
از عصر عاشورا زينب تجلى مىكند.از آن به بعد به او واگذار شده بود.رئيس قافله اوست چون يگانه مرد زين العابدين(سلام الله عليه)است كه در اين وقتبه شدت مريض است و احتياج به پرستار دارد تا آنجا كه دشمن طبق دستور كلى پسر زياد كه از جنس ذكور اولاد حسين هيچ كس نبايد باقى بماند،چند بار حمله كردند تا امام زين العابدين را بكشند ولى بعد خودشان گفتند:«انه لما به» (1) اين خودش دارد مىميرد.و اين هم خودش يك حكمت و مصلحتخدايى بود كه حضرت امام زين العابدين بدين وسيله زنده بماند و نسل مقدس حسين بن على باقى بماند.يكى از كارهاى زينب پرستارى امام زين العابدين است.
در عصر روز يازدهم اسرا را آوردند و بر مركبهايى(شتر يا قاطر يا هر دو)كه پالانهاى چوبين داشتند سوار كردند و مقيد بودند كه اسرا پارچهاى روى پالانها نگذارند،براى اينكه زجر بكشند.
بعد اهل بيتخواهشى كردند كه پذيرفته شد.آن خواهش اين بود:«قلن بحق الله الا ما مررتم بنا على مصرع الحسين» (2) گفتند:شما را به خدا حالا كه ما را از اينجا مىبريد،ما را از قتلگاه حسين عبور بدهيد براى اينكه مىخواهيم براى آخرين بار با عزيزان خودمان خدا حافظى كرده باشيم.در ميان اسرا تنها امام زين العابدين بودند كه به علتبيمارى،پاهاى مباركشان را زير شكم مركب بسته بودند،ديگران روى مركب آزاد بودند.
وقتى كه به قتلگاه رسيدند،همه بى اختيار خودشان را از روى مركبها به روى زمين انداختند.زينب(سلام الله عليها) خودش را به بدن مقدس ابا عبد الله مىرساند،آن را به يك وضعى مىبيند كه تا آن وقت نديده بود:بدنى مىبيند بى سر و بى لباس،با اين بدن معاشقه مىكند و سخن مىگويد:«بابى المهموم حتى قضى،بابى العطشان حتى مضى» (3) .آنچنان دلسوز ناله كرد كه«فابكت و الله كل عدو و صديق» (4) يعنى كارى كرد كه اشك دشمن جارى شد،دوست و دشمن به گريه در آمدند.
مجلس عزاى حسين را براى اولين بار زينب ساخت.ولى در عين حال از وظايف خودش غافل نيست.پرستارى زين العابدين به عهده اوست،نگاه كرد به زين العابدين،ديد حضرت كه چشمش به اين وضع افتاده آنچنان ناراحت است كانه مىخواهد قالب تهى كند، فورا بدن ابا عبد الله را رها كرد و آمد سراغ زين العابدين:«يا بن اخى!»پسر برادر!چرا تو را در حالى مىبينم كه مىخواهد روح تو از بدنت پرواز كند؟فرمود: عمه جان!چطور مىتوانم بدنهاى عزيزان خودمان را ببينم و ناراحت نباشم؟زينب در همين شرايط شروع مىكند به تسليتخاطر دادن به زين العابدين.
ام ايمن زن بسيار مجللهاى است كه ظاهرا كنيز خديجه بوده و بعدا آزاد شده و سپس در خانه پيغمبر و مورد احترام پيغمبر بوده است،كسى است كه از پيغمبر حديث روايت مىكند.اين پير زن سالها در خانه پيغمبر بود.روايتى از پيغمبر را براى زينب نقل كرده بود ولى چون روايت خانوادگى بود يعنى مربوط به سرنوشت اين خانواده در آينده بود،زينب يك روز در اواخر عمر على عليه السلام براى اينكه مطمئن بشود كه آنچه ام ايمن گفته صد در صد درست است،آمد خدمت پدرش:يا ابا!من حديثى اينچنين از ام ايمن شنيدهام،مىخواهم يك بار هم از شما بشنوم تا ببينم آيا همين طور است؟همه را عرض كرد.پدرش تاييد كرد و فرمود:درست گفته ام ايمن، همين طور است.
زينب در آن شرايط اين حديث را براى امام زين العابدين روايت مىكند.در اين حديث آمده است اين قضيه فلسفهاى دارد،مبادا در اين شرايط خيال كنيد كه حسين كشته شد و از بين رفت.پسر برادر!از جد ما چنين روايتشده است كه حسين عليه السلام همين جا،كه اكنون جسد او را مىبينى،بدون اينكه كفنى داشته باشد دفن مىشود و همين جا،قبر حسين،مطاف خواهد شد.
بر سر تربت ما چون گذرى همتخواه كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود
آينده را كه اينجا كعبه اهل خلوص خواهد بود،زينب براى امام زين العابدين روايت مىكند.بعد از ظهر مثل امروزى را-كه يازدهم بود-عمر سعد با لشكريان خودش براى دفن كردن اجساد كثيف افراد خود در كربلا ماند.ولى بدنهاى اصحاب ابا عبد الله همان طور ماندند.بعد اسرا را حركت دادند(مثل امشب كه شب دوازدهم است)،يكسره از كربلا تا كوفه كه تقريبا دوازده فرسخ است.ترتيب كار را اينچنين داده بودند كه روز دوازدهم اسرا را به اصطلاح با طبل و شيپور و با دبدبه به علامت فتح وارد كنند و به خيال خودشان آخرين ضربت را به خاندان پيغمبر بزنند.
اينها را حركت دادند و بردند در حالى كه زينب شايد از روز تاسوعا اصلا خواب به چشمش نرفته است.سرهاى مقدس را قبلا بريده بودند.تقريبا دو ساعتبعد از طلوع آفتاب در حالى كه اسرا را وارد كوفه مىكردند دستور دادند سرهاى مقدس را به استقبال آنها ببرند كه با يكديگر بيايند.وضع عجيبى است غير قابل توصيف!دم دروازه كوفه(دختر على،دختر فاطمه اينجا تجلى مىكند)اين زن با شخصيت كه در عين حال زن باقى ماند و گرانبها،خطابهاى مىخواند.راويان چنين نقل كردهاند كه در يك موقع خاصى زينب موقعيت را تشخيص داد:«و قد او مات»دختر على يك اشاره كرد.
عبارت تاريخ اين است:«و قد او مات الى الناس ان اسكتوا فارتدت الانفاس و سكنت الاجراس» (5) يعنى در آن هياهو و غلغله كه اگر دهل مىزدند صدايش به جايى نمىرسيد،گويى نفسها در سينهها حبس و صداى زنگها و هياهوها خاموش گشت،مركبها هم ايستادند(آمدها كه مىايستادند،قهرا مركبها هم مىايستادند).
خطبهاى خواند.راوى گفت:«و لم ار و الله خفرة قط انطق منها» (6) .اين«خفره»خيلى ارزش دارد.«خفره»يعنى زن با حيا.اين زن نيامد مثل يك زن بى حيا حرف بزند.زينب آن خطابه را در نهايت عظمت القاء كرد.در عين حال دشمن مىگويد:«و لم ار و الله خفرة قط انطق منها»يعنى آن حياى زنانگى از او پيدا بود.شجاعت على با حياى زنانگى در هم آميخته بود.
در كوفه كه بيستسال پيش على عليه السلام خليفه بود و در حدود پنجسال خلافتخود خطابههاى زيادى خوانده بود،هنوز در ميان مردم خطبه خواندن على عليه السلام ضرب المثل بود.راوى گفت:گويى سخن على از دهان زينب مىريزد،گويى كه على زنده شده و سخن او از دهان زينب مىريزد،مىگويد وقتى حرفهاى زينب-كه مفصل هم نيست،ده دوازده سطر بيشتر نيست-تمام شد،مردم را ديدم كه همه،انگشتانشان را به دهان گرفته و مىگزيدند.
اين است نقش زن به شكلى كه اسلام مىخواهد،شخصيت در عين حيا،عفاف،عفت،پاكى و حريم.تاريخ كربلا به اين دليل مذكر-مؤنث است كه در ساختن آن،هم جنس مذكر عامل مؤثرى است ولى در مدار خودش،و هم جنس مؤنث در مدار خودش.اين تاريخ به دست اين دو جنس ساخته شد.
و لا حول و لا قوة الا بالله
1) بحار الانوار،ج 45/ص 61.
2) بحار الانوار،ج 45/ص 58،اللهوف ص 55،و نظير اين عبارت در مقتل الحسين مقرم، ص396 و مقتل الحسين خوارزمى،ج 2/ص39 آمده است كه تماما از حميد بن مسلم روايت مىكنند.
3 و 4) بحار الانوار ج 45/ص59.
5 و 6) بحار الانوار،ج 45/ص 108.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 406
نويسنده: شهيد مطهرى
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 22:8 موضوع تربیتی | لینک ثابت
گفت يا اميرالمؤمنين بشارت باد ترا كه خدايت فتح و نصرت داد همانا حسين بن علي با هيجده تن از اهلبيت خود و شصت نفر از شيعيان خود بر ما وارد شدند ما بر او عرضه كرديم كه جانب صلح و صلاح را فرو گذارد و سر به فرمان عبيدالله بن زياد فرود آورد و اگرنه مهياي قتال شود ايشان اطاعت عبيدالله بن زياد را قبول نكردند و جانب قتال را اختيار نمودند. پس بامدادان كه آفتاب طلوع كرد با لشكر برايشان بيرون شديم و از هر ناحيه و جانب ايشان را احاطه كرديم و حمله گران افكنديم و با شمشير تاخته بر ايشان بتاختيم و سرهاي ايشان را موضع آن شمشيرها ساختيم، آن جماعت را هول و هرب پراكنده ساخت چنانكه بهر پستي و بلندي پناهنده گشتند بدانسان كه كبوتر از باز هراسنده گردد، پس سوگند با خدا يا اميرالمؤمنين به اندك زماني كه ناقه را نحر كنند يا چشم خوابيده به خواب آشنا گردد تمام آنها را با تيغ درگذرانديم و اول تا آخر ايشان را مقتول و مذبوح ساختيم. اينك جسدهاي ايشان در آن بيابان برهنه و عريان افتاده با بدنهاي خون آلوده و صورتهاي بر خاك نهاده همي خورشيد بر ايشان ميتابد، و باد خاك و غبار برايشان ميانگيزاند و آن بدنها را عقابها و مرغان هوا همي زيارت كنند در بيابان دور.
چون آن ملعون سخن به پاي آورد يزيد (ملعون) لختي سر فرو داشت و سخن نكرد پس سر برآورد و گفت اگر حسين را نميكشتيد من از كردار شما بهتر خوشنود ميشدم و اگر من حاضر بودم حسين را معفو ميداشتم و او را عرصه هلاك و دمار نميگذاشتم.
بعضي گفتهاند كه چون زحر (لعين) واقعه را براي يزيد (پليد) نقل كرد آن ملعون بسيار متوحش شد و گفت ابن زياد تخم عداوت مرا در دل تمام مردم كشت و عطائي به زحر نداد و او را نزد خود بيرون كرد.
و اين معجزه بود از حضرت سيدالشهداء عليه السلام چه آنكه در اثناء آمدن به كربلا به زهير بن قين خبر داد كه زحر بن قيس سر مرا براي يزيد خواهد برد به اميد عطا و عطائي به وي نخواهد كرد، چنانچه محمد بن جرير طبري نقل كرده.
پس مخف ربن ثعلبه كه مأمور به كوچ دادن اهلبيت عليهم السلام بود از در دارالامارة درآمد و ندا در داد و گفت: هذا مَحْفَر بْن ثَعْلَبَه اَتي اَميرَالْمُؤمِنينَ بالِلئامِ الْفَجَره.
يعني من مخفر بن ثعلبه هستم كه لئام فجره را به درگاه اميرالمؤمنين يزيد (پليد) آوردهام. حضرت سيد سجاد عليه السلام فرمود آنچه مادر مخفر زائيده شريرتر و لئيمتر است. و به روايت شيخ ابن نما اين كلمه را يزيد جواب مخفر داد و شايد اين اولي باشد چه آنكه حضرت امام زين العابدين عليه السلام با اين كافران كه از راه عناد بودند كمتر سخن ميكرد.
شيخ مفيد (ره) فرموده در بين راه شام با احدي از آن كافران كه همراه سر مقدس بودند تكلم نكرد، و گفتن يزيد اين نوع كلمات را گاهي شايد از بهر آن باشد كه مردم را بفهماند كه من قتل حسين را نفرمودم و راضي به آن نبودم و جمله از اهل تاريخ گفتهاند كه در هنگامي كه خبر ورود اهلبيت عليهم السلام به يزيد رسيد آن ملعون در قصر جيرون و منظر آنجا بود و همينكه از دور نگاهش به سرهاي مبارك بر سر نيزهها افتاد از روي طرب و نشاط اين دو بيت انشاد كرد:
|
تِلْكَ الشُّمُوسُ عَلي رُبي جَيْروُنٍ |
|
لَمّا بَدَتْ تِلْكَ الْحُمُولُ وَ اَشْرَقَتْ |
مراد آن ملحد اظهار كفر و زندقه و كيفر خواستن از رسول اكرم صلي الله عليه و آله بوده يعني رسول خدا (ص) پدران و عشيرة مرا در جنگ بدر كشت من خونخواهي از اولاد او نمودم، چنانچه صريحاً اين مطلب كفرآميز را در اشعاري كه بر اشعار ابن زبعري افزود در مجلس ورود اهلبيت عليهم السلام خوانده:
|
وَعَدَ لْنا قَتْلَ بَدْرٍ فَاعْتَدَلَ |
|
قَدْ قَتَلْنَا الْقَوْمَ مِنْ ساداتِهِمْ |
(الخ)
بالجمله چون سرهاي مقدس را وارد آن مجلس شوم كردند سر مبارك حضرت امام حسين عليه السلام را در طشتي از زر به نزد يزيد (لعين) نهادند و يزيد (پليد) كه مدام عمرش به شرب مدام ميپرداخت اين وقت از شرب خمر نيك سكران بود و از نظارة سر دشمن خود شاد و فرحان گشت، و اين اشعار را گفت:
|
|
|
|
يَرَوْنَ فِعْلِي الْيَوْمَ بِالْحُسَيْنِ
و شيخ مفيد (ره) فرمود كه چون سر مطهر حضرت را با ساير سرهاي مقدس در نزد او گذاشتند يزيد ملعون اين شعر گفت:
|
عَلَيْنا وَهُمْ كانُوا اَعَقَّ وَاَظْلَما |
|
نُفَلّقُ هاماً مِنْ رِجالِ اَعِزَّهٍ |
يحيي بن حكم كه برادر مروان بود و با يزيد در مجلس نشسته بود اين دو شعر قرائت كرد:
|
مِن ابْنِ زيادِ الْعَبْدِ ذي النَّسَبِ الْوَغْل |
|
لَهامٌ بِجَنْبِ الطَّفّ اَذْني قِرابَهً |
يزيد (پليد) دست بر سينه او زد و گفت ساكت شو يعني در چنين مجلس جماعت آل زياد را شناعت مي كني و بر قلت آل مصطفي دريغ ميخوري.
بالجمله چون سرهاي مبارك را بر يزيد (ملعون) وارد كردند، اهلبيت عليهم السلام را نيز درآوردند در حالتي كه ايشان را به يك رشته بسته بودند و حضرت علي بن الحسين عليه السلام در غل جامعه بود و چون يزيد (ملعون) ايشان را به آن هيئت ديد گفت خدا قبيح و زشت كند پسر مرجانه را اگر بين شما و او قرابت و خويشي بود ملاحظه شماها را مينمود و اين نحو بدرفتاري با شما نمينمود و به اين هئيت و حال شما را براي من روانه نميكرد.
و به روايت ابن نما از حضرت سجاد عليه السلام دوازده تن ذكور بودند كه در زنجير و غل بودند، چون نزد يزيد (خبيث) ايستادند، حضرت سيد سجاد عليه السلام رو كرد به يزيد و فرمود آيا رخصت ميدهي مرا تا سخن گويم؟ گفت بگو ولكن هذيان مگو. فرمود من در موقفي ميباشم كه سزاوار نيست از مانند من كسي كه هذيان سخن گويد، آنگاه فرمود اي يزيد ترا به خدا سوگند ميدهم چه گمان ميبري با رسول خدا صلي الله عليه و آله اگر ما را بدين حال ملاحظه فرمايد؟ پس جناب فاطمه دختر حضرت سيدالشهداء فرمود اي يزيد دختران رسول خدا (ص) را كسي اسير ميكند! اهل مجلس و اهل خانه يزيد از استماع اين كلمات گريستند چندانكه صداهاي گريه و شيون بلند شد، پس يزيد (لعين) حكم كرد كه ريسمانها را بريدند و غلها را برداشتند.
شيخ جليل علي بن ابراهيم القمي از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه چون سر مبارك حضرت سيدالشهداء را با حضرت علي بن الحسين و اسراي اهلبيت عليهم السلام بر يزيد (لعين) وارد كردند علي بن الحسين عليه السلام را غل در گردن بود يزيد (ملعون) با او گفت اي علي بن الحسين حمد مرخدائي را كه كشت پدرت را حضرت فرمود كه لعنت خدا بر كسي باد كه كشت پدر مرا. يزيد (پليد) چون اين بشنيد در غضب شد و فرمان قتل آن جناب را داد، حضرت فرمود هرگاه بكشي مرا پس دختران رسول خدا (ص) را كه برگرداند به سوي منزلگاهشان و حال آنكه محرمي جز من ندارند يزيد (ملعون) گفت تو بر ميگرداني ايشان را به جايگاه خودشان. پس يزيد (پليد) سوهاني طلبيد و شروع كرد به سوهان كردن غل جامعه كه بر گردن آن حضرت بود، پس از آن گفت اي علي بن الحسين آيا ميداني چه اراده كردم بدين كار؟ فرمود بلي، خواستي كه ديگري را بر من منت و نيكي نباشد، يزيد (لعين) گفت اين بود به خدا قسم آنچه اراده كرده بودم. پس يزيد (خبيث) اين آيه را خواند:
ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَهٍ فبما كَسَبَتْ اَيْديكُمْ وَ يَعْفُوعَنْ كَثيرٍ.
حاصل ترجمه آنست كه گرفتاري ها كه به مردم مي رسد به سبب كارهاي خودشان است و خدا در گذشت كند از بسياري. حضرت فرمودند چنين است كه تو گمان كردهاي اين آيه درباره ما فرود نيامده بلكه آنچه درباره ما نازل شده اين است:
ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَهٍ فِي الاَرْضِ وَلا في اَنْفُسِكُمْ اِلاَّ في كتابٍ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرِاَها الايه.
مضمون آيه آنكه نرسد مصيبتي به كسي در زمين و نه در جانهاي شما آدميان مگر آنكه در نوشته آسماني است پيش از آنكه خلق كنيم او را تا افسوس نخوريد بر آنچه از دست شما رفته و شاد نشويد براي آنچه شما را آمده. پس حضرت مائيم كساني كه چنين هستند.
بالجمله يزيد (ملعون) فرمان داد تا آن سر مبارك را در طشتي در پيش روي او نهادند و اهلبيت عليهم السلام را در پشت سر او نشانيدند تا بسر حسين (ع) نگاه نكنند، سيد سجاد عليه السلام را چون چشم مبارك بر آن سر مقدس افتاد بعد از آن هرگز از سر گوسفند غذا ميل نفرمود، و چون نظر حضرت زينب سلام الله عليها بر آن سر مقدس افتاد بيطاقت شد و دست برد گريبان خود را چاك كرد و با صداي حزيني كه دلها را مجروح ميكرد ندبه آغاز نمود و ميگفت يا حسينا واي حبيب رسول خدا واي فرزند مكه و مني، اي فرزند دلبند فاطمه زهراء و سيدة نساء، اي فرزند دختر مصطفي. اهل مجلس آن لعين به گريه درآمدند و يزيد خبيث پليد ساكت بود.
|
|
|
|
پس صداي زني هاشميه كه در خانه يزيد (پليد) بود به نوحه و ندبه بلند شد و ميگفت: يا حبيباه يا سيد اهلبيتاه يان محمداه، اي فريادرس بيوه زنان و پناه يتيمان، اي كشته تيغ اولاد زناكاران. بار دگر حاضران كه آن ندبه را شنيدند گريستند و يزيد (پليد) بيحيا هيچ از اين كلمات متأثر نشد و چوب خيزراني طلبيد و به دست گرفت و بر دندانهاي مبارك آن حضرت ميكوفت و اشعاري مي گفت كه حاصل بعضي از آنها آنكه اي كاش اشياخ بني اميه كه در جنگ بدر كشته شدند حاضر ميبودند و ميديدند كه من چگونه انتقام ايشان را از فرزندان قاتلان ايشان كشيدم و خوشحال ميشدند و ميگفتند اي يزيد (ولدالزنا) دستت شل نشود كه نيك انتقام كشيدي.
چون ابوبرزة اسلمي كه حاضر مجلس بود و از پيش يكي از صحابه حضرت رسول (ص) بوده نگريست كه يزيد (خبيث) چون بر دهان مبارك حضرت حسين عليه السلام ميزند گفت اي يزيد (لعين) واي بر تو آيا دندان حسين را به چوب خيزران ميكوبي گواهي ميدهم كه من ديدم رسول خدا (صلي الله عليه و آله) دندانهاي او را و برادر او حسن (عليه السلام) را ميبوسيد و ميمكيد و ميفرمود شما دو سيد جوانان اهل بهشتيد، خدا بكشد كشنده شما را و لعنت كند قاتل شما را و ساخته كند از براي او جهنم را. يزيد (ملعون) از اين كلمات در غضب شد و فرمان داد تا او را بر زمين كشيدند و از مجلس بيرون بردند. اين وقت جناب زينب دختر اميرالمؤمنين عليهماالسلام برخاست و خطبه خواند كه خلاصة آن به فارسي چنين ميآيد:
حمد و ستايش مختص يزدان پاك است كه پروردگار عالميان است و درود و صلوات از براي خواجه لولاك رسول او محمد و آل او صلوات الله عليهم اجمعين است. هر آينه خداوند راست فرموده هنگامي كه فرمود:
ثُمَّ كانَ عاقِبَه الّذيَ اَساؤُ السُّوي اَنْ كَذَّبْوا بِاياتِ اللهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهزِؤُنَ.
حضرت زينب سلام الله عليها از اين آيه مباركه اشاره فرمود كه يزيد و اتباع او (لعنهم الله) كه سر از فرمان خداي برتافتند و آيات خدا را انكار كردند بازگشت ايشان به آتش دوزخ خواهد بود. بازگشت ايشان به آتش دوزخ خواهد بود. آنگاه روي با يزيد (پليد) آورد و فرمود:
هان اي يزيد (لعين) آيا گمان مي كني كه چون زمين و آسمان را بر ما تنگ كردي و ما را شهر تا شهر مانند اسيران كوچ دادي از منزلت و مكانت ما كاستي و بر حشمت و كرامت خود افزودي و قربت خود را در حضرت يزدان به زيادت كردي كه از اين جهت آغاز تكبر و تنمر نمودي و بر خويشتن بيني بيفزودي و يك باره شاد و فرحان شدي كه مملكت دنيا بر تو گرد آمد و سلطنت ما از بهر تو صافي گشت، نه چنين است اي يزيد (لعين) عنان بازكش و لختي به خود باش مگر فراموش كردي فرمايش خدا را كه فرموده: البته گمان نكنند آنانكه كفر ورزيدند كه مهلت دادن ما ايشان را بهتر است از براي ايشان همانا مهلت داديم ايشان را تا بر گناه خود بيفزايند و از براي ايشانست عذابي مهين.
آيا از طريق عدالت است اي پسر طلقا كه زنان و كنيزان خود را در پس پردهداري و دختران رسول خدا (ص) را چون اسيران شهر به شهر بگرداني همانا پردة حشمت و حرمت ايشان را هتك كردي و ايشان را از پرده برآوردي و در منازل و مناهل به همراهي دشمنان كوچ دادي و مطمح نظر هر نزديك و دور و ضيع و شريف ساختي در حالتي كه از مردان و پرستاران ايشان كسي با ايشان نبود و چگونه اميد ميرود كه نگاهباني ما كند كسي كه جگر آزادگان را بخايد و از دهان بيفكند و گوشتش به خون شهيدان برويد و نمو كند، كنايه از آنكه از فرزند هند جگرخواره چه توقع بايد داشت و چه بهر توان يافت و چگونه درنگ خواهد كرد در دشمني ما اهلبيت كسي كه بغض و كينه ما را از بدر و احد در دل دارد و هميشه به نظر دشمني ما را نظر كرده پس بدون آنكه جرم و جريرتي بر خود داني و بيآنكه امري عظيم شماري شعري بدين شناعت ميخواني:
|
|
|
|
و با چوبي كه در دست داري بر دندانهاي ابوعبدالله عليه السلام سيد جوانان بهشت ميزني و چرا اين بيت را نخواني و حال آنكه دلهاي ما را مجروح و زخمناك كردي و اصل و بيخ ما را بريدي از اين جهت كه خون ذريه پيغمبر (ص) را ريختي و سلسلة آل عبدالمطلب را كه ستارگان روي زمينند گسيختي و مشايخ خود را ندا ميكني و گمان داري كه نداي تو را ميشنوند، و البته زود باشد كه به ايشان ملحق شوي و آرزو كني كه شل بودي و گنگ بودي و نميگفتي آنچه را كه گفتي و نميكردي آنچه را كه كردي، لكن آرزو سودي نكند آنگاه حق تعالي را خطاب نمود و عرض كرد بار الها بگير حق ما را و انتقام بكش از هر كه با ما ستم كرد و نازل گردان غضب خود را بر هر كه خون ما ريخت و حاميان ما را كشت.
پس فرمود: هان اي يزيد (پليد) قسم به خدا كه نشكافتي مگر پوست خود را و نبريدي مگر گوشت خود را، و زود باشد كه بر رسول خدا وارد شوي در حالتي كه متحمل باشي وزر ريختن خون ذريه او را و هتك حرمت عترت او را در هنگامي كه حق تعالي جمع ميكند پراكندگي ايشان را و ميگيرد حق ايشان و گمان مبر البته آنان را كه در راه خدا كشته شدند مردگانند بلكه ايشان زنده و در راه پروردگار خود روزي ميخورند و كافي است ترا خداوند از جهت داوري، و كافي است محمد صلي الله عليه و آله ترا براي مخاصمت و جبرئيل براي ياري او و معاونت و زود باشد كه بداند آن كسي كه تو را دستيار شد و بر گردن مسلمانان سوار كرد و خلافت باطل براي تو مستقر گردانيد و چه نكوهيده بدلي براي ظالمين هست و خواهيد دانست كه كدام يك از شما مكان او بدتر و ياور او ضعيفتر است و اگر دوراهي روزگار مرا بازداشت كه با تو مخاطبه و تكلم كنم همانا من قدر ترا كم ميدانم و سرزنش ترا عظيم و توبيخ ترا كثير ميشمارم چه اينها در تو اثر نميكند و سودي نميبخشد، لكن چشمها گريان و سينهها بريان است چه امري عجيب و عظيم است نجيباني كه لشكر خداوندند به دست طلقاء كه لشكر شيطانند كشته گردند و خون ما از دستهاي ايشان بريزد و دهان ايشان از گوشت ما بدوشد و بنوشد و آن جسدهاي پاك و پاكيزه را گرگهاي بيابان به نوبت زيارت كنند و آن تنهاي مبارك را مادران بچه كفتارها بر خاك بمالند.
اي يزيد (لعين) اگر امروز ما را غنيمت خود دانستي زود بادشد كه اين غنيمت موجب غرامت تو گردد در هنگامي كه نيابي مگر آنچه را كه پيش فرستادي و نيست خداوند بر بندگان ستم كننده و در حضرت او است شكايت ما و اعتماد ما اكنون هر كيد و مكري كه تواني بكن و هر سعي كه خواهي به عمل آور و در عداوت ما كوشش فرو مگذار و با اين همه به خدا سوگند كه ذكر ما را نتواني محو كرد و وحي ما را نتواني دور كرد، و با زنداني فرجام ما را و درك نخواهي كرد غايت و نهايت ما را و عار كردار خود را از خويش نتواني دور كرد و رأي تو كذب و عليل و ايام سلطنت تو قليل و جمع تو پراكنده و روز تو گذرنده است كه منادي حق ندا كند كه لعنت خدا بر ستمكاران است. سپاس و ستايش خداوندي را كه ختم كرد در ابتدا بر ما سعادت را و در انتها رحمت و شهادت را و از خدا سوال ميكنم كه ثواب شهداي ما را تكميل فرمايد و هر روز بر اجر ايشان بيفزايد و در ميان ما خليفه ايشان باشد و احسانش را بر ما دائم دارد كه اوست خداوند رحيم و پروردگار ودود، و كافي است در هر امري و نيكو وكيل است.
يزيد (پليد) را موافق نمي افتاد كه جناب زينب (ع) را بدين سخنان درشت و كلمات شتم آميز مورد غضب و سخط دارد، خواست كه عذري بتراشد كه زنان نوائح بيهشانه سخن كنند، و اين قسم سخنان از جگر سوختگان پسنديده است لاجرم اين شعر را بگفت:
|
|
|
|
آنگاه يزيد (ملعون) با حاضرين اهل شام مشورت كرد كه با اين جماعت چه عمل نمايم آن خبيثان كلام زشتي گفتند كه معني آن مناسب ذكر نيست و مرادشان آن بود كه تمام را با تيغ در گذران. نعمان بن بشير كه حاضر مجلس بود گفت اي يزيد ببين تا رسول خدا (ص) با ايشان چه صنعت داشت آن كن كه رسول خدا (ص) كرد.
و مسعودي نقل كرده: وقتي كه اهل مجلس يزيد (پليد) اين كلام را گفتند حضرت باقر عليه السلام شروع كرد به سخن، و در آن وقت دو سال و چند ماه از سن مباركش گذشته بود پس حمد و ثنا گفت خداي را پس رو كرد بيزيد (لعين) و فرمود اهل مجلس تو در مشورت تو رأي دادند به خلاف اهل مجلس فرعون در مشورت كردن فرعون با ايشان در امر موسي و هرون چه آنها گفتند ارجه و اخاه و اين جماعت رأي دادند بكشتن ما و براي اين سببي است. يزيد (پليد) پرسيد كه سببش چيست؟ فرمود اهل مجلس فرعون اولاد حلال بودند و اين جماعت اولاد حلال نيستند و نميكشد انبياء و اولاد ايشان را مگر اولادهاي زنا، پس يزيد (لعين) از كلام باز ايستاد و خاموش گرديد.
اين هنگام به روايت سيد و مفيد از مردم شام مردي سرخ رو نظر كرد به جناب فاطمه دختر حضرت امام حسين عليه السلام پس رو كرد به يزيد (ولدالزنا) و گفت يا اميرالمؤمنين هب لي هذه الجاريه يعني اين دخترك را به من ببخش جناب فاطمه عليهاالسلام فرمود چون اين سخن بشنيدم بر خود بلرزيدم و گمان كردم كه اين مطلب از براي ايشان جايز است. پس به جامة عمهام جناب زينب (ع) چسبيدم و گفتم عمه يتيم شدم اكنون بايد كنيز مردم شوم ! جناب زينب (ع) روي با شامي كرد و فرمود دروغ گفتي والله و ملامت كرده شدي، به خدا قسم اين كار براي تو و يزيد صورت نبندد و هيچيك اختيار چنين امري نداريد. يزيد (ملعون) در خشم شد و گفت سوگند با خداي دروغ گفتي اين امر براي من روا است و اگر خواهم بكنم ميكنم.
حضرت زينب سلام الله عليها فرمود نه چنين است به خدا سوگند حق تعالي اين امر را براي تو روا نداشته و نتواني كرد مگر آنكه از ملت ما بيرون شوي و ديني ديگر اختيار كني. يزيد (لعين) از اين سخن خشمش زيادتر شد و گفت در پيش روي من چنين سخن ميگوئي همانا پدر و برادر تو از دين بيرون شدند (نعوذبالله).
جناب زينب عليهاالسلام فرمود به دين خدا و دين پدر و برادر من، تو و پدر و جدت هدايت يافتند اگر مسلمان باشي. يزيد (پليد) گفت دروغ گفتي اي دشمن خدا.
حضرت زينب سلام الله عليها فرمود اي يزيد اكنون تو امير و پادشاهي و هر چه ميخواهي از روي ستم فحش و دشنام ميدهي و ما را مقهور ميداري. يزيد (پليد) گويا شرم كرد و ساكت شد، آن مرد شامي ديگرباره سخن خود را اعاده كرد، يزيد گفت دور شو خدا مرگت دهد، آن مرد شامي از يزيد پرسيد ايشان كيستند؟
يزيد (پليد) گفت: آيا فاطمه دختر حسين و آن زن دختر علي است، شامي گفت حسين پسر فاطمه و علي پسر ابوطالب؟ يزيد گفت بلي، آن مرد شامي گفت لعنت كند خداوند ترا اي يزيد (پليد) عترت پيغمبر خود را ميكشي و ذريه او را اسير ميكني به خدا سوگند كه من گمان نميكردم ايشان را جز اسيران روم، يزيد (لعين) گفت به خدا سوگند ترا نيز بايشان ميرسانم و امر كرد كه او را گردن زدند ره.
شيخ مفيد (ره) فرمود پس يزيد (خبيث) امر كرد تا اهلبيت را با علي بن الحسين عليهم السلام در خانه عليحده كه متصل به خانه خودش بود جاي دادند و به قولي ايشان را در موضع خرابي حبس كردند كه نه دافع گرما بود و نه حافظ سرما چنانكه صورتهاي مباركشان پوست انداخت، و در اين مدتي كه در شام بودند نوحه و زاري بر حضرت امام حسين عليه السلام ميكردند.
و روايت شده كه در اين ايام در ارض بيت المقدس هر سنگي كه از زمين برميداشتند از زيرش خون تازه ميجوشيد. و جمعي نقل كردهاند كه يزيد (لعين) امر كرد سر مطهر امام عليه السلام را بر در قصر شوم او نصب كردند و اهلبيت (ع) را امر كرد كه داخل خانه او شوند، چون مخدرات اهلبيت عصمت جلالت عليهم السلام داخل خانه آن لعين شدند زنان آل ابوسفيان زيورهاي خود را كندند و لباس ماتم پوشيدند و صدا به گريه و نوحه بلند كردند و سه روز ماتم داشتند و هند دختر عبدالله بن عامر كه در آن وقت زن يزيد بود و پيشتر در حباله حضرت امام حسين عليه السلام بود پرده را دريد و از خانه بيرون دويد و به مجلس آن لعين آمد در وقتي كه مجمع عام بود گفت اي يزيد سر مبارك فرزند فاطمه دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله را بر در خانه من نصب كردهاي! يزيد (ملعون) برجست و جامه بر سر او افكند و او را برگردانيد و گفت اي هند نوحه و زاري كن بر فرزند رسول خدا و بزرگ قريش كه پسر زياد لعين در امر او تعجيل كرد و من به كشتن او راضي نبودم.
علامة مجلسي (ره) در جلاء العيون پس از آنكه حكايت مرد سرخ روي شامي را نقل كرده فرموده پس يزيد (لعين) امر كرد كه اهلبيت رسالت عليهم السلام را به زندان بردند، حضرت امام زين العابدين عليه السلام را با خود به مسجد برد و خطيبي را طلبيد و بر منبر بالا كرد، آن خطيب (ملعون) ناسزاي بسيار به حضرت اميرالمؤمنين و امام حسين عليهماالسلام گفت و يزيد و معاويه عليهمااللعنه را مدح بسيار كرد، حضرت امام زين العابدين عليه السلام ندا كرد او را كه:
وَيْلَكَ اَيُّهَا الْخاطِبُ اشتريت مَرْضاه الْمَخْلوُقِ بِسَخطِ الخالِقِ فَتَبَّوء مَقْعَدُكَ مِنَ النّار.
يعني واي بر تو اي خطيب كه براي خوشنودي مخلوق خدا را به خشم آوردي جاي خود را در جهنم مهيا بدان.
پس حضرت علي بن الحسين عليه السلام فرمود كه اي يزيد مرا رخصت ده كه بر منبر بروم و كلمه چند بگويم كه موجب خوشنودي خداوند عالميان و اجر حاضران گردد، يزيد (لعين) قبول نكرد، اهل مجلس التماس كردند كه او را رخصت بده كه ما ميخواهيم سخن او را بشنويم، يزيد گفت اگر بر منبر برآيد مرا و آل ابوسفيان را رسوا مي كند، حاضران گفتند از اين كودك چه برميآيد، يزيد (لعين) گفت او از اهل بيتي است كه در شيرخوارگي به علم و كمال آراستهاند. چون اهل شام بسيار مبالغه كردند يزيد (لعين) رخصت داد تا حضرت بر منبر بالا رفت و حمد و ثناي الهي ادا كرد و صلوات بر حضرت رسالت پناهي و اهلبيت او فرستاد و خطبهاي در نهايت فصاحت و بلاغت ادا كرد كه ديدههاي حاضران را گريان و دلهاي ايشان را بريان كرد.
قُلْتُ اِنّي اُحِبُّ في هذَا الْمَقامِ اَنْ اَتَمَثَّلَ بِهذهِ الاَبْياتِ الَّتي لايَسْتَحِقُّ اَنْ يُمْدَحَ بِها اِلاّ هذَا الاِمامُ عَلَيْه السَّلام.
|
ذاكَ الدُّجي وَ انْجابَ ذاك الْعَثيرُ |
|
حَتّي اَنَرْتَ بِضَوْءِ وَجْهِكَ فَانْجَلي |
پس فرمود كه
ايها الناس حق تعالي ما اهلبيت رسالت را شش خصلت عطا كرده است و به هفت فضيلت ما را بر ساير خلق زيادتي داده، عطا كرده است به ما علم و بردباري و جوانمردي و فصاحت و شجاعت و محبت در دلهاي مومنان. و فضيلت داده است ما را به آنكه از ما است نبي مختار محمد مصطفي صلي الله عليه و آله، و از ما است صديق اعظم علي مرتضي عليه السلام، و از ما است جعفر طيار كه با دو بال خويش در بهشت با ملائكه پرواز ميكند، و از ما است حمزه شير خدا و شير رسول خدا (ص)، و از ما است دو سبط اين امت حسن و حسين عليهماالسلام كه دو سيد جوانان اهل بهشتند. هر كه مرا شناسد شناسد و هر كه مرا نشناسد من خبر ميدهم او را به حسب و نسب خود.
ايها الناس: منم فرزند مكه و مني، منم فرزند زمزم و صفا و پيوسته مفاخر خويش و مدائح آباء و اجداد خود را ذكر كرد تا آنكه فرمود: منم فرزند فاطمه زهراء عليهاالسلام، منم فرزند سيدة نساء، منم فرزند خديجه كبري، منم فرزند امام مقتول به تيغ اهل جفا، منم فرزند لب تشنه صحراي كربلا، منم فرزند غارت شده اهل جور و عنا، منم فرزند آنكه بر او نوحه كردند جنيان زمين و مرغان هوا، منم فرزند آنكه سرش را بر نيزه كردند و گردانيدند در شهرها، منم فرزند آنكه حرم او را اسير كردند اولاد زِنا، مائيم اهلبيت محنت و بلا، مائيم محل نزول ملائكه سماء و مهبط علوم حق تعالي.
پس چندان مدائح اجداد گرام و مفاخر آباء عظام خود را ياد كرد كه خروش از مردم برخاست و يزيد (ملعون) ترسيد كه مردم از او برگردند مؤذن را اشاره كرد كه اذان بگو، چون مؤذن الله اكبر گفت، حضرت فرمود از خدا چيزي بزرگتر نيست چون مؤذن گفت اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاًّ اللهُ حضرت فرمود كه شهادت ميدهند به اين كلمه پوست و گوشت و خون من، چون مؤذن گفت اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ صَلَّي الله عَلَيْهِ وَ الِهِ حضرت فرمود كه اي يزيد (لعنه الله) بگو اين محمد (ص) كه نامش را به رفعت مذكور ميسازي جد من است يا جد تو، اگر ميگوئي جد تست دروغ گفته باشي و كافر ميشوي، و اگر ميگوئي جد من است پس چرا عترت او را كشتي و فرزندان او را اسير كردي؟ آن ملعون جواب نگفت و به نماز ايستاد.
مؤلف گويد كه: آنچه از مقاتل و حكايات رفته يزيد (خبيث) با اهلبيت عليهم السلام ظاهر ميشود آن است كه يزيد از انگيزش فتنه بيمناك شد و از شماتت و شناعت اهلبيت خوي بگردانيد و في الجمله به طريق رفق و مدارا با اهلبيت رفتار ميكرد و حارسان و نگاهبانان را از مراقبت اهلبيت عليهم السلام برداشت و ايشان را در حركت و سكون به اختيار خودشان گذاشت و گاهگاهي حضرت سيد سجاد عليه السلام را در مجلس خويش ميطلبيد و قتل امام حسين عليه السلام را بابن زياد نسبت ميداد و او را لعنت ميكرد بر اينكار و اظهار ندامت ميكرد و اين همه به جهت جلب قلوب عامه و حفظ ملك و سلطنت بود نه اينكه در واقع پشيمان و بدحال شده باشد. زيرا كه مورخين نقل كردهاند كه يزيد (لعين) مكرر بعد از قتل حضرت سيدالشهداء عليه آلاف التحيه و الثناء موافق بعضي مقاتل در هر چاشت و شام سر مقدس آن سرور را بر سر خوان خود ميطلبيد و گفتهاند كه مكرر يزيد (ملعون) بر بساط شراب بنشست و مغنيان را احضار كرد و ابن زياد (لعين) را به جانب دست راست خود بنشانيد و روي به ساقي نمود و اين شعر را قرائت كرد:
|
ثُمَّ مِلّ فَاْسقِ مَثْلَها ابْنَ زيادٍ |
|
اَسقِني شَرْبَه نُزَوّي مُشا شي |
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 22:5 موضوع تاریخ اسلام | لینک ثابت

عمر بن سعد چون از كار شهادت امام حسين عليه السلام پرداخت نخستين سر مبارك آن حضرت را به خولي (به فتح خاء و سكون واو و آخره ياء) بن يزيد و حميد بن مسلم سپرد و در همان روز عاشورا ايشان را به نزد عبيدالله بن زياد روانه كرد خولي آن سر مطهر را برداشت و به تعجيل تمام شب خود را به كوفه رسانيد، و چون شب بود و ملاقات ابن زياد ممكن نميگشت لاجرم به خانه رفت.
طبري و شيخ ابن نما روايت كردهاند از نوار زوجه خولي كه گفت آن ملعون سر آن حضرت را در خانه آورد و در زير اجّانه جاي بداد و روي به رختخواب نهاد. من از او پرسيدم چه خبر داري بگو، گفت مداخل يك دهر پيدا كردم سر حسين را آوردم، گفتم واي بر تو مردمان طلا و نقره ميآورند تو سر حسين فرزند پيغمبر را، به خدا قسم كه سر من و تو در يك بالين جمع نخواهد شد. اين بگفتم و از رختخواب بيرون جستم و رفتم در نزد آن اجّانه كه سر مطهر در زير آن بود نشستم، پس سوگند با خدا كه پيوسته ميديدم نوري مثل عمود از آنجا تا به آسمان سر كشيده، و مرغان سفيد همي ديدم كه در اطراف آن سر طيران ميكردند تا آنكه صبح شد و آن سر مطهر را خولي به نزد ابن زياد برد. مؤلف گويد: كه ارباب مقاتل معتبره از حال اهلبيت امام حسين عليه السلام در شام عاشورا نقل چيزي نكردهاند و بيان نشده كه چه حالي داشتند كه چه بر آنها گذشته تا ما در اين كتاب نقل كنيم، بلي بعض شعراء در اين مقام اشعاري گفتهاند كه ذكر بعضش مناسب است. صاحب معراج المحبه گفته:
|
نگون چون رايت عباس گرديد |
|
چه از ميدان گردون چتر خورشيد |
ديگري گفته از زبان جناب زينب سلام الله عليها :
اگر صبح قيامت را شبي هست آنشب ست امشب
طبيب از من ملول و جان ز حسرت بر لبست امشب
برادرجان يك سر بر كن از خواب و تماشا كن
كه زينب بي تو چون در ذكر يا ربست امشب
جهان پر انقلاب و من غريب اين دشت پر وحشت
تو در خواب خوش و بيمار در تاب و تبست امشب
سرت مهمان خولي و تنت با ساربان همدم
مرا با هر دو اندر دل هزاران مطلب است امشب
صبا از من به زهرا گو بيا شام غريبان بين
كه گريان ديدة دشمن به حال زينب است امشب
و محتشم عليه الرحمه گفته:
|
ما را به صد هزار بلا مبتلا ببين |
|
كاي بانوي بهشت بيا حال ما بين |
بالجمله چون عمر سعد (ملعون) سر امام عليه السلام را با خولي( لعين) سپرد امر كرد تا ديگر سرها را كه هفتاد و دو تن به شمار ميرفت از خاك و خون تنظيف كردند و به همراهي شمر (ملعون) بن ذي الجوشن و قيس (لعين) بن اشعث و عمرو (ملعون) بن الحجاج براي ابن زياد (ملعون) فرستاد و به قولي سرها را در ميان قبايل كنده و هوازن و بني تميم و بني اسد و مردم مذحج و ساير قبايل پخش كرد تا به نزد ابن زياد برند و به سوي او تقرب جويند. و خود آن ملعون بقيه آن روز را ببود و شب را نيز بغنود و روز يازدهم را تا وقت زوال در كربلا اقامت كرد و بر كشتگان سپاه خويش نماز گذاشت و همگي را به خاك سپرد و چون روز از نيمه بگذشت عمر بن سعد (ملعون) امر كرد كه دختران پيغمبر صلي الله عليه و آله را مشكفات الوجوه بر شتران بيوطا سوار كردند و سيد سجاد عليه السلام را غل جامعه بر گردن نهادند. ايشان را چون اسيران ترك و روم روان داشتند چون ايشان را به قتلگاه عبور دادند زنها را كه نظر بر جسد مبارك امام حسين عليه السلام و كشتگان افتاد لطمه بر صورت زدند و صدا را به صيحه و ندبه برداشتند. صاحب معراج المحبه گفته:
|
بهم پيوست نيسان و حزيران |
|
چه بر مقتل رسيدن آن اسيران |
ديگري گفته:
|
خود برافكندند از پشت شتر |
|
مه جبينان چون گسسته عقد در |
شيخ ابن قولويه قمي به سند معتبر از حضرت سجاد عليه السلام روايت كرده كه به رائده فرمود همانا چون روز عاشورا رسيد، رسيد به ما آنچه رسيد از دواهي و مصيبات عظيمه و كشته گرديد پدرم و كساني كه با او بودند از اولاد و برادران و ساير اهلبيت او، پس حرم محترم و زنان مكرمه آن حضرت را بر جهاز شتران سوار كردند براي رفتن به جانب كوفه پس نظر كردم به سوي پدر و ساير اهلبيت او كه در خاك و خون آغشته گشته و بدنهاي آنها طاهر بر روي زمين است و كسي متوجه دفن ايشان نشد و سخت بر من گران آمد و سينه من تنگي گرفت و حالتي مرا عارض شد كه همي خواست جان از بدن من پرواز كند. عمهام زينب كبري سلام الله عليها چون مرا بدين حال ديد پرسيد كه اين چه حالتست كه در تو ميبينم اي يادگار پدر و مادر و برادران من، مينگرم ترا كه ميخواهي جان تسليم كني، گفتم اي عمه چگونه جزع و اضطر اب نكنم و حال آنكه ميبينم سيد وآقاي خود و برادران و عموها و عموزادگان و اهل و عيشرت خود را كه آغشته به خون در اين بيابان افتاده و تن ايشان بيكفن است و هيچكس بر دفن ايشان نميپردازد و بشري متوجه ايشان نمي گردد و گويا ايشان را از مسلمانان نميدانند.
عمهام گفت: « از آنچه ميبيني دلگران مباش و جزع مكن به خدا قسم كه اين عهدي بود از رسول خدا صلي الله عليه و آله به سوي جد و پدر و عم تو و رسول خدا صلي الله عليه و آله مصائب هر يك را به ايشان خبر داده به تحقيق كه حق تعالي در اين امت پيمان گرفته از جماعتي كه فراعنه ارض ايشان را نميشناسند لكن در نزد اهل آسمانها معروفند كه ايشان اين اعضاي متفرقه و اجساد در خون طپيده را دفن كنند.
وَ ينصِبُونَ لِهذا اللطَّف عَلَما لقبرِ اَبيكَ سَيّدِ الشّهداء (ع) لايُدْرَسُ اَثَرُهُ ولا يَعْفُو رَسْمُهُ عَلي كرُوُرِ الليالي والايّام.
و در ارض بر قبر پدرت سيدالشهداء عليه السلام علامتي نصب كردند كه اثر آن هرگز برطرف نشود و به مرور ايام و ليالي محو و مطموس نگردد يعني مردم از اطراف و اكناف به زيارت قبر مطهرش بيايند و او را زيارت نمايند، و هر چند كه سلاطين كفره و اعوان ظلمه در محو آثار آن سعي و كوشش نمايند ظهورش زياده گردد و رفعت و علوش بالاتر خواهد گرفت.»
بقيه اين حديث شريف از جاي ديگر گرفته شود، بنابر اختصار است.
و بعضي عبارات سيد ابن طاوس را در باب آتش زدن خيمهها و آمدن اهلبيت عليهم السلام به قتلگاه كه در روز عاشورا نقل كرده، در روز يازدهم نقل كردهاند مناسبست ذكر آن، نيز چون ابن سعد (ملعون) خواست زنها را حركت دهد به جانب كوفه امر كرد آنها را از خيمه بيرون كنند و خيام محترمه را آتش زنند پس آتش در خيمههاي اهل بيت زدند شعله آتش بالا گرفت فرزند پيغمبر (ص) دهشت زده با سر و پاي برهنه از خيمهها بيرون دويدند و لشكر را قسم دادند كه ما را به مصرع حسين عليه السلام گذر دهيد پس به جانب قتلگاه روان گشتند، چون نگاه ايشان به اجساد طاهره شهداء افتاد صيحه و شيون كشيدند و سر و روي را با مشت و سيلي بخستند.
و چه نيكو سروده محتشم عليه الرحمه در اين مقام:
|
شور نشو واهمه را درگما فتاد |
|
بر حربگاه چون ره آنكاروان فتاد |
و ديگري گفته:
|
از دل كشيد ناله به صد درد سوزناك |
|
زينب چو ديد پيكر آنشه به روي خاك |
راوي گفت به خدا سوگند فراموش نمي كنيم زينب دختر علي عليهماالسلام را كه بر برادر خويش ندبه ميكرد و با صوتي حزين و قلبي كئيب ندا برداشت كه:
يا مُحمَداه اين حسين تست كه قتيل اولاد زنا گشته و جسدش بر روي خاك افتاده و باد صبا بر او خاك و غبار ميپاشد، واَحزنا و اَكرباه امروز روزي را كه ماند كه جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله وفات كرد. اي اصحاب مُحَمَّد صلي الله عليه و آله اينك ذريه پيغمبر شما را ميبرند مانند اسيران. و موافق روايت ديگر ميفرمايد:
يا مُحَمَّداه اين حسين تست كه سرش را از قفا بريدهاند، و عمامه و رداء او را ربودهاند. پدرم فداي آن كسي كه سراپردهاش را از هم بگسيختند، پدرم فداي آن كسي كه لشكرش را در روز دوشنبه منهوب كردند، پدرم فداي آن كسي كه با غصه و غم از دنيا برفت، پدرم فداي آن كسي كه با لب تشنه شهيد شد، پدرم فداي آن كسي كه ريشش خون آلوده است و خون از او ميچكد، پدرم فداي آن كسي كه جدش محمد مصطفي (ص) است، پدرم فداي آن مسافري كه به سفري نرفت كه اميد برگشتش باشد، و مجروحي نيست كه جراحتش دوا پذيرد.
و بالجمله جناب زينب سلام الله عليها از اين نحو كلمات از براي برادر ندبه كرد تا آنكه دوست و دشمن از ناله او بناليدند، و سكينه جسد پاره پاره پدر را در بر كشيد و بعويل و ناله كه دل سنگ خاره را پاره ميكرد ميناليد و ميگريست.
|
|
|
|
و روايت شده كه آن مخدره جسد پدر را رها نميكرد تا آنكه جماعتي از اعراب جمع شدند و او را از جسد پدر باز گرفتند.
و در مصباح كفعمي است كه سكينه گفت چون پدرم كشته شد آن بدن نازنين را در آغوش گرفتم حال اغما و بيهوشي براي من روي داد در آنحال شنيدم پدرم ميفرمود:
|
اِذْ سَمِعْتُمْ بِغَريبٍ اَوْ شَهيدٍ فَانْذُبوني |
|
شيعَتي ما اِنْ شَرِبْتُمْ ماء عَذْبِ فَاذْكُروني |
پس اهلبيت را از قتلگاه دور كردند پس آنها را بر شتران برهنه به تفصيلي كه گذشت سوار كردند و به جانب كوفه روان داشتند.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 22:32 موضوع تاریخ اسلام | لینک ثابت

عبيدالله زياد چون از ورود اهلبيت به كوفه آگه شد، مردم كوفه را از خاص و عام اذن عام داد لاجرم مجلس او را حاضر و بادي انجمن و آكنده شده، آنگاه امر كرد تا سر حضرت سيدالشهداء عليه السلام را حاضر مجلس كنند، پس آن سر مقدس را به نزد او گذاشتند، از ديدن آن سر مقدس سخت شاد شد و تبسم نمود، و او را قضيبي در دست بود كه بعضي آنرا چوبي گفتهاند و جمعي تيغي رقيق دانستهاند، سر آن قضيب را به دندان ثناياي جناب امام حسين عليه السلام ميزد و ميگفت حسين را دندانهاي نيكو بوده. زيد بن ارقم كه از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده در اين وقت پيرمردي گشته در مجلس آن ميشوم حاضر بود، چون اين بديد گفت اي پسر زياد قضيب خود را از اين لبهاي مبارك بردار سوگند به خداوندي كه جز او خداوندي نيست كه من مكرر ديدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را بر اين لبها كه موضوع قضيب خود كردهاي بوسه ميزد، اين بگفت و سخت بگريست. ابن زياد (ملعون) گفت خدا چشمهاي ترا بگرياند اي دشمن خدا آيا گريه ميكني كه خدا به ما فتح و نصرت داده است؟ اگر نه اين بود كه پير فرتوت (سالخورده و خرف شده) گشتهاي و عقل تو زايل شده ميفرمودم تا سر ترا از تن دور كنند. زيد كه چنين ديد از جا برخاست و به سوي منزل خويش بشتافت. آنگاه عيالات جناب امام حسين عليله السلام را چون اسيران روم در مجلس آن ميشوم وارد كردند.
راوي گفت كه داخل آن مجلس شد جناب زينب (ع) خواهر امام حسين (ع) متنكره و پوشيده بود پستترين جامههاي خود را و به كناري از قصرالاماره رفت و آنجا بنشست و كنيزكان در اطرفش درآمدند و او را احاطه كردند.
ابن زياد (لعين) گفت اين زن كه بود كه خود را كناري كشيد، كسي جوابش نداد، ديگرباره پرسيد پاسخ نشنيد، تا مرتبه سيم يكي از كنيزان گفت اين زينب دختر فاطمه دختر رسول خدا (ص) است ابن زياد لعين چون بنشيند رو به سوي او كرد و گفت حمد خدا را كه رسوا كرد شما را و كشت شما را و ظاهر گردانيد دروغ شما را جناب زينب سلام الله عليها فرمود حمد خدا را كه ما را گرامي داشت به محمد صلي الله عليه و آله پيغمبر خود و پاك و پاكيزه داشت ما را از هر رجسي و آلايشي همانا رسوا ميشود فاسق و دروغ ميگويد فاجر و ما به حمدالله از آنان نيستيم و آنها ديگرانند.
ابن زياد (ملعون) گفت چگونه ديدي كار خدا را با برادر و اهلبيت تو جناب زينب عليها السلام فرمود نديدم از خدا جز نيكي و جميل را چه آل رسول جماعتي بودند كه خداوند از براي قربت محل و رفعت مقام حكم شهادت بر ايشان نگاشته بود لاجرم به آنچه خدا از براي ايشان اختيار كرده بود اقدام كردند و به جانب مضجع خويش شتاب كردند ولكن زود باشد كه خداوند ترا و ايشان را در مقام پرسش بازدارد و ايشان با تو احتجاج و مخاصمت كنند، آنوقت ببين غلبه از براي كيست و رستگاري كراست، مادر تو بر تو بگريد اي پسر مرجانه.
ابن زياد (لعين) از شنيدن اين كلمات در خشم شد و گويا قصد اذيت يا قتل آن مكرمه كرد. عمرو بن حريث كه حاضر مجلس بود انديشة او را به قتل زينب سلام الله عليها دريافت از در اعتذار بيرون شد كه اي امير او زني است و بر گفته زنان مؤاخذه نبايد كرد، پس ابن زياد (خبيث) گفت كه خدا شفا داد دل مرا از قتل برادر طاغي تو و متمردان اهل بيت تو. جناب زينب (ع) رقت كرد و بگريست و گفت بزرگ ما را كشتي و اصل و فرع ما را قطع كردي و از ريشه بركندي اگر شفاي تو در اين بود پس شفا يافتي، ابن زياد (لعين) گفت اين زن سجاعه است يعني سخن به سجع و قافيه ميگويد: و قسم به جان خودم كه پدرش نيز سجاع و شاعر بود. جناب زينب سلام الله عليها جواب فرمود كه مرا حالت و فرصت سجع نيست.
و به روايت ابن نما فرمود كه من عجب دارم از كسي كه شفاي او بكشتن ائمه خود حاصل ميشود و حال آنكه مي داند كه در آن جهان از وي انتقام خواهند كشيد.
اين وقت آن ملعون به جانب سيد سجاد عليه السلام نگريست و پرسيد اين جوان كيست؟ گفتند: علي فرزند حسين است، ابن زياد (لعين) گفت مگر علي بن الحسين نبود كه خداوند او را كشت، حضرت فرمود كه مرا برادري بود كه او نيز علي بن الحسين نام داشت لشكريان او را كشتند، ابن زياد (لعين) گفت بلكه خدا او را كشت، حضرت فرمود اَللهُ يَتَوفيّ الاَنْفُسَ حينَ مَوْتِها خدا ميميراند نفوس را گاهي كه مرگ ايشان فرا رسيده، ابن زياد (ملعون) در غضب شد و گفت ترا آن جرأتست كه جواب به من دهي و حرف مرا رد كني بيائيد او را ببريد و گردن زنيد.
جناب زينب سلام الله عليها كه فرمان قتل آن حضرت را شنيد سراسيمه و آشفته به آن جناب چسبيد و فرمود اي پسر زياد كافي است ترا اين همه خون از ما ريختي دست به گردن حضرت سجاد عليه السلام در آورد و فرمود به خدا قسم كه از وي جدا نشوم اگر ميخواهي او را بكشي مرا نيز با او بكش.
ابن زياد (ملعون) ساعتي به حضرت زينب و امام زين العابدين عليهماالسلام نظر كرد و گفت: عجبست از علاقة رحم و پيوندي خويشاوندي به خدا سوگند كه من چنان يافتم كه زينب از روي واقع ميگويد و دوست دارد كه با او كشته شود، دست از علي بازداريد كه او را همان مرضش كافي است.
و به روايت سيد بن طاوس حضرت سجاد عليه السلام فرمود كه اي عمه خاموش باش تا من را جواب گويم. و به ابن زياد فرمود كه مرا بكشتن ميترساني مگر نميداني كشته شدن عادت ما است و شهادت كرامت و بزرگواري ما است.
نقش شده كه رباب دختر امرء القيس كه زوجه امام حسين عليه السلام بود در مجلس ابن زياد سر مطهر را بگرفت و در برگرفت و بر آن سر بوسه داد و آغاز ندبه كرد و گفت:
|
اًقصَدتْهُ اَسِنَّهُ الاَدْعِياءِ |
|
و احُسَيْنا فَلا نَسيتُ حُسَيْناً |
حاصل مضمون آنكه واحسيناه من فراموش نخواهم كرد حسين را و فراموشي نحواهم نمود كه دشمنان نيزهها بر بدن او زدند كه خطا نكرد، و فراموش نخواهم نمود كه جنازه او را در كربلا روي زمين گذاشتند و دفن نكردند، و در كلمه لاشقي الله جانبي كربلاء اشاره به عطش آن حضرت را فراموش نكرد چنانچه در فصل آخر معلوم خواهد شد.
راوي گفت پس ابن زياد (ملعون) امر كرد كه حضرت علي بن الحسين (ع) را با اهلبيت بيرون بردند و در خانهاي كه در پهلوي مسجد جامع بود جاي دادند. جناب زينب (س) فرمود كه به ديدن ما نيايد زني مگر كنيزان و مماليك چه ايشان اسيرانند و ما نيز اسيرانيم. قُلْتُ وَ يُنناسِبُ في هذَا الْمَقامِ اَنْ اَذْكُرَ شِعْرَاَبي قَيْسِ بْنِ الاسْلَتِ الاَوْسي:
|
وَ تَعْتَلُّ عَنْ اِتْيا نِهِنَّ فَتُعْذَرُ |
|
وَ يُكرِمُها جاراتُها فَيَزُرْتَها |
پس امر كرد ابن زياد (ملعون) كه سر مطهر را در كوچههاي كوفه بگردانند.
برگرفته از کتاب منتهی الامال
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 22:28 موضوع تاریخ اسلام | لینک ثابت
اين روح،از روز اول تا لحظه آخر در وجود مقدس حسين بن على عليه السلام متجلى بود،به قول خودش جزء خون و حياتش شده بود،امكان نداشت از حسين جدا شود.در لحظات آخر[حيات]ابا عبد الله،وقتى در آن گودى قتلگاه افتاده است و قدرت حركت كردن ندارد،قدرت جنگيدن با دشمن ندارد،قدرت ايستادن بر سر پا ندارد و به زحمت مىتواند حركت كند،باز مىبينيم از سخن حسين غيرت مىجهد،عزت تجلى مىكند،بزرگوارى پيدا مىشود.
لشكر مىخواهند سر مقدسش را از بدن جدا كنند ولى شجاعت و هيبتسابق اجازه نمىدهد،بعضى مىگويند نكند حسين حيله جنگى به كار برده كه اگر كسى نزديك شد،حمله كند و در مقابل حمله او كسى تاب مقاومت ندارد.
نقشه پليد و نا مردانهاى مىكشند،مىگويند اگر به سوى خيمههايش حمله كنيم او طاقت نمىآورد.امام حسين افتاده است.من نمىتوانم آن حالت ابا عبد الله را مجسم كنم.لشكر به طرف خيام حرمش حمله مىكند. يك نفر فرياد مىكشد:حسين،تو زندهاى؟!به طرف خيام حرمتحمله كردند!امام به زحمت روى زانوهاى خود بلند مىشود،به نيزهاش تكيه مىكند و فرياد مىكشد:
اى مردمى كه خود را به آل ابوسفيان فروختهايد،اى پيروان آل ابوسفيان!اگر خدا را نمىشناسيد،اگر به قيامت ايمان و اعتقاد نداريد،حريت و شرف انسانيتشما كجا رفت؟!
شخصى مىگويد:ما تقول يابن فاطمة؟
پسر فاطمه چه مىگويى؟فرمود:«انا اقاتلكم و انتم تقاتلوننى و النساء ليس عليهن جناح»طرف شما من هستم،اين پيكر حسين حاضر و آماده استبراى اينكه آماج تيرها و ضربات شمشيرهاى شما واقع شود. ولى روح حسين حاضر نيست او زنده باشد و ببيند كسى به نزديك خيام حرم او مىرود.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم،و صلى الله على محمد و اله الطاهرين.
1) اللهوف،ص 50.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 210
نويسنده: شهيد مطهرى
نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 20:29 موضوع تربیتی | لینک ثابت
«هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله؟ ... هل من مغيثيرجو الله فى اغاثتنا؟».
سپس بانوان حرم و كودكان وداع كرد و آنها را به سكوت و صبر دعوت نمود، آنگاه فرمود:
«اخية! ائتينى يثوب عتيق لايرغب فيه احد، اجعله تحت ثيابى لئلا اجرد بعد قتلى».
شلوار كوچكى برايش آوردند، فرمود: نه، اين جامه كسى است كه ذلت و خوارى دامنگيرش شده باشد، سپس جامه كهنه ديگرى را گرفت و پاره پاره كرد و زير جامههايش پوشيد ... سپس پارچه ديگرى طلبيد و آن را پاره پاره كرد و پوشيد به اين منظور كه به غارت نبرند. (1)
در اين وداع بود كه فرمود:
«ناولونى عليا ابنى الطفل حتى اودعه».
على اصغر (يا عبدالله شيرخوار) را به او دادند آنحضرت خواست با او وداع كند كه تير از جانب دشمن آمد و به گلوى او اصابت كرد و او را شهيد نمود.
هنگامى كه امام حسين عليه السلام تنها ماند و به هر سو نگاه كرد، براى خود يار و ياورى نديد، صدا زد:
«هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله ...»
اين سخن آنچنان جگر سوز بود، كه وقتى بانوان حرم، آن را شنيدند، صداى گريه آنها بلند شد، در اين هنگام امام سجاد عليه السلام كه سخت بيمار و در بستر بود برخاست و با زحمت از خيمهاش بيرون آمد، بقدرى ناتوان بود كه مىتوانستشمشير خود را حمل كند.
ام كلثوم عليها السلام فرياد زد: به خيمه برگرد.
امام سجاد عليه السلام فرمود:«اى عمه، مرا رها كن تا در ركاب پسر رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم با دشمن بجنگم».
امام حسين عليه السلام متوجه شد و فرياد زد: «اى ام كلثوم، او را نگهدار، تا زمين از نسل آل محمد صلى الله عليه و اله و سلم خالى نگردد».
فاضل در بندى در اسرار الشهاده مىنويسد: امام حسين عليه السلام مانند باز شكارى به طرف امام سجاد عليه السلام آمد و او را به خيمهاش برد، و به او فرمود: «پسرم مىخواهى چه كنى؟».
امام سجاد عليه السلام عرض كرد: «پدر جان، نداى تو رگهاى قلبم را بريد، و آرامش را از من ربود، خواستم به ميدان آيم و جانم را فدايت كنم».
امام حسين عليه السلام فرمود: پسرم! تو بيمار هستى و جهاد بر تو واجب و روا نيست، تو حجت و امام بر شيعيان من هستى، تو پدر امامان و سرپرستيتيمان و بيوه زنان هستى، تو بايد آنها را به مدينه برسانى، و نبايد هرگز زمين از حجت و امام از نسل من خالى بماند ...
امام سجاد عليه السلام عرض كرد: «پدر جان آيا من نگاه كنم و تو كشته شوى كاش زنده نبودم، و جانم نثار تو مىشد ...».
سپس امام حسين عليه السلام با امام سجاد عليه السلام وداع كرد، او را در آغوش گرفت و گردن به گردن او گذاشت و گريه سختى كرد و به اين ترتيب با او خداحافظى نمود. (2)
سپس فرمود: پسرم به شيعيان من سلام برسان، و به آنها بگو كه پدرم غريبانه كشته شد براى مصيبت او ناله كنيد، و او به شهادت رسيد و براى او گريه كنيد».
«يا ولدى بلغ شيعتى عنى السلام فقل لهم ان ابى مات غريبا فاندبوه ومضى شهيدا بابكوه». (3)
امام حسين عليه السلام نگاهى به قتلگاه كرد ديد پيكر بخون طپيده 72 نفر از اصحاب و هيجده نفز از اهلبيتش به زمين افتاده و به شهادت رسيدهاند، تصميم قاطع گرفت تا به جنگ با دشمن برود، در اين هنگام صدا زد:
«يا سكينه يا فاطمه! يا زينب و يا ام كلثوم عليكن منى السلام فهذا آخر الاجتماع و قد قرب منكن الافتجاع».
امام در اين حال مىگريست، زينب عليها السلام عرض كرد: خدا چشمت را نگرياند چرا گريه مىكنى؟ امام فرمود:
«كيف لا ابكى و عما قليل تساقون بين العدى».
بانوان حرم با شنيدن سخن امام، صدا به گريه بلند كردند و فرياد زدند:
«الوداع الوداع، الفراق الفراق».
در اين هنگام سكينه نزد پدر آمد و صدا زد:
«يا ابتاه ء استسلمت للموت فالى من اتكل».
امام حسين عليه السلام به او فرمود: «اى نور چشم من چگونه كسى كه يار و ياور ندارد، تسليم مرگ نشود، ولى بدان كه رحمت و يارى خدا در دنيا و آخرت از شما جدا نگردد، دخترم برقضاى الهى صبر كن و شكايت نكن، دنيا محل گذر است ولى آخرت خانه هميشگى است».
سكينه گفت: ما را به حرم جدمان (مدينه) بازگردان.
امام فرمود:
«لو ترك القطا لغفا و نام».
سكينه گريه كرد، امام حسين عليه السلام سكينهاش را به سينهاش چسبانيد و اشك چشمهاى او را پاك كرد و اين اشعار را خواند:
سيطول بعدى يا سكينه فاعلمى منك البكاء اذ الحمام دهانى لا تحرقى قلبى بدمعك حسره مادام منى الروح فسى جثمانى فاذا قتلت فانت اولى بالذى تاتينه يا خيره النسوان
امام حسين عليه السلام بانوان را دلدارى داد و امر به صبر نمود و فرمود: خداوند شما را از دست دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را نيكو گرداند، و دشمنان شما را به انواع عذاب مبتلا خواهد كرد، و در عوض اين مصائبى كه به شما رسيده خداوند چندين برابر از مواهب خود را به شما عنايت مىفرمايد، به زبان چيزى نگوئيد كه موجب كاهش مقام ارجمند شما گردد ... زينب گريه مىكرد، امام به او فرمود: آرام باش اى دختر مرتضى، وقت گريه طولانى است.
همين كه خواست به عزم ميدان، از خيمه بيرون آمد، زينب عليها السلام دامن امام را گرفت و صدا زد:
«مهلا يا اخى، توقف حتى اتزود منك و اودعك وداع مفارق لا تلاقى بعده».
فمهلا اخى قبل الممات هنيئه لتبرد منى لوعه و غليل
حضرت زينب عليها السلام از برادر دل نمىكند، به دست و پاى برادر افتاد و بوسيد، ساير بانوان حرم، آنحضرت را محاصره كرده و دست و پاى او را مىبوسيدند و گريه مىكردند، امام آنها را آرام كرد و به خيمه برگردانيد، سپس خواهرش را به تنهائى طلبيد و او را دلدارى داد.
«و امر يده على صدرها و سكنها من الجزع».
امام به او فرمود: افرادى كه صبر مىكنند، پاداش بسيار در پيشگاه خدا دارند، صبر كن تا به پاداشهاى الهى برسى ...
بعضى نقل كردهاند: چون امام حسين عليه السلام چند قدمى از خيمهها دور شد، حضرت زينب عليها السلام از خيمه بيرون آمد و صدا زد: «برادرم لحظهاى درنگ كن تا وصيت مادرم فاطمه عليها السلام را نسبت به تو بجا آورم».
امام توقف كرد و فرمود: آن وصيت چيست؟
زينب عليها السلام عرض كرد: مادرم به من وصيت فرمود، هنگامى كه نور چشمم حسين عليه السلام را روانه ميدان براى جنگ با دشمن كردى، عوض من گلوى او را ببوس، آنگاه زينب عليها السلام گلوى برادرش را بوسيد و به خيمه بازگشت. (4)
امام چند قدم ديگر به سوى ميدان برداشت، ناگاه صداى ضعيفى از پشتسر شنيد كه كسى مىگويد: اى پدر اندكى تامل كن، به تو حاجتى دارم.
امام به عقب نگاه كرد ديد سكينه با سرعت مىآيد، عنان اسب را كشيد و توقف كرد، سكينه به سر رسيد و ركاب امام را گرفت و عرض كرد: حاجتم اين است كه از اسب فرود آئى و مرا در كنار خود بگيرى و مرا مانند يتيمان نوازش كنى.
امام پياده شد و روى خاك نشست و سكينهاش را كنار خود گرفت و دست نوازش بر سر او كشيد و اشكهايش را پاك كرد، و او را دلدارى داد و به خيمه باز گردانيد. (5)
هنگامى كه امام حسين عليه السلام مشغول و وداع بود و سكينه و ساير بانوان حرم را دلدارى داده و امر به صبر مىنمود، عمر سعد خطاب به سپاه خود فرياد زد: «واى بر شما تا حسين عليه السلام مشغول وداع است از هر سو به او حمله كنيد، سوگند به خدا اگر او از وداع فارغ شود، جانب راست و چپ شما را با حملات خود در هم مىنوردد»،سپاه به امام حمله كردند و آنحضرت را در كنار خيمه هدف تيرهاى خود قرار دادند، بطورى كه تيرها بين طنابهاى خيمهها مىافتاد و بعضى از تيرها به بانوان اصابت كرده و لباس آنها را دريد و سوراخ نمود، بانوان وحشت زده داخل خيمه شدند، و به امام نگاه مىكردند ببينند چه مىكند؟ ديدند مانند شير خشمگين به دشمن حمله كرد و به هركه نزديك شد او را به خاك هلاكت انداخت از هر سو به سوى او تيرى آمد و آنحضرت سينه و گلويش را سپر تيرهاى دشمن قرار داده بود، سپس به مركز خود بازگشت و مكرر مىگفت:
«لا حول و لا قوه الا بالله». (6)
مطلب جانسوز ديگر اينكه: هنگامى كه امام پس از وداع خواستسوار بر اسب شود، بانوان و كودكان شيون مىكردند و از هر سو دامن او را گرفتند،«فنادى احبسيهن يا زينب».
گرچه حوادث تلخ و جانسوز و غمبار باعث مىشد كه امام حسين عليه السلام بى اختيار گريه مىكرد و گاهى بسيار شديد و بلند مىگريست،ولى گريه او جنبههاى عاطفى و تنفر از دشمن داشت، نه اينكه آميخته با ذلت باشد، روحيه آنحضرت هميشه نيرومند و قوى بود و گفتار او در برابر دشمن، و حملههاى شديد او و تسليم نشدن او تا آخرين نفس و آخرين قطره خون، دليل روشنى بر صلابت و شجاعت بىنظير آنحضرت است، به عنوان نمونه:
1 - آن بزرگوار صبح عاشورا پس از نماز صبح رو به اصحاب خود كرد و پس از حمد و ثنا فرمود:
«ان الله سبحانه و تعالى قد اذن فى قتلكم فى هذا اليوم فعليكم بالصبر و القتال».
2 - هنگامى كه امام حسين عليه السلام و يارانش در كربلا در تنگناى سخت قرار گرفتند و محاصره دشمن لحظه به لحظه تنگتر مىشد، آنحضرت و جمعى از يارانش آنچنان آرام و بردبار بودند كه لحظه به لحظه چهرههايشان درخشندهتر و اعضايشان قوىتر مىگشت، ولى عدهاى نيز بودند كه رنگ پريده و لرزه بر اندام شدند. بعضى از ياران آنحضرت كه رنگ باخته بودند به بعضى ديگر گفتند: به امام حسين عليه السلام بنگريد كه چهرهاش بيانگر آنست كه هيچگونه باكى از مرگ ندارد.
امام حسين عليه السلام فرمود:
«صبرا بنى الكرام فما الموت الا قنطره تعبر بكم عن البؤس و الضراء الى الجنان الواسعه، و النعيم الدائمه فايكم يكره ان ينتقل من سجن الى قصر و ما لاعدائكم الا كمن ينتقل من قصر الى سجن و عذاب، ان ابى حدثنى عن رسول الله: ان الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر.
والموت جسر هؤلاء الى جنانهم، وجسر هؤلاء الى جحيمهم، ما كذبت و لا كذبت».
امام حسين عليه السلام در روز عاشورا (در يكى از مراحل) برابر سپاه دشمن آمد و بر شمشير خود تكيه داد و با صداى بلند فرمود:
«انشدكم الله هل تعرفوننى».
سپاه پاسخ دادند: «آرى تو فرزند پيامبر خدا صلى الله عليه و اله و سلم هستى».
امام: شما را به خدا آيا مىدانيد على بن ابيطالب عليه السلام پدر من است؟
سپاه: آرى مىدانيم.
امام: شما را به خدا آيا مىدانيد خديجه دختر خويلد نخستين زنى كه به اسلام گرويد مادر بزرگ من است؟
سپاه: آرى مىدانيم.
امام: شما را به خدا آيا مىدانيد جعفر كه در بهشت پرواز مىكند عموى من است؟
سپاه: آرى ميدانيم.
امام: شما را به خدا آيا مىدانيد شمشير كه به كمر بستهام، شمشير پيامبر خدا صلى الله عليه و اله و سلم است؟
سپاه: آرى مىدانيم.
امام: شما را به خدا آيا مىدانيد اين عمامه را كه بر سرم بستهام، عمامه رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم است؟
سپاه: آرى مىدانيم.
امام: شما را به خدا آيا مىدانيد پدرم على عليه السلام از ميان مسلمين اولين فردى بود كه اسلام را پذيرفت، و در علم از همه عالمتر و در صبر و شكيبائى از همه بردبارتر بود، و او ولى و رهبر هر مرد و زن مىباشد؟
سپاه: آرى مىدانيم.
امام:
فبم تستحلون دمى ...
سپاه: قد علمنا ذلك كله، و نحن غير تاركيك حتى تذوق الموت عطشا.
در عبارت ديگر آمده: امام حسين عليه السلام خطاب به سپاه دشمن كرده فرمود:
اى مردم! آگاه باشيد كه دنيا، سراى فانى است و صاحبانش را از حالى به حال ديگر دگرگون مىسازد. اى گروه مردم! شما قوانين اسلام را مىشناسيد و قرآن را خواندهايد و مىدانيد كه محمد صلى الله عليه و اله و سلم رسول خداى حسابگر است: در عين حال اكنون ظالمانه براى كشتن فرزند رسولخدا بپا خاستهايد.
«معاشر الناس، اما ترون الى ماء الفرات تلوح كانه بطون الحيات، يشربه اليهود و النصارى و الكلاب و الخنازير و آل الرسول صلى الله عليه و اله وسلم يموتون عطشا».
بعضى نقل كردهاند، امام حسين عليه السلام عمر سعد را خواست و به او سه پيشنهاد كرد كه يك نوع اتمام حجت بود:
1 - دست از من و اهل بيتم بردار تا به مدينه جدم برگرديم.
2 - اسقنى شربه من الماء لقد نشفت كبدى من الظماء.
3 - اگر دو پيشنهاد قبلى عملى نيست، من يك نفر هستم، بنابراين يك يك از افراد را به جنگ من بفرست.
عمر سعد گفت: اما بازگشت به مدينه و نوشيدن آب، به هيچوجه امكان پذير نيست، ولى پيشنهاد سوم، خواسته مرد كريم است و پذيرفته مىشود.
به فرمان عمر سعد چند تن از شجاعان دشمن به ميدان تاختند، امام حسين عليه السلام تن به تن با آنها جنگيد، ولى همه آنها در برابر شمشير آتشبار امام به خاك هلاكت افتادند، عمر سعد دريافت كه در نبرد تن به تن احدى در برابر امام حسين عليه السلام باقى نمىماند، از اين رو نقض عهد كرد و فرمان حمله دستجمعى را صادر نمود. (7)
از هر سو به امام حمله كردند، امام آنچنان بر آنها هجوم برد كه آنها همانند ملخ پراكنده فرار مىكردند.
مسعودى در اثباه الوصيه مىنويسد: امام حسين عليه السلام آنچنان جنگيد كه به روايتى هزار و هشتصد مرد جنگى دشمن را كشت، و بنقل ديگر غير از مجروهان هزار و نهصد و پنجاه نفر را كشت.
عمر سعد بر قوم خود فرياد برآورد و گفت: واى بر شما آيا مىدانيد با چه كسى مىجنگيد اين پسر انزع بطين (يعنى على عليه السلام كه در دو جانب پيشانى، مو نداشت و ايمان و علم سراسر وجودش را فراگرفته بود) و كشنده عرب است.
(8)
آنحضرت همچنان مىجنگيد، و بر اثر شدت تشنگى آب طلب مىكرد ولى كسى پاسخ نمىداد، آنقدر تير به بدنش رسيده بود كه گفتهاند:
«حتى صار كالقنفذ».
شمر با جماعتى آمدند و بين او و خيمهاش قرار گرفتند، به طورى كه به خيمه نزديك شدند.
امام فرياد زد:
«ويلكم يا شيعه آل سفيان ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون يوم المعاد فكونوا احرارا فى دنيا كم ...»
شمر فرياد زد: اى پسر فاطمه! چه مىگوئى؟
امام فرمود: مىگويم من با شما مىجنگم شما با من، زنها تقصيرى ندارند، از گمراهان و متجاوزين خود جلوگيرى كنيد و تا زندهام متعرض حرم من نشويد.
شمر فرياد زد: اى پسر فاطمه، متعرض حرم نخواهند شد.
آنگاه شمر به سپاه خود خطاب كرد و فرياد زد: همه متوجه حسين عليه السلام شويد و كار او را تمام كنيد.
سپاه دشمن به امام حمله كردند، آنحضرت هچنان مىجنگيد تا اينكه بدنش پر از زخم سرانجام ظالمى بنام «صالح بن وهب» پيش آمد آنچنان بر ناحيه ران آنحضرت ضربت زد، كه آن مظلوم از پشت اسب به زمين افتاد، طرف راست صورتش به زمين برخورد كرد، سپس در همين حال برخاست و به جنگ ادامه داد.
در لحظات آخر عمر امام حسين عليه السلام زينب عليها السلام از خيمه بيرون آمد، در حالى كه فرياد مىزد:
«وا محمداه! وا ابتاه! وا علياه! وا جعفراه».
سپس گفت:
«ليت السماء اطبقت على الارض، وليت الجبال تد كدكت على السهل».
آنگاه به سوى امام حسين عليه السلام نزديك شد، در آن هنگام عمر سعد با جماعتى نزديك شد، و امام در حال جان كندن بود، زينب عليها السلام صدا زد: اى عمر! آيا اين ابا عبدالله، كشته مىشود و تو مىنگرى؟ (9)
اين سخن از زينب عليها السلام بقدرى جانسوز بود كه عمر سعد آنچنان گريه كرد به طورى كه ريشش از اشك چشمش تر شد، اما در عين حال، وصرف وجهه عنها ولم يجبها بشيىء.
زينب عليها السلام صدا زد:
ويلكم اما فيكم مسلم؟
امام حسين عليه السلام از زمين برخاست و مانند شير شرزه شجاعت بر دشمن حمله كرد و فرمود: «آيا شما بر قتل من اجتماع كردهايد، سوگند به خدا بعد از من بندهاى از بندگان خدا را نخواهيد كشت، خداوند به خاطر كشتن من بر شما غضب مىكند ... سوگند به خدا هرگاه مرا كشتيد خداوند خودتان را بجان خودتان مىافكند و خون همديگر را مىريزيد، سرانجام دستخوش عذاب سخت الهى خواهيد شد».
همچنان با دشمن جنگيد تا هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد آمد.
امام كنار آمد تا اندكى استراحت كند، در كنار ايستاده بود ناگاه سنگى از جانب دشمن آمد و به پيشانى آنحضرت خورد و خون جارى شد، دامنش را بلند كرد تا خون پيشانى را پاك كند، در اين هنگام تيرى سه شعبه زهر آلود آمد و بر سينه (يا شكم) آنحضرت اصابت كرد، فرمود:
بسم الله و بالله و على مله رسول الله.
سپس سرش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت: «خدايا تو مىدانى مردى را مىكشند كه در روى زمين پسر پيغمبرى غير او نيست».
آنگاه آن تير را گرفت و از پشت بيرون آورد، و خون مانند ناودان از آن جارى شد. (10
در اين هنگام ضعف بر بدن آقا مسلط شد، سپاه دشمن دست از جنگ كشيد و مدت طولانى از اين جريان گذشت، و كسى جرئت نمىكرد آخرين ضربه را بزند (و به عنوان قاتل، با خدا ملاقات كند).
شمر بر سپاه خود فرياد زد:
ويحكم ما تنتظرون بالرجل اقتلوه ثكلتكم امهاتكم.
در اين وقت، دشمنان بىرحم، از هر سو به آن امام غريب، حمله كردند، يكى به شانه چپش ضربت زد، ديگرى بر دوشش ضربت زد، سنان بن انس به پيش آمد و چنان نيزهاش را بر گودى گلوى آنحضرت فرو برد و سپس نيزه را بيرون آورد و بر استخوانهاى سينهاش كوبيد و تير بر حلقوم او وارد ساخت، كه آنحضرت بر روى خاك زمين افتاد، پس از لحظهاى برخاست و نشست و تير را از گلوى خود بيرون كشيد، سر محاسنش را با خون بدنش رنگين نمود و مىفرمود:
هكذا القى الله مخضبا بدمى مغصوبا على حقى.
هلال بن نافع (كه از سربازان دشمن بود) مىگويد: نگاه به قتلگاه كردم ديدم حسين عليه السلام به خود مىپيچد و در حال جان دادن است، درخشندگى چهره، و زيبائى قامت او مرا از فكر در مورد كشتن او بازداشت و من هرگز كشته آغشته به خونى را چنين نديدهام.
در اين حال فرمود: شربت آبى به من برسانيد.
ظالمى گفت: آب نچشى تا از آب سوزان دوزخ بياشامى، حضرت فرمود: آيا من آب سوزان جهنم را مىآشامم؟، نه هرگز، بلكه من بر جدم رسولخدا صلى الله عليه و اله و سلم وارد مىشوم و در محضر او از آب گواراى بهشتى مىآشامم، و از ظلم و ستم شما به آنحضرت شكايت مىكنم.
گفتار امام، در دل آن سنگدلان اثر نكرد، گويا ذرهاى رحم در دل هيچكدام از آنها نبود.
عمر سعد به شخصى كه در جانب راستش بود گفت: برو حسين را راحت كن.
و به نقلى سنان بن انس به خولى گفت: برو سر از بدن حسين عليه السلام جدا كن، خولى به اين قصد به سوى حسين عليه السلام رفت ولى لرزه بر اندام شد و بازگشت، سنان يا شمر به او گفت: «خدا بازويت را از هم جدا كند چرا لرزه بر اندام شدهاى؟».
سرانجام سنان و به نقلى شمر، سر از بدن شريف آنحضرت جدا نمود، و مىگفت: «با اينكه مىدانم: تو آقا و پيشوا و فرزند رسولخدا، و بهترين انسانها از جهت پدر و مادر هستى، در عين حال سرت را جدا مىكنم».
سپس سر بريده را به خولى داد تا او آن را نزد عمر سعد ببرد.
كنيزى از اهلبيت عليه السلام نزديك قتلگاه آمد، مردى به او گفت: «اى كنيز خدا آقاى تو كشته شد».
آن كنيز با شيون و گريه به سوى خيمه بازگشت و فرياد مىزد: حسين را كشتند، حسين را شهيد كردند وقتى كه بانوان حرم، صداى او را شنيدند، صدا به گريه بلند كردند. (11)
در نقل ديگر در مورد شهادت امام حسين عليه السلام آمده: عمر سعد فرياد زد، به سوى حسين عليه السلام برويد و او را راحت كنيد.
شمر به سوى آنحضرت شتافت و با كمال گستاخى روى سينه آنحضرت نشست و محاسن آنحضرت را به دست گرفت، با شمشير خود با دوازده ضربه سر از بدن آن بزرگوار جدا نمود. (12)
در آن لحظات آخر شهادت، امام حسين عليه السلام به شمر رو كرد و فرمود:
«اذا كان لابد من قتلى فاسقنى شربه من الماء.»
شمر گفت: اى پسر ابو تراب، آيا تو گمان نمىكنى كه پدرت ساقى حوض كوثر است و از آب كوثر به دوستانش مىدهد، صبر كن تا به دست او سيراب گردى».
و در نقل ديگر آمده گفت:
«والله لا ذقت قطره واحده من الماء حتى تذوق الموت غصه بعد غصه».
روز عاشورا هنگامى كه ظهر شد، ابو ثمامه صيداوى يكى از ياران امام حسين عليه السلام به خورشيد نگاه كرد و دريافت كه ظهر شده، به امام عرض كرد: دوست دارم قبل از آنكه در ركاب تو فدا گردم اين نماز را كه وقتش رسيده نيز با تو بخوانم..
امام حسين عليه السلام به آسمان نگريست، و به او فرمود: خداوند تو را از نماز گزاران قرار دهد كه مرا به ياد نماز انداختى، آرى وقت نماز رسيده است، از دشمن بخواهيد مهلت دهد تا ما نماز را بخوانيم.
از دشمن مهلتخواستند، حصين بن نمير گفت: نماز شما قبول نمىشود.
حبيب بن مظاهر پاسخ داد: اى مستشراب، آيا از شما قبول مىشود و از فرزند پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم قبول نمىشود ...
امام حسين عليه السلام با جمعى از اصحاب نماز ظهر را با عنوان نماز خوف خواند، زهير بن قين و سعيد بن عبدالله (به عنوان سپر آنحضرت (در جلو او ايستادند، آنقدر تير به بدن سعيد اصابت كرد، كه به زمين افتاد، سعيد بعد از نماز به امام عرض كرد: آيا من به عهد خود وفا كردم، امام فرمود:
نعم انت امامى فى الجنه.
سعيد به شهادت رسيد، شمردند سيزده تير به بدنش اصابت نموده بود. (13)
هر نمازى تعقيبى دارد، تعقيب اين نماز آن هنگام بود كه امام حسين عليه السلام غوطهور در خون او پشت اسب به زمين قرار گرفت و با خدا مناجات مىكرد، از جمله مىگفت:
«صبرا على قضائك يارب، لا اله سواك يا غياث المستغيثين، ما لى رب سواك، ولا معبود غيرك، صبرا على حكمك، يا غياث من لا غياث له،يا دائما لا نفاد له، يا محيى الموتى، يا قائما على كل نفس بما كسبت احكم بينى و بينكم و انتخير الحاكمين». (14)
تركت الخلق طرا فى هواكا و ايتمت العيال لكى اراكا ولو قطعتنى فى الحب اربا لما حن الفؤاد الى سواكا
وقايع جانسوز در جريان شهادت امام حسين عليه السلام بسيار است ما در اينجا به ذكر چند نمونه اكتفا مىكنيم:
1 - وقتى كه امام حسين عليه السلام به مرحلهاى رسيد كه ديگر نتوانست جنگ كند، در جاى خود ايستاد، هر كس از دشمن كه جلو مىآمد باز مىگشت و نمىخواستخدا را ملاقات كند در حالى كه دستش به خون حسين عليه السلام رنگين باشد، در اين هنگام مردى كندى بنام «مالك بن يسر»به جلو آمد، نخست به آنحضرت ناسزا گفت، سپس با شمشير بر سر نازنينش زد، كه كلاه حضرت را بريد و شمشير بر سر خورد، و كلاه پر از خون شد، امام پارچهاى طلبيد و با آن زخم سر را بست و كلاهى خواست و بر سر گذاشت و عمامه بر آن بست. (15)
(16)
من ينتدب للحسين فيوطىء الخيل ظهره و صدره.
ده نفر داوطلب شدند (كه نام هر ده نفر در مقاتل ذكر شده).
آن ده نفر سوار بر اسبهاى خود شدند و بر بدن حسين عليه السلام تاختند، به گونهاى كه استخوانهاى سينه و پشت آنحضرت را درهم شكستند.
سپس اين ده نفر نزد ابن زياد آمدند، اسيد بن مالك، يكى از آنها گفت:
نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بكل يعسوب شديد الاسر
ابن زياد گفت: شما كيستيد؟
گفتند: ما سوار بر اسب شديم و بر پشتحسين عليه السلام تاختيم،حتى طحنا حناجر صدره.
ابن زياد دستور داد تا جايزه اندكى به آنها داده شد، ابو عمر زاهد گفت: ما حال آن ده نفر را بررسى كرديم، همگى زنا زاده بودند و مختار آنها را بازداشت نمود و دستها و پاهايشان را ميخكوب كرد و اسب بر پشت آنها تاخت تا مردند. (17)
3 - وقتى كه روز عاشورا امام حسين عليه السلام خود را به آب فرات رسانيد و خواست آب بياشامد، حصيد بن نمير (يكى از سر كردگان دشمن) آنحضرت را هدف تير قرار داد، تير به حلقوم امام اصابت كرد، آنحضرت تير را بيرون كشيد، و دستش را زير خون گرفت و خون را به آسمان مىپاشيد، و به حصين فرمود: «خدا ترا سيرابت نكند» بعد دشمن حيله كرد، و امام براى حفظ خيمه با سرعت به سوى خيمه بازگشت.
در اين هنگام بانوان حرم و كودكان تشنه كام به گمان اينكه امام آب آورده به سوى حسين عليه السلام شتافتند، ديدند صورت و سينه و دستهاى حسين عليه السلام به خونش رنگين است، صدا به گريه بلند كردند و دست بر صورت مىزدند.
طفلى هنگام رفتن امام به صوى فرات عرض كرده بود: پدر جان تشنهام، امام به او فرموده بود: صبر كن بروم براى تو آب بياورم، وقتى امام برگشت، آن طفل تشنه كام نزد پدر آمد و گفت: گويا آب آوردهاى؟ امام گريه كرد و اين شعر را خواند:
«شيعتى مهما شربتم ماء عذب فاذكرونى ...» سپس پارچهاى طلبيد و بر زخم گلو نهاد و بار ديگر با اهلبيت عليهم السلام وداع نمود و به سوى قوم رفت و كوشش فراوان كرد خود را به آب فرات برساند، سر راه او را گرفتند و ممانعت نمودند. (18)
4 - امام باقر فرمود: امام حسين عليه السلام را به گونهاى كشتند كه پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم از كشتن حيوانات درنده به آن نحو، نهى فرموده است،لقد قتل بالسيف و السنان و بالحجاره و بالخشب و بالعصا.
و لقد اوطئوه الخيل بعد ذلك.
هنگامى كه امام حسين عليه السلام از پشت اسب به زمين قرار گرفت، اسب آنحضرت كه ذوالجناح نام داشت، اطراف او مىگشت و از آن مظلوم عليه السلام دفاع مىكرد، و شيهه مىكشيد و همهمه مىكرد.
عمر سعد فرياد زد: آن اسب را بگيريد و نزد من بياوريد زيرا از بهترين اسبهاى رسولخدا صلى الله عليه و اله و سلم است، جمعى آن اسب را احاطه كردند تا بگيرند ولى با پاهاى خود آنها را از خود دور مىكرد و در اين درگيرى تعدادى از دشمن را كشت.
عمر سعد فرياد زد: رهايش كنيد تا ببينيم او چه كار مىكند؟ وقتى كه اسب احساس امنيت نمود، كنار بدن پاره پاره امام حسين عليه السلام آمد كاكل خود را با خون امام حسين عليه السلام رنگين نمود، بدن عزيز امام حسين عليه السلام را استشمام مىكرد، و با صداى بلند شيهه مىكشيد.
امام باقر عليه السلام فرمود: او در شيهه خود مىگفت:
الظليمه الظليمه من امه قتلت بنت نبيها.
آنگاه به سوى خيمهها رو كرد در حالى كه بلند شيهه مىكشيد، به طورى كه صداى او همه فضاى بيابان را پركرده بود (وقد ملا البيداء صهيلا).
حضرت زينب عليها السلام شيهه اسب را شنيد، به خواهرش ام كلثوم رو كرد و گفت: «اين اسب برادرم حسين عليه السلام است كه به طرف خيمه مىآيد، شايد همراه آن آب باشد» ام كلثوم سراسيمه از خيمه بيرون آمد، ناگاه به اسب نگاه كرد ديد اسب آمده ولى صاحبش نيامده است، فرياد زد:
قتل والله الحسين.
زينب عليها السلام سخن خواهرش را شنيد، صدا به گريه بلند كرد، و مرثيه سرائى نمود و اشك مىريخت. (19)
و در زيارت ناحيه مقدسه امام زمان عليه السلام (خطاب به امام حسين) آمده:
و اسرع فرسك شاردا الى خيامك قاصدا مهمهما باكيا فلما راين النساء جوادك مخزيا، و نظرن سرجك عليه ملويا، برزن من الخدور، ناشرات الشعور، لاطمات الخدود، سافرات الوجوه و بالعويل داعيات و بعد العز مذللات، و الى مصرعك مبادرات و الشمر جالس على صدرك، مولع سيفه على نحرك ...
به نقل ديگر:وقتى كه صداى ذوالجناح به اهل خيام رسيد، زينب عليها السلام به سكينه گفت: سكينه جانم پدرت با آب آمد، به سوى او برو و از آب بياشام.
سكينه از خيمه بيرون آمد، وقتى كه سكينه منظره ذوالجناح را ديد صداى گريه و ندبهاش بلند شد، صدا زد:
وا محمداه، وا غريباه، وا حسينا! وا جداه، وا فاطمتاه و ...
اى اسب، پدرم چه شد، شافع قيامت را كجا گذاشتى؟ روشنى چشم رسولخدا صلى الله عليه و اله و سلم كجاست؟ اشعارى خطاب به اسب خواند او جمله گفت:
اميمون! اشفيت العدى من ولينا و القيته بين الاعادى مجدلا اميمون! ارجع لا تطيل خطابنا فان عدت ترجوا عندنا و تؤملاه
در كتاب مصائب المعصومين آمده: هنگامى كه ذوالجناح به سوى خيمهها آمد و بانوان حرم ناله كنان و سيلى به صورت زنان از خيمه بيرون آمدند، هر كدام با اسب سخنى مىگفتند:
يكى گفت: اى اسب چرا حسين عليه السلام را بردى و نياوردى؟
ديگرى گفت: چرا امام را در ميان دشمن گذاشتى؟
زينب عليها السلام فرمود: آه، صورت خون آلود تو را مىبينم.
سكينه گفت: پدرم هنگام رفتن تشنه بود، يا جواد هل سقى ابى ام قتل عطشانا.
بعضى نوشتهاند: آن اسب در كنار خيمه آنقدر سر به زمين كوبيد تامرد. (20)
(21)
1- ترجمه لهوف سيد بن طاوس، ص 124.
2- معالى السبطين ج 2 / ص 21.
3- صعال السبطين ج 2 / ص 22 و 23.
4- تذكره الشهداء ملا حبيب الله كاشانى ص 311.
5- همان مدرك.
6- مقتل الحسين مقرم ص 338.
7- منتخب طريحى، اسرار الشهاده مطابق نقل الوقايع و الحوادث ج 3 / ص 146 - 147.
8- نفس المهموم ص 190.
9- ايقتل ابا عبدالله و انت تنظر اليه.
10- نفس المهموم ص 191 - اعيان الشيعه ج 1 / ص 610 - لهوف ص 119 - 121.
11- اعيان الشيعه ج 1 / ص 609 و 610 - لهوف ص 126 و 131.
12- مقتل الحسين المقرم ص 347.
13- مقتل الحسين المقرم ص 294 - 297.
14- همان مدرك ص 345.
15- ترجمه لهوف ص 122.
16- ظاهرا اين واقعه در روز يازدهم اتفاق افتاده است. (مؤلف).
17- ترجمه لهوف ص 135 - 136.
18- معالى السبطين ج 1 / ص 325.
19- معالى السبطين ج 2 / ص 51 و 52 -مقتل الحسين مقرم ص 346.
20- امالى صدوق مطابق نقل معالى السبطين ج 2 / ص 50 - نفس المهموم ص 200.
21- تذكره الشهداء ص 353.
بعد از مدتی که امام (ع) کارزار نمود و هیچ کس قدرت مقابله با آن حضرت را نداشت، امام باقر(ع) می فرماید: بیش از هفتاد و دو زخم بر پیکر امام(ع) وارد کردند.
ایشان خسته شدند، لحظه ای برای استراحت ایستادند، ملعونی سنگی پرتاب نمود و پیشانی مبارک حضرت را شکست، پس از اصابت سنگ به پیشانی امام(ع) ، حضرت پیراهن را بالا زدند تا خون پیشانی راپاک کنند.
در این لحظه حرمله تیر سه شعبه ای به سمت حضرت رها کرد و تير به سينه حضرت نشست. آنگاه امام(ع) سر به آسمان بلند کردند و فرمودند: «خداوندا ! تو می دانی این لشکر کسی را می کشند که جز او پسر دختر پیامبری بر روی زمین نیست.» مدتی پیکر نیمه جان امام روزی زمین افتاده بود و کسی جرئت نزدیک شدن به آن ذات نورانی را نداشت.
هلال بن نافع می گوید: به خدا قسم کشته به خون آغشته ای را بهتر و خوشتر از او هرگز ندیده بودم...و چنین با خدا نجوا می کرد:
«الهی رِضاً بِرِِضِاکَ، صََبراً عَلی قَضائِک یا رََبََََّ لا الهَ سِواکَ...» خدایا! راضی به رضای تو هستم و در برابر قضای تو صبر می کنم.
ای پروردگار من معبودی جز تو ندارم، ای پناه پناه آورندگان، ای خدایی که همیشه هستی و پایان نداری، ای زنده کننده مردگان، ای کسی که بر هر کسی بر اساس عمل او حکم می کنی، بین من و این مردم حکم کن که تو بهترین حاکمی و فرمود:
تمام خلق را در راه عشق تو ترک کردم و راضی به یتیمی کودکانم شدم تا تو را ببینم و اگر در راه عشقت مرا قطعه قطعه کنی، دلم به غیر تو اشتیاقی ندارد.
در روز عاشورا حسين عليه السلام حد آخر مقاومت را هم مىكند.ديگر وقتى است كه به كلى توانايى از بدنش سلب شده است.يكى از تير اندازان ستمكار،تير زهر آلودى را به كمان مىكند و به سوى ابا عبد الله مىاندازد كه در سينه ابا عبد الله مىنشيند و آقا ديگر بى اختيار روى زمين مىافتد.
چه مىگويد؟
آيا در اين لحظه تن به ذلت مىدهد؟آيا خواهش و تمنا مىكند؟نه،بلكه بعد از گذشت اين دوره جنگيدن رويش را به سوى همان قبلهاى كه از آن هرگز منحرف نشده است مىكند و مىفرمايد:
«رضا بقضائك و تسليما لامرك و لا معبود سواك يا غياث المستغيثين» (1) .
اين است حماسه الهى، اين است حماسه انسانى.
پىنوشت:
1) نظير اين عبارت در قمقام زخار، ص 364 و مقتل الحسين مقرم، ص 753 ذكر شده است.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 50
نويسنده: شهيد مطهرى
نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 20:28 موضوع تربیتی | لینک ثابت
از بعض ارباب مقاتل نقل است كه چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام نظر كرد هفتاد و دو تن از ياران و اهلبيت خود را شهيد و كشته بر روي زمين ديد عازم جهاد گرديد، پس به جهت وداع زنها رو به خيمه كرد و پردگيان سرادق عصمت را طلبيد و ندا كرد كه اي سكينه، اي فاطمه، اي زينب، اي ام كلثوم. عَلَيْكُنَّ مِنّي السَّلامُ:
|
وَاَسْكَنَّ مِنهُ الذَّيلَ مُنتجِباتِ |
فَقٌمن وَاَرْسَلنَ الدُّموُعَ تَلَهُفّا |
پس سكينه عرض كرد يا اَبَه اَسَتَسْلَمْت لِلْمَوتِ اي پدر آيا تن به مرگ دادهاي؟ فرمود چگونه تن به مرگ ندهد كسي كه ياور و معيني ندارد عرض كرد پس ما را به حرم جدمان بازگردان، حضرت در جواب بدين مثل تمثل جست:
هَيْهاتَ لَوتُرِكَ الْقَطالَنام.
اگر صياد از مرغ قطا دست بر ميداشت آن حيوان در آشيانة خود آسوده ميخفت. كنايت از آنكه اين لشكر دست از من برنميدارند، و نميگذارند كه شما را به جائي برم، زنها صدا به گريه بلند كردند، حضرت ايشان را ساكت فرمود. و گويند كه آن حضرت رو به ام كلثوم نمود و فرمود.
اوُصيكِ يا اُخَيَّه بِنَفْسِكِ خَيْراً وَ اِنّي بارِرٌ اِلي هؤلاءِ الْقَوْم.
در اثبات الوصيه است كه امام حسين عليه السلام حاضر كرد علي بن الحسين عليه السلام را و آن حضرت بیمار بود پس وصيت فرمود به او به اسم اعظم و مواريث انبياء عليهم السلام و آگاه نمود او را كه علوم و صحف و مصاحف و سلاح را كه از مواريث نبوتست نزد ام سلمه رضي الله عنها گذاشته و امر كرده كه چون امام زين العابدين عليه السلام برگردد به او سپارد.
در دعوات راوندي از حضرت امام زين العابدين عليه السلام روايت كرده كه فرمود پدرم مرا در بر گرفت و به سينه خود چسباند در آن روز كه كشته شد وَالدّمآءُ تَغْلي و خونها در بدن مباركش جوش ميخورد، و فرمود اي پسر من حفظ كن از من دعائي را كه تعليم فرمود آنرا به من فاطمه صلوات الله عليه و تعليم فرمود به او رسول خدا صلي الله عليه و آله و تعليم نمود به آن حضرت جبرئيل از براي حاجت و مهم و اندوه و بلاهاي سخت كه نازل ميشود و امر عظيم و دشوار و فرمود بگو:
بِحَقّ يس وَالْقُرانِ الْحَكيمِ وَ بِحَقّ طه وَالْقُرانِ الْعَظيم يا مَنْ يَقْدِرُ عَلي حَوائِج السّائِلينَ يا مَنْ يَعْلَمُ ما في الضَّميرِِ يا مُنَفّسَ عَنِ الْمَكروُبينَ يا مُفَرّجَ عَنِ الْمَغْمُومينَ يا ارحِمَ الشَّيْخ الْكبيرِ يا رازِقَ الّطِفْلِ الصَّغيرِ يا مَنْ لايَحْتاجُ اِلَي التَّفْسيرِ صَلّ عَلي مُحًّمَدٍ وَ الِ مُحَّمَدٍ وَ افعَلْ بي كَذا وَ كَذا.
در كافي روايت شده كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام وقت وفات خويش حضرت امام محمد باقر عليه السلام را به سينه چسبانيد و فرمود اي پسر جان من وصيت ميكنم ترا به آنچه كه وصيت كرد به من پدرم هنگامي كه وفاتش حاضر شد و فرمود اين وصيت را پدرم به من نموده فرمود,
يا بُنّيَّ اِيّاكَ وَ ظُلْمَ مَنْ لايَجِدُ عَلَيْكَ ناصِراً اِلاّض اللهُ.
اي پسر جان من بپرهيز از ظلم بر كسي كه ياوري و دادرسي ندارد مگر خدا.
راوي گفت پس حضرت سيدالشهداء عليه السلام به نفس نفيس عازم قتال شد. امام زين العابدين عليه السلام چون پدر بزرگوار خود را تنها و بيكس ديد با آنكه از ضعف و ناتواني قدرت برداشتن شمشير نداشت راه ميدان پيش گرفت، ام كلثوم از قفاي او ندا در داد كه اي نور ديده برگرد، حضرت سجاد عليه السلام فرمود كه اي عمه دست از من بردار و بگذار تا پيش روي پسر پيغمبر صلي الله عليه و آله جهاد كنم، حضرت سيدالشهداء عليه السلام به ام كلثوم فرمود كه باز دار او را تا كشته نگردد و زمين از نسل آل محمد عليهم السلام خالي نماند. بالجمله امام حسين عليه السلام در چنين حال از محبت امت دست بازنداشت و همي خواست بلكه تني چند به راه هدايت درآيد و از آن گمراهان روي برتابد. لاجرم ندا در داد كه آيا كسي هست كه ضرر دشمن را از حرم رسول خدا صلي الله عليه و آله بگرداند؟ آيا خداپرستي هست كه در باب ما از خدا بترسد؟ آيا فريادرسي هست كه اميد ثواب از خدا داشته باشد و به فرياد ما برسد؟ آيا معيني و ياوري هست كه به جهت خدا ياري ما كند؟ زنها كه صداي نازنينش را شنيدند به جهت مظلومي او صدا را به گريه و عويل بلند كردند.
در كتاب احتجاج مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نيام شمشير گودي در زمين كند و آن كودك را به خون خويش آلوده كرد پس او را دفن نمود.
طبري از حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام روايت كرده كه تيري آمد رسيد بر گلوي پسري از آن حضرت كه در كنار او بود پس آن حضرت مسح ميكرد خون را بر او و ميگفت: اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا.
پس امر فرمود آوردند حبرهاي و آن جامهاي است يماني آن را چاك كرد و پوشيد پس با شمشير به سوي كارزار بيرون شد، انتهي. بالجمله چون از كار طفل خويش فارغ شد سوار بر اسب شد و روي به آن منافقان آورد و فرمود:
|
عَنْ ثَوابِ الله رَبّ الثّقَلَيْنِ |
|
كَفَرَ الْقَوْمُ وَ قِدْماً رَغِبُوا |
پس مقابل آن قوم ايستاد و در حالتي كه شمشير خود را برهنه در دست داشت و دست از زندگاني دنيا شسته و يك باره دل به شهادت و لقاي خدا بسته و اين اشعار را قرائت ميفرمود:
|
كَفاني بِهذا مُفْخَرًا حينَ اَفْخَرُ |
|
اَنَا ابْنُ عِليّ الّطُهْرِ مِنْالِ هاشِمٍ |
پس مبارز طلبيد و هر كه در برابر آن فرزند اسد الله الغالب ميآمد او را به خاك هلاك ميافكند تا آنكه كشتار عظيمي نمود و جماعت بسيار از شجاعان و ابطال رجال را به جهنم فرستاد، ديگر كسي جرئت ميدان آن حضرت نكرد.
پس آن جناب حمله بر ميمنه نمود و فرمود:
|
وَالْعارُ اَوْلي مِنْ دُخُولِ النّارِ |
|
اَلْمَوْتُ خَيْرٌ مِنْ رُكُوبِ الْعارِ |
پس حمله بر مسيره كرد و فرمود:
|
الَيْتُ اَنْ لا اَنْثَني |
|
انا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيِ |
بعض از رواه گفته به خدا قسم هرگز نديدم مردي را كه لشكرهاي بسيار او را احاطه كرده باشند و ياران و فرزندان او را به جمله كشته باشند و اهلبيت او را محصور و مستأصل ساخته باشند شجاعت و قوي القلبتر از امام حسين عليه السلام چه تمام اين مصائب در او جمع بود به علاوه تشنگي و كثرت حرارت و بسياري جراحت و با وجود اينها گرد اضطراب و اضطرار بر دامن وقارش ننشست و به هيچگونه آلايش تزلزل در ساحت وجودش راه نداشت و با اينحال ميزد و ميكشت، و گاهي كه ابطال رجال بر او حمله ميكردند و چنان بر ايشان ميتاخت كه ايشان چون گله گرگ ديده ميرميدند و از پيش روي آن فرزند شير خدا ميگريختند، ديگر باره لشكر گرد هم در ميآمدند و آن سي هزار نفر پشت با هم ميدادند و حاضر به جنگ او ميشدند، پس آن حضرت بر آن لشكر انبوه حمله ميافكند كه مانند جراد منتشر از پيش او متفرق و پراكنده ميشدند و لختي اطراف او از دشمن تهي ميگشت. پس از قلب لشكر روي به مركز خويش مينمود و كلمه مباركه لاحَوْلَ وَلاقُوّهَ اِلاّ بِاللهِ را تلاوت ميفرمود.
شايسته است در اين مقام كلام (جميز كار كردن) هندوي هندي را در شجاعت امام حسين عليه السلام نقل كنيم:
شيخ مرحوم در لؤلؤ مرجان از اين شخص نقل كرده كه كتابي در تاريخ چين نوشته به زبان اردو كه زبان متعارف حاليه هند است و آنرا چاپ كردند، در جلد دوم در صفحه 111 چون به مناسبتي ذكري از شجاعت شده بود اين كلام كه عين ترجمه عبارت اوست در آنجا مذكور است:
«چون بهادري و شجاعت رستم مشهور زمانه است لكن مرداني چند گذشته كه در مقابلشان نام رستم قابل بيان نيست چنانچه حسين بن علي عليهماالسلام كه شجاعتش بر همه شجاعان رتبه تقدم يافته چرا كه شخصي كه در ميان كربلا به ريگ تفته با حالات تشنگي و گرسنگي مردانگي به كار برده باشد به مقابل او نام رستم كسي آرد كه از تاريخ واقف نخواهد بود. قلم كه را يارا است كه حال حسين عليه السلام برنگارد، و زبان كه را طاقت كه مدح ثابت قدمي هفتاد و دو نفر در مقابله سي هزار فوج شامي خونخوار و شهادت هر يك را چنانچه بايد ادا نمايد، نازك خيالي كجا اينقدر رسا است كه حال و دلهاي آنها را تصوير كند كه بر سرشان چه پيش آمد از آن زماني كه عمر سعد (ملعون) با ده هزار فوج دور آنها را گرفته تا زماني كه شمر (ملعون) سر اقدس را از تن جدا كرد. مثل مشهور است كه دواي يك، دو باشد يعني از آدم تنها كار برنميآيد تا دومي برايش مددكار نباشد. مبالغه بالاتر از آن نيست كه در حق كسي گفته شود كه فلان كس را دشمن تنگ كرده بودند با وجود آن ثابت قدمي را از دست ندادند. چنانچه از چهار طرف ده هزار فوج يزيد بود كه بارش نيزه و تيرشان مثل بادهاي تيره طوفان ظلمت برانگيخته بودند. دشمن پنجم حرارت آفتاب عرب بود كه نظيرش در زير فلك صورت امكان نپذيرفته، گفته ميتوان شد كه تمازت و گرمي عرب غير از عرب يافت نميتواند شد. دشمن ششم ريگ تفيدة ميدان كربلا بود كه در تمازت آفتاب شعله زن و مانند خاكستر تنور گرم سوزنده و آتش افكن بوده بلكه درياي قهاري ميتوان گفت كه حبابهايش آبلههاي پاي بني فاطمه بودند، واقعي دو دشمن ديگر كه از همه ظالمتر يكي تشنگي و دوم گرسنگي مثل همراهي دغاباز ساعتي جدا نبودند، خواهش و آرزوي اين دو دشمن همان وقت كم ميشد كه زبانها از تشنگي چاك چاك ميگرديدند. پس كساني كه در چنين معركه هزارها كفار را مقابله كرده باشند بهادري و شجاعت برايشان ختم است».
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را.
رَجَعَ الْكَلامُ اِلي سِياقِهِ الاَوَّل:
اين وقت ابن سعد لعين بدانست كه در پهن دشت آفرينش هيچكس را آن قدرت و توانائي نيست كه با امام حسين عليه السلام كوشش كند و اگر كار بدينگونه رود آن حضرت تمام لشكر را طمعه شمشير خود گرداند. لاجرم سپاهيان را بانگ بر زد و گفت:
واي بر شما آيا ميدانيد كه با كه جنگ ميكنيد و با چه شجاعتي رزم ميدهيد اين فرزند انزع البطين غالب كل غالب علي بن ابيطالب عليه السلام است، اين پسر آن پدر است كه شجاعان عرب و دليران روزگار را به خاك هلاك افكنده. همگي همدست شويد و از هر جانب بر او حمله آريد:
|
فَصَوَّبُوا الرَّايَ لَمّا صَعَّدُوا الْفِكَرا |
|
اَعْياهُمْ اَنْ يَنالوُهُ مَبارَزَه |
پس آن لشكر فراوان از هر جانب بر آن بزرگوار حمله آوردند و تيراندازان تيرها بر كمان نهادند و بسوي آن حضرت رها كردند.
پس دور آن غريب مظلوم را احاطه كردند و مابين او و خيام اهلبيت حاجز و حائل شدند، و جماعتي جانب سرادق عصمت گرفته. حضرت چون اين بدانست بانگ بر آن قوم زد و فرمود كه اي شيعيان آل ابوسفيان اگر دست از دين برداشتيد و از روز قيامت و معاد نميترسيد پس در دنيا آزاد مرد و با غيرت باشيد رجوع به حسب و نسب خود كنيد زيرا كه شما عرب ميباشيد. يعني عرب غيرت و حميت دارد شمر (ملعون) بيحيا رو به آن حضرت كرد و گفت چه ميگوئي اي پسر فاطمه؟ فرمود ميگويم من با شما جنگ دارم و مقاتلت ميكنم و شما با من نبرد ميكنيد، زنان را چه تقصير و گناه است؟ پس منع كنيد سركشان خود را كه متعرض حرم من نشوند تا من زندهام. شمر صيحه در داد كه اي لشكر از سراپردة اين مرد دور شويد كه كفوي كريم است و قتل او را مهيا شويد كه مقصود ما همين است. پس سپاهيان بر آن حضرت حمله كردند و آن جناب مانند شير غضبناك در روي ايشان درآمد و شمشير در ايشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاك ميافكند كه باد خزان برگ درختان را. و بهر سو كه رو ميكرد لشكريان پشت ميدادند. پس از كثرت تشنگي راه فرات در پيش گرفت، كوفيان دانسته بودند كه اگر آن جناب شربتي آب بنوشد ده چندان از اين بكوشد و بكشد. لاجرم در طريق شريعه صف بستند و راه آب را مسدود نمودند و هرگاه آن حضرت قصد فرات مينمود و بر او حمله ميكردند و او را بر ميگردانيدند.
اعور سلمي و عمر و بن حجاج كه با مردانی كماندار نگهبان شريعه بودند بانگ بر سپاه زدند كه حسين را راه بر شريعه مگذاريد، آن حضرت مانند شير غضبان برايشان حمله ميافكند و صفوف لشكر را بشكافت و راه شريعه را از دشمن بپرداخت و اسب را به فرات راند و سخت تشنه بود و اسب آن جناب نيز تشنگي را از حد افزون داشت سر به آب گذاشت. حضرت فرمود كه تو تشنه و من نيز تشنهام به خدا قسم كه آب نياشامم تا تو بياشامي، كانه اسب فهم كلام آن حضرت كرد، سر از آب برداشت يعني در شرب آب من بر تو پيشي نميگيرم، پس حضرت فرمود آب بخور من ميآشامم و دست فرا برد و كفي آب بر گرفت تا آن حيوان بياشامد كه ناگاه سواري فرياد برداشت كه اي حسين تو آب مينوشي و لشكر به سراپردهات ميروند و هتك حرمت تو ميكنند.
چون آن معدن حميت وغيرت اين كلام را از آن ملعون شنيد آب از كف بريخت و به سرعت از شريعه بيرون تاخت و بر لشكر حمله كرد تا به سراپردة خويش رسيد معلوم شد كه كسي متعرض خيام نگشته و گوينده اين خبر مكري كرده بوده. پس دگرباره اهلبيت را وداع گفت، اهلبيت همگان با حال آشفته و جگرهاي سوخته و خاطرهاي خسته و دلهاي شكسته در نزد آن حضرت جمع آمدند و در خاطر هيچ آفريده صورت نبندد كه ايشان به چه حالت بودند و هيچكس نتواند كه صورت حال ايشان را تقرير يا تحرير نمايد.
|
كه تصويرش زده آتش بجانم |
|
من از تحرير اين غم ناتوانم |
بالجمله ايشان را وداع كرد و به صبرو شكيبائي ايشان را وصيت نمود و فرمان داد تا چادر اسيري بر سر كنند و آماده لشكر مصيبت و بلا گردند، و فرمو د بدانيد كه خداوند شما را حفظ و حمايت كند و از شر دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را به خير كند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا سازد و شما را به انواع نعم و كرم مزد و عوض كرامت فرمايد، پس زبان به شكوه ميگشائيد و سخني ميگوئيد كه از مرتبت و منزلت شما بكاهد، اين سخنان بفرمود و رو به ميدان نمود. شاعر در اين مقام گفته:
|
بر كودكان نمود به حسرت همي نگاه |
|
آمد به خيمگاه وداع حرم نمود |
پس عنان مركب به سوي ميدان بگردانيد و بر صف لشكر مخالفان تاخت ميزد و ميانداخت و با لب تشنه و بدن خسته از كشته پشته ميساخت و مانند برگ خزان سرهاي آن منافقان را بر زمين ميريخت و به ضرب شمشير آبدار خون اشرار و فجار را با خاك معركه ميريخت و ميآميخت، لشكر از هر طرف او را تيرباران نمودند، آن حضرت در راه حق آن تيرها را بر رو و گلو و سينه مبارك خود ميخريد و از كثرت خدنگ كه بر چشمههاي زره آن حضرت نشست سينه مباركش چون خارپشت گشت. در اين وقت حضرت از بسياري جراحت و كثرت تشنگي و بسياري ضعف و خستگي توقف فرمود تا ساعتي استراحت كرده باشد كه ناگاه ظالمي سنگي انداخت به جانب آن حضرت آن سنگ بر جبين مباركش رسيد و خون از جاي او بر چشم و چهره خود را از خون پاك كند تا ناگاه تيري كه پيكانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سينه مباركش و به قولي بر دل پاكش رسيد و از آن سوي سر بدر كرد و حضرت در آنحال گفت:
بِسْمِ اللهِ وَ باللهِ وَ علي مِلَّهِ رَسُولِ اللهِ صَلّي الله عَلَيْهِ وَ الِهِ.
آنگاه رو به سوي آسمان كرد و گفت اي خداوند من ، تو ميداني كه اين جماعت ميكشند مردي را كه در روي زمين پسر پيغمبر جز او نيست. پس دست برد و آن تير را از قفا بيرون كشيد و از جاي آن تير مسموم مانند ناودان خون جاري گرديد، حضرت دست به زير آن جراحت ميداشت چون از خون پر شد به جانب آسمان ميافشاند و از آن خون شريف قطرهاي برنميگشت ديگرباره كف دست را از خون پر كرد و بر سر و روي و محاسن خود ماليد و فرمود كه با سر و روي خون آلود و به خون خويش خضاب كرده جدم رسول خدا (ص) را ديدار خواهم كرد و نام كشندگان خود را به او عرض خواهم داشت. مؤلف گويد: كه صاحب معراج المحبه اين مصيبت را نيكو به نظم آورده است، شايسته است كه من آن را در اينجا ذكر كنم، فرموده:
|
كه آسايد دمي از زخم پيكار |
|
به مركز باز شد سلطان ابرار |
اين وقت ضعف و ناتواني بر آن حضرت غلبه كرد و از كارزار بازايستاد و هر كه به قصد او نزديك ميآمد يا از بيم يا از شرم كناره ميكرد و برميگشت. تا آنكه مردي از قبيله كنده كه نام نحسش مالك (لعين) بن يسر بود به جانب آن حضرت روان شد و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشير ضربتي بر سر مباركش زد كلاهي كه بر سر مقدس آن حضرت بود شكافته شد و شمشير بسر مقدسش رسيد و خون جاري شد به حدي كه آن كلاه از خون پر شد.
حضرت در حق او نفرين كرد و فرمود: با اين دست نخوري و نياشامي و خداوند ترا با ظالمان محشور كند. پس آن كلاه ديگر بر سر گذاشت و عمامه بر روي آن بست. مالك بن يسر آن كلاه پرخون را كه از خز بود برگرفت و بعد از واقعه عاشورا به خانه خويش برد و خواست او را از آلايش خون بشويد زوجهاش ام عبدالله بنت الحر البدي كه آگه شد بانگ بر او زد كه در خانه من لباس مأخوذي فرزند پيغمبر را ميآوري؟ بيرون شو از خانه من خداوند قبرت را از آتش پر كند و پيوسته آن ملعون فقير و بدحال بود و از دعاي امام حسين عليه السلام هر دو دست او از كار افتاد بود و در تابستان مانند دو چوب خشك ميگرديد و در زمستانت خون از آنها ميچكيد و بر اين حال خسران بود تا به جهنم واصل شد.
و به روايت سيد ره و مفيد (ره) لشكر لحظه از جنگ آن حضرت درنگ كردند پس از آن رو به او آوردند و او را دائره وار احاطه كردند. اين هنگام عبدالله بن حسن كه در ميان خيام بود و كودكي غيرمراهق بود چون عم بزرگوار خود را بدين حال ديد تاب و توان از وي برفت و به آهنگ خدمت آن حضرت از خميه بيرون دويد تا مگر خود را به عموي بزرگوار رساند. جناب زينب سلام الله عليها از عقب او بشتاب بيرون شد و او را بگرفت و از آن سوي امام عليه السلام نيز ندا در داد كه اي خواهر عبدالله را نگاه دار مگذار كه در اين ميدان بلاانگيز آيد و خود را هدف تير و سنان بيرحمان نمايد.
جناب زينب هر چه در منع او اهتمام كرد فايده نبخشيد و عبدالله از برگشتن به سوي خيمه امتناع سختي نمود و گفت به خدا قسم كه از عموي خويش مفارقت نكنم و خود را از چنگ عمهاش رهانيد و به تعجيل تمام خود را به عموي خود رسانيد و در اين وقت ابحر (لعين) ابن كعب شمشير خود را بلند كرده بود كه به حضرت امام حسين عليه السلام فرود آورد كه آن شاهزاده رسيد و به آن ظالم فرمود واي بر تو اي پسر زانيه ميخواهي عموي مرا بكشي آن ملعون چون تيغ فرود آورد عبدالله دست خود را سپر ساخت و در پيش شمشير داد، شمشير دست آن مظلوم را قطع كرد چنانكه صداي قطع كردنش بلند شد و به نحوي بريده شد كه با پوست زيرين بياويخت. آن طفل فرياد برداشت كه يا ابتاه يا عماه حضرت او را بگرفت و بر سينه خو د چسبانيد و فرمود اي فرزند برادر صبر كن بر آنچه بر تو فرود آيد و آنرا از در خير و خوبي به شمار گير، هم اكنون خداوند ترا با پدران بزرگوارت ملحق خواهد نمود پس حرمله (لعين) تيري به جانب آن كودك انداخت و او را در بغل عم خويش شهيد كرد.
حميد بن مسلم گفته كه شنيدم حسين عليه السلام در آن وقت ميگفت:
اَلَلّهُمَّ اَمْسِكْ عَنْهُمْ قِطْرِ السَماءِ وَ امْنَعْهُمْ بَرَكاتِ الاَرْضِ الخ.
شيخ مفيد ره فرمود كه رجاله حمله كردند از يمن و شمال بر كساني كه باقيمانده بودند با امام حسين عليه السلام پس ايشان را به قتل رسانيدند و باقي نماند با آن حضرت جز سه نفر يا چهار نفر.
سيد بن طاوس (ره) و ديگران فرمودهاند كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام فرمود بياوريد براي من جامهاي كه كسي در آن رغبت نكند كه آنرا در زير جامههايم بپوشم تا چون كشت شوم و جامههايم را بيرون كنند آن جامه را كسي از تن من بيرون نكند. پس جامهاي برايش حاضر كردند، چون كوچك بود و بر بدن مباركش تنگ ميافتاد آنرا نپوشيد، فرمود اين جامه اهل ذمت است جامه از اين گشادتر بياوريد پس جامه وسيعتر آوردند آنگاه در پوشيد. و به روايت سيد ره جامه كهنه آوردند حضرت چند موضع آنرا پاره كرد تا از قيمت بيفتد و آنرا در زير جامههاي خود پوشيد فَلَمّا قُتِلَ جَرّدَوُهُ مِنْهُ چون شهيد شد آن كهنه جامه را نيز از تن شريفش بيرون آوردند.
|
كه تا برون نكند خصم بدمنش ز تنش |
|
لباس كهنه بپوشيد زير پيرهنش |
شيخ مفيد (ره) فرموده كه چون باقي نماند با آن حضرت احدي مگر سه نفر از اهلش يعني از غلامانش، رو كرد بر آن قوم و مشغول مدافعه گرديد، و آن سه نفر حمايت او ميكردند تا آن سه نفر شهيد شدند و آن حضرت تنها ماند و از كثرت جراحت كه بر سر و بدنش رسيده بود سنگين شده بود و با اين حال شمشير بر آن قوم كشيده و ايشان را به يمين و شمال متفرق مينمود شمر (ملعون) كه خمير ماية هر شر و بدي بود چون اين بديد سواران را طلبيد و امر كرد كه در پشت پادگان صف كشند و كمانداران را امر كرد كه آن حضرت را تيرباران كنند، پس كمانداران آن مظلوم بيكس را هدف تير نمودند و چندان تبر بر بدنش رسيد كه آن تيرها مانند خار خارپشت بر بدن مباركش نمايان گرديد. اين هنگام آن حضرت از جنگ باز ايستاد و لشكر نيز در مقابلش توقف نمودند. خواهرش زينب سلام الله عليها كه چنين ديد بر در خيمه آمد و عمر سعد را ندا كرد و فرمود: وَيْحَكَ يا عُمرَ اَيُقْتَلُ ابَوعَبْداللهِ وَ اَنْتَ تَنْظُرُ اِلَيْهِ عمر سعد جوابش نداد. و به روايت طبري اشگش به صورت و ريش نحسش جاري گرديد و صورت خود را از آن مخدره برگردانيد، پس جناب زينب عليهاالسلام رو به لشكر كرد و فرمود واي بر شما آيا در ميان شما مسلماني نيست؟ احدي او را جواب نداد.
سيد بن طاوس (ره) روايت كرده كه چون از كثرت زخم و جراحت اندامش سست شد و قوت كارزار از او برفت و مثل خارپشت بدنش پر از تير شده بود اين وقت صالح (لعين) بن وهب المزني وقت را غنيمت شمرده از كنار حضرت درآمد و با قوت تمام نيزه بر پهلوي مباركش زد چنانكه از اسب درافتاد و روي مباركش از طرف راست بر زمين آمد و در اين حال فرمود:
بِسْمِ الله وَ باللهِ عَلي مِلَّهِ رَسُولِ اللهِ.
پس برخاست و ايستاد.
فَلَمّا خَلي سَرْجُ الْفَرسِ مِنْ هَيْكَلِ الوَحْي وَ التَّنْزيل وَ هَوي عَلَي الارْضِ عَرْشُ الْمَلِكِ الْجَليلِ جَعَلَ يُقاتِلُ وَ هُوَ راجِلٌ قِتالاً اَفْعَدَ الْفَوارِسَ وَ اَرْعَدَ الْفَرائِصَ وَ اَذْهَلَ عُقوُلَ فُرسانِ الْعَرَبِ وَ اَطارِعَنِ الُّرؤُسِ الاَلْبابَ وَ الّلًبَبِ.
حضرت زينب سلام الله عليها كه تمام توجهش به سمت برادر بود چون اين بديد از در خيمه بيرون دويد و فرياد برداشت كه وا اخاه وا سيداه وا اهلبيتاه اي كاش آسمان خراب ميشد و بر زمين ميافتاد و كاش كوهها از هم ميپاشيد و بر روي بيابانها پراكنده ميشد.
راوي گفت كه شمر بن ذي الجوشن (ملعون) لشكر خود را ندا در داد براي چه ايستادهايد و انتظار چه ميبريد؟ چرا كار حسين را تمام نميكنيد؟ پس همگي بر آن حضرت از هر سو حمله كردن حصين (لعين) بن تميم تيري بر دهان مباركش زد ابوايوب (ملعون) غنوي تيري بر حلقوم شريفش زد و زرعه (لعين) بن شريك بر كف چپش زد و قطعش كرد و ظالمي ديگر بر دوش مباركش زخمي زد كه آن حضرت بر وي درافتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود كه گاهي به مشقت زياد برميخاست، طاقت نميآورد و بر روي ميافتاد تا اينكه سنان ملعون نيز بر گلوي مباركش فرو برد پس بيرون آورده و فرو برد در استخوانهاي سينهاش و بر اين هم اكتفا نكرد آنگاه كمان بگرفت و تيري بر نحر شريف آن حضرت افكند كه آن مظلوم درافتاد. در روايت ابن شهر آشوب است كه آن تير بر سينه مباركش رسيد پس آن حضرت بر زمين واقع شد و خون مقدسش را با كفهاي خود ميگرفت و ميريخت بر سر خود چند مرتبه پس عمر سعد (ملعون) گفت به مردي كه در طرف راست او بود از اسب پياده شو و به سوي حسين رو و او را راحت كن. خولي (لعين) بن يزيد چون اين بشنيد به سوي قتل آن حضرت سبقت كرد دويد چون پياده شد و خواست كه سر مبارك آن حضرت را جدا كند رعده و لرزشي او را گرفت و نتوانست شمر (ملعون) با وي گفت خدا بازويت را پاره پاره گرداند چرا ميلرزي؟ پس خود آن ملعون كافر سر مقدس آن مظلوم را جدا كرد.
سيد بن طاوس (ره) فرمود كه سنان بن انس لعنه الله پياده شد و نزد آن حضرت آمد و شمشير را بر حلقوم شريفش زد وميگفت والله كه من سر ترا جدا ميكنم و ميدانم كه تو پسر پيغمبري و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهتري پس سر مقدسش را بريد.
در روايت طبري است كه هنگام شهادت جناب امام حسين عليه السلام هر كه نزديك او ميآمد سنان بر او حمله ميكرد و او را دور مينمود براي آنكه مبادا كس ديگر سر آن جناب را ببرد تا آنكه خود او سر را از تن جدا كرد و به خولي سپرد.
|
مُجْمَلَهً ذِكْرُها لِمُدَّكَّرٍ |
|
فَاجِعَهٌ اِنْ ارَدْتُ اكْتُبُها |
پس در اين هنگام غبار سختي كه سياه و تاريك بود در هوا پيدا شد و بادي سرخ وزيدن گرفت و چنان هوا تيره و تار شد كه هيچكس عين و اثري از ديگر نميديد، مردمان منتظر عذاب و مترصد عقاب بودند تا اينكه پس از ساعتي هوا روشن شد و ظلمت مرتفع گرديد.
ابن قولويه قمي (ره) روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود در آن هنگامي كه حضرت امام حسين عليه السلام شهيد گشت لشكريان شخصي را نگريستند كه صيحه و نعره ميزند گفتند بس كن اي مرد اين همه ناله و فرياد براي چيست؟ گفت چگونه صحيه نزنم و فرياد نكنم و حال آنكه رسول خدا صلي الله عليه و آله را ميبينم ايستاده گاهي نظر به سوي آسمان ميكند و زماني حربگاه شما را نظاره ميفرمايد از آن ميترسم كه خدا را بخواند و نفرين كند و تمام اهل زمين را هلاك نمايد و من هم در ميان ايشان هلاك شوم. بعضي از لشكر با هم گفتند كه اين مردي است ديوانه و سخن سفيهانه ميگويد، و گروهي ديگر كه توابون آنها را گويند از اين كلام متنبه شدند و گفتند به خدا قسم كه ستمي بزرگ بر خويشتن كرديم و به جهت خوشنودي پسر سميه سيد جوانان اهل بهشت را كشتيم و همانجا توبه كردند و بر ابن زياد خروج كردند و واقع شد از امر ايشان آنچه واقع شد. راوي گفت فدايت شوم آن صيحه زننده چه كس بود فرمود ما او را جز جبرئيل ندانيم.
شيخ مفيد (ره) در ارشاد فرموده كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام از دنيا رفت در روز شنبه دهم محرم سال شصت و يكم هجري بعد از نماز ظهر آن روز در حالي كه شهيد گشت و مظلوم و عطشان و صابر بر بلايا بود به نحوي كه به شرح رفت و سن شريف آن جناب در آن وقت پنجاه و هشت سال بود كه هفت سال از آنرا با جد بزر گوارش رسول خدا صلي الله عليه و آله بود و سي و هفت سال با پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام و با برادرش امام حسين عليه السلام چهل و هفت سال و مدت امامتش بعد از امام حسين عليه السلام يازده سال بود، و خضاب ميفرمود با حنا و رنگ در وقتي كه كشته شد خضاب از عارضش بيرون شده بود.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 20:26 موضوع تربیتی | لینک ثابت
نوشتهاند ابا عبد الله در حملات خودش نقطهاى را در ميدان مركز قرار داده بود. مركز حملاتش آنجا بود.مخصوصا نقطهاى را امام انتخاب كرده بود كه نزديك خيام حرم باشد و از خيام حرم خيلى دور نباشد،به دو منظور.يك منظور اين كه مىدانست كه اينها چقدر نامرد و غير انسانند.اينها همين مقدار حميت ندارند كه لا اقل بگويند كه ما با حسين طرف هستيم،پس متعرض خيمهها نشويم.
مىخواست تا جان در بدن دارد،تا اين رگ گردنش مىجنبد،كسى متعرض خيام حرمش نشود.حمله مىكرد،از جلو او فرار مىكردند،ولى زياد تعقيب نمىكرد،بر مىگشت مبادا خيام حرمش مورد تعرض قرار بگيرد.ديگر اينكه مىخواست تا زنده است اهل بيتش بدانند كه او زنده است. نقطهاى را مركز قرار داده بود كه صداى حضرت مىرسيد.وقتىكه بر مىگشت،در آن نقطه مىايستاد،فرياد مىكرد:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم».
وقتى كه اين فرياد حسين بلند مىشد اهل بيتسكونتخاطرى پيدا مىكردند،مىگفتند آقا هنوز زنده است. امام به اهل بيت فرموده بود تا من زنده هستم هرگز از خيمهها بيرون نياييد. اين حرفها را باور نكنيد كه اينها دم به دم بيرون مىدويدند،ابدا!دستور آقا بود كه تا من زنده هستم در خيمهها باشيد،حرف سستى از دهان شما بيرون نيايد كه اجر شما ضايع مىشود.
مطمئن باشيد عاقبتشما خير است،نجات پيدا مىكنيد و خداوند دشمنان شما را عذاب خواهد كرد،به زودى هم عذاب خواهد كرد.اينها را به آنها فرموده بود. آنها اجازه نداشتند و بيرون هم نمىآمدند.
غيرت حسين بن على اجازه نمىداد.غيرت و عفتخود آنها اجازه نمىداد كه بيرون بيايند،بيرون هم نمىآمدند.صداى آقا را كه مىشنيدند:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم»يك اطمينان خاطرى پيدا مىكردند. چون آقا وداع كرده بودند و يك بار يا دو بار ديگر هم بعد از وداع آمده بودند و خبر گرفته بودند،اين بود كه اهل بيت امام هنوز انتظار آمدن امام را داشتند.
اسبهاى عربى براى ميدان جنگ تربيت مىشدند.اسب حيوان تربيتپذيرى است.اينها وقتى كه صاحبشان كشته مىشد عكس العملهاى خاصى از خودشان نشان مىدادند.
اهل بيت ابا عبد الله در داخل خيمه هستند،همين طور منتظر ببينند كى صداى آقا را مىشنوند يا شايد يك بار ديگر جمال آقا را زيارت مىكنند كه يك وقت صداى همهمه اسب ابا عبد الله بلند شد.آمدند در خيمه.خيال كردند آقا آمدهاند.يك وقت ديدند اين اسب آمده است ولى در حالى كه زين او واژگون است.اينجاست كه اولاد ابا عبد الله،خاندان ابا عبد الله فرياد واحسينا و وامحمدا را بلند كردند.دور اين اسب را گرفتند. نوحه سرايى طبيعتبشر است.
انسان وقتى مىخواهد درد دل خودش را بگويد به صورت نوحهسرايى مىگويد،آسمان را مخاطب قرار مىدهد،زمين را مخاطب قرار مىدهد،درختى را مخاطب قرار مىدهد،خودش را مخاطب قرار مىدهد،انسان ديگرى را مخاطب قرار مىدهد، حيوانى را مخاطب قرار مىدهد.هر يك از افراد خاندان ابا عبد الله به نحوى نوحهسرايى را آغاز كردند.
آقا به آنها فرموده بود تا من زنده هستم حق گريه كردن هم نداريد.من كه از دنيا رفتم البته نوحهسرايى كنيد.گريه است،انسان وقتى غصه دارد بايد گريه كند تا عقده دلش خالى شود.اجازه گريه كردن را بعد از اين جريان يافته بودند.در همان حال شروع كردند به گريستن.
نوشتهاند حسين بن على عليه السلام دختركى دارد كه خيلى هم اين دختر را دوست مىداشت،سكينه خاتون كه بعد هم يك زن اديبه عالمهاى شد و زنى بود كه همه علما و ادبا براى او اهميت و احترام قائل بودند.ابا عبد الله خيلى اين طفل را دوست مىداشت.او هم به آقا فوق العاده علاقهمند بود.
نوشتهاند اين بچه به صورت نوحه سرايى جملههايى گفت كه دلهاى همه را كباب كرد.به حالت نوحهسرايى اين اسب را مخاطب قرار داده است،مىگويد:«يا جواد ابى هل سقى ابى ام قتل عطشانا؟»اى اسب پدرم،پدر من وقتى كه رفت تشنه بود،آيا پدر من را سيراب كردند يا با لب تشنه شهيد كردند؟اين در چه وقتبود؟وقتى است كه ديگر ابا عبد الله از روى اسب به روى زمين افتاده است.اين جنگ با يك تير شروع شد و با يك تير خاتمه پيدا كرد.
پيش از ظهر عاشورا كه شد،بعد از آن اتمام حجتهاى امام،عمر سعد كسى بود كه تيرى به كمان كرد و فرستاد به ...
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 116
نويسنده: شهيد مطهرى
شجاعت و قوت قلبى كه ابا عبد الله در روز عاشورا از خود نشان داد،همه[شجاعان] را فراموشاند.اين،سخن راويان دشمن است.راوى گفت:«و الله ما رايت مكثورا قط قد قتل اهل بيته و ولده و اصحابه اربط جاشا منه»به خدا قسم در شگفتبودم كه اين چه دلى بود،چه قوت قلبى بود؟!يك آدمى كه اينچنين دل شكسته باشد كه در جلوى چشمش تمام اصحاب و اهل بيت و فرزندانش را قلم قلم كرده باشند و اينچنين قوى القلب باشد! من كه نظيرى برايش سراغ ندارم.
در روز عاشورا ابا عبد الله نقطهاى را به عنوان مركز انتخاب كرده بود،يعنى وجود مقدس ابا عبد الله ابتدا آنجا مىايستاد و بعد حمله مىكرد.به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواريخ،كسى جرات نكرد تن به تن با ابا عبد الله بجنگد.البته ابتدا چند نفر آمدند،جنگيدند،ولى آمدن همان و از بين رفتن همان.پسر سعد فرياد كرد:چه مىكنيد؟!«ان نفس ابيه بين جنبيه»(يا«ان نفسا ابية بين جنبيه»)اين،پسر على است، روح على در پيكر اوست،شما با چه كسى داريد مىجنگيد؟!با او تن به تن نجنگيد.ديگر جنگ تن به تن تمام شد.
آن وقت جنگى كه از طرف آنها نامردى بود شروع شد،سنگ پرانى،تير اندازى.جمعيتى در حدود سى هزار نفر مىخواهند يك نفر را بكشند.از دور ايستادهاند،تير اندازى مىكنند يا سنگ مىپرانند.همينها وقتى كه ابا عبد الله حمله مىكرد،درست مثل يك گله روباه كه از جلوى شير فرار مىكند،فرار مىكردند.ولى حضرت حمله را خيلى ادامه نمىداد يعنى نمىخواست فاصلهاش با خيام حرمش زياد شود.غيرت حسين اجازه نمىداد كه تا زنده است كسى به اهل بيتش اهانت كند.مقدارى كه حمله مىكرد و آنها را دور مىساخت، بر مىگشت،مىآمد در آن نقطهاى كه آن را مركز قرار داده بود.آن نقطه،نقطهاى بود كه صدا رس به حرم بود،يعنى اهل بيت اگر چه حسين را نمىديدند ولى صدايش را مىشنيدند.
براى اينكه زينبش مطمئن باشد،براى اينكه سكينهاش مطمئن باشد،براى اينكه بچههايش مطمئن باشند كه هنوز جان در بدن حسين هست،وقتى كه مىآمد در آن نقطه مىايستاد،آن زبان خشك در آن دهان خشك به حركت مىآمد و مىگفت:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم»يعنى اين نيرو از حسين نيست،اين خداست كه به حسين نيرو داده است،هم شعار توحيد مىداد و هم به زينبش خبر مىداد كه زينب جان!هنوز حسين تو زنده است.به خاندانش دستور داده بود كه تا من زنده هستم كسى حق ندارد بيرون بيايد.لذا همه در داخل خيمهها بودند.
ابا عبد الله دو بار براى وداع آمدند.يك بار آمدند،وداع كردند و رفتند.بار دوم به اين ترتيب بود كه ايشان رفتند به طرف شريعه فرات و خودشان را به آن رساندند.در اين هنگام شخصى صدا زد:حسين!تو مىخواهى آب بنوشى؟!ريختند به خيام حرمت.ديگر آب نخورد و برگشت.آمد براى بار دوم با اهل بيتش وداع كرد(ثم ودع اهل بيته ثانيا).چه جملههاى نورانىاى دارد!رو مىكند به آنها كه:اهل بيت من!مطمئن باشيد كه بعد از من شما اسير مىشويد،ولى كوشش كنيد كه در مدت اسارتتان يك وقت كوچكترين تخلفى از وظيفه شرعىتان نكنيد.مبادا كلمهاى به زبان بياوريد كه از اجر شما بكاهد.
ولى مطمئن باشيد كه اين،پايان كار دشمن است،اين كار،دشمن را از پا در آورد«و اعلموا ان الله منجيكم»بدانيد كه خدا شما را نجات مىدهد و از ذلتحفظ مىكند.اين خيلى حرف است:اهل بيت من!شما اسير خواهيد شد ولى حقير و ذليل نخواهيد شد،اسارت شما هم اسارت عزت است.به همين جهتبود كه وقتى در كوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان مىدادند،زينب نمىگذاشت قبول كنند.اسير بودند ولى هرگز حاضر نشدند خوارى را تحمل كنند.شير را هم در زنجير مىكنند ولى شير در زنجير هم كه باشد شير است،روباه آزاد هم كه باشد روباه است.
بار دوم كه امام آمد،اهل بيتخوشحال شدند،دوباره با ابا عبد الله خداحافظى كردند.باز به امر ابا عبد الله از خيمهها بيرون نيامدند.
بعد از مدتى يكدفعه باز صداى شيهه اسب ابا عبد الله را شنيدند،خيال كردند حسين براى بار سوم آمده است تا با اهل بيتش خدا حافظى كند(گريه استاد)ولى وقتى بيرون آمدند اسب بى صاحب ابا عبد الله را ديدند(گريه شديد استاد).دور اسب ابا عبد الله را گرفتند.هر كدام سخنى با اين اسب مىگويد.طفل عزيز ابا عبد الله مىگويد:اى اسب! «هل سقى ابى ام قتل عطشانا؟»من از تو يك سؤال مىكنم:پدرم كه مىرفت،با لب تشنه رفت(گريه استاد)،من مىخواهم بدانم كه آيا پدرم را با لب تشنه شهيد كردند يا در دم آخر به او يك جرعه آب دادند؟(گريه استاد).
اينجاست كه يك منظره ديگرى رخ مىدهد كه قلب مقدس امام زمان را آتش مىزند:«و اسرع فرسك شاردا محمحما باكيا، فلما راين النساء جوادك مخزيا و ابصرن سرجك ملويا خرجن من الخدور ناشرات الشعور على الخدور لاطمات» (1) روضه امام زمان است،مىگويد:جد بزرگوار!اهل بيت تو به امر تو از خانه بيرون نيامدند اما وقتى كه اسب بى صاحبت را ديدند موها را پريشان كردند،همه به طرف قتلگاه تو آمدند(گريه استاد).
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم،و صلى الله على محمد و اله الطاهرين.
نسالك اللهم و ندعوك باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله...اللهم ارزقنا توفيق الطاعة و بعد المعصية و صدق النية و عرفان الحرمة و اكرمنا بالهدى و الاستقامة و سدد السنتنا بالصواب و الحكمة و املا قلوبنا بالعلم و المعرفة.
خدايا!ما را حسينى واقعى قرار بده،ما را آشنا به روح نهضتحسينى قرار بده،پرتوى از آن روح مقدس بر دلهاى همه ما بتابان،ما را به روح حسينى زنده بگردان.
خدايا!انوار معرفتخودت را بر قلبهاى ما بتابان،دلهاى ما را محل محبتخود قرار بده.
خدايا!ما را از افراد واقعى پيغمبر خودت قرار بده،دست ما را از دامان ولاى واقعى على مرتضى و اولاد طاهرينش كوتاه مفرما،قلب مقدس امام زمان را از همه ما راضى بگردان.
و عجل فى فرج مولانا صاحب الزمان.
1) بحار الانوار،ج 101/ص 204.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 191
نويسنده: شهيد مطهرى
نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 20:22 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
نزديك شب عاشورا، امام حسين عليه السلام ياران خود را به گرد خود آورد، امام سجاد عليه السلام مىفرمايد: من با اينكه بيمار بودم، نزديك شدم ببينم پدرم به آنان چه مىگويد، شنيدم رو به اصحاب كرد و پس از حمد و ثنا فرمود:
«اما بعد و انى لا اعلم اصحابا اوفى ولا خيرا من اصحابى و لا اهل بيت ابر ولا اوصل من اهل بيتى فجزا كم الله عنى خيرا ... ».
برادران و پسران و برادر زادگان و پسران عبدالله بن جعفر و زينب عليها السلام به پيش آمدند و گفتند: براى چه اين كار را بكنيم؟ براى اينكه بعد از تو زنده بمانيم؟ هرگز، خداوند آن روز را براى ما پيش نياورد.
حضرت عباس عليه السلام به عنوان نخستين نفر سخنانى به اين مضمون گفت، و بعد از او ديگران نيز چنين گفتند.
امام حسين عليه السلام به پسران عقيل رو كرد و فرمود:«اى پسران عقيل! كشته شدن مسلم عليه السلام بس است، پس شما برويد، من اجازه رفتن به شما دادم».
آنها عرض كردند: «سبحان الله!» آنگاه مردم درباره ما چه مىگويند، ما بزرگ و آقا و عموى خود را كه بهترين عموهايمان بود به خود واگذاريم و يك تير باهم نينداختيم و يك نيزه و شمشير به كار نبرديم، و ندانيم كه به سرشان چه آمد؟ نه هرگز ما چنين كارى نخواهيم كرد، بلكه ما جان و مال و زن و فرزند خود را فداى تو مىسازيم، و در ركاب تو مىجنگيم تا به هر جا رفتى ما نيز همراه تو باشيم.
«فقبح الله العيش بعدك».
در ميان ياران غير بنى هاشم، مسلم بن عوسجه برخاست و گفت: آيا ما از تو دست برداريم؟ آنگاه ما چه عذر و بهانهاى در مورد حق شما به پيشگاه خدا ببريم؟ آگاه باش به خدا دست از تو بر نمىدارم تا نيزه به سينه دشمن بكوبم، و آنها را به شمشير بزنم تا قائمه شمشير در دستم مىباشد و گرنه سنگ به سوى آنها پرتاب كنم، سوگند به خدا دست از تو بر نمىدارم تا خدا بداند كه ما حرمت پيامبرش را درباره تو رعايت نموديم و اگر مرا هفتاد بار در راه تو بكشند و بسوزاند و زنده كنند تا دم آخر با تو هستم تا چه رسد به اينكه يك كشتن بيش نيست، و آن كشتن در راه تو كرامتى است كه هرگز پايان ندارد.
پس از او «زهير بن قين» برخاست و گفت: «سوگند به خدا دوست ندارم كشته شوم سپس زنده گردم، دوباره كشته شوم تا هزار بار و خدا به وسيله كشته شدن من از كشته شدن تو و جوانان از خاندانت جلوگيرى نمايد».
گروهى از ياران نيز همين گونه سخن گفتند، امام از همه تشكر كرد و براى همه دعا نمود و به خيمه خود بازگشت. (1)
نيز روايتشده: امام حسين عليه السلام به ياران خود فرمود: خداوند جزاى خير به شما عطا فرمايد، و جايگاه آنها را در بهشت به آنان نشان داد، آنها در شب عاشورا مقام ارجمند خود را در بهشت ديدند، و به يقينشان افزوده شد، از اين رو از شمشير و نيزه و تير، احساس درد و رنج نمىكردند و آنچنان در سطح بالائى از روحيه شهادت طلبى بودند، كه براى وصول به مقام شهادت از همديگر پيشدستى مىكردند». (2)
امام سجاد عليه السلام مىفرمايد: من شب عاشورا نشسته بودم و عمهام نزد من بود و از من پرستارى مىكرد، در آن هنگام پدرم به خيمه خود رفت و جون (يا جوين) غلام ابوذر در نزد آنحضرت سرگرم اصلاح شمشير آنحضرت بود و پدرم اين اشعار را (كه حاكى از بى اعتبارى دنيا است) خواند:
يا دهر اف لك من خليل كم لك بالاشراق و الاصيل من صاحب او طالب قتيل والدهر لا يقنع بالبديل و انما الامر الى الجليل و كل حى سالك سبيلى
امام حسين اين اشعار را دو يا سه بار خواند، من آن اشعار را شنيدم و مقصود امام را دريافتم، گريه گلويم را گرفت، اما خود را نگه داشتم و خاموش شدم و دانستم بلا فرود آمده است.
اما عمهام زينب عليها السلام تا آن اشعار را شنيد، مقصود را دريافت، نتوانستخوددارى كند، گريه كنان بى تابانه به حضور امام دويد و گفت:
«وا ثكلاه! ليت الموت اعدمنى الحيوه ...».
امام به او نگريست و فرمود: خواهر جان! شيطان صبر شكيبائى را از تو نربايد، اين را گفت: قطرات اشك از چشمانش سرازير گشت و فرمود:
«لو ترك القطا لنام».
زينب عرض كرد: واى بر حال من، تو ناگزير خود را به مرگ سپردهاى،و بندهاى قبلم را گستهاى و بسيار بر من ناگوار و دشوار است، اين را گفت و مشت بر صورت زد، دست بر گريبان برده و آن را چاك زد و بيهوش به زمين افتاد.
امام حسين عليه السلام برخاست و آب به روى خواهر پاشيد، و او را دلدارى داد و فرمود: آرام باش اى خواهر، پرهيزگارى و شكيبائى را كه خدا بهرهات ساخته پيشه كن و بدانكه همه اهل زمين و آسمان ميميرند، و جز خدا هيچكس باقى نمىماند جد و پدر و مادرم بهتر از من بودند، بردارم حسن عليه السلام بهتر از من بود (همه از دنيا رفتند) و من و هر مسلمانى بايد به رسولخدا صلى الله عليه و اله و سلم اقتدا كنيم.
خواهرم تو را سوگند مىدهم بعد از كشتن من گريبان چاك مزن، روى خود را مخراش، امام سجاد عليه السلام مىفرمايد: آنگاه پدرم، زينب عليها السلام را نزد من آورد و نشاند و خود به سوى يارانش رفت. (3)
(شب عاشورا امام بود كه زينب را دلدارى دهد و لى بعد از ظهر عاشورا چه كسى زينب عليها السلام را دلدارى داد؟!).
از وقايع شب عاشورا آنكه امام حسين عليه السلام و اصحابش مشغول دعا و تلاوت قرآن و نماز و مناجات بودند، به گونهاى كه در روايت آمده:
ولهم دوى كدوى النحل ما بين راكع و ساجد و قائم و قاعد.
همين آواى پر سوز كه از دلهاى پاكبازان و عاشقان خدا برمىخاست، باعثشد كه سى و دو نفر از سربازان دشمن تحت تاثير قرار گرفته، همان شب به سپاه امام حسين عليه السلام پيوستند. (4)
شب عاشورا، امام حسين عليه السلام تنها از خيمه خود بيرون آمد و براى شناسايى به طرف بيابان رفت و به بررسى بلندها و گوداها و فراز و نشيبهاى بيابان پرداخت، نافع بن هلال مىگويد: من پشتسر امام به راه افتادم (تا اگر از ناحيه دشمن به او آسيب برسد از او دفاع كنم) امام فهميد و به من فرمود: براى چه بيرون آمدهاى؟ عرض كردم: «از اينكه تنها بيرون رفتى پريشان شدم چرا كه لشكر اين طاغوت، در همين نزديكى است».
امام فرمود: براى بررسى فرازها و گودالهاى اين بيابان آمدهام، تا هنگام حمله دشمن و حمله ما، ميدان و كمينگاههاى ميدان را بشناسم.
نافع مىگويد: سپس امام بازگشت و دستم را گرفت و فرمود: همان واقع مىشود و وعده خدا خلاف ناپذير است!! سپس به من فرمود: «آيا نمىخواهى شبانه بين اين دو كوه بروى و جان خود را از اين گير و دار نجات دهى؟».
نافع تا اين سخن را شنيد، روى دو پاى امام افتاد و بوسيد و با سوز و گداز مىگفت: «مادرم به عزايم بنشيند (كه بروم) شمشيرم معادل هزار درهم، و اسبم نيز معادل هزار درهم است، خداوند افتخار همسوئى با تو را به من عطا كرده، از تو جدا نگردم تا در راه تو قطعه قطعه شوم».
سپس امام به خيمه زينب عليها السلام وارد شد، نافع در مقابل خيمه در انتظار امام ايستاد، شنيد زينب به برادر مىگويد: آيا اصحاب خود را امتحان كردهاى، من ترس آن دارم كه هنگام خطر تو را تنها بگذارند.
امام فرمود: «سوگند به خدا آنها را آزمودم ديدم همه آماده و استوار هستند و همانند اشتياق كودك به پستان مادرش، اشتياق به مرگ دارند».
نافع مىگويد: وقتى كه اين سخن از زينب عليها السلام شنيدم، گريه كردم، و نزد حبيب بن مظاهر آمدم و آنچه را شنيده بودم به او گفتم.
حبيب گفت: سوگند به خدا اگر انتظار فرمان امام نبود هم اكنون با شمشير به سوى دشمن حمله مىكردم.
گفتم: من گمان مىبرم بانوان حرم با حضرت زينب عليها السلام اين گونه سخن بگويند و پريشان گردند، مناسب است كه اصحاب را جمع كنى و نزد خيمه زينب عليها السلام برويم و با گفتار خود، قلب آنها را گوارا و استوار سازيم.
حبيب، اصحاب را جمع كرد، و سخن نافع را به آنها گفت، همه گفتند: اگر انتظار فرمان امام نبود، هم اكنون به دشمن حمله مىكرديم، چشمت روشن و خاطرت آرام باشد كه ما استوار هستيم.
حبيب براى آنها دعا كرد، و با هم كنار خيام بانوان آمدند و صدا زدند: «اى گروه بانوان و حرمهاى رسولخدا صلى الله عليه و اله و سلم اين شمشيرهاى جوانمردان شما است كه سوگند ياد كردهاند در غلاف نكنند مگر اينكه گردن دشمنان را بزنند، و اين نيزههاى جوانان شما است كه قسم خوردهاند به زمين نيفكنند مگر اينكه به سينههاى دشمن فرو كنند».
بانوان با گريه و ندبه از خيمهها بيرون آمدند و گفتند: «اى پاكبازان، از حريم دختران رسولخدا و بانوان منسوب به امير مؤمنان عليه السلام حمايت كنيد و دريغ منمائيد».
اصحاب همه صدا به گريه و شيون بلند كردند (كه آرى ما عاشقانه از شما حمايت مىكنيم و اشك شوق مىريزيم). (5)
از وقايع شب عاشورا اينكه امام حسين عليه السلام فرزندش على اكبر را با سى سواره و بيست پياده براى آب آوردن (به سوى فرات) فرستاد، آنها در شرائط بسيار خطرناك رفتند آب آوردند، امام به ياران فرمود: «برخيزيد و از آب بنوشيد و وضو بسازيد و غسل كنيد و لباسهاى خود را بشوئيد تا كفن شما باشند». (6)
نيز در مقاتل نقل شده:امام حسين عليه السلام برادرش عباس عليه السلام را (شب تاسوعا يا عاشورا) با سى نفر سواره و بيست نفر پياده براى آوردن آب، روانه فرات كرد، بيست مشك همراه آنها بود، آنها در تاريكى شب خود را به آب فرات رساندند عمرو بن حجاج فرمانده نگهبانان آب فرات وقتى كه آنها را شناخت به آنها گفت: حق آشاميدن آب داريد ولى حق بردن آن را نداريد.
عباس عليه السلام و همراهان، مشكها را پر از آب كرده و روانه خيام شدند، دشمنان سر راه آنها را گرفتند و جنگ سختى درگرفت، جمعى از دشمنان كشته شدند، ولى از اصحاب عباس عليه السلام كسى كشته نشد، و آنها مشكهاى آب را به خيمه رسانيدند، امام حسين عليه السلام و ساير اهلبيت عليه السلام از آن آب آشاميدند.
«فلذا سمى العباس سقاء».
امام حسين عليه السلام به اصحاب فرمود: خيمههاى خود را نزديك هم كنند و خيمههاى مردان را در جلو خيمههاى زنان قرار دهند، و در پشتخيمهها گودالى كندند و هيزم و نى در آن ريختند و آتش افروختند تا لشكر دشمن نتواند از پشتخيمهها به سوى خيمهها هجوم بياورد. (7)
امام در نزديك سحر شب عاشورا، در سرا پرده مخصوص بدن خود را نوره كشيد كه آن را با بوى مشك معطر كرده بودند، در آن وقت برير بن خضير و عبدالرحمان كنار آن خيمه به نوبت ايستاده بودند كه بعدا خود بدنشان را پاك و خوشبو سازند، برير با عبدالرحمان شوخى مىكرد، عبدالرحمان به او گفت: امشب هنگام شوخى نيست:
برير گفت: قوم من مىدانند كه من نه در جوانى و نه در پيرى هل شوخى نبودهام، اكنون كه مىبينى شادى مىكنم از اين رو است كه مىدانيم شهيد مىشودم و بعد از شهادت، حوريان بهشت را در بر خواهم گرفت و از نعمتهاى بهشت بهرهمند مىشوم. (8)
از حضرت زينب عليها السلام نقل شده فرمود: در شب عاشورا، نصف شب به خيمه برادرم حضرت عباس عليه السلام رفتم ديدم جوانان بنىهاشم به دور او حلقه زدهاند و او مانند شير ضرغام با آنها سخن مىگويد، و به آنها مىفرمايد: «اى برادرانم و اى پسر عموهايم! فردا هنگامى كه جنگ شروع شد، نخستين كسانى كه به ميدان رزم مىشتابد، شما باشيد، تا مردم نگويند: بنى هاشم جمعى را براى يارى خواستند، ولى زندگى خود را بر مرگ ديگران ترجيح دادند ...».
جوانان بنى هاشم پاسخ دادند: «ما مطيع فرمان تو مىباشيم».
حضرت زينب عليها السلام مىگويد: از آنجا به خيمه «حبيب بن مظاهر» رفتم ديدم با ياران (غير بنى هاشم) جلسه مذاكره تشكيل داده و به آنها مىگويد: «فردا وقتى كه جنگ شروع شد، شما پيشقدم شويد و نخست به ميدان برويد، و نگذاريد كه يك نفر از بنى هاشم، قبل از شما به ميدان برود، زيرا كه بنى هاشم، از سادات و بزرگان ما مىباشند ...».
اصحاب گفتند: «سخن تو درست است» و به آن وفا كردند. (9)
هنگام سحر شب عاشورا، امام حسين عليه السلام اندكى خوابيد و بيدار شد، و به حاضران فرمود: در خواب ديدم، سگانى به من روى آوردند تا مرا بدرند، در ميان آنها سگى دو رنگ ديدم كه از همه بر من سختتر بود، و گمان دارم كشنده من از ميان دشمن، مردى مبتلا به پيسى است، باز در عالم خواب رسولخدا صلى الله عليه و اله و سلم را با جمعى از اصحاب ديدم، فرمود: «اى پسرك من، تو شهيد آل محمد هستى، و اهل آسمانها از آمدن تو شادى مىكنند و امشب افطار تو در نزد من باشد، تاخير مكن، اين فرشتهاى است كه از آسمان فرود آمده تا خون تو را بگيرد و در شيشه سبزى نگهدارد».
اين خوابى را كه ديدهام حاكى است كه اجل نزديك است و بدون شك هنگام كوچ كردن فرا رسيده است. (10)
امشب شهادتنامه عشاق امضاء ميشود فردا زخون عاشقان اين دشت دريا ميشود
امشب كنار يكدگر نشسته ال مصطفى فردا پريشان جمعشان چون قلب زهرا ميشود
امشب بود برپا اگر اين خيمه ثاراللهى فردا بدست دشمنان بركنده از جا ميشود
امشب صداى خواندن قرآن بگوش آيد ولى فردا صداى الامان زين دشت برپا ميشود
امشب كنار مادرش لب تشنه اصغر خفته است فردا خدايا بسترش آغوش صحرا ميشود
امشب رقيه حلقه زرين اگر دارد بگوش فردا دريغ اين گوشوار از گوش او وا ميشود
امشب به خيل تشنگان عباس باشد پاسبان فردا كنار علقمه بيدست سقا ميشود
امشب گرفته در ميان اصحاب اما خويش را فردا عزيز فاطمه بىيار و تنها ميشود
امشب سر سرّ خدا بر دامن زينب بود فردا زينبين خولى و دير نصارى ميشود
خدا كند نرود امشب و سحر نشود كه شام زينب غمديده تيره تر نشود
خدا كند نشود صبح اين شب عاشورا خدا كند كه سحرگاه جلوه گر نشود
1- ترجمه ارشاد مفيد ج 3 / ص 93 - 95.
2- منتهى الآمال ج 2 / ص 247.
3- ترجمه ارشاد مفيد ج 2 / ص 97.
4- بحار ج 44 / ص 394 - نفس المهموم ص 118.
5- مقتل الحسين مقرم ص 262 - 263.
6- نفس المهموم ص 117.
7- همان مدرك.
8- مثير الاحزان ابن نما ص 54 - لهوف ص 84 - بحار ج 5 ص 1.
9- كبريت الاحمر ص 479.
10- نفس المهموم ص 119.
نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 20:21 موضوع تاریخ اسلام | لینک ثابت
عصر عاشورا، پس از شهادت اصحاب و ياران، حضرت عباس عليه السلام تنهايي و بي كسي امام را نتوانست تحمل كند. محضر امام(ع) رسيد و رخصت ميدان رفتن و جانفشاني خواست و عرضه داشت : برادر جان! اجازه ميدان مي دهي؟ امام حسين(ع) گريه شديدي كردند و فرمودند: برادر! تو پرچمدار مني.
عباس(ع) عرض كرد: «سينه ام تنگي مي كند و از زندگي سـير گشتـه ام.» امام(ع) فرمودند: مقداري آب براي اين طفلان تهيه نما. جناب قمر بني هاشم(ع) مشك به دوش گرفت و روانه ميدان شد. با سپاه حريف، درباره آوردن آب به خيمه ها سخن گفت.
وقتي از آن ها مأيوس شد، نزد امام(ع) بازگشت و طغيان و سركشي دشمن را به عرض رسانيد. در اين حال صداي العطش كودكان فضاي خيمه ها را پر كرده بود.
سقّا نگاهي به چهره معصوم كودكان انداخت و بدون تأمل سوي شريعه فرات برگشت و به نگهبانان شريعه حمله كرد و جمع كثيري را كشت و وارد شريعه شد، دست زير آب برد تا مقابل صورت آب را بالا آورد. «ذَكَرَ عَطَش الحسين و اهل بيته» به ياد لبان خشكيده حسين و اهل بيتش افتاد و آب را برگرداند به شريعه.
هنگام بازگشت، دشمن راه را بر او بست. حضرت براي محافظت از مشك به سمت نخلستان رفت و دشمن نيز به دنبالش.
از هر طرف تير و نيزه به سمتش پرتاب مي كردند، تا اينكه زره از انبوه تيرها همچون خار پشت به نظر مي رسيد. ابرص بن شيبان دست راست حضرت را قطع نمود، حضرت مشك را به دوش چپ انداخت و با دست چپ جنگيد و اين گونه رجز خواند: «وَ اللهِ اِنْ قَطَعْتُموا يَميني، اِنّي اُحامي اَبَداً عَنْ ديني»، به خدا قسم اگر دست راستم را قطع كنيد، من از حمايت از دينم دست بر نمي دارم.
در اين هنگام دست چپ حضرتش را حكيم بن طفيل از مچ قطع كرد. مشك را به دندان هاي مبارك گرفته سعي مي كرد آب را به خيام برساند. لذا خود را به روي مشك انداخت. در اين حال دشمن تيري به چشم و تيري به مشك زد، حكيم بن طفيل با گرزي آهنين فرق مبارك را نشانه گرفت و ضربتي وارد کرد و او را بر زمين انداخت.
عباس(ع) عرضه داشت: «يا ابا عبد الله عليك مني السلام»، اي اباعبد الله بر تو سلام، مرا درياب.
امام خود را به نعش برادر رسانيد، وقتي قمربني هاشم در بالين امام حسين(ع) جان سپرد، حضرت فرمودند: «الان انْكَسَر ظَهري»، عباسم الآن كمرم شكست و چاره ام از هم گسست.
مطابق معتبرترين نقلها اولين كسى كه از خاندان پيغمبر شهيد شد،جناب على اكبر و آخرينشان جناب ابوالفضل العباس بود،يعنى ايشان وقتى شهيد شدند كه ديگر از اصحاب و اهل بيت كسى نمانده بود،فقط ايشان بودند و حضرت سيد الشهداء.آمد عرض كرد:برادر جان!به من اجازه بدهيد به ميدان بروم كه خيلى از اين زندگى ناراحت هستم.
جناب ابوالفضل سه برادر كوچكترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد،گفت:برويد برادران! من مىخواهم اجر مصيبتبرادرم را برده باشم.مىخواست مطمئن شود كه برادران مادرىاش حتما قبل از او شهيد شدهاند و بعد به آنها ملحق بشود.
بنا بر اين ام البنين است و چهار پسر،ولى ام البنين در كربلا نيست،در مدينه است.آنان كه در مدينه بودند از سرنوشت كربلا بى خبر بودند.به اين زن،مادر اين چند پسر كه تمام زندگى و هستىاش همين چهار پسر بود،خبر رسيد كه هر چهار پسر تو در كربلا شهيد شدهاند.البته اين زن زن كاملهاى بود،زن بيوهاى بود كه همه پسرهايش را از دست داده بود.
گاهى مىآمد در سر راه كوفه به مدينه مىنشست و شروع به نوحه سرايى براى فرزندانش مىكرد.تاريخ نوشته است كه اين زن خودش يك وسيله تبليغ عليه دستگاه بنى اميه بود.هر كس كه مىآمد از آنجا عبور كند متوقف مىشد و اشك مىريخت.مروان حكم كه يك وقتى حاكم مدينه بوده و از آن دشمنان عجيب اهل بيت است، هر وقت مىآمد از آنجا عبور كند بى اختيار مىنشست و با گريه اين زن مىگريست. اين زن اشعارى دارد و در يكى از آنها مىگويد:
لا تدعونى ويك ام البنين
تذكرينى بليوث العرين
كانتبنون لى ادعى بهم
و اليوم اصبحت و لا من بنين (1)
مخاطب را يك زن قرار داده،مىگويد:اى زن،اى خواهر!تا به حال اگر مرا ام البنين مىناميدى،بعد از اين ديگر ام البنين نگو،چون اين كلمه خاطرات مرا تجديد مىكند،مرا به ياد فرزندانم مىاندازد،ديگر بعد از اين مرا به اين اسم نخوانيد،بله،در گذشته من پسرانى داشتم ولى حالا كه هيچيك از آنها نيستند.
رشيدترين فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص براى جناب ابوالفضل مرثيه بسيار جانگدازى دارد،مىگويد:
يا من راى العباس كر على جماهير النقد
و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد
انبئت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد
ويلى على شبلى امال براسه ضرب العمد
لو كان سيفك فى يديك لما دنى منه احد (2)
پرسيده بود كه پسر من،عباس شجاع و دلاور من چگونه شهيد شد؟دلاورى حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعيات تاريخ است.او فوق العاده زيبا بوده است كه در كوچكى به او مىگفتند قمر بنى هاشم،ماه بنى هاشم.در ميان بنى هاشم مىدرخشيده است.اندامش بسيار رشيد بوده كه بعضى از مورخين معتبر نوشتهاند هنگامى كه سوار بر اسب مىشد،وقتى پاهايش را از ركاب بيرون مىآورد،سر انگشتانش زمين را خط مىكشيد.
بازوها بسيار قوى و بلند،سينه بسيار پهن.مىگفت كه پسرش به اين آسانى كشته نمىشد.از ديگران پرسيده بود كه پسر من را چگونه كشتند؟به او گفته بودند كه اول دستهايش را قطع كردند و بعد به چه وضعى او را كشتند.آن وقت در اين مورد مرثيهاى گفت.
مىگفت:اى چشمى كه در كربلا بودى،اى انسانى كه در صحنه كربلا بودى آن زمانى كه پسرم عباس را ديدى كه بر جماعتشغالان حمله كرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوى پسر من فرار مىكردند.پسران على پشتسرش ايستاده بودند و مانند شير بعد از شير، پشت پسرم را داشتند.واى بر من!به من گفتهاند كه بر شير بچه تو عمود آهنين فرود آوردند.عباس جانم،پسر جانم!من خودم مىدانم كه اگر تو دست در بدن مىداشتى، احدى جرات نزديك شدن به تو را نداشت.
و لا حول و لا قوة الا بالله
1) منتهى الآمال،ج 1/ص386.
2) همان.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 361
نويسنده: شهيد مطهرى
شجاعتحضرت عباس عليه السلام در ميان اصحاب امام حسين عليه السلام بى نظير بود، چگونگى شهادت او، و رجزهاى او، و جهاد او با دست بريده، همه بيانگر اوج صلابت و شهامت او است، او تنها به سوى آب فرات رفت، و در برابر چهار هزار نفر تيرانداز قرار گرفت، صف آنها را با كشتن هشتاد نفر از آنها، درهم شكست و خود را به آب فرات رسانيد.
مادرش ام البنين عليها السلام در شهر خطاب به او مىگويد:
لو كان سيفك فى يديك لما دنى منه احد
«اگر شمشيرت در دستهايت بود، كسى را جرئت نزديك شدن به شمشيرت نبود». (1)
روايتشده: هنگامى كه وسائل غارت شده از شهداى كربلا را به شام نزد يزيد بردند، در ميان آنها پرچم بزرگى بود، يزيد و حاضران ديدند همه پرچم سوراخ و صدمه ديده ولى دستگيره آن سالم است، پرسيد: اين پرچم را چه كسى حمل مىكرد؟
گفته شد: عباس بن على عليه السلام آن را حمل مىكرد.
يزيد از روى تعجب و تجليل از آن پرچم، دو يا سه بار برخاست و نشست و گفت:
انظروا الى هذا العلم فانه لم يسلم من الطعن و الضرب الا مقبض اليد التى تحمله.
: «به اين پرچم بنگريد،كه بر اثر صدمات و ضربات، هيچ جاى آن سالم نمانده جز دستگيره آن كه پرچمدار آن را با ستحمل مىكرده است (يعنى سالم ماندن دستگيره نشان مىدهد كه پرچمدار، تيرها و ضرباتى را كه بر دستش وارد مىشود تحمل مىكرد و پرچم را رها نمىساخته است) ».
سپس يزيد گفت:
ابيت اللعن يا عباس، هكذا يكون وفاء الاخ لاخيه.
: « لعن و ناسزا از تو دور باد (و ناسزا براى تو زيبنده نيست) اى عباس، اين است معناى وفادارى برادر نسبت به برادرش». (2)
عباس سه برادر پدر و مادرى داشت كه مادرشان ام المؤمنين عليها السلام بود، يكى از آنها عبدالله بود كه 25 سال داشت، ديگرى عثمان بود كه 21 سال داشت و سومى جعفر بود كه 19 سال داشت.
حضرت عباس كه از آنها بزرگتر بود و 34 سال داشت، به برادران رو كرد و گفت: «اى پسران مادرم به پيش بتازيد تا خلوص و خيرخواهى شما را در راه خدا و رسول خدا بنگرم».
آنها يكى بعد از ديگرى روانه ميدان شدند و جنگيدند تا به شهادت رسيدند. (3)
وقتى كه همه ياران حسين عليه السلام كشته شدند، و حضرت عباس خود را تنها يافت به حضور برادر آمد و عرض كرد: به من اجازه رفتن به ميدان بده، امام سخت گريه كرد، عباس عليه السلام عرض كرد: سينهام تنگ شده و از زندگى دلتنگ گشته و به تنگ آمدهام، مىخواهم انتقام خون شهيدان را از دشمن بگيرم.
امام حسين عليه السلام فرمود: برو براى اين كودكا تشنه لب، اندكى آب بياور.
حضرت عباس عليه السلام روز عاشورا سوار بر اسب اطراف خيام مىگشت و نگهبانى مىكرد و مراقب بود تا دشمن جلو نيايد.
در اين هنگام زهير بن قين (يكى از ياران با وفاى امام حسين) نزد عباس عليه السلام آمد و عرض كرد: در اين وقت آمدهام تا تو را به ياد سخن پردت على عليه السلام بيندازم، عباس عليه السلام كه مىديد خيام اهلبيت در خطر تهديد دشمن است، از اسب پياده نشد و فرمود: «مجال سخن نيست ولى چون نام پدرم را بردى، نمىتوانم از گفتارش بگذرم، بگو كه من سواره مىشنوم».
زهير گفت: پدرت هنگامى كه خواست با مادرت امالبنين عليها السلام ازدواج كند، به برادرش عقيل فرموده بود زن شجاعى از خاندان شجاع برايم پيدا كن، زيرا مىخواهم فرزند شجاعى از او به دنيا بيايد و حامى و ايثارگر فداكار براى برادرش حسين عليه السلام باشد. بنابراين اى عباس، پدرت تو را براى چنين روزى (عاشورا) خواسته است مبادا كوتاهى كنى.
غيرت عباس با شنيدن اين سخن به جوش آمد و چنان پا در ركاب زد كه تا سمه ركاب قطع گرديد و فرمود: اى زهير! آيا با اين گفتار مىخواهى به من جرئت بدهى، سوگند به خدا هرگز دست از برادرم بر نمىدارم و در حمايت از حريم او كوتاهى نخواهم نمود.
«والله لاريتك شيئا ما رايته قط».
: «به خدا قسم فداكارى خود را به گونهاى ابراز كنم و به تو نشان دهم كه هرگز نظيرش را نديده باشى».
آنگاه عباس عليه السلام به سوى دشمن حمله كرد، آن گونه كه گوئى شمشيرش، آتشى است كه در نيزار افتاده است، تا اينكه صد نفر از قهرمانان دشمن را كشت.
از جمله با «مارد بن صديف تغلبى» قهرمان بىبديل دشمن جنگ تن به تن كرد، نيزه بلند مارد را از دست او درآورد و نيزه را تكان سختى داد و فرياد زد: «اى مارد، از درگاه خدا اميدوارم كه با نيزه خودت، تو را به جهنم واصل كنم».
آنگاه آن نيزه را در كمر اسب مارد فرو برد، اسب مضطرب شد و مارد خود را به زمين انداخت، با اينكه جمعى از دشمن به كمك مارد آمدند، عباس عليه السلام هماندم نيزه را به گلون مارد فرود آورد كه مارد به زمين افتاد و گوش تا گوش او بريده شد و به هلاكت رسيد، و در اين درگيرى شديد جمعى ديگر نيز بدست عباس عليه السلام كشته شدند. (4)
حضرت عباس عليه السلام به سوى دشمن شتافت، آنها را موعظه كرد، و از عاقبت بد ترسانيد، ولى نصايح آنحضرت در آن كوردلان اثر نكرد، عباس نزد برادرش حسين عليه السلام بازگشت، شنيد صداى العطش كودكان بلند است.
در روايتى آمده: خيمهاى مخصوص مشكهاى آب بود، حضرت ابوالفضل داخل آن خيمه شد، ديد اطفال آن مشكهاى خالى را برداشته و شكمهاى خود را بر مشكهاى نمدار مىگذاشتند بلكه از عطش آنها كاسته شود، به آنها فرمود: «نور ديدگانم صبر كنيد اكنون مىروم و براى شما آب مىآورم». (5) در همين هنگام سوار بر اسب شد و نيزه و مشك خود را برداشت و به سوى فرات رهسپار گرديد.
آرى عباس عليه السلام مشك را پر از آب كرد، ولى از آب نياشاميد و به خود خطاب كرد و گفت:
يا نفس من بعد الحسين هونى و بعده لا كنت ان تكونى هذا الحسين وارد المنون و تشربين بارد المعين تالله ما هذا فعال دينى
«اى نفس! بعد از حسين، زندگى تو ارزش ندارد، و نبايد بعد از او باقى بمانى، اين حسين است كه لب تشنه و در خطر مرگ قرار دارد مىخواهى آب گوارا و خنك بياشامى، سوگند به خدا دين من اجازه چنين كارى را نمىدهد».
و به نقل بعضى، فرمود: به خدا قسم لب به آب نمى زنم در حالى كه آقايم حسين عليه السلام تشنه باشد.
«والله لا اذوق الماء و سيدى الحسين عطشانا». (6)
عقل مىگويد: آب بياشام تا نيرو بگيرى و بتوانى خوب بجنگى، ولى عشق و وفا و صفا مىگويد: برادرت و نور ديدگان برادرت تشنهاند، چگونه تو آب بنوشى و آنها تشنه باشند؟
بعضى نقل كردهاند حضرت على عليه السلام در شب 21 رمضان (شب شهادتش) عباس را به آغوش گرفت و به سينهاش چسبانيد و فرمود: پسرم، بزودى در روز قيامت بوسيله تو چشمم روشن مىگردد.
«ولدى اذا كان يوم عاشورا، و دخلت المشرعه، اياك ان تشرب الماء و اخوك الحسين عطشان.
«پسرم هنگامى كه روز عاشورا فرا رسيد و بر شريعه آب وارد شدى، مبادا آب بياشامى با اينكه برادرت تشنه است!». (7)
آنحضرت با همان يكدستحمله بر دشمن كرد، بسيارى از شجاعان دشمن را بر خاك هلاكت افكند. در اين بحران، حكيم بن طفيل از كمين نخلهاى بيرون جهيد و ضربتى بر دست چپ آنحضرت وارد ساخت، و دستش را از بند (مچ) قطع كرد (فقطع يده من الزند).
آنحضرت مشك را به دندان گرفت و همت مىكرد تا مشك را به خيمهها برساند كه ناگاه تيرى بر مشگ آب آمد و آب آن ريخت، و تير ديگرى بر سينهاش رسيد و از اسب بر زمين افتاد. (8)
ابى مخنف مىنويسد: وقتى كه دستهاى عباس عليه السلام جدا شد، در حالى كه از دو طرف دستش قطرات خون مىريخت به دشمن حمله كرد تا اينكه ظالمى با گرز آهنين بر سر مباركش زد و آن را شكافت، آن هنگام آن مظلوم به زمين افتاد و در خون خود غوطهور گرديد و صدا زد:
«يا اخى يا حسين عليك منى السلام»: «اى برادرم حسين خدا حافظ». (9)
و طبق روايت مشهور، صدا زد:
«يا خاه ادرك اخاك»: «اى برادر، برادرت را درياب».
امام حسين عليه السلام مانند شهاب ثاقب به بالين عباس شتافت او را غرق در خون ديد كه پيكرش پر از تير شده و دستهايش از بدن جدا گشته و چشمهايش تير خودهاند.
«فوقف عليه منحنيا و جلس عند راسه يبكى حتى فاضت نفسه».
: «با كمر خميده به عباس نگريست و سپس در بالين او نشست و گريه كرد تا عباس به شهادت رسيد».
نيز نقل شده: با صداى بلند گريه كرد و فرمود:
«الان انكسر ظهرى و قلتحيلتى و شمت بى عدوى».
:«اكنون پشتم شكست، و رشته تدبير و چارهام از هم پاشيد، و دشمن بر من چيره شد و شماتت كرد». (10
اى زصهباى حسينى سرمست دستگير همه عالم بىدست
ما همه دست بدامان توايم ميزبان غم و ميهمان توايم
اى علمدار سپه كو علمت علم و دست زبازو قلمت
چرا اى غرقه خون از خاك صحرا برنمىخيزى حسين آمد به بالين تو از جابر نمىخيزى
نماز ظهر را باهم ادا كرديم در مقتل شده وقت نماز عصر آيا بر نمىخيزى
منم تنهاى تنها و عزيزانم به خون غلطان چرا بر يارى فرزند زهرا بر نميخيزى
جمال حق ز سر تا پاست عباس به يكتائى قسم يكتاست عباس
شب عشاق را تا صبح محشر چراغ روشن دلهاست عباس
خدا داند كه از روز ولادت امام خويش را ميخواست عباس
اگر چه زاده ام البنين است وليكن مادرش زهراست عباس
8- منتهى الآمال ج 1 / ص 279، اعيان الشعيه ج 1 ص 608، معالى السبطن ج 1 / ص 446.
9- ترجمه مقتل ابى مخنف: ص 99.، تذكره الشهداء: ص 269. 10- فرسان الهيجاء ج 1 / ص 203، معالى السبطين ج 1 / ص 446.
راهنماى تبليغ 6 ويژه امر به معروف و نهى از منكر صفحه 154
نمايندگى ولى فقيه در سپاه
كسانى كه حسين عليه السلام خود را به بالين آنها رساند مختلف بودند،هر كس در يك وضعى قرار داشت.وقتى امام وارد مىشد يكى هنوز زنده بود و با آقا صحبت مىكرد، ديگرى در حال جان دادن بود.
در ميان كسانى كه ابا عبد الله عليه السلام خود را به بالين آنها رسانيد،هيچ كس وضعى دلخراشتر و جانسوزتر از برادرش ابو الفضل العباس براى او نداشت،برادرى كه حسين عليه السلام خيلى او را دوست مىدارد و يادگار شجاعت پدرش امير المؤمنين است.
در جايى نوشتهاند ابا عبد الله عليه السلام به او گفت:برادرم«بنفسى انت»عباس جانم!جان من به قربان تو.اين خيلى مهم است.عباس در حدود بيست و سه سال از ابا عبد الله عليه السلام كوچكتر بود(ابا عبد الله 57 سال داشتند و عباس يك مرد جوان 34 ساله بود).ابا عبد الله به منزله پدر ابا الفضل از نظر سنى و تربيتى به شمار مىرفت،آنوقتبه او مىگويد: برادر جان!«بنفسى انت»اى جان من به قربان تو!
ابا عبد الله كنار خيمه منتظر ايستاده است.يك وقت فرياد مردانه ابا الفضل را مىشنود.(نوشتهاند ابا الفضل عليه السلام چهرهاش آنقدر زيبا بود كه«كان يدعى بقمر بنى هاشم»در زمان خود معروف به ماه بنى هاشم بود.
اندامش به قدرى رسا بود كه بعضى از اهل تاريخ نوشتهاند:«و كان يركب الفرس المطهم و رجلاه يخطان فى الارض»سواراسب تنومندى شد،پايش را كه از ركاب بيرون مىكشيد،با انگشت پايش مىتوانست زمين را خراش بدهد.حالا گيرم به قول مرحوم آقا شيخ محمد باقر بيرجندى يك مقدار مبالغه باشد،ولى نشان مىدهد كه اندام بسيار بلند و رشيدى داشته است، اندامى كه حسين از نظر كردن به آن لذت مىبرد).
وقتى كه حسين عليه السلام به بالاى سر او مىآيد،مىبيند دست در بدن او نيست،مغز سرش با يك عمود آهنين كوبيده شده و به چشم او تير وارد شده است.بى جهت نيست كه گفتهاند:«لما قتل العباس بان الانكسار فى وجه الحسين»عباس كه كشته شد،ديدند چهره حسين شكسته شد.خودش فرمود:
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 260
نويسنده: شهيد مطهرى
چه كم و كسرى در زندگى عباس بن على،همان طورى كه مقاتل معتبر نوشتهاند، وجود دارد؟
قبلا اگر نبود براى ابو الفضل جز همين يك افتخار،با ابو الفضل كسى كارى نداشت.
با هيچ كس غير از امام حسين كارى نداشتند.خود امام حسين هم فرمود اينها فقط به من كار دارند و اگر مرا بكشند به هيچ كس ديگر كارى ندارند. وقتى كه شمر بن ذى الجوشن از كوفه مىخواهد حركت كند بيايد به كربلا،يكى از حضارى كه در آنجا بود و از طرف مادر[با ابوالفضل عليه السلام]خويشاوندى داشت،به ابن زياد اظهار كرد كه بعضى از خويشاوندان مادرى ما همراه حسين بن على هستند،خواهش مىكنم امان نامهاى براى آنها بنويس.
ابن زياد هم نوشت.شمر خودش هم در يك فاصله دور[با ابو الفضل عليه السلام نسبت داشت،]يعنى از قبيلهاى بود كه قبيله ام البنين با آنها نسبت داشتند.در عصر عاشورا اين پيام را شخص او آورد.حالا عظمت را ببينيد،ادب را ببينيد!اين مرد پليد آمد كنار خيمه حسين بن على عليه السلام فريادش را بلند كرد:«اين بنوا اختنا،اين بنو اختنا»خواهرزادگان ما كجا هستند؟خواهرزادگان ما كجا هستند؟
ابو الفضل در حضور ابا عبد الله نشسته بود و برادرانش همه آنجا بودند.اصلا جوابش را ندادند تا امام فرمود: «اجيبوه و ان كان فاسقا»جوابش را بدهيد هر چند آدم فاسقى است.
آقا كه اجازه داد، جواب دادند.آمدند گفتند:«ما تقول؟»چه مىگويى؟شمر گفت:مژده و بشارتى براى شما آوردهام،از امير عبيد الله براى شما امان آوردهام،شما آزاديد،الآن كه برويد جان به سلامت مىبريد.گفتند:خفه شو!خدا تو را لعنت كند و آن اميرت ابن زياد و آن امان نامهاى كه آوردهاى.ما امام خودمان،برادر خودمان را اينجا رها كنيم به موجب اينكه ما تامين داريم؟!
در شب عاشورا اول كسى كه نسبتبه ابا عبد الله اعلام يارى كرد،همين برادر رشيدش ابوالفضل بود.بگذريم از آن مبالغات احمقانهاى كه مىكنند،ولى آنچه كه در تاريخ مسلم است،ابوالفضل بسيار رشيد،بسيار شجاع،بسيار دلير،بلند قد و خوشرو و زيبا بود(و كان يدعى قمر بنىهاشم)كه او را«ماه بنىهاشم»لقب داده بودند.
اينها حقيقت است.شجاعتش را البته از على عليه السلام به ارث برده است.داستان مادرش حقيقت است كه على به برادرش عقيل فرمود:عقيل!زنى براى من انتخاب كن كه«ولدتها الفحولة»از شجاعان به دنيا آمده باشد.«لتلد لى فارسا شجاعا»دلم مىخواهد از آن زن فرزند شجاع و دليرى به دنيا بيايد.عقيل،ام البنين را انتخاب مىكند و مىگويد اين همان زنى است كه تو مىخواهى.تا اين مقدار حقيقت است.آرزوى على در ابوالفضل تحقق يافت.
روز عاشورا مىشود،بنابر يكى از دو روايت،ابوالفضل مىآيد جلو،عرض مىكند برادرجان،به من هم اجازه بفرماييد،اين سينه من ديگر تنگ شده است، ديگر طاقت نمىآورم،مىخواهم هر چه زودتر جان خودم را قربان شما كنم.من نمىدانم روى چه مصلحتى-خود ابا عبد الله بهتر مىدانست-فرمود:برادرم!حالا كه مىخواهى بروى،پس برو بلكه بتوانى مقدارى آب براى فرزندان من بياورى.(اين را هم عرض كنم:لقب«سقا»(آب آور)قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود،چون يك نوبتيا دو نوبت ديگر در شبهاى پيش ابوالفضل توانسته بود برود،صف دشمن را بشكافد و براى اطفال ابا عبد الله آب بياورد.اين جور نيست كه سه شبانه روز آب نخورده باشند،خير،سه شبانه روز بود كه[از آب]ممنوع بودند،ولى در اين خلال توانستند يكى دو بار آب تهيه كنند.از جمله در شب عاشورا تهيه كردند،حتى غسل كردند،بدنهاى خودشان را شستشو دادند).فرمود:چشم.
حالا ببينيد چه منظره با شكوهى است،چقدر عظمت است،چقدر شجاعت است،چقدر دلاورى است، چقدر انسانيت است،چقدر شرف است،چقدر معرفت است،چقدر فداكارى است!يكتنه خودش را به اين جمعيت مىزند.مجموع كسانى را كه دور اين آب را گرفته بودند چهار هزار نفر نوشتهاند.خودش را وارد شريعه فرات مىكند.اسب خودش را داخل آب مىبرد.اين را همه نوشتهاند:اول،مشكى را كه همراه دارد پر از آب مىكند و به دوش مىگيرد.
تشنه است،هوا گرم است،جنگيده است،همين طورى كه سوار است تا زير شكم اسب را آب گرفته است، دست مىبرد زير آب،مقدارى آب با دو مشتخودش تا نزديك لبهاى مقدس مىآورد.آنهايى كه از دور ناظر بودهاند گفتهاند اندكى تامل كرد،بعد ديديم آب نخورده بيرون آمد. آبها را روى آب ريخت.آنجا كسى ندانست كه چرا ابوالفضل آب نياشاميد،اما وقتى بيرون آمد يك رجزى خواند كه در اين رجز مخاطب خودش بود نه ديگران.از اين رجز فهميدند چرا آب نياشاميد.ديدند در رجزش دارد خودش را خطاب مىكند،مىگويد:
يا نفس من بعد الحسين هونى
و بعده لا كنت ان تكونى
هذا الحسين شارب المنون
و تشربين بارد المعين
هيهات ما هذا فعال دينى
و لا فعال صادق اليقين (1)
اى نفس ابو الفضل!مىخواهم ديگر بعد از حسين زنده نمانى.حسين دارد شربت مرگ مىنوشد،حسين با لب تشنه در كنار خيمهها ايستاده است و تو مىخواهى آب بياشامى؟ !پس مردانگى كجا رفت؟شرف كجا رفت؟مواسات كجا رفت؟همدلى كجا رفت؟مگر حسين امام تو نيست؟مگر تو ماموم او نيستى؟
مگر تو تابع او نيستى؟هرگز دين من به من اجازه نمىدهد،هرگز وفاى من به من اجازه نمىدهد.ابوالفضل در برگشتن مسير خودش را عوض كرد،خواست از داخل نخلستان برگردد(قبلا از راه مستقيم آمده بود)چون مىدانست همراه خودش يك امانت گرانبها دارد.تمام همتش اين است كه اين آب را به سلامتبرساند،براى اينكه مبادا تيرى بيايد و به اين مشك بخورد و آبها بريزد و نتواند به هدف خودش نائل شود.در همين حال بود كه يكمرتبه ديدند رجز ابوالفضل عوض شد.معلوم شد حادثه تازهاى پيش آمده است.فرياد كرد:
و الله ان قطعتموا يمينى
انى احامى ابدا عن دينى
و عن امام صادق اليقين
نجل النبى الطاهر الامين
به خدا قسم اگر دست راست مرا هم قطع كنيد،من دست از دامن حسين بر نمىدارم.
طولى نكشيد كه رجز عوض شد:
يا نفس لا تخش من الكفار
و ابشرى برحمة الجبار
مع النبى السيد المختار
قد قطعوا ببغيهم يسارى (2)
در اين رجز فهماند كه دست چپش هم بريده شده است.اين گونه نوشتهاند:با آن هنر فروسيتى كه[در او]وجود داشته است،به هر زحمتبود اين مشك آب را چرخاند و خودش را روى آن انداخت.ديگر من نمىگويم چه حادثهاى پيش آمد،چون خيلى جانسوز است. ولى اشعارى است از مادرش ام البنين،چون شب تاسوعا معمول است كه ذكر مصيبت اين مرد بزرگ مىشود،آن را هم عرض مىكنم.
ام البنين مادر حضرت ابوالفضل در حادثه كربلا زنده بود ولى در كربلا نبود،در مدينه بود.در مدينه بود كه خبر به او رسيد كه در حادثه كربلا قضايا به كجا ختم شد و هر چهار پسر تو شهيد شدند.اين بود كه اين زن بزرگوار به قبرستان بقيع مىآمد و در آنجا براى فرزندان خودش نوحهسرايى مىكرد.نوشتهاند اينقدر نوحهسرايى اين زن دردناك بود كه هر كه مىآمد گريه مىكرد،حتى مروان حكم كه از دشمنتريندشمنان بود.
اين زن گاهى در نوحهسرايى خودش همه بچههايش را ياد مىكند و گاهى بالخصوص ارشد فرزندانش را.ابوالفضل،هم از نظر سنى ارشد فرزندان او بود،هم از نظر كمالات جسمى و روحى.
من يكى از دو مرثيهاى را كه از اين زن به خاطر دارم براى شما مىخوانم.به طور كلى عربها مرثيه را خيلى جانسوز مىخوانند.اين مادر داغديده در اين مرثيه جانسوز خودش گاهى اين گونه مىخواند،مىگويد:
يا من راى العباس كر على جماهير النقد
و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد
انبئت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد
ويلى على شبلى امال براسه ضرب العمد
لو كان سيفك فى يديك لما دنى منك احد (3)
مىگويد اى چشم ناظر،اى چشمى كه در كربلا بودى و آن مناظر را مىديدى،اى كسى كه در كربلا بودى و مىديدى،اى كسى كه آن لحظه را تماشا كردى كه شير بچه من ابوالفضل از جلو،شير بچگان ديگر من پشتسرش بر اين جماعت پستحمله برده بودند،اى چنين شخصى، اى حاضر وقعه كربلا،براى من يك قضيهاى نقل كردهاند،من نمىدانم راست استيا دروغ، آيا راست است؟به من اين جور گفتهاند،در وقتى كه دستهاى بچه من بريده بود،عمود آهنين به فرق فرزند عزيز من وارد شد،آيا راست است؟بعد مىگويد ابوالفضل،فرزند عزيزم!من خودم مىدانم اگر تو دست مىداشتى مردى در جهان نبود كه با تو روبرو بشود.اينكه آمدند چنين جسارتى كردند براى اين بود كه دستهاى تو از بدن بريده شده بود.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيمو صلى الله على محمد و آله الطاهرين
1) بحار الانوار،ج 45/ص 41.
2) همان،ص 40.
3) منتهى الآمال،ج 1/ص386.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 97
نويسنده: شهيد مطهرى
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:57 موضوع تربیتی | لینک ثابت
خطبه حضرت ابالفضل العبّاس در شهر مكّه مكرّمه در سال60 هجري.[پيش از هجرت كاروان از مكّه به كوفه].
«بسم الله الرّحمن الرّحیم»
«اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذی شَرَّفَ هذا (اشاره به بیت اللهالحَرام) بِقُدُومِ اَبیهِ، مَن کانَ بِالاَمسِ بیتاً اَصبَح قِبلَةً. أَیُّهَا الکَفَرةُ الفَجَرة اَتَصُدُّونَ طَریقَ البَیتِ لِاِمامِ البَرَرَة؟ مَن هُوَ اَحَقُّ بِه مِن سائِرِ البَریَّه؟ وَ مَن هُوَ اَدنی بِه؟ وَ لَولا حِکمَ اللهِ الجَلیَّه وَ اَسرارُهُ العِلّیَّه وَاختِبارُهُ البَریَّه لِطارِ البَیتِ اِلیه قَبلَ اَن یَمشیَ لَدَیه قَدِ استَلَمَ النّاسُ الحَجَر وَ الحَجَرُ یَستَلِمُ یَدَیه وَ لَو لَم تَکُن مَشیَّةُ مَولایَ مَجبُولَةً مِن مَشیَّهِ الرَّحمن، لَوَقَعتُ عَلَیکُم کَالسَّقرِ الغَضبانِ عَلی عَصافِیرِ الطَّیَران.
اَتُخَوِِّنَ قَوماً یَلعَبُ بِالمَوتِ فِی الطُّفُولیَّة فَکَیفَ کانَ فِی الرُّجُولیَّهِ؟ وَلَفَدَیتُ بِالحامّاتِ لِسَیِّد البَریّاتِ دونَ الحَیَوانات.
هَیهات فَانظُرُوا ثُمَّ انظُرُوا مِمَّن شارِبُ الخَمر وَ مِمَّن صاحِبُ الحَوضِ وَ الکَوثَر وَ مِمَّن فی بَیتِهِ الوَحیُ وَ القُرآن وَ مِمَّن فی بَیتِه اللَّهَواتِ وَالدَّنَساتُ وَ مِمَّن فی بَیتِهِ التَّطهیرُ وَ الآیات.
وَ أَنتُم وَقَعتُم فِی الغَلطَةِ الَّتی قَد وَقَعَت فیهَا القُرَیشُ لِأنَّهُمُ اردُوا قَتلَ رَسولِ الله صلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِه وَ أنتُم تُریدُونَ قَتلَ ابنِ بِنتِ نَبیّکُم وَ لا یُمکِن لَهُم مادامَ اَمیرُالمُؤمِنینَ (ع) حَیّاً وَ کَیفَ یُمکِنُ لَکُم قَتلَ اَبی عَبدِاللِه الحُسَین (ع) مادُمتُ حَیّاً سَلیلاً؟
تَعالوا اُخبِرُکُم بِسَبیلِه بادِروُا قَتلی وَاضرِبُوا عُنُقی لِیَحصُلَ مُرادُکُم لابَلَغَ الله مِدارَکُم وَ بَدَّدَا عمارَکُم وَ اَولادَکُم وَ لَعَنَ الله عَلَیکُم وَ عَلی اَجدادکُم.
سپاس خدای را که بیت الله را با قدوم پدرش[منظور امام حسين (ع) است] مشرّف کرد؛ کسی که دیروز بیت بود،[امروز] قبله گردید.ای ناسپاسان گناهکار آیا راه بیت را بر امام نیکوکاران می بندید؟ چه کسی سزاوارتر به این بیت است از دیگر موجودات؟ و چه كسی نزدیکترین به این خانه است؟ و اگر حکمت های خداوند بلند مرتبه نبود و اسرار بالا و امتحانات موجودات نبود، همانا بیت به سوی ايشان[حسین (ع)] پرواز می کرد؛ قبل از اينكه مردم حجر را لمس کنند، حجر دستانش[حسين (ع)] را استلام مي کند و اگر خواست مولای من خواست خداوند رحمن نبود هر آینه بر سر شما مانند بازِ شکاری که بر گنجشکان فرود می آید نازل می شدم.
آیا قومی را که مرگ را در کودکی به بازی مي گرفتند می ترسانید، در حالیکه الان در مردانگی قرار دارند. همه جانم فدای آقا و مولاي همه موجودات كه برتر از حیوانات[هستند].
هيهات بنگريد به کسی که شراب می نوشد[مراد يزيد ملعون است] و به کسی که صاحب حوض و کوثر است؛ و به کسی که در خانه وحی و قرآن است [مراد امام حسين(ع)است] و به کسی که در بیتش اسباب لهو و نجاست است[مراد يزيد ملعون است]؛ و به کسی كه در خانه اش نزول آیات[نشانه ها] و[آيه] تطهیر است.
شما در غلطی واقع شدید که قریش واقع شدند. چرا که اراده قتل پیامبر(ص) را کردند و شما اراده قتل پسر دختر پیامبرتان را و[اين حيله] برای ایشان تا وقتی امیرالمؤمنين(ع) زنده بود ممکن نشد. پس چگونه ممکن است كشتن ابا عبدالله الحسین(ع) تا وقتی که من زنده ام.
بیایید تا به راهش[راه كشتن امام حسين(ع)] آگاهتان کنم؛پس مبادرت به كشتن من كنيد، و گردنم را بزنید تا به مقصودتان برسید. خدا شما را به مقصودتان نرساند و عمرتان و فرزندانتان را کوتاه کند و لعنت خدا بر شما و پدرانتان[كه قصد كشتن پيامبر(ص)را داشتند] باد.
ابو الفضل العباس(ع)
او اولين فرزند علي(ع) از ام البنين است، علي(ع) در مورد علت ازدواج خود با مادر ابوالفضل(ع) ميفرمايد: «فتلد لي غلاماً فارساً يكون عوناً لولدي الحسين في كربلا به خاطراين كه برايم پسر شجاعي به دنيا ا´ورد تا در كربلا ياور فرزندم حسين باشد».و صاحب «تنقيح المقال» در مورد ا´ن حضرت ميگويد: «وكان شجاعاً فارساً وسيماًجسيماً يركب الفرس المطهّم ورجلاه تخطان الارض؛ آن حضرت، شجاع، اسب سوار،خوش سيما، تنومند بود، درحالي كه براسب سوار ميشد پاهايش برزمين كشيدهميشد..»
متاسفانه سخنان اين راد مرد بزرگ تاريخ در حق مولا و مقتدا و برادرش حسين بهطور كامل به ثبت نرسيده است مگر سخناني كه در لحظات حساس و سرنوشتساز از آنحضرت نقل شده است: حسين(ع) را تنها نميگذارم يكي از آن مواقع حساس وقتي است كه شمر از هم طائفهگي خود با ام البنين سوءاستفاده كرد و خواست با دادن امان نامه عبيدالله به فرزندان ام البنين بر زخم دل عزيززهرا نمك بپاشد ولي اين جا عباس غيرت و مردانگي خود را به نمايش گذاشت و نه تنهااز امان نامه او خوشحال نشد، كه حتي از او خشمگين شد و فرمود:«تبت يداك ولعن ماجئتنا به من امانك يا عدو الله أتأمرنا أن نترك أخانا وسيّدناالحسين بن فاطمة: وندخل في طاعة اللعناء وأولاد اللعناء؟!؛ دستانت بريده باد ولعنت برا´ن اماني كه براي ما آوردهاي! اي دشمن خدا! به ما پيشنهاد ميكني كه برادر
ويكي ديگر از حساسترين لحظاتي كه عباس با سخنان خود بر قوت دل برادرشحسين افزود، شب عاشورا بود كه بعد از خطبة ابي عبدالله(ع) به نمايندگي از اهل بيت،امام را مخاطب ساخت و عرض كرد: «هرگز تو را ترك نخواهيم كرد. آيا پس از تو زنده بمانيم؟ خداوند هرگز چنين روزي رانياورد» حسين(ع) تشنه است آب نمينوشم
و آقاي خود حسين فرزند فاطمه3 را رها كنيم ودر تحت فرمان ملعونين وفرزندانملعونين درا´ئيم.»يكي ديگر از فرازهاي تاريخ كه بيانگر ارادت صميمانه و وفاي ابوالفضل(ع) نسبت بهبرادرش حسين(ع) است آن لحظهاي است كه عباس تنهائي برادرش را مشاهده كرد نزدآن حضرت آمد و عرض كرد: آيا مرا رخصت ميدهي تا به ميدان بروم؟
امام(ع) گريه شديدي كرد و فرمود: «اي برادر تو صاحب پرچم و علمدار من هستي؛ عباس گفت: اي برادر! سينهام تنگ و از زندگي خسته شدهام و ميخواهم از اينمنافقان خونخواهي كنم؛ امام(ع) فرمود: براي اين كودكانم كمي آب تهيه كن». عباس(ع) وقتي به شريعة فرات رسيد، ياد عطش حسين و اهل بيتش او را از نوشيدنآب بازداشت و ابياتي را سرود كه در آن ابيات زندگي بعد از امام حسين(ع) را خواري و ذلتميداند و ميگويد: يا نفس من بعد الحسين هونيوبعده لا كنت أن تكوني هذا الحسين شارب المنونوتشربين بارد المعينجانم فداي حسين(ع)
و در رجزهائي كه هنگام پيكار سروده است ضمن اينكه حسين(ع) را با عناوين «جانمصطفي» و «امام صادق يقين» و «نجل النبي» ستوده است شهادت در ركاب آن حضرترا افتخار ميداند و دشمنان خود را تهديد به آتش سوزان جهنم ميكند و ميفرمايد:لا أرهب الموت اذ الموت رقيحتي اُواري في المصاليت لقا
نفسي لنفس المصطفي الطهر وقااءني أنا العباس أغدو بالسقا ولا أخاف الشر يوم الملتقيو بعد از قطع دست راستش مشك را به دست چپ گرفت و فرمود:
وعن امام صادق اليقيننجل النبي الطاهر الامين
والله ان قطعتم يمينياءنّي احامي أبداً عن دينيو بعد از قطع دست چپ پرچم را به سينه چسباند و فرمود:
يا نفس لا تخشي من الكفّاروأبشري برحمة الجبار مع النبي السيّد المختارقد قطعوا ببغيهم يساري فأصلهم يارب حرّ النارهیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:55 موضوع تربیتی | لینک ثابت
خلاصه ای از زندگی نامه حضرت ابالفضل العباس(ع)
خاندان حضرت عباس (ع):
در سال 26 هجري قمري، حضرت عباس (ع) پايه عرصه گيتي نهاد. مادر گراميش فاطمه، دخت حزام بن خالد بن ربيعه بن عامر كلبي و كنيه اش (ام البنين) بود.
چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، كه اميرالمومنين از برادرش عقيل، كه به اصل و نسب قبايل آگاه بود، درخواست كرد زني را از دودماني شجاع براي او خواستگاري كند و عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را براي آن حضرت خواستگاري كرد و ازدواج صورت گرفت.اميرالمومنين (ع) از اين بانوي گرامي، صاحب چهار پسر به نامهاي عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد.
عباس (ع) ازبرادران ديگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خويش، حسين (ع) وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار كردند.
ارادت قلبي ام البنين (س) به خاندان پيامبر (ص) آنقدر بود كه امام حسين (ع) را از فرزندان خود بيشتر دوست مي داشت؛ بطوري كه وقتي به اين بانوي گرامي خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسين (ع) باخبر سازيد و چون خبر شهادت امام حسين (ع) به او داده شد، فرمود رگهاي قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زير اين آسمان كبود است، فداي امام حسين (ع).دوران كودكي حضرت ابوالفضل العباس (ع):
در روزهاى كودكى عباس، پدر گرانقدرش چون آيينه معرفت، ايمان، دانايى و كمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهى و رفتار آسمانىاش بر وى تاثير مىنهاد. او از دانش و بينش على(ع) بهره مىبرد. حضرت در باره تكامل و پويايى فرزندش فرمود: ان ولدى العباس زق العلم زقا; همانا فرزندم عباس در كودكى علم آموخت و به سان نوزاد كبوتر، كه از مادرش آب و غذا مىگيرد، از من معارف فرا گرفت.
در آغازين روزهايى كه الفاظ بر زبان وى جارى شد، امام(ع) به فرزندش فرمود: بگو يك. عباس گفت: يك حضرت ادامه داد: بگو دو عباس خوددارى كرد و گفت: شرم مىكنم با زبانى كه خدا را به يگانگى خوانده ام، دو بگويم.
پرورش در آغوش امامت و دامان عصمت، شالوده اى پاك و مبارك براى ايام نوجوانى و جوانى عباس فراهم كرد تا در آينده نخل بلند قامت استقامت و سنگربان حماسه و مردانگى باشد. گاه كه على(ع) با نگاه بصيرت آميز خود آينده عباس را نظاره مىكرد، با لبختدى رضايت آميز، سرشك غم از ديدگان جارى مىكرد و چون همسر مهربانش از علت گريه مىپرسيد، مىفرمود: دستان عباس در راه يارى حسين(ع) قطع خواهد شد.آنگاه از مقام و عظمت پور دلبندش نزد خداوند چنين خبر مىداد: پروردگار متعال دو بال به او خواهد داد تا به سان عمويش جعفر بن ابىطالب در بهشت پرواز كند. محبت پدرى گاه على(ع) را بر آن مىداشت تا پاره پيكرش را ببوسد ، ببويد و با آداب و اخلاق اسلامى آشنا سازد. از اينرو لحظهاى عباس را از خود دور نمىساخت. فرزند پاكدل على(ع) در مدت 14 سال و چهل و هفت روز، كه با پدر زيست، هميشه در حرب و محراب و غربت و وطن در كنار او حضور داشت.
در ايام دشوار خلافت، لحظه اى از وى جدا نشد و آنگاه كه در سال37 هجرى قمرى جنگ صفين پيش آمد، با آن كه حدود دوازده سال داشت، حماسهاى جاويد آفريد.مقام علمي حضرت عباس (ع):
حضرت عباس (ع) در خانه اي زاده شد كه جايگاه دانش و حكمت بود. آن جناب از محضر اميرمومنان (ع) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) كسب فيض كردند و از مقام والاي علمي برخوردار شدند.
لذا از خاندان عصمت (ع) در مورد حضرت عباس (ع) نقل شده است كه فرموده اند: زق العلم زقا، يعني همان طور كه پرنده به جوجه خود مستقيماً غذا مي دهد، اهل بيت (ع) نيز مستقيماً به آن حضرت علوم و اسرار را آموختند.
علامه محقق، شيخ عبدالله ممقاني، در كتاب نفيس تنقيح المقال، در مورد مقام علمي و معنوي ايشان گفته است: آن جناب از فرزندان فقيه و دانشمندان ائمه (ع) و شخصيتي عادل، مورد اعتماد، با تقوا و پاك بود.مقام حضرت عباس (ع) نزد ائمه (ع):
اگر بخواهيم مقام و منزلت حضرت عباس (ع) را از ديدگاه امامان معصوم (ع) دريابيم، كافي است به سخنان آن بزرگوار درباره حضرت عباس (ع) توجه كنيم.
در شب عاشورا، وقتي دشمن در مقابل كاروان امام حسين (ع) حاضر شد و درراس آنها عمربن سعد شروع به داد و فرياد كرد، امام حسين (ع) به حضرت عباس (ع) فرمود: برادر جان، جانم به فدايت، سوار مركب شو و نزد اين قوم برو و از ايشان سوال كن كه به چه منظور آمده اند و چه مي خواهند.در اين ماجرا دو نكته مهم وجود دارد يكي آنكه امام به حضرت عباس مي فرمايد: من فدايت شوم. اين عبارت دلالت بر عظمت شخصيت عباس (ع) دارد، زيرا امام معصوم العياذ بالله سخني بي مورد و گزاف نمي گويد و نكته دوم آنكه، حضرت به عنوان نماينده خود عباس (ع) را به اردوي دشمن مي فرستد.
روز عاشورا هنگامي كه حضرت عباس (ع) از ا سب بر روي زمين افتاد، امام حسين (ع) فرمودند:(الان انكسر ظهري و قلت حياتي) يعني (اكنون پشتم شكست و چاره ام كم شد). اين جمله بيانگر اهميت حضرت عباس (ع) ونقش او در پشتيباني از امام حسين (ع) است.
امام زمان (ع)، در قسمتي از زيارتنامه اي كه براي شهداي كربلا ايراد كردند، حضرت عباس (ع) را چنين مورد خطاب قرار مي دهند: السلام علي ابي الفضل العباس بن اميرالمومنين المواسي اخاه بنفسه، الاخذ لغده من امسه، الفادي له،الوافي الساعي اليه بمائه، المقطوعه يداه لعن الله قاتله يزيد بن الرقاد الجهني و حكيم بن طفيل الطائي.امام زين العابدين (ع) به عبيدالله بن عباس بن علي بن ابي طالب (ع) نظر افكند و اشكش جاري شد. سپس فرمود:هيچ روزي بر رسول خدا (ع) سخت تر ازروز جنگ احد نبود، زيرا در آن روز عموي پيامبر، شير خدا و رسولش حمزه بن عبدالمطلب كشته شد و بعد از آن روز بر پيامبر هيچ روزي سخت از روز جنگ موته نبود، زيرا در آن روز پسر عموي پيامبر جعفر بن ابي طالب كشته شد سپس امام زين العابدين (ع) فرمود: هيچ روزي همچون روز مصيبت حضرت امام حسين (ع) نيست كه سي هزار تن در مقابل امام حسين (ع) ايستادند و مي پنداشتند، كه از امت اسلام هستند و هر يك از آنها مي خواستند از طريق ريختن خون امام حسين (ع) به نزد پروردگار مي انداخت و ايشان را موعظه مي فرمود و كار را تا آنجا كشاندند كه آن حضرت را از روي ظلم وجور و دشمني به شهادت رساندند.
آنگاه امام زين العابدين (ع) فرمود: خداوند حضرت عباس (ع) را رحمت كند كه به حق ايثار كرد و امتحان شد و جان خود را فداي برادرش كرد تا آنكه دو دستش قطع شد. لذا خداوند عزوجل در عوض، دو بال به او عطا كرد تا همراه ملائكه در بهشت پرواز كند، همان طور كه به جعفر بن ابي طالب (ع) هم دو بال عطا فرمود و به تحقيق، حضرت عباس (ع) نزد پروردگار مقام و منزلتي دارد كه روز قيامت همه شهدا به آن مقام و منزلت غبطه مي خورند.
ايثار و جانبازي، راز و رمز تعالي حضرت عباس (ع):
با توجه به رواياتي كه در شان حضرت عباس (ع) از ائمه عليهم السلام رسيده و در آن به ايثار و فداكاري در راه امام خويش تصريح شده است، به روشني، فضيلت و مقام آن بزرگوار آشكار مي شود. حضرت عباس (ع) فرزند كسي است كه آيه ( و من الناس يشري نفسه ابتغاء مرضات الله, بقره-207) در شانس نازل شد و از سلاله دودماني است كه اسوه ايثار و از خودگذشتگي بودند و سوره هل اتي، در شان ايثار ايشان نازل شده است.
فداكاري، ايثار و جانبازي در اسلام و مكتب اهل بيت عليهم السلام از جايگاه ويژه اي برخوردار است؛ به طوري كه اميرمومنان در جايي ايثار را برترين فضيلت اخلاقي مي داند.
در جايي ديگر، علي (ع) ايثار را بالاترين عبادت معرفي مي نمايد و در روايتي ديگر غايت و هدف تمام مكارم اخلاقي را ايثار و از خودگذشتگي مي داند.علي (ع) در قسمتي از نامه خود به حارث همداني مي فرمايد: بدان كه برترين مومنان كسي است كه در گذشتن از جان و خانواده و مال خويش از ديگر مومنان برتر باشد.
حال در اينجا اين سوال مطرح مي شود كه، مگر ساير شهيدان از جان خود نگذشتند، پس چه چيزي حضرت عباس را از ساير شهيدان متمايز مي سازد؟جواب اين است كه معرفت حضرت عباس (ع) از همه شهيدان والاتر و اطاعتش از امام خويش، كاملتر بود. براساس ديدگاه اسلام و مكتب اهل بيت (ع) آنچه اعمال نيك را از يكديگر متمايز مي سازد و ارزش اعمال را متفاوت مي كند، همان معرفت و بينش و نيت شخص است و كلام پيامبر اسلام (ص) كه فرمود:
(ضربه علي يوم الخندق افضل من عباده الثقلين) شايد ناظر به اين معنا باشد.در ضمن رواياتي كه در مورد ثواب و عقاب عمل به صورتهاي گوناگون و متفاوت نقل شده، به اين دليل است كه ثواب يا عذاب يك عمل معين، با توجه به معرفت و نيت عامل آن متفاوت مي شود. به عنوان مثال، ثواب زيارت امام رضا (ع) در روايتهاي معتبر به صور متفاوت نقل شده است و در بعضي روايات تصريح شده كه اين تفاوت ثواب، به دليل تفاوت در معرفت اشخاص است.
آري حضرت عباس (ع) با كمال معرفت در راه دين و امام خويش جانبازي نمود و مراحل كمال و تعالي را طي كرد.
القاب تابناك حضرت ابوالفضل العباس (ع)
1. قمر بنىهاشم
بهره مندى بسيار عباس از جمال و جلال و سيماى سپيد و زيبا و سيرت سبز و نورانى، زمينه ساز اين لقب است.2. باب الحوائج
كريمى از دودمان كريمان كه چون حاجتمندى سوى او روى كند، خواسته هايش را برآورده مىسازد.3. طيار
بيانگر مقام و عظمت حضرت عباس(ع) در فضاى عالم قدس و بهشت جاودان است.4. الشهيد
شهادت، كه نشان نمايان ابوالفضل(ع) است و در چهره حيات او درخشندگى بسيار دارد، زمينه ساز اين لقب است.5.سقا
دلاورى عباس در صحنه هاى حيرت آور آبرسانى به تشنگان، سبب اين لقب شد.6. عبد صالح
لقبى كه حضرت صادق(ع) در زيارت عموى گرانقدرش بدان اشاره دارد:
السلام عليك ايها العبد الصالح.? سلام بر تو، اى بنده صالح خدا.7. سپه سالار
صاحب لواء يا سپه سالار لقب بزرگترين شخصيت نظامى است و عباس در روز عاشورا اين لقب را از آن خود ساخت.8. پرچمدار و علمدار
يادآور دلاوى و حفظ لشكر در برابر دشمن است. علمدارى عباس(ع) اين لقب را برايش به ارمغان آورد.9. ابوقربه (صاحب مشك)، عميد (ياور دين خدا)، سفير (نماينده حجت خدا)، صابر (شكيبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق)، مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات ديگران) و ... از ديگر لقبهاى ابوالفضل است.
عباس بن على«ع»
فرزند امير المؤمنين،برادر سيد الشهدا،فرمانده و پرچمدار سپاه امام حسين«ع»در روز عاشورا .عباس در لغت،به معناى شير بيشه،شيرى كه شيران از او بگريزند است.(1)مادرش«فاطمه كلابيه»بود كه بعدها با كنيه«ام البنين»شهرت يافت.على«ع»پس ازشهادت فاطمه زهرا با ام البنين ازدواج كرد.عباس،ثمره اين ازدواج بود.ولادتش را در(2)شعبان سال 26 هجرى در مدينه نوشتهاند و بزرگترين فرزند ام البنين بود و اين چهارفرزند رشيد،همه در كربلا در ركاب امام حسين«ع»به شهادت رسيدند.وقتى امير المؤمنين شهيد شد،عباس چهارده ساله بود و در كربلا 34 سال داشت.كنيهاش «ابو الفضل»و«ابو فاضل»بود و از معروفترين لقبهايش،قمر بنى هاشم،سقاء،صاحب لواء الحسين،علمدار،ابو القربه،عبد صالح،باب الحوايج و...است.
عباس با لبابه،دختر عبيد الله بن عباس(پسر عموى پدرش)ازدواج كرد و از اين ازدواج،دو پسر به نامهاى عبيد الله و فضل يافت.بعضى دو پسر ديگر براى او به نامهاى محمد و قاسم ذكر كردهاند.
آن حضرت،قامتى رشيد،چهرهاى زيبا و شجاعتى كم نظير داشت و به خاطر سيماى جذابش او را«قمر بنى هاشم»مىگفتند.در حادثه كربلا،سمت پرچمدارى سپاه حسين«ع»و سقايى خيمههاى اطفال و اهل بيت امام را داشت و در ركاب برادر،غير از تهيه آب،نگهبانى خيمهها و امور مربوط به آسايش و امنيت خاندان حسين«ع»نير بر عهده او بود و تا زنده بود،دودمان امامت،آسايش و امنيت داشتند(3).
روز عاشورا،سه برادر ديگر عباس پيش از او به شهادت رسيدند.وقتى علمدار كربلا از امام حسين«ع»اذن ميدان طلبيد حضرت از او خواست كه براى كودكان تشنه و خيمههاى بىآب،آب تهيه كند.ابو الفضل«ع»به فرات رفت و مشك آب را پر كرد و در بازگشت به خيمهها با سپاه دشمن كه فرات را در محاصره داشتند درگير شد و دستهايش قطع گرديد و به شهادت رسيد.البته پيش از آن نيز چندين نوبت.همركاب با سيد الشهدا به ميدان رفته و با سپاه يزيد جنگيده بود .عباس،مظهر ايثار و وفادارى و گذشت بود.وقتى وارد فرات شد،با آنكه تشنه بود،اما بخاطر تشنگى برادرش حسين«ع»آب نخورد و خطاب به خويش چنين گفت:
يا نفس من بعد الحسين هونى
و بعده لا كنت ان تكونى
هذا الحسين وارد المنون
و تشربين بارد المعين
تالله ما هذا فعال دينى
و سوگند ياد كرد كه آب ننوشد.(4) وقتى دست راستش قطع شد،اين رجز را مىخواند :
و الله ان قطعتموا يمينى
انى احامى ابدا عن دينى
و عن امام صادق اليقين
نجل النبى الطاهر الأمين
و چون دست چپش قطع شد،چنين گفت:
يا نفس لا تخشى من الكفار
و ابشرى برحمة الجبار
مع النبى السيد المختار
قد قطعوا ببغيهم يسارى
فاصلهم يا رب حر النار
شهادت عباس،براى امام حسين بسيار ناگوار و شكننده بود.جمله پر سوز امام،وقتى كه به بالين عباس رسيد،اين بود:«الآن انكسر ظهرى و قلت حيلتى و شمت بى عدوى».(5) و پيكرش،كنار«نهر علقمه»ماند و سيد الشهدا به سوى خيمه آمد و شهادت او را به اهل بيت خبر داد.هنگام دفن شهداى كربلا نيز،در همان محل دفن شد.از اين رو امروز حرم ابا الفضل«ع»با حرم سيد الشهدا فاصله دارد.
مقام والاى عباس بن على«ع»بسيار است.تعابير بلندى كه در زيارتنامه اوست،گوياى آن است .اين زيارت كه از قول حضرت صادق«ع»روايت شده،از جمله چنين دارد:
«السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لأمير المؤمنين و الحسن و الحسين ...
اشهد الله انك مضيت على ما مضى به البدريون و المجاهدون فى سبيل الله المناصحون فى جهاد اعدائه المبالغون فى نصرة اوليائه الذابون عن أحبائه...»(6) كه تأييد و تأكيدى بر مقام عبوديت و صلاح و طاعت او و نيز تداوم خط مجاهدان بدر و مبارزان با دشمن و ياوران اولياء خدا و مدافعان از دوستان خداست.امام سجاد«ع»نيز سيماى درخشان عباس بن على را اينگونه ترسيم فرموده است:«رحم الله عمى العباس فلقد آثر و ابلى و فدا اخاه بنفسه حتى قطعت يداه فابدله الله عز و جل بهما جناحين يطير بهما مع الملائكة فى الجنة كما جعل جعفر بن ابى طالب.و ان للعباس عند الله تبارك و تعالى منزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة»(7).كه در آن نيز مقام ايثار،گذشت،فداكارى،جانبازى،قطع شدن دستانش و يافتن بال پرواز در بهشت،همبال با جعفر طيار و فرشتگان مطرح است و اينكه:عمويم عباس،نزد خداى متعال،مقامى دارد كه روز قيامت،همه شهيدان به آن غبطه مىخورند و رشك مىبرند.
عباس يعنى تا شهادت يكه تازى
عباس يعنى عشق،يعنى پاكبازى
عباس يعنى با شهيدان همنوازى
عباس يعنى يك نيستان تكنوازى
عباس يعنى رنگ سرخ پرچم عشق
يعنى مسير سبز پر پيچ و خم عشق
جوشيدن بحر وفا،معناى عباس
لب تشنه رفتن تا خدا،معناى عباس(8)
در زيارت ناحيه مقدسه نيز از زبان حضرت مهدى«ع»به او اينگونه سلام داده شده است:«السلام على ابى الفضل العباس بن امير المؤمنين،المواسى اخاه بنفسه،الآخذ لغده من امسه،الفادى له،الواقى الساعى اليه بمائه،المقطوعة يداه...»(9).
كربلا كعبه عشق است و من اندر احرام
شد در اين قبله عشاق،دو تا تقصيرم
دست من خورد به آبى كه نصيب تو نشد
چشم من داد از آن آب روان تصويرم
بايد اين ديده و اين دست دهم قربانى
تا كه تكميل شود حج من و تقديرم(10)
پىنوشتها
1ـلغت نامه دهخدا.
2ـاليوم نامت اعين بك لم تنم
و تسهدت اخرى فعز منامها
3ـبحار الانوار،ج 45،ص .41
4ـمعالى السبطين،ج 1،ص 446.مقتل خوارزمى،ج 2،ص .30
5ـمفاتيح الجنان،ص .435
6ـسفينة البحار،ج 2،ص .155
7ـخليل شفيعى.
8ـبحار الأنوار،ج 45،ص .66
9ـاى اشكها بريزيد،حسان،ص 210.درباره زندگى عباس بن على عليه السلام.ر.ك:«العباس بن على»،باقر شريف القرشى،214 صفحه،دار الكتاب الاسلامى.
10ـانصار الحسين،ص 105،تنقيح المقال،مامقانى،ج 2،ص .133
فرهنگ عاشورا صفحه 293
جواد محدثى
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:53 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
به ميدان رفتن حضرت علىاكبر(ع)
نوشتهاند تا اصحاب زنده بودند،تا يك نفرشان هم زنده بود،خود آنها اجازه ندادند يك نفر از اهل بيت پيغمبر،از خاندان امام حسين،از فرزندان،برادر زادگان، برادران،عموزادگان به ميدان برود.مىگفتند آقا اجازه بدهيد ما وظيفهمان را انجام بدهيم،وقتى ما كشته شديم خودتان مىدانيد.اهل بيت پيغمبر منتظر بودند كه نوبت آنها برسد.
آخرين فرد از اصحاب ابا عبد الله كه شهيد شد،يكمرتبه ولولهاى در ميان جوانان خاندان پيغمبر افتاد.همه از جا حركت كردند.نوشتهاند:«فجعل يودع بعضهم بعضا»شروع كردند با يكديگر وداع كردن و خدا حافظى كردن،دستبه گردن يكديگر انداختن،صورت يكديگر را بوسيدن.
از جوانان اهل بيت پيغمبر اول كسى كه موفق شد از ابا عبد الله كسب اجازه كند، فرزند جوان و رشيدش على اكبر بود كه خود ابا عبد الله در بارهاش شهادت داده است كه از نظر اندام و شمايل،اخلاق،منطق و سخن گفتن،شبيهترين فرد به پيغمبر بوده است.سخن كه مىگفت گويى پيغمبر است كه سخن مىگويد.آنقدر شبيه بود كه خود ابا عبد الله فرمود:خدايا خودت مىدانى كه وقتى ما مشتاق ديدار پيغمبر مىشديم،به اين جوان نگاه مىكرديم.
آيينه تمام نماى پيغمبر بود.اين جوان آمد خدمت پدر،گفت:پدر جان!به من اجازه جهاد بده.در باره بسيارى از اصحاب،مخصوصا جوانان،روايتشده كه وقتى براى اجازه گرفتن نزد حضرت مىآمدند،حضرت به نحوى تعلل مىكرد(مثل داستان قاسم كه مكرر شنيدهايد)ولى وقتى كه على اكبر مىآيد و اجازه ميدان مىخواهد، حضرت فقط سرشان را پايين مىاندازند.جوان روانه ميدان شد.
نوشتهاند ابا عبد الله چشمهايش حالت نيم خفته به خود گرفته بود:«ثم نظر اليه نظر ائس» (1) به او نظر كرد مانند نظر شخص نااميدى كه به جوان خودش نگاه مىكند. نااميدانه نگاهى به جوانش كرد،چند قدمى هم پشتسر او رفت.اينجا بود كه گفت:خدايا! خودت گواه باش كه جوانى به جنگ اينها مىرود كه از همه مردم به پيغمبر تو شبيهتر است.جملهاى هم به عمر سعد گفت،فرياد زد به طورى كه عمر سعد فهميد:«يابن سعد قطع الله رحمك» (2) خدا نسل تو را قطع كند كه نسل مرا از اين فرزند قطع كردى.بعد از همين دعاى ابا عبد الله،دو سه سال بيشتر طول نكشيد كه مختار عمر سعد را كشت.
پسر عمر سعد براى شفاعت پدرش در مجلس مختار شركت كرده بود.سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالى كه روى آن پارچهاى انداخته بودند،و گذاشتند جلوى مختار.حالا پسر او آمده براى شفاعت پدرش.يك وقتبه پسر گفتند:آيا سرى را كه اينجاست مىشناسى؟وقتى آن پارچه را برداشت،ديد سر پدرش است.بى اختيار از جا حركت كرد.مختار گفت:او را به پدرش ملحق كنيد.
اين طور بود كه على اكبر به ميدان رفت.مورخين اجماع دارند كه جناب على اكبر با شهامت و از جان گذشتگى بى نظيرى مبارزه كرد.بعد از آن كه مقدار زيادى مبارزه كرد،آمد خدمت پدر بزرگوارش-كه اين جزء معماى تاريخ است كه مقصود چه بوده و براى چه آمده است؟-گفت:پدر جان«العطش»!تشنگى دارد مرا مىكشد،سنگينى اين اسلحه مرا خيلى خسته كرده است،اگر جرعهاى آب به كام من برسد نيرو مىگيرم و باز حمله مىكنم.اين سخن جان ابا عبد الله را آتش مىزند،مىگويد:پسر جان!ببين دهان من از دهان تو خشكتر است،ولى من به تو وعده مىدهم كه از دست جدت پيغمبر آب خواهى نوشيد.اين جوان مىرود به ميدان و باز مبارزه مىكند.
مردى استبه نام حميد بن مسلم كه به اصطلاح راوى حديث است،مثل يك خبرنگار در صحراى كربلا بوده است.البته در جنگ شركت نداشته ولى اغلب قضايا را او نقل كرده است.مىگويد:كنار مردى بودم.
وقتى على اكبر حمله مىكرد،همه از جلوى او فرار مىكردند.او ناراحتشد،خودش هم مرد شجاعى بود،گفت:قسم مىخورم اگر اين جوان از نزديك من عبور كند داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت.من به او گفتم:تو چكار دارى، بگذار بالاخره او را خواهند كشت.گفت:خير.على اكبر كه آمد از نزديك او بگذرد، اين مرد او را غافلگير كرد و با نيزه محكمى آنچنان به على اكبر زد كه ديگر توان از او گرفته شد به طورى كه دستهايش را به گردن اسب انداخت،چون خودش نمىتوانست تعادل خود را حفظ كند.
در اينجا فرياد كشيد:«يا ابتاه!هذا جدى رسول الله» (3) پدر جان!الآن دارم جد خودم را به چشم دل مىبينم و شربت آب مىنوشم.اسب، جناب على اكبر را در ميان لشكر دشمن برد،اسبى كه در واقع ديگر اسب سوار نداشت. رفت در ميان مردم.اينجاست كه جمله عجيبى نوشتهاند:«فاحتمله الفرس الى عسكر الاعداء فقطعوه بسيوفهم اربا اربا» (4) .
و لا حول و لا قوة الا بالله
پىنوشتها:
1 و 2) اللهوف،ص 47.
3) بحار الانوار،ج 45/ص 44.
4) مقتل الحسين مقرم،ص 324.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 345
نويسنده: شهيد مطهرى
روضه حضرت على اكبر(س)
ما بچههايمان را دوست داريم.آيا حسين بن على عليه السلام بچههاى خود را دوست نداشت؟!مسلما او بيشتر دوست داشت.ابراهيم خليل اين طور نبود كه كمتر از ما اسماعيلش را دوست داشته باشد،خيلى بيشتر دوست داشتبه اين دليل كه از ما انسانتر بود و اين عواطف،عواطف انسانى است.
او انسانتر از ما بود و قهرا عواطف انسانى او هم بيشتر بود.حسين بن على عليه السلام هم بيشتر از ما فرزندان خود را دوست مىداشت اما در عين حال او خدا را از همه كس و همه چيز بيشتر دوست مىداشت،در مقابل خداوند و در راه خدا هيچ كس را به حساب نمىآورد.
نوشتهاند ايامى كه ابا عبد الله عليه السلام به طرف كربلا مىآمد،همه خانوادهاش همراهش بودند.واقعا براى ما قابل تصور نيست.وقتى انسان مسافرتى مىرود و بچه كوچكى همراه دارد،يك مسؤوليت طبيعى در مقابل او احساس مىكند و دائما نگران است كه چطور مىشود؟
نوشتهاند همين طور كه حركت مىكردند،ابا عبد الله عليه السلام خوابشان گرفت و همان طور سواره سر روى قاشه اسب(به اصطلاح خراسانيها)[يا]قربوس زين گذاشت.طولى نكشيد كه سر را بلند كرد و فرمود:«انا لله و انا اليه راجعون» (1) .تا اين جمله را گفت و به اصطلاح كلمه«استرجاع»را به زبان آورد،همه به يكديگر گفتند اين جمله براى چه بود؟آيا خبر تازهاى است؟فرزند عزيزش، همان كسى كه ابا عبد الله عليه السلام او را بسيار دوست مىداشت و اين را اظهار مىكرد،و علاوه بر همه مشخصاتى كه فرزند را براى پدر محبوب مىكند،خصوصيتى باعث محبوبيتبيشتر او مىشد و آن شباهت كاملى بود كه به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله داشت-حال چقدر انسان ناراحت مىشود كه چنين فرزندى در معرض خطر قرار گيرد!-يعنى على اكبر جلو مىآيد و عرض مىكند:«يا ابتا لم استرجعت؟»چرا«انا لله و انا اليه راجعون»گفتى؟
فرمود:در عالم خواب صداى هاتفى به گوشم رسيد كه گفت:«القوم يسيرون و الموت تسير بهم»اين قافله دارد حركت مىكند ولى مرگ است كه اين قافله را حركت مىدهد.اين طور از صداى هاتف فهميدم كه سرنوشت ما مرگ است،ما داريم به سوى سرنوشت قطعى مرگ مىرويم.[على اكبر سخنى مىگويد]درست نظير همان حرفى كه اسماعيل عليه السلام به ابراهيم عليه السلام مىگويد (2) .
گفت: پدرجان!«اولسنا على الحق؟»مگر نه اين است كه ما بر حقيم؟چرا فرزند عزيزم.وقتى مطلب از اين قرار است،ما به سوى هر سرنوشتى كه مىرويم برويم،به سوى سرنوشت مرگ يا حيات تفاوتى نمىكند.اساس اين است كه ما روى جاده حق قدم مىزنيم يا نمىزنيم.ابا عبد الله عليه السلام به وجد آمد،مسرور شد و شكفت.اين امر را انسان از اين دعايش مىفهمد كه فرمود:من قادر نيستم پاداشى را كه شايسته پسرى چون تو باشد بدهم.از خدا مىخواهم:خدايا!تو آن پاداشى را كه شايسته اين فرزند ستبه جاى من بده(جزاك الله عنى خير الجزاء).
به چنين فرزندى،چقدر پدر مىخواهد در موقع مناسبى خدمتى بكند،پاداشى بدهد؟حالا در نظر بياوريد بعد از ظهر عاشوراست.همين جوان در جلوى همين پدر به ميدان رفته است و شهامتها و شجاعتها كرده است،مردها افكنده است،ضربتها زده و ضربتها خورده است.
در حالى كه دهانش خشك و زبانش مثل چوب خشك شده است،از ميدان بر مىگردد.در چنين شرايطى-و من نمىدانم،شايد آن جملهاى كه آن روز پدر به او گفتيادش بود-مىآيد از پدر تمنايى مىكند:«يا ابه!العطش قد قتلنى و ثقل الحديد اجهدنى فهل الى شربة من الماء سبيل؟»پدرجان!عطش و تشنگى دارد مرا مىكشد،سنگينى اين اسلحه مرا سختبه زحمت انداخته است،آيا ممكن استشربت آبى به حلق من برسد تا نيرو بگيرم و برگردم و جهاد كنم؟جوابى كه حسين عليه السلام به چنين فرزند رشيدى مىدهد اين است:فرزند عزيزم!اميدوارم هر چه!227 زودتر به فيض شهادت نايل شوى و از دست جدت سيراب گردى.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.
پىنوشتها:
1) بقره/156.
2) وقتى ابراهيم عليه السلام به اسماعيل عليه السلام مىگويد:فرزندم!مكرر در عالم رؤيا مىبينم و اين طور مىفهمم كه ديگر رؤياى عادى نيستبلكه يك وحى است و من از طرف خدا مامورم سر تو را ببرم(ابراهيم به فلسفه اين مطلب آگاه نيست ولى يقين كرده است كه امر خداست)،اين فرزند چه مىگويد؟آيا مثلا گفت:بابا!خواب است،اگر خواب مردن كسى را ببينيد عمرش زياد مىشود،ان شاء الله عمر من زياد مىشود؟نه،گفت: يا ابت افعل ما تؤمر ستجدنى ان شاء الله من الصابرين (صافات/102)پدر!همينكه اين مطلب از ناحيه خدا رسيده و وحى و امر خداست كافى است، ديگر سؤال ندارد.
وقتى ابراهيم مىخواهد سر اسماعيل را ببرد،به او وحى مىشود. فلما اسلما و تله للجبين.و ناديناه ان يا ابراهيم.قد صدقت الرؤيا (صافات/103-105)ابراهيم!ما نمىخواستيم كه سر فرزندت را ببرى.
هدف ما آن نبود.در آن كار فايدهاى نبود.هدف اين بود كه معلوم شود شما پدر و پسر در مقابل امر خدا چقدر تسليم هستيد،تا كجا حاضريد امر خدا را اطاعت كنيد.اين تسليم و اطاعت را هر دو نشان داديد:پدر تا سر حد قربانى دادن،و پسر تا سر حد قربانى شدن.ما بيشتر از اين نمىخواستيم.سر فرزندت را نبر.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 225
نويسنده: شهيد مطهرى
مقتل به نقل از کتاب شرح شمع
حضرت علي اكبر(ع) كه در واقعه عاشورا حدود 25 يا 28 سال داشت، براي کسب اجازه ميدان رفتن از امام حسين(ع)، محضر پدر رفت.
بلافاصله حضرت به او اجازه دادند. زن و بچه و اهل حرم متوجه ميدان رفتن او شدند، همگي گرد او را گرفتند و در اين ميان دختر خرد سال امام حسين(ع) در حالي كه دست به دامن برادر شده بود، گفت: «يا علي ارحم غربت أبينا»، علي جان! به غربت پدرمان رحم كن و همه گريه كردند... وارد ميدان شد.
جنگ سختي نمود و عدّه زيادي را كشت، تا اين كه ضجه مردم از زيادي كشته بلند شد. نزد امام(ع) بازگشت.
عرضه داشت: اي پدر تشنگي مرا كشت و سنگيني آهن، توان مرا بُرد. آيا امكان تهيه آب هست؟ امام حسين(ع) گريه كردند و فرمودند: پسر عزيزم! اندكي ديگر بجنگ.
به زودي جدت رسول خدا(ص) را ديدار مي کني و او جامي پر به تو مي نوشاند كه هرگز تشنه نشوي.
به ميدان بازگشت و جنگ نماياني كرد. مره بن منقذ عبدي که در كمين حضرتش به سر مي بُرد، نيزه اي رها كرد و فرق مبارك علي اکبر(ع) را شكافت. حضرت تاب مقاومت نياورد .
سر بر شانه مركب نهاد و خون او، ديدگان اسب را پوشاند و حيوان به سمت دشمن رفت، دشمنان، علي اكبر(ع) را از زين به پائين كشيدند و با شمشير و نيزه بدن مباركش را مورد حمله قرار دادند، به گونه اي كه بعضي مي نويسند: «فَقَطَّعُوهُ بِالسُّيُوفِ اِرْباً اِرْبا»، با شمشير پيكر مطهرش را تكه تكه نمودند.
حسين(ع) بر بالينش آمد. صورت به صورت عزيزش نهاد، خون از چشم و دهانش گرفت و با او نجوا كرد: عزيزم! با من حرف بزن. خدا بكشد قومي كه تو را كشتند، اي عزيزم! اين قوم چقدر بر خداوند رحمان گستاخند و بر شكستن حرمت رسول خدا(ص) جرأت دارند. پسرم پس از تو خاك بر سر دنيا.
شرح شمع: صفحه 191 و 192
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:51 موضوع تربیتی | لینک ثابت
شب هشتم: حضرت علی اکبر(ع)
هزار قاتل و یک کشته
سیاه گشته جهان پیش دیده ی تن من
کجایی ای مه در بحر خون شناور منستاره ی سحرم آفتاب صبح دمم
غروب کرده به هنگام ظهر در بر منبه مصحف بدن پاره پاره ات گریم
که پاره تر شده از لاله های پرپر منبپوش زخم جبین شکسته ی خود را
که بحر دیدنت آید زخیمه خواهر مننیاز نیست به تیغ عدو که کشت مرا
دو چشم بسته ی تو در نگاه آخر منفرات موج می زد و من نظاره می کردم
که کشته شد پسرم تشنه در برابر منزبان خشک تو در دهان نهادم و سوخت
دهان من نه، دل من نه، که پای تا سر منمبر فرو ز عطش خون حنجر خود را
که از برای تو آورده آب مادر منپس از تو در دل دشمن چنان غریب شدم
که گشته عمه ی مظلومه ی تو یاور منهزار قاتل و یک کشته و هزاران زخم
هزار بار تو را کشته خصم کافر منبه خیمه اشگِ خجالت گرفت چشمم را
ز بانگ وا عطشای علی اکبر منز چشم خود همه خون جگر فشان ?میثم?
به لحظه های غروب مه منوّر من
شاعر:حاج غلامرضا سازگار (میثم)
من اولين مصراع نظم كربلايم
من اولين مصراع نظم كربلايم من اولين جانباز دشت نينوايم
نامم علي اكبر و در خلق و منطق شبه ترين چهره به ختم الانبيائم
من اولين پيمانه نوش جام اشكم چون رفته تا معراج دل صوت صدايم
من اولين گلواژه شعر حسينم يا اولين قرباني كوي منايم
من شير سرخ بيشه هاي الغديرم در خيبر فتح المبين خيبر گشايم
من كربلا را كربلا آباد كردم در عشق و مستي كربلا بيداد كردم
من با عطش تا اوج آزادي پريدم عطشان ترين لبهاي عالم را بوسيدم
شهدي كه من نوشيدم از پيمانه عشق شيرين تر از آن در همه هستي نديدم
زينب لبم را بوسه ميزد من ز دستش او دل به من ميدادو من دل ميبريدم
او دور من مي گشت و من هم دور زهرا من تشنه بر لبهاي او او آب دريا
من غنچه تكبير لبهاي حسينم من يوسف كنعان زيباي حسينم
چون خال سبز هاشمي دارم به صورت من نكهت شب بوي گلهاي حسينم
دارم به چهره نور سبز فاطميه من خط و خال روي سيماي حسينم
اي اهل عالم من نواي نينوايم چون كه اذان گوي مصلاي حسينم
در خلق و خلق و منطق و خيبر گشائي گلواژه دست تولاي حسينم
چون ذوالفقار حيدري دارم به دستم در صحنه ميدان علي را ناز شستم
من شير سرخ بيشه هاي كربلايم من لافتاي حيدر خيبر گشايم
اي اهل عالم من اذان گوي حسينم چون رفته تا اوج فلك موج صدايم
شمع حيسني را من كه من پروانه بودم خوشگل ترين پروانه از پروانه هايم
من نسخه پيچ اشك درمانگاه عشقم من مهر هر نسخه در دارالشفايم
جدم علي حلال كل مشكلات است من هم علي اكبر مشكل گشايم
دارم مدال فاطمي چون روي سينه من اشبه الناسم به زهراي مدينه
من روي قلبم عكس آزادي كشيدم شهد شهادب را به آزادي چشيدم
دل را به دلبر دادم و از دلبرم دل با عشق از بازار آزادي خريدم
من بلبلي هستم كه در گلخانه اشك شهد گل از لبهاي آزادي مكيدم
من جان زينب را به يك لحظه گرفتم چون خون به پاي نخل آزادي چكيدم
زينب صدايم مي زدو من مي دويدم تا اينكه در مقتل به دلدارم رسيدم
من كربلا را كربلا آباد كردم ويرانه كاخ جهل و استبداد كردم
من حجله شادي كنار دجله بستم گل دسته در گلدسته ها بنياد كردم
من هم بلال و هم اذان گوي حسينم در عشقبازي كربلا بيداد كردم
من رهبر يك نسل و فرهنگي جوانم در نينوا دانشكده ايجاد كردم
من هستيم را در خم يك گوشه دادم با نخل دين را با خلوصم شاد كردم
بر لوح قلبم رهبر عرفان نوشته اي عاشقان اين كربلا شهر بهشته
من دوره ديده در نظام ذوالفقارم من غنچه گلهاي باغ هشت و چهارم
چون ذوالفقار حيدري دارم به دستم خيبر گشاي ديگري در روزگارم
من اولين جانباز اردوي حسينم چون انقلاب كربلا را پاسدارم
من زنده كردم نام جدم مرتضي را من اكبرم يا حيدر دلدل سوارم
هرگز ندارم افتخاري بهتر از اين من حجله بسته در بهار كار زارم
حاج داوود یداللّهی (قطره)
در رثای حضرت علی اکبر(ع)
الگوى شجاعت و ادب،اكبر
در دانه فاطمى نسب،اكبر
فرزند يقين ز نسل ايمان بود
پرورده دامن كريمان بود
آن يوسف حسن،ماه كنعانى
در خلق و خصال،احمد ثانى
آن شاهد بزم،سرو قامت بود
دريا دل و كوه استقامت بود
آن دم كه لباس رزم مىپوشيد
از كوثر عشق،جرعه مىنوشيد
از فرط عطش فتاده بود از تاب
گرديد ز دست جد خود سيراب
در راه خدا ذبيح دين گرديد
بر حلقه عاشقان نگين گرديد
داغش كمر حسين را بشكست
با خون سرش حناى خونين بست
ديباچه داستان حق،اكبر
قربانى آستان حق،اكبر
جواد محدثی
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:49 موضوع شعر | لینک ثابت
على اصغر«ع»
يكى از فرزندان امام حسين«ع»كه شير خوار بود و از تشنگى،روز عاشورا بى تاب=شده بود.امام،خطاب به دشمن فرمود:از ياران و فرزندانم،كسى جز اين كودك نمانده است.نمىبينيد كه چگونه از تشنگى بى تاب است؟در«نفس المهموم»آمده است كه فرمود:«ان لم ترحمونى فارحموا هذا الطفل»در حال گفتگو بود كه تيرى از كمان حرمله آمد و گوش تا گوش حلقوم على اصغر را دريد.امام حسين«ع»خون گلوى او را گرفت و به آسمان پاشيد.(1) در كتابهاى مقتل،هم از«على اصغر»ياد شده،هم از طفل رضيع(كودك شيرخوار)و در اينكه دو كودك بوده يا هر دو يكى است،اختلاف است.
در زيارت ناحيه مقدسه،درباره اين كودك شهيد،آمده است:«السلام على عبد الله بن الحسين،الطفل الرضيع،المرمى الصريع،المشحط دما،المصعد دمه فى السماء،المذبوح بالسهم فى حجر ابيه،لعن الله راميه حرملة بن كاهل الأسدى».(2) و در يكى از زيارتنامههاى عاشورا آمده است:«و على ولدك على الأصغر الذى فجعت به»از اين كودك،با عنوانهاى شيرخواره،ششماهه،باب الحوايج،طفل رضيع و...ياد مىشود و قنداقه و گهواره از مفاهيمى است كه در ارتباط با او آورده مىشود.
طفل ششماهه تبسم نكند،پس چه كند
آنكه بر مرگ زند خنده،على اصغر توست
«على اصغر،يعنى درخشانترين چهره كربلا،بزرگترين سند مظلوميت و معتبرترين زاويه شهادت ...چشم تاريخ،هيچ وزنهاى را در تاريخ شهادت،به چنين سنگينى نديده است.»(3) على اصغر را«باب الحوائج»مىدانند،گر چه طفل رضيع و كودك كوچك است، اما مقامش نزد خدا والاست.
در گلخانه شهادت را
مىگشايد كليد كوچك ما
پىنوشتها
1ـمعالى السبطين،ج 1،ص .423
2ـبحار الأنوار،ج 45،ص .66
3ـاولين دانشگاه و آخرين پيامبر،شهيد پاك نژاد،ج 2،ص .42
فرهنگ عاشورا صفحه 321
جواد محدثى
حضرت علی اصغر علیه السلام
يكى از فرزندان امام حسين (ع) كه شير خوار بود و از تشنگى، روز عاشورا بى تاب شده بود. امام، خطاب به دشمن فرمود: از ياران و فرزندانم، كسى جز اين كودك نمانده است. نمی ببينيد كه چگونه از تشنگى بى تاب است؟
در"نفس المهموم" آمده است كه فرمود: " ان لم ترحمونى فارحموا هذا الطفل"در حال گفتگو بود كه تيرى از كمان حرمله آمد و گوش تا گوش حلقوم على اصغر (ع) را دريد. امام حسين(ع) خون گلوى او را گرفت و به آسمان پاشيد.(1)
در كتابهاى مقتل، هم از"على اصغر"(ع) ياد شده،هم از طفل رضيع (كودك شيرخوار)و در اينكه دو كودك بوده يا هر دو يكى است، اختلاف است.
در زيارت ناحيه مقدسه، درباره اين كودك شهيد، آمده است: "السلام على عبد الله بن الحسين، الطفل الرضيع، المرمى الصريع، المشحط دما، المصعد دمه فى السماء، المذبوح بالسهم فى حجر ابيه، لعن الله راميه حرملة بن كاهل الاسدى".(2) و در يكى از زيارتنامه هاى عاشورا آمده است:" و على ولدك على الاصغر الذى فجعت به" ز اين كودك،با عنوانهاى شيرخواره، شش ماهه، باب الحوايج، طفل رضيع و...ياد می شود و قنداقه و گهواره از مفاهيمى است كه در ارتباط با او آورده می شود.
طفل شش ماهه تبسم نكند پس چه كند
آنكه بر مرگ زند خنده، على اصغر توست
"على اصغر، يعنى درخشانترين چهره كربلا، بزرگترين سند مظلوميت و معتبرترين زاويه شهادت... . چشم تاريخ، هيچ وزنه اى را در تاريخ شهادت، به چنين سنگينى نديده است."(3) على اصغر را باب الحوائج می دانند،گر چه طفل رضيع و كودك كوچك است، امّا مقامش نزد خدا والاست. (4)
در گلخانه شهادت را می گشايد كليد كوچك ما
سرباز شش ماهه
هنگامى كه همه ياران و اصحاب امام حسين عليه السلام به شهادت رسيدند، نداى غريبانه امام بلند شد:
«هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله ... هل من مغيثيرجوا الله باغثتنا».
:«آيا حمايت كنندهاى هست تا از حرم رسولخدا صلى الله عليه و اله و سلم حمايت كند؟ آيا فريادرسى است كه براى اميد ثواب ما را يارى كند؟».
وقتى كه اين ندا به گوش بانوان حرم رسيد، صداى گريه و شيون آنها بلند شد، امام كنار خيمه آمد و به زينب عليهاالسلام فرمود: فرزند كوچكم را به من بده تا با او وداع كنم، كودك را گرفت، همين كه خواست ببوسد حرمله تيرى به سوى گلوى نازك او رها كرد، آن تير به گلوى او اصابت نمود، و سرش را ذبح كرد.
كه در اين باره سيد حيد حلى گويد:
و منعطفا اهوى لتقبيل طفله فقبل منه قبله السهم منحرا
يعنى: «امام حسين عليه السلام براى بوسيدن كودك شيرخوار خود خم شد، اما تير قبل از امام بر گلوگاه او بوسه دار».
امام آن كودك را به زينب عليها السلام داد فرمود: او را نگهدار، و دستش را زير گلوى كودك گرفت، پر از خون شد، آن خون را به طرف آسمان پاشيد و گفت:
«هون ما نزل بى انه بعين الله تعالى».
يعنى: « چون خداوند اين منظره را مىبيند، آنچه از اين مصيبت بر من وارد شد برايم آسان است».
و در احتجاج آمده: «امام حسين عليه السلام از اسب پياده شد و (در كنار خيمه يا پشتخيمه) با غلاف شمشيرش قبرى كند، و كودكش را به خونش رنگين نموده و دفن كرد».
مشهور است كه على اصغر، شش ماهه بود، مادرش حضرت رباب دختر امرء القيس است، و على اصغر با سكينه از جانب مادر نيز برادر و خواهر بودند.
در مورد نام اين طفل، علامه مجلسى در جلاء العيون مىگويد: «بعضى او را على اصغر مىنامند».
در كتاب منتخب التواريخ نقل شده: در يكى از زيارات عاشورا آمده:
«و على ولدك على الاصغر الذى فجعت به».
: «و سلام بر فرزند تو على اصغر كه در مورد او مصيبتسختى بر تو وارد شد».
امام حسين عليه السلام نزد خواهرش ام كلثوم (زينب صغرى) آمد و به او فرمود: اى خواهر! ترا در مورد نگهدارى كودك شيرخوارم، سفارش مىكنم، زيرا او كودك شش ماهه است و مراقبت نياز دارد.
امكلثوم عرض كرد: برادرم، اين كودك سه روز است كه آب نياشاميده از قوم براى او شربت آبى بگير.
امام حسين عليه السلام على اصغرش را در آغوش گرفت و به سوى قوم رفت، خطاب به قوم فرمود، «شما برادر و فرزندان و يارانم را كشتيد، و از آنها جز اين كودك باقى نمانده كه از شدت تشنگى مثل مرغ، دهان باز مىكند و مىبندد اين كودك كه گناه ندارد، نزد شما آوردهام تا به او آب بدهيد».
«يا قوم ان لم ترحمونى فارحموا هذا الطفل ا ما ترونه كيف يتلظى عطشا».
: «اى قوم اگر به من رحم نمىكنيد به اين كودك رحم كنيد، آيا او را نمىبينيد كه چگونه از شدت و حرارت تشنگى، دهان را باز و بسته مىكند؟».
هنوز سخن امام تمام نشده بود، به اشاره عمر سعد، حرمله بن كاهل اسدى گلوى نازك او را هدف تير سه شعبهاش قرار داد كه تير به گلو اصابت كرد«فذبح الطفل من الوريد، او من الاذن الى الاذن».
«از شريان چپ تا شريان راست على اصغر بريده شد، و يا از گوش تا گوش او ذبح گرديد».
فاتى به نحو اللئام مناديا يا قوم هل قلب لهذا يخشع فرماه حرمله بسهم فى الحشا بيد الحتوف و القى من لا يجزع
يعنى: «پس آن كودك را به سوى قوم پست آورد، در حالى كه صدا مىزد: اى قوم، آيا دلى هست كه از خدا بترسد و بر اين كودك توجه نمايد؟، بجاى جواب، حرمله تيرى بر كمان نهاد و آن كودكى را كه از شدت ضعف و عطش قدرت بى تابى نداشت هدف تير قرار داد».
مصيبت جگر سوز على اصغر به قدرى بر امام حسين عليه السلام سخت بود كه آنحضرت در حالى كه گريه مىكرد، به خدا متوجه شد و عرض كرد: «خدايا خودت بين ما و اين قوم، داورى كن، آنها ما را دعوت كردند تا ما را يارى كنند، ولى به كشتن ما اقدام مىكنند».
از جانب آسمان ندائى شنيد:
«يا حسين دعه فان له مرضعا فى الجنه».
«اى حسين عليه السلام در فكر اصغر نباش، هم اكنون دايهاى در بهشت براى شير دادن به او آماده است».
اين ندا، نداى دلدارى به حسين عليه السلام بود، تا بتواند فاجعه غمبار مصيبت اصغر را تحمل كند.
و دليل ديگر بر شدت سختى اين مصيبت اينكه: امام حسين عليه السلام هنگامى كه به شهادت رسيد: در روز يازدهم محرم، سكينه كنار پيكرهاى شهداء آمد و گريه كرد تا بيهوش شد، امام حسين عليه السلام در عالم بى هوشى به سكينه اشعارى آموخت براى شيعيان بخواند، دو شعر از آن اشعار اين است:
ليتكم فى يوم عاشورا جمعا تنظرونى كيف استسقى لطفلى فابوا ان يرحمونى و سقوه سهم بغى عوض الماء المعين يا لرزء و مصاب هد اركان الحجون
«اى كاش در روز عاشورا همه شما بوديد و مىديديد كه چگونه براى كودكم طلب آب كردم، قوم به من رحم نكرد، و بجاى آب گوارا، كودكم را با تير (خون) ظلم سيراب كردند، اين حادثه آنچنان جانسوز و سخت و طاقت فرسا است كه پايههاى كوههاى مكه را خراب كرد».
راهنماى تبليغ 6 ويژه امر به معروف و نهى از منكر صفحه 144
نمايندگى ولى فقيه در سپاه
در بيان شهادت حضرت علی اصغر (ع)
پس حضرت بر در خيمه آمد و به جناب زينب سلام الله عليه فرمود كودك صغيرم را به من سپاريد تا او را وداع كنم، پس آن كودك معصوم را گرفت و صورت به نزد او برد تا او را ببوسد كه حرمله بن كامل اسدی لعين تيری انداخت و بر گلوی آن طفل رسيد و او را شهيد كرد. و باين مصيبت اشاره كرده شاعر در اين شعر:
فَقَبَّلَ مِنْهُ قَبْلهُ السَّهْمُ مَنْحَراً
وَ مُنْعَطِفِ اَهْوي لِتَقْبيلِ طِفْلِهِ
پس آن كودك را به خواهر داد، زينب سلام الله عليه او را گرفت و حضرت امام حسين عليه السلام كفهاي خود را زير خون گرفت همينكه پر شد به جانب آسمان افكند و فرمود سهل است بر من هر مصيبتي كه بر من نازل شود زيرا كه خدا نگران است.
سبط ابن جوزي در تذكره از هشام بن محمد كلبي نقل كرده كه چون حضرت امام حسين عليه السلام ديد كه لشكر در كشتن او اصرار دارند قرآن مجيد را برداشت و آنرا از هم گشود و بر سر گذاشت و در ميان لشكر ندا كرد:
بَيْني وَ بَيْنَكُمْ كِتابُ الله وَجَدّدي مُحَمّّدٌ رَسُولُ اللهِ صَلّي الله عَلَيْه و الِهِ.
اي قوم براي چه خون مرا حلال ميدانيد آيا من پسر دختر پيغمبر شما نيستم؟ آيا به شما نرسيد قول جدم در حق من و برادرم حسن عليه السلام.
هذانِ سَيّدِا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّهِ.
در اين هنگام كه با آن قوم احتجاج مينمود ناگاه نظرش افتاد به طفلي از اولاد خود كه از شدت تشنگي ميگريست حضرت آن كودك را بر دست گرفت و فرمود:
يا قَوْمُ اِنْ لَمْ تَرْحَمُوني فَارْحَمُوا هذا الطّفْلَ.
اي لشكر اگر بر من رحم نميكنيد پس بر اين طفل رحم كنيد، پس مردي از ايشان تيري به جانب آن طفل افكند و او را مذبوح نمود. امام حسين عليه السلام شروع كرد به گريستن و گفت اي خدا حكم كن بين ما و بين قومي كه خواندند ما را كه ياري كنند بر ما پس كشتند ما را، پس ندائي از هوا آمد كه بگذار او را يا حسين كه از براي او مرضع يعني دايهايست در بهشت.
در كتاب احتجاج مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نيام شمشير گودي در زمين كند و آن كودك را به خون خويش آلوده كرد پس او را دفن نمود.
طبري از حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام روايت كرده كه تيري آمد رسيد بر گلوي پسري از آن حضرت كه در كنار او بود پس آن حضرت مسح ميكرد خون را بر او و ميگفت: اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا.
شهادت حضرت علی اصغر(ع) به نقل کتاب شرح شمع
امام عليه السلام چرخي در ميدان كارزار زدند و به محل استقرارشان(تل زينبيه) برگشتند. نيزه غريبي بر زمين زدند و با صوت حيدري فرياد بر آوردند: آيا كسي هست از حرم رسول خدا(ص) دفاع كند؟ آيا خداپرستي در ميان شما هست كه درباره ظلمي كه بر ما رفته است، از خدا بترسد؟...
زنان حرم وقتي فرياد استغاثه حضرت را شنيدند، صدا به شيون و گريه بلند كردند.
بعضي نوشته اند در اين لحظه طفل شيرخوار سيدالشهدا(ع) خود را از گهواره بيرون انداخت و سبب شد همه خيام به ضجه و ناله بپردازند.
امام به خيمه گاه برگشتند و هنگام وداع دوم فرمودند: فرزند شير خواره ام را بدهيد تا با او وداع نمايم. از شدت عطش طفل ديگر رمقي نداشت و همانند ماهي از آب بيرون افتاده، دهان را باز مي كرد و مي بست. امام عبا بر دوش افكندند و عمامه بر سر گذاشتند. سوار ناقه شده به سمت ميدان رزم رفتند.
حميد بن مسلم نقل مي كند: «ما تصور كرديم حسين(ع) قرآن آورده تا ما را به قرآن قسم دهد.» وقتي مقابل سپاه ايستادند و عبا را كنار زدند، همه ديدند امام حسين(ع) طفل شير خواره اش را بر روي دست گرفته و فرمودند: «اي مردم اگر به من رحم نمي كنيد، به اين شير خواره ترحم كنيد، مگر نمي بينيد از شدت عطش همانند ماهي تلظّي مي كند؟» سيد الشهدا(ع) سخن مي گفتند.
عمَر سعد رو به حرمله كرد و گفت: چرا پاسخ حسين را نمي دهي؟ حرمله بن كاهل اسدي تيري رها نمود كه گوش تا گوش گلوي علي اصغر را در سينه امام حسين(ع) بريد.
امام دست خود را از خون گلوي علي اصغر پر كرده و به آسمان پاشيدند و فرمودند: «خدايا تو خود حكم نما بين ما و مردمي كه ما را دعوت نمودند تا ما را ياري كنند و اكنون ما را مي كشند.» در اين حال هاتفي بين زمين و آسمان ندا داد: «حسين! علي اصغر را به ما واگذار كه در بهشت براي او دايه اي قرار داده ايم.»
شرح شمع: صفحه 216
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:47 موضوع تربیتی | لینک ثابت
شب هفتم: حضرت علی اصغر(ع)
خودت
بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستادی امروز روی پای خودت
نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودت
از آسمانی گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت
پدر قنوت گرفته ترا برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت
که شاید آخر سیر تکامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت
یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت
بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت
و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن به انتهای خودت
و در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است ابتدای خودت
سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد
درون قلب پدر خاک کربلای خودت
هادی جانفدا
مسيح عترت
اى به اكبر كرده همدوشى على
برده سر در جيب خاموشى علىتو مسيح عترتى و ز مرتبت
كرده با قرآن هماغوشى علىاصغرم قنداقهات شد غرقه خون
زود بودت اين كفن پوشى علىچون تو سربازى و گر نائل نگشت
بر سر دوشم بسر دوشى علىخواستم از گريه خاموشت كنم
نی كه تا سر حد بيهوشى على
طواف عاشقانه
گشته اين گهوار همچون كعبه، طفلان در طواف
اين طواف عاشقان است و در آن آداب نيستهفت بار آمد صفا و مروه هاجر آب جست
من كه صدها بار در هر خيمه رفتم آب نيستقسمتى از راه دارد هروله هاجر دويد
من همه ره را دويدم در تن من تاب نيستگفتم از اشكم مگر آبت دهم اى كودكم
از تو معذورم كه اشك من بجز خوناب نيست
تصویر حلق پاره
یک غنچه لاله، سینه ی تنگش کباب شد
پژمرد و زخم دل آفتاب شدچون نذر کرده بود فدای پدر شود
آنقدر گریه کرد که بابا مجاب شدشش ماهه ای که با اشاره ای از خواب می پرید
با لای لای تیغ سه شعبه به خواب شدتا چشم تیر را هدف حنجرش نمود
با چشم غرقِ خون عمو، بی حساب شدبا دستهای خالی خود خواهرش نشست
گهواره ی خیالی طفل رباب شدتصویر حلق پاره ی اصغر سه روز بعد
بر سینه ی شکسته ی ارباب قاب شد
مهر امضای عاشقان
غنچه کربلا ، شد افسرده
نوگل باغ عشق ، پژمردهنازنین گوهر حسین است این
گر عدویش به هیچ نشمردهشیرخوار است و مادرش بی شیر
تشنگی دیگرش توان بردهبانوان ، گرد گاهواره او
همه گریان و زار و افسردهنظم آن پایگاه صبر و قرار
دیگر از حال او بهم خوردهگه رقیه ، گهی رباب ، او را
اشک افشان ، به سینه افشردهبرد آخر پدر به میدانش
با دلی داغدار و آزردهدهدش تا که جرعه آبی
لاجرم سوی دشمنان بردهآه ، آمد حسین و اصغر را
برده عطشان و تشنه آوردهآب شد قلب زینب از این داغ
شد علی کشته ، آب ناخوردهخون آن کودک شهید نوشت :
زنده ام ، گرچه پیکرم مردهاصغر آن مُهر کوچکی که ?حسان?
زیر امضای عاشقان خورده
نام شاعر:حبیب چایچیان
غنچه پرپر
لاله خونین رخ این آتشین صحرا منم
غنچه عطشان که سوزد بر لب دریا منمميبرد همراه قرآن ، سوی میدانم پدر
چون که عترت را ، به قرآن ، مختصر معنی منماشک ریزد مادرم ، از دیدن لبخند من
غنچه خندان که شد پرپر درین صحرا منممن که یا رب ميشدم سیراب ، از یک جرعه آب
کشته ی لب تشنه ی بی شیر عاشورا منمآن که در دست پدر ، جان داده در میدان جنگ
پیش چشم مادر غمدیده اش ، تنها منمختم شد با نام من ، طومار اصحاب حسین
چون به اسناد شهادت ، مختصر امضاء منمميرود برنی سرم ، تا شام ، همراه رباب
اصغرم ، با اکبر اما همره و همپا منمکس نکشته کودک ششماهه معصوم را
در شهادت ، یادگار محسن زهرا منمقلب ثاراله منم ، ز آن قبر من شد سینه اش
آن که دارد مدفنی والاتر از والا منمهر کسی گرید ?حسانا? از غم امروز من
خود رهایی بخش او ، از آتش فردا منم
شاعر:حبیب چایچیان
قحطی آب
در خیمه ی آل عبا قحطی آب است
یک کودک شش ماهه ای در سوز و تاب استآن شیر خواره در عطش در التهاب است
بی هوش افتاده به دامان رباب استدر هر نگاهش خواهشی از بهر آب است
اما نگاه کوچک او بی جواب است
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:45 موضوع شعر | لینک ثابت
قاسم بن حسن بن على بن ابيطالب
قاسم بن حسن برادر پدر و مادرى همان ابوبكر بن حسن است كه بيش از او كشته شد. ابومخنف به سندش از حميد بن مسلم (كه خبرنگار لشكر عمر بن سعد است ). روايت كرده كه گفت : از ميان همراهان حسين عليه السلام پسرى كه گويا پاره ما بود به سوى ما بيرون آمد، و شمشيرى در دست و پيراهن و جامه اى بر تن داشت و نعلينى بر پا كرده بود؟ بند يك از آن دو بريده شده بود، و فراموش نمى كنم كه آن نعل چپش بود.
عمرو بن سعيد بن نفيل (80) ازدى كه او را ديد گفت : به خدا سوگند هم اكنون بر او حمله آرم . بدو گفتم : سبحان الله تو از اين كار چه مى خواهى ؟ همانهايى كه مى نگرى از هر سو اطرافشان را گرفته اند، تو را از كشتن او كفايت كنند، گفت : به خدا سوگند من شخصا بايد به او حمله كنم ، اين را گفت و بى درنگ بدان پسر حمله برد و شمشير را بر سرش فرود آورد، قاسم به رو درافتاد و فرياد زد: عمو جان ! و عموى خود را به يارى طلبيد.حميد گويد: به خدا سوگند حسين (كه صداى او را شنيد) چون باز شكارى رسيد و لشكر دشمن را شكافت و به شتاب خود را به معركه رسانيد و چون شير خشمناكى حمله افكند و شمشيرش را حواله عمرو بن سعيد كرد، عمرو دست خود را سپر كرد، ابوعبدالله دستش را مرفق بيفكند و به يك سو رفت ، لشكر عمر بن سعد (براى رهايى آن پست خبيث ) هجوم آورده و او را از جلوى شمشير حسين عليه السلام به يك سو برده نجاتش دادند، ولى همان هجوم سواران سبب شد كه آن نتوانست خود را از زمين حركت دهد و زير دست و پاى اسبان لگد كوب گرديد و از اين جهان رخت بيرون كشيد - خدايش لعنت كند و دچار رسوايى محشرش گرداند. (81)
گرد و غبار فرو نشست ، حسين عليه السلام را ديدم كه بالاى سر قاسم بود و او پاشنه پا بر زمين مى سود، در آن حال آن جناب مى فرمود: از رحمت حق به دور باشند گروهى كه تو را كشتند، و رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز قيامت درباره تو خصم ورزد و طرف آنها باشد.
سپس فرمود: به خدا سوگند ناگوار و گران است بر عموى تو كه او را بخوانى و پاسخت را ندهد، يا پاسخت بدهد ولى سودى به تو نبخشد، روزى است كه دشمنش بسيار و ياورش اندك است ، سپس قاسم را بر سينه گرفت و از زمين بلند كرد و گويا هم اكنون مى نگرم به پاهاى آن جوان كه بر زمين كشيده مى شد، و همچنان او را بياورند تا در كنار جسد فرزند على بن الحسين افكند. من پرسيدم : اين پسر كه بود؟ گفتند: قاسم ابن حسن بن على بن ابيطالب بود. صلوات الله عليهم اجمعين .
به ميدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)
قاسم به ميدان مىرود.چون كوچك است،اسلحهاى كه با تن او مناسب باشد،نيست.ولى در عين حال شير بچه است،شجاعتبه خرج مىدهد،تا اينكه با يك ضربت كه به فرقش وارد مىآيد از روى اسب به روى زمين مىافتد.حسين با نگرانى بر در خيمه ايستاده،اسبش آماده است،لجام اسب را در دست دارد،مثل اينكه انتظار مىكشد. ناگهان فرياد«يا عماه»در فضا پيچيد،عموجان من هم رفتم،مرا درياب!مورخين نوشتهاند حسين مثل باز شكارى به سوى قاسم حركت كرد.كسى نفهميد با چه سرعتى بر روى اسب پريد و با چه سرعتى به سوى قاسم حركت كرد.عده زيادى از لشكريان دشمن(حدود دويست نفر)بعد از اينكه جناب قاسم روى زمين افتاد،دور بدن اين طفل را گرفتند براى اينكه يكى از آنها سرش را از بدن جدا كند.يكمرتبه متوجه شدند كه حسين به سرعت مىآيد.مثل گله روباهى كه شير را مىبيند فرار كردند و همان فردى كه براى بريدن سر قاسم پايين آمده بود،در زير دست و پاى اسبهاى خودشان لگدمال و به درك واصل شد.آنقدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسى نفهميد قضيه از چه قرار شد.دوست و دشمن از اطراف نگران هستند.«فاذن جلس الغبرة»تا غبارها نشست،ديدند حسين بر بالين قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.فرياد مردانه حسين را شنيدند كه گفت:
«عزيز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك»
فرزند برادر!چقدر بر عموى تو ناگوار است كه فرياد كنى و عموجان بگويى و نتوانم به حال تو فايدهاى برسانم،نتوانم به بالين تو بيايم و يا وقتى كه به بالين تو مىآيم كارى از دستم بر نيايد.چقدر بر عموى تو اين حال ناگوار است (1) راوى گفت:در حالى كه سر جناب قاسم به دامن حسين است،از شدت درد پاشنه پا را محكم به زمين مىكوبد.در همين حال«فشهق شهقة فمات»فريادى كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد.يك وقت ديدند ابا عبد الله بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت.ديدند قاسم را مىكشد و به خيمهگاه مىآورد.خيلى عظيم و عجيب است:وقتى كه قاسم مىخواهد به ميدان برود،از ابا عبد الله خواهش مىكند.ابا عبد الله دلش نمىخواهد اجازه بدهد.وقتى كه اجازه مىدهد،دستبه گردن يكديگر مىاندازند،گريه مىكنند تا هر دو بيحال مىشوند. اينجا منظره بر عكس شد،يعنى اندكى پيش،حسين و قاسم را ديدند در حالى كه دستبه گردن يكديگر انداخته بودند ولى اكنون مىبينند حسين قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهايش به پايين افتاده است چون ديگر جان در بدن ندارد.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
پىنوشت:
1) در قم شنيدم يكى از وعاظ معروف اين شهر،اين ذكر مصيبت را در محضر مرحوم آيت الله حاج شيخ عبد الكريم حائرى(رضوان الله تعالى عليه)خوانده بود.(آن مرحوم بسيار بسيار مرد مخلصى بوده است،از كسانى بود كه شيفته اهل بيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بود،و اين به تواتر براى من ثابتشده است.من محضر شريف اين مرد را درك نكردم،دو ماه بعد از فوت ايشان به قم مشرف شدم.كسانى كه ديده بودند،مىگفتند اين پير مرد نام حسين بن على را كه مىشنيد،بى اختيار اشكش جارى مىشد.)به قدرى اين مرد گريه كرد و خودش را زد كه بيحال شد.بعد به آن واعظ گفت:خواهش مىكنم هر وقت من در جلسه هستم اين روضه را تكرار نكن كه من طاقتشنيدن آن را ندارم.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 279
نويسنده: شهيد مطهرى
برادرزاده شيرين سخن
حضرت قاسم بن حسن (ع) نوجوانى بود كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بود، شب عاشورا، امام حسين عليه السلام به اصحاب فرمود: فردا همه شما كشته خواهيد شد، قاسم نزد عمويش آمد و عرض كرد:«عمو جان من هم فردا كشته مىشوم؟».
امام او را به سينهاش چسبانيد و فرمود: مرگ در نظر تو چگونه است؟
«كيف الموت عندك»
قاسم جواب داد:
«احلى من العسل»: «از عسل شيرينتر است».
امام به او فرمود: تو بعد از بلاى عظيم كشته مىشوى و عبدالله شيرخوار هم شهيد مىشود ... (1)
روز عاشورا قاسم خود را آماده جنگ كرد، به حضور امام حسين عليه السلام براى اجازه گرفتن آمد، امام او را در آغوش گرفت و مدتى با هم گريه كردند، سپس قاسم اجازه طلبيد، امام به او اجازه نمىداد، قاسم آنقدر پابپا نمود و مكرر طلب اجازه كرد، امام عليه السلام به او اجازه داد، او در حالى كه اشك از چشمانش سرازير بود، غمگين به نظر مىرسيد به ميدان تاخت و چنين رجز مىخواند:
ان تنكرونى فانا بن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن هذا حسين كالاسير المرتهن بين اناس لا سقوا صوب المزن
: «اگر مرا نمىشناسيد من پسر حسن سبط پيامبر برگزيده و امين خدا هستم اين حسين عليه السلام است كه همچون اسير گروگان شده در بين مردم قرار گرفته، خدا آن مردم را از باران رحمتش سيراب نسازد».
حمله سخت بر دشمن كرد و با آن سن كم سه نفر يا بيشتر از دشمن را كشت.
حميد بن مسلم كه از سربازان عمر سعد بود نقل مىكند: از خيام حسين عليه السلام نوجوانى به سوى ميدان بيرون آمد كه چهرهاش مانند نيمه قرص ماه مىدرخشيد، شمشيرى بدست داشت و پيراهن بلندى پوشيده بود و وارد جنگ گرديد.
عمرو بن سعد ازدى گفت: سوگند به خدا آنچنان سخت بر اين نوجوان حمله كنم، گفتم: عجبا! تو به اين نوجوان چه كار دارى سوگند به خدا اگر او مرا بزند به طرف او دست دراز نمىكنم، بگذار همانها كه او را احاطه كرده و با او مىجنگند كار او را تمام كنند.
عمرو بن سعد گفت: سوگند به خدا من بايد بر او يورش برم، و جهان را بر او سخت گيرم، آنحضرت كه مشغول جنگ بود، عمرو بن سعد در كمين او قرار گرفت و چنان شمشير بر سر مبارك قاسم زد كه سر او شكافته شد و قاسم به صورت بر روى زمين افتا، فرياد زد: «يا عماه!» (عمو جان به دادم برس).
وقتى كه صداى قاسم به گوش امام رسيد، آنحضرت مانند عقابى كه از بالا به زير آيد، صفها را شكافت و مانند شير خشمگين بر دشمن حمله كرد تا عمر بن سعد ازدى رسيد، شمشير به سوى او وارد كرد، او دستش را به پيش آورد و از آرنج قطع گرديد، آن ملعون نعره كشيد، دشمن براى نجات او حمله كردند، در همين ميان پيكر نازنين قاسم زير سم ستوران قرار گرفت، وقتى كه گرد و غبار فرو نشست ديدند امام حسين در بالين قاسم است و آن نوجوان در حال جان كندن است. و پاى خود را بر زمين مىسايد و روحش آماده پرواز به سوى بهشت است.
امام فرمود:
«عز و الله على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك».
:«سوگند به خدا بر عمويتسخت است كه او را بخوانى، به تو جواب ندهد، يا اگر جواب دهد به حال تو سودى نداشته باشد».
پىنوشت:
1- الوقايع و الحوادث ج 3 / ص 62.
راهنماى تبليغ 6 ويژه امر به معروف و نهى از منكر صفحه 150
نمايندگى ولى فقيه در سپاه
مصيبت حضرت قاسم (ع)
تواريخ معتبر اين قضيه را نقل كردهاند كه در شب عاشورا امام عليه السلام اصحاب خودش را در خيمهاى«عند قرب الماء»جمع كرد.معلوم مىشود خيمهاى بوده است كه آن را به مشكهاى آب اختصاص داده بودند و از همان روزهاى اول آبها را در آن خيمه جمع مىكردند.امام اصحاب خودش را در آن خيمه يا نزديك آن خيمه جمع كرد.آن خطابه بسيار معروف شب عاشورا را در آنجا امام القاء كرد،كه حالا آزاديد(آخرين اتمام حجتبه آنها).
امام نمىخواهد كسى رودربايستى داشته باشد،كسى خودش را مجبور ببيند،حتى كسى خيال كند به حكم بيعت لازم استبماند،خير، همهتان را آزاد كردم،همه يارانم،همه خاندانم،حتى برادرانم،فرزندانم،برادر زادگانم،اينها هم جز به شخص من به كسى كارى ندارند،امشب شب تاريكى است،اگر مىخواهيد،از اين تاريكى استفاده كنيد برويد و آنها هم قطعا به شما كارى ندارند.
اول از آنها تجليل مىكند:منتهاى رضايت را از شما دارم،اصحابى از اصحابخودم بهتر سراغ ندارم،اهل بيتى از اهل بيتخودم بهتر سراغ ندارم.در عين حال اين مطالب را هم حضرت به آنها مىفرمايد.همهشان به طور دسته جمعى مىگويند:مگر چنين چيزى ممكن است؟!جواب پيغمبر را چه بدهيم؟وفا كجا رفت؟ انسانيت كجا رفت؟محبت و عاطفه كجا رفت؟آن سخنان پر شورى كه آنجا گفتند،كه واقعا انسان را به هيجان مىآورد.
يكى مىگويد مگر يك جان هم ارزش اين حرفها را دارد كه كسى بخواهد فداى مثل تويى كند؟!اى كاش هفتاد بار زنده مىشدم و هفتاد بار خودم را فداى تو مىكردم.آن يكى مىگويد هزار بار.يكى مىگويد:اى كاش امكان داشتبروم و جانم را فداى تو كنم،بعد اين بدنم را آتش بزنند،خاكستر كنند،خاكسترش را به باد بدهند،باز دو مرتبه مرا زنده كنند،باز هم و باز هم.
اول كسى كه به سخن در آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنى هاشم،همينكه اينها اين سخنان را گفتند،آنوقت امام مطلب را عوض كرد،از حقايق فردا قضايايى گفت، فرمود:پس بدانى كه قضاياى فردا چگونه است.آنوقتبه آنها خبر كشته شدن را داد. درست مثل يك مژده بزرگ تلقى كردند.آنوقت همين نوجوانى كه ما اينقدر به او ظلم مىكنيم،آرزوى او را دامادى مىدانيم،تاريخ مىگويد خودش گفته آرزوى من چيست.يك بچه سيزده ساله معلوم است در جمع مردان شركت نمىكند،پشتسر مردان مىنشيند.مثل اينكه پشتسر نشسته بود و مرتب سر مىكشيد كه ديگران چه مىگويند؟
وقتى كه امام فرمود همه شما كشته مىشويد،اين طفل با خودش فكر كرد كه آيا شامل من هم خواهد شد يا نه؟با خود گفت آخر من بچهام،شايد مقصود آقا اين است كه بزرگان كشته مىشوند،من هنوز صغيرم.يك وقت رو كرد به آقا و عرض كرد:«و انا فى من يقتل؟»آيا من جزء كشته شدگان هستم يا نيستم؟حالا ببينيد آرزويش چيست؟آقا جوابش را نداد،فرمود:اول من از تو يك سؤال مىكنم جواب مرا بده،بعد من جواب تو را مىدهم.
شايد(من اين طور فكر مىكنم)آقا مخصوصا اين سؤال را كرد و اين جواب را شنيد،خواست اين سؤال و جواب پيش بيايد كه مردم آينده فكر نكنند اين نوجوان ندانسته و نفهميده خودش را به كشتن داد،ديگر مردم آينده نگويند اين نوجوان در آرزوى دامادى بود،ديگر برايش حجله درست نكنند،جنايت نكنند.آقا فرمود كه اول من سؤال مىكنم.عرض كرد:بفرماييد.فرمود:«كيف الموت عندك»؟
پسركم،فرزند برادرم،اول بگو مردن،كشته شدن در ذائقه تو چه طعمى دارد؟ فورا گفت:«احلى من العسل»از عسل شيرينتر است،من در ركاب تو كشته بشوم،جانم را فداى تو كنم؟اگر از ذائقه مىپرسى(چون حضرت از ذائقه پرسيد)از عسل در اين ذائقه شيرينتر است،يعنى براى من آرزويى شيرينتر از اين آرزو وجود ندارد. ببينيد چقدر منظره تكان دهنده است!
اينهاست كه اين حادثه را يك حادثه بزرگ تاريخى كرده است كه تا زندهايم ما بايد اين حادثه را زنده نگه بداريم،چون ديگر نه حسينى پيدا خواهد شد نه قاسم بن الحسنى. اين است كه اين مقدار ارزش مىدهد كه بعد از چهارده قرن اگر يك چنين حسينيهاى (1) به نامشان بسازيم كارى نكردهايم،و الا آن كه آرزوى دامادى دارد،كه همه بچهها آرزوى دامادى دارند،ديگر اين حرفها را نمىخواهد،وقت صرف كردن نمىخواهد،پول صرف كردن نمىخواهد،برايش حسينيه ساختن نمىخواهد،سخنرانى نمىخواهد.ولى اينها جوهره انسانيتاند،مصداق انى جاعل فى الارض خليفة (2) هستند،اينها بالاتر از فرشته هستند.
فرمود:بله فرزند برادرم،پس جوابت را بدهم،كشته مىشوى«بعد ان تبلؤ ببلاء عظيم»اما جان دادن تو با ديگران خيلى متفاوت است،يك گرفتارى بسيار شديدى پيدا مىكنى.(چون مجلس آماده شد اين ذكر مصيبت را عرض مىكنم.)اين آقا زاده اصلا باك ندارد.روز عاشوراست.
حالا پس از آنكه با چه اصرارى به ميدان مىرود،بچه است،زرهى كه متناسب با اندام او باشد وجود ندارد،خود مناسب با اندام او وجود ندارد،اسلحه و چكمه مناسب با اندام او وجود ندارد.لهذا نوشتهاند همين طور رفت، عمامهاى به سر گذاشته بود«كانه فلقة قمر»همين قدر نوشتهاند به قدرى اين بچه زيبا بود،مثل يك پاره ماه.اين جملهاى است كه دشمن در باره او گفته است.گفت:
بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت برگ گل سرخ را باد كجا مىبرد
راوى گفت نگاه كردم ديدم كه بند يكى از كفشهايش باز است،يادم نمىرود كه پاى چپش هم بود.معلوم مىشود كه چكمه پايش نبوده است.
حالا آن روح و آن معنويت چه شجاعتى به او داد،به جاى خود،نوشتهاند كه امام[كنار]در خيمه ايستاده بود.لجام اسبش به دستش بود،معلوم بود منتظر است.يكمرتبه فريادى شنيد.نوشتهاند مثل يك باز شكارى-كه كسى نفهميد به چه سرعت امام پريد روى اسب-حمله كرد.مىدانيد آن فرياد چه بود؟فرياد يا عماه،عموجان! عموجان!وقتى آقا رفتبه بالين اين نوجوان،در حدود دويست نفر دور او را گرفته بودند.امام كه حركت كرد و حمله كرد،آنها فرار كردند.يكى از دشمنان از اسب پايين آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا كند،خود او در زير پاى اسب رفقاى خودش پايمال شد.آن كسى كه مىگويند در عاشورا در زير سم اسبها پايمال شد در حالى كه زنده بود،يكى از دشمنان بود نه حضرت قاسم.
حضرت خودشان را رساندند به بالين قاسم،ولى در وقتى كه گرد و غبار زياد بود و كسى نمىفهميد قضيه از چه قرار است.وقتى كه اين گرد و غبارها نشست،يك وقت ديدند كه آقا به بالين قاسم نشسته است،سر قاسم را به دامن گرفته است.اين جمله را از آقا شنيدند كه فرمود:«يعز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك»يعنى برادر زاده!خيلى بر عموى تو سخت است كه تو بخوانى،نتواند تو را اجابت كند،يا اجابت كند و بيايد اما نتواند براى تو كارى انجام بدهد.در همين حال بود كه يك وقت فريادى از اين نوجوان بلند شد و جان به جان آفرين تسليم كرد.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيمو صلى الله على محمد و آله الطاهرين، باسمك العظيم الاعظمالاعز الاجل الاكرم يا الله...
خدايا عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما!ما را به حقايق اسلام آشنا كن!اين جهلها و نادانيها را به كرم و لطف خودت از ما دور بگردان!توفيق عمل و خلوص نيتبه همه ما عنايتبفرما!حاجات مشروعه ما را بر آور!اموات همه ما ببخش و بيامرز!
رحم الله من قرء الفاتحة مع الصلوات.
پىنوشتها:
1) حسينيه ارشاد
2) بقره .30
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 80
نويسنده: شهيد مطهرى
شهادت حضرت قاسم بن الحسن (عليه السلام)
در آن شب،بعد از آن اتمام حجتها وقتى كه همه يكجا و صريحا اعلام وفادارى كردند و گفتند:ما هرگز از تو جدا نخواهيم شد،يكدفعه صحنه عوض شد.امام عليه السلام فرمود:حالا كه اين طور است،بدانيد كه ما كشته خواهيم شد.همه گفتند:الحمد لله،خدا را شكر مىكنيم براى چنين توفيقى كه به ما عنايت كرد،اين براى ما مژده است، شادمانى است.طفلى در گوشهاى از مجلس نشسته بود كه سيزده سال بيشتر نداشت.
اين طفل پيش خودش شك كرد كه آيا اين كشته شدن شامل من هم مىشود يا نه؟از طرفى حضرت فرمود:تمام شما كه در اينجا هستيد،ولى ممكن است من چون كودك و نا بالغ هستم مقصود نباشم.رو كرد به ابا عبد الله و گفت:«يا عماه!»عمو جان!«و انا فى من يقتل؟ »آيا من جزء كشته شدگان فردا خواهم بود؟
نوشتهاند ابا عبد الله در اينجا رقت كرد و به اين طفل-كه جناب قاسم بن الحسن است-جوابى نداد.از او سؤالى كرد،فرمود: پسر برادر!تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم.اول بگو: «كيف الموت عندك؟»مردن پيش تو چگونه است،چه طعم و مزهاى دارد؟عرض كرد:«يا عماه احلى من العسل»از عسل براى من شيرينتر است،تو اگر بگويى كه من فردا شهيد مىشوم،مژدهاى به من دادهاى.فرمود:بله فرزند برادر،«اما بعد ان تبلو ببلاء عظيم»ولى بعد از آنكه به درد سختى مبتلا خواهى شد،بعد از يك ابتلاى بسيار بسيار سخت.گفت:خدا را شكر،الحمد لله كه چنين حادثهاى رخ مىدهد.
حالا شما ببينيد با توجه به اين سخن ابا عبد الله،فردا چه صحنه طبيعى عجيبى به وجود مىآيد.بعد از شهادت جناب على اكبر،همين طفل سيزده ساله مىآيد خدمت ابا عبد الله در حالى كه چون اندامش كوچك است و نابالغ و بچه است،اسلحهاى به تنش راست نمىآيد.زرهها را براى مردان بزرگ ساختهاند نه براى بچههاى كوچك.
كلاه خودها براى سر افراد بزرگ مناسب است نه براى سر بچه كوچك.عرض كرد:عمو جان!نوبت من است،اجازه بدهيد به ميدان بروم.(در روز عاشورا هيچ كس بدون اجازه ابا عبد الله به ميدان نمىرفت.هر كس وقتى مىآمد،اول سلامى عرض مىكرد: السلام عليك يا ابا عبد الله،به من اجازه بدهيد.)ابا عبد الله به اين زوديها به او اجازه نداد.او شروع كرد به گريه كردن.قاسم و عمو در آغوش هم شروع كردند به گريه كردن.
نوشتهاند: «فجعل يقبل يديه و رجليه» (1) يعنى قاسم شروع كرد دستها و پاهاى ابا عبد الله را بوسيدن.آيا اين[صحنه]براى اين نبوده كه تاريخ بهتر قضاوت كند؟او اصرار مىكند و ابا عبد الله انكار.ابا عبد الله مىخواهد به قاسم اجازه بدهد و بگويد اگر مىخواهى بروى برو،اما با لفظ به او اجازه نداد،بلكه يكدفعه دستها را گشود و گفت: بيا فرزند برادر،مىخواهم با تو خداحافظى كنم.قاسم دستبه گردن ابا عبد الله انداخت و ابا عبد الله دستبه گردن جناب قاسم.نوشتهاند اين عمو و برادر زاده آنقدر در اين صحنه گريه كردند-اصحاب و اهل بيت ابا عبد الله ناظر اين صحنه جانگداز بودند-كه هر دو بى حال و از يكديگر جدا شدند.
اين طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.راوى كه در لشكر عمر سعد بود مىگويد:يكمرتبه ما بچهاى را ديديم كه سوار اسب شده و به سر خودش به جاى كلاه خود يك عمامه بسته است و به پايش هم چكمهاى نيست،كفش معمولى است و بند يك كفشش هم باز بود و يادم نمىرود كه پاى چپش بود،و تعبيرش اين است:«كانه فلقة القمر» (2) گويى اين بچه پارهاى از ماه بود،اينقدر زيبا بود.همان راوى مىگويد:قاسم كه داشت مىآمد،هنوز دانههاى اشكش مىريخت.رسم بر اين بود كه افراد خودشان را معرفى مىكردند كه من كى هستم.همه متحيرند كه اين بچه كيست؟ همين كه مقابل مردم ايستاد،فريادش بلند شد:
ان تنكرونى فانا ابن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن
مردم!اگر مرا نمىشناسيد،من پسر حسن بن على بن ابيطالبم.
هذا الحسين كالاسير المرتهن بين اناس لا سقوا صوب المزن (3)
اين مردى كه اينجا مىبينيد و گرفتار شماست،عموى من حسين بن على بن ابيطالب است.
جناب قاسم به ميدان مىرود.ابا عبد الله اسب خودشان را حاضر كرده و[افسار آن را]به دست گرفتهاند و گويى منتظر فرصتى هستند كه وظيفه خودشان را انجام بدهند. من نمىدانم ديگر قلب ابا عبد الله در آن وقت چه حالى داشت.منتظر است،منتظر صداى قاسم كه ناگهان فرياد«يا عماه»قاسم بلند شد.
راوى مىگويد:ما نفهميديم كه حسين با چه سرعتى سوار اسب شد و اسب را تاخت كرد.تعبير او اين است كه مانند يك باز شكارى خودش را به صحنه جنگ رساند.نوشتهاند بعد از آنكه جناب قاسم از روى اسب به زمين افتاده بود در حدود دويست نفر دور بدن او بودند و يك نفر مىخواستسر قاسم را از بدن جدا كند ولى هنگامى كه ديدند ابا عبد الله آمد،همه فرار كردند و همان كسى كه به قصد قتل قاسم آمده بود،زير دست و پاى اسبان پايمال شد.از بس كه ترسيدند،رفيق خودشان را زير سم اسبهاى خودشان پايمال كردند.جمعيت زياد،اسبها حركت كردهاند، چشم چشم را نمىبيند.به قول فردوسى:
ز سم ستوران در آن پهن دشت زمين شد شش و آسمان گشت هشت
هيچ كس نمىداند كه قضيه از چه قرار است.«و انجلت الغبرة» (4) همينكه غبارها نشست، حسين را ديدند كه سر قاسم را به دامن گرفته است.(من اين را فراموش نمىكنم،خدا رحمت كند مرحوم اشراقى واعظ معروف قم را،گفت:يك بار من در حضور مرحوم آيت الله حائرى اين روضه را-كه متن تاريخ است،عين مقتل است و يك كلمه كم و زياد در آن نيست-خواندم.به قدرى مرحوم حاج شيخ گريه كرد كه بى تاب شد.
بعد به من گفت:فلانى! خواهش مىكنم بعد از اين در هر مجلسى كه من هستم اين قسمت را نخوان كه من تاب شنيدنش را ندارم).در حالى كه جناب قاسم آخرين لحظاتش را طى مىكند و از شدت درد پاهايش را به زمين مىكوبد(و الغلام يفحص برجليه) (5) شنيدند كه ابا عبد الله چنين مىگويد:«يعز و الله على عمك ان تدعوه فلا ينفعك صوته» (6) پسر برادرم!چقدر بر من ناگوار است كه تو فرياد كنى يا عماه،ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد، چقدر بر من ناگوار است كه به بالين تو برسم اما نتوانم كارى براى تو انجام بدهم.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
پىنوشتها:
1) اين عبارت در مقاتل به اين صورت است:«فلم يزل الغلام يقبل يديه و رجليه حتى اذن له»(بحار الانوار،ج 45/ص 34).
2) مناقب ابن شهر آشوب،ج 4/ص106.
3) بحار الانوار ج 45/ص 34.
4) همان،ص 35.
5 و 6) مقتل الحسين مقرم،ص 332.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 375
نويسنده: شهيد مطهرى
شهادت جناب قاسم بن الحسن بن علي بن ابيطالب عليه السلام
سهيل سر زده گفتي مگر ز سمت يمن
رخ چو ماه تمام و قدي چو سرو چمن
نمود در بر خود پيرهن به شكل كفن
ز برج خيمه برآمد چو قاسم بن حسن
ز خيمگاه به ميدان كين روان گرديد
گرفت تيغ عدو سوز را به كف چون هلالقاسم بن الحسين عليه السلام به عزم جهاد قدم به سوي معركه نهاد، چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام نظرش بر فرزند برادر افتاد كه جان گرامي بر كف دست نهاده آهنگ ميدان كرده، بيتواني پيش شد و دست به گردن قاسم درآورد و او را در بر كشيد و هر دو تن چندان بگريستند كه در روايت وارد شده حَتّي غٌشِي عَلَيْهِما، پس قاسم گريست و دست و پاي عم خود را چندان بوسيد تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم عليه السلام به ميدان آمد در حالي كه اشكش به صورت جاري بود و ميفرمود:
سِبْطِ النَّبِيّ الْمُصْطَفي الْمُؤْتَمِن
بَيْنَ اُناسٍ لاسُقُوا صَوْبَ المَزنِ
اِنْ تَنْكرُوٌني فَانَا اْبنُ الْحَسَنِ
هذا حُسَيْنٌ كَالْاَسيرالْمُرْتَهَنپس كارزار سختي نمود و به آن صغر سن و خردسالي سي و پنج تن را به درك فرستاد. حميد بن مسلم گفته كه من در ميان لشكر عمر سعد بودم پسري ديدم كه به ميدان آمده گويا صورتش پاره ماه است و پيراهن و ازاري در برداشت و نعليني در پا داشت كه بند يكي از آنها گيسخته شده بود و من فراموش نميكنم كه بند نعلين چپش بود، عمرو بن سعد ازدي گفت: به خدا سوگند كه من بر اين پسر حمله ميكنم و او را به قتل ميرسانم، گفتم سبحان الله اين چه اراده است كه نمودهاي؟ اين جماعت كه دور او را احاطه كردهاند از براي كفايت امر او بس است ديگر ترا چه لازم است كه خود را در خون او شريك كني؟ گفت به خدا قسم كه از اين انديشه برنگردم، پس اسب برانگيخت و رو برنگردانيد تا آنگاه كه شمشيري بر فرق آن مظلوم زد و سر او شكافت پس قاسم به صورت بر روي زمين افتاد و فرياد برداشت كه يا عماه چون صداي قاسم به گوش حضرت امام حسين عليه السلام رسيد تعجيل كرد مانند عقابي كه از بلندي به زير آمد صفها را شكافت و مانند شير غضبناك حمله بر لشكر كرد تا به عمرو (لعين) قاتل جناب قاسم رسيد، پس تيغي حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پيش داد حضرت دست او را از مرفق جدا كرد پس آن ملعون صيحه عظيمي زد. لشكر كوفه جنبش كردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام عليه السلام بربايند همينكه هجوم آوردند بدن او پامال سم ستوران گشت و كشته شد. پس چون گرد و غبار معركه فرو نشست ديدند امام عليه السلام بالاي سر قاسم است و آن جوان در حال جان كندنست و پاي به زمين ميسايد و عزم پرواز به اعلي عليين دارد و حضرت ميفرمايد سوگند با خداي كه دشوار است بر عم تو كه او را بخواني و اجابت نتواند و اگر اجابت كند اعانت نتواند و اگر اعانت كند ترا سودي نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتي كه ترا كشتند. هذا يَوْم وَاللهِ كَثُرَواتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.
آنگاه قاسم را از خاك برداشت و در بر كشيد و سينه او را به سينه خود چسبانيد و به سوي سراپرده روان گشت در حالي كه پاهاي قاسم در زمين كشيده ميشد. پس او را برد در نزد پسرش علي بن الحسين عليه السلام در ميان كشتگان اهلبيت خود جاي داد، آنگاه گفت بارالها تو آگاهي كه اين جماعت مار ا دعوت كردند كه ياري ما كنند اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما يار شدند، اي داور دادخواه اين جماعت را نابود ساز و ايشان را هلاك كن و پراكنده گردان و يكتن از ايشان را باقي مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ايشان مگردان.
آنگاه فرمود اي عموزادگان من صبر نمائيد اي اهلبيت من شكيبائي كنيد و بدانيد بعد از اين روزخواري و خذلان هرگز نخواهيد ديد.
مخفي نماند كه قصه دامادي جناب قاسم عليه السلام در كربلا و تزويج او فاطه بنت الحسين (ع) را صحت ندارد چه آنكه در كتب معتبره به نظر نرسيده و به علاوه آنكه حضرت امام حسين عليه السلام را دو دختر بوده چنانكه در كتب معتبره ذكر شده، يكي سكينه كه شيخ طبرسي فرمود: سيدالشهداء عليه السلام او را تزويج عبدالله كرده بود و پيش از آنكه زفاف حاصل شود عبدالله شهيد گرديد. و ديگر فاطمه كه زوجه حسن مثني بوده كه در كربلا حاضر بود چنانكه در احوال امام حسين عليه السلام به آن اشاره شده، و اگر استناداً به اخبار غير معتبره گفته شود كه جناب امام حسين عليه السلام را فاطمه ديگر بوده گوئيم كه او فاطمه صغري است و در مدينه بوده و او را نتوان با قاسم بن حسن عليهماالسلام بست و الله تعالي العالم.
شيخ اجل محدث متتبع ماهر ثقه الاسلام آقاي حاج ميرزا حسين نوري نور الله مرقده در كتاب لؤلؤ و مرجان فرموده و به مقتضاي تمام كتب معتمده سالفه مولفه در فن حديث و انساب و سير نتوان براي حضرت سيدالشهداء عليه السلام دختر قابل تزويج بيشوهري پيدا كرد كه اين قضيه قطع نظر از صحت و قسم آن به حسب نقل و قوعش ممكن باشد. اما قصه زبيده و شهربانو و قاسم ثاني در خاك ري و اطراف آن كه در السنه عوام دائر شده، پس از آن خيالات واهيه است كه بايد در پشت كتاب رموز حمزه و ساير كتابهاي معجوله نوشت، و شواهد كذب بودن آن بسيار است، و تمام علماي انساب متفقند كه قاسم بن الحسن (ع) عقب ندارد انتهي كلامع رفع مقامه.
بعضي از ارباب مقاتل گفتهاند كه بعد از شهادت جناب قاسم عليه السلام بيرون شد به سوي ميدان عبدالله بن الحسن عليه السلام و رجز خواند:
ضْرغامُ اجامٍ وَ لَيْثٌ قَسْوَرَه
اَكيلُكُمْ بِالسًّيْفِ كَيْلَ السَّنْدَرَهِ
اِنْ تُنْكِرُوني فَانَا ابْنُ حَيْدَرَه
عَلَي الاَعادي مِثْلَ ريحٍ صَرْصَرَهٍو حمله كرد و چهارده تن را به خاك هلاك افكند، پس هاني بن ثبيت خضرمي بر وي تاخت و او را مقتول ساخت پس صورتش سياه گشت. و ابوالفرج گفته كه حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام فرموده كه حرمله بن كاهل اسدي او را به قتل رسانيد.
مؤلف گويد: كه مقتل عبدالله را در ضمن مقتل جناب امام حسين عليه السلام ايراد خواهيم كرد انشاءالله تعالي.
و ابوبكر بن الحسن (ع) كه مادرش ام ولد بوده و با جناب قاسم عليه السلام برادر پدر مادري بود، عبدالله بن عقبه غنوي او را به قتل رسانيد. و از حضرت باقر عليه السلام مرويست كه عقيه غنوي او را شهيد كرد، و سليمان بن قته اشاره به او نمود در اين شعر:
وَ في اَسَدٍ اُخْري تُعَدُّو تُذْكَرُ
وَ عِنْدَ غَنِيّ قَطْرَه مِنْ دِمائِنا
برگرفته از کتاب منتهی الامال اثر حاج شیخ عبّاس قمی
مقتل به نقل از کتاب شرح شمع
حضرت قاسم عليه السلام در حادثه عاشورا حدود سيزده سال داشت. به قدري نوراني بود كه مي نويسند: كَاَنَّ وَجْهَهُ شِقَّه قَمَرٍ. چهره اش مانند پاره ماه بود. ...
پس از فرمايشات امام حسين(ع) در شب عاشورا و دادن وعده شهادت به ياران، قاسم بن الحسن(ع) با خود گفت: نكند چون سن من كم است، اين خبر شامل حال من نشود و من توفيق جانبازي در ركاب عمويم را نداشته باشم.
لذا از امام حسين(ع) پرسيد: عمو جان آيا من فردا در زمره شهيدان خواهم بود؟ حضرت فرمودند: پسرم مرگ در پيش تو چگونه است؟ پاسخ داد: أَحلي مِنَ العَسَل، عمو جانم از عسل شيرين تر است. امام فرمود: آري عمويت فدايت شود! به خدا قسم، تو هم فردا از جمله افرادي هستي كه با من كشته مي شوند. خدمت عمو رسيد و اجازه ميدان خواست و حضرت امتناع كردند. حضرت احراز زيادي نمودند، تا آنكه قاسم(ع) در خيمه گاه به مادرش متوسل شد.
مادر نامه اي را كه امام مجتبي(ع) پدر بزرگوارش نوشته بود، به قاسم داد و گفت: پسرم! پدرت از اين روز خبر داده و در اين نامه چيزي براي عمويت نوشته كه مشكل تو را حل خواهد كرد، آن را به عمو بده. قاسم دستخط را به امام(ع) داد و اجازه ميدان گرفت.
زره به تن مباركش بزرگ بود، با اين حال زره رابه تن کرد و وارد ميدان شد و چنين رجز مي خواند: «اگر مرا نمي شناسيد، من فرزند حسن سبط پيامبر برگزيده و امينم. در حمايت مولايم حسين(ع) مي جنگم كه مانند اسير در ميان مردمي است كه خدا آنان را از باران رحمتش سيراب نگرداند.» جنگ نماياني كرد تا آنكه عمر بن سعد ازدي ضربتي بر فرق مباركش فرود آورد و حضرت قاسم(ع) با صورت به زمين افتاد و فرياد بر آورد: يا عمّاه(عمو جان به فريادم برس).
امام صف دشمن را همچون شيري شكافتند و با قاتلين قاسم(ع) درگير شدند. لشكر دشمن به كمك ياران خود آمدند و در اين ميان پيكر نيمه جان حضرت قاسم(ع) لگدمال سم اسبان گرديد. راوي مي گويد گرد و غبار فرو نشست.
امام بر بالين قاسم نشسته بود و آن جوان در حاليكه پاشنه پا به زمين مي كشيد در حال جان دادن بود و امام فرمود: برعمويت سخت است كه او را بخواني و نتواند تو را اجابت كند، يااجابت کندآنگاه كه ديگرفايده اي نداشته باشد...
شرح شمع: صفحه 200
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:42 موضوع تربیتی | لینک ثابت
شب ششم: حضرت قاسم بن الحسن (ع)
کامل ترین غزل ..........
آمد از خیمه همچو قرص قمر
آنکه آماده بهر پرواز است
اشتیاق است و ترس جاماندن
بند نعلین او را اگر باز است
کربلا با نسیم گلبرگش
رنگ و بوی گلاب می گیرد
حسنی زاده است٬ حق دارد
چهره اش را نقاب می گیرد
آخر او ماهپاره می باشد
مثل خورشید عرشه ی زین است
آن گلی که به چشم می آید
زودتر در نگاه گلچین است
قامت سبز و قد کوتاهش
بوی کامل ترین غزل دارد
اینکه شوق زبان زد عشق است
سیزده شیشه ی عسل دارد
جشن دامادی و بلوغش بود
که به تکلیف خود عمل می کرد
مثل یک غنچه زیر مرکبها
داشت خود را کمی بغل می کرد
سینه گاهش کمی تحمل داشت
آن هم از دست نعلها وا شد
معجزه پشت معجزه آمد
نونهالی شبیه طوبی شد
گر عمو را شکسته می خواند
گر کلامی به لب نمی آرد
در مسیر صدای بی حالش
استخوان مزاحمی دارد
قامت او کمی بزرگ شده است
یا عمو قامت خمی دارد؟!
رد پای کشیده ی او تا
وسط خیمه لاله می کارد
بر سر گیسوی پریشانش
رنگ خونابه نیست٬ رنگ حناست
آخر این نوجوان بی حجله
تازه داماد سیدالشهدا ست..
فتح نمايان
اى عمو فتح نمايان كردم
دشمنان را همه حيران كردم
اى عمو در بر تو گويم فاش
آمدم تا كه بگيرم پاداش
تن بى تاب مرا تاب بده
مزد پيروزى من آب بده
تو كه جاى پدر من بودى
تو كه چون تاج سر من بودى
بشتاب و تن من پيدا كن
حكم سربازى من امضا كن
باغبانا سوى ميدان رو كن
گل پرپر شده ات را بو كن
بين چگونه به تو قربان شده ام
پايمال سم اسبان شده ام
اى گل پرپر بدست كيستى
بوى تو مىآيد و خود نيستى
گشته از زخم فزون بانگ تو كم
يا عسل چسبانده لبهايت بهم
من نگويم با عمو كن گفتگو
لب گشا يكبار و يك عمو بگو
نگاه حسرت
بس که میدان رفتن تو ، بر عمویت مشکل است
دست یابی تو ، بر این آرزویت مشکل استدیگر از هجران مگو ، ای یادگار مجتبی
بر مشام جان ، فراق عطر و بویت مشکل استبر دلم آتش مزن ، ای میوه قلب حسن
چون مرا بشنیدن این گفتگویت مشکل استسن تو جانا مناسب با چنین پیکار نیست
جنگ تو ، با لشکری در روبرویت مشکل استسخت باشد ، ناسزا بشنیدن از هر ناکسی
گفتگو با دشمن بی آبرویت مشکل استای که واجب نیست ، در این سن تو ، صوم و صلات
تشنه لب در کربلا ، با خون وضویت مشکل استبهر میدان رفتن خود ، اشک بر دامن مریز
نور چشمم ، جنگ کردن ، با عدویت مشکل استای که از داغ حسن ، گرد یتیمی بر سرت
دیدن اندر خاک و خون ، رخسار و مویت مشکل استچون به جان مجتبی ، دادی قسم ، اینک برو
گرچه دل برکندن از روی نکویت مشکل استمیروی و میکنم سوی تو با حسرت نگاه
گر چه در هجران ، نظر کردن به سویت مشکل استبس که صحرا ، پر خروش از لشگر باطل بوَد
حق شنیدن از لب تکبیر گویت مشکل استتا سلامت بینمت ، کردم شتاب از خمیه گاه
لیک ، با انبوه دشمن ، جستجویت مشکل استبس که ابر خاک و خون ، بگرفته روی ماه تو
از پس این پرده ها ، دیدار رویت مشکل استدر دم جان دادنت ، گفتی : عمو جانم بیا
غرفه در خون ، دیدن تو ، بر عمویت مشکل استگر نباشد چشمه ی چشمان گریانت ?حسان?
زین همه آلودگی ها ، شست و شویت مشکل استشاعر:حبیب چایچیان
سیزده ساله یاورم
لاله ی سرخ پرپرم قاسم
سیزده ساله یاورم قاسمماه من بین که چگونه در غم تو
ریزد از دیده اخترم قاسمتا تن پاره پاره ات دیدم
تازه شد داغ اکبرم قاسمسخت باشد مرا که همچو تویی
جان دهد در برابرم قاسمسخت تر این که در وداع حرم
تشنه لب رفتی از برم قاسممن ترا بوده ام به جای پدر
تو به جای برادرم قاسمآمدند از برای دیدارت
پدر و جّد و مادرم قاسملب تو خشک و چشم من دریاست
این بود داغ دیگرم قاسمخیز ای تشنه لب بنوش بنوش
آب از دیده ی ترم قاسمتن پاک تو را تک و تنها
بسوی خیمه می برم قاسمتن به خاک و سر تو همسفر است
در ره شام با سرم قاسمسوز ?میثم? شراری از دل ماست
شافعش روز محشرم قاسمشاعر:حاج غلامرضا سازگار (میثم)
قاسم طاها
بر روی من دیده تو وا نمی شود
آیا عمو برای تو، بابا نمی شود؟نسل جوان، به سینه ی خود حک نموده اند
هر نوجوان که قاسم طاها نمی شوداولاد عایشه، به غمت خنده می زنند
خواهم که جان دهم ز غم اما نمی شوداین طعم سیلی است که از نیزه می چکد
اما بدان که سیلی زهرا نمی شودای استخوان شکسته، زبان حسن شدی
بهتر از این حدیث غم شا(ه) نمی شود
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:39 موضوع شعر | لینک ثابت
ابا عبد الله به فرزندان امام حسن خيلى مهربانى مىكرد،شايد بيش از آن اندازه كه به پسران خودش مهربانى مىكرد چون آنها يتيم بودند و پدر نداشتند.اين پسر اسمش عبد الله و خيلى به آقا علاقهمند است،و آقا به زينب سپرده است كه تو مواظب بچهها باش،و زينب دائما مراقب آنهاست.يكدفعه زينب متوجه شد كه عبد الله از خيمه بيرون آمده است و مىخواهد برود پيش عمويش حسين بن على عليه السلام.
زينب دويد او را بگيرد،او فرياد كرد:«و الله لا افارق عمى»به خدا قسم كه من هرگز از عمويم جدا نمىشوم.آن طفل مىدود،زينب مىدود( السلام عليك يا ابا عبد الله!اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده).
آنقدر زينب دويد كه به ابا عبد الله نزديك شد.آقا فرمود:نه،تو برگرد،بگذار اين بچه پيش خودم باشد.خودش را نداختبه دامان حسين عليه السلام(حسين است،او خودش عالمى دارد).در همين حال، يكى از دشمنان آمد براى اينكه ضربتى به ابا عبد الله بزند.
تا شمشيرش را بالا برد، اين طفل فرياد كرد:«يابن الزانية!اتريد ان تقتل عمى»؟زنازاده!تو مىخواهى عموى مرا بكشى؟تا او شمشيرش را حواله كرد،اين طفل دست خود را جلو آورد و دستش بريده شد. فرياد كرد:يا عماه!عموجان ببين با من چه كردند!
«اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتيك اليقين.»
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم،و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 از ص 297
نويسنده: شهيد مطهرى
طبق سفارشی که امام حسین(ع) درباره عبدالله بن حسن(ع) نموده بود، حضرت زینب(س) پیوسته مراقب و مواظب او بود.
دست او را در دستان عقیله بنی هاشم، زینب(س) بود، تا آنکه امام حسین(ع) در گودال قتلگاه از صدر زین افتاد.
با شتاب دستش را از دست عمه رها کرد و به سمت قتلگاه آمد و به بدن مبارک امام حسین(ع) چسبید و دشمنانی را که حضرتش را محاصره نموده بودند، مورد شماتت و سرزنش قرار داد و به حرمله بن کاهل که با شمشیر بالای گودال ایستاده بود، گفت:
«وای بر تو ای پسر زن بدکاره! می خواهی عموی مرا بکشی؟» و دست مبارکش را مقابل ضربه شمشیر گرفت که شمشیر به دستش اصابت نمود و به پوست آویخته شد.
حضرت سيدالشهدا(ع) عبدالله را در آغوش کشید و به سینه چسبانید و فرمود:
«برادرزاده ام! بر این مصیبتی که براي تو پيش آمده، صبر کن و از خداوند طلب خیر نما. زیرا خداوند تو را به پدران صالحت ملحق می کند.» ناگاه حرمله تیری بر عبدالله زد و او را در دامان سید الشهدا(ع) به شهادت رساند.
شرح شمع صفحه232
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:36 موضوع تربیتی | لینک ثابت
شب پنجم: حضرت عبدالله بن الحسن (ع)
ای یاس باغ من
ای یادگار من، جان برادرم
در قتلگاه عشق، ای یار آخرماز دست عمه چون، تیری رها شدی
بر سینه ی عمو، بس پُر بَها شدیگر تشنه ای کنون، در پیش علقمه
مژده که می شوی، سیراب فاطمهاز قلتگاه من، ای یاس باغ من
رفتی دوباره، غم آمد سراغ من
موجی ز دریا مانده
موجی ز دریا مانده ام، رفتند و تنها مانده ام
ای باغبان قدری بمان، من غنچه ای جا مانده ام
ای سایه ی روی سرم، بی تو کجا من ره بَرم
گویی اگر من کودکم، گویم مرید اصغرم
ای یاور تنهای من، عشقت زسر تا پای من
آید به استقبال من، با مادرت بابای من
سرباز آخر
عمو! فدای جراحات پیکرت گردم
شهید مکتب عباس و اکبرت گردم
نماز عشق به جا آور و عنایت کن
که من مکبّرِ در خون شناورت گردم
ز خیمه بال زدم تا کنار مقتل تو
به آن امید که سرباز آخرت گردم
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:35 موضوع شعر | لینک ثابت
پس از شهادت خاندان عقیل حضرت امّ المصائب، عقیله بنی هاشم (ع) دو فرزندش عون و محمد را برای جانفشانی به محضر حضرت ابا عبدالله (ع) فرستاد.
در تاریخ آمده این دو بزرگوار فرزندان عبدالله بن جعفر بودند. این دو برادر به میدان آمده و هر یک جداگانه وفاداری خویش را تا مرز شهادت به امام زمانشان ابراز داشتند.
ابتدا محمد در حالی که اینگونه رجز می خواند وارد میدان شد:
«به خدا شکایت می کنم از دشمنان قومی که از کوردلی به هلاکت افتادند. نشانه های قرآنی که محکم و مبیّن بود، عوض کردند و کفر و طغیان را آشکار کردند.»
جمعی از سپاه کوفه به دست او کشته شدند و سر انجام عامر بن نهشل تمیمی، جناب محمد را به شهادت رساند.
بعد از شهادت محمد، عون بن عبدالله بن جعفر وارد میدان شد و این گونه رجز خواند:
«اگر مرا نمی شناسید، من پسر جعفر هستم که از روی صدق شهید شد و در بهشت نورانی با بالهای سبز پرواز می کند، این شرافت برای من در محشر کافی است.»
نوشته اند تا بیست تن را به درک واصل کرد، آنگاه به دست عبدالله بن قطنه طائی به شهادت رسید.
منقول است حضرت زینب(س) زماني که هر یک از بنی هاشم(ع) به شهادت می رسیدند، به کمک سید الشهدا (ع) براي تعزیت می آمد، ولی هنگام شهادت این دو بزرگوار پرده خیام را انداخت و از خیمه گاه خارج نشد.
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:32 موضوع تربیتی | لینک ثابت
شب چهارم: فرزندان حضرت زینب (س)
دو پرورده ی زینب
ما که از عشق تو که در تب باشیم
هر دو پرورده ی زینب باشیمما دو نوباوه ی عبد اللهیم
عاشق روی تو ثاراللهیماز غم عشق تو ما حیرانیم
دایی آخر به سوی میدانیمشیر با عشق تو ما نوشیدیم
حالیا بین که کفن پوشیدیمروز و شب ذکر تو را می گفتیم
اشک از دیده همی می سفتیمهر سه از عشق تو شیدا گشتیم
پیش مردم همه رسوا گشتیمنام تو ورد زبان ما بود
مات از کرده ی ما بابا بود
خجلم زین همه ایثار
زینب ای آینه ی مادر من ای شریک من و غم پرور من
دلِ آیینه ز خون رنگ شده چه کنم عرصه به من تنگ شده
از غم و غصه مشوّش شده ام همچو اسفند در آتش شده ام
زخم ها بر جگرم تاخته اند مثل من بی پسرت ساخته اند
جان رسیده به خدا بر لب من تو و داغ دو پسر، زینب من
زخم خوردند و ز هم پاشیدند با لب تشنه به خون غلتیدند
دو ذبیحت هدف تیر شدند طعمه ی نیزه و شمشیر شدند
دیده در دیده ی من، جان دادند زیر پا مانده، ز پا افتادند
با غم خویش اسیرم کردند به زمین پا زده، پیرم کردند
وای من، این همه صیاد شدند ز پریشانی من شاد شدند
حال از شعله غم سوخته ام چشم بر یاریِ تو دوخته ام
در حرم جز تو کسی نیست مرا جز تو فریادرسی نیست مرا
سخت گردیده به من کار، بیا خجلم زین همه ایثار، بیا
همدم ناله و آهم نگذار بیش از این چشم به راهم نگذار
من و این هر دو گُلِ نقشِ زمین نایِ برخاستنم نیست، ببین
من، دو پرپر شده را سوی حرم تک و تنها نتوانم ببرم
در برابر چشمان مادری دلخون
دوباره در دل من خیمه ی عزا نزنید
نمک به زخم من و زخم خیمه ها نزنید
شکسته تر ز منِ پیر، دیگر اینجا نیست
مرا زمین زده است اکبرم، شما نزنید
برای آن که نمیرد کنارتان زینب
برای بُردنتان جز مرا صدا نزنید
میان این همه لشکر کنار این همه تیغ
چگونه باز بگویم که دست و پا نزنید
خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان
فقط نه این که دو بی کس، دو تشنه را نزنید
اگر که در برابر چشمان مادری دلخون
سرِ دو تازه جوان را به نیزه ها نزنید
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:30 موضوع شعر | لینک ثابت
حضرت رقيّه عليهاالسلام در اوراق تاريخ
(قديمترين مأخذ تاريخى دربارة حضرت رقيّه عليهاالسلام )
1
مرحوم آية الله حاج ميرزا هاشم خراسانى (متوفّاى سال 1352 هجرى قمرى ) در منتخب التواريخ مى نويسد:
عالم جليل ، شيخ محمّد على شامى كه از جملة علما و محصّلين نجف اشرف است به حقير فرمود: جدّ امّى بلاواسطه من ، جناب آقا سيّد ابراهيم دمشقى ، كه نسبش منتهى مى شود به سيّد مرتضى علم الهدى و سن شريفش از نود افزون بوده و بسيار شريف و محترم بودند، سه دختر داشتند و اولاد ذكور نداشتند.
شبى دختر بزرگ ايشان جناب رقيّه بنت الحسين عليهماالسلام را در خواب ديد كه فرمود به پدرت بگو به والى بگويد ميان قبر و لحد من آب افتاده ، و بدن من در اذيّت است ؛ بيايد و قبر و لحد مرا تعمير كند.
دخترش به سيّد عرض كرد، و سيّد از ترس حضرات اهل تسنّن به خواب ترتيب اثرى نداد. شب دوّم ، دختر وسطى سيّد باز همين خواب را ديد. به پدر گفت ، و او همچنان ترتيب اثرى نداد. شب سوم ، دختر كوچكتر سيّد همين خواب را ديد و به پدر گفت ، ايضا ترتيب اثرى نداد. شب چهارم ، خود سيّد، مخدّره را در خواب ديد كه به طريق عتاب فرمودند: ((چرا والى را خبردار نكردى ؟!)).
صبح سيّد نزد والى شام رفت و خوابش را براى والى شام نقل كرد. والى امر كرد علما و صلحاى شام ، از سنّى و شيعه ، بروند و غسل كنند و لباسهاى نظيف در بر كنند، آنگاه به دست هر كس قفل درب حرم مقدّس باز شد (7) همان كس برود و قبر مقدّس او را نبش كند و جسد مطهّرش را بيرون بياورد تا قبر مطهّر را تعمير كنند.
بزرگان و صلحاى شيعه و سنّى ، در كمال آداب غسل نموده و لباس نظيف در بركردند. قفل به دست هيچ يك باز نشد مگر به دست مرحوم سيّد ابراهيم . بعد هم كه به حرم مشرّف شدند، هر كس كلنگ بر قبر مى زد كارگر نمى شد تا آنكه سيّد مزبور كلنگ را گرفت و بر زمين زد و قبر كنده شد. بعد حرم را خلوت كردند و لحد را شكافتند، ديدند بدن نازنين مخدّره ميان لحد قرار دارد، و كفن آن مخدّرة مكرّمه صحيح و سالم مى باشد، لكن آب زيادى ميان لحد جمع شده است .
سيّد بدن شريف مخدّره را از ميان لحد بيرون آورده بر روى زانوى خود نهاد و سه روز همين قسم بالاى زانوى خود نگه داشت و متّصل گريه مى كرد تا آنكه لحد مخدّره را از بنياد تعمير كردند. اوقات نماز كه مى شد سيّد بدن مخدّره را بر بالاى شى ء نظيفى مى گذاشت و نماز مى گزارد. بعد از فراغ باز بر مى داشت و بر زانو مى نهاد تا آنكه از تعمير قبر و لحد فارغ شدند. سيّد بدن مخدّره را دفن كرد و از كرامت اين مخدّره در اين سه روز سيّد نه محتاج به غذا شد و نه محتاج آب و نه محتاج به تجديد وضو. بعد كه خواست مخدّره را دفن كند سيّد دعا كرد خداوند پسرى به او مرحمت فرمود مسمّى به سيّد مصطفى .
در پايان ، والى تفصيل ماجرا را به سلطان عبدالحميد عثمانى نوشت ، و او هم توليت زينبيّه و مرقد شريف رقيّه و مرقد شريف امّ كلثوم و سكينه عليهماالسلام را به سيّد واگذار نمود و فعلا هم آقاى حاج سيّد عبّاس پسر آقا سيّد مصطفى پسر سيّد ابراهيم سابق الذكر متصدّى توليت اين اماكن شريفه است .
آية الله حاج ميرزا هاشم خراسانى سپس مى گويد: گويا اين قضيّه در حدود سنة هزار و دويست و هشتاد اتّفاق افتاده است . (8)
مرحوم آيت الله سيّد هادى خراسانى نيز در كتاب معجزات و كرامات ماجرايى را نقل مى كند كه مؤ يد قضيّة فوق است . وى مى نويسد:
روى پشت بام خوابيده بوديم كه ناگهان مار دست يكى از خويشان ما را گزيد. وى مدّتى مداوا كرد ولى سود نبخشيد. آخر الا مر جوانى به نام سيّد عبدالامير نزد ما آمد و گفت : كجاى دست او را مار گزيده است ؟ چون محل مار زدگى را به او نشان داد، بلافاصله دستى به آن موضع زد و بكلّى محل درد خوب شد. سپس گفت من نه دعايى دارم و نه دوايى ؛ فقط كرامتى است كه از اجداد ما به ما رسيده است : هر سمّى كه از زنبور يا عقرب يا مار باشد اگر آب دهان يا انگشت به آن بگذاريم خوب مى شود. جهتش نيز اين است كه جدّ ما، در شام موقعى كه آب به قبر شريف حضرت رقيّه افتاد جسد حضرت رقيّه عليهاالسلام را سه روز روى دست گرفت تا قبر شريف را تعمير كردند، و از آنجا اين اثر در خود و اولادش نسلا بعد نسل مانده است . (9)
2
مرقدى كه داستان شگفت فوق در ارتباط با آن رخ داده است ، سابقة بناى آن دست كم به سيصد و اند سال پيش از آن تاريخ (يعنى حدود 4 قرن و نيم پيش از زمان حاضر) باز مى گردد.
عبدالوهّاب بن احمد شافعى مصرى ، مشهور به شعرانى (متوفّى به سال 397 ق )، در كتاب المنن ، باب دهم ، نقل مى كند:
نزديك مسجد جامع دمشق ، بقعه و مرقدى وجود دارد كه به مرقد حضرت رقيّه عليهاالسلام دختر امام حسين عليه السلام معروف است . بر روى سنگى واقع در درگاه اين مرقد، چنين نوشته است :
هذَا البَيْتُ بُقْعَةٌ شُرِّفَتْ بِآلِ النّبِىّ صلى الله عليه و آله و سلم وَ بِنْتُ الحُسَيْنِ الشَّهيد، رُقَيَّة عليهاالسلام
(اين خانه مكانى است كه به ورود آل پيامبر صلى الله عليه و آله سلم و دختر امام حسين عليه السلام ، حضرت رقيّه عليهاالسلام شرافت يافته است ). (10)
آيا تاريخ پيش از اين زمان (397 ق )نيز ردّپايى از رقيّه عليهاالسلام نشان مى دهد؟ بلى :
3
مورّخ خبير و ناقد بصير، عمادالدين حسن بن على بن محمّد طبرى ، معاصر خواجه نصيرالدين طوسى ، در كتاب پر ارج كامل بهائى نقل مى كند كه :
زنان خاندان نبوّت در حالت اسيرى حال مردانى را كه در كربلا شهيد شده بودند بر پسران و دختران ايشان پوشيده مى داشتند و هر كودكى را وعده مى دادند كه پدر تو به فلان سفر رفته است باز مى آيد، تا ايشان را به خانه يزيد آوردند. دختركى بود چهارساله ، شبى از خواب بيدار شد و گفت : پدر من حسين كجاست ؟ اين ساعت او را به خواب ديدم . سخت پريشان بود. زنان و كودكان جمله در گريه افتادند و فغان از ايشان برخاست .
يزيد خفته بود، از خواب بيدار شد و از ماجرا سؤ ال كرد. خبر بردند كه ماجرا چنين است . آن لعين در حال گفت : بروند سر پدر را بياورند و در كنار او نهند. پس آن سر مقدّس را بياوردند و در كنار آن دختر چهارساله نهادند.
پرسيد اين چيست ؟ گفتند: سر پدر توست . آن دختر بترسيد و فرياد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسليم كرد. (11)
علاء الدين طبرى اين كتاب كم نظير را در سال 567 ه - . تاءليف كرده ، و در نگارش آن از منابع باارزش فراوانى استفاده نموده كه متاءسّفانه اغلب آنها به دست ما نرسيده است ؛ برخى در كشاكش روزگار از بين رفته ، و برخى ديگر به دست دشمنان اهل بيت عليهم السلام طعمه حريق شده است .
مرحوم محدّث قمى (12) مى نويسد: كتاب كامل بهائى ، نوشته عماد الدين طبرى ، شيخ عالم ماهر خبير متدرّب نحرير متكلّم جليل محدّث نبيل و فاضل فهّامه ، كتابى پرفايده است كه در سنة 675 تمام شده و قريب به 21 سال همت شيخ مصروف بر جمع آورى آن بوده ، اگر چه در اثناى آن چند كتاب ديگر تاءليف كرده است . سپس مى افزايد: از وضع آن كتاب معلوم مى شود كه نُسَخِ اصول و كتب قدماى اصحاب نزد او موجود بوده است . آنگاه اشاره مى كند كه يكى از آن منابعِ از دست رفته ، كتاب پرارج الحاوية در مثالب معاويه است كه تاءليف قاسم بن محمّد بن احمد ماءمونى ، از علماى اهل سنّت مى باشد، و عماد الدين طبرى سرگذشت اين دختر سه ساله را از آن كتاب نقل كرده است .
بدينگونه ، سابقه اشاره به ماجراى حضرت رقيّه عليهاالسلام در تاريخ ، به حدود هفت قرن و نيم پيش از زمان ما باز مى گردد.
آيا باز هم مى توان پيشتر رفت و نامى از رقيّه عليهاالسلام به عنوان دختر امام حسين عليه السلام - در اعماق تاريخ سراغ گرفت ؟ باز هم جواب مثبت است .
4
ماءخذ كهنترى كه در آن ، ضمن شرح جريانات عاشورا، نامى از حضرت رقيّه عليهاالسلام به ميان آمده ، كتاب مشهور لهوف نوشتة محدّث و مورّخ جليل القدر، آية الله سيدبن طاووس (متوفّاى 664 ه- . ق ) است كه اطلاع و احاطه بسيار او به متون حديثى و تاريخى اسلام و شيعه ، ممتاز و چشمگير است .
سيد مى نويسد: حضرت سيّدالشهداء عليه السلام زمانى كه اشعار معروف ((يا دهر اُفّ لك من خليل ...)) را ايراد فرمود و زينب و اهل حرم عليهنّ السلام فرياد به گريه و ناله برداشتند، حضرت آنان را امر به صبركرده و فرمود: ((يا اختاه يا امّ كلثوم ، و اءنتِ يا زينب ، و اءنتِ يا رقيّة ، و اءنتِ يا فاطمة ، و اءنتِ يا رباب ، اُنْظُرْنَ إ ذا اءنا قُتِلْتُ فلا تشققن على جَيْبا و لا تخمشن علىّ وجها ولا تقلن على هجرا.)) (13) يعنى خواهرم ام كلثوم ، و تو اى زينب ، و تو اى رقيّه ، و تو اى فاطمه ، و تو اى رباب ، زمانى كه من به قتل رسيدم در مرگم گريبان چاك نزنيد و روى نخراشيد و كلامى ناروا (كه با رضا به قضاى الهى ناسازگار است ) بر زبان نرانيد.
مطابق اين نقل ، نام حضرت رقيّه بر زبان امام حسين عليه السلام در كربلا جارى شده است .
مؤ يّد اين نقل ، مطلبى است كه سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى ، متوفّاى 1294ه-. در كتاب ينابيع المودّة ص 333-335 به نقل از مقتل مسمّى به ابومخنف آورده است .
مقتل منسوب به ابومخنف مطابق نقل قندوزى (ينابيع المودّة : ص 346 و احقاق الحق :11/633) پس از شرح كيفيّت شهادت طفل شش ماهه مى گويد:
ثُم نادى : يا اُم كُلثومَ، وَ يا سَكينةُ، و يا رقية ، وَ يا عاتِكَةُ وَيا زينب ؛ يا اءهلَ بَيتى عليكنّ مِنّى السَّلامُ)):
((آنگاه فرياد برآورد: اى اُمّكلثوم ، اى سكينه ، اى رقيّه ، اى عاتكه ، اى زينب ، اى اهل بيت من ، من نيز رفتم ، خداحافظ)). (14)
آيا مى توان به همين گونه ، سيرِ تقهقر در تاريخ را ادامه داد و مدركى قديميتر كه در آن از رقيّة بنت الحسين عليهما السلام ياد شده باشد، باز جست ؟
5
بر آشنايان به تاريخ اسلام و تشيّع ، پوشيده نيست كه شيعه ، يك گروه ((ستمديده و غارت زده )) است ؛ گروهى است كه در طول تاريخ ، بارها و بارها هدف هجوم و تجاوزهاى وحشيانه قرار گرفته ، پيشوايان دين و رجال شاخصش شهيد گشته ، و آثار علمى و تاريخيش سوزانده شده است (بنگريد به : كتابسوزى مشهور محمود غزنوى در رى به سال 423 ق ، كشتار و كتابسوزى طغرل در بغداد عصر شيخ طوسى ، داستان حَسَنَك وزير و دربدرى فردوسى و... كشتارها و كتابسوزيهاى ((جَزّار)) حاكم مشهور عثمانى در شامات ، در جنوب لبنان و...).
شيعه ، در گذر از درازناى اين تاريخ پردرد و رنج ، اولا مجال ثبت بسيارى از حوادث تاريخى را- چنانكه شايد و بايد - نداشته و ثانيا بخشى قابل ملاحظه از آثار و مآخذ تاريخى خويش را (بويژه آن دسته از ((اطلاعات مكتوبى )) كه حاكى از پيشينه مظلوميت كم نظير شيعه و قساوت و مظالم حكومتهاى جور مى باشد) از دست داده است و آنچه برايش مانده ، تنها بخشى از آن آثار مكتوب ، همراه با اطلاعاتى است كه به گونه شفاهى ، سينه به سينه نقل شده و اكنون در ذهنيّت شيعه ، به صورت ((مشهوراتى نه چندان مستند يا مجهول السند)) موجود است .
بيجهت نيست كه اطلاعات مك