پاكان از فرزندانم از نسل او، يادگار گران سنگ كوچك ترند و قرآن يادگار گران سنگ بزرگ تر. هر يك از اين دو از ديگر همراه خود خبر مي دهد و با آن سازگار است. آن دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا در حوض كوثر بر من وارد شوند.
هان! بدانيد كه آنان امانتداران خداوند در ميان آفريدگان و حاكمان او در زمين اويند.
هشدار كه من وظيفه ي خود را ادا كردم. هشدار كه من آن چه بر عهده ام بود ابلاغ كردم و به گوشتان رساندم و روشن نمودم. بدانيد كه اين سخن خدا بود و من از سوي او سخن گفتم. هشدار كه هرگز به جز اين برادرم كسي نبايد اميرالمؤمنين خوانده شود. هشدار كه پس از من امارت مؤمنان بري كسي جز او روا نباشد.

سپس فرمود: مردمان! كيست سزاوارتر از شما به شما؟ گفتند خداوند و پيامبر او! سپس فرمود آگاه باشيد! آن كه من سرپرست اويم، پس اين علي سرپرست اوست! خداوندا دوست بدار آن را كه سرپرستي او را بپذيرد و دشمن بدار هر آن كه او را دشمن دارد و ياري كن يار او را؛ و تنها گذار آن را كه او را تنها بگذارد.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 21:30 موضوع تربیتی | لینک ثابت


تربیتی

 

بخش چهارم: بلند كردن اميرالمومنين عليه السلام بدست رسول خدا صلي الله عليه و آله

هان مردمان! اين علي است برادر و وصي و نگاهبان دانش من. و هموست جانشين من در ميان امّت و بر گروندگان به من و بر تفسير كتاب خدا كه مردمان را به سوي او بخواند و به آن چه موجب خشنودي اوست عمل كند و با دشمنانش ستيز نمايد. او پشتيبان فرمانبرداري خداوند و بازدارنده از نافرماني او باشد. همانا اوست جانشين رسول الله و فرمانرواي ايمانيان و پيشواي هدايتگر از سوي خدا و كسي كه به فرمان خدا با پيمان شكنان، رويگردانان از راستي و درستي و به دررفتگان از دين پيكار كند. خداوند فرمايد: «فرمان من دگرگون نخواهدشد.»
پروردگارا! اكنون به فرمان تو چنين مي گويم: خداوندا! دوستداران او را دوست دار. و دشمنان او را دشمن دار. پشتيبانان او را پشتيباني كن. يارانش را ياري نما. خودداري كنندگان از ياري اش را به خود رها كن. ناباورانش را از مهرت بران و بر آنان خشم خود را فرود آور.

معبودا! تو خود در هنگام برپاداشتن او و بيان ولايتش نازل فرمودي كه: «امروز آيين شما را به كمال، و نعمت خود را بر شما به اتمام رساندم، و اسلام را به عنوان دين شما پسنديدم.» «و آن كه به جز اسلام ديني را بجويد، از او پذيرفته نبوده، در جهان ديگر در شمار زيانكاران خواهد بود.» خداوندا، تو را گواه مي گيرم كه پيام تو را به مردمان رساندم.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 21:30 موضوع تربیتی | لینک ثابت


تربیتی

بخش پنجم: تاكيد بر توجه امت به مسئله امامت

هان مردمان! خداوند عزّوجلّ دين را با امامت علي تكميل فرمود. اينك آنان كه از او و جانشينانش از فرزندان من و از نسل او - تا برپايي رستاخيز و عرضه ي بر خدا - پيروي نكنند، در دو جهان كرده هايشان بيهوده بوده در آتش دوزخ ابدي خواهند بود، به گونه ي كه نه از عذابشان كاسته و نه برايشان فرصتي خواهد بود.

هان مردمان! اين علي ياورترين، سزاوارترين و نزديك ترين و عزيزترين شما نسبت به من است. خداوند عزّوجلّ و من از او خشنوديم. آيه رضايتي در قرآن نيست مگر اين كه درباره ي اوست. و خدا هرگاه ايمان آوردگان را خطابي نموده به او آغاز كرده [و او اولين شخص مورد نظر خدي متعال بوده است ] . و آيه ي ستايشي نازل نگشته مگر درباره ي او. و خداوند در سوره ي «هل أتي علي الإنسان» گواهي بر بهشت [رفتن ] نداده مگر بري او، و آن را در حق غير او نازل نكرده و به آن جز او را نستوده است.

هان مردمان! او ياور دين خدا و دفاع كننده ي از رسول اوست. او پرهيزكار پاكيزه و رهنمي ارشاد شده [به دست خود خدا] است. پيامبرتان برترين پيامبر، وصي او برترين وصي و فرزندان او برترين اوصيايند.
هان مردمان! فرزندان هرپيامبر از نسل اويند و فرزندان من از صلب و نسل اميرالمؤمنين علي است.
هان مردمان! به راستي كه شيطانِ اغواگر، آدم را با رشك از بهشت رانده مبادا شما به علي رشك ورزيد كه كرده هايتان نابود و گام هايتان لغزان خواهدشد. آدم به خاطر يك اشتباه به زمين هبوط كرد و حال آن كه برگزيده ي خدي عزّوجلّ بود. پس چگونه خواهيد بود شما و حال آن كه شما شماييد و دشمنان خدا نيز از ميان شمايند.
آگاه باشيد! كه با علي نمي ستيزد مگر بي سعادت. و سرپرستي او را نمي پذيرد مگر رستگار پرهيزگار. و به او نمي گرود مگر ايمان دار بي آلايش.

سوگند به خدا كه سوره ي والعصر درباره ي اوست: «به نام خداوند همه مهر مهر ورز. قسم به زمان كه انسان در زيان است.» مگر علي كه ايمان آورده و به درستي و شكيبايي آراسته است.
هان مردمان! خدا را گواه گرفتم و پيام او را به شما رسانيدم. و بر فرستاده وظيفه ي جز بيان و ابلاغ روشن نباشد!
هان مردمان! تقوا پيشه كنيد همان گونه كه بايسته است. و نميريد جز با شرفِ اسلام.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 21:27 موضوع تربیتی | لینک ثابت


تربیتی

بخش ششم: اشاره به كارشكني هاي منافقين

 

هان مردمان! «به خدا و رسول و نور همراهش ايمان آوريد پيش از آن كه چهره ها را تباه و باژگونه كنيم يا چونان اصحاب روز شنبه [يهودياني كه بر خدا نيرنگ آوردند] رانده شويد.«به خدا سوگند كه مقصود خداوند از اين آيه گروهي از صحابه اند كه آنان را با نام و نَسَب مي شناسم ليكن به پرده پوشي كارشان مأمورم. آنك هر كس پايه كار خويش را مهر و يا خشم علي در دل قرار دهد [و بداند كه ارزش عمل او وابسته به آن است.] .
مردمان! نور از سوي خداوند عزّوجل در جان من، سپس در جان علي بن ابي طالب، آن گاه در نسل او تا قائم مهدي - كه حق خدا و ما را مي ستاند - جي گرفته. چرا كه خداوند عزّوجل ما را بر كوتاهي كنندگان، ستيزه گران، ناسازگاران، خائنان و گنهكاران و ستمكاران و غاصبان از تمامي جهانيان دليل و راهنما و حجت آورده است.

هان مردمان! هشدارتان مي دهم: همانا من رسول خدايم. پيش از من نيز رسولاني آمده و سپري گشته اند. آيا اگر من بميرم يا كشته شوم، به جاهليت عقب گرد مي كنيد؟ آن كه به قهقرا برگردد، هرگز خدا را زياني نخواهد رسانيد و خداوند سپاسگزاران شكيباگر را پاداش خواهد داد. بدانيد كه علي و پس از او فرزندان من از نسل او، داري كمال شكيبايي و سپاسگزاري اند.
هان مردمان! اسلامتان را بر من منت نگذاريد؛ كه اعمال شما را بيهوده و تباه خواهد كرد و خداوند بر شما خشم خواهد گرفت و سپس شما را به شعله ي از آتش و مس گداخته گرفتار خواهد نمود. همانا پروردگار شما در كمين گاه است.

مردمان! به زودي پس از من پيشواياني خواهند بود كه شما را به سوي آتش مي خوانند و در روز رستاخيز تنها وبدون ياور خواهند ماند.
هان مردمان! خداوند و من از آنان بيزاريم.
هان مردمان! آنان و ياران و پيروانشان در بدترين جي جهنم، جايگاه متكبّران خواهند بود. بدانيد آنان اصحاب صحيفه اند. اكنون هر كس در صحيفه ي خود نظر كند.
هان مردمان! اينك جانشيني خود را به عنوان امامت و وراثت به امانت به جي مي گذارم در نسل خود تا برپايي روز رستاخيز. و حال، مأموريت تبليغي خود را انجام مي دهم تا برهان بر هر شاهد و غايب و بر آنان كه زاده شده يا نشده اند و بر تمامي مردمان باشد. پس بايسته است اين سخن را حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا برپايي رستاخيز برسانند.
آگاه باشيد! به زودي پس از من امامت را با پادشاهي جابه جا نموده. آن را غصب كرده و به تصرف خويش درآورند.
هان! نفرين و خشم خدا بر غاصبان و چپاول گران! و البته در آن هنگام خداوند آتش عذاب - شعله هي آتش و مس گداخته - بر سر شما جن و انس خواهد ريخت. آن جاست كه ديگر ياري نخواهيد شد.

هان مردمان! هر آينه خداوند عزوجل شما را به حالتان رها نخواهد كرد تا ناپاك را ازپاك جدا كند. و خداوند نمي خواهد شما را بر غيب آگاه گرداند.(1)
هان مردمان! هيچ سرزميني نيست مگر اين كه خداوند به خاطر تكذيب اهل آن [حق را] ، آنان را پيش از روز رستاخيز نابود خواهد فرمود و به امام مهدي خواهد سپرد. و هر آينه خداوند وعده ي خود را انجام خواهد داد.
هان مردمان! پيش از شما، شمار فزوني از گذشتگان گمراه شدند و خداوند آنان را نابود كرد. و همو نابودكننده ي آيندگان است.
1) اشاره به آيه ى 179 / آل عمران است

او خود در كتابش آورده: «آيا پيشينيان را تباه نكرديم و به دنبال آنان آيندگان را گرفتار نساختيم؟ با مجرمان اين چنين كنيم. وي بر ناباوران!»
هان مردمان! همانا خداوند امر و نهي خود را به من فرموده و من نيز به دستور او دانش آن را نزد علي نهادم. پس فرمان او را بشنويد و گردن نهيد و پيرويش نماييد و از آنچه بازتان دارد خودداري كنيد تا راه يابيد. به سوي هدف او حركت كنيد. راه هي گونه گون شما را از راه او بازندارد!

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 21:27 موضوع تربیتی | لینک ثابت


تربیتی

بخش هفتم: پيروان اهل بيت عليهم السلام و دشمنان ايشان

هان مردمان! صراط مستقيم خداوند منم كه شما را به پيروي آن امر فرموده. و پس از من علي است و آن گاه فرزندانم از نسل او، پيشوايان راه راستند كه به درستي و راستي راهنمايند و به آن حكم و دعوت كنند.
سپس پيامبر صلّي الله عليه و آله قرائت فرمود: «بسم الله الرّحمن الرّحيم الحمدللّه ربّ العالمين الرّحمن الرّحيم» - تا آخر سوره.

هان! به خدا سوگند اين سوره درباره ي من نازل شده و شامل امامان مي باشد و به آنان اختصاص دارد. آنان اوليي خدايند كه ترس و اندوهي برايشان نيست، آگاه باشيد: البته حزب خدا چيره و غالب خواهد بود. هشدار كه: ستيزندگان با امامان، گمراه و همكاران شياطين اند. بري گمراهي مردمان، سخنان بيهوده و پوچ را به يكديگر مي رسانند. بدانيد كه خداوند از دوستان امامان در كتاب خود چنين ياد كرده: «[ي پيامبر ما] نمي يابي ايمانيان به خدا و روز بازپسين، كه ستيزه گران خدا و رسول را دوست ندارند، گرچه آنان پدران، برادران و خويشانشان باشند. آنان [كه چنين اند] خداوند ايمان را در دل هايشان نبشته است.» - تا آخر آيه.

هان! دوستداران امامان ايمانيان اند كه قرآن چنان توصيف فرموده: «آنان كه ايمان آورده و باور خود را به شرك نيالوده اند، در امان و در راه راست هستند.»
هشدار! ياران پيشوايان كساني هستند كه به باور رسيده و از ترديد و انكار دور خواهند بود.
هشدار! اوليي امامان آنانند كه با آرامش و سلام به بهشت درخواهند شد و فرشتگان با سلام آنان را پذيرفته، خواهند گفت: «درود بر شما كه پاك شده ايد. اينك داخل شويد كه در بهشت، جاودانه خواهيد بود.»
هان! بهشت پاداش اوليي آنان است و در آن بي حساب روزي داده خواهند شد.
هان! دشمنان آنان آن كساني اند كه در آتش درآيند. و همانا ناله ي افروزش جهنم
را مي شنوند در حالي كه شعله هي آتش زبانه مي كشد و زفير (صدي بازدم) جهنم را نيز درمي يابند.
هان! خداوند درباره ي ستيزگران با آنان فرموده: «هرگاه امتي داخل جهنم شود همتي خود را نفرين كند.»
هشدار! كه دشمنان امامان همانانند كه خداوند درباره ي آنان فرموده: «هر گروهي از آنان داخل جهنم شود نگاهبانان مي پرسند: مگر برايتان ترساننده ي نيامد؟! مي گويند: چرا ترساننده آمد ليكن تكذيب كرديم و گفتيم: خداوند وحي نفرستاده و شما نيستيد مگر در گمراهي بزرگ!» تا آن جا كه فرمايد: «هان! نابود باد دوزخيان!»
هان! ياران امامان در نهان، از پروردگار خويش ترسانند، آمرزش و پاداش بزرگ بري آنان خواهد بود.
هان مردمان! چه بسيارراه است ميان آتش و پاداش بزرگ!


هان مردمان! خداوند ستيزه جويان ما را ناستوده و نفرين فرموده و دوستان ما را ستوده و دوست دارد.
هان مردمان! بدانيد كه همانا من انذارگرم و علي مژده دهنده.
هان! كه من بيم دهنده ام و علي راهنما.
هان مردمان! بدانيد كه من پيامبرم و علي وصي من است.
هان مردمان! بدانيد كه همانا من فرستاده و علي امام و وصي پس از من است. و امامان پس از او فرزندان اويند.
آگاه باشيد! من والد آنانم ولي ايشان از نسل علي خواهند بود

. هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 21:25 موضوع تربیتی | لینک ثابت


تربیتی

 

بخش هشتم: حضرت مهدي عجل الله فرجه الشريف

آگاه باشيد! همانا آخرين امام، قائم مهدي از ماست. هان! او بر تمامي اديان چيره خواهد بود.
هشدار! كه اوست انتقام گيرنده از ستمكاران.
هشدار! كه اوست فاتح دژها و منهدم كننده ي آنها.
هشدار! كه اوست چيره بر تمامي قبايل مشركان و راهنمي آنان.
هشدار! كه او خونخواه تمام اوليي خداست.
آگاه باشيد! اوست ياور دين خدا.
هشدار! كه از دريايي ژرف پيمانه هايي افزون گيرد.
هشدار! كه او به هر ارزشمندي به اندازه ي ارزش او، و به هر نادان و بي ارزشي به اندازه ي ناداني اش نيكي كند.
هشدار! كه او نيكو و برگزيده ي خداوند است.
هشدار! كه او وارث دانش ها و حاكم بر ادراك هاست.
هان! بدانيد كه او از سوي پروردگارش سخن مي گويد و آيات و نشانه هي او را برپا كند. بدانيد همانا اوست باليده و استوار.
بيدار باشيد! هموست كه [اختيار امور جهانيان و آيين آنان ] به او واگذار شده است.
آگاه باشيد! كه تمامي گذشتگان ظهور او را پيشگويي كرده اند.
آگاه باشيد! كه اوست حجّت پايدار و پس از او حجّتي نخواهد بود.(2) درستي و راستي و نور و روشنايي تنها نزد اوست.
هان! كسي بر او پيروز نخواهد شد و ستيزنده ي او ياري نخواهد گشت.
آگاه باشيد كه او ولي خدا در زمين، داور او در ميان مردم و امانتدار امور آشكار و نهان است.
2) اين تعبير به عنوان حجّت و امامت است و نظرى به رجعت ديگر امامان ندارد زيرا آنان حجّت هاى پيشين اند كه دوباره رجعت خواهند نمود.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 21:24 موضوع تربیتی | لینک ثابت


تربیتی

بخش نهم: مطرح كردن بيعت

هان مردمان! من پيام خدا را برايتان آشكار كرده تفهيم نمودم. و اين علي است كه پس از من شما را آگاه مي كند. اينك شما را مي خوانم كه پس از پايان خطبه با من و سپس با علي دست دهيد تا با او بيعت كرده به امامت او اقرار نماييد. آگاه باشيد من با خداوند و علي با من پيمان بسته و من اكنون از سوي خدي عزّوجل بري امامت او پيمان مي گيرم. «[ي پيامبر ]آنان كه با تو بيعت كنند هر آينه با خدا بيعت كرده اند. دست خدا بالي دستان آنان است. و هر كس بيعت شكند، بر زيان خود شكسته، و آن كس كه بر پيمان خداوند استوار و باوفا باشد، خداوند به او پاداش بزرگي خواهد داد.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 21:23 موضوع تربیتی | لینک ثابت


تربیتی

بخش دهم: حلال و حرام، واجبات و محرمات

هان مردمان! همانا حج و عمره از شعائر و آداب و رسوم خدايي است. پس زائران خانه ي خدا و عمره كنندگان بر صفا و مروه بسيار طواف كنند.
هان مردمان! در خانه ي خدا حج گزاريد؛ كه هيچ خانداني داخل آن نشد مگر بي نياز شد و مژده گرفت، و كسي از آن روي برنگردانيد مگر بي بهره و نيازمند گرديد.
هان مردمان! مؤمني در موقف (عرفات، مشعر، منا) نمانَد مگر اين كه خدا گناهان گذشته ي او را بيامرزد و بايسته است كه پس از پايان اعمال حج [با پرونده ي پاك ] كار خود را از سر گيرد.
هان مردمان! حاجيان دستگيري شده اند و هزينه هي سفرشان جبران مي شود و جايگزين آن به آنان خواهد رسيد. و البته خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نخواهد كرد.
هان مردمان! خانه ي خدا را با دين كامل و دانش ژرفي آن ديدار كنيد و از زيارتگاهها جز با توبه و بازايستادن [از گناهان ] برنگرديد.
هان مردمان! نماز را به پا داريد و زكات بپردازيد همان سان كه خداوند عزّوجل امر فرموده. پس اگر زمان بر شما دراز شد و كوتاهي كرديد يا از ياد برديد، علي صاحب اختيار و تبيين كننده ي بر شماست. خداوند عزّوجل او راپس از من امانتدار خويش در ميان آفريدگانش نهاده. همانا او از من و من از اويم. و او و فرزندان من از جانشينان او، پرسش هي شما راپاسخ دهند و آن چه را نمي دانيد به شما مي آموزند.

هان! روا و ناروا بيش از آن است كه من شمارش كنم و بشناسانم و در اين جا يكباره به روا فرمان دهم و از ناروا بازدارم. از اين روي مأمورم از شما بيعت بگيرم كه دست در دست من نهيد در مورد پذيرش آن چه از سوي خداوند آورده ام درباري علي اميرالمؤمنين و اوصياي پس از او كه آنان از من و اويند. و اين امامت به وراثت پايدار است و فرجام امامان، مهدي است و استواري امامت تا روزي است كه او با خداوند قدر و قضا ديدار كند.
هان مردمان! شما را به هرگونه روا و ناروا راهنمايي كردم و از آن هرگز برنمي گردم. بدانيد و آگاه باشيد! آن ها را ياد كنيد و نگه داريد و يكديگر را به آن توصيه نماييد و در آن [احكام خدا ]دگرگوني راه ندهيد. هشدار كه دوباره مي گويم: بيدار باشيد! نماز را به پا داريد. و زكات بپردازيد. و امر به معروف كنيد و از منكر بازداريد.


و بدانيد كه ريشه ي امر به معروف اين است كه به گفته ي من [درباره ي امامت ] برسيد و سخن مرا به ديگران برسانيد و غايبان را به پذيرش فرمان من توصيه كنيد و آنان را از ناسازگاري سخنان من بازداريد؛ همانا سخن من فرمان خدا و من است و هيچ امر به معروف و نهي از منكري جز با امام معصوم تحقق و كمال نمي يابد.
هان مردمان! قرآن بر شما روشن مي كند كه امامان پس از علي فرزندان اويند و من به شما شناساندم كه آنان از او و از من اند. چرا كه خداوند در كتاب خود مي گويد: «امامت را فرماني پايدار در نسل او قرار داد...» و من نيز گفته ام كه: «مادام كه به قرآن و امامان تمسك كنيد، گمراه نخواهيد شد.»
هان مردمان! تقوا را، تقوا را رعايت كرده از سختي رستخيز بهراسيد همان گونه كه خداوند عزّوجل فرمود: «البته زمين لرزه ي روز رستاخيز حادثه ي بزرگ است...»
مرگ، قيامت، و حساب و ميزان و محاسبه ي در برابر پروردگار جهانيان و پاداش كيفر را ياد كنيد. آن كه نيكي آورد، پاداش گيرد. و آن كه بدي كرد، بهره ي از بهشت نخواهد برد.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 21:22 موضوع تربیتی | لینک ثابت


تربیتی

 

                                  بخش يازدهم: بيعت گرفتن رسمي

 

هان مردمان! شما بيش از آنيد كه در يك زمان با يك دست من بيعت نماييد. از اين روي خداوند عزّوجل به من دستور داده كه از زبان شما اقرار بگيرم و پيمان ولايت علي اميرالمؤمنين را محكم كنم و نيز بر امامان پس از او كه از نسل من و اويند؛ همان گونه كه اعلام كردم كه ذرّيّه من از نسل اوست.
پس همگان بگوييد:
«البتّه كه سخنان تو را شنيده پيروي مي كنيم و از آن ها خشنوديم و بر آن گردن گذار و بر آن چه از سوي پروردگارمان در امامت اماممان علي اميرالمؤمنين و امامان ديگر - از صلب او - به ما ابلاغ كردي، با تو پيمان مي بنديم با دل و جان و زبان و دست هايمان. با اين پيمان زنده ايم و با آن خواهيم مرد و با آن اعتقاد برانگيخته مي شويم. و هرگز آن را دگرگون نكرده شكّ و انكار نخواهيم داشت و از عهد و پيمان خود برنمي گرديم.

[ي رسول خدا] ما را به فرمان خدا پند دادي درباره ي علي اميرالمؤمنين و امامان از نسل خود و او، كه حسن و حسين و آنان كه خداوند پس از آنان برپا كرده است. پس عهد و پيمان از ما گرفته شد از دل و جان و زبان و روح و دستانمان. هر كس توانست با دست وگرنه با زبان پيمان بست. و هرگز پيمانمان را دگرگون نخواهيم كرد و خداوند از ما شكست عهد نبيند. و نيز فرمان تو را به نزديك و دور از فرزندان و خويشان خود خواهيم رسانيد و خداوند را بر آن گواه خواهيم گرفت. و هر آينه خداوند بر گواهي كافي است و تو نيز بر ما گواه باش.»
هان مردمان! چه مي گوييد؟ همانا خداوند هر صدايي را مي شنود و آن را كه از دل ها مي گذرد مي داند. «هر آن كس هدايت پذيرفت، به خير خويش پذيرفته. و آن كه گمراه شد، به زيان خود رفته.» و هر كس بيعت كند، هر آينه با خداوند پيمان بسته؛ كه «دست خدا بالي دستان آن هاست.»
هان مردمان! اينك با خداوند بيعت كنيد و با من پيمان بنديد و با علي اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان پس از آنان از نسل آنان كه نشانه ي پايدارند در دنيا و آخرت.

خداوند مكّاران را تباه مي كند و به باوفايان مهر مي ورزد. «هر كه پيمان شكند»
جز اين نيست كه به زيان خود گام برداشته، و هر كه بر عهدي كه با خدا بسته پابرجا ماند، به زودي خدا او را پاداش بزرگي خواهد داد.»
هان مردمان! آن چه بر شما برگفتم بگوييد و به علي با لقب اميرالمؤمنين سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و فرمان مي بريم پروردگارا، آمرزشت خواهيم و بازگشت به سوي تو است.» و نيز بگوييد: «تمام سپاس و ستايش خدايي راست كه ما را به اين راهنمايي فرمود وگرنه راه نمي يافتيم» - تا آخر آيه.
هان مردمان! هر آينه برتري هي علي بن ابي طالب نزد خداوند عزّوجل - كه در قرآن نازل فرموده - بيش از آن است كه من يكباره برشمارم. پس هر كس از مقامات او خبر داد و آن ها را شناخت او را تصديق و تأييد كنيد.
هان مردمان! آن كس كه از خدا و رسولش و علي و اماماني كه نام بردم پيروي كند، به رستگاري بزرگي دست يافته است.

هان مردمان! سبقت جويان به بيعت و پيمان و سرپرستي او و سلام بر او با لقب اميرالمؤمنين، رستگارانند و در بهشت هي پربهره خواهند بود.
هان مردمان! آن چه خدا را خشنود كند بگوييد. پس اگر شما و تمامي زمينيان كفران ورزند، خدا را زياني نخواهد رسانيد.
پروردگارا، آنان را كه به آن چه ادا كردم و فرمان دادم ايمان آوردند، بيامرز. و بر منكران كافر خشم گير! و الحمدللّه ربّ العالمين.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 21:21 موضوع تربیتی | لینک ثابت


عکس مذهبی

شهادت جانسوز یادگار کربلا را بر شما راهیان بر راه آن امام بزگوار  تسلیت عرض مینمایئم.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 21:34 موضوع عکس های مذهبی | لینک ثابت


تربیتی

اول ذی الحجه،

سالروز ازدواج فرخنده حضرت فاطمه (س) و حضرت علي (ع)

را به همه دوستداران اهل بیت تبریک عرض می نماییم.

 

 

  

 ازدواج حضرت علی(ع) با حضرت فاطمه(ع) به فرمان خداوند، از امتیازاتی است که رسول اکرم(ص) بر آن مباهات می کرد.در این پیوند پر میمنت، فرشتگان آسمان در سرور و شادمانی، و بهشتیان به زینت و زیور آراسته شده بودند.

مرکز فرماندهی کربلاست برادر....

فاطمه زهرا عليهاالسلام دختر پيغمبر اكرم و از دوشيزگان ممتاز عصر خويش بود. پدر و مادرش از اصيل ترين و شريف ترين خانواده هاي قريش بودند. از حيث جمال ظاهري و كمالات معنوي و اخلاقي از پدر و مادر شريفش ارث مي برد. و به عاليترين كمالات انساني آراسته بود.

شخصيت و عظمت پيامبر اكرم روز به روز در انظار مردم بالا مي رفت و قدرت و شوكت او زيادتر مي شد به همين علت دختر عزيزش زهرا (عليها السلام) همواره مورد توجه بزرگان قريش و رجال با شخصيت و ثروتمند قرار داشت هر از چندگاه از او خواستگاري مي كردند اما پيامبر با خواستگاران طوري رفتار مي كرد كه مي پنداشتند مورد غضب پيامبر قرار گرفته اند.

رسول خدا فاطمه را براي علي (عليه السلام) نگاه داشته بود و مايل بود از جانب او پيشنهاد شود. پيامبر از جانب خدا مأمور بود كه نور را با نور به ازدواج در آورد.

 

 پيشنهاد به علي (ع):

اصحاب رسول خدا احساس كرده بودند كه پيغمبر اكرم تمايل دارد فاطمه (عليها السلام) را با علي پيوند ازدواج دهد، ولي از جانب علي پيشنهادي نمي شد. يك روز عمر و ابوبكر و سعد بن معاذ و گروهي ديگر كه پيامبر تقاضاي ازدواج آنها را رد كرده بود در مسجد گرد آمده بودند و از هر دري سخن مي گفتند. در اين بين سخن از فاطمه به ميان آمد. ابوبكر گفت: مدتي است كه اعيان و اشراف عرب فاطمه عليهاالسلام را خواستگاري مي نمايند اما پيغمبر اكرم پيشنهاد احدي را نپذيرفته و در جوابشان مي فرمايد: تعيين همسر فاطمه با خداست.براي همه روشن بود كه خدا وپيغمبر، فاطمه را براي علي عليه السلام نگاه داشته اند. سپس به «عمر» و «سعد بن معاذ» گفت: حاضريد به اتفاق هم نزد علي برويم و جريان را برايش تشريح كنيم و اگر به ازدواج مايل بود همراهيش كنيم؟! آنها از اين پيشنهاد استقبال و او را در اين كار تشويق كردند.

سلمان فارسي مي گويد: عمر و ابوبكر و سعد بن معاذ بدين قصد از مسجد خارج شدند و به جانب آن حضرت شتافتند.

علي (ع) فرمود: از كجا مي آييد و به چه منظور اينجا آمده ايد؟

ابوبكر گفت: يا علي تو در تمام كمالات بر سايرين برتري داري، و از موقعيت خود و علاقه ايكه رسول خدا به تو دارد كاملاً آگاهي. اشراف و بزرگان قريش براي خواستگاري فاطمه عليها السلام آمده اند ولي پيغمبر صلي الله عليه و آله دست رد به سينه همه زده و تعيين همسر فاطمه را به دستور خدا حواله داده است. گمان  مي كنم خدا و رسول، فاطمه را براي تو گذاشته اند. و شخص ديگري قابليت اين افتخار را ندارد.

فرمود: صبر كن تا از فاطمه اجازه بگيرم.

پيغمبر نزد فاطمه (ع) رفت، فرمود: دخترم! علي بن ابي طالب (ع) را به خوبي مي شناسي براي خواستگاري آمده است. آيا اجازه مي دهي ترا به عقدش در آورم؟ فاطمه از خجالت سكوت كرد و چيزي نگفت. پيغمبر چون آثار خشنودى را در چهره او ديد گفت: الله اكبر و سكوت او را علامت رضايت دانست (2).

 

توافق:

رسول اكرم (ص) پس ازكسب اجازه به نزد علي آمد و با لبي خندان گفت: يا علي! آيا براي عروسي چيزي داري؟ پاسخ داد: يا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من كاملاً اطلاع داريد. تمام ثروت من عبارت است از يك شمشير، يك زره و يك شتر.

فرمود: تو مرد جنگ و جهادي و بدون شمشير نمي تواني در راه خدا جهاد كني، شمشير از لوازم و احتياجات ضروري تو است. شتر نيز از ضروريات زندگي تو محسوب مي شود، بايد به وسيله آن آبكشي كني و امور اقتصادي خود و خانواده ات را تأمين كني و براي اهل و عيالت كسب روزي نمايي و در مسافرت بارت را بر آن حمل كني، تنها چيزي كه مي تواني از آن صرف نظر كني همان زره است. منهم به تو سخت نمي گيرم و به همان زره اكتفا مي نمايم. يا علي آيا اكنون بشارتي به تو بدهم و رازي را برايت آشكار بسازم؟!

عرض كرد: آري يا رسول الله، پدر و مادرم فدايت، شما هميشه نيك خوي و خوش زبان بوده ايد.

فرمود: پيش از آنكه به نزد من بيايي جبرئيل نازل شد و گفت: يا محمد! خدا ترا از بين مخلوقاتش برگزيده و به رسالت انتخاب كرد. علي (ع) را برگزيد و برادر و وزير تو قرار داد. بايد دخترت فاطمه را به ازدواج او درآوري. مجلس جشن ازدواج آنان در عالم بالا و در حضور فرشتگان برگزار شده است. خدا فرزندان پاك و نجيب و طيب و طاهر و نيكو به آنان عطا خواهد نمود يا علي هنوز جبرئيل بالا نرفته بود كه تو درب منزل را زدي (3).

 

خطبه عقد:

پيغمبر صلي الله عليه وآله فرمود: يا علي تو زودتر به مسجد برو و من نيز از عقب تو مي آيم، تا در حضور مردم مراسم عقد را برگزار كنيم و خطبه بخوانيم.

علي (ع) مسرور و خوشحال به جانب مسجد حركت نمود. ابوبكر و عمر را در بين راه ملاقات كرد، آنها از جريان كار جويا شدند، گفت: رسول خدا دخترش را به من تزويج كرد، هم اكنون پيامبر در راه است تا در حضور جمعيت، مراسم عقد و خطبه خواني را انجام دهد.

پيغمبر (ص) در حالي كه صورتش از سرور و شادماني مي درخشيد به مسجد تشريف برد، ‌و به بلال فرمود: مهاجر و انصار را در مسجد جمع كن. هنگامي كه مردم جمع شدند، بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناي فرمود: اي مردم آگاه باشيد كه جبرئيل بر من نازل شد و از جانب خدا پيام آورد كه مراسم عقد ازدواج علي و فاطمه عليها السلام در عالم بالا و در حضور فرشتگان برگزار شده و دستور داده كه در زمين نيز آن مراسم را انجام دهم، و شما را بر آن گواه بگيرم. سپس نشست و به علي (ع) فرمود: برخيز و خطبه عقد را بخوان.

علي عليه السلام برخاست و فرمود: خدا را بر نعمت هايش سپاس مي گويم و شهادت مي دهم كه بغير از او خدايي نيست. شهادتي كه مورد پسند و رضايت او واقع شود. درود بر محمد صلي الله عليه وآله، درودي كه مقام و درجه اش را بالا برد. اي مردم! خدا ازدواج را براي ما پسنديده و بدان دستور داده است. ازدواج من و فاطمه را خدا مقدر كرده و بدان امر نموده است. اي مردم! رسول خدا فاطمه را به عقد من در آورد و زره ام را از بابت مهر قبول كرد. از آن حضرت بپرسيد و گواه باشيد.

مسلمانان به پيغمبر (ص) عرض كردند: يا رسول الله! فاطمه را با علي كابين بسته اي؟

رسول خدا پاسخ داد: آري. پس تمام حضار دست به دعا برداشته گفتند: خدا اين ازدواج را بر شما مبارك گرداند و در ميانتان دوستي و محبت افكند.

 

مذاكره عروسي:

علي عليه السلام مي فرمايد: حدود يك ماه طول كشيد و من خجالت مي كشيدم با پيغمبر درباره فاطمه صحبت كنم، ولي گاهي كه خلوت مي شد مي فرمود: يا علي چه همسر نيكو و زيبائي نصيبت شد؟ بهترين زنان عالم را تزويج تو كردم.

روزي برادرم عقيل پيش من آمد و گفت: برادر جان! من از ازدواج تو بسيارمسرور هستم. چرا از رسول خدا (ص) خواهش نمي كني كه فاطمه را به خانه ات بفرستد تا بوسيله عروسي شما، چشم ما روشن گردد؟ پاسخ دادم: خيلي ميل دارم عروسي كنم اما از رسول خدا خجالت مي كشم. عقيل گفت: تو را به خدا سوگند! هم اكنون با من بيا تا خدمت پيغمبر (ص) برويم.

علي با برادرش عقيل آهنگ منزل رسول خدا نمودند. در بين راه به «ام ايمن» برخورد كرده جريان را برايش گفتند. ام ايمن گفت: اجازه بدهيد من با رسول خدا در اين باره مذاكره كنم.

ام سلمه و ساير زنان از قضيه خبردار شدند و خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله مشرف گشتند. عرض كردند: يا رسول الله! پدر و مادرمان به فدايت، براي موضوعي خدمت شما رسيده ايم كه اگر خديجه زنده بود چشمش بدان روشن مي شد. وقتي پيغمبر (ص) نام خديجه را شنيد اشكش جاري شد و فرمود: خديجه؟! كجا مانند خديجه پيدا مي شود؟ هنگامي كه مردم مرا تكذيب نمودند مرا تصديق كرد و براي ترويج دين خدا، اموالش را در اختيار من قرار داد. خديجه زني بود كه خدا بر من وحي فرستاد كه بدو بشارت دهم خانه اي از زمرد در بهشت بدو عطا خواهد كرد.

ام سلمه عرض كرد: پدرم و مادرم فدايت شود، شما هرچه درباره خديجه مي فرماييد صحيح است. خدا ما را با او محشور گرداند. يا رسول الله! برادر و پسر عموي شما ميل دارد همسرش را به منزل ببرد.

فرمود: پس چرا خودش در اين باره صحبتي نمي كند؟ عرض كرد: از كمروئي اوست.

پيغمبر (ص) به ام ايمن فرمود: علي را نزد من حاضر كن.

وقتي علي (ع) خدمت پيغمبر مشرف شد فرمود: يا علي! آيا ميل داري همسرت را به منزل ببري.

عرض كرد: آري يا رسول الله.

فرمود: خدا مبارك كند، همين امشب يا فردا شب وسائل عروسي را فراهم مي كنم.

سپس به همسرانش فرمود: اطاقي را براي فاطمه فرش كنيد تا مراسم عروسي را برگزار كنيم (4). مراسم ازدواج برترين بندگان خداوند در روز اول يا ششم ذي الحجه (5) سال دوم يا سوم هجري انجام گرفت(6).

 

 (1)ذخائر العقبي ص 26.

 (2)بحار الانوار ج 43 ص 127 ذخائر العقبي ص 29

 (3)بحار الانوار ج 43 ص 127

 (4)بحار الانوار ج 43 ص 130 ـ 132

 (5)مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 349

 (6)بحار الانوار ج 43 ص 6 و 7

برگرفته از كتاب بانوي نمونه اسلام تأليف ابراهيم اميني.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 16:56 موضوع تربیتی | لینک ثابت


عکس مذهبی


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 15:42 موضوع عکس های مذهبی | لینک ثابت


عکس مذهبی


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 15:39 موضوع عکس های مذهبی | لینک ثابت


جامعه

اسلام و سامان دهى جمعيت

حسن رهبرى

دانشمندان و كارشناسان مسائل جمعيتى, سالهاست كه آژير خطر (انفجار جمعيت) را به صدا در آورده اند و براى رويارويى با پيامدها و بحران ناشى از آن, نگهداشت سفارشهاى ايمنى را خواستار شده اند. آنان بر اين باورند:

رشد گروه هاى مردم و سكنه زمين, ناگزيرترين و فورى ترين مسأله اى است كه بشر در حال حاضر با آن روبه روست و در بسيارى از جاها و سرزمينهاى جهان, رشد و بالا رفتن شمار ساكنان و زاد و ولد, گيج كننده و فشار بر منابع موجود بى اندازه است.1

رشد گروه هاى انسانى در جامعه ها و كشورها, به شيوه اى شتاب گيرنده رخ مى دهد.

يك افسانه كهن ايرانى به روشن كردن اين گزاره كمك مى كند:

يكى از درباريان پادشاهى, از پادشاه خواست: در برابر كارهايى كه انجام مى دهد, به شمار خانه هاى شطرنج, به او برنج بدهد;به گونه اى كه شمار دانه هاى برنج در هر خانه شطرنج, دو برابر خانه پيشين باشد.

شاه, در حالى كه گمان مى كرد, قرارداد خوبى است, پذيرفت و دانه اى برنج در نخستين خانه شطرنج گذاشت و فرمان داد كه از انبارهايش برنج بياورند. در خانه بيست و يكم, انبارهايش خالى شدند. خانه چهلم ده ميليارد دانه برنج لازم داشت….

بى كم و كاست, همين اصل بر رشد جمعيت برابرى مى كند.2

رشدِ ناترازمند و ناهماهنگ مردمان و زاد و ولد, هزينه هاى همگانى: آموزش و پرورش, بهداشت, ساخت مسكن, و تهيه آب را به گونه جدى افزايش مى دهد.

همبستگى شديدى بين بهداشت كودك و خانوار وجود دارد. رشد پرشتاب گروه خردسالان, در يك كشور, پيشرفتهاى فرهنگى را به واپس مى اندازد.3

(امروزه, سرعت افزايش جمعيت جهان بسيار زياد است. بر اساس گزارش(صندوق جمعيت ملل متحد)(UNFPA) زير عنوان (وضع جمعيت جهان), در سال 1995 در هر دقيقه 180 نفر, در هر روز 260 هزار نفر و در هر سال 95 ميليون نفربه جمعيت كره زمين افزوده مى شود.)4

(جمعيت به نسبت تناسب هندسى(1,2,4,8,…) افزايش مى يابد, در حالى كه مواد غذايى به نسبت عددى يا حسابى (1,2,3,4,…)رشد مى كند.)5

(جمعيت در هر 25 سال يك بار, دو برابر مى گردد و در طول يك سده 16برابر مى شود, در حالى كه توليدات غذايى در اين مدت تنها 5برابر مى شود.)6

(اين تصور كه امنيت غذايى تمام مردم جهان بدون اتخاذ سياستى از پيش تعيين شده, و تنها از طريق قانونهاى بازار حل خواهد شد, توهمى بيش نيست و موجب بروز فاجعه هاى انسانى بيش تر و گسترش شكاف ميان شمال و جنوب خواهد شد.)7

پيشينه طرح چنين ديدگاهى, نخستين بار, در دويست و اندى سال پيش(1798م.) به نام: (رابرت مالتوس), كشيش اقتصاد دان انگليسى, ثبت شده است.

طرح ياد شده از زمان انتشار, در عرصه دين و اقتصاد, ناسازگاران و سازگارانى داشته و هر كدام از چشم اندازى مسأله را به بوته بررسى و كند و كاو قرار داده و در رد يا ثابت كردن و پذيرش آن قلم فرسايى كرده اند.

در دهه هاى اخير, شتاب چرخه رشد نرخ جمعيت و گسترش تهديدهاى ناشى از آن,سبب توجه بيش ترى به نظريه مالتوس شده و در بين جامعه شناسان, اقتصاددانان, و سياسيون, هواداران زيادى پيدا كرده و از مخالفان آن به شدت كاسته شده است.

بر خلاف پذيرش نظريه يادشده در انجمنهاى علمى و دانشگاهى دنيا, هنوز در حوزه هاى دينى اين گمان و دودلى وجود دارد كه آيا از چشم انداز اديان الهى چنين نظريه اى پذيرفته است يا نه؟ نگارنده, تلاش خواهد ورزيد, در اين ميان ديدگاه اسلامى را تا جايى كه ممكن باشد و در توان, به بوته بحث و بررسى قرار دهد و جمع بندى از آن ارائه دهد. امّا پيش از وارد شدن به اصل موضوع, (انفجار جمعيت) و (سياستهاى جمعيتى) مى بايد به درستى شناسايى و شناسانده شود كه در زير به اجمال به آن مى پردازيم:

انفجار جمعيت

هنگامى كه در جامعه نرخ مرگ و مير كاهش يابد, اما نرخ زاد و ولد بالا باشد, افزايش بى سابقه اى در شمار ساكنان كشورها و كره زمين, پيدا مى شود كه به (انفجار جمعيتى) معروف است. شمار زياد مردم در اين هنگام, سبب مى شود كه:

1. از منابع و سرچشمه هاى طبيعى و انسانى به گونه بى رويه, بهره بردارى شود.

2. در آمد سرانه كشور و خانوارها كاهش يابد.

3. نابرابريهاى اجتماعى- اقتصادى و سياسى افزايش يابد.

4. تمام و يا بخش درخورى از بودجه دولت در راه بر آوردن پايين ترين حدّ از خدمات به كار گرفته شود.

5. گنجايى سرمايه گذاريهاى اقتصادى كاهش يابد.

6. هزينه غذا, آموزش و پرورش, درمان و مسكن بالا رود.

7. نرخ بيكارى غير درخور تحمل شود.

8. تمام كارها و پيش گاميها در امر برنامه ريزى بى نتيجه ماند.

در اين هنگام است كه تدوين سياست جمعيتى و اجراى برنامه هاى خانواده (يا جلوگيرى از گسترش زاد و ولد) ضرورت پيدا مى كند.8

سياستهاى جمعيتى

سياست جمعيتى(populatation policy) مجموعه اصول, چاره جوييها, آهنگها و اراده هاى نگاشته و گرد آورى شده جمعيتى است كه از سوى دولتها در پيش گرفته مى شود و قلمرو و حد و مرز تلاشهاى او را در پيوند با مسايل و يا كارهايى كه نتيجه هاى جمعيتى دارند, روشن مى كند. هدف سياست جمعيتى, منطقى و هماهنگ سازى دگرگونيهاى جمعيتى با زمينه هاى اجتماعى, اقتصادى و فرهنگى جامعه است, تا رفاه و بهروزى بيش تر جمعيت را فراهم سازد.9

تاريخچه سياستهاى جمعيتى در جهان

بيان نظريه هاى بنيان گذاشته شده بر سياست جمعيتى از سوى دانشمندان و اجراى آن به دست زمامداران در دوره ها و زمانهاى گوناگون تاريخى, بيان گر وجود چنين تفكر و سياستى از گذشته هاى بسيار دور بوده است.

افلاطون (و.ـ427 ف.347ق م.) و ارسطو (و.ـ384ـ ف.322ق م.) عقيده داشتند كه شمار مردم, نه آن قدر اندك باشد كه استقلال سياسى و اقتصادى جامعه را به خطر اندازد و نه آن اندازه زياد كه اصول حكومت دموكراتيك كشور را متزلزل كند.10

آگوست {اغسطس (63ق.م ـ14م.)} امپراطور روم, براى نخستين بار در تاريخ, اصول يك سياست جمعيتى را به وجود آورد. برابر دستور او, شخصى كه فرزندان بسيار داشت از پرداخت ماليات و خدمت سربازى بخشيده مى شد, و امتيازهاى اجتماعى و سياسى ويژه اى به او تعلق مى گرفت.11

در سراسر سده هاى ميانه, افزايش جمعيت هدف اساسى بود و اين سياست از مسيحيت الهام مى گرفت.

ابن خلدون, انديشه ور اسلامى, عقيده داشت: جمعيتى كه به حد كافى انبوه و انباشته باشد امكان مى يابد تا از نيروى كار خود استفاده بهترى برد. به نظر او جمعيت مهم ترين وسيله برقرارى امنيت سياسى و نظامى جامعه است.12

همزمان با نخستين انقلاب صنعتى, توماس رابرت مالتوس, (1766ـ 1834م.) براساس آمارهاى علمى خود در نظريه مشهور خويش مقرر داشت:

(نسبت افزايش جمعيت جهان از رشد توليد زراعى بيش تر است و اين جريان, آينده انسان را با قحطى وحشتناكى كه ناشى از زيادى مردم بر مواد غذايى است, مواجه مى سازد…. مردم را به محدود ساختن امر توليد و تناسل دعوت كرد و براى اين دعوت, اسلوب خاص سياسى و اقتصادى و اخلاقى خويش را مقرر داشت.)13

وى كه كشيش بود, هرگز از جلوگيرى از زاد و ولد, از راه طبيعى و يا ساختگى دفاع نكرد. اما پيروان مالتوس در اين زمينه بازدارى كم ترى داشتند. اينان همچون مالتوس استدلال مى كردند: جلوگيرى از رشد زاد و ولد, براى دستيابى به سطح زندگى بهتر, بايسته است و برخلاف او, از سقط جنين و جلوگيرى از باردارى براى كاهش بارورى, دفاع مى كردند.14

خروشچف, رهبر اتحاد جماهير شوروى پيشين در سال 1955 اعلام كرد:

(فكر محدود كردن توالد و تناسل, يك تئورى آدم خوارى است كه ايدئولوژى بورژوازى (سرمايه دارى) آن را اختراع كرده است.)15

پرزيدنت (ژنرال دوگل) مبارزه گسترده اى را براى جلوگيرى از مصرف قرصهاى ضد باردارى كرد, تا مادران را راضى كند كه فرزندان بيش ترى بزاند. البته اين مبارزه, درست هنگامى شروع شد كه توجه زنان فرانسوى به طرف اين قرصها كشيده شده بود.

او مى خواست زاد و ولد در فرانسه زياد شود, و در نظر داشت كه خانواده هاى بزرگ از برتريها و پاداشهاى بيش تر مالياتى, مدرسه و خانه برخوردار گردند.16

پذيرش انديشه هاى مالتوس در كشورهاى رو به توسعه, بويژه در سده اخير, برنامه ريزان اقتصادى را بر آن داشت كه برنامه خود را بر پايه سياست كاهش زه و زاد, سامان دهى كنند.

در پى كشورهاى رو به توسعه و همزمان با پايان جنگ جهانى دوم, كشورهاى كم تر توسعه يافته نيز, به پشتيبانى از سياست جلوگيرى از رشد زه و زاد برخاسته و آن را در سرلوحه برنامه ريزيهاى خود, قرار دادند.

هند از نخستين كشورهايى بود كه سياست مهار رشد جمعيت, يا ثبات جمعيت را در پيش گرفت (1952) و كشورهاى اندونزى, بنگلادش, تايلند, فيليپين, مكزيك و تركيه نيز, از سياست كاهش جمعيت, پيروى كردند.

در سالهاى 1357ـ1346ش. در ايران نيز, همراه با پخش قرصهاى ضد باردارى و كاندوم, تبليغات گسترده اى با شعار: فرزند كم تر, زندگى بهتر, آغاز شد, كه به دليل فرهنگ موجود, باورها, سنتها و بى اعتمادى مردم به سياستهاى رژيم پهلوى, چندان مورد توجه همگان مردم قرار نگرفت.

پيروزى انقلاب اسلامى و به دنبال آن شروع جنگ تحميلى, كه با فراموشى سياستهاى جمعيتى تا سال 1368ش. در جمهورى اسلامى ايران همراه بود, رشد جمعيت حدود 4درصدى را به كشور ما بار كرد.

برابر نظر معاون تحقيقات و فن آورى وزارت بهداشت, درمان و آموزش پزشكى, به خاطر نپاييدن و پاس نداشتن سياست سامان دهى خانواده در سالهاى 1357 تا 1368, جمهورى اسلامى ايران, هم اينك 10ميليون به شمار ساكنان كشور افزوده شده است; يعنى سالانه 800هزار كودك اضافه در كشور, چشم به جهان گشوده اند.17 به دنبال انتشار نتيجه هاى سرشمارى سال 1365 در سال 1367, و روشن شدن ويژگيهاى چندى و چونى شمار سكنه كشور و آثار و پيامدهاى آن در سطح ملى, دولت جمهورى اسلامى ايران سياست بنيان گذاشته شده بر كاهش را پيش گرفت و دنبال كرد. در سال 1369 (شوراى تحديد مواليد) با تصويب دولت و به رياست وزير بهداشت, درمان و آموزش پزشكى تشكيل گرديد و در سال 1370 (اداره كل جمعيت و تنظيم خانواده) پديد آمد. قانون تنظيم خانواده در سال 1372 در مجلس پذيرفته و در همان سال به تأييد شوراى نگهبان رسيد.18

پی نوشت ها:

1. جامعه شناسى, آنتونى. گيدنز, منوچهر صبورى/622, نشر نى, تهران, 1378.

2. همان!626.

3. كشورهاى جهان سوم, جى. اى. گلدتورپ (1370) جواد طهوريان/49ـ50, معاونت فرهنگى آستان قدس رضوى, 1370.

4. جمعيت و تنظيم خانواده, نعمت الله تقوى/40, جامعه پژوه و نشر دانيال, 1379.

5. همان/65.

6. همان.

7. روزنامه اطلاعات/12, 8شهريور 1374, مقاله: (انفجار جمعيت و امنيت غذايى)

8. جمعيت و تنظيم خانواده, نعمت الله تقوى/12.

9. همان/58.

10. همان/68.

11. همان/57.

12. همان/58.

13. اقتصاد ما, سيد محمدباقر صدر, محمدكاظم موسوى, ج1/10, نشر برهان و اسلامى, 1350.

14. اقتصادشناسى توسعه نيافتگى, ديويد كلمن و فورد نيكسون, غلامرضا آزاد/143, 1378.

15. ملل فقير, پيرموسى ترجمه خليل ملكى و ب مهرگان/107, بى تا.

16. روزنامه كيهان, 25/7/1346, به نقل از: مجله مكتب اسلام, شماره1/3, سال9, آذرماه 1346.

17. روزنامه نوروز, 26دى 1380.

18. جمعيت و تنظيم خانواده, تقوى/16.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 15:21 موضوع جامعه | لینک ثابت


سخن برتر

شيعه و تبرك جستن به آثار اولياى خدا

 تبرك جستن به آثار اولياى خدا، مسأله اى نيست كه هم اكنون در ميان گروهى از مسلمانان پديد آمده باشد، بلكه ريشه هاى اين رفتار را در ژرفاى تاريخ زندگاني رسول خدا و صحابه آن حضرت مى توان يافت.
نه تنها پيامبر گرامى و ياران وى ، بلكه پيامبران پيشين نيز، بدين امر مبادرت مى ورزيدند. و اينك دلايل مشروع بودن تبرّك به آثار اوليا از ديدگاه كتاب و سنّت را از نظر شما مى گذرانيم:
1- در قرآن كريم مي خوانيم: هنگامى كه يوسف صديق، خود را به برادران خويش معرفى كرد و آنان را مورد بخشودگى قرار داد، فرمود:
«إذهبوا بقميصى هذا فألقوه على وجه أبى يأت بصيراً» [1]
اين پيراهن مرا با خود ببرند و بر صورت پدرم (يعقوب) افكنيد تا ديدگانش بينا گردد.
سپس مى فرمايد:
«فلما أن جاء البشير ألقاه على وجهه فارتدّ بصيراً» [2]
آنگاه كه مژده دهنده، آن پيراهن را بر رخسار او افكند، بينايى وى بازگشت.
اين سخن گوياى قرآن، گواه روشنى بر تبرك جستن پيامبر خدا (يعقوب) به پيراهن پيامبرى ديگر (حضرت يوسف) مى باشد، بلكه بيانگر آن است كه پيراهن ياد شده، موجب بازگشت بينايى حضرت يعقوب گرديد.
آيا مى توان گفت رفتار اين دو پيامبر گرامى ، از چارچوب توحيد و پرستش خدا خارج بوده است؟!
2- شكى نيست كه پيامبر گرامى اسلام، به هنگام طواف خانه خدا، حجر الاسود را استلام مى نمود و يا مى بوسيد.
بخارى در صحيح خود مى گويد: مردى از عبدالله بن عمر درباره استلام حجر سؤال كرد و او در پاسخ گفت: «رأيت رسول الله (صلى الله عليه وآله) يستلمه و يقبّله». [3]
پيامبر را مشاهده كردم كه حجرالاسود را استلام مى نمود و مى بوسيد.
در صورتى كه اگر لمس كردن و يا بوسيدن سنگى ، شرك به خدا بود، هرگز پيامبر (كه مناداى توحيد است) به چنين كارى مبادرت نمى ورزيدند.
3- در كتب صحاح و مسانيد و در ميان كتاب هاى تاريخ و سنن، روايات انبوهى در مورد تبرك جستن صحابه پيامبر به آثار آن حضرت؛ مانند: لباس، آب وضو، ظرف آب و ... به چشم مى خورد كه با مراجعه به آنها، كوچكترين ترديدي در مشروعيّت و پسنديده بودن آن باقى نمى ماند.
گرچه شمارش همه روايات در اين زمينه، در اين نوشتار نمى گنجد، ولي به عنوان مثال، برخى از آنها را در اينجا يادآور مى شويم:
الف: بخارى در صحيح خود، در ضمن روايتى طولانى كه شرح برخى از ويژگى هاى پيامبر و ياران او را در بردارد، چنين مى گويد:
«واذا توضّأ كادوا يقتتلون على وضوئه». [4]
هرگاه پيامبر وضو مى گرفت، نزديك بود مسلمانان، (بر سر بدست آوردن آب وضوى آن حضرت) با هم بجنگند.
ب: ابن حجر مى گويد:
«ان النّبيّ صلى الله عيه وآله وسلم كان يؤتى بالصّبيان فيبرك عليهم». [5]
كودكان را نزد پيامبر مى آوردند و آن حضرت به منظور تبرك آنان، دعا مى كرد.
ج: محمد طاهرمكّى مى گويد:
«از ام ثابت روايت شده كه گفت: رسول خدا بر من وارد شد و از دهانه مشكى كه آويزان بود، ايستاده آب نوشيد و من برخاستم و دهانه مشك را بريدم».
سپس مى افزايد: «اين حديث را ترمذى روايت كرده و مى گويد: حديث صحيح و حسن است و شارح اين حديث دركتاب الرياض الصالحين مى گويد: ام ثابت، دهانه مشك را بريد تا جاى دهان پيامبر را نگهدارى كند و به آن تبرك جويد و همچنين صحابه مى كوشيدند تا از جايى كه رسول خدا از آن آب نوشيده بود، آب بنوشند». [6]
«خدمت گذاران مدينه به هنگام نماز صبح با ظرف آب نزد پيامبر مي رفتند، پيامبر گرامى دست مبارك خود را در هر يك از آن ظروف آب فرو مى برد، چه بسا در بامداد سردى خدمت وى مى رسيدند، باز هم پيامبر دست خود را در آنها فرو مى برد». [7]
بدين سان، دلايل جواز تبرّك به آثار اولياى خدا روشن گشت و معلوم گرديد كسانى كه شيعه كه را به خاطر اين رفتار، به شرك و دوگانه پرستي ، متهم مى كنند، معناى توحيد و شرك را درست تحليل نكرده اند. زيرا شرك و پرستش غير خدا، بدان معنا است كه در كنار پرستش خدا، موجود ديگرى را نيز خدا بدانيم و يا كارهاى خدايى را به وى نسبت دهيم، بطورى كه او را در اصل هستى و يا اثر بخشى ، مستقل و بى نياز از خدا قلمداد نماييم.
در حالى كه شيعه، آثار اولياى خدا را مانند خود آنان، مخلوق و آفريده خدا مى داند كه هم در اصل وجود و پيدايش خود و هم در منشأ آثار بودن، نيازمند به خداوند يگانه اند.
شيعه تنها به پاس احترام پيشوايان خود و پيشتازان دين خدا و به منظور ابراز محبت بى شائبه خود نسبت به آنان، بدان آثار تبرك مى جويند.
اگر شيعيان به هنگام زيارت حرم پيامبر و اهل بيت آن حضرت، ضريح را مي بوسند، و يا در و ديوار را لمس مى كنند، تنها بدان جهت است كه به پيامبر گرامي و عترت او عشق مى ورزند و اين مسأله عاطفى انسانى است كه در وجود يك انسان شيفته، تجلّى مى كند.
اديبى شيرين سخن مى گويد:
بر ديار سلمى مى گذرم، اين ديوار و آن ديوار را مى بوسم.
دوستى آن ديار، قلب مرا شاد نمى سازد، بلكه محبت ساكن آن است كه مرا به وجد و سرور مى آورد.

پی نوشت ها:

[1] - يوسف: 93.
[2] - يوسف: 96.
[3] - صحيح بخارى ، جزء2، كتاب الحج، باب تقبيل الحجر، صفحه 152-151، ط مصر.
[4] - صحيح بخارى ، ج3، باب ما يجوز من الشروط فى الاسلام، باب الشروط فى الجهاد والمصالحه، ص195.
[5] - الاصابه، ج1، خطبه كتاب، ص7، ط مصر.
[6] - ترك الصحابه، (محمد طاهر مكّى )، فصل اول، ص29، ترجمه انصارى .
[7] - صحيح مسلم، جزء7، كتاب الفضائل، باب قرب النبى ص من الناس وتبرّكهم به، ص79.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 15:8 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


با شهدا

امروز براي شهدا وقت نداريم/اي داغ دل لاله تو را وقت نداريم/با حضرت شيطان سرمان گرم گناه است/ما بهر ملاقات خدا وقت نداريم/هرچند كه خوب است شهيدانه بميريم/خوب است ولي حيف كه ما وقت نداريم ...............

 

 

به روز 12 فروردين 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده اي مستضعف و متدين بدنيا آمد. او در رحم مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلاي‍ معلّي و زيارت قبرسالارشهيدان و ديگر شهداي آن ديار شدند و مادر با تنفس شميم روحبخش كربلا، عطر عاشورايي را به اين امانت الهي دميد.
محمد ابراهيم درسايه محبّت‍ هاي پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكي را پشت‍سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصيلش از هوش واستعداد فوق‍العاده‍اي برخوردار بود و با موفقيت تمام دوران دبستان و دبيرستان را پشت سر گذاشت.

 

هنگام فراغت از تحصيل بويژه در تعطيلات تابستاني با كار وتلاش فراوان مخارج شخصي خود را براي تحصيل بدست مي‍آورد و از اين راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجه اي مي‍كرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صميميتي كه داشت به محيط گرم خانواده صفا و صميميت ديگري مي‍بخشيد.
پدرش از دوران كودكي او چنين مي‍گويد: « هنگامي كه خسته از كار روزانه به خانه برمي‍گشتم، ديدن فرزندم تمامي خستگي‍ها و مرارت‍ها را از وجودم پاك مي‍كرد و اگر شبي او را نمي‍ديدم برايم بسيار تلخ و ناگوار بود. »
اشتياق محمد ابراهيم به قرآن و فراگيري آن باعث مي‍شد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن ياد بدهد و او را در حفظ سوره‍ ها كمك كند. اين علاقه تا حدي بود كه از آغاز رفتن به دبيرستان توانست قرائت كتاب ‍آسماني قرآن را كاملاً فرا گيرد و برخي از سوره‍ه اي كوچك را نيز حفظ كند.

 

ويژگي‍هاي برجسته شهيد :
او عارفي وارسته، ايثارگري سلحشور و اسوه‍اي براي ديگران بود كه جز خدا به چيز ديگري نمي انديشيد و به عشق رسيدن به هدف متعالي و كسب رضاي خدا و حضرت احديت، شب و روز تلاش مي‍كرد و سخت‍ترين و مشكل‍ترين مسؤوليت هاي‍ نظامي را با كمال خوشرويي و اشتياق و آرامش ‍خاطر مي‍پذيرفت.
سردار رحيم صفوي درباره وي چنين مي‍گويد :
« او انساني بود كه براي خدا كار مي‍كرد و اخلاص در عمل از ويژگي‍هاي بارز اوست. ايشان يكي از افراد درجه اولي بود كه هميشه مأموريت‍ هاي سنگين برعهده ‍اش قرار داشت. حاج همت مثل مالك اشتر بود كه با خضوع و خشوعي كه درمقابل خدا و در برابر دلاورمردان بسيجي داشت، درمقابله با دشمن همچون شيري غرّان از مصاديق «اشداء علي الكفار، رحماء بينهم» بود. همت كسي بود كه براي اين انقلاب همه چيز خودش را فدا كرد و از زندگيش گذشت. او واقعاً به امرولايت اعتقادكامل داشت و حاضر بود در اين راه جان بدهد، كه عاقبت هم چنين كرد. هميشه سفارش مي‍كرد كه دستورات را بايد موبه‍مو اجرا كرد. وقتي دستوري هرچند خلاف نظرش به وي ابلاغ مي‍شد، از آن دفاع مي‍كرد. ابراهيم از زمان طفوليت، روحي لطيف،عبادي و نيايشگر داشت. »
پدر بزرگوارش مي‍گويد :
« محمدابراهيم از سن 10 سالگي تا لحظه شهادت در تمام فراز ونشيب‍هاي سياسي ونظامي، هرگز نمازش ترك نشد. روزي از يك سفرطولاني و خسته كننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر، شب فرا رسيد. ابراهيم آن شب را با همه خستگي‍هايش تا پگاه، به نماز ونيايش ايستاد و وقتي مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجيبي داشتم. اي كاش به سراغم نمي ‍آمدي و آن حالت زيباي روحاني را از من نمي‍گرفتي.»
اين انسان پارسا تا آخرين لحظات حيات خود، دست از دعا ونيايش برنداشت. نماز اول وقت را برهمه چيز مقدم مي‍شمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستي همه چيزش را فداي انقلاب كرده بود. آن چيزي كه براي او مطرح نبود خواب وخوراك و استراحت بود. هر زمان كه براي ديدار خانواده‍اش به شهرضا مي‍رفت، درآنجا لحظه‍اي از گره‍ گشايي مشكلات و گرفتاري‍هاي مردم بازنمي‍ايستاد و دائماً در انديشه انجام خدمتي به خلق‍الله بود.
شهيد همت آنچنان با جبهه وجنگ عجين شده بود كه در طول حيات نظامي خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند كوچكتر خود را تنها يكبار در آغوش گرفته بود.
او بسان شمع مي‍سوخت و چونان چشمه‍ساران درحال جوشش بود و يك آن از تحرك باز نمي‍ايستاد. روحيه ايثار و استقامت او شگفت انگيز بود. حتي جيره و سهميه لباس خود را به ديگران مي‍بخشيد و با همان كم، قانع بود و درپاسخ كساني كه مي‍پرسيدند چرا لباس خود را كه به آن نيازمند بودي، بخشيدي؟ مي‍گفت: « من پنج سال است كه يك اوركت دارم و هنوز قابل استفاده است! »
او فرماندهي مديرو مدبّر بود. قدرت عجيبي درمديريت داشت. آن هم يك مديريت سالم در اداره كارها و نيروها. با وجود آنكه به مسائل عاطفي و نيز اصول‍مديريت احترام مي‍گذاشت و عمل مي‍كرد، درعين حال هنگام فرماندهي قاطع بود. او نيروهاي تحت امر خود را خوب توجيه مي‍كرد و نظارت و پيگيري خوبي نيز داشت. كسي را كه در انجام دستورات كوتاهي مي‍نمود بازخواست مي‍كرد و كسي را كه خوب عمل مي‍كرد تشويق مي‍نمود.
بينش سياسي بُعد ديگري از شخصيت والاي او به شمار مي‍رفت. به مسائل لبنان و فلسطين وساير كشورهاي اسلامي بسيار مي‍انديشيد و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود كه گويي ساليان درازي در آن سامان با دشمنان خدا و رسول ص درستيز بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سياسي روز شناخت وسيعي داشت.
از ويژگي‍هاي اخلاقي شهيد همت برخورد دوستانه او با بسيحيان جان بركف بود. به بسيجيان عشق مي‍ورزيد و همواره در سخنانش از اين مجاهدان مخلص تمجيد و قدرشناسي مي‍كرد. « من خاك پاي بسيجي‍ها هم نمي‍شوم. اي كاش من يك بسيجي بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمي‍شدم.»
وقتي درسنگرهاي نبرد، غذاي گرم براي شهيد همت مي‍آوردند سؤال مي‍كرد : آيا نيروهاي خط مقدّم و ديگر اعضاي همرزممان در سنگرها همين غذا را مي‍خورند يا خير؟ و تا مطمئن نمي‍شد دست به غذا نمي‍زد.
شهيدهمت همواره براي رعايت حقوق بسيجيان به مسؤلان امر تأكيد و توصيه داشت. او كه از روحيه ايثار واستقامت كم‍نظيري برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي‍اش در واقع معلمي نمونه و سرمشقي خوب براي پاسداران و بسيجيان بود و خود به آنچه مي‍گفت، عمل مي‍كرد. عشق وعلاقه نيروها به او نيز از همين راز سرچشمه مي‍گرفت. براي شهيد همت مطرح نبود كه چكاره است، فرمانده است يا نه. همت يك رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمي وارسته.

 شهدا شرمنده ایم...........

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 11:45 موضوع باشهدا | لینک ثابت


تاریخ اسلام

روش عملی عرب جاهلی

کارهای زشت و ناپسندی که در میان مردم دوران جاهلیت اعم از ساکنان شبه جزیره عربستان یا سایر نقاط دنیای آن روز شایع و متداول بود به قدری زیاد است که اگر بخواهیم همه آنها را جمع آوری نماییم از هدف اصلی خود که بررسی عوامل پیشرفت اسلام است، دور خواهیم شد. ولی به عنوان شاهد بر اوضاع اسف آور آن دوره به چند نمونه از اعمال زشت رایج در میان عرب آن عصر اشاره می کنیم.

مسأله زنده به گور کردن دختران حتی بعد از گذشت چندین سال از ابتدای تولد آنها یکی از کارهای زشت ایشان بود و در میان بعضی از قبایل عرب چون بنی تمیم و بنی قیس و بنی اسد و هذیل و بکربن وائل و کندة شیوع بیشتری داشت و به قدری این مسأله شیوع داشت که یکی از شعرای عرب با لحن افتخار آمیز می گوید:

سمیتها اذ ولدت تموت                         والقبر صهر ضامن ذمیت

یعنی: نام آن دختر را به هنگام تولد «تموت» (یعنی می میرد) گذاردم _ و قبر، داماد من است که او را در بر گرفته و خاموش ساخته است.

و برخی نقل کرده اند که در دوران جاهلیت عرب، هنگامی که وقت وضع حمل زن فرا می رسید همسرش حفره ای در زمین حفر می کرد و کنار آن می نشست، اگر نوزاد دختر بود او را در میان گودال پرتاب می کرد و اگر پسر بود او را نگه می داشت.

قرآن مجید این فاجعه هولناک و عمل وحشیانه را متذکّر گشته و با تعبیر تهدید آمیزی می فرماید:

« و اذا الموودة سئلت بایّ ذنب قتلت»

ترجمه آیه: و زمانی که از دختران زنده به گور شده سئوال شود که به کدامین جرم و گناه کشته شدند.

و نیز قرآن در مورد حالت پدران هنگام رسیدن خبر دختردار شدن به ایشان، این چنین می فرماید:

« و اذا بشر احدهم بالانثی ظلّ وجهه مسودّاً و هو کظیم یتواری من القوم من سوء ما بشّر به ایمسکه علی هون ام یدسّه فی التّراب ألا ساء ما یحکمون»

ترجمه آیه: هنگامی که به یکی از آنها بشارت می دادند دختری نصیب تو شده صورتش از فرط ناراحتی سیاه می شد و مملوّ از خشم می گشت، از قوم و قبیله خود به خاطر بشارت بدی که به او داده شده بود متواری می گشت و نمی دانست آیا او را با قبول ننگ نگهدارد و یا در خاک پنهانش کند. چه بد حکمی می کنند.

و در این زمینه داستانهای بسیار عجیب و وحشت آور در تاریخ نقل شده است. چه بسا پدری که تعداد زیادی از دختران خود را زنده به گور کرده است.

الف_ در حالات «صعصة بن ناجیة مجاشعی» (جدّ فرزدق شاعر معروف) که انسان آزاده و با شخصیت و بزرگی بوده و با بسیاری از کارهای زشت مردم در عصر جاهلیت مبارزه می کرد، نقل شده است که روزی خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسید و داستانی را که برای خودش پیش آمده بود؛ نقل کرد که:

در ایام جوانی دو عدد شترانم گم شده بود، در جستجوی آنها با شتر دیگری به صحرا رفتم، به چادری رسیدم که در کنار آن مردی نشسته بود. از شترانم از او پرسیدم. گفت نشانه آن دو چیست؟ گفتم که بر آن دو نشانه قبیله خودم می باشد. او در جواب گفت که من آن دو را یافتم و اینک در نزد من است. بدین گونه شترانم را در آنجا یافتم. در این هنگام پیرزنی که گویا مادر آن مرد بود، از خیمه با حالتی گرفته خارج شد. آن مرد به او خطاب کرد و پرسید. چه زائید؟ از سوال او به دست آوردم که در داخل خیمه زنی در حال زایمان می باشد و سپس بعد از پرسش بدون آن که منتظر جواب مادر خود باشد، آن مرد سخنش را ادامه داد و گفت: اگر پسر باشد با ما شریک در مال و زندگی است و نیز وارث ما خواهد شد و اگر دختر باشد به خاکش می سپاریم. مادر او پاسخ داد: دختر است. آن مرد با خشم و غضب همراه با غصه و اندوه گفت: معطّل نشوید او را آسوده نموده و به خاکش بسپارید.

صعصه عرض کرد: ای رسول خدا ناگهان انقلابی در من پدید آمد و عواطف و احساساتم مرا تحت فشار قرار داد و به آن مرد گفتم آیا این دختر را به من می فروشی؟ پاسخ داد: هرگز شنیده ای که عرب فرزندان خود را بفروشد و این ننگ را تحمل کند؟ گفتم: نفروش بلکه در مقابل احسان و هدیه ای که به تو عطا نمودم، او را به من ببخش، گفت: آماده ام با همان دو شتر و این شتری که بر آن سوار می باشی معاوضه نمایم.

من راضی شدم و سه شتر را به او بخشیدم و دختر را گرفتم و به دایه ای سپردم تا پرستاری نماید.

این داستان برای دیگران بازگو شد و سبب شهرت من گشت و پس از آن در جاهای دیگر کسانی که دارای دختر می شدند نظیر این پیشنهاد  را به من می دادند، من این روش را ترک نکردم و تا کنون دویست و هشتاد ( بر حسب نقل دیگری سیصد و شصت ) دختر را هر یک به بهای سه شتر گرفته و از مرگ نجات دادم . آیا این عمل برای من سودی دارد؟

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پاسخ فرمودند:

« هذا لک باب من البرّ و لک اجره اذ منّ الله علیک بالاسلام»

ترجمه: این کار برای تو دربی به سوی کارهای نیک و پسندیده بوده و پاداشی بزرگ خواهد داشت زیرا (به برکت این روش پسندیده) به پذیرش اسلام موفق گشتی.

و فرزدق همیشه در اشعار خود به این عمل پر ارزش جدّ خویش افتخار می کرد و می گفت:

و جدّی الذی منع الوائدین                   و احیا الوئید فلم توئد

ترجمه: جدّ من کسی می باشد که از زنده به گور کردن دختران جلوگیری نمود _ و آنان را زنده کرد تا زنده دفن نگردند.

ب _ مردی خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسید و اسلام را پذیرفت . سپس سئوال کرد: اگر من گناه بزرگی مرتکب شده باشم توبه من پذیرفته می شود؟

آن حضرت فرمودند: خداوند توّاب و رحیم است. عرض کرد: ای رسول گناه من بسیار عظیم و بزرگ است.

حضرت فرمود: وای بر تو ! هر قدر گناه تو بزرگ باشد عفو خدا از آن بزرگتر است.

عرض کرد: اکنون که چنین می گویی بدان من در جاهلیت به سفر دوری رفته بودم در حالی که همسرم باردار بود. پس از چهار سال بازگشتم همسرم به استقبال من آمد. نگاه کردم دخترکی در خانه دیدم. پرسیدم دختر کیست؟ گفت دختر یکی از همسایگان است. من فکر کردم ساعتی بعد به خانه می رود. اما با تعجب دیدم به خانه خود نرفت، غافل از اینکه او دختر من است و مادرش این واقعیت را مکتوم و پنهان می دارد تا مبادا به دست من کشته شود. سرانجام گفتم راستش را بگو این دختر کیست؟ گفت به خاطر داری هنگامی که به سفر رفتی باردار بودم. این نتیجه همان حمل است و دختر تو می باشد. آن شب را با کمال ناراحتی خوابیدم. گاهی به خواب می رفتم و گاهی بیدار می شدم، صبح نزدیک شده بود از بستر برخاستم و کنار بستر دخترک رفتم در کنار مادرش به خواب رفته بود . او را از بستر بیرون کشیدم و بیدارش نمودم. گفتم همراه من به نخلستان بیا. او بدنبال من حرکت می کرد تا نزدیک نخلستان رسیدیم من شروع به کندن حفره ای کردم، او به من کمک می کرد که خاک را بیرون آورم. هنگامی که گودال آماده شد من زیر بغل او را گرفتم و در وسط حفره افکندم... در این هنگام هر دو چشم پیامبر پر از اشک شد...سپس دست چپم را به کتف او گذاشتم که بیرون نیاید و با دست راست خاک بر او می افشاندم او پیوسته دست و پا می زد و مظلومانه فریاد می کشید: پدر جان با من چه کردی؟ در این هنگام مقداری خاک به روی موهای صورت من ریخت او دستش را دراز کرد و خاک از صورتم پاک نمود ولی همچنان با قساوت خاک بر روی او می ریختم تا آخرین ناله هایش در زیر قشر عظیمی از خاک محو شد.

در این هنگام پیامبر در حالی که بسیار ناراحت و پریشان بود و اشکها را از چشم مبارک خویش پاک می کرد، فرمود: اگر نه این بود که رحمت خدا بر غضبش پیشی گرفته، لازم بود که هر چه زودتر از تو انتقام بگیرد.

ممکن است این سئوال پیش آید که چرا و چگونه اعراب دست به چنین جنایات شرم آوری می زدند، به طوری که گویا از عواطف و احساسات انسانی در وجود ایشان هیچ اثری نمی باشد؟

در پاسخ این سئوال باید توجه داشت که حوادثی پیش آمد و اسباب و عواملی دست به دست یکدیگر داد، که موجب آلودگی اعراب به چنین رفتار وحشیانه ای گشت که به طور خلاصه اشاره می شود.

1- فقر و قحطی های فراوان در عربستان موجب آن شد که دختران خود را با این وضع فجیع نابود سازند، خصوصاً با توجه به این که دختران همانند پسران قادر بر تولید و فعالیت اقتصادی نبودند و برای نگهداری شتران و امثال آن و نیز برای شرکت در غارتگری های متداول میان آنان از آنها استفاده نمی شد و لذا قرآن مجید در چند مورد این موضوع را مطرح نموده و چنین می فرماید:

« و لا تقتلوا اولادکم من املاق نحن نررقکم و ایاهم»

فرزندان خود را از ترس گرسنگی و فقر نکشید ما، شما و آنان را روزی می دهیم.

« قد خسر الذین قتلوا اولادهم  سفها بغیر علم»

به تحقیق زیان کردند کسانی که فرزندان خود را بر اثر جهل و نادانی و دوری از دانش کشتند.

« و لا تقتلوا اولادکم خشیة املاق نحن نرزقهم و ایاکم انّ قتلهم کان خطاً کبیراً»

فرزندان خود را از ترس گرسنگی نکشید ما شما و آنان را روزی می دهیم، بدرستی که کشتن ایشان خطای بزرگی به شمار می آید.

2- وجود جنگها و نزاعهای دائمی میان قبایل عرب می تواند عامل دیگری برای این عمل شرم آور باشد. زیرا در اثر آن کشمکشها و خونریزیها، مردان و پسران زیادی از دست رفته و تعادل میان تعداد پسران و دختران بهم می خورد. به طوری که تولد یک پسر مایه مباهات بود و تولد یک دختر موجب ناراحتی و رنج می شد.

3- ارزش نداشتن زن در جوامع بشری اعمّ از عرب و غیر آن در دوران قبل از اسلام به طوری که زن را انسان نمی دانستند و این حقیقت با مراجعه به تاریخ و طرز برخورد با زن در عصر جاهلیت به خوبی آشکار می گردد.

4- از آنجا که جنگ و خونریزی از کارهای بسیار عادی و پیش پا افتاده در آن زمان بود و قهراً  گروه غالب دست به غارت اموال و نوامیس جمعیت مغلوب و شکست خورده می زد. بر این اساس به جهت آن که مبادا روزی ناموس ایشان به دست دشمن افتد و موجبات ننگ برای آنان فراهم آید اقدام به کشتن دختران در اول ولادت می نمودند.

بعضی از مورخین مبدأ این عمل شرم آور و ضد انسانی را رفتار مردی از روسای قبائل عرب به نام قیس بن عاصم می دانند. زیرا نقل شده قبیله بنی تمیم در یکسال از دادن مالیات و خراج امتناع نمودند، نعمان بن منذر فرمان داد تا لشکری به فرماندهی برادر خود به قبیله قیس هجوم برده و غارت کنند، ایشان به آن قبیله حمله ور گشته و اموال و حیوانات و دختران و زنان را به غنیمت گرفتند، در میان اسیرانی که گرفته بودند دختران قیس نیز به چشم می خوردند.

قیس و بزرگان قبیله بنی تمیم نزد نعمان رفتند و از او تقاضای عفو نمودند و یا با دادن « فدیه» خواستار باز پس گیری اسرا گشتند.

نعمان به اسیران رو کرد و گفت هر زن یا دختری که مایل است با پدرش برود آماده حرکت باشد و هر کس میل دارد نزد شوهرش بماند می تواند این جا بماند تا شوهرش بیاید و او را ببرد.

پس از این تذکر نعمان، دختران شوهر کرده قیس نزد وی به انتظار آمدن شوهران خود ماندند و تنها دختران شوهر نکرده او به همراهش بازگشتند.

قیس که از  اسارت دختران خود به شدت خشمگین بود و این ننگ و عار را جز با کشتار بی رحمانه ای از قوم نعمان قابل برطرف شدن نمی دید. از توقف دختران خود نزد نعمان سخت برآشفت ولی تصمیم خطرناک و وحشیانه ای گرفت، قیس پس از این ماجرا تمام دختران شوهر کرده و شوهر نکرده خود را که دوازده تن بودند در فاصله نزدیکی زنده به گور کرد و دیگران را نیز بر این کار وحشیانه تشویق نمود.

پس از ظهور اسلام و بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  در حالی که قیس پیرمردی فرتوت شده و اسلام را قبول کرده بود برای جبران خطاهای گذشته خود نزد رسول گرامی اسلام آمد و چنین اعتراف نمود:

- جهل و نادانی بسیاری از پدران این محیط و منطقه سبب شد که دختران بی گناه خود را زنده به گور کنند، من نیز دوازده دخترم را در فاصله های نزدیک به یکدیگر، زنده به گور نمودم، سیزدهمین دخترم را همسرم در پنهانی زائید و چنین وانمود کرد که نوزاد مرده به دنیا آمد، ولی بدور از چشم من او را نزد اقوام خود فرستاد تا بزرگ شود، سالها گذشت تا روزی هنگامی که ناگهان و بدون خبر قبلی از سفر بازگشتم دختری خردسال را در خانه خود دیدم و چون شباهت زیادی به سایر فرزندانم داشت، درباره او به تردید و شک افتادم و عاقبت فهمیدم که او دختر من است، بی درنگ دختر را در حالی که زار، زار می گریست و می گفت مرا بگذار تا نزد دایی های خود بروم و از خانه تو خارج می شوم و بر سفره تو نمی نشینم کشان کشان به نقطه دوری بردم و به ناله های او اعتنا نکرده و زنده به گورش کردم. سپس قیس به انتظار پاسخ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  سکوت کرد.

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم  در حالی که قطرات اشک از دیدگان ایشان جاری بود و با خود این جمله را آهسته زمزمه می کردند: « من لا یرحم لا یرحم» ( هر کسی ترحّم نکند به او رحم نمی شود) به قیس خطاب کرده و فرمودند: روز بدی را در پیش داری. در این حال ابوبکر که در مجلس حاضر بود، رو به قیس کرد و گفت: دیگران به جهت فقر و کمبود قدرت نظامی و امثال آن دختران خود را می کشتند، اما تو که دارای نفوذ و قدرت و ثروت زیادی می باشی! چرا چنین کردی؟ قیس که شخصیت خود را برتر از سخن گفتن با ابی بکر می دانست پاسخ داد: به جهت آنکه شخصی همانند تو با آنها هم بستر نشود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  برای جلوگیری از نزاع و درگیری به ابی بکر فرمود: هذا سید اهل الوبر (قیس از اشراف عربهای چادرنشین است. قیس پرسید: برای تخفیف گناهانم چه کاری انجام دهم؟

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم  فرمودند: « اعتق عن کلّ موودة نسمة» به عدد دخترانی که زنده به گور کرده ای مملوکی ( اعمّ از غلام و کنیز) را آزاد کن.

بنابراین باید گفت: نادانی همراه با غیرت فزونتر از حدّ مطلوب و فقر و تهیدستی و حسّ جنگجویی سبب این رفتار وحشیانه شده بود.

ارتکاب اعمال زشت و ناپسند و شیوع آنها در میان مردم دوران جاهلیت در عربستان به حدّی بود که حتی مراسم عبادی خود را به شکل بسیار ناپسند اجرا می کردند. با آن که می دانیم در حالت انجام اعمال مذهبی و دینی باید انسان در بهترین و پاکیزه ترین حالات و شرایط باشد، تا موجب قرب و نزدیکی او به رحمت خداوند متعال گردد، ولی مردم جاهلی عرب نه تنها مرتکب اعمال زشت می شدند بلکه آنها را زشت ندانسته و حتی زشت ترین اعمال را زیباترین و ارزنده ترین کارها می شمردند. برای نمونه به  این آیه دقت کنید:

« و ما کان صلاتهم عند البیت الا مکاء و تصدیة فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون»

و نبود نماز و توجه ایشان به پروردگار متعال در نزد خانه خدا چیزی جز سوت کشیدن و کف زدن پس بچشید عذاب الهی را بخاطر کفرتان.

عربها در دوران جاهلیت و قبل از اسلام خانه کعبه را مرکز بتهای خود قرار داده بودند و مراسم عبادی خود را اطراف آن انجام می دادند. البته باید توجه داشت که احترام گذاشتن کعبه و گفتن «تلبیه» یعنی « لبیک اللهم لبیک» که در حقیقت پاسخ مثبت به خداوند متعال است و نیز طواف در اطراف کعبه از عباداتی است که در آئین حضرت ابراهیم علی نبینا و آله و علیه السلام بوده و در میان عرب باقی مانده، ولی ایشان همان اعمال عبادی را که نشانه اعتقاد به توحید و یکتاپرستی بود به خرافاتی آلوده کردند که دیگر آن کارها نه شعار توحید بود، بلکه نشانه شرک و اعتقاد به ربوبیت بتها گردیده بود. گذشته از کارهای زشت و ناپسندی که همراه آن انجام می دادند. ایشان هنگام شروع اعمال حج و احرام، تلبیه را این چنین می گفتند: « لبیک اللهم لبیک لا شریک لک الّا شریک هو لک تملکه و ما ملک» بارالها؛ دعوت تو را اجابت نمودم برای تو شریکی نیست جز آن شریکی که تو داری و مالک شریک خود و هر آنچه که او مالک است، می باشی.

در این جمله ضمن آن که وجود شریک برای خدا نفی شده ، یک شریک اثبات گشته و آن شریکی است که خداوند متعال مالک آن شریک و همه اموال اوست و مراد ایشان همان بتهایی بود که به عنوان خدایان کوچک پرستش می کردند و هنگامی که برای طواف به سوی کعبه می آمدند از صد قدم مانده به کعبه به صورت دسته جمعی به پایکوبی و دست زدن و سوت کشیدن می پرداختند و بر طبق آنچه که نقل شده جمعی از بت پرست های هند همین اعمال را به عنوان ستایش بتها انجام می دهند.

علاوه بر آن که بت پرستان قریش پس از آن که سرپرستی و زعامت کعبه و ریاست مکه را از دست قبیله خزاعه و یمنیها خارج ساختند و در اختیار گرفتند با ایجاد بدعتهای گوناگون برای خود امتیازاتی قرار دادند. از باب نمونه می گفتند ما چون از فرزندان اسماعیل و اهل حرم و نگهبانان و متولیان کعبه و ساکن مکه هستیم بر سایر قبایل عرب برتری داریم و هیچ یک از آنان دارای مقام و منزلت ما نمی باشند. پس باید اعمال و مناسک حج ما با آنها تفاوت آشکاری داشته باشد.

ایشان می گفتند ما نباید از « حرم» خارج شده و در عرفات توقف کنیم و به جهت تحصیل امتیاز بیشتر غذاهای خاصی را بر خود حرام کردند و مقرر نموند که باید ایشان طواف را در لباس مخصوصی _ که به لباس «حمس» معروف شد _ انجام دهند. و اگر کسی با لباس دیگر طواف می کرد، باید بعد از طواف آن لباس را به دور می افکند، نه خود حقّ استفاده از آن لباس را داشت و نه دیگران و اگر کسی لباس «حمس» نداشت و حاضر نبود از لباس خود صرف نظر کند، باید برهنه طواف می کرد و به دنبال این دستورالعمل بیشتر مردان و زنانی که برای طواف حاضر می شدند و لباس حمس نداشته و آماده صرف نظر کردن از لباسهای خود نبودند، به خصوص هنگامی که لباسهای ایشان ارزش زیادی داشت، برهنه و عریان طواف می نمودند و گاهی گروهی از زنان همراه با هم با مقدار فاصله معین _ که می بایست فاصله بین آنها به مقدار کف دست باشد _ طواف می نمودند و در آن هنگام اشعار زشت و محرک شهوت جنسی را با یکدیگر می خواندند که نقل آنها شرم آور است.

یکی از کارهای بسیار زشت که با اندک تأمّل و دقّت هر انسان عاقلی زشتی آن را می باید، آشامیدن شراب و سایر مسکرات است. زیرا می دانیم مهمترین امتیاز انسان بر حیوانات، عقل می باشد که به برکت نورانی شدن قلب به آن، خوبی و بدی و حسن و قبح را کشف می کند. بنابراین اقدام به کاری که سبب محرومیت از عقل می شود، موجب آن است که انسان با میل و رغبت، خود را از مقام شامخ انسانی پایین آورده و در مرز حیوانات قرار می دهد و بدین وسیله راه آلودگی به هر گناه و عمل زشتی هموار می سازد. لذا این عمل از بالاترین جنایاتی است که ممکن است انسان در حقّ خود مرتکب شود. در آئین اسلام و آیات و روایات شرابخواری از خطرناکترین گناهان و معاصی به شمار آمده و به شدت از آن جلوگیری شده و کسی که مرتکب این گناه خطرناک شود، مورد تهدید قرار گرفته است. با مراجعه به تاریخ جاهلیت به خوبی روشن می شود که این عمل ناپسند همانند بسیاری از کارهای زشت دیگر در میان مردم به قدری رایج و شایع بود و به قدری این گونه اعمال زشت در میان ایشان رسوب داشت که حتی تا چند سال بعد از اسلام نیز گروههایی از آن دست برنداشتند تا زمانی که آیات قرآن مجید از آن به شدت جلوگیری نمود. گویا مردم آن زمان، زشتی و قبح این عمل را درک نمی کردند، لذا جمعی در حال مستی آماده رفتن به مسجد و حضور در صفّ نماز جماعت شدند که آیه نازل شد:

« لا تقربوا الصلاة و انتم سکاری»

نزدیک نماز نشوید در حالتی که مست می باشید.(سوره نساء، آی 43)

و حتی شدت اعتیاد مردم به این عمل زشت به حدی بود که برای جلوگیری از شراب خواری نزول یک آیه موثر واقع نشد، بلکه سه آیه با لحن قاطع آلودگی به شراب را منع کرد.

علامه امینی رحمة الله علیه از زمخشری که یکی از دانشمندان معروف اهل سنت می باشد در کتاب «ربیع الابرار» باب «اللّهو و اللذّات» و نیز از شهاب الدین ابشهی در کتاب «المستطرف» جلد 2، صفحه 192 نقل می فرماید که آن دو نفر گفته اند:

خداوند راجع به شراب سه آیه نازل فرموده:

اول: « یسألونک عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم کبیر و منافع للنّاس» ترجمه: ای پیامبر درباره شراب و قمار از تو سئوال می کنند پس بگو در آن دو ضرر فراوان و نفعی بسیار اندک _ برای مردم است.(سوره بقره، آیه 219)

بعد از این آیه عدّه ای از مسلمانان _ شرب خمر را _ ترک نمودند، بعضی هم می خوردند تا این که مردی شراب خورده بود و با همان حال مشغول نماز شد و در نماز جمله نامناسبی گفت.

پس از این عمل این آیه نازل شد: « یا ایها الذین آمنوا لا تقربوا الصلوة و انتم سکاری حتی تفعلوا ما تقولون» ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده اید به نماز نزدیک نشوید در حالی که مست هستید تا این بدانید که چه می گویید.(سوره نساء، آیه 43)

باز بعضی می نوشیدند و عده ای هم ترک کردند. عمربن الخطاب لعنة الله علیه روزی شراب خورد، استخوان چانه شتری را به دست گرفت و بر سر عبدالرحمن بن عوف فرود آورد، سپس نشست و بر کفاری که در جنگ بدر کشته شده بودند شروع به گریه نمود و اشعار کفرآمیز اسود بن یعفر را می خواند:

و کائن بالقلیب قلیب بدر                من الفتیان و العرب الکرام

و بودند در (کنار) چاه بدر _ از جوانمردان و عرب با کرامت

تا آنجا که:

الا من مبلغ الرحمن عنّی           بأنّی تارک شهر الصیام

فقل لله یمنعنی شرابی            و قل لله یمنعنی طعامی

تا آنجا که گوید: همانا کیست که از من به خدا خبر دهد _ که همانا من (روزۀ) ماه رمضان را ترک کنم. _ پس به خدا بگو مرا از شراب آشامیدن منع کند! _ و به خدا بگو مرا از خوردن غذا باز دارد!.

این خبر به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسید خشمناک از منزل خارج شدند به طوری که ردای مبارکشان بر زمین کشیده می شد با همان چیزی که در دست داشتند عمر لعنة الله علیه را زدند . وی گفت بخدا پناه می برم از غضب او و غضب پیغمبر او.

در این هنگام این آیه نازل شد:

« انّما یرید الشیطان أن یوقع بینکم العداوة و البغضاء فی الخمر و المیسر و یصدّکم عن ذکر الله و عن الصلوة فهل أنتم منتهون »

در میان شما به واسطه ی شراب و قمار دشمنی و کینه بیندازند و از یاد خدا بازتان دارد آیا شما شراب و قمار را وامی گذارید.(سوره مائده، آیه 91)

عمر گفت: « انتهینا انتهینا» واگذاردیم (شراب خوردن را) ، واگذاردیم (شراب خوردن را). _ الغدیر علامه امینی رحمة الله علیه، جلد 6، صفحه 251.

ما در مقام جمع آوری آثار تاریخی در زمینه آلودگی مردم دوران جاهلیت به شرب و خمر و سایر مسکرات نیستیم زیرا سبب طولانی شدن این بحث خواهد شد، بدون آنکه اثر مهمی داشته باشد. بلکه فقط اشاره ای به آن داشتیم، ولی اگر کسی در مقام جمع آوری این گونه مسائل از تاریخ باشد، به شواهد زیادی برخورد می کند و با صحنه ها و داستانهای بسیار عجیب و احیاناً زشت و شرم آور روبرو می شود.

ادامه دارد....

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 11:41 موضوع تاریخ اسلام | لینک ثابت


عقاید

عدل چيست ؟

كتاب: مجموعه آثار، ج 1، ص 78

نويسنده: آيت الله شهيد مطهري

اولين مسأله‏ای كه بايد روشن شود اين است كه عدل چيست ؟ ظلم چيست ؟  تا مفهوم اصلی و دقيق عدل روشن نشود هر كوششی بيهوده است و از اشتباهات‏  مصون نخواهيم ماند . مجموعا چهار معنی و يا چهار مورد استعمال برای اين‏  كلمه هست :
 

الف . موزون بودن :
اگر مجموعه‏ای را در نظر بگيريم كه در آن ، اجزاء و ابعاض مختلفی بكار  رفته است و هدف خاصی از آن منظور است ، بايد شرائط معينی در آن از  حيث مقدار لازم هر جزء و از لحاظ كيفيت ارتباط اجزاء با يكديگر رعايت‏  شود ، و تنها در اين صورت است كه آن مجموعه می‏تواند باقی بماند و اثر  مطلوب خود را بدهد و نقش منظور را ايفا نمايد . مثلا يك اجتماع اگر  بخواهد باقی و برقرار بماند بايد متعادل باشد ، يعنی هر چيزی در آن به‏  قدر لازم ( نه به قدر مساوی ) وجود داشته باشد . يك اجتماع متعادل ، به‏  كارهای فراوان اقتصادی ، سياسی ، فرهنگی ، قضائی ، تربيتی احتياج دارد و  اين كارها بايد ميان افراد تقسيم می‏شود و برای هر كدام از آن كارها به آن‏   اندازه كه لازم و ضروری است افراد گماشته شوند . از جهت تعادل اجتماعی ،  آنچه ضروری است اين است كه ميزان احتياجات در نظر گرفته شود و متناسب‏   با آن  احتياجات ، بودجه و نيرو مصرف گردد . اينجاست كه پای " مصلحت " به‏  ميان می‏آيد ، يعنی مصلحت كل ، مصلحتی كه در آن ، بقاء و دوام " كل " و  هدفهايی كه از كل منظور است در نظر گرفته می‏شود . از اين نظر ، " جزء
" فقط وسيله است ، حسابی مستقل و برای خود ندارد .  
همچنين است تعادل فيزيكی ، يعنی مثلا يك ماشين كه برای منظوری ساخته‏  می‏شود و انواع نيازمنديها برای ساختمان اين ماشين هست ، اگر بخواهد يك‏  مصنوع متعادل باشد بايد از هر ماده‏ای به قدری كه لازم و ضروری است و  احتياج ايجاب می‏كند در آن بكار برده شود .
تعادل شيميائی نيز چنين است ، هر مركب شيميائی فرمول خاصی دارد و  نسبت خاصی ميان عناصر تركيب كننده آن هست ، تنها با رعايت آن فرمول و  آن نسبتها كه متفاوت است تعادل برقرار می‏شود و آن مركب بوجود می‏آيد .
جهان ، موزون و متعادل است ، اگر موزون و متعادل نبود برپا نبود ، نظم‏  و حساب و جريان معين و مشخصی نبود . در قرآن كريم آمده است :
« و السماء رفعها و وضع الميزان »( 1 ) .
همانطور كه مفسران گفته‏اند مقصود اين است كه در ساختمان جهان ، رعايت‏  تعادل شده است ، در هر چيز ، از هر ماده ای به قدر لازم استفاده شده است‏  ، فاصله‏ها اندازه‏گيری شده است . در حديث نبوی آمده است :
« بالعدل قامت السموات و الارض » ( 2 ) .
" همانا آسمان و زمين به موجب عدل برپاست " .
نقطه مقابل عدل به اين معنی ، بی تناسبی است نه ظلم . لهذا عدل به اين‏  معنی از موضوع بحث ما خارج است .
بسياری از كسانی كه خواسته‏اند به اشكالات مربوط به عدل الهی از نظر  تبعيضها ، تفاوتها و بديها جواب بدهند ، به جای آنكه مسأله را از نظر  عدل و ظلم طرح كنند از نظر تناسب و عدم تناسب طرح كرده‏اند و به اين‏  جهت قناعت كرده‏اند كه همه اين تبعيضها و تفاوتها و بديها از نظر نظام كلی عالم لازم و ضروری است .
شك نيست كه از نظر نظام عالم ، و از نظر تناسب ضروری در مجموعه‏  ساختمان جهان ، وجود آنچه هست ضروری است ، ولی اين مطلب جواب شبهه‏  ظلم را نمی‏دهد .
بحث عدل به معنی تناسب ، در مقابل بی تناسبی ، از نظر كل و مجموع‏  نظام عالم است ، ولی بحث عدل در مقابل ظلم ، از نظر هر فرد و هر جزء  مجزا از اجزاء ديگر است . در عدل به مفهوم اول ، " مصلحت " كل مطرح‏  است و در عدل به مفهوم دوم ، مسأله حق فرد مطرح است . لهذا اشكال كننده‏  بر می‏گردد و می‏گويد : من منكر اصل تناسب در كل جهان نيستم ، ولی می‏گويم‏  رعايت اين تناسب ، خواه نا خواه مستلزم برخی تبعيضها می‏گردد ، آن‏  تبعيضها از نظر كل ، روا است و از نظر جزء ، ناروا است .
عدل به معنی تناسب و توازن ، از شؤون حكيم بودن و عليم بودن خداوند  است . خداوند عليم و حكيم به مقتضای علم شامل و حكمت عام خود می‏داند كه‏  برای ساختمان هر چيزی ، از هر چيزی چه اندازه لازم و ضروری است و همان‏  اندازه در آن قرار می‏دهد .
ب . معنی دوم عدل ، تساوی و نفی هرگونه تبعيض است
گاهی كه می‏گويند : فلانی عادل است ، منظور اين است كه هيچگونه تفاوتی‏  ميان افراد قائل نمی‏شود . بنابراين ، عدل يعنی مساوات .
اين تعريف نيازمند به توضيح است . اگر مقصود اين باشد كه عدالت‏  ايجاب می‏كند كه هيچگونه استحقاقی رعايت نگردد و با همه چيز و همه كس‏  به يك چشم نظر شود ، اين عدالت عين ظلم است . اگر اعطاء بالسويه ، عدل‏  باشد ، منع بالسويه هم عدل خواهد بود . جمله عاميانه معروف : " ظلم‏  بالسويه عدل است " از چنين نظری پيدا شده است .
و اما اگر مقصود اين باشد كه عدالت يعنی رعايت تساوی در زمينه‏  استحقاقهای متساوی ، البته معنی درستی است ، عدل ، ايجاب می‏كند اينچنين‏  مساواتی را ، و اينچنين مساوات از لوازم عدل است ، ولی در اين صورت‏  بازگشت اين معنی به معنی سومی است كه ذكر خواهد شد .
 

ج . رعايت حقوق افراد و عطا كردن به هر ذی حق ، حق او را
و ظلم عبارت است از پامال كردن حقوق و تجاوز و تصرف در حقوق ديگران‏  . معنی حقيقتی عدالت اجتماعی بشری ، يعنی عدالتی كه در قانون بشری بايد  رعايت شود و افراد بشر بايد آن را محترم بشمارند همين معنی است . اين‏  عدالت متكی بر دو چيز است :

يكی حقوق و اولويتها ، يعنی افراد بشر نسبت به يكديگر و در مقايسه با  يكديگر ، نوعی حقوق و اولويت پيدا می‏كنند . مثلا كسی كه با كار خود ، محصولی توليد  می‏كند ، طبعا نوعی اولويت نسبت به آن محصول پيدا می‏كند و منشأ اين‏  اولويت ، كار و فعاليت اوست . همچنين كودكی كه از مادر متولد می‏شود ،  نسبت به شير مادر حق و اولويت پيدا می‏كند و منشأ اين اولويت ، دستگاه‏  هدفدار خلقت است كه آن شير را برای كودك بوجود آورده است .
يكی ديگر خصوصيت ذاتی بشر است كه طوری آفريده شده است كه در كارهای‏  خود الزاما نوعی انديشه‏ها كه آنها را انديشه اعتباری می‏ناميم استخدام‏  می‏كند و با استفاده از آن انديشه‏های اعتباری به عنوان " آلت فعل " به‏  مقاصد طبيعی خود نائل می‏آيد . آن انديشه‏ها يك سلسله انديشه‏های " انشائی‏  " است كه با " بايد " ها مشخص می‏شود . از آن جمله اين است كه برای‏  اينكه افراد جامعه بهتر به سعادت خود برسند " با يد " حقوق و اولويتها  رعايت شود . و اين است مفهوم عدالت بشری كه وجدان هر فرد آن را تأييد  می‏كند و نقطه مقابلش را كه ظلم ناميده می‏شود محكوم می‏سازد .
مولوی در اشعار معروف خود می‏گويد :
 

عدل چبود ؟ وضع اندر موضعش

ظلم چبود ؟ وضع در ناموضعش

عدل چبود ؟ آب ده اشجار را

ظلم چبود ؟ آب دادن خار را

موضع رخ ، شه نهی ، ويرانی است

موضع شه ؟ پيل هم نادانی است

اين معنی از عدل و ظلم ، به حكم اينكه از يك طرف ، بر اساس اصل‏  اولويتها است و از طرف ديگر از يك خصوصيت ذاتی بشر ناشی می‏شود كه‏  ناچار است يك سلسله انديشه‏های اعتباری استخدام نمايد و " بايد " ها  و " نبايد " ها بسازد و " حسن و قبح " انتزاع كند ، از مختصات بشری‏  است و در ساحت كبريائی راه ندارد ، زيرا همچنانكه قبلا اشاره شد او  مالك علی الاطلاق است و هيچ موجودی نسبت به هيچ چيزی در مقايسه با او  اولويت ندارد . او همچنانكه مالك علی اطلاق است " اولی " ی علی الاطلاق‏  است . او در هر چه هرگونه تصرف كند ، در چيزی تصرف كرده كه به تمام‏  هستی به او تعلق دارد و ملك طلق او است . از اينرو ظلم به اين معنی ،  يعنی به معنی تجاوز به اولويت ديگری و تصرف در حق ديگری و پا گذاشتن در  حريم ديگری ، درباره او محال است ، و از آن جهت محال است كه مورد و  مصداق نمی‏تواند پيدا كند .
 

د . رعايت استحقاقها در افاضه وجود و امتناع نكردن از افاضه و رحمت  به آنچه امكان وجود يا كمال وجود دارد  بعدا خواهيم گفت كه موجودات در نظام هستی از نظر قابليتها و امكان‏  فيض گيری از مبدأ هستی با يكديگر متفاوتند ، هر موجودی در هر مرتبه‏ای‏  هست از نظر قابليت استفاضه ، استحقاقی خاص به خود دارد . ذات مقدس‏  حق كه كمال مطلق و خير مطلق و فياض علی الاطلاق است ، به هر موجودی آنچه‏  را كه برای او ممكن است از وجود و كمال وجود ، اعطا می‏كند و امساك‏  نمی‏نمايد . عدل الهی در نظام تكوين ، طبق اين نظريه ، يعنی هر موجودی ،  هر درجه از وجود و كمال وجود كه استحقاق و امكان آن را دارد دريافت‏  می‏كند . ظلم يعنی منع فيض و امساك وجود از وجودی كه استحقاق دارد .
از نظر حكمای الهی ، صفت عدل آنچنانكه لايق ذات پروردگار است و  بعنوان يك صفت كمال برای ذات احديت اثبات می‏شود به اين معنی است ،  وصفت ظلم كه نقص است و از او سلب می‏گردد نيز به همين معنی است كه‏  اشاره شد .
حكما معتقدند كه هيچ موجودی " بر خدا " حقی پيدا نمی‏كند كه دادن آن‏  حق " انجام وظيفه " و " اداء دين " شمرده شود و خداوند از آن جهت‏  عادل شمرده شود كه بدقت تمام ، وظائف خود را در برابر ديگران انجام‏  می‏دهد . عدل خداوند عين فضل و عين وجود او است ، يعنی عدل خداوند عبارت‏  است از اينكه خداوند فضلش را از هيچ موجودی در هر حدی كه امكان تفضل‏  برای آن موجود باشد ، دريغ نمی‏دارد . و اين است معنی سخن علی عليه‏السلام‏  در خطبه 214 نهج البلاغه كه می‏فرمايد :
" حق يكطرفی نيست . هر كسی كه بر عهده ديگری حقی پيدا می‏كند ، ديگری‏  هم بر عهده او حقی پيدا می‏كند . تنها ذات احديت است كه بر موجودات حق‏  پيدا می‏كند . و موجودات در برابر او وظيفه و مسؤوليت پيدا می‏كنند اما  هيچ موجودی " بر او " حق پيدا نمی‏كند " .
" اگر با اين مقياس كه تنها مقياس صحيح است بخواهيم بررسی كنيم ،  بايد ببينيم در ميان همه آن چيزهايی كه " شر " ، " تبعيض " ، " ظلم‏  " و غيره پنداشته شده است ، آيا واقعا موجودی از موجودات ، امكان وجود  در نظام كل هستی داشته و وجود نيافته است ؟ و يا امكان يك كمال وجودی‏  در نظام كلی داشته و از او دريغ شده است ؟ آيا به يك موجودی ، چيزی‏  داده شده كه " نبايست " داده شود ؟ يعنی آيا از ناحيه ذات حق بجای‏  آنكه خير و رحمت افاضه شود چيزی داده شده كه نه خير و رحمت بلكه شر و  نقمت است ، و نه كمال بلكه عين نقص است ؟
صدر المتألهين در جلد دوم " اسفار " ضمن بحث از " صور نوعيه "  فصلی دارد تحت عنوان " نحوه وجود كائنات ( موجودات حادثه به حدوث زمانی ) چه‏  نحو وجود است ؟ " . وی در آن فصل به مفهوم و معنی عدل الهی مطابق مذاق‏  حكما اشاره می‏كند . می‏گويد :
" در گذشته دانستی كه ماده و صورت ، دو سبب نزديك امور طبيعی هستند  ، و از بحث در تلازم آنها نتيجه گيری شد كه يك سبب فاعلی مافوق مادی‏  نيز در كار است . بعدا در بحث حركات كليه ، اثبات خواهيم كرد كه‏  حركات ، غايات نهائی مافوق مادی دارند . فاعل مافوق مادی و غايت مافوق‏  مادی ، دو سبب دور موجودات مادی می‏باشند . اگر آن دو علت دور در  پيدايش امور مادی كافی می‏بود موجودات مادی برای هميشه باقی بودند و فنا  و نيستی را در آنها راه نبود و از اول ، همه كمالات شايسته خود را دارا  بودند و اولشان عين آخرشان بود . اما در آن دو علت دور كافی نيست ، دو  علت نزديك ( ماده و صورت ) نيز مؤثرند . و از طرفی ميان صور ، تضاد  برقرار است و كيفيات اوليه ، فساد می‏پذيرند و هر ماده‏ای قابليت صور  متضاد را دارد . از اينرو هر موجودی دو نوع شايستگی متضاد پيدا می‏كند و  دو نوع اقتضای متضاد در آن پيدا می‏شود ، يكی از ناحيه صورت و يك از  ناحيه ماده . صورت ، اقتضاء دارد كه باقی بماند و وضع موجود را حفظ كند  ، و ماده ، اقتضاء می‏كند كه تغيير حالت دهد و صورتی ديگر ضد صورت اوليه‏  بخود بگيرد ، و چون امكان پذير نيست كه اين دو استحقاق و دو اقتضای‏  متضاد ، در آن واحد بر آورده شود ، زيرا ممكن نيست كه ماده در آن واحد  صورتهای متضاد داشته باشد . . . و بخشش الهی ايجاب می‏كند تكميل ماده‏  اين عالم را - كه سافل ترين عوامل است - به وسيله صورتها. از اينرو حكمت الهي حركت دوري و زمان لا انقطاع و ماده متغيّر را مقدّر فرمود كه دائما صورتها در امتداد زمان تغيير كنند و جا عوض نمايند و به حكم ضرورت، هر حال و صورتي به مدت معيّن اختصاص يابد و هر صورت و حالتي