
ولادت حضرت ابوالفضل علیهالسلام
چهارم شعبان، سالروز ولادت پرچمدار بزرگ کربلا، حضرت عباسبن علی علیهالسلام است. عباسبن علی علیهالسلام در سال 26 هجری قمری، در مدینه، دیده به جهان گشود. وی در دامان امیرالمؤمنین علی علیهالسلام و مادر گرامیاش به گونهای پرورش یافت که به مظهر غیرت، ایثار و شجاعت، بدل گشت. عباسبن علی علیهالسلام در طول حیات خویش از محضر پدر و برادرانش، بیشترین بهره را برد و جامع فضایل نیکو گردید. آن بزرگوار آن چه را از محضر آن سه امام معصوم آموخته بود، در کربلا آشکار ساخت و حماسه ساز نامآور عاشورای حسینی شد.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 10:25 موضوع سخن برتر | لینک ثابت

|
آئينه ايزد نما حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها |
|
حكيم ربانى و عارف صمدانى حضرت آيت الله محمد رضا ربانى |
اهميت مقام محبين حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها
فى حديث طويل قال ابو جعفر عليه الصلوه و السلام : (و الله يا جابر انها ذالك اليوم (يعنى يوم القيامه الكبرى ) لتلتقط شيعتها و محبيها كما يلتقط الطير الحب الجيد من الحب الردى فاذا صار شيعتها معها عند باب الجنته يلقى الله فى قلوبهم ان يلتفقوا فاذا التفقوا فيقول الله عزوجل يا احبائى ما التفاتكم و قد شفعت فيكم فاطمته بنت حبيبى : فيقولون يا رب احببنا ان يعرف قدرنا فى هذا اليوم : فيقول الله يا احبائى ارجعوا و انظروا من احبكم لحب فاطمته : انظروا من سقاكم شربته فى حب فاطمته انظروا من رد عنكم غيبته فى حب فاطمته : خذوا بيده و ادخلوا الجنته : قال ابو جعفر عليه السلام و الله لا يبقى فى الناس الا شاك او كافر او منافق الحديث (از كتاب شريف بحار الانوار علامه مجلسى ره در ضمن حديثى طولانى صادر از لسان حضرت امام باقر شكافنده علوم اولين و آخرين اين چنين نقل شده است كه حضرتش فرموده قسم بخدا اى جابر در روز قيامت و محشر كبرى حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها مانند پرنده اى كه دانه خوب را از بد جدا مى سازد آنحضرت (با شناختى كه از شيعيان و محبان خود دارد آنان را (بلطف و عنايت از ميان خلق در صحنه محشر برگرفته و از دوزخ نجات مى دهد.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 12:55 موضوع سخن برتر | لینک ثابت

|
آئينه ايزد نما حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها |
|
حكيم ربانى و عارف صمدانى حضرت آيت الله محمد رضا ربانى |
حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها شفيعه محشر است
شكى نيست كه امر شفاعت در نشائه دنيا و آخرت باذن الله است و مراد اذن تكوينى است كه با اعمال قوه ولايتى تحقق پذيرد و اساسا شفاعت باذن خداست و اينكه در اخبار و روايات معتبره صادره از مقام عصمت بما رسيده است كه حضرت فاطمه زهراى اطهر دختر پيغمبر در محشر شفاعت مى كند كه حضرت فاطمه زهراى اطهر دختر پيغمبر در محشر شفاعت مى كند بلحاظ آن است كه آنحضرت داراى مقام ولايت كليه مطلقه است و حق همه گونه تصرف و اختيار مطلق باذن الله دارد:
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 12:43 موضوع سخن برتر | لینک ثابت

|
آئينه ايزد نما حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها |
|
حكيم ربانى و عارف صمدانى حضرت آيت الله محمد رضا ربانى |
شئون كماليه و فضائل حضرت فاطمه سلام الله عليها از حيطه احصاء خارج است :
شكى نيست كه شئون كماليه و فضائل حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها بى نهايت است و بهمين جهت است كه از حيطه احصاء و شماره بيرون است و كافى است براى اثبات اين واقعيت اسماء و القاب آنحضرت زيرا از آن جهت كه بانوى بانوان بهشتى ما فى الوجود و بزرگترين زنان از حيث مقام و مرتبه و رفعت شاءن مى باشد سيده نساء عالمين من الاولين و الاخرين ناميده شده است :
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 12:37 موضوع سخن برتر | لینک ثابت

|
آئينه ايزد نما حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها |
|
حكيم ربانى و عارف صمدانى حضرت آيت الله محمد رضا ربانى |
بيان سر اينكه چرا خداى عزوجل در مقام معرفى اصحاب كساء فاطمه عليهاالسلام را محور قرار داده است :
با اينكه دانستن اين سر مانند ساير اسرار الهى در دسترس فهم و ادراك همه كس نيست مگر كسانيكه سر سپرده مقام نبوت و ولايت و سرمست صهباى عرفان و معرفت از ميكده قرآن و عترت و تعليم يافته مكتب اهل بيت عصمت و طهارت و معادن عرفان و حكمت محمد و آل اطهار (ع) او كه در حقيقت خزان علم ذات احديت جلت عظمته هستند و اگر مكتب ولايت كليه مطلقه الهيه و دانشگاه لاهوتى آنها نبود اسرار و حقايق نسبت بعلوم ماوراء الطبيعه به هيچوجه براى بشر قابل ادراك نبود و بشر نمى توانست به عقل خود بآن برسد.
|
(از رهگذر خاك سر كوى شما بود |
|
هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد) |
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 12:29 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
|
آئينه ايزد نما حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها |
|
حكيم ربانى و عارف صمدانى حضرت آيت الله محمد رضا ربانى |
(بيان اشرفيت و افضليت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها از كل نساء عالمين :)
هر چند در جهان هستى نساء و بانوان با شرافت و با فضيلت وجود داشته اند مانند حضرت مريم و حضرت هاجر و حضرت حوا و مانند آنها ولى هيچ يك از آنان در شرافت و فضيلت و كرامت بدرجه و مرتبه حضرت فاطمه زهراى اطهر سلام الله عليها نمى رسند.
زيرا شرافت و فضيلت يا نسبى و يا حسبى و يا قائم بشخص و صفات ملكوتى خود انسان است و حضرت فاطمه زهرا (ع) در تمام جهات مزبوره گوى سبقت را از قاطبه نساء عالمين من الاولين و الاخرين ربوده است :
و چگونه چنين نباشد و حال آنكه روحانيت او مقام نفس كليه الهيه است : و نيز حضرت فاطمه زهرا دختر اول شخص عالم امكان است : فاطمه زهرا سلام الله عليها صادره نخستين و اولين جلوه رب العالمين است .
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه یکم خرداد 1388 ساعت 23:5 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
كتاب: فروغ ولايت ص 36 تا 66
نويسنده: جعفر سبحانى
پس از هجرت پيامبر، امام در انتظار نامه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود وچيزى نگذشت كه ابو واقد ليثى نامهاى از آن حضرت به مكه آورد وتسليم حضرت على عليه السلام كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آنچه را كه در شب سوم هجرت، در غار ثور، شفاها به حضرت على گفته بود در آن نامه تاييد كرده، فرمان داده بود كه با بانوان خاندان رسالتحركت كند وبه افراد ناتوان كه مايل به مهاجرت هستند نيز كمك كند.
امام كه وصاياى پيامبر را در باره امانتهاى مردم مو به مو عمل كرده بود كارى جز فراهم ساختن اسباب حركتخود و بستگانش به مدينه نداشت، لذا به آن گروه از مؤمنان كه آماده مهاجرت بودند پيغام داد كه مخفيانه از مكه خارج شوند ودر چند كيلومترى شهر، در محلى به نام «ذو طوى» توقف كنند تا قافله امام به آنان برسد. اما حضرت على عليه السلام با اينكه چنين پيغامى به آنان داده بود، خود در روز روشن بار سفر بست و زنان را با كمك ايمن فرزند ام ايمن سوار بر كجاوه كرد وبه ابو واقد گفت:«شتران را آهسته بران زيرا زنان، توانايى تند رفتن ندارند».
ابن شهر آشوب مىنويسد:
عباس از تصميم على عليه السلام آگاه شد و دانست كه مىخواهد در روز روشن ودر برابر ديدگان دشمنان مكه را ترك گويد و زنان را همراه خود ببرد، از اين رو فورا خود را به على عليه السلام رساند و گفت: محمدصلى الله عليه و آله و سلم مخفيانه مكه را ترگ گفت و قريش براى يافتن او تمام نقاط مكه واطراف آن را زير پا نهادند; تو چگو نه مكه را با اين عايله در برابر چشم دشمنان ترك مىگويى؟ نمىدانى كه تو را از حركتباز مىدارند؟
على عليه السلام در پاسخ عموى خود گفت:شبى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در غار ملاقات كردم ودستور داد كه با زنان هاشمى از مكه مهاجرت كنم به من نويد داد كه از اين پس آسيبى به من نخواهد رسيد. من به پروردگارم اعتماد و به قول احمد صلى الله عليه و آله و سلم ايمان دارم و راه او با من يكى است، پس در روز روشن ودر برابر ديدگان قريش مكه را ترك مىگويم!
سپس اشعارى سرود كه مضمون آنها همان است كه بيان شد. (1)
او نه تنها به عموى خود چنين پاسخ داد، بلكه هنگامى كه ليثى هدايتشتران را بر عهده گرفت وبراى اينكه كاروان را زودتر از تير رس قريش بيرون ببرد بر سرعتشتران افزود، امام عليه السلام او را از شتاب كردن بازداشت وگفت:پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به من فرموده است كه در اين راه آسيبى به من نخواهد رسيد. سپس هدايتشتران را خود بر عهده گرفت وچنين رجز خواند:
زمام امور تنها در دستخداست، پس هر بدگمانى را از خود دور كن كه پروردگار جهانيان براى هر حاجت مهمى كافى است. (2)
كاروان امام عليه السلام نزديك بود به سرزمين «ضجنان» برسد كه هفتسوار نقابدار از دور نمايان شدند وبه سرعت اسبهاى خود را به سوى كاروان راندند. على عليه السلام براى جلوگيرى از هر نوع پيشامد بدى براى زنان به واقد و ايمن دستور داد كه فورا شتران را بخوابانند وپاهاى آنها را ببندند. سپس كمك كرد كه زنان را پياده كنند واين كار انجام مىگرفت كه سواران نقابدار با شمشيرهاى برهنه سر رسيدند ودر حالى كه خشم گلوى آنان را مىفشرد شروع به بدگويى كردند كه:تو تصور مىكنى با اين زنان مىتوانى از دست ما فرار كنى؟! حتما بايد از اين راه باز گردى.
على عليه السلام گفت: اگر باز نگردم چه مىشود؟
گفتند: به زور تو را باز مىگردانيم ويا با سر تو باز مىگرديم.
اين را گفتند ورو به شتران آوردند كه آنها را برمانند. در اين هنگام حضرت على عليه السلام با شمشير خود مانع از پيشروى آنان شد.يكى از آنان شمشير خود را متوجه حضرت على كرد. پسر ابوطالب شمشير او را از خود باز گردانيد وسپس درحالى كه كانونى از غضب بود به سوى آنان حمله برد وشمشير خود را متوجه يكى از آنان به نام جناح كرد. شمشير نزديك بود بر شانه او فرود آيد كه ناگهان اسب او به عقب رفت وشمشير امام عليه السلام بر پشت اسب او فرود آمد. در اين هنگام حضرت على عليه السلام خطاب به آنان فرياد زد:
من عازم مدينه هستم وهدفى جز اين ندارم كه به حضور رسول خدا برسم; هركس مىخواهد كه او را قطعه قطعه كنم وخون او را بريزم در پى من بيايد ويا به من نزديك شود.
اين را گفت وسپس به ايمن وابو واقد امر كرد كه برخيزند وپاى شتران را باز كنند وراه خود پيش گيرند.
دشمنان احساس كردند كه حضرت على عليه السلام آماده است تا پاى جان با آنان بجنگد وبه چشم خود ديدند كه نزديك بود يكى از ايشان جان خود را از دستبدهد، لذا از تصميم خود بازگشتند و راه مكه را در پيش گرفتند. امام عليه السلام نيز حركتبه سوى مدينه را ادامه داد. در نزديكى كوه ضجنان يك شبانه روز به استراحت پرداخت تا افراد ديگرى كه تصميم به مهاجرت داشتند به آنان بپيوندند. از جمله افرادى كه به حضرت على عليه السلام و همراهان او پيوست ام ايمن بود زن پاكدامنى كه تا پايان عمر هرگز از خاندان رسول خدا جدا نشد.
تاريخ مىنويسد كه حضرت على عليه السلام تمام اين مسافت را پياده طى كرد ودر تمام منازل ياد خدا از لبان مباركش نرفت ودر همه راه نماز را با همسفران خود بجا مىآورد.
برخى از مفسران بر آنند كه آيه زير در باره اين افراد نازل شده است: (3)
الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون في خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا . (آل عمران:191)
كسانى كه خدا را، (در تمام حالات) ايستاده و نشسته و يا خوابيده بر پهلوى خود، ياد مىكنند و در آفرينش آسمانها و زمين فكر مىكنند و مىگويند خدايا تو اين نظام بزرگ خلقت را بى جهت و بدون هدف خلق نكردهاى.
پس از ورود حضرت على عليه السلام و همراهان او به مدينه، رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به ديدارشان شتافت. هنگامى كه نگاه پيامبر به حضرت على افتاد مشاهده كرد كه پاهايش ورم كرده است و قطرات خون از آن مىچكد.پس، حضرت على عليه السلام را در آغوش گرفت و اشك در ديدگان پر مهر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حلقه زد. (4)
پىنوشتها:
1-متن اشعار امام -عليه السلام چنين است:
ان ابن آمنة النبي محمدا ارخ الزمام و لا تخف عن عائق اني بربي واثق و باحمد رجل صدوق قال عن جبريل فالله يرديهم عن التنكيل و سبيله متلاحق بسبيلي
2- امالى شيخ طوسى، ص299 ; بحار، ج19، ص 65. ومتن رجز اين است:
ليس الا الله فارفع ظنكا يكفيك رب الناس ما اهمكا
3- امالى شيخ طوسى، ص 301تا303.
4- اعلام الورى، ص 192; تاريخ كامل، ج2، ص 75.
هيئت مکتب المهدی (روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 0:55 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
خطاب اول:
زينب دستهاي خود را در زير آن پيكر مقدس برد وبه طرف آسمان بالا آورد وگفت:
«اِلهي تَقَبِّل مِنّا ه'ذاَالقربان» «خداوندا، اين قرباني را از ما قبول كن»
حال در وادي مصيبت هابرده زينب دو دست را بالا
رو نموده به جانب معبودگفت با او هر آنچه در دل بود
گفت او با خداي جّل علاكاين شهيد مرا قبول نما
خطاب دوم:
زينب فرمود:
يا مُحمّداه صَلّي' عليكَ ملائِكةُالسَّماءِ، هذا حُسَينٌ بِالَعَراءِ، مُرَمَّلُ بِالدِّماءِ، مُقَطَّعُالاَعضاءِ وَبَناتُكَ سَباي'ا وَ ذُرَيّتُكَ قتلي، تُسفي' عليهم الصّبا فَاَبْكَتْ كُلَّ صَديقً عَدّو ؛
«اي رسول خدا، اي آن كه ملائكة زمين وآسمان بر تو درود ميفرستد، اين حسينتوست كه اعضاي او را پارهپاره كردند، سر او را از قفا بريدند.»
اين حسين توست كه جسد او در صحرا افتاده، در حالي كه بادها بر او ميوزند وخاكبر او مينشانند. پس هر دشمن ودوستي را گرياند.
زينب آن بانوي ستمديدهكه چنين داغ را كنون ديده
رو به سوي مدينه چون بنمودبا غم ودرد خود دو لب بگشود
گفت با جدّ خود رسول خدانظري كن به سوي كرب وبلا
يا محمد، حسين تو اين جاستپيكرش بي سرش دگر تنهاست
سر او از قفا جدا گردندتو نداني به ما چهها كردند
جسم او پارهپاره گرديدههمه را ديدگان ما ديده
جسدش در محيط سوزان استچشم عالم ز درد گريان است
خطبة سوم:
بعد از آن زينب خطاب به مادر خود گفت:
«اي مادر، اي دختر خيرالبشر، نظري به صحراي كربلا افكن وفرزند خود را ببين كهسرش بر نيزة مخالفان وتنش در خاك وخون غلطان است! اين جگر گوشةتوست كهدراين صحرا روي خاك افتاده ودختران خود را ببين كه سراپردة آنها را سوزاندند وايشانرا بر شتران برهنه سوار كردند وبه اسيري ميبرند. ما فرزندان توايم كه در غربت گرفتارشديم.
حاليا رو به مادر خود كرداين چنين او سخن به لب آورد
گفت اي دختِ پاك پيمبرنظري سوي كربلا آور
بنگر اين جا زمين كرب وبلاستكه حسين تو سرجدا اينجاست
مظهر مهر وپاكي وايمانجسم پاكش بُوَد به خون، غلطان
جسم او روي خاك افتادهدخترانت اسير ودرمانده
بر شترهاي بي جهاز سوارداده از كف همه توان وقرار
همة دختران گرفتارنددرد غربت به سينهها دارند
خطبة چهارم:
سپس با چشمي خون فشان روي به جسد سرور شهيدان كرد وگفت:
بِابي مَنْ اَضْحي'، عَسكَرُهُ في يَوْمِ الاِثنين نَهبا، بِابي مَنْ فِسْطاطُهُ مُقطَّعُ العُري'.
بِابي مَنْ لا غائِبُ فَيُرْتَجي' وَ لا' جَريحُ فَيُداوي'. بِابي مَنْ نَفْسي لَهُ الْفِداء.
بِاَبي المَهْمُوم حتي' قضي. بِاَبي العَطْشان حتّي ما مَضي'. بِاَبي مَنْ شيْبَتُهُ تَقطِرُ بِالِّدماء.بِاَبي مَنْ جَدُّهُ رسولُ اِلهِ السّماء. بِاَبي مَن هُوَ سِبْطُ نَبيّ الهُدي'.بِاَبي محمّد المصطفي. بِاَبي خديجَةُ الكبري'. بِاَبي عليُّ المرتَضي'. بِاَبي فاطمة الزَّهراءِ سَيِّدةِالنِّساءِ. بِاَبي مَنْ رُدَّتْ لَهُ الشَّمسُ وَ صَلّي'.به فداي آن كس كه سپاهش روز دوشنبه غارت شد. به فداي آنكس كه ريسمانخيامش راقطع كردند. بفداي آن كس كه نه غايب است تا اميد بازگشتنش باشد ونهمجروح است كه اميد بهبوديش باشد. به فداي آن كس كه جان من فداي او باد. به فدايآن كس كه با دلي اندوهناك وبا لبي تشنه او را شهيد كردند. به فداي آنكس كه ازمحاسناش خون ميچكيد. به فداي آنكس كه جدّ او رسول خداست واو فرزند پيامبرمحمد مصطفي وخديجة كبري وعلي مرتضي وفاطمة زهرا سيدة زنان است. به فدايآن كس كه خورشيد براي او بازگشت تا نماز گزارد.
زينب اكنون به دشت كرب وبلاهست با چشم خون فشان، آن جا
با دلي غمگنانه وپر دردروي بر سرور شهيدان كرد
گفت: جانم فداي جان حسينجسم گلگون وناتوان حسين
كه سپاهش چنان كه غارت شدبه حريمش بسي جسارت شد
قطع كردند ريسمان خيامتا كه ياران او كِشند به دام
آن كه غايب ز چشم ياران نيستاز نظرها تمام، پنهان نيست
حال صد چاك، جسم پاك وي استنتوان در ره اميد، نشست
به فدايش كه با لبي عطشانجان خود داد در ره ايمان
به فدايش كه از محاسن اوگشته گلگون تمام، چهره ومو
آن كه جدّش رسول پاك خداستجدّهاش هم خديجة كبري' است
آن شهيدي كه مادرش زهراستپدرش هم علي، ولي خداست
آنكه خورشيد بهر او برگشتتا كه وقت نماز جانان گشت
خطبة پنجم:
زينب آن گاه اصحاب پيامبر را مخاطب قرار داد وگفت:
يا حُزناه! يا كُرباه! اَليَومَ ماتَ جدّي رسولُالله، يا اصحابَ محمّداهُ! هؤلاءِ ذُريّهالمصطفي' يُساقونَ سَوْقَ السَّبايا؛«امروز جدّم رسول خدا از دنيا رفته، اي اصحاب پيامبراينان ذريّة رسول خدا هستند كه آنان را همانند اسيران ميبرند.»
از گفتار زينب، تمامي سپاهيان دشمن به گريه افتادند ووحوش صحرا وماهيان دريابي قراري كردند.
زينب اكنون به حال غصه ودردتا بر اصحاب جدّ خود رو كرد
گفت جدّم، رسول پاك خداستگر كه رفتهست از ميان شما
حال، ذريّة رسول اللّهبه اسيري كشاندهايد به راه
همه آگه ز ماجرا هستيدپس چرا لب ز گفتگو بستيد
كه تمام سپاهي دشمنگريه كردند از خطابة زن
زنِ والاي دهر چون زينبكه بر آورد آن سخن بر لب
* * * * *
خطبة آتشين زينب در كوفه
حال در كوفه، زينب كبريهست ناظر به حالت آنها
كه زنان آه وناله ميكردندغرق در ماتم وغم ودردند
نيز مردان كوفيان، گرياناز چنين حادثه، همه نالان
ناگهان زينب غمين آمديك نهيب شديد، آنجا زد
زينب آمد در آن زمان به خروشگفت: اي كوفيان، همه خاموش
با چنان نغمهاي كه او سر دادزنگها نيز از صدا افتاد
بعد از آن رو سوي خدا بنمودسينه با ياد ايزدش بُگشود
سپس او رو به سوي مردم كردبا دلي پاك وسينهاي پر درد
گفت اي كوفيان پر نيرنگهمه بي بهرگان از فرهنگ
همه از غيرت وحميّت، دورپيش چشمان ما همه منفور
همگي چاپلوس ومكاريدمردمي خائن وفسونكاريد
جز دروغ وخصومت وكينهنيست در بين مردم كوفه
توشهاي بد در آخرت داريدچون همه مردمي تبهكاريد
همه پيمان خويش، بشكستيدپاي ديوار كهنه بنشستيد
تا فروريخت روي سر، ديوارميشود بسته نيز راه فرار
حال، گريان شديد بهر حسين!بعدِ مرگش كنيد شيون وشين
دلتان جملگي چنان سنگ استاين جنايت چو لكة ننگ است
گر، گريبان خويش، چاك كنيدلكه را كِي توان، كه پاك كنيد
خواهم از درگه خداي جهانديدههاتان همي شود گريان
* * * * *
خطبة زينب كبري' در مسجد شام
زينب آن خواهر غمين وپريشكه كنون مانده است با دلِ ريش
زين مصيبت چقدر نالان استتكيهگاه همه اسيران است
در ميانه بدون ياور ويارشده او نيز، كاروان سالار
به سكه در بزم آن يزيد پليداز يزيد دَني جسارت ديد
وقت را تا كه او مناسب ديدذوالفقار زبان خويش، كشيد
او كه با درد وغم شده دمسازبِنِمود اين چنين سخن، آغاز
مينمايم خداي خويش، سپاساين ستايش بُوَد ز روي قياس
چون خداي بزرگ من فرمودهر كسي را كه كار زشت نمود
يا كه آيات من كند تكذيبشود اندر حضور من تأديب
ودرود خدا به پيغمبربر همه خاندان آن سَرور
بعد، رو بر يزيد دون بنمودبا كلام رسا چنين فرمود
اي يزيدي كه خائن وپستيراهها را به روي ما بستي
از رهِ مكر، با ريا وفريبهمه آيات را كني تكذيب
فكر كردي كه در حضور خداما ذليل رهيم وتو والا
اي كه هستي ز آدميت دورميخرامي كنون به كبر وغرور
از رهِ عُجب وكبر وخودبينيبر چنين بارگاه، بنشيني
آنْقَدَر زين پديده سرمستيباب فكرت به خويشتن بستي
تو فراموش كردي امر خداچشم داري به لذت دنيا
همه آنان كه در خطا رفتنددر ره ناحق شما رفتند
همگي در عذاب وجداننددور از مهر ولطف يزدانند
غافل از آن كه زينت دنيامهلت امتحان بُوَد بر ما
اي يزيد پليد وبي بنيادپدرت شد به دست ما آزاد
حاليا تو امير دورانيشاهد حال ما اسيراني
ما كه از عترت پيامبريمبايد از بين دشمنان گذريم
پردة آبرويمان بِدَريبه اسيري به هر كجا ببري
در حقيقت تو يك ستمكاريچون كه فرزند آن جگرخواري
به خدا، اي يزيد بركردارتو نداني چه هست آخر كار
بار سنگين به دوش خود داريكه به هر كيفري سزاواري
در قيامت، حضور پيغمبربا چه رويي كني يزيد، نظر
بر سر ما ببين چه آوردي!چه خيانت به ما زنان كردي
ما زنان را زشهر خود رانديپيش چشم عموم، بنشادي
تو بدان اي يزيد اگر بر ماروزگار اين چنين نمود، جفا
كه دمي با تو من سخن گويمسخني با تو اهرمن گويم
سرزنشهاي تو بُوَد نيكوچون نباشيم تا ابد، همخو
چه كنم، ديدهها چو گريان استهمه دل ها ز داغ سوزان است
ميندانم كه از چه حزب خداشد شهيد خدا به دست شما
آري آري، چه حزب شيطانيددر حقيقت ز نسل سُفيانيد
هر كدامين چو گله ننگيدصاحِبِ قلبهاي چون سنگيد
وحي وقرآن بُوَد زپيغمبراو كه خود هست شافع محشر
ما همه پيرو رهِ اوييممدح پيغمبر خدا گوييم
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 20:33 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
تنها سفير بازمانده از مردان
حضرت على بن الحسين، امام سجاد عليه السلام در روز 5 شعبان يا 15 جمادى الاولى سال 38 هجرى قمرى در مدينه ديده به جهان گشود و در 12 يا 18 و بنابر مشهور در 25 محرم سال 95 ه.ق در سن حدود 56 سالگى مسموم شده و به شهادت رسيد، آن حضرت در واقعه كربلا 23 سال داشت، مرقد شريفش در مدينه در قبرستان بقيع كنار قبر امام حسن مجتبى عليه السلام است.
دوران امامت او كه 35 سال بود، مصادف با دشوارترين دوران ظلم و خفقان امويان (از يزيد تا وليد بن عبدالملك) گذشت.
امام سجاد عليه السلام در دوران زندگى، رنجها و ناراحتيهاى بسيار ديد، در ماجراى كربلا، سختترين شكنجهها و ستمها به او وارد آمد، و بعد كه به مدينه بازگشت در طول 35 سال عمر خود، همواره از مصائب كربلا ياد مىكرد و مىگريست و در حالى كه اشك مىريخت مىفرمود:
قتل ابن رسول الله جائعا، قتل ابن رسول الله عطشانا.
روزى يكى از غلامانش مخفيانه به او نگريست، ديد او به سجده افتاده و گريه مىكند، عرض كرد: «آيا وقت پايان حزن نرسيده است؟»
امام سجاد عليه السلام به او فرمود: «واى بر تو، مادرت بعزايت بنشيند، حضرت يعقوب عليه السلام در ميان دوازده پسر، يكى از پسرانش حضرت يوسف عليه السلام از نظرش غايب گرديد، گريه مىكرد و مىگفت:
يا اسفى على يوسف و ابيضت عيناه من الحزن و هو كظيم.
و من در نزديك خود، پدر و جماعتى از بستگانم را ديدم كه سر بريدند، چگونه گريه نكنم؟
آن حضرت به نوادگان عقيل بيشتر از نوادگان جعفر طيار، نظر لطف داشت، وقتى علتش را پرسيدند فرمود: «من وقتى كه بياد جانبازيهاى پدران آنها امام حسين عليه السلام در كربلا مىافتم دلم به حال آنها مىسوزد.» (1)
مقام امام سجاد عليه السلام و توجه معنوى مردم حجاز به آن بزرگوار موجب شد كه هشام بن عبدالملك در عصر حكومت وليد بن عبدالملك نقشه قتل آن حضرت را بريزد.
او توسط افرادى مرموزى، آن حضرت را مسموم كرد، و آن بزرگوار بسترى گرديد و معالجات سودى نبخشيد، و به شهادت رسيد. (2)
و بعضى نقل مىكنند: آن حضرت بر اثر زهرى كه وليد بن عبد الملك (ششمين خليفه اموى) به آن حضرت خورانيد، مسموم شده و به شهادت رسيد (و اينقول از نظر تطبيق تاريخى، صحيحتر به نظر مىرسد.)
و ممكن است كه آنحضرت با دسيسه هشام بن عبدالملك، به دستور برادرش وليد بن عبدالملك، مسموم شده باشد، و هر دو در اين امر شريك باشند.
و از دعوات راوندى نقل شده كه آن حضرت در بستر شهادت مكرر مىگفت:
اللهم ارحمنى فانك كريم، اللهم ارحمنى فانك رحيم.
امام باقر عليه السلام فرمود: هنگامى كه وفات پدرم فرا رسيد، مرا به سينه خود چسبانيد و فرمود: پسر جانم:
اياك و ظلم من لا يجد عليك ناصرا الا اللهحضرت ابوالحسن عليه السلام فرمود: هنگامى كه وفات امام سجاد عليه السلام نزديك شد، سه بار بيهوش شد و سپس ديده باز كرد و سوره اذا وقعت الواقعه و انا فتحنا را قرائت كرد و فرمود:
الحمد لله الذى صدقتا وعده و اورثنا الارض نتبؤء من الجنة حيث نشاء فنعم اجر العاملين .
سپس هماندم از دنيا رفت. (3)
امام باقر عليه السلام فرمود: حضرت سجاد عليه السلام ناقه (شتر ماده)اى داشت كه 22 سفر با او به حج رفته بود و حتى يك تازيانه به او نزده بود، بعد از وفات آنحضرت ما بىخبر بوديم ناگاه يكى از خدمتگذاران آمد و گفت: ناقه بيرون رفته و كنار قبر امام سجاد عليه السلام زانو زده است، گردنش را به قبر مىمالد و مىنالد، با اينكه هنوز قبر را نديده بود. (4)
و در نقل ديگر آمده: امام باقر عليه السلام نزد آن شتر آمد، ديد در خاك مىغلطد و اشك مىريزد، به او فرمود: اكنون بس است برخيز به جايگاه خود برو، او برخاست و به جايگاه خود بازگشت، بعد از چند لحظه سراسيمه كنار قبر امام سجاد عليه السلام رفت و در خاك غلطيد و اشك مىريخت، امام باقر عليه السلام كنار او آمد و فرمود: اكنون بس است برخيز، او برنخواست، فرمود: آزادش بگذاريد، او وداع مىكند، سه روز به همان حال بود تا مرد. (5)
هنگامى كه امام سجاد عليه السلام از دنيا رفت. مردم مدينه فهميدند كه آن حضرت به صد خانواده، غذا مىرسانده است.
جمعى از فقراى مردم مدينه نمىدانستند كه معاش آنها از كجا تامين مىشود، وقتى كه امام سجاد عليه السلام از دنيا رفت، دريافتند كه او بود شبانه بطور ناشناس غذاى آنها را به دوش خود حمل كرده و به آنها مىرسانيد، هنگام غسل جنازه آن حضرت، خراشهايى در بدن او ديدند كه آثار انبانها و بارهاى غذا و طعام بود كه شبها براى فقراء حمل مىكرد. (6)
بعضى نقل كردهاند: امام باقر عليه السلام پس از غسل، گريه سختى كرد بعضى از اصحاب او دلدارى مىدادند، فرمود: هنگام غسل، آثار غل جامعه را در بدن نازنين پدرم ديدم بياد مصائب آن حضرت هنگام اسارت شدم...
گريه ابر
گر بگريد ابر چشم اشكبار آرم بياد ور بخندد لاله غلب داغدار آرم بياد گر ببينم شمع سوزانى ميان انجمن سرگذشت عمر را بىاختيار آرم بياد صحنهها هردم بچشمانم مجسم مىشود خاطرات دردناك و ناگوار آرم بياد ابر گه گه گريد اما چشم من هر صبح و شام روزهاى شام و آن شبهاى تار آرم بياد گر ببينم زينب و زيور روى گردانم از آن گوشهاى پاره و بىگوشوار آرم بياد گر گلى عطشان ببينم در كنار غنچهاش هم رباب نشسته و هم شير خوار آرم بياد ريزش باران كه مىبينم بهر دشت چمن سنگهاى شاميان نابكار آرم بياد گر ببينم آتشى از دور گويم خيمههاست خيمه و طفلان در حال فرار آرم بياد
در جسم جهان فيض بهارانم من عالم چون زمين تشنه بارانم من در زهد دليل پارسايان جان در عشق امام جان نثارانم من فرزند حسين و زينت عبادم شايسته ترين سجده گذارانم من با اينهمه منزلت ز سوز دل و جان روشنگر بزم سوگوارانم من چون لاله هميشه از جگر مىسوزم چون شمع هميشه اشكبارانم من دردا كه چه آورد قضا بر سر من ايكاش نمىزاد مرا مادر من
پىنوشتها:
1- كامل الزياره ص 107 - بحار ج 44 ص 110
2- اين مطلب از مصباح كفعمى ذكر شده است (منتخب التواريخ ص 350.)
3- اصول كافى ج 1 ص 448 - بحار ج 46 ص 147.
4- اصول كافى ج 1 ص 448 - بحار ج 26 ص 147.
5- انوار البهيه ص 128.
6- كشف الغمه ج 2 ص 266.
راهنماى تبليغ 6 ويژه امر به معروف و نهى از منكر صفحه 204
نمايندگى ولى فقيه در سپاه
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت 19:1 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
نوشتهاند ابا عبد الله در حملات خودش نقطهاى را در ميدان مركز قرار داده بود. مركز حملاتش آنجا بود.مخصوصا نقطهاى را امام انتخاب كرده بود كه نزديك خيام حرم باشد و از خيام حرم خيلى دور نباشد،به دو منظور.يك منظور اين كه مىدانست كه اينها چقدر نامرد و غير انسانند.اينها همين مقدار حميت ندارند كه لا اقل بگويند كه ما با حسين طرف هستيم،پس متعرض خيمهها نشويم.
مىخواست تا جان در بدن دارد،تا اين رگ گردنش مىجنبد،كسى متعرض خيام حرمش نشود.حمله مىكرد،از جلو او فرار مىكردند،ولى زياد تعقيب نمىكرد،بر مىگشت مبادا خيام حرمش مورد تعرض قرار بگيرد.ديگر اينكه مىخواست تا زنده است اهل بيتش بدانند كه او زنده است. نقطهاى را مركز قرار داده بود كه صداى حضرت مىرسيد.وقتىكه بر مىگشت،در آن نقطه مىايستاد،فرياد مىكرد:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم».
وقتى كه اين فرياد حسين بلند مىشد اهل بيتسكونتخاطرى پيدا مىكردند،مىگفتند آقا هنوز زنده است. امام به اهل بيت فرموده بود تا من زنده هستم هرگز از خيمهها بيرون نياييد. اين حرفها را باور نكنيد كه اينها دم به دم بيرون مىدويدند،ابدا!دستور آقا بود كه تا من زنده هستم در خيمهها باشيد،حرف سستى از دهان شما بيرون نيايد كه اجر شما ضايع مىشود.
مطمئن باشيد عاقبتشما خير است،نجات پيدا مىكنيد و خداوند دشمنان شما را عذاب خواهد كرد،به زودى هم عذاب خواهد كرد.اينها را به آنها فرموده بود. آنها اجازه نداشتند و بيرون هم نمىآمدند.
غيرت حسين بن على اجازه نمىداد.غيرت و عفتخود آنها اجازه نمىداد كه بيرون بيايند،بيرون هم نمىآمدند.صداى آقا را كه مىشنيدند:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم»يك اطمينان خاطرى پيدا مىكردند. چون آقا وداع كرده بودند و يك بار يا دو بار ديگر هم بعد از وداع آمده بودند و خبر گرفته بودند،اين بود كه اهل بيت امام هنوز انتظار آمدن امام را داشتند.
اسبهاى عربى براى ميدان جنگ تربيت مىشدند.اسب حيوان تربيتپذيرى است.اينها وقتى كه صاحبشان كشته مىشد عكس العملهاى خاصى از خودشان نشان مىدادند.
اهل بيت ابا عبد الله در داخل خيمه هستند،همين طور منتظر ببينند كى صداى آقا را مىشنوند يا شايد يك بار ديگر جمال آقا را زيارت مىكنند كه يك وقت صداى همهمه اسب ابا عبد الله بلند شد.آمدند در خيمه.خيال كردند آقا آمدهاند.يك وقت ديدند اين اسب آمده است ولى در حالى كه زين او واژگون است.اينجاست كه اولاد ابا عبد الله،خاندان ابا عبد الله فرياد واحسينا و وامحمدا را بلند كردند.دور اين اسب را گرفتند. نوحه سرايى طبيعتبشر است.
انسان وقتى مىخواهد درد دل خودش را بگويد به صورت نوحهسرايى مىگويد،آسمان را مخاطب قرار مىدهد،زمين را مخاطب قرار مىدهد،درختى را مخاطب قرار مىدهد،خودش را مخاطب قرار مىدهد،انسان ديگرى را مخاطب قرار مىدهد، حيوانى را مخاطب قرار مىدهد.هر يك از افراد خاندان ابا عبد الله به نحوى نوحهسرايى را آغاز كردند.
آقا به آنها فرموده بود تا من زنده هستم حق گريه كردن هم نداريد.من كه از دنيا رفتم البته نوحهسرايى كنيد.گريه است،انسان وقتى غصه دارد بايد گريه كند تا عقده دلش خالى شود.اجازه گريه كردن را بعد از اين جريان يافته بودند.در همان حال شروع كردند به گريستن.
نوشتهاند حسين بن على عليه السلام دختركى دارد كه خيلى هم اين دختر را دوست مىداشت،سكينه خاتون كه بعد هم يك زن اديبه عالمهاى شد و زنى بود كه همه علما و ادبا براى او اهميت و احترام قائل بودند.ابا عبد الله خيلى اين طفل را دوست مىداشت.او هم به آقا فوق العاده علاقهمند بود.
نوشتهاند اين بچه به صورت نوحه سرايى جملههايى گفت كه دلهاى همه را كباب كرد.به حالت نوحهسرايى اين اسب را مخاطب قرار داده است،مىگويد:«يا جواد ابى هل سقى ابى ام قتل عطشانا؟»اى اسب پدرم،پدر من وقتى كه رفت تشنه بود،آيا پدر من را سيراب كردند يا با لب تشنه شهيد كردند؟اين در چه وقتبود؟وقتى است كه ديگر ابا عبد الله از روى اسب به روى زمين افتاده است.اين جنگ با يك تير شروع شد و با يك تير خاتمه پيدا كرد.
پيش از ظهر عاشورا كه شد،بعد از آن اتمام حجتهاى امام،عمر سعد كسى بود كه تيرى به كمان كرد و فرستاد به ...
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 116
نويسنده: شهيد مطهرى
شجاعت و قوت قلبى كه ابا عبد الله در روز عاشورا از خود نشان داد،همه[شجاعان] را فراموشاند.اين،سخن راويان دشمن است.راوى گفت:«و الله ما رايت مكثورا قط قد قتل اهل بيته و ولده و اصحابه اربط جاشا منه»به خدا قسم در شگفتبودم كه اين چه دلى بود،چه قوت قلبى بود؟!يك آدمى كه اينچنين دل شكسته باشد كه در جلوى چشمش تمام اصحاب و اهل بيت و فرزندانش را قلم قلم كرده باشند و اينچنين قوى القلب باشد! من كه نظيرى برايش سراغ ندارم.
در روز عاشورا ابا عبد الله نقطهاى را به عنوان مركز انتخاب كرده بود،يعنى وجود مقدس ابا عبد الله ابتدا آنجا مىايستاد و بعد حمله مىكرد.به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواريخ،كسى جرات نكرد تن به تن با ابا عبد الله بجنگد.البته ابتدا چند نفر آمدند،جنگيدند،ولى آمدن همان و از بين رفتن همان.پسر سعد فرياد كرد:چه مىكنيد؟!«ان نفس ابيه بين جنبيه»(يا«ان نفسا ابية بين جنبيه»)اين،پسر على است، روح على در پيكر اوست،شما با چه كسى داريد مىجنگيد؟!با او تن به تن نجنگيد.ديگر جنگ تن به تن تمام شد.
آن وقت جنگى كه از طرف آنها نامردى بود شروع شد،سنگ پرانى،تير اندازى.جمعيتى در حدود سى هزار نفر مىخواهند يك نفر را بكشند.از دور ايستادهاند،تير اندازى مىكنند يا سنگ مىپرانند.همينها وقتى كه ابا عبد الله حمله مىكرد،درست مثل يك گله روباه كه از جلوى شير فرار مىكند،فرار مىكردند.ولى حضرت حمله را خيلى ادامه نمىداد يعنى نمىخواست فاصلهاش با خيام حرمش زياد شود.غيرت حسين اجازه نمىداد كه تا زنده است كسى به اهل بيتش اهانت كند.مقدارى كه حمله مىكرد و آنها را دور مىساخت، بر مىگشت،مىآمد در آن نقطهاى كه آن را مركز قرار داده بود.آن نقطه،نقطهاى بود كه صدا رس به حرم بود،يعنى اهل بيت اگر چه حسين را نمىديدند ولى صدايش را مىشنيدند.
براى اينكه زينبش مطمئن باشد،براى اينكه سكينهاش مطمئن باشد،براى اينكه بچههايش مطمئن باشند كه هنوز جان در بدن حسين هست،وقتى كه مىآمد در آن نقطه مىايستاد،آن زبان خشك در آن دهان خشك به حركت مىآمد و مىگفت:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم»يعنى اين نيرو از حسين نيست،اين خداست كه به حسين نيرو داده است،هم شعار توحيد مىداد و هم به زينبش خبر مىداد كه زينب جان!هنوز حسين تو زنده است.به خاندانش دستور داده بود كه تا من زنده هستم كسى حق ندارد بيرون بيايد.لذا همه در داخل خيمهها بودند.
ابا عبد الله دو بار براى وداع آمدند.يك بار آمدند،وداع كردند و رفتند.بار دوم به اين ترتيب بود كه ايشان رفتند به طرف شريعه فرات و خودشان را به آن رساندند.در اين هنگام شخصى صدا زد:حسين!تو مىخواهى آب بنوشى؟!ريختند به خيام حرمت.ديگر آب نخورد و برگشت.آمد براى بار دوم با اهل بيتش وداع كرد(ثم ودع اهل بيته ثانيا).چه جملههاى نورانىاى دارد!رو مىكند به آنها كه:اهل بيت من!مطمئن باشيد كه بعد از من شما اسير مىشويد،ولى كوشش كنيد كه در مدت اسارتتان يك وقت كوچكترين تخلفى از وظيفه شرعىتان نكنيد.مبادا كلمهاى به زبان بياوريد كه از اجر شما بكاهد.
ولى مطمئن باشيد كه اين،پايان كار دشمن است،اين كار،دشمن را از پا در آورد«و اعلموا ان الله منجيكم»بدانيد كه خدا شما را نجات مىدهد و از ذلتحفظ مىكند.اين خيلى حرف است:اهل بيت من!شما اسير خواهيد شد ولى حقير و ذليل نخواهيد شد،اسارت شما هم اسارت عزت است.به همين جهتبود كه وقتى در كوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان مىدادند،زينب نمىگذاشت قبول كنند.اسير بودند ولى هرگز حاضر نشدند خوارى را تحمل كنند.شير را هم در زنجير مىكنند ولى شير در زنجير هم كه باشد شير است،روباه آزاد هم كه باشد روباه است.
بار دوم كه امام آمد،اهل بيتخوشحال شدند،دوباره با ابا عبد الله خداحافظى كردند.باز به امر ابا عبد الله از خيمهها بيرون نيامدند.
بعد از مدتى يكدفعه باز صداى شيهه اسب ابا عبد الله را شنيدند،خيال كردند حسين براى بار سوم آمده است تا با اهل بيتش خدا حافظى كند(گريه استاد)ولى وقتى بيرون آمدند اسب بى صاحب ابا عبد الله را ديدند(گريه شديد استاد).دور اسب ابا عبد الله را گرفتند.هر كدام سخنى با اين اسب مىگويد.طفل عزيز ابا عبد الله مىگويد:اى اسب! «هل سقى ابى ام قتل عطشانا؟»من از تو يك سؤال مىكنم:پدرم كه مىرفت،با لب تشنه رفت(گريه استاد)،من مىخواهم بدانم كه آيا پدرم را با لب تشنه شهيد كردند يا در دم آخر به او يك جرعه آب دادند؟(گريه استاد).
اينجاست كه يك منظره ديگرى رخ مىدهد كه قلب مقدس امام زمان را آتش مىزند:«و اسرع فرسك شاردا محمحما باكيا، فلما راين النساء جوادك مخزيا و ابصرن سرجك ملويا خرجن من الخدور ناشرات الشعور على الخدور لاطمات» (1) روضه امام زمان است،مىگويد:جد بزرگوار!اهل بيت تو به امر تو از خانه بيرون نيامدند اما وقتى كه اسب بى صاحبت را ديدند موها را پريشان كردند،همه به طرف قتلگاه تو آمدند(گريه استاد).
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم،و صلى الله على محمد و اله الطاهرين.
نسالك اللهم و ندعوك باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله...اللهم ارزقنا توفيق الطاعة و بعد المعصية و صدق النية و عرفان الحرمة و اكرمنا بالهدى و الاستقامة و سدد السنتنا بالصواب و الحكمة و املا قلوبنا بالعلم و المعرفة.
خدايا!ما را حسينى واقعى قرار بده،ما را آشنا به روح نهضتحسينى قرار بده،پرتوى از آن روح مقدس بر دلهاى همه ما بتابان،ما را به روح حسينى زنده بگردان.
خدايا!انوار معرفتخودت را بر قلبهاى ما بتابان،دلهاى ما را محل محبتخود قرار بده.
خدايا!ما را از افراد واقعى پيغمبر خودت قرار بده،دست ما را از دامان ولاى واقعى على مرتضى و اولاد طاهرينش كوتاه مفرما،قلب مقدس امام زمان را از همه ما راضى بگردان.
و عجل فى فرج مولانا صاحب الزمان.
1) بحار الانوار،ج 101/ص 204.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 191
نويسنده: شهيد مطهرى
نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 20:22 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
خلاصه ای از زندگی نامه حضرت ابالفضل العباس(ع)
خاندان حضرت عباس (ع):
در سال 26 هجري قمري، حضرت عباس (ع) پايه عرصه گيتي نهاد. مادر گراميش فاطمه، دخت حزام بن خالد بن ربيعه بن عامر كلبي و كنيه اش (ام البنين) بود.
چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، كه اميرالمومنين از برادرش عقيل، كه به اصل و نسب قبايل آگاه بود، درخواست كرد زني را از دودماني شجاع براي او خواستگاري كند و عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را براي آن حضرت خواستگاري كرد و ازدواج صورت گرفت.اميرالمومنين (ع) از اين بانوي گرامي، صاحب چهار پسر به نامهاي عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد.
عباس (ع) ازبرادران ديگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خويش، حسين (ع) وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار كردند.
ارادت قلبي ام البنين (س) به خاندان پيامبر (ص) آنقدر بود كه امام حسين (ع) را از فرزندان خود بيشتر دوست مي داشت؛ بطوري كه وقتي به اين بانوي گرامي خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسين (ع) باخبر سازيد و چون خبر شهادت امام حسين (ع) به او داده شد، فرمود رگهاي قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زير اين آسمان كبود است، فداي امام حسين (ع).دوران كودكي حضرت ابوالفضل العباس (ع):
در روزهاى كودكى عباس، پدر گرانقدرش چون آيينه معرفت، ايمان، دانايى و كمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهى و رفتار آسمانىاش بر وى تاثير مىنهاد. او از دانش و بينش على(ع) بهره مىبرد. حضرت در باره تكامل و پويايى فرزندش فرمود: ان ولدى العباس زق العلم زقا; همانا فرزندم عباس در كودكى علم آموخت و به سان نوزاد كبوتر، كه از مادرش آب و غذا مىگيرد، از من معارف فرا گرفت.
در آغازين روزهايى كه الفاظ بر زبان وى جارى شد، امام(ع) به فرزندش فرمود: بگو يك. عباس گفت: يك حضرت ادامه داد: بگو دو عباس خوددارى كرد و گفت: شرم مىكنم با زبانى كه خدا را به يگانگى خوانده ام، دو بگويم.
پرورش در آغوش امامت و دامان عصمت، شالوده اى پاك و مبارك براى ايام نوجوانى و جوانى عباس فراهم كرد تا در آينده نخل بلند قامت استقامت و سنگربان حماسه و مردانگى باشد. گاه كه على(ع) با نگاه بصيرت آميز خود آينده عباس را نظاره مىكرد، با لبختدى رضايت آميز، سرشك غم از ديدگان جارى مىكرد و چون همسر مهربانش از علت گريه مىپرسيد، مىفرمود: دستان عباس در راه يارى حسين(ع) قطع خواهد شد.آنگاه از مقام و عظمت پور دلبندش نزد خداوند چنين خبر مىداد: پروردگار متعال دو بال به او خواهد داد تا به سان عمويش جعفر بن ابىطالب در بهشت پرواز كند. محبت پدرى گاه على(ع) را بر آن مىداشت تا پاره پيكرش را ببوسد ، ببويد و با آداب و اخلاق اسلامى آشنا سازد. از اينرو لحظهاى عباس را از خود دور نمىساخت. فرزند پاكدل على(ع) در مدت 14 سال و چهل و هفت روز، كه با پدر زيست، هميشه در حرب و محراب و غربت و وطن در كنار او حضور داشت.
در ايام دشوار خلافت، لحظه اى از وى جدا نشد و آنگاه كه در سال37 هجرى قمرى جنگ صفين پيش آمد، با آن كه حدود دوازده سال داشت، حماسهاى جاويد آفريد.مقام علمي حضرت عباس (ع):
حضرت عباس (ع) در خانه اي زاده شد كه جايگاه دانش و حكمت بود. آن جناب از محضر اميرمومنان (ع) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) كسب فيض كردند و از مقام والاي علمي برخوردار شدند.
لذا از خاندان عصمت (ع) در مورد حضرت عباس (ع) نقل شده است كه فرموده اند: زق العلم زقا، يعني همان طور كه پرنده به جوجه خود مستقيماً غذا مي دهد، اهل بيت (ع) نيز مستقيماً به آن حضرت علوم و اسرار را آموختند.
علامه محقق، شيخ عبدالله ممقاني، در كتاب نفيس تنقيح المقال، در مورد مقام علمي و معنوي ايشان گفته است: آن جناب از فرزندان فقيه و دانشمندان ائمه (ع) و شخصيتي عادل، مورد اعتماد، با تقوا و پاك بود.مقام حضرت عباس (ع) نزد ائمه (ع):
اگر بخواهيم مقام و منزلت حضرت عباس (ع) را از ديدگاه امامان معصوم (ع) دريابيم، كافي است به سخنان آن بزرگوار درباره حضرت عباس (ع) توجه كنيم.
در شب عاشورا، وقتي دشمن در مقابل كاروان امام حسين (ع) حاضر شد و درراس آنها عمربن سعد شروع به داد و فرياد كرد، امام حسين (ع) به حضرت عباس (ع) فرمود: برادر جان، جانم به فدايت، سوار مركب شو و نزد اين قوم برو و از ايشان سوال كن كه به چه منظور آمده اند و چه مي خواهند.در اين ماجرا دو نكته مهم وجود دارد يكي آنكه امام به حضرت عباس مي فرمايد: من فدايت شوم. اين عبارت دلالت بر عظمت شخصيت عباس (ع) دارد، زيرا امام معصوم العياذ بالله سخني بي مورد و گزاف نمي گويد و نكته دوم آنكه، حضرت به عنوان نماينده خود عباس (ع) را به اردوي دشمن مي فرستد.
روز عاشورا هنگامي كه حضرت عباس (ع) از ا سب بر روي زمين افتاد، امام حسين (ع) فرمودند:(الان انكسر ظهري و قلت حياتي) يعني (اكنون پشتم شكست و چاره ام كم شد). اين جمله بيانگر اهميت حضرت عباس (ع) ونقش او در پشتيباني از امام حسين (ع) است.
امام زمان (ع)، در قسمتي از زيارتنامه اي كه براي شهداي كربلا ايراد كردند، حضرت عباس (ع) را چنين مورد خطاب قرار مي دهند: السلام علي ابي الفضل العباس بن اميرالمومنين المواسي اخاه بنفسه، الاخذ لغده من امسه، الفادي له،الوافي الساعي اليه بمائه، المقطوعه يداه لعن الله قاتله يزيد بن الرقاد الجهني و حكيم بن طفيل الطائي.امام زين العابدين (ع) به عبيدالله بن عباس بن علي بن ابي طالب (ع) نظر افكند و اشكش جاري شد. سپس فرمود:هيچ روزي بر رسول خدا (ع) سخت تر ازروز جنگ احد نبود، زيرا در آن روز عموي پيامبر، شير خدا و رسولش حمزه بن عبدالمطلب كشته شد و بعد از آن روز بر پيامبر هيچ روزي سخت از روز جنگ موته نبود، زيرا در آن روز پسر عموي پيامبر جعفر بن ابي طالب كشته شد سپس امام زين العابدين (ع) فرمود: هيچ روزي همچون روز مصيبت حضرت امام حسين (ع) نيست كه سي هزار تن در مقابل امام حسين (ع) ايستادند و مي پنداشتند، كه از امت اسلام هستند و هر يك از آنها مي خواستند از طريق ريختن خون امام حسين (ع) به نزد پروردگار مي انداخت و ايشان را موعظه مي فرمود و كار را تا آنجا كشاندند كه آن حضرت را از روي ظلم وجور و دشمني به شهادت رساندند.
آنگاه امام زين العابدين (ع) فرمود: خداوند حضرت عباس (ع) را رحمت كند كه به حق ايثار كرد و امتحان شد و جان خود را فداي برادرش كرد تا آنكه دو دستش قطع شد. لذا خداوند عزوجل در عوض، دو بال به او عطا كرد تا همراه ملائكه در بهشت پرواز كند، همان طور كه به جعفر بن ابي طالب (ع) هم دو بال عطا فرمود و به تحقيق، حضرت عباس (ع) نزد پروردگار مقام و منزلتي دارد كه روز قيامت همه شهدا به آن مقام و منزلت غبطه مي خورند.
ايثار و جانبازي، راز و رمز تعالي حضرت عباس (ع):
با توجه به رواياتي كه در شان حضرت عباس (ع) از ائمه عليهم السلام رسيده و در آن به ايثار و فداكاري در راه امام خويش تصريح شده است، به روشني، فضيلت و مقام آن بزرگوار آشكار مي شود. حضرت عباس (ع) فرزند كسي است كه آيه ( و من الناس يشري نفسه ابتغاء مرضات الله, بقره-207) در شانس نازل شد و از سلاله دودماني است كه اسوه ايثار و از خودگذشتگي بودند و سوره هل اتي، در شان ايثار ايشان نازل شده است.
فداكاري، ايثار و جانبازي در اسلام و مكتب اهل بيت عليهم السلام از جايگاه ويژه اي برخوردار است؛ به طوري كه اميرمومنان در جايي ايثار را برترين فضيلت اخلاقي مي داند.
در جايي ديگر، علي (ع) ايثار را بالاترين عبادت معرفي مي نمايد و در روايتي ديگر غايت و هدف تمام مكارم اخلاقي را ايثار و از خودگذشتگي مي داند.علي (ع) در قسمتي از نامه خود به حارث همداني مي فرمايد: بدان كه برترين مومنان كسي است كه در گذشتن از جان و خانواده و مال خويش از ديگر مومنان برتر باشد.
حال در اينجا اين سوال مطرح مي شود كه، مگر ساير شهيدان از جان خود نگذشتند، پس چه چيزي حضرت عباس را از ساير شهيدان متمايز مي سازد؟جواب اين است كه معرفت حضرت عباس (ع) از همه شهيدان والاتر و اطاعتش از امام خويش، كاملتر بود. براساس ديدگاه اسلام و مكتب اهل بيت (ع) آنچه اعمال نيك را از يكديگر متمايز مي سازد و ارزش اعمال را متفاوت مي كند، همان معرفت و بينش و نيت شخص است و كلام پيامبر اسلام (ص) كه فرمود:
(ضربه علي يوم الخندق افضل من عباده الثقلين) شايد ناظر به اين معنا باشد.در ضمن رواياتي كه در مورد ثواب و عقاب عمل به صورتهاي گوناگون و متفاوت نقل شده، به اين دليل است كه ثواب يا عذاب يك عمل معين، با توجه به معرفت و نيت عامل آن متفاوت مي شود. به عنوان مثال، ثواب زيارت امام رضا (ع) در روايتهاي معتبر به صور متفاوت نقل شده است و در بعضي روايات تصريح شده كه اين تفاوت ثواب، به دليل تفاوت در معرفت اشخاص است.
آري حضرت عباس (ع) با كمال معرفت در راه دين و امام خويش جانبازي نمود و مراحل كمال و تعالي را طي كرد.
القاب تابناك حضرت ابوالفضل العباس (ع)
1. قمر بنىهاشم
بهره مندى بسيار عباس از جمال و جلال و سيماى سپيد و زيبا و سيرت سبز و نورانى، زمينه ساز اين لقب است.2. باب الحوائج
كريمى از دودمان كريمان كه چون حاجتمندى سوى او روى كند، خواسته هايش را برآورده مىسازد.3. طيار
بيانگر مقام و عظمت حضرت عباس(ع) در فضاى عالم قدس و بهشت جاودان است.4. الشهيد
شهادت، كه نشان نمايان ابوالفضل(ع) است و در چهره حيات او درخشندگى بسيار دارد، زمينه ساز اين لقب است.5.سقا
دلاورى عباس در صحنه هاى حيرت آور آبرسانى به تشنگان، سبب اين لقب شد.6. عبد صالح
لقبى كه حضرت صادق(ع) در زيارت عموى گرانقدرش بدان اشاره دارد:
السلام عليك ايها العبد الصالح.? سلام بر تو، اى بنده صالح خدا.7. سپه سالار
صاحب لواء يا سپه سالار لقب بزرگترين شخصيت نظامى است و عباس در روز عاشورا اين لقب را از آن خود ساخت.8. پرچمدار و علمدار
يادآور دلاوى و حفظ لشكر در برابر دشمن است. علمدارى عباس(ع) اين لقب را برايش به ارمغان آورد.9. ابوقربه (صاحب مشك)، عميد (ياور دين خدا)، سفير (نماينده حجت خدا)، صابر (شكيبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق)، مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات ديگران) و ... از ديگر لقبهاى ابوالفضل است.
عباس بن على«ع»
فرزند امير المؤمنين،برادر سيد الشهدا،فرمانده و پرچمدار سپاه امام حسين«ع»در روز عاشورا .عباس در لغت،به معناى شير بيشه،شيرى كه شيران از او بگريزند است.(1)مادرش«فاطمه كلابيه»بود كه بعدها با كنيه«ام البنين»شهرت يافت.على«ع»پس ازشهادت فاطمه زهرا با ام البنين ازدواج كرد.عباس،ثمره اين ازدواج بود.ولادتش را در(2)شعبان سال 26 هجرى در مدينه نوشتهاند و بزرگترين فرزند ام البنين بود و اين چهارفرزند رشيد،همه در كربلا در ركاب امام حسين«ع»به شهادت رسيدند.وقتى امير المؤمنين شهيد شد،عباس چهارده ساله بود و در كربلا 34 سال داشت.كنيهاش «ابو الفضل»و«ابو فاضل»بود و از معروفترين لقبهايش،قمر بنى هاشم،سقاء،صاحب لواء الحسين،علمدار،ابو القربه،عبد صالح،باب الحوايج و...است.
عباس با لبابه،دختر عبيد الله بن عباس(پسر عموى پدرش)ازدواج كرد و از اين ازدواج،دو پسر به نامهاى عبيد الله و فضل يافت.بعضى دو پسر ديگر براى او به نامهاى محمد و قاسم ذكر كردهاند.
آن حضرت،قامتى رشيد،چهرهاى زيبا و شجاعتى كم نظير داشت و به خاطر سيماى جذابش او را«قمر بنى هاشم»مىگفتند.در حادثه كربلا،سمت پرچمدارى سپاه حسين«ع»و سقايى خيمههاى اطفال و اهل بيت امام را داشت و در ركاب برادر،غير از تهيه آب،نگهبانى خيمهها و امور مربوط به آسايش و امنيت خاندان حسين«ع»نير بر عهده او بود و تا زنده بود،دودمان امامت،آسايش و امنيت داشتند(3).
روز عاشورا،سه برادر ديگر عباس پيش از او به شهادت رسيدند.وقتى علمدار كربلا از امام حسين«ع»اذن ميدان طلبيد حضرت از او خواست كه براى كودكان تشنه و خيمههاى بىآب،آب تهيه كند.ابو الفضل«ع»به فرات رفت و مشك آب را پر كرد و در بازگشت به خيمهها با سپاه دشمن كه فرات را در محاصره داشتند درگير شد و دستهايش قطع گرديد و به شهادت رسيد.البته پيش از آن نيز چندين نوبت.همركاب با سيد الشهدا به ميدان رفته و با سپاه يزيد جنگيده بود .عباس،مظهر ايثار و وفادارى و گذشت بود.وقتى وارد فرات شد،با آنكه تشنه بود،اما بخاطر تشنگى برادرش حسين«ع»آب نخورد و خطاب به خويش چنين گفت:
يا نفس من بعد الحسين هونى
و بعده لا كنت ان تكونى
هذا الحسين وارد المنون
و تشربين بارد المعين
تالله ما هذا فعال دينى
و سوگند ياد كرد كه آب ننوشد.(4) وقتى دست راستش قطع شد،اين رجز را مىخواند :
و الله ان قطعتموا يمينى
انى احامى ابدا عن دينى
و عن امام صادق اليقين
نجل النبى الطاهر الأمين
و چون دست چپش قطع شد،چنين گفت:
يا نفس لا تخشى من الكفار
و ابشرى برحمة الجبار
مع النبى السيد المختار
قد قطعوا ببغيهم يسارى
فاصلهم يا رب حر النار
شهادت عباس،براى امام حسين بسيار ناگوار و شكننده بود.جمله پر سوز امام،وقتى كه به بالين عباس رسيد،اين بود:«الآن انكسر ظهرى و قلت حيلتى و شمت بى عدوى».(5) و پيكرش،كنار«نهر علقمه»ماند و سيد الشهدا به سوى خيمه آمد و شهادت او را به اهل بيت خبر داد.هنگام دفن شهداى كربلا نيز،در همان محل دفن شد.از اين رو امروز حرم ابا الفضل«ع»با حرم سيد الشهدا فاصله دارد.
مقام والاى عباس بن على«ع»بسيار است.تعابير بلندى كه در زيارتنامه اوست،گوياى آن است .اين زيارت كه از قول حضرت صادق«ع»روايت شده،از جمله چنين دارد:
«السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لأمير المؤمنين و الحسن و الحسين ...
اشهد الله انك مضيت على ما مضى به البدريون و المجاهدون فى سبيل الله المناصحون فى جهاد اعدائه المبالغون فى نصرة اوليائه الذابون عن أحبائه...»(6) كه تأييد و تأكيدى بر مقام عبوديت و صلاح و طاعت او و نيز تداوم خط مجاهدان بدر و مبارزان با دشمن و ياوران اولياء خدا و مدافعان از دوستان خداست.امام سجاد«ع»نيز سيماى درخشان عباس بن على را اينگونه ترسيم فرموده است:«رحم الله عمى العباس فلقد آثر و ابلى و فدا اخاه بنفسه حتى قطعت يداه فابدله الله عز و جل بهما جناحين يطير بهما مع الملائكة فى الجنة كما جعل جعفر بن ابى طالب.و ان للعباس عند الله تبارك و تعالى منزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة»(7).كه در آن نيز مقام ايثار،گذشت،فداكارى،جانبازى،قطع شدن دستانش و يافتن بال پرواز در بهشت،همبال با جعفر طيار و فرشتگان مطرح است و اينكه:عمويم عباس،نزد خداى متعال،مقامى دارد كه روز قيامت،همه شهيدان به آن غبطه مىخورند و رشك مىبرند.
عباس يعنى تا شهادت يكه تازى
عباس يعنى عشق،يعنى پاكبازى
عباس يعنى با شهيدان همنوازى
عباس يعنى يك نيستان تكنوازى
عباس يعنى رنگ سرخ پرچم عشق
يعنى مسير سبز پر پيچ و خم عشق
جوشيدن بحر وفا،معناى عباس
لب تشنه رفتن تا خدا،معناى عباس(8)
در زيارت ناحيه مقدسه نيز از زبان حضرت مهدى«ع»به او اينگونه سلام داده شده است:«السلام على ابى الفضل العباس بن امير المؤمنين،المواسى اخاه بنفسه،الآخذ لغده من امسه،الفادى له،الواقى الساعى اليه بمائه،المقطوعة يداه...»(9).
كربلا كعبه عشق است و من اندر احرام
شد در اين قبله عشاق،دو تا تقصيرم
دست من خورد به آبى كه نصيب تو نشد
چشم من داد از آن آب روان تصويرم
بايد اين ديده و اين دست دهم قربانى
تا كه تكميل شود حج من و تقديرم(10)
پىنوشتها
1ـلغت نامه دهخدا.
2ـاليوم نامت اعين بك لم تنم
و تسهدت اخرى فعز منامها
3ـبحار الانوار،ج 45،ص .41
4ـمعالى السبطين،ج 1،ص 446.مقتل خوارزمى،ج 2،ص .30
5ـمفاتيح الجنان،ص .435
6ـسفينة البحار،ج 2،ص .155
7ـخليل شفيعى.
8ـبحار الأنوار،ج 45،ص .66
9ـاى اشكها بريزيد،حسان،ص 210.درباره زندگى عباس بن على عليه السلام.ر.ك:«العباس بن على»،باقر شريف القرشى،214 صفحه،دار الكتاب الاسلامى.
10ـانصار الحسين،ص 105،تنقيح المقال،مامقانى،ج 2،ص .133
فرهنگ عاشورا صفحه 293
جواد محدثى
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:53 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
تعزيه و تعزيت،هم به معناى تسليت گفتن به يك داغدار از مصيبت است،هم بهمعناى اجراى نوعى نمايش مذهبى به ياد حادثه عاشورا كه«شبيهخوانى»هم گفتهمىشود.اما توضيح هر يك:
اصل تسليتگويى به خاطر مصيبتى كه بر كسى وارد شده،در اسلام مستحب است.
رسول خدا«ص»فرمود:«من عزى مصابا فله مثل اجره» (1) هر كس مصيبت ديدهاى راتسليت گويد،پاداشى همانند او دارد.و نيز طبق حديثى از امام صادق«ع»،خداوند بهحضرت فاطمه«ع»در سوگ شهادت حسين«ع»تعزيت گفت. (2) از مستحبات روز عاشورااست كه افراد وقتى به هم مىرسند،نسبتبه اين مصيبتبزرگ به يكديگر تعزيت وتسليت گويند.اين نشانه داغدارى در اين فاجعه عظيم و همبستگى با جبهه شهداىكربلاست.عبارتى كه مستحب است در اين تسليتگويى گفته شود چنين است:«اعظمالله اجورنا بمصابنا بالحسين عليه السلام و جعلنا و اياكم من الطالبين بثاره مع وليه الامامالمهدى من آل محمد عليهم السلام». (3) در اين متن تعزيت،ضمن داغدارى در سوگسيد الشهداء،مساله خونخواهى آن امام شهيد در ركاب حضرت مهدى«ع»از خداوندخواسته شده است.
سنت تسليتگويى در ميان شيعه،نسبتبه مناسبتهاى ديگرى كه وفات معصومين«ع»
پيش مىآيد رايج است و هنگام ديدار،جمله«اعظم الله اجوركم»را مىگويند.
شبيهخوانى تعزيهخوانى و شبيهخوانى،نمايشى است كه در يك محوطه،با حضور مردم توسطچند نفر انجام مىگيرد كه در نقش قهرمانان كربلا و با لباسهاى مخصوص و ابزار جنگى وهمراه با دهل و شيپور،نيزه،شمشير،سپر،سنج،كرنا،سرنا، خنجر،زره،مشك آب واسب،ايفاى نقش مىكنند.صحنه و نمايش،بر مبناى حوادث كربلا و مقتلها تنظيممىشود. (4) تعزيه، اگر بصورت صحيح و با حفظ موازين و شئون معصومين انجام شود،تاثير مهم مىگذارد و وسيله انتقال فرهنگ شهادت به نسلهاى آينده است.
«در فرهنگ شيعه،به معناى نوحه بر امامان شهيد،نزديك قبورشان يا در خانهسوگواران است كه براى امام حسين«ع»نوحه مىخوانند.در فرهنگ مردم،نمونههايى ازتابوتهاى سمبليك براى كشتههاى كربلاست.در شهرهاى مختلف شيعهنشين،روزعاشورا مراسم خاصى بر پا مىكنند و هودجها و اسبهايى را راه مىاندازند.برپايى اينگونهمراسم كه در اماكن عمومى و مساجد و...به صورت تحريككننده حزن مردم است،«تعزيه»نام دارد و با لباسها و...برخى حوادث كربلا را به صورت نمايش ارائه مىكنند.دراين مراسم،روضهخوانى و نوحهخوانى هم انجام مىگيرد و كودكانى هم بعنوان«پيشخوان»برنامه اجرا مىكنند و متنهاى اجرايى اغلب به صورت شعر است.
شكل تكامليافته تعزيه،جديد است.» (5) در باره اين نمايش مذهبى نوشتهاند:«شبيهخوانى يا به اصطلاح عامه«تعزيهخوانى»،عبارت از مجسم كردن و نمايش دادن شهادت جانسوز حضرت حسين«ع»سيد الشهدا وياران آن بزرگوار يا يكى از حوادث مربوط به واقعه كربلا بود... شبيهخوانى ناطق،ظاهرادر دوره ناصر الدين شاه در ايران معمول شد،يا اگر قبلا چيز از آن قبيل بود،در دورهسلطنت ناصر الدين شاه رونقى بسزا يافت و شبيهخوانهاى زبردستى پيدا شدند.ظاهر آنكه مشاهدات شاه در سفرهاى خود از تآترهاى اروپا در پيشرفت كار تعزيه و شبيهخوانىبىتاثير نبوده است». (6)
«شبيهخوانى و تعزيهخوانى»سنت هنرى و نمايشى اهل تشيع استكه سيماى وجيه و معصوم قديسين را از روزگار كهن تا به امروز در برابر ديدگان اهل معنىعيان داشته است.» (7) در باره كيفيت اجراى آن و سنتها و آداب مربوط به تعزيه،تحقيقات ارزشمندى انجامگرفته و آثارى تاليف شده است.در يكى از منابع آمده است:«تعزيه به احتمال قوىبصورت هيئت فعلى خويش در پايان عصر صفوى پديد آمد و از همه سنتهاى كهن نقالىو روضهخوانى و فضائل و مناقبخوانى و موسيقى مدد گرفت و تشكيلاتى محكم براىخود ترتيب داد و كارگردانان ورزيده اداره آن را در دست گرفتند...تعداد تعزيههاى اصلىكه كمى از صد مىگذرد،كيفيت تعزيهنامهها كه غالبا منظوم و در هر حال آهنگين يعنىمركب از بحر طويل و شعر است،دستگاههايى كه هر يك از خوانندگان بايد شعر خود رادر آن بخوانند،آهنگ مخالفخوانان كه داراى هيمنه و شكوه حماسى است...» (8)
بهاقتضاى نقشى كه افراد مختلف در اجراى تعزيه و شبيهخوانى داشتند و حال و هواىشعرها و نحوه خواندن،اصطلاحات خاصى هم رايجبود،مثل:رجزخوانى،شبيهخوانى،نوحهخوانى،بحر طويلخوانى،مقتلخوانى،شهادتخوانى،هجرانخوانى(از زباناسرا)،اشقياخوانى و شمرخوانى(از زبان سران سپاه عمر سعد).آنچه نقل شد،گوشهاىاز كيفيت اجراى آن را نشان مىدهد.به نقل ديگرى توجه كنيد:«شبيهخوانى و تعزيه درعصر صفويه هنوز در ايران مرسوم نشده بود...برپايى نمايش مذهبى يا تعزيه ظاهرا اززمان پادشاهى كريمخان زند در ايران معمول شده است...اين نوع عزادارى كه بيشترجنبه عاميانه داشته و رواج آن در شهرهاى كوچك و قراء و قصبات ايران بيشتر ازشهرهاى بزرگ بوده است...صورت ساده آن(شبيهسازى)كه عنوانى نداشته در عهدصفويه معمول بوده و بعد از سلسله صفويه بصورت نمايش مذهبى روى صحنه آمدهاست...از خصوصيات تعزيه اين بود كه هر يك نقش خود را با خواندن اشعار مذهبى دريكى از دستگاهها و آوازها... اجرا مىكردند و...مخالفين در جواب و سؤال با موافقين نيزرعايتبحر و قافيه را در اشعار مىكردند.همچنين شمايل آنها با اصل نيز تناسب داشت.
مثلا شبيه على اكبر،جوان هيجده يا نوزده و بيستساله،خوش قيافه و نيكو اندام و...» (9) مساله شبيهخوانى از ديدگاه فقهى و اعتقادى نيز مورد بحث و بررسى عالمان شيعهقرار گرفته است.برخى آن را تحريم و بعضى تجويز كردهاند. (10) تاثيرگذارى عاطفى و نيزروحيه ضد ظلم كه در پى ديدن نمايشهاى تعزيه در افراد ايجاد مىشود،از نقاط قوت ومثبت اين نمايش مذهبى است.به همين جهت در ايران پس از انقلاب اسلامى،رواج وتوسعه بيشترى يافته و همراه اين توسعه، تحولاتى هم در سبك اجرا،هم در محتواىاشعار و جهتگيرى سياسى اجتماعى پديد آمده است.
در واقع،انقلاب اسلامى به تعزيهروح جديدى بخشيد و اين هنر جان گرفت.صاحبنظران اين فن،خود به تاثير آن درروحيه سربازان و افسران در طول سالهاى دفاع مقدس اعتراف كردهاند. (11) اجراى تعزيه مخصوص ايران نيست،در كشورهاى اسلامى و شيعى ديگرى نيز اينسنت مورد توجه است و با سبكهاى گوناگون و اعتقادات و مراسم مختلف و ابزار وادوات ديگرى اجرا مىشود،از جمله در هند و پاكستان،كه رواج بيشترى دارد. (12)
1-سفينة البحار،ج 2،ص 188.در اين زمينه ر.ك:«باب التعزية و المآتم»در بحار الانوار،ج 79،ص 71 تا 113.
2-همان.
3-مفاتيح الجنان،اعمال روز عاشورا.
4-در باره تاريخچه آن در كشورمان ايران ر.ك:«تعزيه،هنر بومى پيشرو ايران»گردآورنده:پنز چلكووسكى.ترجمه: داود حاتمى.نيز«دايرة المعارف تشيع»،ج 4.
5-دائرة المعارف الاسلاميه،ج 5،ص 313(با تلخيص).
6-از صبا تا نيما،يحيى آرينپور،ج 1،ص 322.
7-درآمدى بر نمايش و نيايش در ايران،جابر عناصرى،ص 86.
8-فصلنامه هنر،شماره 2،ص 162،مقاله«پژوهشى در تعزيه و تعزيهخوانى».
9-موسيقى مذهبى ايران،ص 33 تا 35(تلخيص شده)نيز ر.ك:فصلنامه هنر،شماره 2(زمستان 61)ص 156 مقاله«پژوهشى در تعزيه و تعزيهخوانى».
10-از جمله در باره نظريه علما در باره جواز تعزيه و شبيهخوانى و سينهزنى و دسته راه انداختن...ر.ك:«فصلنامه هنر» شماره 4(پائيز 1362)مقاله«فتاواى علماى سلف در باره عزادارى و شبيهخوانى»ص 290.همچنين كتاب«اسرارالشهاده»فاضل دربندى،بحث مبسوطى در اين بارهها دارد،ص 61 تا 66.
11-از جمله ر.ك:«كيهان فرهنگى»،مهر 63،ص 27،مقاله«نشستى در ارزيابى تعزيه».
12-همان،ص 31.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 17:57 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
يكى از نقاط ضعف اين است كه معمولا،هم صاحبان مجالس يعنى مؤسسين مجالس-چه آنهايى كه در مساجد تاسيس يك مجلس مىكنند و چه آنهايى كه در منازلشان،بالخصوص كسانى كه در منازلشان-و هم مستمعين[خواهان زيادى جمعيت هستند]و اين در حدودى كه من تجربه دارم استثنا ندارد.گر چه من يكى دو سال است كه ديگر منبر نمىروم و بحثهايم منحصر استبه همين جلسات محدودى كه اينجا بحث مىكنم يا در انجمن اسلامى مهندسين سالى دو سه جلسه بحث مىكنم،ولى در چند سالى كه گاهى مىرفتم،اين را احساس مىكردم و مىتوانم بگويم براى اين امر استثنا نديدم كه هم مؤسسين و هم حتى مستمعين آن چيزى را كه مىخواهند ازدحام جمعيت است.
اگر جمعيت ازدحام بكند راضى است،اگر جمعيت ازدحام نكند راضى نيست.اين،نقطه ضعف است. اين جلسات كه براى اين نيست كه جمعيت ازدحام بكند يا نه!مگر ما مىخواهيم سان ببينيم؟مگر ما مىخواهيم رژه برويم؟هدف چيز ديگرى است.هدف آشنا شدن با حقايق و مبارزه كردن با تحريفات است.اين مىشود يك نقطه ضعف.
گوينده در مقابل اين نقطه ضعف قرار مىگيرد،چه بكند؟با اين نقطه ضعف مبارزه كند يا مثل تاج نيشابورى از اين نقطه ضعف استفاده كند؟اگر بخواهد با اين نقطه ضعف مبارزه كند،حقايق را به مردم بگويد،با تحريفات مبارزه كند،با هدف صاحب مجلس و هدف مستمعين كه از جمع شدن دور يكديگر و از شلوغ شدن و از اينكه خودشان را با هم زياد ببينند خوششان مىآيد،جور در نمىآيد.و اما اگر بخواهد از اين نقطه ضعف استفاده كند،فقط در اين فكر است كه ما چه كار بكنيم كه جمعيتبيشتر جمع بشود.
اينجاست كه يك عالم سر دو راهى قرار مىگيرد:از اين نقطه ضعف استفاده كنم،بهره بردارى كنم،به عبارت ديگر روى دوش اين جمعيتسوار بشوم،حالا كه اينها اين قدر احمق و نادان هستند و چنين نقطه ضعفى دارند،من هم از همين نقطه ضعف استفاده كنم؟يا عليرغم اين نقطه ضعف،من با آن مبارزه كنم،بروم دنبال حقيقت،چه كار دارم به اينكه اجتماع مىشود يا اجتماع نمىشود.
نقطه ضعف دوم عوام الناس در مجالس عزادارى-كه خوشبختانه بايد بگوييم كمتر شده است-اين مساله شور و واويلا بپا شدن است.بايد منبرى حتما در آخر ذكر مصيبت كند و در اين ذكر مصيبت هم نه تنها مردم اشك بريزند،اشك بريزند قبول نيست،بايد مجلس از جا كنده بشود،بايد شور و واويلا بپا بشود.من نمىگويم مجلس از جا كنده نشود، من مىگويم اين نبايد هدف باشد.
من مىگويم اگر كسى در آن مسير صحيح با بيان حقايق و واقعيات بدون آنكه يك روضه دروغى بخواند،بدون اينكه جعلى بكند،بدون اينكه تحريفى بكند،بدون اينكه براى امام حسين اصحابى بسازد كه در تاريخ نبوده و خود امام حسين آنها را نمىشناسد چون وجود نداشتهاند،بدون آنكه براى امام حسين فرزندانى ذكر كند كه چنين فرزندانى در دنيا وجود نداشتهاند،بدون اينكه براى امام حسين دشمنانى در كربلا با نام و نشان بسازد مثل ازرق شامى و بچههاى ازرق شامى كه كاكلشان چگونه بود،كه اصلا چنين كسانى وجود نداشتهاند،اگر اشكى از روى صداقت و حقيقت ريخت،شور و واويلا هم بپا شد،مجلس هم كربلا شد،بسيار خوب،ولى وقتى كه نبود،آن وقت ما بايد با امام حسين بجنگيم،دشمنى كنيم؟دروغ ببنديم؟دروغ بگوييم؟
يادم هست در فريمان خودمان،سالهاى اولى كه من از قم مىآمدم و به آنجا مىرفتم و گاهى منبر مىرفتم،آمده بوديم مشهد،روضه خوان قهارى بود كه در مشهد خيلى معروف بود،شبى ما در مسجد گوهرشاد در يكى از شبستانها رفته بوديم پاى روضه او و يكى از هم ولايتىهاى ما هم آنجا بود.يك روضه صد در صد دروغى آنجا خواند،خودش هم گفت از بزرگان شنيدم(به قول مرحوم آيتى نگو از بزرگان،بگو از دروغگويان،مگر مقصود«از بزرگان دروغگويان»باشد)چون خودش مىفهميد كه اين در هيچ كتابى نيست.
آمد يك بچهاى براى امام حسين درست كرد كه چنين بچهاى امام حسين نداشته است.گفت طفلى امام حسين داشتند كه جزء اسرا بود.يكى از لشكريان عمر سعد،خودش سوار بود و طنابى به گردن اين طفل بسته بود و او را با زور شلاق مىآوردند و مىكشيدند. او سرگرم رفتن بود و اين طفل مجبور به دويدن.يك وقت متوجه شد كه اين طناب فشار آورده و سنگينى مىكند.بعد متوجه شدند كه اين طفل خفه شده است.اين را گفت و واويلايى بپا شد.وقتى كه آمديم بيرون،يادم است آن هم ولايتى من آمد به من توصيه كرد گفت آقا جان بياييد پاى اين منبرها،از اين روضهها ياد بگيريد،اينها را براى مردم بخوانيد!
حال،اين،نقطه ضعف مردم عوام است.با اين نقطه ضعف چه بايد كرد؟آيا بايد از اين نقطه ضعف مردم استفاده كرد؟بايد بهرهبردارى كرد؟بايد سوارشان شد؟بايد مثل تاج گفتحالا كه اينها احمقند من از همين حماقتشان استفاده مىكنم؟نه،بزرگترين رسالت و وظيفه علما مبارزه با نقاط ضعف اجتماع است.اين است كه پيغمبر اكرم فرمود:
«اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه و الا فعليه لعنة الله» (1)
آنجا كه بدعتها و دروغها ظاهر مىشود،آنجا كه چيزهايى ظاهر مىشود كه در دين نيست،مسائلى پيدا مىشود كه من نگفتهام،بر عهده دانايان است كه حقايق را بگويند و لو مردم خوششاننمىآيد.آن كسى كه كتمان مىكند،لعنتخدا بر او باد.بالاتر از اين را خود قرآن كريم فرموده است:
ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدى من بعد ما بيناه للناس فى الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون (2)
آن دانايانى كه حقايقى را ما گفتهايم و آنها مىدانند،ولى كتمان مىكنند، مىپوشانند،اظهار نمىكنند،لعنتخدا بر آنها و لعنت هر لعنت كنندهاى بر آنها باد.
من در مقاله«ختم نبوت»نوشتم وظيفه علما در دوره ختم نبوت مبارزه با تحريف است و خوشبختانه ابزار اين كار هم در دست است و باز هم خوشبختانه هستند و بودهاند در ميان علما افرادى كه با اين نقاط ضعف مبارزه كردهاند.كتاب لؤلؤ و مرجان كه من در همين موضوع حادثه عاشورا در آن سه شب نام مىبردم از مرحوم حاجى نورى(رضوان الله عليه)،درستيك قيام به وظيفه بسيار مقدسى است كه اين مرد بزرگ كرده است،مصداق قسمت اول اين حديث است كه«اذا ظهرت البدع فليظهر العالم علمه».در اين طور موارد وظيفه علماست كه حقايق را بدون پرده به مردم بگويند ولو مردم خوششان نمىآيد.وظيفه علماست كه با اكاذيب مبارزه كنند و مشت دروغگويان را باز كنند.
1) اصول كافى،ج 1/ص 54.
2) بقره/159.
مجموعه آثار ج 17 ص 128 - شهيد مطهرى
هیئت مکتب المهدی(روحی غداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 17:51 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
نوشته شده توسط خادم الزهرا در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 15:8 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
از نامههاى امام عليه السلامبه اهل كوفه هنگام حركت از مدينه به سوى بصره[1]
از بنده خدا امير مؤمنان علي عليه السلام به اهل كوفه،گروه ياران شرافتمند،و بلند پايگان عرب! [2]
اما بعد:من از جريان«عثمان»آنچنان شما را آگاهى دهم كه شنيدنآن همچون ديدن باشد. مردم به او عيب گرفتند و طعنه زدند،و من يكى ازمهاجران بودم كه بيشتر براى رضايتش(در راه خدا)مىكوشيدم و كمترسرزنشش مىنمودم،ولى«طلحه»و«زبير»آسانترين فشارى كه بر او وارد مىكردند همانند تند راندن شتر بود و خواندنهاى ناراحت كننده،(كه هرچه زودتر خسته شود)و از ناحيه«عايشه»نيز(عثمان)ناگهانى مورد غضبقرار گرفت.
عدهاى به تنگ آمدند و او را كشتند،و مردم بدون اكراه و اجبار بلكه بااختيار و با رغبت،با من بيعت نمودند.
آگاه باشيد!سراى هجرت(مدينه)،اهل خويش را بيرون رانده و آنهاهم از آن فاصله گرفتهاند، مدينه همچون ديگى در حال غليان است،و فتنهبه پا خاسته.
بسوى اميرو فرمانده خود بشتابيد و به جهاد دشمنان خويش مبادرتورزيد،بخواستخداوند بزرگ.
توضيحها
[1]«محمد بن اسحاق»-متوفاى سال 151 از عمويش«عبد الرحمنبن يسار»نقل ميكند: هنگاميكه على عليه السلام بسوى«بصره»براى نبرد با«طلحه»و«زبير»حركت كرد،از«ربذه»اين نامه را وسيله«محمد بن جعفر بن ابيطالبو«محمد بن ابى بكر»براى اهل كوفه فرستاد.
«ابن قتيبه»در كتاب«الامامة و السياسة»جلد 1 صفحه67 با كمى اختلافو شيخ«مفيد»در كتاب«الجمل»صفحه 131 و شيخ«طوسى»در كتاب«امالى»جلد 2 صفحه359 و«زمخشرى»قسمتى از آنرا در جزء چهارم«ربيع الابرار»«باب العداوة و البغضاء»نقل كردهاند.
بايد توجه داشت«شيخ مفيد»معتقد است،اين نامه وسيله«امام حسن»و«عمار ياسر»براى اهل كوفه فرستاده شده است.(مصادر نهج البلاغه جلد 2 ص 194)
[2]طبق آنچه«محمد بن اسحاق»نقل كرده هنگاميكه«محمد بنجعفر»و«محمد بن ابو بكر»وارد كوفه شدند مردم را براى كمك به امام على عليه السلامآماده ساختند.عدهاى از مردم نزد«ابو موسى»كه فرماندار«كوفه»بود و پساز قتل«عثمان»امام عليه السلام او را ابقاء نموده بود،رفتند و نظر او را براىرفتن بيارى امام عليه السلام جويا شدند«ابو موسى»گفت: اگر راه آخرت رامىپوئيد در خانه بنشينيد،و اگر طالب دنيا هستيد با اين دو نفر حركت كنيد.
لذا مردم از همراهى با فرستادگان امام(ع)خود دارى كردند.
فرستادگان امام عليه السلام نزد«ابو موسى»رفته بوى اعتراض كردند ولى«ابو موسى»به آنها پاسخ داد،«بيعت عثمان»هنوز بگردن على عليه السلام و من و شما باقى است.اگر قرار باشد مبارزه كنيمبايد از كشندگان عثمان شروع نمائيم.فرستادگان امام به نزدش باز گشتند وجريان را گزارش كردند.
ولى طبق نقل«ابو مخنف»كه امام عليه السلام«هاشم ابن عتبه»را از«ربذه»حامل پيام خود به«ابو موسى»قرار داده بود،آمده كه«هاشم بن عتبه»نامه را به«ابو موسى»تسليم كرد.«ابو موسى»با«سائب ابن مالك اشعرى»مشورت كرد«سائب»بلزوم پيروى از نامه امام عليه السلام نظر داد.اما«ابو موسى»نپذيرفت.نامهرا نگهداشت و«هاشم»را تهديد به حبس و قتل نمود«سائب»مىگويد:جريان رابه«هاشم»گفتم او نامهاى به امام عليه السلام نوشت و همراه شخصى بنام«محلابن خليفه»فرستاد و در آن از كينه و دشمنى«ابو موسى»و تهديد بزندان و كشتن،امام را آگاه ساخت و نظر آنحضرت را خواست.
امام عليه السلام پس از مطالعه نامه و پرسشهائى كه از فرستاده«هاشم»نمودنامه تهديد آميزى به ابو موسى نوشت و همراه«عبد الله بن عباس»و«محمد بنابى بكر»برايش فرستاد در آن نامه آمده:«از هم اكنون از مقام خود بر كنارهستى،من بفرستادگان خود دستور دادم در صورت سرپيچى از اين فرمان،تراقطعه قطعه كند»!!پس از آن از«ربذه»بسوى«ذى قار»حركت فرمود و چون ازوضع«ابن عباس»و فرزند«ابو بكر»خبرى نداشت«امام حسن»،«عمار ياسر،«زيد بن صوحان»و«قيس ابن سعد ابن عباده»را بسوى«كوفه»روانه ساخت،و نامهاى همراه آنها براى مردم كوفه نوشت،تا هم آنها را آگاه سازند.و همبه يارى دعوت كنند.
و در نامه چنين آمده است:
«اما بعد،فانى خرجت مخرجى هذا،اما ظالما،و اما مظلوما،و اماباغيا،و اما مبيغا على فانشد الله رجلا بلغ كتابى هذا الانفرالى،فان كنت مظلوما اعاننى و ان كنت ظالما استعتبنى:.
«من به آن سو حركت كردم،يا ظالم هستم و يا مظلوم!يا متجاوزم يا بهحقوقم تجاوز شده!هر كس اين نامهام باو رسد او را سوگند مىدهم كه بسويمحركت كند،اگر مرا مظلوم يافت كمكم كند و اگر مرا ظالم ديد با اقامه دليلارشاد نمايد اين همان نامه57 نهج البلاغه ميباشد.
از تاريخ مربوط باين قسمتبر مىآيد،پس از آنكه امام حسن عليه السلامو«عمار»بكوفه رسيدند،نامه امام عليه السلام را بر مردم خواندند و طىسخنرانىهائى مردم را آگاه نمودند، «ابو موسى»مخالفت نمود و با ايجاداختلاف مردم را از رفتن به كمك امام(ع)باز داشت، فرستادگان اين مطالب را بهامام گزارش نمودند.امام عليه السلام«مالك اشتر»را براى خاتمه دادن به كارها و بسيجمردم براى جهاد به كوفه فرستاد:
«اشتر»وارد كوفه شد،در مسجد اعظم كوفه قرار گرفت،و از آنجا مردم رادعوت كرد تا با او به«قصر دار الامارة»بروند وى هنگامى به دار الاماره رسيد كهابو موسى و امام حسن(ع)و عمار مشغول منازعه بودند«اشتر»بر سر ابو موسىفرياد كشيد كه:
«اخرج من قصر نا لا ام لك اخرج الله نفسك فو الله انك لمن المنافقين قديما»:
از قصر ما خارج شو اى ناپاك خداوند روحت را از بدنتخارج سازد به خدا سوگندتو از پيش از منافقان بودى!
«ابو موسى»يك شب مهلتخواست اشتر به وى مهلت داد به شرط اينكه دردار الاماره نماند. مردم ريختند كه اموال«ابو موسى»را غارت كنند ولى اشتر ازآنها جلو گيرى كرد:آنها سخن اشتر را قبول كردند پس از اين جريان بيشاز 12 هزار نفر از كوفه براى يارى امام به سوى«بصره»حركت كردند.
(اقتباس از شرح ابن ابى الحديد جلد 14 صفحه 8-21)
از نامههاى امام عليه السلام به معاويه [1]
ظلم و ستم و كارهاى خلاف حق،انسان را در دين و دنيايش بهلاكت مىاندازد.
و نقائص و عيوب او را نزد عيب جويان آشكار مىسازد من مىدانم كهآنچه از دست رفته بدست نتوانى آورد.گروهى در مطالبه امرى بناحق بر-خاستهاند و در اين راه سوگند ياد كردهاند،خداوند هم اين سوگندشان راتكذيب كرده است.
(اى معاويه)از روزى بر حذر باش كه افرادى كه كارهاى پسنديده انجامدادهاند خوشحالند،و تاسف ميخورند چرا كم عمل كردهاند،و كسانى كهشيطان را زمامدار خود قرار دادهاند سخت پشيمان مىگردند.
تو ما را به حكم قرآن دعوت كردى در حاليكه خود اهل قرآن نيستى،و ماهم پاسخ مثبتبتو نداديم.بلكه به قرآن پاسخ داديم و حكمش را پذيرفتيم،و بآن تن درداديم.و السلام
توضيحها
[1]روزى كه جنك بين سپاه امام(ع)و معاويه سخت درگير شده بود كه شبآنرا ليلة الهرير مىنامند و معاويه بر اساس پيشنهاد عمرو عاص قرآنها را بر نيزهكرد و اختلاف بين سپاه عراق انداخت،معاويه نامهاى بامام(ع)نوشت،نامهمورد بحث و پاسخ آن مىباشد.
اين نامه را ابراهيم ابن ديزل در كتاب صفين و نيز نصر ابن مزاحم در كتابصفين ص493 نقل كردهاند.
احمد ابن اعثم كوفى در كتاب الفتوح ج3 ص 322 نيز آن را آورده است(مصادر نهج البلاغه ج3 ص 382-384)
البته آنچه مرحوم رضى نقل كرده قسمتى از آن نامه است.
از نامههاى امام عليه السلامكه در آغاز بيعتبه«معاويه»نوشته.
اين نامه را«واقدى»در كتاب«الجمل»آورده است. [1]
از بنده خدا امير مؤمنان به«معاويه»فرزند«ابو سفيان»:
اما بعد!از اتمام حجتم درباره شما و اعراضم از شما به خوبى آگاهىدارى.تا آنچه شدنى بود واقع شد و چارهاى جز اين نبود.اين داستان سردراز دارد،و سخن فراوان است.گذشته گذشت و آينده روى آورده است.
(سخن درباره اينها را فعلا بگذار)اكنون تو مامورى از تمام كسانى كه در آنجاهستند يعتبگيرى و با گروهى از يارانتبسوى من بشتاب.و السلام
توضيحها
[1]مرحوم شريف رضى اين نامه را از كتاب الجمل واقدى ذكر كرده است و ما درجلد اول ص 14 نوشتيم:واقدى يكى از كسانى است كه خطبههاى امام را جمع-آورى نموده و متوفاى سال207 هجرى است.توضيح بيشتر در باره اين شخص را مىتوانيد در جلد اول مصادر نهج البلاغه ص57 مطالعه فرمائيد.
از نامههاى امام عليه السلامبه ابو موسى اشعرى در جواب نامه او درباره حكمين.
اين نامه را«سعيد ابن يحيى اموى»در كتاب«المغازى»آورده است.
بسيارى از مردم از بهره زيادى كه ممكن بود(در اثر تهذيب نفس درآخرت نصيب آنها گردد) باز ماندند.به دنيا روى آوردند،و از سر هواى نفسسخن گفتند،و اين كار باعث تعجب من گرديده كه اقوامى خود پسند در آن گرد آمدهاند من مىخواهم زخم درون آنهارا مداوا كنم چرا كه مىترسم مزمن و غير قابل علاج گردد(ولى آنها مانع مىشوند)
بدان!كه هيچ كس نيست كه نسبتبوحدت و اتحاد امت محمد صلى الله عليه و آله و سلماز من حريصتر و انسش به آن از من بيشتر باشد.من در اين كار پاداش نيك وسرانجام شايسته را از خدا مىطلبم.و به آنچه تعهد كردهام وفا دارم،هر چندتو از آن شايستگى كه بهنگام رفتن از نزد من داشتى،تغيير پيدا كرده باشى.
بدبخت كسى است كه از عقل و تجربهاى كه نصيب او شده محروم ماند،و من از اينكه كسى سخن بيهوده گويد متنفرم.و از اينكه كارى را كه خدا آنرااصلاح كرده بر هم زنم بيزارم،آنچه را نمىدانى رها كن زيرا كه اشرار مردمشايعات زشت و سخنان نادرست(درباره من)از گوشه و كنار به تو مىرسانند.و السلام
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 20:19 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
كفاره روزه
1660 كسى كه كفاره روزه رمضان بر او واجب است، بايد يك بنده آزاد كند يا به دستورى كه در مساله بعد گفته مىشود، دو ماه روزه بگيرد يا شصت فقير را سير كند يا به هر كدام، يك مد كه تقريبا ده سير است، طعام يعنى گندم يا جو و مانند اينها بدهد، و چنانچه اينها برايش ممكن نباشد، هر چند مد كه مىتواند به فقرا طعام بدهد و اگر نتواند طعام بدهد بايد استغفار كند، اگر چه مثلا بك مرتبه بگويد: "استغفرالله"، و احتياط واجب در فرض اخير آن است كه هر وقتبتواند، كفاره را بدهد.
1661 كسى كه مىخواهد دو ماه كفاره روزه رمضان را بگيرد، بايد سى و يك روز آن را پى در پى بگيرد، و اگر بقيه آن پى در پى نباشد، اشكال ندارد.
1662 كسى كه مىخواهد دو ماه كفاره روزه رمضان را بگيرد، نبايد موقعى شروع كند كه در بين سى و يك روز، روزى باشد كه مانند عيد قربان روزه آن حرام است.
1663 كسى كه بايد پى در پى روزه بگيرد، اگر در بين آن بدون عذر يك روز روزه نگيرد، يا وقتى شروع كند كه در بين آن به روزى برسد كه روزه آن واجب است،مثلا به روزى برسد كه نذر كرده آن روز را روزه بگيرد، بايد روزهها را از سر بگيرد.
1664 اگر در بين روزهايى كه بايد پى در پى روزه بگيرد، عذرى مثل حيض يا نفاس يا سفرى كه در رفتن آن مجبور است، براى او پيش آيد، بعد از برطرف شدن عذر واجب نيست روزهها را از سر بگيرد، بلكه بقيه را بعد از برطرف شدن عذر بجامىآورد.
1665 اگر به چيز حرامى روزه خود را باطل كند، چه آن چيز اصلا حرام باشد مثل شراب و زنا، يا به جهتى حرام شده باشد مثل نزديكى كردن با عيال خود در حال حيض، بنا بر احتياط كفاره جمع بر او واجب مىشود، يعنى بايد يك بنده آزاد كند و دو ماه روزه بگيرد و شصت فقير را سير كند، يا به هر كدام آنها يك مد كه تقريبا ده سير است گندم يا جو يا نان و مانند اينها بدهد، و چنانچه هر سه برايش ممكن نباشد، هر كدام آنها را كه ممكن استبايد انجام دهد.
1666 اگر روزهدار دروغى را به خدا و پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نسبت دهد، كفاره جمع كه تفصيل آن در مساله پيش گفته شد بنابر احتياط بر او واجب مىشود.
1667 اگر روزهدار در يك روز ماه رمضان چند مرتبه جماع كند، يك كفاره براو واجب است، ولى اگر جماع او حرام باشد يك كفاره جمع واجب مىشود.
1668 اگر روزهدار در يك روز ماه رمضان چند مرتبه غير جماع كار ديگرى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد، براى همه آنها يك كفاره كافى است.
1669 اگر روزهدار جماع حرام كند و بعد با حلال خود جماع نمايد، يك كفاره جمع كافى است.
1670 اگر روزهدار كارى كه حلال است و روزه را باطل مىكند، انجام دهد،مثلا آب بياشامد، و بعد كار ديگرى كه حرام است و روزه را باطل مىكند انجام دهد، مثلا غذاى حرامى بخورد، يك كفاره كافى است.
1671 اگر روزهدار آروغ بزند و چيزى در دهانش بيايد، چنانچه عمدا آن را فرو ببرد، روزهاش باطل است و بايد قضاى آن را بگيرد و كفاره هم بر او واجب مىشود، و اگر خوردن آن چيز حرام باشد، مثلا موقع آروغ زدن خون يا غذايى كه از صورت غذا بودن خارج شده به دهان او بيايد و عمدا آن را فرو برد، بايد قضاى آن روزه را بگيرد، و بنابر احتياط كفاره جمع هم بر او واجب مىشود.
1672 اگر نذر كند كه روز معينى را روزه بگيرد، چنانچه در آن روز عمدا روزه خود را باطل كند، بايد يك بنده آزاد نمايد، يا دو ماه پى در پى روزه بگيرد،يا به شصت فقير طعام دهد.
1673 اگر به گفته كسى كه مىگويد مغرب شده افطار كند، و بعد بفهمد مغرب نبوده است، قضا و كفاره بر او واجب مىشود. ولى اگر خبر دهنده عادل بوده،فقط قضاى آن روزه واجب است.
1674 كسى كه عمدا روزه خود را باطل كرده، اگر بعد از ظهر مسافرت كند، يا پيش از ظهر براى فرار از كفاره سفر نمايد، كفاره از او ساقط نمىشود، بلكهاگر قبل از ظهر مسافرتى براى او پيش آمد كند، بنابر احتياط كفاره بر او واجب است.
1675 اگر عمدا روزه خود را باطل كند، و بعد عذرى مانند حيض يا نفاس يا مرض براى او پيدا شود، كفاره بر او واجب نيست.
1676 اگر يقين كند كه روز اول ماه رمضان است، و عمدا روزه خود را باطل كند،بعد معلوم شود كه آخر شعبان بوده، كفاره بر او واجب نيست.
1677 اگر انسان شك كند كه آخر رمضان استيا اول شوال، و عمدا روزه خود را باطل كند، بعد معلوم شود اول شوال بوده، كفاره بر او واجب نيست.
1678 اگر روزهدار در ماه رمضان با زن خود كه روزهدار است جماع كند، چنانچه زن را مجبور كرده باشد، كفاره روزه خودش و روزه زن را بايد بدهد، و اگر زن به جماع راضى بوده، بر هر كدام يك كفاره واجب مىشود.
1679 اگر زنى شوهر خود را مجبور كند كه جماع نمايد، يا كار ديگرى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد، واجب نيست كه كفاره روزه شوهر را بدهد.
1680 اگر روزهدار در ماه رمضان با زن خود كه روزهدار است جماع كند،چنانچه به طورى زن را مجبور كرده باشد كه از خود اختيارى نداشته باشد، و در بين جماع زن راضى شود، بايد مرد دو كفاره و زن يك كفاره بدهد، و اگر با اراده و اختيار عمل را انجام دهد، اگرچه مجبورش كرده باشد، مرد بايد كفاره خودش و زن را بدهد.
1681 اگر روزهدار در ماه رمضان با زن روزهدار خود كه خواب است جماع نمايد،يك كفاره بر او واجب مىشود، و روزه زن صحيح است و كفاره هم بر او واجب نيست.
1682 اگر مرد زن خود را مجبور كند كه غير جماع كار ديگرى كه روزه را باطل مىكند بجا آورد، كفاره زن را نبايد بدهد، و بر خود زن هم كفاره واجب نيست.
1683 كسى كه به واسطه مسافرت يا مرض روزه نمىگيرد، نمىتواند زن روزهدار خود را مجبور به جماع كند، ولى اگر او را مجبور نمايد، بنابر احتياط بايد كفارهاش را بدهد.
1684 انسان نبايد در بجا آوردن كفاره كوتاهى كند، ولى لازم نيست فورا آن را انجام دهد.
1685 اگر كفاره بر انسان واجب شود و چند سال آن را بجا نياورد، چيزى بر آن اضافه نمىشود.
1686 كسى كه بايد براى كفاره يك روز شصت فقير را طعام بدهد، اگر به شصت فقير دسترسى دارد، نبايد به هر كدام از آنها بيشتر از يك مد كه تقريبا ده سير است طعام بدهد، يا يك فقير را بيشتر از يك مرتبه سير نمايد، ولى چنانچه انسان اطمينان داشته باشد كه فقير طعام را به عيالات خود مىدهد يا به آنها مىخوراند، مىتواند براى هر يك از عيالات فقير اگرچه صغير باشند يك مد به آن فقير بدهد.
1687 كسى كه قضاى روزه رمضان را گرفته، اگر بعد از ظهر عمدا كارى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد، بايد به ده فقير هر كدام يك مد كه تقريبا ده سير است طعام بدهد، و اگر نمىتواند بنابر احتياط واجب بايد سه روز پى در پى روزه بگيرد.
جاهايى كه فقط قضاى روزه واجب است
1688 در چند صورت فقط قضاى روزه بر انسان واجب است، و كفاره واجب نيست:اول: آنكه روزهدار در روز ماه رمضان عمدا قى كند. دوم: آنكه در شب ماه رمضان جنب باشد و به تفصيلى كه در مساله گفته شد تا اذان صبح از خواب سوم بيدار نشود. . سوم: عملى كه روزه را باطل مى كند بجا نياورد، ولى نيت روزه نكند يار يا كند، يا قصد كند كه روزه نباشد. چهارم: آنكه در ماه رمضان غسل جنابت را فراموش كند، و با حال جنابتيك روز يا چند روز روزه بگيرد. پنجم: آنكه در ماه رمضان بدون اين كه تحقيق كند صبح شده يا نه، كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، بعد معلوم شود صبح بوده و نيز اگر بعد از تحقيق با اين كه گمان دارد صبح شده، كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد بعد معلوم شود صبح بوده قضاى آن روزه بر او واجب است. ولى اگر بعد از تحقيق گمان يا يقين كند كه صبح شده و چيزى بخورد، و بعد معلوم شود صبح بوده، قضا واجب نيست، بلكه اگر بعد از تحقيق شك كند كه صبح شده يا نه و كارى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد بعد معلوم شود صبح بوده، قضا واجب نيست. ششم: آنكه كسى بگويد صبح نشده و انسان به گفته او كارى كه روزه را باطل مىكند انجام هد، بعد معلوم شود صبح بوده است. هفتم: آنكه كسى بگويد صبح شده و انسان به گفته او يقين نكند، يا خيال كند شوخى مىكند و كارى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد، بعد معلوم شود صبح بوده است. هشتم: آنكه به گفته كس ديگر كه عادل باشد افطار كند، بعد معلوم شود مغرب نبوده است. نهم: آنكه در هواى صاف به واسطه تاريكى يقين كند كه مغرب شده و افطار كند، بعد معلوم شود مغرب نبوده است. ولى اگر در هواى ابر به گمان اين كه مغرب شده افطار كند، بعد معلوم شود مغرب نبوده، قضا لازم نيست. دهم: آنكه براى خنك شدن، يا بى جهت مضمضه كند، يعنى آب در دهان بگرداند و بىاختيار فرو رود، ولى اگر فراموش كند كه روزه است و آب را فرو دهد، يا براى وضو مضمضه كند و بىاختيار فرو رود، قضا بر او واجب نيست.
1689 اگر غير آب چيز ديگرى را در دهان ببرد و بىاختيار فرو رود، يا آب داخل بينى كند و بىاختيار فرو رود، قضا بر او واجب نيست.
1690 مضمضه زياد براى روزهدار مكروه است، و اگر بعد از مضمضه بخواهد آب دهان را فرو برد، بهتر استسه مرتبه آب دهان را بيرون بريزد.
1691 اگر انسان بداند كه به واسطه مضمضه، بىاختيار يا از روى فراموشى آب وارد گلويش مىشود، نبايد مضمضه كند.
1692 اگر در ماه رمضان بعد از تحقيق يقين كند كه صبح نشده و كارى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد، بعد معلوم شود صبح بوده، قضا لازم نيست.
1693 اگر انسان شك كند كه مغرب شده يا نه، نمىتواند افطار كند، ولى اگر شك كند كه صبح شده يا نه، پيش از تحقيق هم مىتواند كارى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد.
1694 اگر ديوانه عاقل شود، واجب نيست روزههاى وقتى را كه ديوانه بوده قضا نمايد.
1695 اگر كافر مسلمان شود، واجب نيست روزههاى وقتى را كه كافر بوده قضا نمايد، ولى اگر مسلمانى كافر شود و دوباره مسلمان گردد، روزههاى وقتى را كه كافر بوده بايد قضا نمايد.
1696 روزهاى كه از انسان به واسطه مستى فوت شده بايد قضا نمايد، اگرچه چيزى را كه به واسطه آن مستشده براى معالجه خورده باشد، بلكه اگر نيت روزه كرده و مستشده و در حال مستى روزه را ادامه داده تا از مستى خارج شده باشد، بنا بر احتياط واجب بايد روزه آن روز را تمام كند و بعدا قضا نمايد.
1697 اگر براى عذرى چند روز روزه نگيرد و بعد شك كند كه چه وقت عذر او برطرف شده، مىتواند مقدار كمتر را كه احتمال مىدهد روزه نگرفته قضا نمايد، مثلا كسى كه پيش از ماه رمضان مسافرت كرده و نمىداند پنجم رمضان از سفر برگشته يا ششم، مىتواند پنج روز روزه بگيرد. و نيز كسى هم كه نمىداند چه وقت عذر برايش پيدا شده، مىتواند مقدار كمتر را قضا نمايد، مثلا اگر در آخرهاى ماه رمضان مسافرت كند و بعد از رمضان برگردد و نداند كه بيست و پنجم رمضان مسافرت كرده يا بيستو ششم، مىتواند مقدار كمتر يعنى پنج روز را قضا كند.
1698 اگر از چند ماه رمضان روزه قضا داشته باشد، قضاى هر كدام را كه اول بگيرد مانعى ندارد، ولى اگر وقت قضاى رمضان آخر تنگ باشد، مثلا پنج روز از رمضان آخر قضا داشته باشد و پنج روز هم به رمضان مانده باشد، بايد اول، قضاى رمضان آخر را بگيرد.
1699 اگر قضاى روزه چند رمضان بر او واجب باشد، و در نيت معين نكند روزهاى را كه مىگيرد قضاى كدام رمضان است، قضاى سال اول حساب مىشود.
1700 كسى كه قضاى روزه رمضان را گرفته، اگر وقت قضاى روزه او تنگ نباشد، مىتواند پيش از ظهر روزه خود را باطل نمايد.
1701 اگر قضاى روزه ماه رمضان شخص ديگرى را گرفته باشد،
1702 اگر به واسطه مرض يا حيض يا نفاس، روزه رمضان را نگيرد و پيش از تمام شدن رمضان بميرد، لازم نيست روزههايى را كه نگرفته، براى او قضا كنند، اگر چه مستحب است.
1703 اگر به واسطه مرضى روزه رمضان را نگيرد و مرض او تا رمضان سال بعد طول بكشد، قضاى روزههايى را كه نگرفته بر او واجب نيست، و بايد براى هر روز يك مدكه تقريبا ده سير است طعام، يعنى گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد. ولى اگر به واسطه عذر ديگرى، مثلا براى مسافرت روزه نگرفته باشد و عذر او تا رمضان بعد باقى بماند، روزههايى را كه نگرفته، بايد قضا كند، و احتياط مستحب آن است كه براى هر روز يك مد طعام هم به فقير بدهد.
1704 اگر به واسطه مرضى روزه رمضان را نگيرد و بعد از رمضان مرض او برطرف شود ولى عذر ديگرى پيدا كند كه نتواند تا رمضان بعد قضاى روزه را بگيرد، بايد روزههايى را كه نگرفته، قضا نمايد. و نيز اگر در ماه رمضان غير مرض، عذر ديگرى داشته باشد و بعد از رمضان آن عذر برطرف شود و تا رمضان سال بعد به واسطه مرض نتواند روزه بگيرد، روزههايى را كه نگرفته، بايد قضا كند.
1705 اگر در ماه رمضان به واسطه عذرى روزه نگيرد و بعد از رمضان عذر او برطرف شود و تا رمضان آينده عمدا قضاى روزه را نگيرد، بايد روزه را قضا كند و براى هر روز يك مد گندم يا جو و مانند اينها هم به فقير بدهد.
1706 اگر در قضاى روزه كوتاهى كند تا وقت تنگ شود و در تنگى وقت عذرى پيدا كند، بايد قضا را بگيرد و براى هر روز يك مد گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد، بلكه اگر موقعى كه عذر دارد، تصميم داشته باشد كه بعد از برطرف شدن عذر روزههاى خود را قضا كند، و پيش از آن كه قضا نمايد در تنگى وقت عذر پيدا كند، بايد قضاى آن را بگيرد، و احتياط واجب آن است كه براى هر روز هم يك مد غذا به فقير بدهد.
1707 اگر مرض انسان چند سال طول بكشد، بعد از آن كه خوب شد اگر تا رمضان آينده به مقدار قضا وقت داشته باشد، بايد قضاى رمضان آخر را بگيرد و براى هر روز از سالهاى پيش يك مد كه تقريبا ده سير است، طعام يعنى گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد.
1708 كسى كه بايد براى هر روز يك مد طعام به فقير بدهد، مىتواند كفاره چند روز را به يك فقي بدهد.
1709 اگر قضاى روزه رمضان را چند سال تاخير بيندازد، بايد قضا را بگيرد و براى هر روز يك مد طعام به فقير بدهد.
1710 اگر روزه رمضان را عمدا نگيرد، بايد قضاى آن را به جا آورد و براى هر روز دو ماه روزه بگيرد، يا به شصت فقير طعام بدهد، يا يك بنده آزاد كند. و چنانچه تا رمضان آينده قضاى آن روزه را به جا نياورد، براى هر روز نيز دادن يك مد طعام لازم است.
1711 اگر روزه رمضان را عمدا نگيرد و در روز كارى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد، مثلا چند مرتبه جماع كند، يك كفاره كافى است.
1712 بعد از مرگ پدر، پسر بزرگتر بايد قضاى نماز و روزه او را به تفصيلى كه در مساله گفته شد بجا آورد، ولى قضاى روزه مادر بر پسر واجب نيست.
1713 اگر پدر غير از روزه رمضان، روزه واجب ديگرى را مانند روزه نذر نگرفته باشد، بايد پسر بزرگتر قضا نمايد.
1714 مسافرى كه بايد نمازهاى چهار ركعتى را در سفر دو ركعتبخواند،نبايد روزه بگيرد. و مسافرى كه نمازش را تمام مىخواند، مثل كسى كه شغلش مسافرت، يا سفر او سفر معصيت است، بايد در سفر روزه بگيرد.
1715 مسافرت در ماه رمضان اشكال ندارد، ولى اگر براى فرار از روزه باشد،مكروه است.
1716 اگر غير روزه رمضان روزه معين ديگرى بر انسان واجب باشد، بنا براحتياط واجب نبايد در آن روز مسافرت كند، و اگر در سفر باشد، بايد قصد كند كه ده روز در جايى بماند و آن روز را روزه بگيرد، ولى اگر نذر كرده باشد روز معينى را روزه بگيرد، مىتواند در آن روز مسافرت نمايد.
1717 اگر نذر كند روزه بگيرد و روز آن را معين نكند، نمىتواند آن را در سفر بجا آورد. ولى چنانچه نذر كند كه روز معينى را در سفر روزه بگيرد، بايدآن را در سفر بجا آورد. و نيز اگر نذر كند روز معينى را چه مسافر باشد يا نباشد،روزه بگيرد، بايد آن روز را اگرچه مسافر باشد روزه بگيرد.
1718 مسافر مىتواند براى خواستن حاجت، سه روز در مدينه طيبه روزه مستحبى بگيرد.
1719 كسى كه نمىداند روزه مسافر باطل است، اگر در سفر روزه بگيرد و در بين روز مساله را بفهمد، روزهاش باطل مىشود، و اگر تا مغرب نفهمد، روزهاش صحيح است.
1720 اگر فراموش كند كه مسافر است، يا فراموش كند كه روزه مسافر باطل مىباشد و در سفر روزه بگيرد، روزه او باطل است.
1721 اگر روزهدار بعد از ظهر مسافرت نمايد، بايد روزه خود را تمام كند، و اگر پيش از ظهر مسافرت كند، وقتى به حد ترخص برسد، يعنى به جايى برسد كه ديوار شهر را نبيند و صداى اذان آن را نشنود، بايد روزه خود را باطل كند، و اگر پيش از آن روزه را باطل كند، بنابر احتياط كفاره نيز بر او واجب است.
1722 اگر مسافر پيش از ظهر به وطنش برسد، يا به جايى برسد كه مىخواهد ده روز در آن جا بماند، چنانچه كارى كه روزه را باطل مىكند انجام نداده، بايد آن روز را روزه بگيرد، و اگر انجام داده روزه آن روز بر او واجب نيست.
1723 اگر مسافر بعد از ظهر به وطنش برسد، يا به جايى برسد كه مىخواهد ده روز در آن جا بماند، نبايد آن روز را روزه بگيرد.
1724 مسافر و كسى كه از روزه گرفتن عذر دارد، مكروه است در روز ماه رمضان جماع نمايد و در خوردن و آشاميدن كاملا خود را سير كند.
كسانى كه روزه بر آنها واجب نيست
1725 كسى كه به واسطه پيرى نمىتواند روزه بگيرد، يا براى او مشقت دارد،روزه بر او واجب نيست، ولى در صورت دوم بايد براى هر روز يك مد كه تقريبا ده سير است گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد.
1726 كسى كه به واسطه پيرى روزه نگرفته، اگر بعد از ماه رمضان بتواند روزه بگيرد، بنابر احتياط واجب بايد قضاى روزهايى را كه نگرفته بجا آورد.
1727 اگر انسان مرضى دارد كه زياد تشنه مىشود و نمىتواند تشنگى را تحمل كند،يا براى او مشقت دارد، روزه بر او واجب نيست. ولى در صورت دوم بايد براى هر روز يك مد گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد. و احتياط واجب آن است كه بيشتر از مقدارى كه ناچار است آب نياشامد، و چنانچه بعد بتواند روزه بگيرد، بنابر احتياط واجب بايد روزههايى را كه نگرفته قضا نمايد.
1728 زنى كه زاييدن او نزديك است و روزه براى حملش ضرر دارد، روزه بر او واجب نيست، و بايد براى هر روز يك مد طعام، يعنى گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد. و نيز اگر روزه براى خودش ضرر دارد، روزه بر او واجب نيست. و بنابر احتياط واجب بايد براى هر روز يك مد طعام به فقير بدهد، ودر هر دو صورت روزههايى را كه نگرفته بايد قضا نمايد.
1729 زنى كه بچه شير مىدهد و شير او كم است، چه مادر بچه يا دايه او باشد، يا بىاجرت شير دهد، اگر روزه براى بچهاى كه شير مىدهد ضرر دارد، روزه براو واجب نيست و بايد براى هر روز يك مد طعام، يعنى گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد. و نيز اگر براى خودش ضرر دارد، روزه بر او واجب نيست، و بنابر احتياط واجب بايد براى هر روز يك مد طعام به فقير بدهد و در هر دو صورت روزههايى را كه نگرفته بايد قضا نمايد. ولى اگر كسى پيدا شود كه بى اجرت بچه را شير دهد، يا براى شير دادن بچه از پدر يا مادر بچه يا از كس ديگر كه اجرت او را بدهد اجرت بگيرد، احتياط واجب آن است كه بچه را به او بدهد و روزه بگيرد.
1730 اول ماه به پنج چيز ثابت مىشود: اول: آنكه خود انسان ماه را ببيند. دوم: عدهاى كه از گفته آنان يقين پيدا مىشود بگويند ماه را ديدهايم. و همچنين است هر چيزى كه به واسطه آن يقين پيدا شود. سوم: دو مرد عادل بگويند كه در شب ماه را ديدهايم، ولى اگر صفت ماه را بر خلاف يكديگر بگويند، يا شهادتشان خلاف واقع باشد، مثل اين كه بگويند داخل دايره ماه طرف افق بود، اول ماه ثابت نمىشود. اما اگر در تشخيص بعضى خصوصيات اختلاف داشته باشند، مثل آن كه يكى بگويد ماه بلند بود و ديگرى بگويد نبود، به گفته آنان اول ماه ثابت مىشود. چهارم: سى روز از اول ماه شعبان بگذرد كه بواسطه آن اول ماه رمضان ثابت مىشود، و سى روز از اول رمضان بگذرد كه بواسطه آن اول ماه شوال ثابت مىشود. پنجم: حاكم شرع حكم كند كه اول ماه است.
1731 اگر حاكم شرع حكم كند كه اول ماه است، كسى هم كه تقليد او را نمىكند،بايد به حكم او عمل نمايد، ولى كسى كه مىداند حاكم شرع اشتباه كرده، نمىتواند به حكم او عمل نمايد.
1732 اول ماه با پيشگويى منجمين ثابت نمىشود، ولى اگر انسان از گفته آنان يقين پيدا كند، بايد به آن عمل نمايد.
1733 بلند بودن ماه يا دير غروب كردن آن، دليل نمىشود كه شب پيش، شب اول ماه بوده است.
1734 اگر اول ماه رمضان براى كسى ثابت نشود و روزه نگيرد، چنانچه دو مرد عادل بگويند كه شب پيش ماه را ديدهايم، بايد روزه آن روز را قضا نمايد.
1735 اگر در شهرى اول ماه ثابتشود، براى مردم شهر ديگر فايده ندارد، مگر آن دو شهر با هم نزديك باشند، يا انسان بداند كه افق آنها يكى است.
1736 اول ماه به تلگراف ثابت نمىشود، مگر دو شهرى كه از يكى به ديگرى تلگراف كردهاند نزديك يا هم افق باشند و انسان بداند تلگراف از روى حكم حاكم شرع يا شهادت دو مرد عادل بوده است.
1737 روزى را كه انسان نمىداند آخر رمضان استيا اول شوال، بايد روزه بگيرد، ولى اگر پيش از مغرب بفهمد كه اول شوال است، بايد افطار كند.
1738 اگر زندانى نتواند به ماه رمضان يقين كند، بايد به گمان عمل نمايد، و اگر آن هم ممكن نباشد، هر ماهى را كه روزه بگيرد صحيح است. و بنابر احتياط واجب بايد بعد از گذشتن يازده ماه از ماهى كه روزه گرفته، دوباره يك ماه روزه بگيرد. ولى اگر بعد گمان پيدا كرد، بايد به آن عمل نمايد.
1739 روزه عيد فطر و قربان حرام است، و نيز روزى را كه انسان نمىداند آخر شعبان استيا اول رمضان، اگر به نيت اول رمضان روزه بگيرد، حرام مىباشد.
1740 اگر زن به واسطه گرفتن روزه مستحبى حق شوهرش از بين برود، و همچنين اگر شوهر او را از گرفتن روزه مستحبى جلوگيرى كند، بنابر احتياط واجب بايد خوددارى كند.
1741 روزه مستحبى اولاد اگر اسباب اذيت پدر و مادر يا جد شود، جايز نيست، بلكه اگر اسباب اذيت آنان نشود، ولى او را از گرفتن روزه مستحبى جلوگيرى كنند، احتياط واجب آن است كه روزه نگيرد.
1742 اگر پسر بدون اجازه پدر روزه مستحبى بگيرد، و در بين روز پدر او را نهى كند، بايد افطار كند.
1743 كسى كه مىداند روزه براى او ضرر ندارد، اگرچه دكتر بگويد ضرر دارد،بايد روزه بگيرد. و كسى كه يقين يا گمان دارد كه روزه برايش ضرر دارد، اگرچه دكتر بگويد ضرر ندارد، بايد روزه نگيرد، و اگر روزه بگيرد، صحيح نيست، مگر آن كه به قصد قربتبگيرد و بعد معلوم شود ضرر نداشته.
1744 اگر انسان احتمال بدهد كه روزه برايش ضرر دارد و از آن احتمال ترس براى او پيدا شود، چنانچه احتمال او در نظر مردم بجا باشد، نبايد روزه بگيرد،و اگر روزه بگيرد صحيح نيست، مگر آن كه به قصد قربت گرفته باشد و بعد معلوم شود ضرر نداشته.
1745 كسى كه عقيدهاش اين است كه روزه براى او ضرر ندارد، اگر روزه بگيرد و بعد از مغرب بفهمد روزه براى او ضرر داشته، بايد قضاى آن را بجا آورد.
1746 غير از روزههايى كه گفته شد، روزههاى حرام ديگرى هم هست كه در كتابهاى مفصل گفته شده است.
1747 روزه روز عاشورا و روزى كه انسان شك دارد روز عرفه استيا عيد قربان،مكروه است.
1748 روزه تمام روزهاى سال غير از روزههاى حرام و مكروه كه گفته شد مستحب است. و براى بعضى از روزها بيشتر سفارش شده است، كه از آن جمله است: 1- پنجشنبه اول و پنجشنبه آخر هر ماه، و چهارشنبه اولى كه بعد از روز دهم ماه است.و اگر كسى اينها را بجا نياورد مستحب است قضا نمايد، و چنانچه اصلا نتواند روزه بگيرد، مستحب استبراى هر روز يك مد طعام يا 6/12 نخود نقره به فقير بدهد. 2- سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم هر ماه. 3- تمام ماه رجب و شعبان و بعضى از اين دو ماه اگر چه يك روز باشد. 4- روز عيد نوروز، روز بيست و پنجم و بيست و نهم ذىقعده، روز اول تا روز نهم ذىحجه، روز عرفه ولى اگر بواسطه ضعف روزه، نتواند دعاهاى روز عرفه را بخواند، روزه آن روز مكروه است، عيد سعيد غدير 18 ذىحجه روز اول و سوم محرم،ميلاد مسعود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، 17 ربيع الاول روز مبعثحضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، 27 رجب و اگر كسى روزه مستحبى بگيرد واجب نيست آن را به آخر برساند، بلكه اگر برادر مؤمنش او را به غذا دعوت كند، مستحب است دعوت او را قبول كند، و در بين روز افطار نمايد.
مواردى كه مستحب است انسان از كارهايى كه روزه را باطل مىكند خوددارى نماید
1749 براى شش نفر مستحب است در ماه رمضان اگر چه روزه نيستند از كارهاى كه روزه را باطل مىكند خودارى نمايند: اول: مسافرى كه در سفر، كارى كه روزه را باطل مىكند انجام داده باشد و پيش از ظهر به وطنش يا به جايى كه مىخواهد ده روز بماند، برسد. دوم: مسافرى كه بعد از ظهر به وطنش يا به جايى كه مىخواهد ده روز در آن جا بماند برسد. سوم: مريضى كه پيش از ظهر خوب شود و كارى كه روزه را باطل مىكند انجام داده باشد. چهارم: مريضى كه بعد از ظهر خوب شود. پنجم: زنى كه در بين روز از خون حيض يا نفاس پاك شود. ششم: كافرى كه در روز ماه رمضان مسلمان شود.
1750 مستحب است روزهدار نماز مغرب و عشا را پيش از افطار كردن بخواند،ولى اگر كسى منتظر اوستيا ميل زيادى به غذا دارد كه نمىتواند با حضور قلب نماز بخواند، بهتر است اول افطار كند. ولى به قدرى كه ممكن است نماز را در وقت فضيلت آن بجا آورد.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 19:39 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
احكام روزه
روزه آن است كه انسان براى انجام فرمان خداوند عالم از اذان صبح تا مغرب از چيزهايى كه روزه را باطل مىكند و شرح آنها بعدا گفته مىشود، خوددارى نمايد.
|
|
|
نيت
1550 لازم نيست انسان نيت روزه را از قلب خود بگذراند يا مثلا بگويد فردا را روزه مىگيرم بلكه همين قدر كه براى انجام فرمان خداوند عالم از اذان صبح تا مغرب كارى كه روزه را باطل مىكند انجام ندهد، كافى است و براى آن كه يقين كند تمام اين مدت را روزه بوده، بايد مقدارى پيش از اذان صبح و مقدارى هم بعد از مغرب از انجام كارى كه روزه را باطل مىكند خوددارى نمايد.
1551 انسان مىتواند در هر شب از ماه رمضان برا روزه فرداى آن نيت كند بهتر است كه شب اول ما هم نيت روزه همه ماه را بنمايد.
1552 از اول شب ماه رمضان تا اذان صبح، هر وقت نيت روزه فردا را بكند اشكال ندارد.
1553 وقت نيت روزه مستحبى از اول شب است تا موقعى كه به اندازه نيت كردن به مغرب وقت مانده باشد، كه اگر تا اين وقت كارى كه روزه را باطل مىكند انجام نداده باشد و نيت روزه مستحبى كند، روزه او صحيح است.
1554 كسى كه پيش از اذان صبح بدون نيت روزه خوابيده است، اگر پيش از ظهر بيدار شود و نيت كند، روزه او صحيح است چه روزه او واجب باشد چه مستحب، و اگر بعد از ظهر بيدار شود، نمىتواند نيت روزه واجب نمايد.
1555 اگر بخواهد غير روزه رمضان، روزه ديگرى بگيرد بايد آن را معين نمايد، مثلا نيت كند كه روزه قضا يا روزه نذر مىگيرم، ولى در ماه رمضان لازم نيست نيت كند كه روزه ماه رمضان مىگيرم، بلكه اگر نداند ماه رمضان است، يا فراموش نمايد و روزه ديگرى را نيت كند، روزه ماه رمضان حساب مىشود.
1556 اگر بداند ماه رمضان است و عمدا نيت روزه غير رمضان كند، نه روزه رمضان حساب مىشود و نه روزهاى كه قصد كرده است.
1557 سوم بوده،روزه او صحيح است.
1558 اگر پيش از اذان صبح نيت كند و بيهوش شود و در بين روز به هوش آيد، بنابر احتياط واجب بايد روزه آن روز را تمام نمايد و اگر تمام نكرد،قضاى آن را بجا آورد.
1559 اگر پيش از اذان صبح نيت كند و مستشود و در بين روز بهوش آيد، احتياط واجب آن است كه روزه آن روز را تمام كند و قضاى آن را هم بجا آورد.
1560 اگر پيش از اذان صبح نيت كند و بخوابد و بعد از مغرب بيدار شود،روزهاش صحيح است.
1561 اگر نداند يا فراموش كند كه ماه رمضان است و پيش از ظهر ملتفتشود،چنانچه كارى كه روزه را باطل مىكند انجام نداده باشد، بايد نيت كند و روزه او صحيح است و اگر كارى كه روزه را باطل مىكند انجام داده باشد، يا بعداز ظهر ملتفتشود كه ماه رمضان است، روزه او باطل مىباشد ولى بايد تا مغرب كارى كه روزه را باطل مىكند انجام ندهد و بعد از رمضان هم روزه آن روز را قضا نمايد.
1562 اگر بچه پيش از اذان صبح ماه رمضان بالغ شود، بايد روزه بگيرد، واگر بعد از اذان بالغ شود، روزه آن روز بر او واجب نيست.
1563 كسى كه براى به جا آوردن روزه ميتى اجير شده اگر روزه مستحبى بگيرد اشكال ندارد، ولى كسى كه روزه قضا يا روزه واجب ديگرى دارد، نمىتواند روزه مستحبى بگيرد. و چنانچه فراموش كند و روزه مستحب بگيرد، در صورتى كه پيش از ظهر يادش بيايد، روزه مستحبى او به هم مىخورد و مىتواند نيتخود را به روزه واجب برگرداند. و اگر بعد از ظهر ملتفتشود، روزه او باطل است، و اگر بعداز مغرب يادش بيايد، روزهاش صحيح است، اگر چه بىاشكال نيست.
1564 اگر غير از روزه ماه رمضان، روزه معين ديگرى بر انسان واجب باشد، مثلا نذر كرده باشد كه روز معينى را روزه بگيرد، چنانچه عمدا تا اذان صبح نيت نكند،روزهاش باطل است، و اگر نداند كه روزه آن روز بر او واجب است، يا فراموش كند و پيش از ظهر يادش بيايد، چنانچه كارى كه روزه را باطل مىكند انجام نداده باشد، روزه او صحيح و گرنه باطل مىباشد.
1565 اگر براى روزه واجب غير معينى مثل روزه كفاره، عمدا تا نزديك ظهر نيت نكند، اشكال ندارد. بلكه اگر پيش از نيت تصميم داشته باشد كه روزه نگيرد، يا ترديد داشته باشد كه بگيرد يا نه، چنانچه كارى كه روزه را باطل مىكند انجام نداده باشد، و پيش از ظهر نيت كند، روزه او صحيح است.
1566 اگر در ماه رمضان پيش از ظهر كافر مسلمان شود و از اذان صبح تا آن وقت كارى كه روزه را باطل مىكند انجام نداده باشد، نمىتواند روزه بگيرد و قضا هم ندارد.
1567 اگر مريض پيش از ظهر ماه رمضان خوب شود و از اذان صبح تا آن وقت كارى كه روزه را باطل مىكند انجام نداده باشد، بايد نيت روزه كند و آن روز را روزه بگيرد، و چنانچه بعد از ظهر خوب شود، روزه آن روزه بر او واجب نيست.
1568 روزى را كه انسان شك دارد آخر شعبان استيا اول رمضان واجب نيست روزه بگيرد، و اگر بخواهد روزه بگيرد مىتواند نيت روزه رمضان كند، ولى اگر نيت روزه قضا و مانند آن بنمايد و چنانچه بعد معلوم شود رمضان بوده، از رمضان حساب مىشود.
1569 اگر روزى را كه شك دارد آخر شعبان استيا اول رمضان، به نيت روزه قضا يا روزه مستحبى و مانند آن روزه بگيرد، و در بين روز بفهمد كه ماه رمضان استبايد نيت روزه رمضان كند.
1570 اگر در روزه واجب معينى مثل روزه رمضان از نيت روزه گرفتن برگردد، روزهاش باطل است، ولى چنانچه نيت كند كه چيزى را كه روزه را باطل مىكند بجا آورد در صورتى كه آن را انجام ندهد، روزهاش باطل نمىشود.
1571 در روزه مستحب و روزه واجبى كه وقت آن معين نيست مثل روزه كفاره، اگر قصد كند كارى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد، يا مردد شود كه به جا آورد يا نه،چنانچه به جا نياورد و پيش از ظهر دوباره نيت روزه كند، روزه او صحيح است.
چيزهايى كه روزه را باطل مىكند
1572 نه چيز روزه را باطل مىكند: اول: خوردن و آشاميدن. دوم: جماع. سوم:استمنا، و استمنا آن است كه انسان با خود كارى كند كه منى از او بيرون آيد.چهارم: دروغ بستن به خدا و پيغمبر و جانشينان پيغمبر عليهم السلام. پنجم:رساندن غبار غليظ به حلق. ششم: فرو بردن تمام سر در آب. هفتم: باقى ماندن بر جنابت و حيض و نفاس تا اذان صبح. هشتم: اماله كردن با چيزهاى روان.نهم: قى كردن. و احكام اينها در مسايل آينده گفته مىشود.
1573 اگر روزهدار عمدا چيزى بخورد يا بياشامد، روزه او باطل مىشود، چه خوردن و آشاميدن آن چيز معمول باشد مثل نان و آب، چه معمول نباشد مثل خاك و شيره درخت، و چه كم باشد يا زياد. حتى اگر مسواك را از دهان بيرون آورد و دوباره به دهان ببرد و رطوبت آن را فرو برد، روزه او باطل مىشود، مگر آنكه رطوبت مسواك در آب دهان به طورى از بين برود كه رطوبتخارج به آن گفته نشود.
1574 اگر موقعى كه مشغول غذا خوردن استبفهمد صبح شده، بايد لقمه را از دهان بيرون آورد. و چنانچه عمدا فرو برد، روزهاش باطل است و به دستورى كه بعدا گفته خواهد شد، كفاره هم بر او واجب مىشود.
1575 اگر روزهدار سهوا چيزى بخورد يا بياشامد، روزهاش باطل نمىشود.
1576 احتياط واجب آن است كه روزهدار از استعمال آمپولى كه به جاى غذا به كار مى رود، خوددارى كند. ولى تزريق آمپولى كه عضو را بى حس مىكند يا به جاى دوا استعمال مىشود، اشكال ندارد.
1577 اگر روزهدار چيزى را كه لاى دندان مانده است، عمدا فرو ببرد، روزهاش باطل مىشود.
1578 كسى كه مىخواهد روزه بگيرد، لازم نيست پيش از اذان دندانهايش را خلال كند، ولى اگر بداند غذايى كه لاى دندان مانده در روز فرو مى رود، چنانچه خلال نكند و چيزى از آن فرو رود روزهاش باطل مىشود. بلكه اگر فرو هم نرود، بنابر احتياط واجب بايد قضاى آن روز را بگيرد.
1579 فرو بردن آب دهان، اگر چه بواسطه خيال كردن ترشى و مانند آن در دهان جمع شده باشد، روزه را باطل نمىكند.
1580 فرو بردن اخلاط سر و سينه، تا به فضاى دهان نرسيده، اشكال ندارد. ولى اگر داخل فضاى دهان شود، احتياط واجب آن است كه آن را فرو نبرد.
1581 اگر روزه دار به قدرى تشنه شود كه بترسد از تشنگى بميرد، مىتواند بهاندازهاى كه از مردن نجات پيدا كند آب بياشامد، ولى روزه او باطل مىشود. و اگر ماه رمضان باشد، بايد در بقيه روز از بجا آوردن كارى كه روزه را باطل مىكند، خوددارى نمايد.
1582 جويدن غذا براى بچه يا پرنده و چشيدن غذا و مانند اينها كه معمولا به حلق نمىرسد، اگر چه اتفاقا به حلق برسد، روزه را باطل نمىكند. ولى اگر انسان ازاول بداند كه به حلق مى رسد، چنانچه فرو رود، روزهاش باطل مىشود، و بايد قضاى آن را بگيرد و كفاره هم بر او واجب است.
1583 انسان نمىتواند براى ضعف روزه را بخورد، ولى اگر ضعف او به قدرى استكه معمولا نمىشود آن را تحمل كرد، خوردن روزه اشكال ندارد.
1584 جماع روزه را باطل مىكند، اگر چه به مقدار ختنهگاه داخل شود و منى هم بيرون نيايد.
1585 اگر كمتر از مقدار ختنهگاه داخل شود و منى هم بيرون نيايد، روزه باطل نمىشود، ولى كسى كه آلتش را بريدهاند اگر كمتر از ختنهگاه را هم داخل كند، روزهاش باطل مىشود.
1586 اگر شك كند كه به اندازه ختنهگاه داخل شده يا نه، روزه او صحيح است. و كسى كه آلتش را بريدهاند، اگر شك كند كه دخول شده يا نه، روزه او صحيح است.
1587 اگر فراموش كند كه روزه است و جماع نمايد، يا او را به جماع مجبور نمايند، به طورى كه از خود اختيارى نداشته باشد، روزه او باطل نمىشود. ولى چنانچه در بين جماع يادش بيايد يا ديگر مجبور نباشد، بايد فورا از حال جماع خارج شود، و اگر خارج نشود، روزه او باطل است.
1588 اگر روزهدار استمنا كند، يعنى با خود كارى كند كه منى از او بيرونآيد، روزهاش باطل مىشود.
1589 اگر بى اختيار منى از او بيرون آيد، روزهاش باطل نيست. ولى اگر كارى كند كه بى اختيار منى از او بيرون آيد، روزهاش باطل مىشود.
1590 هرگاه روزهدار بداند كه اگر در روز بخوابد، محتلم مىشود، يعنى در خواب منى از او بيرون مى آيد، مىتواند در روز بخوابد. و چنانچه بخوابد و محتلم هم بشود، روزهاش صحيح است.
1591 اگر روزهدار در حال بيرون آمدن منى از خواب بيدار شود، واجب نيست از بيرون آمدن آن جلوگيرى كند.
1592 روزهدارى كه محتلم شده، مىتواند بول كند و به دستورى كه در مساله گفته شد، استبرا نمايد. ولى اگر بداند به واسطه بول يا استبرا كردن باقى مانده منى از مجرى بيرون مىآيد، در صورتى كه غسل كرده باشد، نمىتواند استبرا كند.
1593 روزهدارى كه محتلم شده، اگر بداند منى در مجرى مانده و در صورتى كه پيش از غسل بول نكند بعد از غسل منى از او بيرون مىآيد، بنابر احتياط واجب بايدپيش از غسل بول كند.
1594 اگر به قصد بيرون آمدن منى كارى بكند، در صورتى كه منى ازاو بيرون نيايد، روزهاش باطل نمىشود.
1595 اگر روزه دار بدون قصد بيرون آمدن منى با كسى بازى و شوخى كند، در صورتى كه عادت نداشته باشد كه بعد از بازى و شوخى منى از او خارج شود، اگرچه اتفاقا منى بيرون آيد، روزه او صحيح است. ولى اگر شوخى را ادامه دهد تا آن جا كه نزديك است منى خارج شود، و خوددارى نكند تا خارج گردد، روزهاش باطل است.
1596 اگر روزهدار به گفتن يا به نوشتن يا به اشاره و مانند اينها، به خدا و پيغمبر و جانشينان آن حضرت عمدا نسبت دروغ بدهد، اگر چه فورا بگويد دروغ گفتم، يا توبه كند، روزه او باطل است. و احتياط واجب آن است كه حضرت زهرا سلام الله عليها و ساير پيغمبران و جانشينان آنان هم در اين حكم فرقى ندارند.
1597 اگر بخواهد خبرى را كه نمىداند راست استيا دروغ نقل كند، بنابر احتياط واجب بايد از كسى كه آن خبر را گفته يا از كتابى كه آن خبر در آن نوشته شده، نقل نمايد. ليكن اگر خودش هم خبر بدهد، روزهاش باطل نمىشود.
1598 اگر چيزى را به اعتقاد اين كه راست است از قول خدا يا پيغمبر نقل كند و بعد بفهمد دروغ بوده، روزهاش باطل نمىشود.
1599 اگر بداند دروغ بستن به خدا و پيغمبر روزه را باطل مىكند و چيزى را كه مىداند دروغ استبه آنان نسبت دهد و بعدا بفهمد آن چه را كه گفته، راستبوده، روزهاش صحيح است.
1600 اگر دروغى را كه ديگرى ساخته عمدا به خدا و پيغمبر و جانشينان پيغمبر نسبت دهد، روزهاش باطل مىشود، ولى اگر از قول كسى كه آن دروغ را ساخته نقل كند، اشكال ندارد.
1601 اگر از روزهدار بپرسند كه آيا پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم چنين مطلبى فرمودهاند و او جايى كه در جواب بايد بگويد نه، عمدا بگويد بلى، يا جايى كه بايد بگويد بلى، عمدا بگويد نه، روزهاش باطل مىشود.
1602 اگر از قول خدا يا پيغمبر حرف راستى را بگويد، بعد بگويد دروغ گفتم، يا در شب دروغى را به آنان نسبت دهد و فرداى آن روز كه روزه مىباشد بگويد آنچه ديشب گفتم راست است، روزهاش باطل مىشود.
1603 رساندن غبار غليظ به حلق روزه را باطل مىكند، چه غبار چيزى باشد كه خوردن آن حلال است، مثل آرد، يا غبار چيزى باشد كه خوردن آن حرام است.
1604 اگر به واسطه باد غبار غليظى پيدا شود و انسان با اين كه متوجه است مواظبت نكند و به حلق برسد، روزهاش باطل مىشود.
1605 احتياط واجب آن است كه روزهدار دود سيگار و تنباكو و مانند اينها را هم به حلق نرساند. ولى بخار غليظ روزه را باطل نمىكند، مگر اين كه در دهان به صورت آب در آيد و فرو دهد.
1606 اگر مواظبت نكند و غبار يا بخار يا دود و مانند اينها داخل حلق شود،چنانچه يقين داشته كه به حلق نمى رسد روزهاش صحيح است.
1607 اگر فراموش كند كه روزه است و مواظبت نكند، يا بىاختيار غبار و مانند آن به حلق او برسد، روزهاش باطل نمىشود، و چنانچه ممكن استبايد آن را بيرون آورد.
1608 اگر روزهدار عمدا تمام سر را در آب فرو برد، اگرچه باقى بدن او از آب بيرون باشد، بنا بر احتياط واجب بايد قضاى آن روزه را بگيرد. ولى اگر تمام بدن را آب بگيرد و مقدارى از سر بيرون باشد روزه او باطل نمىشود.
1609 اگر نصف سر را يك دفعه و نصف ديگر آن را دفعه ديگر در آب فرو برد،روزهاش باطل نمىشود.
1610 اگر شك كند كه تمام سر زير آب رفته يا نه روزهاش صحيح است.
1611 اگر سر زير آب برود ولى مقدارى از موها بيرون بماند، روزه باطل مىشود.
1612 احتياط واجب آن است كه سر را در گلاب فرو نبرد، ولى در آبهاى مضاف ديگر و در چيزهاى ديگر كه روان است، اشكال ندارد.
1613 اگر روزهدار بىاختيار در آب بيفتد و تمام سر او را آب بگيرد، يا فراموش كند كه روزه است و سر در آب فرو برد، روزه او باطل نمىشود.
1614 اگر عادتا با افتادن در آب سرش زير آب مى رود، چنانچه با توجه بهاين مطلب خود را در آب بيندازد و سرش زير آب برود روزهاش باطل مىشود.
1615 اگر فراموش كند كه روزه است و سر را در آب فرو برد يا ديگرى به زور سر او را در آب فرو برد، چنانچه در زير آب يادش بيايد كه روزه استيا آن كس دستخود را بردارد، بايد فورا سر را بيرون آورد، و چنانچه بيرون نياورد، روزهاش باطل مىشود.
1616 اگر فراموش كند كه روزه است و به نيت غسل سر را در آب فرو برد، روزه و غسل او صحيح است.
1617 اگر بداند كه روزه است و عمدا براى غسل سر را در آب فرو برد،چنانچه روزه او روزه واجبى باشد كه مثل روزه كفاره وقت معينى ندارد، غسل صحيح و روزه باطل مىباشد. ولى اگر واجب معين باشد، اگر به فرو بردن سر در آب قصد غسل كند، روزه او باطل است و بنابر احتياط واجب غسل او هم باطل است،مگر آن كه در زير آب يا در حال خارج شدن از آب نيت غسل كند، كه در اين صورت غسل او صحيح است. و اما اگر روزه ماه رمضان باشد، هم غسل و هم روزه باطل است، مگر آن كه در همان زير آب توبه نمايد و در حال خارج شدن از آب نيت غسل كند،كه در اين صورت غسل او صحيح است.
1618 اگر براى آنكه كسى را از غرق شدن نجات دهد، سر را در آب فرو برد، اگرچه نجات دادن او واجب باشد، روزهاش باطل است.
7- باقى ماندن بر جنابت و حيض و نفاس تا اذان صبح
1619 اگر جنب عمدا تا اذان صبح غسل نكند، يا اگر وظيفه او تيمم است عمدا تيمم ننمايد، روزهاش باطل است.
1620 اگر در روزه واجبى كه مثل روزه ماه رمضان وقت آن معين است، تا اذان صبح غسل نكند و تيمم هم ننمايد، روزهاش صحيح است.
1621 كسى كه جنب است و مىخواهد روزه واجبى بگيرد كه مثل روزه رمضان وقت آن معين است، چنانچه عمدا غسل نكند تا وقت تنگ شود، مىتواند با تيمم روزه بگيرد و صحيح است.
1622 اگر جنب در ماه رمضان غسل را فراموش كند و بعد از يك روز يادش بيايد، بايد روزه آن روز را قضا نمايد، و اگر بعد از چند روز يادش بيايد، بايد روزه هر چند روزى را كه يقين دارد جنب بوده قضا نمايد. مثلا اگر نمىداند سه روز جنب بوده يا چهار روز، بايد روزه سه روز را قضا كند.
1623 كسى كه در شب ماه رمضان براى هيچ كدام از غسل و تيمم وقت ندارد،اگر خود را جنب كند روزهاش باطل است و قضا و كفاره بر او واجب مىشود، ولى اگر براى تيمم وقت دارد، چنانچه خود را جنب كند، با تيمم روزه او صحيح است، ولى گناهكار است.
1624 اگر گمان كند كه به اندازه غسل وقت دارد و خود را جنب كند و بعد بفهمد وقت تنگ بوده، چنانچه تيمم كند روزهاش صحيح است.
1625 كسى كه در شب ماه رمضان جنب است و مىداند كه اگر بخوابد تا صبح بيدار نمىشود، نبايد بخوابد، و چنانچه بخوابد و تا صبح بيدار نشود، روزهاش باطل است و قضا و كفاره بر او واجب مىشود.
1626 هرگاه جنب در شب ماه رمضان بخوابد و بيدار شود، اگر احتمال بدهد كه اگر دوباره بخوابد بيدار مىشود براى غسل، مىتواند بخوابد.
1627 كسى كه در شب ماه رمضان جنب است و مىداند يا احتمال مىدهد كه اگر بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مىشود، چنانچه تصميم داشته باشد كه بعد از بيدار شدن غسل كند و با اين تصميم بخوابد و تا اذان خواب بماند، روزهاش صحيح است.
1628 كسى كه در شب ماه رمضان جنب است و مىداند يا احتمال مىدهد كه اگر بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مىشود، چنانچه غفلت داشته باشد كه بعد از بيدار شدن بايد غسل كند، در صورتى كه بخوابد و تا اذان صبح خواب بماند، روزهاش صحيح است.
1629 كسى كه در شب ماه رمضان جنب است و مىداند يا احتمال مىدهد كه اگر بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مىشود، چنانچه نخواهد بعد از بيدار شدن غسل كند، يا ترديد داشته باشد كه غسل كند يا نه، در صورتى كه بخوابد و بيدار نشود، روزهاش باطل است.
1630 اگر جنب در شب ماه رمضان بخوابد و بيدار شود و بداند يا احتمال دهد كه اگر دوباره بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مىشود و تصميم هم داشته باشد كه بعد از بيدار شدن غسل كند، چنانچه دوباره بخوابد و تا اذان صبح بيدار نشود، بايد روزه آن روز را قضا كند، و همچنين است اگر از خواب دوم بيدار شود و براى مرتبه سوم بخوابد، و كفاره بر او واجب نمىشود.
1631 خوابى را كه در آن محتلم شده نبايد خواب اول حساب كرد، بلكه اگراز آن خواب بيدار شود و دوباره بخوابد، خواب اول حساب مىشود.
1632 اگر روزهدار در روز محتلم شود، واجب نيست فورا غسل كند.
1633 هرگاه در ماه رمضان بعد از اذان صبح بيدار شود و ببيند محتلم شده، اگرچهبداند پيش از اذان محتلم شده، روزه او صحيح است.
1634 كسى كه مىخواهد قضاى روزه رمضان را بگيرد، هرگاه تا اذان صبح جنب بماند، اگر چه از روى عمد نباشد، روزه او باطل است.
1635 كسى كه مىخواهد قضاى روزه رمضان را بگيرد، اگرچه بعد از اذان صبح بيدار شود و ببيند محتلم شده و بداند پيش از اذان محتلم شده است، چنانچه وقت روزه تنگ است، مثلا پنچ روز روزه رمضان دارد، و پنج روز هم به رمضان مانده است، بعد از رمضان عوض آن را به جا آورد، و اگر وقت قضاى روزه تنگ نيست روزه بگيرد.
1636 اگر در روزه واجبى غير روزه رمضان و قضاى آن، تا اذان صبح جنب بماند، روزهاش صحيح است، چه وقت آن معين باشد و چه نباشد.
1637 اگر زن پيش از اذان صبح از حيض يا نفاس پاك شود و عمدا غسل نكند، يا اگر وظيفه او تيمم است تيمم نكند، روزهاش باطل است.
1638 اگر زن پيش از اذان صبح از حيض يا نفاس پاك شود و براى غسل وقت نداشته باشد، چنانچه بخواهد روزه ماه رمضان يا قضاى آن را بگيرد، بايد تيمم نمايد و روزهاش صحيح است، و اگر بخواهد روزه مستحب يا روزه واجب مثل روزه كفاره و روزه نذرى بگيرد، اگرچه بدون تيمم هم روزهاش صحيح است، ولى احتياط مستحب آن است كه تيمم كند.
1639 اگر زن نزديك اذان صبح از حيض يا نفاس پاك شود و براى هيچ كدام از غسل و تيمم وقت نداشته باشد، يا بعد از اذان بفهمد كه پيش از اذان پاك شده، روزه او صحيح است، ولى اگر در وسعت وقت قضاى رمضان را گرفته باشد،صحيح بودن آن اشكال دارد.
1640 اگر زن بعد از اذان صبح از خون حيض يا نفاس پاك شود، يا در بين روز خون حيض يا نفاس ببيند، اگر چه نزديك مغرب باشد، روزه او باطل است.
1641 اگر زن غسل حيض يا نفاس را فراموش كند و بعد از يك روز يا چند روز يادش بيايد، روزههايى كه گرفته صحيح است.
1642 اگر زن پيش از اذان صبح در ماه رمضان از حيض يا نفاس پاك شود ودر غسل كردن كوتاهى كند و تا اذان غسل نكند و در تنگى وقت تيمم هم نكند، روزهاش باطل است. ولى چنانچه كوتاهى نكند، مثلا منتظر باشد كه حمام زنانه شود، اگرچه سه مرتبه بخوابد و تا اذان غسل نكند، در صورتى كه تيمم كند روزه او صحيح است.
1643 اگر زنى كه در حال استحاضه است، غسلهاى خود را به تفصيلى كه در احكام استحاضه در مساله به بعد گفته شد به جا آورد، روزه او صحيح است.
1644 كسى كه مس ميت كرده، يعنى جايى از بدن خود را به بدن ميت رسانده،مىتواند بدون غسل مس ميت روزه بگيرد. و اگر در حال روزه هم ميت را مس نمايد،روزه او باطل نمىشود.
1645 اماله كردن با چيز روان اگرچه از روى ناچارى و براى معالجه باشد، روزه را باطل مىكند، ولى استعمال شيافهايى كه براى معالجه است اشكال ندارد، و احتياط واجب آن است كه از استعمال شيافهايى كه براى كيف كردن است، مثل شياف ترياك يا براى تغذيه از اين مجرا است، خوددارى نمايند.
1646 هرگاه روزهدار عمدا قى كند - اگر چه به واسطه مرض و مانند آن ناچار باشد - روزهاش باطل مىشود، ولى اگر سهوا يا بىاختيار قى كند، اشكال ندارد.
1647 اگر در شب چيزى بخورد كه مىداند به واسطه خوردن آن در روز بىاختيار قى مىكند، احتياط واجب آن است كه روزه آن روز را قضا نمايد.
1648 اگر روزهدار بتواند از قى كردن خوددارى كند، چنانچه براى او ضرر و مشقت نداشته باشد، بايد خوددارى نمايد.
1649 اگر مگس در گلوى روزهدار برود، چنانچه به قدرى پايين رود كه به فرو بردن آن خوردن نمىگويند، لازم نيست آن را بيرون آورد و روزه او صحيح است، واگر به اين مقدار پايين نرود، بايد آن را بيرون آورد، اگرچه موجب شود كه قى كند و روزهاش باطل شود، و چنانچه فرو برد روزهاش باطل مىشود، و بنابر احتياط واجب بايد كفاره جمع بدهد.
1650 اگر سهوا چيزى را فرو ببرد و پيش از رسيدن به شكم يادش بيايد كه روزه است، چنانچه به قدرى پايين رفته باشد كه اگر آن را داخل شكم كند خوردن نمىگويند، لازم نيست آن را بيرون آورد و روزه او صحيح است.
1651 اگر يقين داشته باشد كه به واسطه آروغ زدن چيزى از گلو بيرون مىآيد، نبايد عمدا آروغ بزند، ولى اگر يقين نداشته باشد اشكال ندارد.
1652 اگر آروغ بزند و بدون اختيار چيزى در گلو يا دهانش بيايد آن را بيرونبريزد، و اگر بى اختيار فرو رود، روزهاش صحيح است.
احكام چيزهايى كه روزه را باطل مىكند
1653 اگر انسان عمدا و از روى اختيار كارى كه روزه را باطل مىكند، انجام دهد،روزه او باطل مىشود و چنانچه از روى عمد نباشد اشكال ندارد، ولى جنب اگر بخوابد و به تفصيلى كه در مساله گفته شد تا اذان صبح غسل نكند، روزه او باطل است.
1654 اگر روزهدار سهوا يكى از كارهايى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد و به خيال اين كه روزهاش باطل شده، عمدا دوباره يكى از آنها را بجا آورد، روزه او باطل مىشود.
1655 اگر چيزى به زور در گلوى روزهدار بريزند، يا سر او را به زور در آب فرو برند، روزه او باطل نمىشود، ولى اگر مجبورش كنند كه روزه خود را باطل كند مثلا به او بگويند اگر غذا نخورى ضرر مالى يا جانى به تو مى زنيم و خودش براى جلوگيرى از ضرر، چيزى بخورد، روزه او باطل مىشود.
1656 روزهدار نبايد جايى برود كه مىداند چيزى در گلويش مى ريزند يا مجبورش مىكنند كه خودش روزه خود را باطل كند، اما اگر قصد رفتن كند و نرود يا بعد از رفتن چيزى به خوردش ندهند، روزه او صحيح است، و چنانچه از روى ناچارى كارى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد، روزه او باطل مىشود، ولى اگرچيزى در گلويش بريزند، باطل شدن روزه او محل اشكال است.
1657 چند چيز براى روزهدار مكروه است و از آن جمله است: دوا ريختن به چشم و سرمه كشيدن در صورتى كه مزه يا بوى آن به حلق برسد، انجام دادن هر كارى كه مانند خون گرفتن و حمام رفتن باعث ضعف مىشود، انفيه كشيدن اگر نداند كه به حلق مىرسد و اگر بداند به حلق مى رسد جايز نيست، بو كردن گياههاى معطر، نشستن زن در آب، استعمال شياف، تر كردن لباسى كه در بدن است، كشيدن دندان و هر كارى كه به واسطه آن از دهان خون بيايد، مسواك كردن به چوب تر، و نيز مكروه است انسان بدون قصد بيرون آمدن منى زن خود را ببوسد يا كارى كند كه شهوت خود را به حركت آورد، و اگر به قصد بيرون آمدن منى باشد، در صورتى كه منى بيرونآيد، روزه او باطل است.
جاهايى كه قضا و كفاره واجب است
1658 اگر در روزه ماه رمضان عمدا قى كند يا در شب جنب شود و به تفصيلى كه در مساله گفته شد سه مرتبه بيدار شود و بخوابد و تا اذان صبح بيدار نشود،فقط بايد قضاى آن روز را بگيرد، و چنانچه عمدا اماله كند يا سر زير آب ببرد،بنابر احتياط واجب بايد كفاره هم بدهد، ولى اگر كار ديگرى كه روزه را باطل مىكند عمدا انجام دهد، در صورتى كه مىدانسته آن كار روزه را باطل مىكند، قضا و كفاره براو واجب مىشود.
1659 اگر به واسطه ندانستن مساله كارى انجام دهد كه روزه را باطل مىكند، چنانچه مىتوانسته مساله را ياد بگيرد، بنابر احتياط واجب كفاره بر او ثابت مىشود، و اگر نمىتوانسته مساله را ياد بگيرد يا اصلا ملتفت مساله نبوده يا يقين داشته كه فلان چيز روزه را باطل نمىكند، كفاره بر او واجب نيست.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 19:37 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
سالروز وفات زینب کبری ( س ) ، عقیله بنی هاشم و اسوه صبربر مسلمانان و بر محضر امام زمان عج تسلیت باد
شناسنامه حضرت زینب علیها السلام
حضرت زینب علیها السلام در پنجم جمادی الاولی سال پنجم هجرت در مدینه منوره چشم به جهان گشود . مادرش فاطمه زهرا سلام الله علیها و پدرش امام علی علیه السلام بود. او را ام کلثوم کبری، و صدیقه صغری مینامیدند . از القاب آن حضرت، محدثه، عالمه و فهیمه بود .
حضرت زینب در پنج سالگی مادر خود را از دست داد و از همان دوران طفولیت با مصیبت آشنا گردید . در دوران عمر با برکت خویش، مشکلات و رنجهای زیادی را متحمل شد، از شهادت پدر و مادر گرفته تا شهادت برادران و فرزندان، و حوادث تلخی چون اسارت و . . . را تحمل کرد . این سختیها از او فردی صبور و بردبار ساخته بود
عقیله بنی هاشم و همسر و فرزندان
نسب نبوی، تربیت علوی، و لطف خداوندی از او فردی با خصوصیات و صفات برجسته ساخته بود، طوری که او را «عقیله بنی هاشم» میگفتند . با پسر عموی خود «عبد الله بن جعفر» ازدواج کرد و ثمره این ازدواج فرزندانی بود که دو تن از آنها (محمد و عون) در کربلا، در رکاب ابا عبد الله الحسین علیه السلام شربت شهادت نوشیدند
فضایل و مناقب حضرت زینب
گوشه هایی از فضایل حضرت زینب علیها السلام عبارتند از:
* زینت پدر: پیامبر اکرم بعد از بازگشت از سفر، به محض شنیدن خبر تولد، سراسیمه به خانه علی علیه السلام رفت، نوزاد را در بغل گرفت و بوسید، آن گاه نام زینب (زین + اب) را که به معنای «زینت پدر» است برای این دختر انتخاب نمود.
* علم الهی: امام سجاد علیه السلام در مورد حضرت زینب فرمودند: انت عالمة غیر معلمة وفهمة غیر مفهمة
* عبادت و بندگی: امام سجاد علیه السلام در مورد حضرت زینب فرمودند: «ان عمتی زینب کانت تؤدی صلواتها، من قیام الفرائض والنوافل عند مسیرنا من الکوفة الی الشام وفی بعض منازل کانت تصلی من جلوس لشدة الجوع والضعف ؛ عمه ام زینب در مسیر کوفه تا شام همه نمازهای واجب و مستحب را اقامه مینمود و در بعضی منازل به خاطر شدت گرسنگی و ضعف، نشسته ادای تکلیف میکرد .»
* عفت و پاکدامنی: زینب کبری عفت خویش را حتی در سختترین شرایط به نمایش گذاشت . او در دوران اسارت و در حرکت از کربلا تا شام سخت بر عفت خویش پای میفشرد . مورخین نوشته اند: «وهی تستر وجهها بکفها، لان قناعها قد اخذ منها; او صورت خود را با دستش میپوشاند چون روسریش از او گرفته شده بود .»
* ولایت مداری: زینب علیها السلام که حضور هفت معصوم را درک کرده، در تمامی ابعاد ولایت مداری (معرفت امام، تسلیم بی چون و چرا بودن، معرفی و شناساندن ولایت، فداکاری در راه آن و) . . . سر آمد است . زینب علیها السلام به خوبی درس ولایت مداری را از مادر فرا گرفت و آن را به زیبایی در کربلا به عرصه ظهور رساند
* روحیه بخشی: او پیوسته یاور غمدیدگان و پناه اسیران بود، او حتی تسلی بخش دل امام سجاد علیه السلام بود، آن جا که میگفت: «لا یجز عنک ما تری، فو الله ان ذلک لعهد من رسول الله الی جدک وابیک وعمک (23); [ای پسر برادر! ] آن چه میبینی (شهادت پدر) تو را بی تاب نسازد . به خدا سوگند! این عهد رسول خدا از جد و پدر و عمویت میباشد .»
* صبر: در مجلس ابن زیاد; آن گاه که آن ملعون با نیش زبانش نمک به زخم زینب میپاشد و برای آزردن او میگوید: «کیف رایت صنع الله باخیک واهل بیتک ; کار خدا را با برادر و خانواده ات چگونه یافتی؟» زینب علیها السلام در پاسخ درنگ نمیکند، او با آرامشی که از صبر و رضای قلبی او حکایت داشت فرمود: «ما رایت الا جمیلا (26); جز زیبایی چیزی ندیدم .»
* ایثار: او سختیها و تازیانه ها را به جان خود میخرید و نمیگذاشت بر بازوی کودکان اصابت کند.
* شجاعت : در مقابل یزید خیره سر، و دهن کجیها و بد زبانیهای او، شجاعت حیدری را به نمایش گذارده، چنین میگوید: «لئن جرت علی الدواهی مخاطبتک انی لاستصغر قدرک واستعظم تقریعک واستکبر توبیخک; اگر فشارهای روزگار مرابه سخن گفتن با تو واداشته [بدان که] من قدر و مقدار تو را کوچک پنداشته و سرزنش تو را بزرگ شمرده و توبیخ کردن تو را بزرگ میدانم .»
* فصاحت و بلاغت: سخنان زینب علیها السلام چنان بود که وجدان خفته مردم را بیدار کرد و صدای گریه از زن و مرد و پیر و جوان و خردسال بلند شد
تاریخ وفات و مرقد مطهر حضرت زینب
نظر معروف این است که آن حضرت پس از شهادت امام حسین علیهالسلام بیش از یک سال و نیم زندگی نکرد و در 15 رجب سال 62 هجری قمری، در 56 سالگی از دنیا رفت و مرقد مطهر ایشان در سوریه می باشد.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 18:52 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
كتاب: سيره معصومان جلد 2، ص 19
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
حاكم در مستدرك به سند خود از ابو ثعلبه خشنى نقل كرده است كه گفت: «عادت رسول خدا (ص) بر اين بود كه چون از جنگ يا سفرى بازمىگشتبه مسجد مىرفت و دو ركعت نماز مىگزارد، آنگاه به فاطمه درود مىفرستاد و سپس پيش همسرانش مىرفت. » همچنين وى به سند خود از ابن عمران نقل كرده است كه گفت: «پيامبر (ص) چون قصد مسافرت داشت، آخرين كسى را كه وداع مىگفت فاطمه بود و چون از سفرى بازمىگشت نخستين كسى را كه مىديد فاطمه بود.»
ابن شهر آشوب در مناقب با چند سند از عايشه نقل كرده است كه گفت: «على (ع) از پيامبر-كه ميان او و فاطمه كه در بستر خوابيده بودند، نشسته بود-پرسيد: كدام يك از ما پيش تو محبوبتريم من يا او (فاطمه) ؟ پيامبر فرمود: او نزد من محبوبتر است و تو عزيزترى.»
در پاسخ به اين پرسش، نمىتوان جوابى بهتر از اين يافت. فاطمه را از روى مهربانى و شفقت محبوب مىداند و على را به خاطر بزرگى در فضل و جايگاهش عزيز مىشمارد.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 16:34 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
> فاطمه زهرا(س) > فضايل
كتاب: سيره معصومان جلد 2،ص 12 ، 13 و 19
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
بخارى در صحيح به سند خويش از رسول خدا (ص) روايت كرده است كه فرمود:«فاطمه پاره تن من است هر كه او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.»
نسايى در خصايص به سند خود از مسور بن مخرمه روايت كرده است كه گفت:«پيامبر (ص) فرمود:فاطمه پاره تن من است، هر كه او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.»
مسلم نيز در صحيح خود حديثى از پيامبر نقل كرده است كه فرمود:«همانا فاطمه پاره تن من است، هر آن چه او را بيازارد مرا آزار مىدهد.»
و در روايت مسلم است كه:«همانا دخترم پاره تن من است،آن چه وى را ناپسند آيد براى من نيز ناپسند است، و آن چه او را مىآزارد مرا نيز آزار دهد.»
در اصابه به نقل از صحيحين از مسور بن مخرمه نقل شده است كه گفت:
«از رسول خدا (ص) شنيدم كه بر منبر مىفرمود: فاطمه پاره تن من است، آن چه او را بيازارد مرا آزار دهد و آن چه او را ناپسند آيد مرا نيز ناپسند آيد.»
ابو نعيم در حلية الاوليا به سند خود از مسور بن مخرمه نقل كرده است كه گفت:«شنيدم رسول خدا (ص) مىفرمود:همانا فاطمه، دخترم، پاره تن من است، هر آن چه او را ناپسند آيد مرا نيز پسنديده نباشد و هر آن چه او را بيازارد مرا آزارده است.»
ابو نعيم گويد:اين روايت را عمرو بن دينار از ابن ابى مليكه از مسور و نيز ايوب سختيانى آن را از ابن ابى مليكه از عبد الله بن زبير روايت كردهاند.
ترمذى نيز در صحيح از قول پيامبر (ص) روايت كرده است كه فرمود:«فاطمه پاره تن من است آن چه او را پسند نيايد مرا نيز ناپسند باشد و آن چه او را بيازارد مرا آزارده است.»
آنگاه وى گويد:«اين حديثحسن و صحيح است.»
و نيز در همان جا آمده است:«فاطمه پاره تن من است آن چه او را مىآزارد مرا آزار دهد و آن چه او را به سختى افكند مرا به دشوارى افكنده است.»
ترمذى اين حديث را نيز حسن و صحيح دانسته است.
در شفا آمده است:«فاطمه پاره تن من است آن چه او را به خشم آرد مرا نيز به خشم آورد.»
حاكم در مستدرك به سند خود از مسور بن مخرمه نقل كرده است كه گفت:«رسول خدا (ص) فرمود:فاطمه شعبهاى از من است هر آن چه او را گشاده و مسرور مىدارد مرا شاد كند و هر آن چه او را افسرده سازد مرا غمين ساخته است.»
وى گويد:«اين حديث صحيح است.»
همچنين در همان جا به سند خود از مسور بن مخرمه نقل كرده است كه گفت:«حسن بن حسن براى خواستگارى دخترش به او پيغام فرستاد، پس او گفت: هيچ نسب و سببى در نزد من محبوبتر از نسب و سبب و خويشاوندى با شما نيست اما رسول خدا (ص) فرمود: فاطمه پاره تن يا پارهگوشت من است آن چه او را فسرده كند مرا فسرده سازد و آن چه او را شاد كند مرا مسرور كرده است و پيوندهاى خويشى در روز قيامتبريده گردد پيوند و خويشى من و دختر او پيش توست.اگر من او را به همسرى تو دهم اين پيمان را مىگيرم و (در روز قيامت) پوزش خواهانه به سويش رهسپار مىشوم.»
حاكم گويد:«اين حديث صحيح است.»
ابو الفرج اصفهانى در اغانى نوشته است:«عبد الله بن حسن مثنى بن حسن السبط بر عمر بن عبد العزيز وارد شد، در آن هنگام عبد الله جوانى باوقار و نمكين بود.عمر جاى او را در صدر مجلس قرار داد و احترامش گذاشت و خواستههاى او را روا كرد.يكى از عمر بن عبد العزيز علت اين رفتار را جويا شد و وى پاسخ داد:افراد موثق برايم حديثى نقل كردهاند كه گويى خود آن را از دهان رسول خدا (ص) شنيدهام.آن حضرت فرمود:همانا فاطمه پاره تن من است هر آن چه او را شاد دارد مرا خوشحال مىكند و هر آنچه او را به خشم آورد مرا ناراحت كرده است.بنابراين عبد الله نيز پارهاى از پاره تن رسول خداست.»
حاكم در مستدرك به سند خود از ابو ثعلبه خشنى نقل كرده است كه گفت:«عادت رسول خدا (ص) بر اين بود كه چون از جنگ يا سفرى بازمىگشتبه مسجد مىرفت و دو ركعت نماز مىگزارد، آنگاه به فاطمه درود مىفرستاد و سپس پيش همسرانش مىرفت.»
همچنين وى به سند خود از ابن عمران نقل كرده است كه گفت:«پيامبر (ص) چون قصد مسافرت داشت، آخرين كسى را كه وداع مىگفت فاطمه بود و چون از سفرى بازمىگشت نخستين كسى را كه مىديد فاطمه بود.»
ابن شهر آشوب در مناقب با چند سند از عايشه نقل كرده است كه گفت:«على (ع) از پيامبر-كه ميان او و فاطمه كه در بستر خوابيده بودند،نشسته بود-پرسيد:كدام يك از ما پيش تو محبوبتريم من يا او (فاطمه) ؟پيامبر فرمود:او نزد من محبوبتر است و تو عزيزترى.»
در پاسخ به اين پرسش،نمىتوان جوابى بهتر از اين يافت.فاطمه را از روى مهربانى و شفقت محبوب مىداند و على را به خاطر بزرگى در فضل و جايگاهش عزيز مىشمارد.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 16:33 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
<فاطمه زهرا(س) > اخلاق
كتاب: سيره معصومان جلد 2، ص 20 تا 21
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
حاكم در مستدرك به سند خود روايت كرده است كه:«رسول خدا (ص) بر فاطمه وارد شد.فاطمه گردنبندى از طلا را كه به گردن داشتبه دست گرفت و گفت:اين را ابو الحسن به من تحفه داده است.رسول خدا (ص) به او فرمود:فاطمه آيا خوشحال مىشوى كه مردم بگويند فاطمه دختر محمد است و در دست تو زنجيرى از آتش است.آنگاه ننشست و از خانه بيرون آمد.فاطمه زنجير را گرفت و با آن غلامى خريد و آزاد كرد.چون پيامبر را از اين امر آگاه كردند،فرمود:خدا را شكر كه فاطمه را از آتش رهانيد.»حاكم گويد:«اين حديثبنا به شرط شيخين صحيح است.»
احمد بن حنبل در مسند از ثوبان،آزاد كرده رسول خدا (ص) نقل كرده است كه گفت:«هنگامى كه پيامبر قصد سفر داشت آخرين كسى را كه ديدار مىكرد فاطمه بود و چون باز مىگشت نخستبه ديدار فاطمه مىرفت.يكبار از جنگى بازگشت و به خانه فاطمه رفت و ديد كه بر در خانه پردهاى آويخته شده است.همچنين بر دستحسن و حسين دو دستبند نقرهاى ديد.آن حضرت با مشاهده اين موارد به خانه داخل نشد و از راه بازگشت.فاطمه دانست كه پيامبر به خاطر ديدن پرده و دستبندها به خانه قدم ننهاده.از اين رو پرده را پاره كرد و دستبندها را از دست كودكانش به در آورد و قطعه قطعه كرد.حسن و حسين گريستند فاطمه دستبند را ميان آن دو تقسيم كرد.آنان هر دو،در هر حالى كه گريه مىكردند،به سوى رسول خدا (ص) رفتند.پيامبر دستبند را از آنان گرفت و به ثوبان گفت:اينها را نزد بنى فلان ببر و براى فاطمه گردنبندى از عصب (دندان جانورى دريايى) و دو دستبند از عاج بخر.زيرا اينان اهل بيت من هستند و من دوست ندارم آنان طيبات خود را در زندگى دنيويشان بخورند.»
همچنين احمد بن حنبل از جعفر بن محمد،از پدرش روايت كرده است كه گفت:«گروهى از مردم برهنه از روم نزد رسول خدا (ص) آمدند.آن حضرت بر فاطمه وارد شد،فاطمه پردهاى آويخته بود پيامبر به او فرمود:آيا خوشحال خواهى شد اگر خداوند روز قيامت تو را بپوشاند؟اين پرده را به من بده.فاطمه پرده را به رسول خدا (ص) داد و آن حضرت آن را به اندازه دو ذراع در يك ذراع بريد و به هر يك از برهنگان داد.»
مؤلف استيعاب به سند خود از عايشه نقل كرده است كه گفت:كسى را راست گفتارتر از فاطمه نديدم، مگر پدرش را.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 16:29 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
سيره فاطمى
فاطمه (سلام اللَّه عليها)، شب قدر پيامبر
برنامه دشمن براى خاموش كردن نور پيامبر
استقبال دانشمندان و متخصّصان از امام زمان (عليه السلام)
سختى و آسايش در كنار يكديگر است
ماجراى تسبيحات حضرت زهرا (سلام اللَّه عليها)
ياد فاطمه (سلام اللَّه عليها)، به دنبال هر نماز
فدك پشتوانه اقتصادى اهل بيت (عليهم السلام)
فاطمه (سلام اللَّه عليها) الگوى امام زمان (عليه السلام)
فاطمه (سلام اللَّه عليها)، شب قدر پيامبر
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»
الّلهم صل على محمّد و آل محمّد و عجِّل فرجهم الهى انطقنى بالهدى و الهمنى التقوى
پيغمبر ما وارث همه ى انبياء است وارث آدم و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى، خاتم النبيين و وارث همه ى انبياء پيغمبر ما و زهرا تنها وارث پيغمبر ما، به يك معنا مىشود گفت زهرا وارث تمام انبياء است چون پيغمبر، زهرا وارث پيغمبر ماست تنها وارث است و پيغمبر ما هم وارث همه ى انبياء است اين مقام مهمّى است رواياتى داريم كه « ان اللَّه ليغضب لغضب فاطمه و يرضى و لرضاها» رضاى زهرا سلام اللَّه عليها رضاى خدا است، غضب زهرا (سلام اللَّه عليها) غضب خداست، خيلى مقام است. مريم، حضرت مريم مادر يك عيسى است و فاطمه مادر يازده عيسى، وجود فاطمه وجود استثنايى است. «فطم» يعنى جداست فاطمه سلام اللَّه عليها يعنى يك زن جدا، يك زن استثنايى، دور است از همه يك زن نمونه. حديث داريم هر كس فاطمه را عميق بشناسد شب قدر را درك كرده. كى مىخواهد بگويد حديث من تا الان كه ريشم همه سفيد شده نمىفهمم يعنى چه؟ چقدر بايد يك انسان جوهر و مقام و مايه داشته باشد كه آنقدر با كمال باشد كه اشرف هستى پيغمبر اسلام دستش را ببوسد. بوسيدن دست، پيغمبر به خاطر اين نيست كه دخترش است دستش را مىبوسد، توى دين اسلام اين حركتها براى خويش و قومها نيست همين پيغمبر به عمويش مىگويد خدا مرگت بده «تَبَتْ يَدا ابى الَهب» بريده باد دست ابى لهب، خوب ابى لهب هم عموى پيغمبر است. اگر مسئلهاى فاميلى باشد انسان هم بايد يك حسابى براى عمويش باز كند. در دين اسلام ملاكها ارزش است نسبتها و فاميليها حرف بعد را مىزند خدا به نوح مىگويد «انه ليس من اهلك» اگر همه مردم غرق شوند پسر تو هم بايد غرق بشود. گفت « ان نبلى من اهلى» بابا پسر پيغمبر است. فرمود پسر پيغمبر هم خطش كج شد بايد غرق بشود، يعنى در دين ما دينى است كه سلمان فارسى جزء اهل بيت باشد «السلمان منّا اهل الْبَيت». شيعه و سنى اين حديث را نقل كردند كه سلمان ايرانى جزء اهل بيت مىشود، پسر نوح كه اهل بيت است از اهل بيت خارج مىشود. خط كش ما خط كش فاميلى نيست خط كش ارزشها است. دست بوسى فاطمه الزهرا (سلام اللَّه عليها) يك چيزى نيست كه حالا بابا است دست بچهاش را مىبوسد يعنى حمل يك مسأله عادى ببخشيد، حمل يك بسترى عاطفى نبايد كرد چون حالا بالاخره بابا است دستش را مىبوسد. قرآن به پيغمبر مىگويد تو نور هستى «انا ارسلناك شاهداً» من تو را شاهد قرار دادم بعد مىگويد «و سراجاً» من تو را نور قرار دادم. پس پيغمبر نور خداست، چون قرآن مىگويد « انا جعلناك شا هداً و» بعد مىگويد «سراجاً» سراج يعنى چراغ
استقبال دانشمندان و متخصّصان از امام زمان(عليه السلام)
برادرها به همين دليل كه جايى كه راهمان نمىدادند حالا استقبال مىكنند داريم امام زمان (عجّل اللَّه تعالى شريف) كه ظهور كند همه درها روى حضرت مهدى باز خواهد شد مخترعين كره ى زمين حديث داريم مكتشفين و دانشمندان كره ى زمين خواهند آمد خدمت امام زمان (عجّل اللَّه تعالى شريف) اسلام خواهند آورد و تمام تخصصشان را خدمت امام خواهند گذاشت همين طور كه در ارتش ما بسيارى از خلبانهايى كه آمريكا تحصيل كرده بودند بسيارى از مسئولين رده بالاى قوه ى نظامى كه تحصيلات عاليه داشتند و قبلاً در اختيار اسلام نبودند خوب مسلمان بودند اما حكومت دست آنها نبود تا امام ظهور كرد آمدند خدمت امام با امام بيعت كردند كه تمام تخصصشان را در اختيار امام گذاشتند
سختى و آسايش در كنار يكديگر است
«انّ مع العسر يسراً فانّ مع العسر يسرا» آيهاى ديگر داريم «سيجعل اللَّه بعد العسر يسراً» توى قرآن 12 تا «العسر» است، 36 تا «يسر» يعنى مشكلات و آسانىها را پهلوى هم قرار مىدهيم مشكلات 13 آسانىهاست. 12 تا كلمه «العسر» است يعنى سختى، 36 تا كلمه «يسر» و در تاريخ ما هم همين طور بوده، كربلا يك نصف روزى امام حسين (عليه السلام) زجر كشيد زير سم اسب رفت. خانوادهاش چى چند روزى اينها اسير بودند اما بعد 1400 سال ماِ مىبينيم كه كلماتشان، حرفهايشان اين معناى اين است كه «انّ مع العسر يسراً» خدا انشاءاللَّه قسمت كند برويد مكه نماز جماعت ميليونى مىبينيد يك مرتبه ياد خديجه (سلام اللَّه عليها) مىافتيد كه عجب يك زن به يك مرد اقتدا مىكند. نماز جماعت 3 نفره، على بود از مردها، خديجه بود از زنها، چه طور نماز جماعت 3 نفرى، شده نماز جماعت ميليونى، آدم حالا مىفهمد قرآن چه مىگويد «و رفعنا لك ذكرك» پيغمبر «و رفعنا لك ذكرك» نام تو را بلند مىكنيم نگران نباش «و رفعنا لك ذكرك» . تو نيكى كن و در دجله انداز. خيلى اين دعوتى كه امروز اين امير لشگر از من كرد تا فهميدم مال بدرآباد است يك مرتبه بدرآباد و بدرآباد را پهلوى هم گذاشتم خيلى برايم شيرين بود. نماز نور خداست، خاموش نخواهد شد. ممكن است يك جايى تارك نماز زياد باشد، عوضش يك نمازهاى عاشقانه از كشورهاى ديگر برمىخيزد. دوستى را من سراغ دارم يعنى بعداً باهاش دوست شدم نه كه حالا دوست من بود استاد دانشگاه است كمونيست بود، بعد مسيحى شد. مكتب مسيحيت را مطالعه كرد قانعش نكرد، چون در مسيحيت حرفهاى اشكال دار خيلى است. بعد از مسيحيت آمد مسلمان شد در ميان فقهاى اسلامى شافعى، همبرى و مالكى و جعفرى و شيعهاى مطالعه كرد همه را. آمد شيعه شد در بين شيعهها آمد ايران رفت خدمت امام عاشق اسلام شد، عاشق امام شد. ايام جنگ بود، رفت جبهه صحنههايى از جبهه را ديد. ساكن اتريش و بچه ى اتريش است. برگشت در آن جا گفت من راه خودم را بعد از چند سال پيدا كردم. بنيان گذار شيعه در آن قبيله شد، قبيله خودش من رفته بودم اتريش، جلسهاى داشت همه ى كسانى كه شيعه شده بودند، جمع كرده بودند. چه جوانهايى جه خواهرهايى، چه برادرهايى، چه جلساتى، توى جلسه شان هر كس غذاى خودش را مىآورد. چون مىگفت بودجه نداريم، هر كسى مثلاً غذاى خودش را مىآورد. ايشان صحبت مىكرد، بعد همان جا غذا مىخوردند حالا كم كم هر سال يك كاروانى از طرفدارانش را بر مىدارد مىآورد مكّه. پسرش را فرستاد ايران فارسى ياد گرفته خيلى راحت و پسرش هم الان حجةالسلام شده. غصّه نخوريد فلانى تارك الصلوة شده بايد غصّه بخوريم اما اگر يك آبى اينجا فرو مىرود جاى ديگر به صورت يك آب زلال در مىآيد، فقط شرمنده خواهد شد كه چطور آن از راه دور گرفت و اين از راه نزديك نگرفت. چطور بعضىها با كتاب قرضى نمره بيست آوردند، بعضىها بابايشان كتابفروش است، توى شهرستان كتابخانه هست، هواى معتدل دارند، باز هم نمرهشان ضعيف است. از اين امكانات بايد استفاده كنيم (شما مردم عزيز چيزهايى داريد كه استانهاى ديگر همه استانها شرايط شما را ندارند استان شما استان پرآبى است، شما با كمبود آب مواجه نيستيد. چند روز پيش من زاهدان بودم، امسالى كه همه جا باران آمده باز هم آنجا آب را با ماشين مىخرند. پرآبى يك نعمتى است مخصوص شما، يك هواى معتدل مخصوص شماست نه يخ بندان بعضى از استانها را داريد نه داغى بعضى از استانها را. معتدل هواى معتدل همه ى خانها تقريباً اسلحه دارد و همه حالت بسيجى دارند. همه ى نژاد انقلابى هستند. زمانى كه استان شما بنى صدر را شناخت و باهاش يرخوردى كرد آن زمان همه ى ايران زنده باد بنى صدر مىگفتند. ولى استان شما بنى صدر را قبل از استانهاى ديگر شناخت يعنى فهم مكتبى و انقلابى شما بالاست هوايتان هم معتدل است بنابراين در اين شرايط يك شرايطى است كه بايد فرق بكنيد بچّههاى قم كه در كنار قم هستند، بچّههاى مشهد كه در كنار امام رضا (عليه السلام) هستند بايد فرق بكنند. بچّههاى همدان، بچّههاى استانهايى كه هوايشان سرد است، بايد دو برابر خوزستانىها مطالعه كنند چون آنجا تابستان هم مىشود مطالعه كرد خوزستان آتش ازش در مىآيد. تابستان هر استانى هر شرايطى دارد، آنوقت خوزستانىها يك شرايطى دارند كه باز همدانىها ندارند. هر كسى از آن شرايطش اگر آن طورى كه بايد استفاده نكند قيامت حسرت خواهد خورد. قرآن براى قيامت خيلى اسم گذاشته «يوم التلاق» «تلاق» با ت دو نقطه يعنى تلاقى «يوم الحساب» «يوم القيامه» اسم توى قرآن زياد است، قيامت يكى از اسمهاى قيامت «يوم الحسرة» است يعنى روزى كه آدم حسرت مىخورد عجب) هيچ مكتبى زهرا (سلام اللَّه عليها) ندارد و لذا امام در وصيتنامهاش مىگويد «ما مفتخريم كه زهرا (سلام اللَّه عليها) از ماست»، «ما مفتخريم كه امام باقر (عليه السلام) از ماست» «ما مفتخريم كه مذهب فاطمه (سلام اللَّه عليها) از ماست» مذهب فاطمه (سلام اللَّه عليها) را هم برايتان بگويم. فاطمه زهرا (سلام اللَّه عليها) از نظر علمى خبر از آينده داشت و كتابى داشت اين زهرا (سلام اللَّه عليها) سرچشمه علم امامها بود. گاهى مىرسيدند خدمت امام صادق عليهاسلام. مىگفتند آقا آينده چه مىشود. امام صادق (عليه السلام) مىفرمود بايد بروم كتاب مصحف را بخوانم، مصحف مادرم است. مىرفت باز مىكرد مىخواند مىگفت آينده چنين مىشود، چنان مىشود. يعنى علم زهرا (سلام اللَّه عليها) سرچشمه علم امام صادق (عليه السلام) هم بود. امام صادق عليهالسلام علومش از سه چهار چشمه بود، يكى چيزهايى كه خدا بهش القا مىكرد، يكى چيزهايى كه از جدش شنيده بود، يكى از چيزهايى كه از كتاب مصحف مطالعه مىكرد
ماجراى تسبيحات حضرت زهرا (سلام اللَّهعليها)
اين تسبيحات حضرت زهرا (سلام اللَّه عليها) را برايتان بگويم ماجرايش چيه. در جنگها خوب اسير مىگرفتند، بعضى از جنگها زنها شركت مىكردند. زن اسير داشتيم، مرد اسير داشتيم يك ذره، يك ذره اسلام شده بود طرفداران اسلام «يدخلون فى دين اللَّه افواجا» گروه گروه فوج فوج مىآمدند، مسلمان مىشدند. كم كم بازار اسلام گرم شد، تنورش داغ شد. فاطمه الزهرا (سلام اللَّه عليها) هم كم كم كارش زياد شد و بچههايش زياد شدند و بچهدارى و خانهدارى و آموزش و خسته مىشد. كارهاى خانه هم سنگين بود آرد كردن گندم، مال ايشان بود. تهيه نان و غذا مال ايشان بود. شير دادن و تربيت و آمد و رفت زنهاى مدينه و
يك روز آمد و گفت بابا جون مىشود شما به يك خانمى بگوييد بيايد يك چند ساعت كمك ما بكند يك كلفتى، كنيزى، يك خادمى، يك زنى بيايد توى خانه كمك بكند پيغمبر نگاهى كرد و فرمود شما 34 بار اللَّه اكبر بگو، 33 بار هم الحمداللَّه، 33 بار هم سبحاناللَّه. ما كنيز مىخواهيم، ايشان مىگويد بگو اللَّهاكبر. به نظرم پيغمبر مىخواهد بگويد فاطمه جان خواهش مىكنم از اين حرفها با بابايت نزن. اصلاً جوابش را چيز ديگر جواب داد فاطمه ى زهرا (سلام اللَّه عليها) چيز ديگرى گفت، پيغمبر چيز ديگر جواب داد. شايد مىخواسته بگويد از اين حرفها را اينجا نزن. گفت باشد خوب فاطمه زهرا (سلام اللَّه عليها) هم گرفت كه نبايد به پدرش از اين حرفها را بزند. دختر پيغمبر مثل باقى دخترها يك نخ مشكى داشت اين 34 تا گره بهش زد همين طور كه يك سانت يك گره، يك گره، يك گره، 34 تا گره. گفت باشد هر وقت ذكر بگوييم اللَّهاكبر، اللَّهاكبر، هر يك اللَّهاكبر، الحمداللَّه، سبحان اللَّه، كه مىگفت يكى از گرهها را از زير دستش رد مىكرد. ماجرا بود تا جنگ احد پيش آمد، فاطمه الزهرا (سلاماللَّه عليها) هفتهاى دو بار مىآمد احد. تقريباً 1 ساعت و نيم راه است يا دو ساعت. سر قبر حضرت حمزه، يك روزى مقدارى خاك قبر را برداشت گل كرد و از گل خاك حمزه عموى پيغمبر، مهره ساخت تويش را خالى كرد، شد تسبيح تربت، منتهى تربت حمزه. سبحان اللَّه، اللَّهاكبر، اين شد تسبيح حضرت زهرا، تا كربلا پيش آمد به جاى خاك احد، خاك كربلا و ثواب هزار ركعت نماز دارد
فدك پشتوانه اقتصادى اهل بيت (عليهم السلام)
زهرا (سلام اللَّه عليها) زندگىاش زاهدانه و اميرالمؤمنين زاهدانه بود. اما فدك بايد دست اين زاهد باشد كه خرج فكرشان بكنند، چون بالاخره اسلام خرج دارد. نبايد گفت آقا براى خدا، ابوالفضل هم كه براى خدا جنگيد اسبش جو مىخواهد يعنى بايد يك امكانات مادى فكر را دنبال كند اموال خديجه كمك كرد به فكر پيغمبر، ولى فدك را گرفتند. گفتند چرا مىگيريد يك حديث دروغين ساختند غصب فدك. حالا ما سيره را هم سيره ى فاطمى اونى كه پشتوانه ى مالى بود فدك بود درآمد سرشارى داشت منطقه بزرگى بود كه اين درآمدش خرج تفكر علوى بشود. آمدند گرفتند فاطمه الزهرا سلاماللَّه عليها (يك پارچهاى دور سرش پيچيد به زنها گفت بزنيد من مىخواهم يك سخنرانى بكنم كه اين سخنرانى نيست است مىخواهم حكومت را ببرم روى هوا، حكومتى كه رهبرش على ابن ابيطالب نباشد صد هزار نفر در غدير خم گفتند شاهد بودند كه گفتند على چطور شد كه حكومت را آدم دو شاهد داشته باشد دادگسترى حقش را مىگيرد چرا شوهر من صد هزار شاهد داشت نتواند حقش را بگيرد) يك سخنرانى كرد كه در حديث و تاريخ آمده آنقدر مردم توى مسجد گريه كردند كه در طول تاريخ مسجد نبوى هيچ وقت به اندازه آن روز گريه، يك سخنرانى كرد حدود چهل و پنجاه آيه ى قرآن توى سخنرانىاش گفت كودتا كرد بعد گفتند چرا حق شوهرم را غصب كرديد گفتند حديث داريم «نحن» ما «معشر انبياء» ما گروه انبياء «لا نوّرث» ارث نمىگذاريم. بنابراين پيغمبر ارث ندارد، هر چى هست مال همه ى مسلمانها است جالب اين است كه اين «نحن معشر انبياء» قرآن است يا حديث، حديث است چطور شد كه ما حديث رفتيم بخوانيم شما گفتيد «كفانا كتاب اللَّه» حديث نخوانيد «كفانا كتاب اللَّه» كتاب خدا كافى است، حديث را نخوانيد، ها چطور شد ما كه رفتيم يك حديث بخوانيم گفتيد قرآن هست، حديث نخوان منتهى براى گرفتن فدك خودشان حديث خواندند. يعنى با حديث دروغين فدك را گرفتند و ما حديث راست رفتيم بخوانيم گفتند نه حديث نخوان يك بام و دو هوا «كفانا كتاب اللَّه» كتاب خدا كافى است. ضربه ى علمى شد چون همه ى حرفها كه در قرآن نيست، در قرآن كه نگفته نماز صبح دو ركعت است در قرآن فقط مىگويد «اقيموا الصلوة» نماز بخوانيد و اما دو ركعتىاش توى حديث است در قرآن مىگويد «و ليطوفوا بابيت العطيف» طواف كنيد اما هفت بار يا هشت بار توى حديث است ما هزاران مسئلهاى واجب و مستحب داريم كه اصلاً در قرآن وجود ندارد. قرآن يك كتاب قانون اساسى است. توى قانون اساسى كه همه تبصرهها نيست قانون اساسى كه چند بند كلى دارد، منتهى هر بندىاش مفصلش اهل بيت است. اگر همه ى حرفها در قرآن بود كه حضرت نمىگفت «كتاب اللَّه و عترتى» كتاب و اهل بيت. ديگر اهل بيت نمىخواستيم قرآن باز مىكرديم همه چيزى توش بود. قرآن كليات را مىگويند جزئياتش با اهل بيت است. فدك را گرفتند و اين يك سرمايه كلانى بود و فاطمه الزهرا سلاماللَّه عليها سخنرانى كرد چه سخنرانى، بعد توى سخنرانىاش نالهها زد يك ناله هايى زهرا زد كه مسجد رفت روى هوا. گريهاى از مردم گرفت. به خليفه ى اول گفت چطور شد تو از پدرت ارث ببرى، من از پدرم ارث نبرم مگر قرآن نمىگويد «و ورث سليمان داوود» داوود پيغمبر بود قرآن مستقيم مىگويد «و ورث سليمان داوود» يعنى حضرت سلميان از حضرت داوود ارث برد. اصلاً زندگى پيغمبران هم مثل زندگى ما است مثل اينكه بگوييم شما پيغمبرى نبايد بخورى غذا $ شما پيغمبرى نبايد بچهات را دوست داشته باشى. مسائل عاطفى، مسائل غريزى، مسائل فطرى، مسائل حقوقى كه فرقى بين پيغمبر و غير پيغمبر نمىكند كه به هر حال خيلى زهرا (سلام اللَّه عليها) حالا با همه ى عظمتش با يك دست آسياب سنگين داشت گندم آرد مىكرد بچهاش هم شير ميداد يك روز پيغمبر آمد ديد كه زهرا دارد با يك دست گندم آرد مىكند با يك دست بچهاش را شير مىدهد بعد آنوقت تازه ذكر خدا را هم مىگويد. يعنى پيغمبر گريه كرد. فرمود فاطمه جان اين تلخىهاى دنيا را با شيرينىهاى آخرت عوض نكنى «و لوسف ربّك فنرضى» نابينا آمد توى خانه ى زهرا (سلام اللَّه عليها) فرمود وايسا. گفتند يا زهرا نابينا است، چشم ندارد كه شما چادر سر مىكنى. فرمود بالاخره من عطر زدم. چشم ندارد، ولى ممكن است بوى عطر من در نابينا اثر بگذارد ممكن است او از راه بينى، بوى عطر از من مىآيد چشم ندارد، ولى او «هو يشّمّ» شبهاى جمعه تا صبح احياء مىگرفت و اما حسن عليه السلام مىگفت گوش دادم از سرشب تا صبح به مسلمانها دعا كرد. گفتم مادر جان يك دعا هم به خودت بكن فرمود: «الجار ثم الدّار» اول بايد به مردم دعا كرد آيه نازل شد كه «لا تجعلوا دعاء الرسول البينكم كدعاء بعضكم بعضاً» به پيغمبر محمّد نگوييد، بگوييد يا رسول اللَّه. فاطمه (سلام اللَّه عليها) هم مىگفت يا رسول اللَّه. بابايش گفت نه تو يا رسول اللَّه نگو تو بگو يا ابه، من همين كه تو به من بگويى بابا، اين كلمه بابايى كه تو به من مىگويى براى من شيرين تر است كه تو بگويى رسول اللَّه. اين مال عموم مردم است تو به من بگو بابا. بگو رد شويم يازده فرزند معصوم به قدرى عزيز است كه همه ى امامان افتخار مىكردند به فاطمه (سلام اللَّه عليها)، حتّى
فاطمه (سلام اللَّه عليها) الگوى امام زمان(عليه السلام)
حضرت مهدى (عجل اللَّه تعالى شريف) حديث داريم فرمود من از مادرم الگو مىگيرم الگوى من زهرا مادرم است يك جملهاى دارد حضرت مهدى (عجل اللَّه تعالى شريف) كه الگوى من مادرم است. امام حسين عليه السلام در كربلا فرمود من مادرم زهرا (سلام اللَّه عليها) است، افتخار مىكنم، شما به من مىگوييد بيايم بله قربان به يزيد بگويم، مىدانيد مادر من كيه، من شير زهرا خوردم كسى كه شير زهرا مىخورد به يزيد بله قربان بگويد، حواستان كجاست من مادرم زهراست، يعنى كسى كه شير زهرا را بخورد زير بار طاغوت نمىرود. امام سجاد عليه السلام در مسجد شام تو سخنرانىاش گفت من افتخار مىكنم مادرم زهرا است. همه ى امامان ما به زهرا افتخار مىكردند و ما هم افتخار مىكنيم كه علاقمند زهرا (سلام اللَّه عليها) هستيم. خدايا با آبروى زهرا (سلام اللَّه عليها) دين و دنياى ما، آبرو و عزّت و رهبر و دولت و امت و ناموس و نسل و انقلاب ما را حفظ بفرما. آمين
«والسّلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته»
«اللهم صلّ على محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم»
هیئت مکتب المهدی(روخی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 17:46 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
سيره فاطمى
بيكارى عار است، نه كار
رشد عمر مهم است، نه طول عمر
پاكسازى روح در رمضان، براى دريافت نور قرآن
تفاوت زن و مرد در نوع كار
تقسيم كارهاى داخل و خارج منزل
كار زن، براساس فطرت و عفّت
ماجراى عروسى حضرت على (عليهالسلام) و حضرت زهرا (سلاماللّه عليها)
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»
«اللّهم صل على محمد و آل محد اللهى انطقنى بالهدى والهمنى التقوى»
فاطمه زهرا (سلام اللّه عليها) در روايت داريم كه «طتحاً تأجن، تخيز» فاطمه زهرا آسيا مىكرد گندم را آرد مىكرد خمير مىكرد نان مىپخت وصله مىكرد در خانه كار مىكرد كار عيب نيست انبياء كار مىكردند اكثر انبياء چوپان بودند و من ديدم يادم نيست اين را كه ديدم در تاريخ ديدم يا در حديث كه دليل اينكه اكثر انبياء چوپان بودند چون براى تمرين حوصله بود چون يك چوپان بايد ساعتها بايستد براى اينكه يك بز سير شود براى اينان بايستد براى اينكه اين گوسفندها سير شوند اين تمرين حوصله است و چون سر و كله زدن با افراد رنگارنگ حوصلهى زيادى مىخواهد اينكه خداوند آنها را يك تمرينى داده به نام اين بعضى از انبياء بايند شغلىهاى ديگرى داشتند تا انبياء خياط داشتيم نجار داشتيم ولى اكثر آنها چوپان بودند دختران شعيب را اگر از من شنيده باشيد در سورهى قصص در تلويزيون بحث مفصّلى داشتم كه كار مىكردند اصولاً كار خيلى ارزش دارد نقش كار را برايتان مىدانيد حالا من يك تذكرى بدهم ارزش كار، ارزش كار، كار براى سلامتى خوب است براى سلامتى افراد بيكار بيشتر مريض مىشوند كار براى پر كردن ايّام فراغت، پر كردن ايام فراغت بهترين كار براى ايام فراغت، براى توسعهى زندگى، توسعه و گسترش اقتصاد زندگى، براى شكوفايى ابتكار، آدمى كه كار مىكند هى هر يك چند مدتى نوع كارش را عوض مىكند به هر حال كار نيكو كردن از پر كردن است خودكفايى و عزّت حالا ببينيد افراد بيكار چقدر ضربه مىزنند حالا اين كارهايى كه معروف است كارهايى كه اين بركات شناخته شده است يك بركات شناخته نشدهاى هم داريم كه آدم بيكار عمرش چراگاه شيطان است يعنى قشنگ شيطان مىآيد همينطور راه مىرود در فكرش، فكرش شيطانى مىشود، چشماش شيطانى مىشود زبانش شيطانى مىشود گوشش شيطانى مىشود اصلاً وجود انسان مىشود چراگاه امام سجاد يك دعا دارد مىگويد: خدايا اگر عمرم به درد مىخورد عمرم بده امّا اگر عمرم چراگاه شيطان است «ان كان عمرى» و اگر و ان كان عمرى امّا اگر عمر من «و ان كان عمرى مرتعاً للشيطان مرتعاً» يعنى مراتع چراگاه «مرتعاً للشيطان» اگر عمرم چراگاه شيطان است «فأَقبضنى» من را قبض روح كن «قبل ات سبق مقتك الّى او يتحكم غضبك على» قبل از آن كه جرم من زياد شود غضب تو بر من زياد شود زودتر كلك من را بكن من مىخواهم عمرم زياد باشد «عمرّنى ما كان عمرى بذلةً فى طاعتك» من مىخواهم عمرم براى كارم باشد «بذلةً» يعنى لباس كار مىخواهم عمرم يك جورى باشد كه قدم قدم به سوى تو بيايم اما اگر هرچه بيشتر مىشود به قول مناجات مناجات مىگويد كه «كّل مازاد عمرى زاد معصيتى» هرچه عمرم بيشتر باشد گناهم بيشتر است مىخواهم چه كنم اين عمر را يك كسى به يك كسى گفت يك دعايى به ما كن گفت خدا انشاءالله مرگت بدهد گفت اِ گفت آخه تو هرچه بيشتر باشى گناهت بيشتر مىشود بهتر است كه بروى اگر عمر عمرى است كه هرچه آدم بيشتر مىشود، بعضىها روز به روز ترّقى مىكنند آيات ترقى اين است مىگويد «ذنى علما» يعنى علم آن زياد مىشود «زاد هم هدىً» هدايتش زياد مىشود بعضى علمشان زياد مىشود هدايتشان زياد مىشود ايمانها زياد مىشود «بلغ بايمانى الى اكمل الايمان» ايمانشان كامل مىشود «واجعل يقينى افضل اليقين» دينشان زياد مىشود «نيّتى احسن البيّنات» افكار و نياتش زياد مىشود اگر علم زياد شود هدايت زياد شود كه ايمان و يقين نيت و فكر
به هر حال اگر رشد در آن باشد به قول قرآن مىگويد «يهدى الى الرشد»«رشد»«هل اتبعك على ان علمنّى مّما علّمت رشداً» خلاصه اگر عمر نور در آن است چه بهتر و اگر عمر نور توش نباشد عمر زيادى مىخواهيم چه كار كنيم حالا گيرم دو تا كاميون ديگر هم برنج خورديم دو تا كاميون هم سيبزمينى خورديم دو تا كاميون هم سبزى و گندم و جو خورديم يك چند هزار ليتر هم آب خورديم چه خاصيتى داشت بچه بوديم نمىدانستيم اللّه الصمد يعنى چه حالا هم كه بزرگ شديم نمىدانيم يعنى چه بچه بوديم غذاى خوشمزه آنقدرى مىخوردهايم تا با معده ما فشار بيايد حالا ريشمان سفيد شده باز هم نمىتوانيم به غذاى خوشمزه خودمان را نگه داريم آنقدر مىخورم كه شكمم باد بكند يعنى فرقى نكرده بچه سر نماز هواسم پرت بود حالا هم كه بزرگ شدم حالا هم حواسم پرت است يك ركعت نماز با حال نخواندهام يك روزهى بىمعصيت نداشتهام اين مسأله مهم است كه انسان گاهى بنشيند بالاخره چى شد چند تا ماه رمضان از ما گذشت نكند مثلاً شب قدر دستمان خالى باشد نكند خيلىها گرفتند و خيلىها نگرفتند حديث داريم روز عيد مثل روز قيامت است روز قيامت مردم كه محشور مىشوند عدّهاى بهشتى هستند عدهاى جهّنمى عدهاى روزيشان را گرفتهاند از ماه رمضان استفاده كردهاند حالا آمدهاند نماز عيد مىخوانند عدهاى هم روزهىشان را خوردند روز عيد چون نماز زير آسمان مىخوانند و نماز را مىروند روى تپهى روى كوهى زير آسمان بخوانند در اين تشبيه شده روز عيد كه از خانهها مىآيند بيرون مىآيند مصّلا براى نماز عيد مثل روزى است كه قيامت افراد از قبرها مىآيند بيرون در صحنهى محشر مىخواهند حاضر شوند آن روز يك عده روز سفيد هستند يك عده روى سياه بله حالا به هر حال تا دقيقهى آخر قابل جبران است اگر چند روز از ماه رمضان مانده است مىشود جبران كرد اگر كم قرآن خواندهايم اگر هنوز در دلمان كينهى كسى است
پاكسازى روح در رمضان، براى دريافت نورقرآن
البته خداوند ماه رمضان درها را باز كرده منتها ما بايد ظرف را بشوريم آب هست منتها بايد استخر را تميز كنيم كه آب را بگيرد اگر يكى سگ مرده يا گربهى مردهاى توى استخر باشد حالا گيرم كه آب بيايد اين لاشهى بدبو هست هرچى هم آب بيايد آن آبها بدبو مىشود ما يك كينهى مسلمانى در دلمان هست كينهى مسلمان مثل گربهى مرده نبايد در قلبمان كينهى كسى باشد قلب سليم توى قرآن داريم «قلب منيب» در قرآن داريم قلب مريض در قرآن داريم سه تا قلب در قرآن است قلب سليم، قلب منيب، قلب مريض «فى قلوبهم مرض»«و جاء تقلب سليمً»«الّا من اتى الله بقلب منيب»«الّا من اتى الله بقلب سليم»«وجاء بقلب منيب» روح پاك چشم پاك لقمهى پاك عنايت داشته باشيم كه اگر تا حالا با افطارى كه غذا مىكنيم با چيزى افطار كرديم كه خمس نداده است زكات نداده است بابا خدا داده مىتواند ندهد قرآن مىگويد فكر نكنيد كه من گير شما هستم اصلاً همهى شما را مىتوانم پودر كنم يك مشت ديگرى بياورم «يذهبكم» همهى شما را از بين ببرم «و يأت بحلق جديد» يك مشت نو درست كنم اين برگى كه مىريزد برگ نو است مىتوانم همهى شما را پودر كنم ما اصلاً مىتوانيم نباشيم مىتواند مالمان نباشد «وخشقنا به وبداره» مگر نديدى همهى گنجهاى قارون را در زمين فرو كرديم هى چى هم كندند به آن نرسيدند دقت در عمق زمين مىتوانم روح را بگيرم مىتوانم جان را بگيرم مىتوانم وحى را از پيغمبر بگيرم «لنذهبّن بالذى اوخيا اليك» بخواهم وحى را قطع مىكنيم پيغمبر تو هم دستت تو هم ريشت تو دشت را گرو است ما همهى ما گرو هستيم يك آن لختهى خون خلاص يك آن قطع نفس، خلاص كار خيلى خوب است براى زن براى مرد منتهى كار كه مىگوييم همش فكر كار بيرون نكنيم اسلام نظرش اينكه زن در خانه كار بكند و اين نظر اسلام هم نظر فنى است چرا براى اينكه زن يك گرفتارىهايى دارد با شعار هم حل نمىشود يعنى نعلبكى هى راهپيمايى كند بگويد ما استكان هستيم مىگويم نه خير نعلبكى هستند با راهپيمايى و هارت و هورت هم
زن يك جورى است مردى يك جور ديگر ساختمانشان دو تا است يك جايى مشترك است يك جايى با هم تفاوت دارند. زن بالاخره مشكلات زن مشكلات زنان يكى مسألهى مشكلات قبل از حمل قبل از اينكه حالا حامله بشوند مشكلاتى دارند شرائط ويار و حالات مختلفى دارند بعد دوران حاملگى دوران حاملگى مشكل براى زن بالاخره قرآن اين مشكل را توى قرآن مطرح كرده «حملته امروهناً على وهن» روز به روز سنگينتر و به هر حال حمل يك مرد يك سنگ چند كيلويى دستش باشد اذيّت مىشود خوب زن هم مشكلات زايمان خوب اينها كه با شعار حل نمىشود مشكلات شير دادن نياز به استراحتى كه زن دارد نياز به استراحت زن يك مقدار ساختمانى است كه گرايش زن به گرايش طبيعت است همهى زنها به آرايش گرايش دارند يعنى به خود رسيدن مشكلات شخصى مشكلاتى زنها دارند كه ماهى چند روز گرفتار هستند اين مشكلات را دارد ما وقتى مىگوييم كار بكن هم بايد سلامتى زن ايام فراغت زن نقش زن در توسعه و گسترش اقتصاد شكوفايى استعدادى زن خودكفايى نقش زنان در خودكفايى و عزت اين ارزشها بايد باشد توجه به اين مشكلات هم بايد باشد پس اينها را زن بايد اينها را جمع كنيم ببينيم جمعش چى مىشود حاملگى و دوران زايمان به علاوهى شير دادن به علاوهى استراحت به علاوه ديگر مساوى است با زن گرفتار است اين را هم جمع بزنيم جمع اين هم اين است سلاميت به علاوه پر كردن ايام فراغت به علاوه توسعه به علاوه ابتكار به علاوه مساوى است با كار خوب است پس ما دو تا جمع داريم يك جمعى داريم كه نتيجهاش اين است كه كار خوب است يك جمع داريم كه زن گرفتار است مىآييم اين دو تا را جمع مىكنيم اسلام مىگويد بسمالله زن كار بكند اما كار خوب است زن گرفتار است پس چى شد شرائط ويژه شرائط ويژه چه شرائط ويژه يك: كار زن آزادى باشد، كار زن با اجبارى نباشد كار زن اختيارى كار زن اختيارى باشد يعنى چه سر ساعت 8 نباشد 8 خوابش مىآيد بگيرد بخوابد 10 حال دارد پا شود كار كند 10/5 بچهاش جيغ شود پا شود كار را بگذارد كنار بايد يك كارى باشد اختيارى همه لحظه بخواهد كارش را انجام بدهد هر لحظه بخواهد كارش را تعطيل كند كار زن بايد اختيارى باشد در محيط آرام باشد محيط آرام باشد گرفتارىها يك تصادف و ترافيك و رنگاورنگ و هيجانهاى بيرون از زن دور باشد يك كارى باشد اختيارى باشد محيط آرام باشد سوم: سبك باشد كه با حمل و حاملگى و شير دادن كارهايى مانند رانندگى كاميون و نمىدانم كارهاى خشن نباشد كار سبك اختيارى در محيط آرام اين را اسلام گفته پس بالاخره نظر اسلام چى است نظر اسلام اين است كه زن كار بكند يا نه مىگوييم چون كار يك فوايدى دارد. يك: زن هم يك گرفتارىهايى دارد دو: جمع بيتش كه بگوييم كه خانمها كار بكنند منتهى كارهايى كه اجبار تويش نباشد شرايط پرهيجان بيرون هم در آن باشد سبك هم باشد كار سبك در محيط آرام و اختيارى كه هم از آن منافع استفاده كند هم اين مشكلات مزاحمش نباشد اين نظر اسلام است حالا كى بهتر از نظر اسلام دارد بسمالله حالا يك حديثى داريم من ديشب اين را نوشتم «تقاضى علّى و فاطمه الى رسول الله» زندگى زهرا را مىگوييم
حضرت على (عليه السلام) و حضرت زهرا (سلام الله عليها) با هم آمدند پيش پيغمبر گفتند يارسول الله تو قاضى بگو ببينم چه جورى كارها را تقسيم كنيم اختيار باشماست شما مديريت كن كه ما چه جورى «فى الخدمة» در خدمات تو بگو چه كنيم «فقضى على فاطمه» قضاوت كرد پيغمبر نسبت به فاطمه فرمود «خدمت ما دون الباب» كارهاى د رخانه مال تو حضرت على دخالت نكند اين فرش را از آن وَر بيانداز اين پرده را كجا وصل كن اين كاسه را آنجا بگذار نمىدانم بگذار خانم دخالت نكن حتماً نمىدانم غذا چى باشد نمىدانم بگذار زن مديريت داخلى مال زن باشد مرد دخالت نكند و «وقضى على علىٍّ بما خلفه» پشت ديوار هم كارهاى توى خيابان و كوچه مال تو «فقالت فاطمه» فاطمه فرمود «فلايعلم ما داخلنى من السرور الّا الله» جز خدا هيچ كس نمىداند چقدر خوشحال شدم كه اين قضاوت چقدر خوب شد كه به نفع من شد چون فاطمه هم آموزش زنان را داشت يعنى معلم بود هم تربيت بچه داشت همه كارهاى داخلى داشت هم عبادت داشت آموزش، عبادت، تعليم و تربيت كارهاى داخلى خانه، بچه دارى گفت خيلى خوشحال شدم كه بار بيرون خانه را از ما گرفت
«بإكفايى رسول الله تحمل رقاب الرجال» چقدر خوب شد كه پيغمبر بيرون رفتن را و سروكله زدن با مردهاى رنگاورنگ را به من نسپرده است اين به نفع زن است كه محيط آن از مرد جدا باشد به نفع زن است كه مخلوط با زنها نشود به نفع دانشجو است كه از هم جدا باشند بله اسلام گفته كه ازدواج را آسان كنيد قيد و بندها آداب و رسومها حذف كنيد ازدواج را آسان كنيد اما تا وقتى كه ازدواج نكردهاند اين اختلاتها جز ايجاد فشار روى مغز درگيرهاى خيابانى ترافيكها اتلاف وقت زن توى خانه با يك لباس ساده به نفع مردها هم است ها ببينيد چه جورى بگويم يك صلوات بفرسيد (صلوات حضار) يك زن اگر مرد چشمچران نباشد خوب زن هم نمىخواهيم بگوييم بيرون نرود لازم است برود بيرون مثلاً آموزش و پرورش خوب بدون زن نمىشود پزشكى بدون زن نمىشود آن جاهايى كه زن عنصر مفيدتر نيست زن بيايد جلو اين كارهايى را مىتواند زن بكند كه مرد نمىتواند مرد بكند خوب آرايش هست آموزش هست پزشكى هست خيلى كارها ولى يكسرى از كارها را مردها مىتوانند انجام بدهند دليل ندارد كه حالا من بدوم انجا مثلاً عرض كنم به حضور شما كه يك جاهايى تخصص زن مىبايد باشد يك جاهايى بدون زن و مرد نمىشود حتى پيغمبر در جبههها زنهايش را مىبرد امام حسين زينب كبرى را به كربلا برد حضرت ابراهيم هاجر را مكه بود زن و مرد هميشه در طول تاريخ به دنبال هم راه مىافتادند اما با هم كار كردن معناى آن اينكه كه كارهايشان يك جور باشد يعنى زينب كبرى در كربلا يك كار مىكرد امام حسين يك كار ديگر با هم بودن معنايش اينكه همكار هم باشند هر دو با هم باشند روى كارهاى آنها جدا باشد ما نمىگوييم زن و مرد از هم جدا شوند ما مىگوييم زن و مرد نوع كار با ساختمان بدنش تطبيق باشد ما عضوهاى بدنمان چشم چون ظريف خدا پنج تا محافظ برايش گذاشته اول با آب شور قاطى كرده چون چشم ما از پى، پى زود فاسد مىشود با آب نمك و اشك شور قاطى كرده اين براى حفاظت دوم: درپوش گذاشته پلك، سوم: لب پلك مژه گذاشته، چهار يك ابروى سياه گذاشته كه خورشيد به چشم فشار نبايد چهارم گودى گذاشته كه يكبار دست خورد به چشم نخورد حالا نبايد گفت كه آقا من را چرا گذاشتى تو بابا براى اينكه تو ظريفى يك خورده برو توتَه چرا دفاع آمده بيرون اين خاصيتى ندارد اين سلول دفاع با سلول چشم فرق مىكند اينكه نه خير دماغ آمده بيرون من هم مىخواهم بيايم بيرون خوب بيايى بيرون آسيبپذيرى اينها را شعار شوخى نمىشود درست كرد
دين ما دين فطرى يعنى براساس واقعيت چى؟ برنامهريزى كرده براساس واقعيت يكسرى كارهاى خشن را بايد مرد بكند مثل كاميون و پيكان نيايد پيكان بگويد نه خير ما چه جورى از كاميون بابا جون ساختمان تو يك فايدهاى دارد ساختمان آن يك فايدهاى دارد هر انگشتى يك جورى ايت هر انگشتى براى يك چيزى است اِداى غربىها را غربىها
خودشان هم الان توى غلطشان ماندهاند كه حتى بسيارى از برنامههاى ما با فطرتسازى سازگار نبوده پس داده دين دين فطرى است دين فطرى هميشه مىماند اين قوانين ضّد فطرى يك موجى مىاندازد با تحميل مثل رضاشاهى كه بىحجابى را تحميل كرد بالاخره وقتى زن عفتش مىخواهد خودش را نشان دهد با چوب هم بزنى چادرش را بردارى يقيناً تا فشار رضاشاه مىرود كنار خودش را مىپوشاند او براى خودش احساس مىكند كه پوشش يک ارزش چيز تحميلى نبايد باشد از هر طرفش منتهى بايد فكر و فرهنگ را برد بالا كه اين عيب و شما نيست فاطمهى زهرا و اميرالمؤمنين رفتند تقسيم كار پيغمبر فرمود كارهاى داخل توى خانه مال زهرا كارهاى بيرون مال اميرالمؤمنين فاطمهى زهرا گفت: خيلى خوشحال شدم اما زن و مرد بايد در خانه كمك كنند حديث مىخوانم اين حديث را هم ديشب گفتم ديدم: «من لم يأنف من خدمة العيال دخل الجنّه بغير حساب» به به، كسى اگر در خانه كمك زنش بكند نه از ترس زنشها آخر زنش مىگويد نه با ترس نه اگر روى محبت كمك زنش بكند بدون تحميل به بهشت مىرود مرد بهشتى مردى است كه در خانه كمك زنش بكند «خدمت العيال كفّارة لكبائر و يطفى غضب الرّب» و اگر مردى گناه كبيره كرده باشد توى خانه كمك خانمش كند خدا به خاطر كمك خانم گناه كبيره مرد را مىبخشيد اين خدمت به، مسألهى ديگر فاطمهى زهرا گفتيم چند تا كار داشت يكى كار بود حالا برويم سراغ عبادت آموزش بعضى وقتها مىآمدند چيزهايى از پيغمبر از فاطمهى زهرا سؤال مىكردند يك خانمى آمد چند تا سوال پرسيد «ثم خجلت» بعد ديگر خجالت كشيد «من الكثرة» گفت ببخشيد پر حرفى كردم فرمود چرا؟ گفت: براى اينكه «اشق عليك يا ابنت رسول الله» من زحمت دارم خيلى سؤال كردم وقت شما را گرفتم فرمود «قالت فاطمه هاتى وسلى» بيا هرچه مىخواهى از من بپرس «اما بدى لك» هرچى دل تنگت مىخواهد بپرس من جواب مىدهم «اكريت انا بكل مسئلة باكثر ملىء السرى الى العرش لؤلؤاً» هر سؤالى كه تو مىكنى من جواب مىدهم از تو فضا را پر از لؤلؤ كنند بيشتر خدا به من ثواب مىدهد فكر نكن شما يك قالى روى دوش يك نفر مىگذارند دومى سومى بله چون هر قالى يك پول اضافه مىشود اين آقايى كه قالى روى دوشش است احساس خستگى نمىكند چون مىبيند هر يك قالى يك مبلغ اضافه مىشود هر سؤال كه شما از من مىكنيد اجر من بيشتر مىشود من احساس خستگى نمىكنم عبادت زهرا رسول خدا فرمود: «كان يحب فاطمه لانها كانت زاهدتاً عابدة» خيلى عبادت مىكرد خيلى ساده زندگى مىكرد «كانت تذكرة له من الخديجه» چون يادگار خديجه بود پيغمبر خديجه رإ؛ّّ خيلى دوست داشت و چون اين تنها يادگار خديجه بود يك خاطره برايتان بگويم شب عروسى فاطمهى زهرا حالا براى عروسى ان هم يك چيزى بگويم شب عروسيش هم من اينجا نوشتهام وقتى عروس را مىخواستند ببرند خانهى داماد «امرالنبى بنات عبدالمطلب و نساء المهاجرين والانصار» فرمود دختران عبدالمطلب دخترهاى فاميل جمع شوند خانمهاى مهاجرين و انصار مردم مكه كه هجرت كردهاند به مدينه مردم مكه كه آمدند مهاجرين بودند و مردم مدينه انصار، زنان مهاجرين انصار و دخترهاى فاميل همه جمع شوند «يمزين فى صحبة فاطمه» همه عروس را ببرنند و عروس نبايد تنهايى برود جمعيت ببردش «وان يفرحن» شادى كنيد «ويرجزه» رجز بخوانيد و يك چيز هم بخوانيد «ويكبّرن» الله اكبر بگوييد «ولايقلن ما لايرضى الله» حرف چرت و پرت نزنيد يا يك رجزى بخوانيد يا يك شعر شادى بخوانيد يا تكبير بگوييد اما حرف درىبرى نزنيد ما گاهى وقتها در عروسىها اصلاً شعر فتنه دارد من آمدم رد شوم يك جايى اين صدا را شنيدم كه عروسها و دامادها دست مىزدنند و داريه مىگفتند عروسها به خود ننازيد دامادها بهتر است اينها مىگفتند نه خير عروس ما بهتر است بابا مگر اصلاً فتنه تويش بود ما وصّيت داريم كه وصيت فتنه در آن دست مىگويد اگر من مردم راضى نيستم فلانى بيايد ختم من اى بابا حالا گيرم با هم بد بوديد حالا اين وصيت تو فتنه را بيشتر مىكند بعضىها جنس آنها خراب است يعنى هم وصيتاش و عروسىشان مثل مار مىگزند فرمود كه رجز بخوانيد شادى هم بكنيد دسته جمعى هم با عروس حركت كنيم اللّه اكبر هم بگوييد اما حرف زشت نزنيد
ماجراى عروسى حضرت علیعليهالسلام)و حضرت زهرا(سلاماللّه عليها( )
«قال جابر فأركبها على ناقه» جابر مىگويد كه فاطمه سوار شتر شد «وأخذ سلمان زمامها» حضرت سليمان سه شتر را داشت مىگرفت و مىرفت و نبى پيغمبر هم با عروس رفت و حمزه عموى پيغمبر هم بود و عقيل هم بود جعفر هم بود عقيل و جعفر برادر حضرت على هم بودند چون برادر داماد هستند برادرهاى داماد همه جلو مىرفتند باز كه جلو مىرفتند يعنى نگاهشان به عروسها نخورد آنها جلو مىرفتند اهل بيت هم بودند اهل بيت هم عقب عروس بودند مردها جلو مىرفتند «مشهريّن سيوفهم» شمشيرشان هم درآورده بودند كه حالا يك جلال و جبروتى باشد «و نساء النبى قدّامها» زنهاى پيغمبر هم جلو بودند «يرجون» آن وقت سه نفر هم شعر گفتند يكى اُم السلمه شعر گفت يك عايشه شعر گفت يكى خفيصه شعر گفت يكى مادر سعدبن معاد شعر گفت اشعارشان هم در تاريخ و حديث آمده خوب اين عروس را بردند بعد پيغمبر چون خانهى پيغمبر ولى وصل به مسجد بود «ثم انقض الى على انفذ الى على و دعاه الى مسجد» گفت على بيا ببينيم على آمد در مسجد و فاطمه گفت فاطمه بيا «فأخذ يديها و وضع فى يده» دو تا دست زهرا را گرفت گذاشت در دست على فرمود: «بارك الله فى عزة رسول الله» مبارك باشد اين ازدواج يعنى ببينيد از شعر استفاده كردند فاميلها را دعوت كردند مردها هم بودند مردها جلو مىرفتند شعر بود سرود بود مسجد بود دعا بود بارك الله بود پدر عروس هم بود پدر داماد بود برادرهاى داماد هم بودند و اين عروس حالا راجع به تربيت بچه وقت نداريم و تمام شد. پس تمام شد هيچى.
دين ما دين است كه شادىاش سرجايش است گريهاش سرجايش است دعايش سرجايش است تفريح سرجايش است اسلام هيچى را كمبود نگذاشته گاهى وقتها ما اسلام را جورى معرفى مىكنيم ببينيد شما حساب كن در همين ماجرا در مسجد موعظه بود در مسجد دست عروس هم در دست داماد گذاشتند يعنى هم مراسم سفارش عروس و داماد در مسجد بود و هم موعظه در مسجد بود ما بايد مساجدمان يك جورى باشد كه غمكده نباشد جورى مسجد طراحى شود كه فقط گناه در آن نباشد شأن مسجد هم فقط شود اما اينكه فقط فاتحه اربعين تابوت محل غمكده نبايد باشد مسجد بايد يك جورى باشد كه همهى نيازهاى مردم در مسجد تأمين شود به سمت انشاءالله اين سو برويم.
خدايا تو را به حق محمد و آل محمد ما را روز به رو با اسلام آشناتر و توفيق پيروى از اهل بيتش بفرما. آمين
زيارت فاطمه زهرا را با معرفت در همين دنيا نصيب همهى ما بفرما. آمين
شفاعت زهرا را در روز قيامت نصيب همهى ما بفرما. آمين
كشور و دولت و رهبر و امّت و ناموس و نسل و دين و عزت و انقلاب را مرزوبوم را هرچه كه به ما دادى در پناه مهدى زهرا حفظ بفرما. آمين
قلب فرزند زهرا امام هادى از ما راضى بدار آمين.
آنچه در ماه رمضان به خوبها دادى به خاطر لياقت آنها به غير خوبها هم از فضل كرمت مرحمت بفرما. آمين
دشمنان اسلام توطئهگران ناهل نابود بفرما. آمين
«والسلام عليكم و رحمة الله»
«اللهم صلّ على محمّد و آل محمّد »
هيت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 17:37 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
|
|
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 17:12 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
سيره فاطمى (تفسير سوره كوثر)
راهپيمايى عليه دشمن، عمل صالح قرآنى
حضرت زهرا (سلاماللهعليها)، مصداق سوره كوثر
بزرگترين هديه در كوچكترين سوره قرآن
تغيير قبله از مسجدالاقصى به مسجدالحرام
توجّه به دختر در برابر رسوم جاهلى
نماز و انفاق، راه تشكّر از خدا
راهپيمايى عليه دشمن، عمل صالح قرآنى
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»
الّلهم صل على محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم الهى انطقنى بالهدى و الهمنى التقوى
روزى كه با يك راهپيمايى شما و باقى مسلمانها، يك سال بچههاى فلسطين در مقابل اسرائيل مقاومت مىكنند. هر سال اين آيه را مىخوانیم و امسال هم اين آيه را بخوانیم چون هر سالى ممكن است يك عدّه گوش دادند يك عدّه گوش ندادهاند آن شب، قرآن يك آيه دارد مىفرمايد كه «ولايطئون موطئا يغيظُ به الكفار» هر حركت دسته جمعى كه مسلمانها بكنند كه يغيظ، يغيظ يعنى غيظ كنند، كفار به غيظ دربيايند، هر مانور دسته جمعى كه كفار را عصبانى كند براى شما عمل صالح نوشته مىشود. چون توى قرآن خيلى داريم «انّ الذّين آمنوا و عملوا الصالح، عملوا الصالح» زياد است. «عملواالصالح» چى است؟ يكى از اعمال صالح اين است كه انسان مشى و رفتارش جورى باشد كه كفار به غيظ دربيايند. اگر يك وقت مسلمانها، مسلمان بودند، كفار هم خيالشان راحت بود پيداست اين اسلامى كه كار به كفار نداشته باشد، اصلاً اگر پيغمبر اسلام كار به كفار نداشت هيچ جنگى واقع نمىشد. اين كه اسرائيل همه كارى مىخواهد بكند، مسلمانها هم مسلمان باشند، چه مسلمانى است؟ ما بايد نمازمان هم جهت داشته باشد. «ان الصلوة تنهى عن الفحشاء والمنكر» يعنى نماز شما هم بايد يك خاصيت داشته باشد كه جلوى فحشا و منكر را، اصلاً اگر يك مسجدى «حَىَّ عَلى الصلوة» مىگويد، دمِ درِ مسجد هم خلافكارى مىشود اين پيداست «حىّ على الصلوة» از خاصيت، مسجد بايد جورى باشد كه حتى نگاه به كاشى بكنى بگويى اينجا مسجد است بريم جاى ديگر، يعنى اصلش بايد، كاشيهاى مسجد بايد مثل اين كه مىگوييم پليس است برو جاى ديگر. يعنى نمازى خاصيت دارد كه اذانش، خدا رحمت كند شهيد نواب صفوى را، با اذان شاه را مىترساند. طرفداران نواب صفوى هر كجا بودند اذان مىگفتند. اصلاً اذانش يك نارنجك بود. قرآن مىگويد مسجد بايد جورى باشد كه «كم يدخلوها الاوهم خائفين»، اگر غلط نخوانده باشم. يعنى مثل سنگر فرماندهى. الان سنگر فرماندهى را يك غريبه خواسته باشد برود تويش مىترسد. مىگويد مسجد سنگر فرماندهى است بايد چنان مسجد جون داشته باشد كه اگر يك چهار تا فسادى هم مىشود مردم بيايند به مسجد پناه ببرند و مسجد كمك نيروى انتظامى باشد. اگر مسجدهاى ما جون داشته باشد از جوانها پر باشد «و كاُنهم بُنيانٌ مرصوص» شرع بيمه مىشود دزدى هم توى شهر نمىشود يعنى خود مسجدِ محله، منطقه، خانههاى دورش را، اما اگر تو مسجد چهار تا پيرمرد رفتند، پيرمرد و پيرزن وارفته نماز خواندند، همسايه مسجد هم دزدى مىشود نيروى انتظامى هم مىگويد من چه كنم. مسجد بدونند كه، يعنى يك دزد بفهمد كه اگر تا پانصد مترى مسجد خواسته باشد خانه بزند فردا جوانهاى مسجد كلهاش را مىكَنند. بداند كه اگر به يك دخترى چپ نگاه كند، به يك پسرى سوء قصد داشته باشد جوانهاى مسجد حالش را مىگيرند. مسجد بايد جورى باشد كه نسبت به مؤمنين آرامبخش باشد، نسبت به خلافكار اين سبب ترس باشد و اين به شرطى است كه ما مسجدهايمان را زنده نگه داريم. اين حركتهاى دسته جمعى «ولايطئون موطئا يغيظ به اللكفار» حركتهاى دسته جمعى كه اسرائيل و آمريكا را عصبانى مىكند اينها عمل صالح است. به قصد عبادت هر سال شركت مىكرد، امسال هم شركت بكنيم. خدايا يك دعا كنيم، آنچه ماه رمضان براى خوبها مقدّر كردى همه را براى همه ما مقدّر كن (الهى آمين) اسرائيل و آمريكايى كه در ايران تحقير شد در دنيا روز به روز خوارتر بفرما (الهى آمين) اينهايى كه با حركتشان، با اشكشان، با قلمشان، با بيانشان، با پولشان، با وجودشان، با حضورشان در جبههها آنهايى را كه براى اسلام و مسلمين مفيدند و مفيد بودند همه را، همه مشكلاتشان را حل بفرما (الهى آمين) و اما بحثى كه دارم، صلوات بفرستيد: «اللهم صلّ على محمّد و آل محمّد»، ما امسال بحث ماه رمضانمان راجع به اهل بيت بود اگر خواسته باشيم مفضّل بگوييم هر، مثلاً پيغمبر يكسال سخنرانى دارد، چون تمام حركاتش را خواسته باشيم بگيم خيلى طول مىكشد. اميرالمؤمنين هم همينطور، اينست كه يك نگاه عبورى به زندگى اميرالمؤمنين و پيغمبر كرديم حالا هم يك نگاه عبورى به حضرت زهرا داشته باشيم. در قرآن آيات زيادى مربوط به حضرت زهراست يكى از مصاديق حضرت زهراست. يكى از آياتى كه همهتان حفظيد اين آيه هست: چون بينندهها شب جمعه آخرِ ماه رمضان است و يك آيه خواندن ثواب يك ختم قرآن دارد و هر كس همه قرآن را بخواند يك دعاى مستجاب دارد دوست دارم الان كه بينندهها، كه عرض كنم با هم همه مردم ايرانى كه پاى تلويزيون هستند اين سوره را بخوانيم به اين نيت كه ثواب اين را هديه كنيم به حضرت زهرا: «بسم الله الرحمن الرحيم». «انا اعطيناك الكوثر»، «فَصِّلَ لِرَبِّكَ والنحر، ان شانئك هوالابتر» هديه روح حضرت زهرا باشد اين سوره و من هم تفسيرش را بكنم. بعد كه با حضرت زهرا، با اين سوره آشنا شديم يك مقدار هم فضائلش را بگويم. خوب پس موضوع بحث سيره فاطمى، حضرت زهرا، نگاهى به تفسير سوره كوثر
حضرت زهرا (سلاماللهعليها)، مصداق سوره كوثر
«بسم الله الرحمن الرحيم». «انا اعطيناك الكوثر»، «فَصِّلَ لِرَبِّكَ والنحر، ان شانئك هوالابتر» خيلى عنايت كنيد. اين سوره را پنجاه تا نكته من تقريباً نوشتهام. لااقل بيستتايش را اينجا بگويم. آنوقت يك خورده هم حالتان، يعنى به حال مىآييد كه، اِ، سه چهار تا كلمه پنجاه تا نكته تويش است؟ و چون سوره كوچكى است زود هم مىشود جمع و جورش كرد. ترجمه كنم: انا يعنى بدرستيكه ما عطا كرديم به تو، كوثر از كثير است. كثير يعنى زياد، كوثر يعنى خيلى زياد. ما عطا كرديم به تو خيلى زياد را، كوثر داديم حالا كوثر قرآن هست، اهل بيت هست، فاطمه هست، هر چيز خيلى زياد رإ؛ّّ مىشود گفت كوثر. منتهى ما كه مىگوييم فاطمه است يك دليل داريم. چون پيغمبر ما پسر نداشت. يك بچه كوچولو داشت به نام ابراهيم از دنيا رفته بود فقط دختر داشت و منتظر بودند كه پيغمبر بميرد مىگفتند پسر كه ندارد چراغش خاموش مىشود ابتر است. عربهاى جاهلى به كسى كه پسر ندارد مىگفتند ابتر. يعنى اين عقبه ندارد بىعقبه، آن وقت خدا گفت شانَ يعنى دشمن، دشمنت همان دشمنت بىعقبه. يعنى او با اين كه پسرهاى 120 كيلويى به قول ما دارد با همه پسرهايش بىعقبه است، اما تو با همين يك زهرا عقبه دارى من اگر بخواهم با يك دختر نسل سادات را زياد مىكنم اگر نخواهم با ده تا پسر هم نسلش را قطع مىكنم. دشمنِ تو او ابتر است. چون به پيغمبر مىگفتند ابتر ما مىگوييم مراد از كوثر فاطمه است. چون اين پاسخ آن نيش است گفتند ابتر، فرمود خودت ابترى. اين بدليل مراد آخر آيه مىگوييم كوثر و اگر نه معنى كوثر كه خير زياد است كه هم زهراست، هم وحى است، هم قرآن است. همه چيزى مىتواند باشد. خوب اما نكاتى كه توى اين آيه است: يكى كه اين كوچكترين سورههاى قرآن است. ماسورهاى نداريم كه سه تا آيه داشته باشد حتى قل هوالله پنج تا آيه دارد
بزرگترين هديه در كوچكترين سوره قرآن
كوچكترين سوره قرآن است اما بزرگترين هديه در كوچكترين چى! سوره مثل چكهاى چيز هست كه اخيراً هست. چكهايى كه نقد است. چى مىگويند؟ يك چكهايى گاهى كوچك است ولى يك ميليون پول تويش هست. گاهى هم يك گونى كاه است. چيزى نمىارزد يك گونى سيبزمينى است مثلاً. البته سيبزمينى گران شده است يعنى گاهى خداوند بوى زيادى را در يك عطر كوچكى جاسازى مىكند ولى يك شيشه آب ممكن است، بزرگترين هديه در كوچكترين سوره، در اين كوچك پنج بار پيغمبر مورد خطاب است 2 پنج مرتبه پيامبر مورد خطاب قرار گرفت. چطور؟ «انا اعطيناك» كَ يعنى تو. فَصِّلِ، صَلِّ يعنى تو نماز بخوان. لِرَبِكَّ، والنحر هم دو تا امر است كه خطابم را، مخاطب پيغمبر است. در يك سوره پنج مىخواهد اين هديه بدون درخواست داده شد. 3 عطا بدون درخواست داده شد. آخه گاهى وقتها آدم مىگويد كه آقا يك عيدى به ما بده آن هم دست مىكند يك پولى مىدهد. گاهى نگفته مىدهد. بگوييم بده شيرينتر است يا نگفته؟ نگفته. خدا به پيغمبر، در قرآن و دعاها نداريم كه پيغمبر بگويد «اللهم الرزقنى كوثر». دعا نكرده خدا بهش داد. اما يه جايى پيغمبر مىخواست. مثلاً چى چى مىخواست؟ مثلاً قبله را مىخواست عوض بشود. چون قبله اول ما حالا چون بحث هم روزِ شب قدس بحث مىشود خوب چيزى به ذهنم آمد. مسلمانها، پيغمبر كه چهل سالگى به پيغمبرى رسيد رو كعبه بت بود. همه بتپرستها هم به احترام كعبه، به احترام بگيد: بتها، رو به كعبه بودند. پيغمبر ديد اگر رو به بتها بايستد خواهند گفت به بتهاى ما احترام مىگذارد حالا هر چى هم بگويد غرض من بتها نيست مىگويند نه ديگر چون بتها روى كعبه هست پس رو به كعبه يعنى رو به بت. ولذا پيغمبر تا ماداميكه روى كعبه بت بود. پيغمبر از اين ورى وامىايستاد. پشت به كعبه نمىكردها ولى از اين ورى وامىايستاد كه به همه بگويد خط من از خط شما جداست. از چهل سالگى تا 53 سالگى مكه بود. سيزده ساله قبله پيغمبر بيتالمقدس بود. همين قدسى كه ما فردا راهپيمايى داريم. بعد هجرت كرد هشتاد فرسخ آمد مدينه. در مدينه هم يكى دو سال از اينور واايستاد. مكه كه رو به بيتالمقدس مىايستاد در مكه يهودى نبود، يهودى قابل ارزشى... ولى مدينه خيلى يهودى بود. يهوديهاى مدينه اين را دست گرفتند كه پيغمبر رو به بيتالمقدس وامىايستد. چون بيتالمقدس پهلوى يهوديها هم ارزش داشت گفتند حالا كه رو به بيتالمقدس وامىايستد و بيتالمقدس ما سابقه داريم پس اين پيغمبر دنبالهرو ما است. حالا كه قبلهاش دنبالهرو ما است معلوم مىشود قرآنش هم فتوكپى تورات ما است معلوم مىشود نسخه اصلى ما هستيم خود پيغمبر فرع است. خيلى سربسر و نيش مىزدند، خوب آدمى هم كه نيش مىخورد بهترين راه خداست، خدايا چه كنم اين سربسرم مىگذارد. سحرها، شبها مىآمد زير آسمان هى به اطراف آسمان نگاه مىكرد. چيزى نمىگفتها، توى دلش اين بود: خدايا چه كنم، يهوديها نيش مىزنند آيه نازل شد، صورت در عربى مىدانيد چى است؟
تغییر قبله از مسجدالاقصى به مسجدالحرام
وجه، آيه نازل شد، پيغمبر، «قد نرى تقلب الوجهك فى اسماء سماء» هم مىدانيد چى است، شبها هى مىآيى همچين، همچين مىكنى، ما مىبينيم كه شبها مىآيى صورتت را توى آسمانها همى همچين همچين مىكنى. چته؟ نيش بهت مىزنند؟ چشم، «فانو اينك قبلةً ترضاها»، يك قبلهاى مىدهيم كه تو راضى باشى. در يك نماز چهار ركعتى كه ركعت اول و دوم را اين ور خواند جبرئيل آمد ركعت سوم و چهارم را كج كرد. اصلاً صفها همه بهم ريخت. يعنى ركعت اول و دوم اين ور، سوم و چهارم اين ور. الان هم در مدينه هست مسجدالقبلتين يعنى مسجدى كه دو تا قبله داشت، ركعت اول و دوم اين ور، دومى اون ورده يهودىها آمدند ديدند قبله عوض شده سند افتخار از دستشان رفت، ديگه نمىتوانند نيش بزنند. گفتند خيلى خوب پانزده سال اين ور بوده، حالا اين ور شده. اين پانزده ساله كارش درست است يا غلط اگر درست است چرا از كار درست دست برداشت اشكال داريد. اگر غلط است پيغمبرى كه پانزده سال است اشتباه مىرود بدرد پيغمبرى نمىخورد آيه نازل شد. پيغمبر آماده جواب باش: «سَيَقول»، سَ يعنى آينده. «سَيَقولُ النسهاء» آدمهاى نابخرد، بىخرد، خواهند گفت، خواهند گفت «ماء اللهم»، چى باعث شد اينها كج شدند، «عن قبلتهم» از قبله پانزده سالهشان كه «كانوا عليها» قبلهاى كه پانزده سال رو بِهِش بودند چه باعث شد كه كج شدند؟ «قُل» بهشان بگو چشمتان كور شود. «فلله مشرق والمغرب» مشرق و مغرب مال خداست. «فاينما تولوا وجهالله» هر طرف بايستى رو به خداست. اما اگر اين دور باشيم ما نيش بشنويم ما نيش شنو، ما منتكش نيستيم. ما به سمتى مىايستيم كه زير منت شما نباشيم. اصلاً قبله رمز استقلال است. چون اين ور مسيحيها، اين ور يهوديها ما بايد به يك سمتى بايستيم كه ناز كسى را نكشيم، ببينيد، قبله عوض شد. اما پيغمبر با چشمهايش، با آه و نالهاش سراغ قبله مىگشت. اما كوثر را پيغمبر با آه و نالهاش سراغ كوثر نرفت. پس كوثر عطايى است كه بدون درخواست داده شد خوب، كوثر نعمتى است كه آثارش تا قيامت هست. چهارم: عطايى كه تا قيامت هست. آخه الان كه آدم چيزى به كسى هديه مىدهد، دسته گل است كه براى دو روز و دو شبت از بين مىرود، پيراهن است كه بعد از پنج سال از بين مىرود خانه كه بعد از پنجاه سال صد سال از بين مىرود اما گفت يك كوثرى بهتى مىدهم كه تا ابد باشد
توجّه به دختر در برابر رسوم جاهلى
احترام دختر، پنج: زمانى كه دختر را زنده در گور مىكردند خدا به دختر گفت چى؟ به دختر فرمود فى كوثر. اين شكستن فرهنگ جاهلى است. يك زمانى كه دختر را زنده توى گور مىكردند آن وقت خدا در آن زمان فرمود «انّا اعطيناك الكوثر»، ما به تو دختر داديم. كوثر دختر است. فاطمه مصداق كوثر است اين خودش يك سنتشكنى است. ما يك رفيقى داشتيم آن روزى كه ريختند زمان شاه توى فيضيه طلبهها را زدند بعضىها را كشتند مىزدند به قصد كشت همان شب عمامه گذاشت گفت من روى بغض شاه همين امشب مىخواهم عمامه بگذارم. معاويه گفت كسى اسم على روى بچههايش نگذارد. امام حسين گفت به كورى چشم معاويه همه بچههايم را مىگذارم على. على اكبر، على اوسط، على اصغر. امام حسين سه تا پسر داشت همه را گذاشت على اصلاً علت اين كه ما براى امام سه تا صلوات مىفرستيم نه يعنى خداى نكرده امام از پيغمبر بالاتر است. امام يك چراغ قهوه پهلوى خورشيد. اصلاً قابل قياس نيستند هيچكس با پيغمبر مقايسه نمىشود. اما چون شاه مىگفت اسم امام را نبريد، آمريكا هم از امام بدش مىآيد ما به كورى چشم شاه و آمريكا، اين سه تا صلوات بخاطر كورى چشمش است نه بخاطر اين كه مقام ايشون. به كورى چشم اونى كه دختر را زنده توى گور مىكند خدا به دختر گفت كوثر. اين هم يك. سنتشكنى. ششم: الفاظ اين سوره هيچ كجا نيست. هيچ كجاى قرآن. اين سوره تمام كلماتش منحصر بفرد است. مثلاً در كل قرآن، آخه بعضى چيزها توى قرآن زياد است. ولى انا اعطينا هيچ جاى قرآن نيست. كوثر هيچ جاى قرآن نيست. «صَلِّ لربك» هيچ جاى قرآن نيست. وانحر هيچ جاى قرآن نيست. الفاظش منحصر بفرد است. «غيرِ، الذين امنوا، عموالصالحات» اينها توى قرآن فراوان است. اين چيزهايش منحصر بفرد است. شش
نماز و انفاق، راه تشكّر از خدا
هفتم نماز و انفاق نمونه تشكر است. نماز و انفاق بهترين تشكر است. چرا؟ مىگويد حالا كه به تو كوثر دادم تشكر كن تشكر چى؟ «صَلِّ، صلوة». نماز بخوان. «وانحر»، شتر گوسفند كن. شتر بكش يعنى گوشت دادن به، شترى نحر كن، شتر را بكش گوشتش را تقسيم فقرا كن. يعنى نماز خواندن و رسيدگى به فقرا بهترين نوع تشكر است. حالا كه من به تو كوثر دادم تو هم. اين هم يكى. نماز و قربانى خيلى جاها با هم است. در مكه هم مىگويند نماز طواف بخوان آنجا هم مىگويند عيد قربان همه حاجى واجب است حداقل يك گوسفندى بكشد. خوب. شما اگر زخم زبان را تحمل كنيد خدا دفاع مىكند. هشت: صبر از شما دفاع از خدا. به پيغمبر مىگفتند ابتر، پيغمبر تحمل مىكرد. گاهى يك متلك به شما مىگويند. سر بسرت مىگذارند. شما در مقابل متلك تحمل كن خدا دفاع مىكند چون يك آيه داريم قرآن مىگويد «انّ الله يُدافع عَنِ الذين آمنوا» خدا دفاع مىكند از مؤمنين بذار بهت متلك بگويند، بگويند ابتر من دفاع مىكنم. دفاع چى است؟ «انا اعطيناك الكوثر» دفاع از آن متلك است. نه تنها دفاع بلكه دفاع سختتر. نهم: دفاع قاطعتر. اين هر يعنى خودش. نمىگويد «اِنّ شانئك ابتر.» مىگويد «ان شانئك هوالابتر.» مثل اين كه مىگويند خودِ خودِ خودتى اين خودِ خودِ خودتى يعنى آها. يعنى شك نكنى خودتى. اين يه وقت آدم مىگويد خودش است. خودش است «ان شانئك هو»، اين هو يعنى خودش است. مثل اين كه خداوند از منافقين، از قول منافقين نقل مىكند كه به منافقين مىگفتند كه خب شما هم ايمان بياوريد، مىگفتند «أنؤمنُ»؟ ما ايمان بياوريم «كَامَنَ السُفَها». يه مشت خُل مسلمان شدند ما هم برويم مثل خُلها مسلمان بشويم قرآن مىفرمايد «أَلا اِنَهّمٌ هُمُ السُّفَها» آگاه باش همانها خودشان ميفهمند، يعنى بايد دفاع را قاطعتر بود. نوع تشكر را بايد خدا يقين كند. ده: نوع تشكر را بايد خداوند تعيين كند. مىگويد ما به تو كوثر داديم خب تشكر كن. چه جورى؟ مىگويد همه جورى من مىگويم: نماز. آخه بعضيها مىگويند آقا چرا نماز بخوانيم؟ مىگوييم بابا نماز تشكر از خداست مىگويد خيلى خب من خودم با خدا يه جورى بلدم تشكر كنم تو چه كار دارى؟ بابا اگر رفتى توى ارتش گفتند احترام بذار نوعش را ارتش بايد تعيين كند مىگويد دستت را بذار اينجا مىگويى اجازه مىدهى من خيلى به شما علاقه دارم دستم را مىگذارم بالاتر. مىزنند توى گوشت. دستم را مىگذارم اينجا. مىگويد اگر از من مىخواهى تشكر كنى همانطور كه من مىخواهم. بهترين پذيرايى آن است كه مهمان چى مىخواهد؟ مثلاً شما به يك طلبه مثل بنده يك كراوات هديه كنى من كه خوشم نمىآيد كه. به يك جوانى كه مسابقه دو داده يك عصا هديه كنى خوشش نمىآيد كه. بله براى يك پير عصا هديه كنى خوشش مىآيد. بايد ببينيم او چى دوست دارد. نوع تشكر را بايد خدا تعيين كند. خدا گفته نوع تشكر نماز باشد، شما اگر دستت خونى شده بريديد، مىگوييم آقا يك پارچه سفيدى، باندى بيار بپيچم شما اگر ده تا لحاف كرسى هم بيارى من قبول نمىكنم من فعلاً يك پارچه سفيد مىخواهم. بگو آقا پارچه سفيد ده گرم پنبه من ده تا لحاف كرسى آوردهام مىگويم بسمه تعالى نمىخواهم. شما وقتى نياز به غسل دارى بايد بروى زيردوش غسل كنى بگويى آقا من غسل نمىكنم اما توى همه اقيانوس اطلس و كبير توى همه اقيانوس هند و همه شيرجه مىروم. يك عمرى توى همه اقيانوسها شيرجه بروى تا خودت نيت غسل نكنى باز هم پاك نمىشوى. دو هزار تا مشت آببريزى تا قصد وضو نكنى وضو نمىشود، همان طور كه گفتهاند بايد انجام شود. كوثر خوب، تكاثر بد. كوثر ارزش است تكاثر ضد ارزش. كوثر خير زيادى است كه خدا مىدهد تكاثر آن زياد. طلبىهايى است كه مإ؛ّّ دنبالش مىرويم. هى حرص مىزنيم مالمان را زياد كنيم. قرآن از تكاثر انتقاد كرده «الهاكم التكاثر». تكاثر يعنى زيادهروى. دو تا قبيله با هم دعوايشان شد آن گفت ما بيشتريم آن گفت ما بيشتريم. گفتند دعوا نكنيد سرشمارى كنيد شمردند قبيله الف باخت حاشا كرد گفت نه زنهاى حامله را دو تا حساب كنيد دو مرتبه سرشمارى كردند باز هم باخت گفت نه خير ما خيلىهامان مردهايم برويم قبهشان مردههامان را هم بشمريم رفتند قبرستان مرده شمارى. آيه نازل شد خاك توى سرتان كنند شما رفتهايد مرده مىشماريد. «الهاكم التكاثر»، «الهاكم» يعنى سرگرم كرده شما را سرشمارى؟ سرشمارى يعنى تكاثر، حتى زرتم المقابر يعنى حتى اين كه زرتم، زرتم يعنى اين كه زيارت كرديد مقابر، يعنى مقبره. يعنى رفتيد مقبره پدرتان را مىشماريد يعنى اينقدر شما روحتان و فكرتان، سطح علمىتان آمده پائين تا به استخوان پوسيدههاى پدرتان افتخار مىكنيد كه ما دويست كيلو استخوان پوسيده داريم آن يكى صد و پنجاه كيلو استخوان پوسيده دارد. يعنى كارتان به جايى رسيده كه به استخوان پوسيدهها افتخار مىكنيد؟ «الهاكم التكاثر حتى زرتم المقابر» يعنى اينقدر شما پائينيد؟ كوثر ارزش است تكاثر ضد ارزش است. رويش و ريزش نسل بدست خداست. كى نسلش زياد شود كى نسلش كم. رويش نسل بدست خداست. يك دختر اين همه سيد. آنهايى كه مادرشان سيد است باز هم سيدند من بارها گفتهام. ريزش دست خداست. نماز مقدم بر انفاق است. بعضيها مىگويند ما نماز نمىخوانيم به فقرا كمك مىكنيم قبول نيست نماز و انفاق بايد با هم باشد. مثل نخ، نخ اگر به دمِ سوزن بود ارزش دارد. من سوزن ندارم ولى هرچه بخواهى نَخِتْ مىدهم چيزى نمىدوزد اگر مىخواهى بدوزد بايد اين نخ وصلِ به سوزن شود. نماز مقدم بر انفاق است. نماز وسيله تربيت است. چرا؟ براى اين كه مىگويد فَصّلِ نماز بخوان لِرَبِّك، رَبِّكْ، رَبِّكْ يعنى اين كه مىخواهد تو را تربيت كند چون مىخواهد تو را تربيت كند وسيله اين تربيت نماز است چون نماز به قول امام يك كارخانه انسانسازى است شما اگر اهل نماز باشىها، نمىتوانى نجس باشى چون همهاش را بايد بزنى پاك باشد. نمىتوانى دزد باشى چون دگمه و نخ دزدى باشد نماز باطل است، نمىتوانى آدم منزوى باشى چون «قدقامة الصلوة» بايد بروى نماز جمعه، جماعت. آدم اگر نماز درست خواسته باشد بخواند همه كارهايش درست مىشود. رَبِّك، نماز وسيله تربيت است. بعضى كيفرها توى همين دنياست. فكر نكن همه را خدا گذاشته براى قيامت. خيلىها را توى دنيا سيلى مىزند مىگويد حالا كه به تو گفت ابتر من توى همين دنيا نسلش را قطع مىكنم. «شانئك هوالابتر» يعنى بعضى كيفرهاى خدا توى همين دنيا است. پس ببينيد اينها را ديگر نمىنويسم. چند تا شد؟ يازده تا. دوازده: نماز مقدم بر انفاق است، سيزده: نماز وسيله تربيت است چون مىگويد «صَلِّ لِرَبِّكَ»، چون خدا ربّكَ، ربّكَ يعنى مىخواهد تو را تربيت كند نماز بخوان. چهارده: بعضى كيفرها در همين دنياست. نمىگذارند براى قيامت توى همين دنيا. حالا كه گفتى اَبتر نسلت را قطع مىكنم. در اسلام هم سروش است هم خروش. هو تولى است هم تبرىَّ. هم زنده باست است هم مرده باد. هم حبّ است هم بغض، هم رويش است هم ريزش، چون خدا مىگويد كوثر، ابتر، كوثر رويش است. ابتر ريزش است. كوثر سروش است، ابتر خروش است، كوثر تولىَّ است، ابتر تبرىَّ است. دشمن رهبر را نشانه مىرود. به خودِ پيغمبر گفتند ابترى يعنى گاهى وقتها دشمن بقدرى پررو مىشود كه ديگر دست مىگذارد روى شخص اول، رهبر، پيغمبر، به پيغمبر، چون عطا از اوست نماز هم بايد از او باشد. مىگويد «اِنّا»، «اِنّا اعطيناك» ما به تو عطا كرديم پس تو هم «فَصَلِّ لِرَبِّكَ»، حالا كه عطا از اوست تشكرت هم بايد از او باشد. اِنّا يعنى ما داديم پس لرَبِّك تشكرت هم از او باشد. خدا به تو كوثر داده، كوثر يعنى خيلى زياد، حق ندارى ميش بكشى، تو هم بايد بزرگترين شتر، حيوآنهارا بكشى. يك وقت يك بچه عادى است خُب ميش و بز بس است اما وقتى زهرا دادم تو هم بزرگترين حيوانها را بايد بكشى. يعنى وقتى به تو صد ميليون پول دادم تو ديگه حق ندارى پنج تومن بندازى توى صندوقِ كمكِ امداد. تو بايد ده هزار تومانى بندازى. يعنى كسى كه وضعش خوب است آن هم بايد عطيهاش خوب باشد. حالا كه من به تو كوثر دادهام مىگويد «واَنْحَرْ»، «نَحْرْ» غير از ذبح است نمىگويد «فصل لربك واذبح»، نمىگويد ذبح كن، ذبح مال گوسفند و ميش است. مىگويد وانحر، نحر مال شتر است. كسى كه خدا هديهاش زياد است بايد بخشش هم بيشتر باشد. وانحر. نماز هم در بزرگترين سوره آمده هم در كوچكترين. بزرگترين سورههاى قرآن سوره بقره است، اول سوره بقره مىگويد «الذين يقيمون الصلوة»، كوچكترين سورهها سوره كوثر است مىگويد «فَصَلِّ»، نماز بقدرى مهم است هم تو بزرگترين سوره آمد هم در كوچكترين سوره. دلهاى رنجيده و اَبتر شنيده را با نماز و انفاق و عطا و وعده شاد كنيد، افرادى كه توى جامعه تحقير مىشوند، كسى كه تحقير مىشود بايد جبران كنيد، يك كسى اذان مىگفت، يك كسى آمد ديد اذان مىگويد، جسارت كرد به اون، تف انداخت، تا به من خبر دادند دويدم رفتم گفتم كى بوده همان جايى كه، گفتم عوض، بجاى جبران جسارتى كه كردند تو مهمان من بيا برو مشهد. يك كسى كه تحقير شد بايد امت حزبالله در مقابل تحقير او را تكريم كند. وقتى تحقير مىشود پيغمبر مىگويند ابترى، عقبه ندارى، خدا هم در مقابل اين تحقير جبران مىكند. يعنى سعى كنيد توى جامعه خوبانى كه تحقير مىشوند به يك نحوى، اگر يك كسى كه سيلى زد به يك كسى، به ناحق، دسته دسته برويم ازش تغذيه كنيم. كه بگويد اگر به ناحق يك سيلى خوردم عوضش است حزبالله با من است. دلهاى رنجيده را، هى مىگويند وقت تمام شد. خيلى خوب، اين آخر را هم بگويم. كيفر و جرم بايد متناسب باشد. چون به پيغمبر گفت ابتر، كيفرش هم اين است كه بگوييم «هوالابتر». يعنى كيفر بايد با جرم تناسب داشته باشد. حالا كه تو گفتى ابتر، خدا هم بهش گفت ابتر. عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد اگر اين ابتر نمىگفت شايد اينقدر نسل فاطمه مبارك نبود. خدا به كورى چشم، خير كثير مربوط به سن نيست گاهى يه دختر ممكن است هجده سالش باشد مثل فاطمه، اما كوثر باشد. يعنى اگر خدا خداسته باشد بدهد گاهى يك برگ زرد مىافتد توى حوض كشتىِ پنجاه تا مورچه مىشود. بغل استخر چنارى است قدِّ مِنار، حتى يك مورچه را هم نجات نمىدهد، اين كه چى چى نجات است مهم نيست گاهى ممكن است يك آدمِ عادى يك تار عنكبوت يك پيغمبر را توى غار حفظ مىكند اين همه چوب و چدن و سنگ پيغمبر را حفظ نمىكند، براى اين كه چى چى مؤثر است بايد خدا، خدا بايد نظر كند. يك درخت كوچك كلى ميوه مىدهد. درخت بزرگ ميوه نمىدهد. براى اين كه، اين را بايد بركت را از خدا بخواهيم. حرفهايم موند، بهرحال فاطمه مصداق كوثر است. خدايا به آبروى فاطمه و شوهرش و پدرش و بچههايش و مهديش و نسلش و اشكش و عبادتش و تقوايش و سوزش و خطبهاى كه در مسجد خواند به حق زهرا و سوزِ دلش تمام دعاهايى كه ماه رمضان امسال شده مستجاب بفرما. (الهى آمين) تمام دعاها را مستجاب كن (الهى آمين). دخترهاى ما را فاطمه گونه، پسرهاى ما را على گونه به سمت آن خط هدايت بفرما (الهى آمين) كشور ما، دين ما، دنياى ما، رهبر ما، دولت ما، امت ما، نسل و ناموس ما عقايد و افكار ما، انقلاب و عزت و مرز و بوم ما، آب و خاك ما و هرچى به ما دادى حفظ بفرما (الهى آمين) قيامت را روزِ روسفيدى ما قدار بده (الهى آمين) هر چى به خوبهايت مىدهى به ما مرحمت كن (الهى آمين) همه لغزشها و گناههاى ما را ببخش (الهى آمين)
«والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته.»
«اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد»
هيت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 17:2 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
اوصاف ظاهرى فاطمه زهرا(س)
كتاب: سيره معصومان جلد 2، ص 10 تا 11
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
حاكم در مستدرك به سند خود از انس بن مالك و نيز ابن شهر آشوب در مناقب هم از او نقل كردهاند كه گفت:
«درباره چهره فاطمه از مادرم پرسيدم و او پاسخ داد:گويى او همانند ماه شب چهارده يا خورشيد زير ابر بود،همانند خورشيدى بود كه از زير ابر بيرون آمده.پوستبسيار سفيدى داشت و شبيهترين مردم بود به رسول خدا (ص) .
از عطاء بن ابى رباح نقل شده است كه گفت:«فاطمه دخت رسول خدا (ص) فربه مىنمود و نوك موى پيچيدهاش روى ديدگانش مىافتاد.»در كتاب كشف الغمه نقل شده است كه يكى از وعاظ از فاطمه (ع) و امتيازات و فضايلى كه خداوند بدو داده ياد كرد و غرق در شادمانى شد و آنگاه اين دو بيت را سرود:
-خورشيد از روى شرم از (ديدن) نور درخشان او به سوى شفق گريخت.
-و غنچه از شرم از (ديدن) شمايل وى خود را در برگها پوشانيد.بسيارى از كسانى كه اين دو بيت را شنيدند،جامه بر تن چاك زدند و گريه و زارى سر دادند.
ابن عبد البر در استيعاب به اسانيد خود از«عايشه ام المؤمنين»نقل كرده است كه گفت:«من هيچ كس را نديدم كه از نظر سخن و گفتار (و در روايت ديگر) و ويژگيها و خوى و سيرت شبيهتر از فاطمه به رسول خدا (ص) باشد.چون فاطمه بر پيامبر وارد مىشد، آن حضرت برمىخاست و دستانش را بوسه مىداد و به وى خوشامد مىگفت.همچنان كه هرگاه پيامبر نزد فاطمه مىرفت،او با وى چنين مىكرد.»
در روايت ابو داود آمده است كه گفت:«چون فاطمه نزد پيامبر مىآمد،آن حضرت برمىخاست و دستش را مىگرفت و مىبوسيد و او را در جاى خويش مىنشاند.پيامبر نيز هرگاه بر فاطمه وارد مىشد،او برمىخاست و به سوى حضرتش مىرفت و دستش را بوسه مىداد و در جاى خويش مىنشانيدش.»
حاكم در مستدرك به سند خود از عايشه ام المؤمنين نقل كرده است كه گفت:«هيچ كس را نديدم كه از نظر گفتار و سخن،از فاطمه به رسول خدا (ص) شبيهتر باشد.هنگامى كه فاطمه بر پيامبر وارد مىشد آن حضرت به وى خوشامد مىگفت و برمىخاست و دستش را مىگرفت و مىبوسيد و او را در جاى خويش مىنشاند.»حاكم گويد:«اين حديثبنا بر شرط شيخين صحيح است و آن دو اين حديث را اخراج نكردهاند.»
و هم او به سند خود از«عايشه»نقل كرده است كه گفت:«هيچ كس را از نظر گفتار و سخن از فاطمه به رسول خدا همانندتر نديدم. چون وى بر پيامبر وارد مىشد آن حضرت به سويش برمىخاست و مىبوسيدش و به وى خوشامد مىگفت و دستش را مىگرفت و در جايگاه خويش مىنشاندش.فاطمه نيز هرگاه پيامبر بر او وارد مىشد به استقبال او مىرفت و دستحضرتش را مىبوسيد.»
حاكم درباره اين حديث گويد:«اين حديثبنا بر شرط شيخين صحيح است.»
در شمارى از روايات آمده است كه فاطمه (س) چون راه مىسپرد،هيچ اختلافى ميان راه رفتن او با راه رفتن پيامبر (ص) به نظر نمىآمد.
در كشف الغمه از ام سلمه،ام المؤمنين،روايتشده است كه گفت:«فاطمه دختر رسول خدا (ص) از نظر چهره شبيهترين مردم به رسول خدا بود.»
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 16:3 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
شناسنامه
كتاب: سيره معصومان جلد 2، ص 9 تا 10
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
مادر وى خديجه دختر خويلد، مادر مؤمنان بود.فاطمه كوچكترين دختر رسول خدا (ص) و محبوبترين آنان در نزد وى بود. سلاله رسول خدا (ص) جز از فاطمه،از ديگر دخترانش منقطع شد.
وى دو سال پس از بعثت در روز جمعه بيستم ماه جمادى الاخر،در شهر مكه پا به عرصه وجود نهاد.شيخ طوسى در مصباح المجتهد گويد:بنابر روايتى فاطمه در سال پنجم بعثتبه دنيا آمد.كلينى و ابن شهر آشوب نيز همين قول را كه از امام باقر (ع) روايتشده و در نزد اصحاب ما مشهور است،ذكر كردهاند.در كشف الغمه از ابن خشاب در مواليد و وفيات اهل بيت،در حديثى مرفوع از امام باقر (ع) روايتشده است كه فرمود:
«فاطمه پنجسال پس از (آغاز) نبوت به دنيا آمد و در آن هنگام قريش خانه كعبه را مىساختند.»اين اشتباه شايد از راوى حديث نشات گرفته و يا آن كه از طرف نساخ در آن سهوى روى داده باشد.زيرا بناى كعبه پيش از نبوت پيامبر (ص) بوده نه پس از آن و دليل ما بر صحت اين امر حديثى است كه در كتاب مقاتل الطالبين آمده مبنى بر آن كه فاطمه پيش از نبوت پيامبر (ص) زاده شد و در آن هنگام قريش كعبه را بنا مىكردند.
حاكم در مستدرك و ابن عبد البر در استيعاب آوردهاند كه آن حضرت زمانى به دنيا آمد كه چهل و يك سال از عمر پيامبر مىگذشت.بنابر قول اينان فاطمه پس از گذشتيك سال از نبوت پيامبر (ص) زاده شده است.در الاصابه نيز همين قول ذكر شده است. پيشينه دانشمندان اهلتسنن روايت مىكنند كه فاطمه پنجسال پس از نبوت به دنيا آمده و شايد اين خطا از راوى حديث ناشى شده كه ميان ثبت دو كلمه قبل و بعد اشتباه كرده است.
فاطمه را با كنيه «ام ابيها» خواندهاند و لقب او را زهرا و بتول گفتهاند.هروى در شرح الغريبين گويد:«مريم را بتول (باكره) ناميدهاند كه از مردان كناره مىگرفت و فاطمه را بدان علتبتول گفتهاند كه از نظير و همتا بركنار است.»
نقش خاتم آن حضرت اين عبارت بود:«امن المتوكلون».
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 16:1 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) از نگاه معصومين (عليهم السلام)
دخترم فاطمه را بدان جهت فاطمه ناميدند كه خداوند عزوجل او و دوستانش را
از آتش جهنم به دور نگه مىدارد. «رسول اکرم صلى الله عليه و آله وسلم»
توصيف مقام و منزلت حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) فقط از منظر معصومين (عليهم السلام) كه همتاى ايشانند، قابل بيان است.
سخن برگزيده از حضرت زهرا عليها السلام
در خدمت مادر باش زيرا بهشت در زير پاي مادران است .
آن گاه در که روز قيامت برانگيخته شوم ، گناهکاران امت پيامبر اسلام را شفاعت خواهم کرد.
اگر به آنچه تو را به آن فرمان مي دهيم عمل کني واز آنچه بر حذر مي داريم دوري کني ، از شيعيان مايي والا هرگز.
از دنياي شما محبت سه چيز در دل من نهاده شد ؛ تلاوت قرآن ، نگاه به چهره پيامبر خدا وانفاق در راه خدا.
خوش رويي در هنگام روبه رو شدن با مؤمن ، بهشت را بر فرد خوش رو واجب مي کند .
يا فاطمة الزهرا يا بنت محمد يا قرة عين الرسول يا سيدتنا و مولاتنا انا توجهنا و استشفعنا بك الى الله و قدمناك بين يدى حاجاتنا .يا وجيهة عندالله اشفعى لنا عندالله
اين محبت از محبتها جداست * حب محبوب خدا، حب خداست
1- فاطمه عليها السلام از نگاه امام اميرالمؤمنين علي عليه السلام
در آخرين لحظات عمر مبارك حضرت فاطمه عليها السلام وصاياى خويش را به همسرشان مىنمودند كه «اى پسرعمو! توهرگز مرا در دوران زندگى دروغگو وخائن نيافتى و هرگز با فرمانت مخالفت نكردم.» على عليه السلام كه شاهد درگذشت تنها ياور و تسلى بخش خود است، مىفرمايد: «پناه به خدا! تو داناتر و پرهيزگارتر و گرامىتر و نيكوتر از آنى كه من به جهت مخالفت كردنتبا خود، تو را نكوهش كنم. دورى از تو و احساس فراقتبرمن گران خواهد بود ولى گريزى از آن نيست. به خدا سوگند! با رفتنت مصيبت رسول خدا صلى الله عليه و آله را برمن تازه كردى. انالله و انااليه راجعون از اين مصيبتبزرگ و دردناك و تاثرآور و حزنانگيز!»
دقت دركلام على عليه السلام در اين لحظات شدت علاقه و احترامش را به فاطمه عليها السلام مىرساند. در نگاه امام على عليه السلام فاطمه در چنان مرتبه والايى از زهد و خداترسى و عمل به احكام الهى قرار دارد كه تصور مخالفت او با همسرش ممكن نيست. حضرت على عليه السلام در پاسخ به ادعاهاى بىاساس معاويه مبنى بر فضايل امويان در نامهاى مىنويسد: «... دو سيد جوانان اهل بهشت از ماست و «صبية النار» از شماست، كودكانى كه نصيب آنان آتش گرديد. بهترين زنان جهان از ماست. و «حمالةالحطب» آنكه هيزم كشد براى دوزخيان از شماست. اين فضليتها از ماست و آن فضيلتها از شماست...»
در شعرى كه به ايشان منسوب است، مىفرمايد: «من به فاطمه و فرزندانش مباهات مىكنم! آن گاه به رسول خدا صلى الله عليه و آله افتخار مىكنم در آن هنگام كه فاطمه را به همسرى من درآورد.» شخصيت والايى چون حضرت على عليه السلام به همسرى بانوى جهان افتخار مىكند و همسرى با او را ملاك برترى خود و شايستگىاش بر رهبرى اسلام مىداند.
2 - حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام حسن مجتبى عليه السلام
امام حسن عليه السلام در موارد بسيارى از مادرشان سخن گفتهاند. من جمله: «شبى ديدم مادرم در محراب به نماز ايستاده است و تا طلوع خورشيد مشغول ركوع و سجود بود و شنيدم براى يكايك مردان و زنان دعا مىكرد و آنان را نام مىبرد ولى براى خود چيزى نخواست. عرض كردم: مادر! چرا همان گونه كه براى ديگران دعا مىكنى، براى خود دعا نمىكنى؟ فرمود: فرزندم! اول همسايه بعد از آن خانه.»
3- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام حسين عليه السلام
امام حسين عليه السلام در روز عاشورا، هنگامي كه لشكريان يزيد بن معاويه ملعون به قافله ايشان هجوم آوردند ، ضمن خطبه مفصلى فرمودند: «مرا بين كشته شدن و ذلت مخير كردهاند و من هرگز تن به ذلت نمىدهم. خدا و رسول خدا (ص) مرا از چنين كارى باز مىدارند. همچنين نياكان پاك دامنهاى مطهر و پاكيزه اجازه چنين پذيرشى را به من نمىدهند.» در يك كلام، امام حسين عليه السلام دليل پايمردى و مقاومتخويش را تربيت الهى فاطمه عليها السلام مىداند.
همچنين امام حسين عليه السلام نقل مىكنند: آن زمان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانه امسلمه بودند، يكى از فرشتگان الهى نزد پيامبر آمد و عرض كرد: نور را به عقد نور درآور. پيامبر فرمود: چه كسى را براى چه كسى؟ گفت: دخترت فاطمه عليها السلام را براى علىابنابىطالب. سپس در حضور سه فرشته الهي جبرئيل و ميكائيل و صرصائيل حضرت فاطمه (س) را به عقد على (ع) درآوردند. دخترم فاطمه را بدان جهت فاطمه ناميدند كه خداوند عزوجل او و دوستانش را از آتش جهنم به دور نگه مىدارد.
4- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام سجاد عليه السلام
امام سجاد عليه السلام مىفرمايد:«وقتى كه قيامت فرا رسد، منادى ندا مىدهد: در اين روز، ترس و اندوهى به خود راه ندهيد. همه خوشحال از اين عفو عمومى سربالا مىبرند. فاطمه عليها السلام وارد محشر مىشود و گفته مىشود كسانى كه به آيات ما ايمان آوردند و مسلمان شدند به جز مسلمانانى كه دوستدار اهلبيت هستند، همگى سرها را بزير اندازند. آن گاه اعلام مىشود: اين است فاطمه دخت محمد صلى الله عليه و آله. او و همراهانش به سوى بهشت مىروند. خداوند فرشتهاى را خدمت وى مىفرستد و مىگويد: حاجتت را از من بخواه! فاطمه عرضه مىدارد: پروردگارا! حاجت من آن است كه مرا و كسانى را كه فرزندان مرايارى كردند، مورد عفو قرار دهى.»
5- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام محمدباقر عليه السلام
امام باقر عليه السلام به جابر روايت كردند كه: «... چون قيامتشود، جبرئيل ندا مىدهد: خديجه دختر خويلد كجاست؟ مريم دختر عمران، آسيه دختر مزاحم، ام كلثوم خوهر موسى كجايند؟ آنان از جاى بر مىخيزند... اى اهل محشر! امروز من كرامت را براى محمد و على و حسن و حسين و فاطمه عليهم السلام قرار دادم. سرها را پايين بياندازيد و چشمها را فرو ببنديد، چون فاطمه مىخواهد به بهشتبرود. سپس جبرئيل ناقهاى بهشتى مىآورد و آن حضرت را به بهشت مىبرد و ليكن ايشان وقتى نزديك بهشت مىرسد درنگ مىكند. خداوند مىفرمايد: درنگ شما براى چيست؟ فاطمه مىگويد: پروردگارا! دوست دارم در چنين روزى مقامم شناخته شود. خداوند مىفرمايد: اى دختر حبيبم! برگرد و نظر افكن و هركس را كه دوستى تو يا دوستى يكى از فرزندان تو در دلش باشد، او را گرفته و وارد بهشت كن.» در ادامه امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «به خدا سوگند! اى جابر در آن روز فاطمه شيعيان و دوستانش را همانند پرندهاى كه دانه خوب را از دانه بد جدا مىكند، از بين جمعيت جدا مىكند.»
6- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام جعفر صادق عليه السلام
مرحوم مجلسى در ضمن روايتى از امام صادق عليه السلام نقل مىكند: «فاطمه، صديقه كبرى است. محور حركت انسانهاى گذشته، معرفت و شناختحضرت فاطمه بوده است.»
روايت ديگري از امام صادق عليه السلام هست كه « نبوت هيچ پيامبرى تكميل نشد مگر اين كه به فضيلت آن حضرت اقرار نموده، محبت او را دارا باشد.»
امام صادق عليه السلام در ذيل آيه شريفه «اناانزلناه فىليلةالقدر» ; مىفرمايد: منظور از «ليلة» فاطمه و منظور از «قدر» خداوند است. هركس فاطم را آن گونه كه سزاوار است، بشناسد، «ليلةالقدر» را درك كرده است.»
7- فاطمه عليها السلام از نگاه امام موسى كاظم عليه السلام
امام كاظم عليه السلام مىفرمايد: « همانا فاطمه، صديقه و شهيده است » سليمان جعفر مىگويد: از امام كاظم عليه السلام شنيدم كه فرمودند: « در خانهاى كه اسم محمد يا على، حسن، حسين، جعفر، عبدالله و از زنان، فاطمه باشد، فقر و تنگدستى وارد نخواهد شد. »
8- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام رضا عليه السلام
امام رضا عليه السلام از اجداد گراميش نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمودند: سه فضيلتبه تو داده شد كه به من داده نشده است. على عليه السلام عرض كرد: چه چيزهايى به من داده شده است؟ فرمود: تو پدر زنى چون من دارى كه من چنين پدر زنى ندارم، همسرى چون فاطمه به تو داده شده كه به من داده نشده است، حسن و حسين به تو داده شده كه به من داده نشده است.» امام رضا عليه السلام از پدران بزرگوار خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه پس از ازدواج على و فاطمه عليهما السلام خداوند عزوجل فرمودند: «اگر على عليه السلام را نمىآفريدم براى دخترت فاطمه همتا و همسرى در روى زمين يافت نمىشد.»
9- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام جواد عليه السلام
امام جواد عليه السلام خطاب به موسى بن قاسم كه گفت: در حج از طرف مادرت نيز زيارت كردم و گاهى هم نكردم; فرمودند: «آن را زياد كن، زيرا كه برترين چيزى است كه بدان عمل مىكنى.» زكريا بن آدم نقل مىكند: «در محضر امام رضا عليه السلام بودم كه امام جواد عليه السلام در حالى كه بيش از چهار سال از عمرش نگذشته بود، وارد شد. وقتى نشست دستش را روى زمين قرار داد و سر به آسمان بلند نمود و مدتى طولانى به فكر فرو رفت. امام رضا عليه السلام فرمود: جانم فدايت! چرا اين چنين در انديشهاى؟ پاسخ داد: به جهتستمهايى كه نسبتبه مادرم فاطمه عليها السلام انجام دادند.»
10- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام هادى عليه السلام
آن حضرت در مورد علت نامگذارى حضرت صديقه طاهره عليها السلام به «فاطمه» ، از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند: «دخترم فاطمه را بدان جهت فاطمه ناميدند كه خداوند عزوجل او و دوستانش را از آتش جهنم به دور نگه مىدارد.»
11- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام حسن عسكرى عليه السلام
امام حسن عسكرى عليه السلام از امام على عليه السلام، از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه: «آن هنگام كه خداوند آدم و حوا را آفريد، آنان در بهشتبه خود مباهات مىكردند. آدم به حوا گفت: خداوند هيچ مخلوقى بهتر از ما نيافريده است. خداوند به جبرئيل فرمود: اين دو بندهام را به فردوس برين ببر! زمانى كه وارد فردوس شدند، چشمانشان به بانويى افتاد كه جامهاى زيبا از جامههاى بهشتى در برداشت و تاجى نورانى بر سرگذاشته و دو گوشواره درخشان به گوشش آويخته بود و بهشت از پرتو نور چهرهاش درخشان بود. حضرت آدم به جبرئيل گفت: حبيبم جبرئيل! اين بانو كه از زيبايى چهرهاش بهشت نورانى گشته، كيست؟ گفت: او فاطمه دختر محمد صلى الله عليه و آله پيامبرى از نسل تو است كه در آخرالزمان خواهد آمد. گفت: اين تاجى كه برسردارد، چيست؟ پاسخ داد: شوهرش علىبن ابيطالب عليه السلام است. گفت: اين دو گشواره كه بر دو گوش او است چيست؟ پاسخ داد: دو فرزندش حسن و حسين مىباشند. آدم گفت: حبيبم! آيا اينان پيش از من آفريده شدهاند؟ گفت: بلى، اينان در علم مكنون خداوند چهارهزار سال پيش از آن كه تو آفريده شوى، وجود داشتند.»
12- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه حضرت صاحب الزمان امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف
حضرت بقيةالله (عج) فرمودند: «دختر رسول خدا فاطمه عليها السلام براى من سرمشق و الگوى نيكويى است.»
امام مهدى عليه السلام كه با ظهور خويش عالم را متحول مىسازد، حضرت فاطمه عليها السلام را الگوى عملى و حكومتى خويش مىشمرد و اين، حكايت از مقام عظماى بانوى عالم، حضرت زهرا عليها السلام دارد. آنچه مطرح شد، قطرهاى از درياى وجود فاطمه عليها السلام بود. به اين اميد كه در قيامت ما را مشمول عنايت و شفاعت خود قرار دهد.
از فاطمه اکتفا به نامش مکنيد * نشناخته توصيف مقامش مکنيد
هر کس که در او محبت زهرا نيست * علامه اگر هست سلامش مکنيد
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 14:40 موضوع سخن برتر | لینک ثابت

حضرت زینب كبرى علیها السلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم یا ششم هجرى قمرى در شهر مدینه منوّره متولّد گردیده و جهان را به قدوم خویش مزین فرمودند.
نام مبارك آن بزرگوار زینب، و كنیه گرامیشان ام الحسن و ام كلثوم و القاب آن حضرت عبارتند از: صدّیقة الصغرى، عصمة الصغرى، ولیة اللّه العظمى، ناموس الكبرى، شریكة الحسین علیهالسّلام و عالمه غیر معلّمه، فاضله، كامله و ... پدر بزرگوار آن حضرت، اوّلین پیشواى شیعیان حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیهماالسّلام، و مادر گرامى آن بزرگوار، حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها می باشد.
در آن زمان که صدیقه کبری (علیها السلام) به این گوهر دریای عصمت و طهارت باردار بود، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مدینه حضور نداشتند و به سفری رهسپار بودند. هنگامی که وجود مقدس زینب کبری (سلام الله علیها) متولد گشت، صدیقه طاهره (علیها السلام) به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود که چون پدرم در سفر است و در مدینه حضور ندارد، شما این دختر را نام بگذارید. آن حضرت فرمود: من بر پدر شما سبقت نمی گیرم، صبر نما که به این زودی رسول خدا باز خواهد گشت و هر نامی که صلاح داند بر این کودک می نهد.
هنگامی که سه روز گذشت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مراجعت نمود و و همانگونه که رسم و سیره رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) بود، نخست، به منزل حضرت زهرا (علیها سلام ) وارد گشتند.
امام علی (علیه السلام) خدمت آن حضرت عرض کرد: یا رسول الله! خداوند متعال دختری به دخترت عطا فرموده است، نامش را معین فرمایید. فرمود: اگر چه فرزندان فاطمه اولاد من می باشند، لکن امر ایشان با پروردگار عالم است و من منتظر وحی میباشم. در این حال جبرییل نازل شد عرض کرد: یا رسول الله! حق تو را سلام می رساند و می فرماید: نام این مولود را " زینب " بگذار، چرا که این را در لوح محفوظ نوشته ایم.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) قنداقه آن مولود گرامی را طلبید و به سینه چسبانید، ببوسید و نامش را زینب نهاد و فرمود: به حاضرین و غایبین امت، وصیت می نمایم که حرمت این دختر را پاس بدارند. همانا که او به خدیجه کبری (علیها سلام) شبیه است.
هوش و ذكاوت:
صاحب كتاب اساور من ذهب درباره حافظه و ذكاوت آن بانوى بزرگوار چنین می نویسد:
در اهمیت هوش و ذكاوت آن بانوى بزرگوار همین بس كه خطبه طولانى و بلندى را كه حضرت صدیقه كبرى فاطمه زهرا صلوات اللّه و سلامه علیها در دفاع از حق امیرالمؤمنین علیهالسّلام و غصب فدك در حضور اصحاب پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ایراد فرمودند، حضرت زینب علیها السلام روایت فرموده است.
و ابن عباس با آن جلالت قدر و علو مرتبه در حدیث و علم، از آن حضرت روایت نموده و از آن حضرت به عقیله تعبیر می كند. چنانچه ابوالفرج اصفهانى در مقاتل می نویسد: ابن عباس خطبه حضرت فاطمه سلام اللّه علیها را از حضرت زینب سلام اللّه علیها روایت كرده و می گوید: حدثتنى عقیلتنا زینب بنت على علیهالسّلام..»
دقت كنیم كه حضرت زینب علیها السلام با اینكه دخترى خردسال (یعنى هفت ساله و یا كمتر) بود، این خطبه عجیب و غرّاء كه محتوى معارف اسلامى و فسلفه احكام و مطالب زیادى است را با یك مرتبه شنیدن حفظ كرده، و خود یكى از راویان این خطبه بلیغه و غراء می باشد.
فصاحت و بلاغت:
كلمات و فرمایشات گهربار آن حضرت در خطبه هایى كه از آن حضرت روایت شده، خود قوی ترین دلیل بر كمال فصاحت و بلاغت آن بانوى بزرگوار می باشد. همان بانویى كه امام سجاد علیهالسّلام در حق ایشان فرمودند: «اَنْتِ بِحَمدِ اللّهِ عالِمَةٌ غَیرَ مُعَلَّمَة وَ فَهِمَةٌ غَیرَ مُفَهَّمَة» یعنى:
«اى عمّه! شما الحمد للّه بانوى دانشمندى هستید كه تعلیم ندیده، و بانوى فهمیده اى هستى كه بشرى تو را تفهیم ننموده است».
در اینجا مرورى كوتاه به قسمتى از خطبه آن حضرت در مجلس یزید كه یكى از بزرگترین حركتهاى آن حضرت، در واقعه كربلا بود كه دستگاه حكومت بنى امیه را به شدّت لرزاند می كنیم:
«به خدا قسم اى یزید، هر چه كردى بازگشت آن به سوى خودت خواهد بود، چرا كه تو جز پوست خود نشكافتى و جز گوشت خود ندریدى.
اى یزید! در آن روزى كه خداوند بدنهاى پاك شهیدانمان را حاضر می كند تا حقوق خود را از ستمگر بستاند، تو بر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم وارد خواهى شد، امّا می دانى در چه حالى؟ در حالیكه خون عزیزان او را ریخته و حرمت ذرّیه او را از بین برده اى. آرى اى یزید! از این پیروزى ظاهرى كه به دست آورده اى، غرق شادى مشو، و آن عزیزان را كه در كربلا به خاك و خون كشیده اى، مغلوب و مرده مپندار. كه خداوند می فرماید: (كسانى را كه در راه خدا شهید شده اند مرده مپندارید. بلكه آنان زنده اند و در نزد خداى خود روزى می خورند). آل عمران: 169
و اى یزید! براى تو همین بس كه حاكم در آن روز خداوند، و دشمن تو پیامبر خدا، و یاور و پشتیبان اهل بیت جبرئیل باشد. و به زودى كسى كه این مقام را براى تو زینت داده و تو را بر گردن مسلمین سوار كرده است (یعنى معاویه)، خواهد دانست كه چه جانشین بدى براى خود تعیین كرده و در روز جزا درخواهید یافت كه بدترین مكان از آنِ كیست؟ و بدبختى و ضعف و زبونى شامل چه افرادى خواهد شد.
حضرت زينب (س) بزرگ بانوي جهان اسلام، بيدادگر و ادامه دهنده حادثه عاشورا و دارنده دانشهاي دو جهان و به گفته امام سجاد (ع): " داناي بدون آموزگار و فهميده بدون فهماننده " بود. الگوي راستين وي، بانوي دو جهان, حضرت فاطمه (س) مادر وي بوده است. زينب (س) در دامان پرمهر و معنويت فاطمه (س) از سرچشمه معارف اسلامي و قرآني سيراب گشت. رسالت راستين زينب هنگامي آغاز گرديد که پس از به شهادت رسيدن امام حسين (ع) و هفتاد و دو تن از يارانش با ايراد سخنان آتشين به بيدارگري مردم کوفه و ستيز با ستمکاران و يزيديان پرداخت.
پس از واقعه خونبار كربلا نقش ايشان روند تازه تري يافت. آن حضرت در اين دوران ضمن حضور در كاروان اسراي كربلا در برابر حكام جور قرار گرفتند و به افشاگري ظلم و ستم وارد بر آل طه از سوي خاندان اميه پرداختند. آن حضرت در اين دوران سخت با حضور در كاخ برخي حكمرانان جور زمان مانند يزيد و ابن زياد، با تاكيد برحقانيت طريق آل محمد بر سخنان و تبليغات مسموم خاندان اميه درباره بني هاشم خط بطلان كشيدند.
صديقه توانا، عقليه دودمان وحي، تربيت شده خاندان نبوت، حضرت زينب كبري(س) است. همو كه در بزرگواري و كرامتش بسيار سخن ها گفته و نوشته اند.
او نمودار حق و جهاد در راه خدا و نگهدارنده ايمان و عقيده، قهرمان دليري و شجاعت، جلوه فصاحت و بلاغت، شعله ستيزه جوي باطل و آتش افشان حق در برابر نيروهاي ستمگر و كوبنده دژخيمان زورگو است.
زينب(س) تجسم زهد، ورع، علم، عفاف و شهامت و عقيله طاهره، متعلق به اخلاق الهي است. اين بزرگوار (س) راه مقاومت در برابر باطل را به امت نشان داد و فداكاري در راه خدا و چشم پوشي از همه چيز را در راه برافراشتن پرچم حق به همه ياد داد.
ايثار، فداكاري، وزانت عقل، صبر و بردباري، علم وسيع و دانش وافر، سخنان سنجيده و منطقي او در فرصت هاي حساس توأم با آن مظلوميت و ستم هاي جانكاهي كه به او وارد آمده است، از او چهره يك شخصيت بي نظير، رزم آور شجاع، جهادگر بي باك و سخنور توانا را در قلوب و اذهان ترسيم نموده است كه تا چرخ زمان حركت دارد، تا نسل ها در روي زمين حيات دارند و تا زمين دور خورشيد مي گردد اين چراغ فروزان، نورافكن جهانيان و نسل هاي آينده خواهد بود.
كرامات
به غیر از انوار مقدسه چهارده معصوم علیهمالسّلام، در میان خاندان رسالت و اهل بیت گرامى پیامبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، افرادى هستند كه در نزد خداوند متعال داراى رتبه و منزلت رفیع و والایى می باشند و توسل به ایشان، موجب گشایش مشكلات و معضلات امور دیگران است. مانند حضرت اباالفضل علیه السلام كه حتى در موارد زیادى مسیحیان به آن حضرت متوسل شده و به بركت توسل به آن حضرت مشكلاتشان حل گردیده و به حوائج و خواسته هاى خویش نائل گردیده اند.
حضرت زینب سلام اللّه علیها نیز بانویى بزرگوار از این دودمان پاك است كه توسل به آن حضرت براى حل مشكلات بزرگ بسیار تجربه شده است و كرامات بسیارى از آن بانوى گرامى نقل شده است.
به عنوان مثال شبلنجى یكى از علماى اهل تسنّن در نورالابصار می نويسد:
«شیخ عبدالرحمن اجهورى مقرى در كتابش مشارق الانوار می گوید: در سال هزار و صد و هفتاد دجار مشكلى بسیار سختى شدم و به روضه (قبر مطهر و نوراین) حضرت زینب علیها السلام متوسل شدم و قصیده اى در مدح آن حضرت سرودم كه مطلع آن چنین بود:
آلِ طاها لَكُمْ عَلَینَا الْوِلاءُ لا سِواكُمْ بِما لَكُمْ آلآء
و خدا به بركت آن بانوى گرامى مشكل مرا حل كرد.
شهادت آن حضرت:
حضرت زينب سلام ا... عليها، شيرزن دشت كربلا سرانجام پس از عمري دفاع از طريق حقه ولايت و امامت در 15 رجب سال 63 هجرى قمرى در ضمن سفرى كه به همراه همسر گراميشان عبداللّه بن جعفر به شام رفته بودند، شهادت رسيده و بدن مطهر آن بانوى بزرگوار در همانجا دفن گرديد.
مزار ملكوتى آن حضرت (دمشق/سوریه)، اينك زيارتگاه عاشقان و ارادتمندان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السّلام مى باشد.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 19:58 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
عثمان بن سعید عمری مشهور به ( ابو عمرو ) از شخصیتهای برجسته قرن سوم است. خداوند متعال فرزندی به او عطا كرده بود كه او را عمرو نام نهاده بود و لذا كنیه اش ابوعمرو بود و به همین نام هم مشهور شده و در تاریخ نیز به همین نام شناخته شده است. در شان او همین بس كه از سن یازده سالگی كمر به خدمت امام هادی علیه السلام بست و تا پایان عمر به سه امام خدمت نمود و نایب این سه بود. وی از صحابه بزرگ امام هادی علیه السلام بوده و حضرت به احمد بن اسحاق قمی كه از شیعیان و علمای ایران بوده و از حضرت امام هادی علیه السلام سوال كرده بود كه در غیاب شما امر و سخن چه كسی را پذیرا باشیم، پاسخ فرمودند:به این مرد و با اشاره انگشت مبارك ابوعمرو را نشان دادند و سپس فرمودند: ابوعمرو مردی ثقه و امین ما است. هر چه بگوید از جانب من می گوید هر چه را به شیعیان ما برساند از جانب ما رسانیده و سخن او سخن ما می باشد. وی پس از امام هادی علیه السلام به خدمت امام عسكری علیه السلام كمر بست و تا پایان عمر آن حضرت خدمتگزاری وی را نمود و در مراسم تغسیل و تكفین آن حضرت شركت فعال داشت. وی در تمام این مدت در هئیت روغن فروشی و زیتون فروشی در محل عسكریه (محله نظامیان حكومت عباسی ) رفت و آمد می كرد و رابط بین این دو امام همام و شیعیان بود لذا سمان و زیات یعنی روغن فروش و زیتون فروش لقب گرفته بود.
وی پس از شهادت امام عسكری علیه السلام و شروع دوران غیبت صغری، اولین نایب خاص امام زمان شد. وی در نیمه دوم قرن سوم هجری حیات فانی را وداع گفت و هم اكنون قبر شریفش در ناحیه غربی بغداد زیارتگاه شیعیان است.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 17:8 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
مرده گم شده
مجلس گرم بود. خليفه را چون نگيني در برگرفته بودند. هريك از چيزي سخن مي گفت. خليفه و ديگر بزرگان مجلس, دم به دم سر مي جنباندند و با تبسم خاصي برگرماي مجلس مي افزودند. اين وضع خيلي ادامه نيافت. همهمه اي كه از بيرون به گوش مي رسيد; مجلس را دگرگون كرد. جاي همهمه را كم كم سروصداي نگران كننده اي پركرد. سروصدا توجه همه را جلب كرده بود.
ديگر سخني به ميان نميآمد. جمعيت با نگاه هايشان سخن مي گفتند. بيشتر نگاه ها سوال برانگيز و شگفتآور بود. در حالي كه همه در هاله اي از شك و حيرت فرو رفته بودند, هيكل جوان نحيف و رنجوري به داخل قصر انداخته شد. چند مرد خشمگين و اخم كرده پيرامون او را گرفته بودند. جوان, غمگين و سر به زير بود. لايه اي از گرد و غبار صورت استخواني اش را پوشانده بود. به خودش مي انديشيد; به سرنوشت پرمخاطره و سردرگمش و شايد هم به كاري كه انجام داده بود و باعث شده بود تا مردان خشمگين او را نزد خليفه بكشانند. خليفه سرتاقدم جوان را بررسي كرد. در حالي كه دست به محاسن بلندش مي كشيد, سكوت را شكست:
ـ جرم اين جوان چيست؟
مرداني كه از خشم و غضب به خود مي پيچيدند, زبان به شكايت گشودند:
ـ مولاي خود را كشته است.
ـ آقاي خود را كشته است؟!
ـ بله, جناب خليفه! آقاي خود را كشته است.
خليفه كه سعي مي كرد اضطراب دروني اش را پنهان كند, به جوان نگاه كرد و پرسيد:
ـ راست مي گويند؟
جوان چشمان مضطربش را از زمين كند. نگاهش سنگين به نظر مي رسيد. به خليفه چشم دوخت. او را عصباني و خشمناك يافت. آرام به سوالش پاسخ داد:
ـ بله, جناب خليفه! راست مي گويند.
در كلامش نوعي وقار نهفته بود. لحنش استوار و حق به جانب بود. پيدا بود كه در درونش درد جانكاهي پنهان شده است. كسي به اين حالت هاي جوان توجهي نكرد. شايد باور كرده بودند كه جوان آقاي بي گناهش را كشته است. طوري به جوان نگاه مي كردند كه به جنايتكاران نگاه مي كنند.
خليفه كه همه چيز را ثابت شده مي ديد, برسر مإمورانش فرياد برآورد:
ـ ببريد, ببريد گردنش را بزنيد.
مإموران دور جوان حلقه زدند. هنوز او را از مجلس بيرون نبرده بودند كه چشمان مرطوبش را از زمين برداشت. نگاهش هراسناك و ملتمسانه بود. به جمعيت نگاه كرد. مثل اين كه مي خواست چيزي بگويد. همان طور كه به جمعيت نگاه مي كرد, چشمش به چهره متبسم امام علي(ع) افتاد. او در گوشه مجلس نشسته بود. حضرت از نگاه جوان همه چيز را فهميده بود. او را به نزدش فراخواند. جوان چون كبوتري رهيده از بند, خود را به امام رساند و مقابلش زانو زد. امام با لحن آرام و مهرباني پرسيد:
ـ مولايت را كشتي؟
ـ بله, يا علي! او را كشتم, ولي...
سخنش قطع شد. چشمانش از شرم به زمين دوخته شد. سپس در حالي كه زبانش را برروي لبهاي خشكيده اش مي كشيد, ادامه داد:
ـ مي خواست با من لواط...
بغضي كه راه گلويش را بند آورده بود, تركيد. چند قطره اشك از ديدگانش فرو غلطيد. در حالي كه اشكهايش را با پشت دستش پاك مي كرد, ادامه داد:
ـ از خودم دفاع كردم, اما او از من دست نكشيد كه نكشيد. سرانجام راهي جز كشتنش...
يكي از خويشان مقتول كه با شنيدن سخنان جوان تاب و قرارش را از دست داده بود, فرياد زد:
ـ اين جوان دروغ مي گويد, مقتول بي گناه است.
ساير خويشان مقتول نيز يك صدا فرياد زدند:
ـ اين جوان دروغ مي گويد, مقتول بي گناه است, اين جوان گستاخ, نمك مي خورد و نمكدان مي شكند.
امام چشم از جوان برداشت و به خويشان مقتول كه صبرشان را از كف داده بودند, نگاه كرد و فرمود:
ـ مقتول را به خاك سپرديد؟
ـ بله, ياعلي! همين چند دقيقه قبل دفنش كرديم.
ـ برويد سه روز بعد بياييد تا بين شما و اين جوان حكم كنم.
آنگاه صورتش را به سوي خليفه برگرداند و فرمود:
ـ جوان را حبس كنيد و تا سه روز ديگر به او كاري نداشته باشيد.
خليفه و اطرافيانش كه حسابي جاخورده بودند, به يكديگر نگريستند. شك و حيرت بي حوصله شان ساخته بود. با شگفتي از يكديگر مي پرسيدند:
ـ چگونه با جواني كه آقاي خود را كشته است, تا سه روز ديگر كاري نداشته باشيم؟ !
روز سوم كه گذشت, خويشان مقتول حاضر شدند. حضرت با ديدن آن ها فرمود:
ـ اكنون مرا برسر قبر مقتول ببريد.
آنگاه امام با جمعي از مردم كه خليفه نيز در بين آن ها بود, از دنبال خويشان مقتول راه افتادند. بعد از چند دقيقه راه پيمايي, به سر قبرش رسيدند. امام از خويشان او پرسيد:
ـ قبر مقتول اينجاست؟
ـ بله, ياعلي! همين جا او را به خاك سپرديم.
ـ قبر را حفر كنيد.
ـ چه مي گويي ياعلي؟!
ـ قبر را حفر كنيد تا بين شما و اين جوان حكم كنم.
چاره اي جز تسليم شدن نبود. شروع كردند به حفر قبر. بعد از چند دقيقه تلاش, به لحد رسيدند. لحد نيز شكافته شد. هنگامي كه لحد گشوده شد, امام دستور داد:
ـ ميت را بيرون بياوريد.
خويشان كشته به داخل لحد نگاه كردند. يكي از آن ها سرش را از درون قبر بيرون آورده با تعجب گفت:
ـ نيست!
ديگري ادامه داد:
ـ شايد اشتباهي...
آن يكي كه هنوز به داخل لحد نگاه مي كرد, ادامه داد:
ـ نه, اشتباه نيست. همين جا بود.
ـ پس ميت كجا رفته است؟!
ـ نمي دانم, شايد...
هنوز گفت وگوها ادامه داشت. از چهره ها يإس و اضطراب مي باريد. همه نگاه ها متوجه امام شده بود. قبل از اين كه سخنان آن ها خاموش شود, صداي گرم امام بلند شد:
ـ الله اكبر! الله اكبر!
و ادامه داد:
ـ از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: ((هركس از امت من, عمل قوم لوط را انجام دهد و بر آن عادت بميرد, چون او را در قبر جاي دهند, پس از سه روز, زمين او را در خود فرو مي برد تا به قوم لوط ملحق كرده با آنها محشور نمايد.))
همه حاضران تسليم و خشنود به نظر مي رسيدند. برلبها گل لبخند نقش بسته بود. خليفه بيش از ديگران خوشحال شده بود. حالا فهميده بود كه چرا امام علي(ع), قصاص غلام جوان را تا سه روز به تإخير انداخته است.
منبع: قضاوتهاي حضرت امير(ع), ص65.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 12:19 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
بسم الله الرحمن الرحیم
پاداش زيارت امام حسين (عليه السلام)
آنچه درزيارت حسين بن على(عليه السلام)بسيار چشمگير است، ثوابهاى كلان و پاداشهاى عظيم و محيرالعقولى است كه در روايات ائمه، براى آن بيان شده است.امام صادق( عليه السلام) در روايتى، براى زيارت حسين بن على، ثوابى همچون پاداش نبرد در ركاب پيامبر و امام عادل بيان مىكند.(1) در جاى ديگر، پاداشى همچون اجر شهيدان ( بدر ) را نويد مىدهد.(2) و در احاديث بسيارى، ثواب حج و عمره مكرر را براى آن بر مىشمارد. و در سخنى، امام صادق(عليه السلام) براى كسى كه به زيارت حسين برود، با اين خصوصيت كه نسبت به حق آن حضرت، معرفت و شناخت داشته باشد (عارفا بحقه) پاداش آزاد كردن هزار برده، و آماده كردن هزار اسب براى مجاهدان راه خدا را بشارت داده است.(3) و با تعبيرات ديگر، پاداشهايى كمتر و بيشتر نقل شده است. راز آن چيست؟
مىدانيم كه هرعمل، با توجه به اين كه در چه زمانى، در چه مكانى، و در چه شرايطى و از سوى چه كسى و با چه انگيزه و هدفى و با چه ميزان رشد و آگاهى و بصيرت، انجام بگيرد، ارزشهاى متفاوت و تاثيراتى مختلف پيدا مىكند.
مرحوم علامه مجلسى، در بيان رمز اين اختلاف پاداشها و گوناگونى تعبيرها در ثواب آن، مىگويد:
( ... شايد اختلاف اين اخبار، در اندازه ارزش و فضيلت و ثواب زيارت را بتوان بر اختلاف اشخاص و عملها، و نيز، كم و زيادى ترس در راه زيارت، يا دورى و نزديكى مسافت و ...حمل كرد. زيرا هر عمل نيكى، نسبت به اختلاف مراتب اخلاص و شناخت و تقوا و ديگر شرايطى كه موجب كمال يك عمل است، داراى ثواب و ارزشهاى متفاوت مىشود.علاوه بر اين كه در بسيارى از احاديث، امامان، طبق درك و شعور و اندازه ايمان و ظرفيت و گنجايش فكرى طرف، سخن مىگفتند...)(4) آنچه مسلم است، زيارت كربلا، هميشه آزاد نبوده، بلكه همراه با گرفتاريها و محدوديتهايى بوده است كه موجب دشوارى زيارت مىگشته است. ولى ائمه، براى همين شرايط هم، تكليف را ساقط ندانسته و به زيارت (عليه السلام)حسيندستور مىدادند.
به اين قطعه از تاريخ، دقت كنيد:
يكى از شيعيان، به نام حسين، نوه ( ابو حمزه ثمالى )، نقل كرده است كه: در اواخر دوره بنى اميه به قصد زيارت حسين بن على، بيرون آمدم ولى مخفيانه حركت مىكردم تا اهل شام، نفهمند، تا اين كه شب فرا رسيد و مردم به خواب رفتند. شب، از نيمه گذشته بود كه غسل زيارت كردم و به سوى قبر سيدالشهدا عزيمت كردم.
نزديكيهاى قبر كه رسيدم، با مردى رو به رو شدم، زيبا روى و خوشبو و سفيد چهره، كه به من گفت:
برگرد، الان نمىتوانى زيارت كنى. برگشتم. اواخر شب باز رفتم، باز هم آن مرد را ديدم كه گفت: دسترسى پيدا نمىكنى.
گفتم: چرا نتوانتم به زيارت فرزند پيامبر و سالار جوانان بهشت برسم؟ من پياده از كوفه در اين شب جمعه به اينجا آمدهام. مىترسم كه صبح شود و هوا روشن گردد و نيروهاى مسلح بنىاميه مرا بكشد. گفت: برگرد، فعلا نمىشود، چون حضرت موسى و فرشتگان، هم اكنون به زيارت مشغولند. برگشتم و صبر كردم تا اين كه سحر شد.غسل كردم و نزديك قبر رفتم و آن مرقد را زيارت نمودم و نماز صبح را در آنجا خواندم و از ترس شاميان، به سرعت از آنجا برگشتم.) (5) آيا كسى كه در چنين وضعيت مخفيانه، به زيارت قبر مولايش حسين برود و همراه با دلهره و هراس از نگهبانانى كه مامور كنترل و ممانعت از زائران تربت كربلا هستند، زيارت كند، مستحق ثوابى بيشتر نيست؟! ( معاويه بن وهب ) مىگويد وارد منزل حضرت صادق(عليه السلام) شدم. در نمازخانه منزلش، به نماز ايستاده بود، صبر كردم تا نمازش تمام شد. ديدم پس از نماز، دست به دعا برداشت و براى زائران قبر حسين بن على دعا كرد، آنان كه با انفاق مال و تلاش بدنى به زيارت مىروند، براى پيوند با ائمه و شاد كردن رسول خدا و پاسخگويى به فرمان امامان و خشمگين ساختن دشمنان و راضى كردن خداوند. و چنين دعا كرد:
" خدايا، از آنان راضى باش، و خود و خانواده شان را، شب و روز نگهدار، و همراهىشان كن و از شر هر جبار سركشى و ستمگر، و از گزند شياطين نهان و آشكار در امانشان بدار و نيازهايشان را برآور...خدايا به آنان، به خاطر اين كه از وطن، دور ماندند و ما را بر فرزندان و بستگان خود برگزيدند، بهترين پاداشها را عطا كن. خدايا! دشمنان ما، اين زائران را به خاطر سفر، ملامت كردند ولى اين سرزنشها، هرگز پيروان ما را از اين زيارت، مانع نگشت. آمدند تا با مخالفان ما مخالفت كرده باشند! خدايا! آن چهرهها را كه آفتاب در اين راه تغيير داد، رحمت كن، آن صورتهايى را كه بر تربت حسين، قرار گرفت، مورد لطف قرار بده، آن چشمهايى را كه در راه ما اشك ريخت، آن دلهايى كه براى ما و تشنگى ما سوخت، آن نالههايى كه براى ما سر داده شد، رحمت كن.
خدايا! من آن بدنها و جانها را تا قيامت، تا هنگام ورود به كوثر در آن روز تشنگى بزرگ، به تو امانت مىسپارم..."
امام، همچنان دعا مىخواند و سجده مىكرد.
پس از فراغتاز نماز، گفتم: اين دعاهايى را كه از شما شنيدم، اگر در حق كسى بود كه خدا را نمىشناخت، مىپنداشتم كه هرگز به آتش دوزخ نخواهد سوخت به خدا قسم، (با اين دعاهاى شما؟ آرزو كردم كه اى كاش به حج نرفته بودم و حسين(عليه السلام) را زيارت مىكردم.
امام فرمود: تو به او بسيار نزديكى. پس چه چيز مانع از آن مىشود كه به زيارتش بروى؟ اى معاويه بن وهب! مبادا كه اين كار را ترك كنى؟
گفتم: نمىپنداشتم كه كار، به اين ارزش و عظمت مىرسد.(6) همين معاويه بن وهب، نقل مىكند كه:
امام صادق(عليه السلام) به من فرمود، هرگز زيارت حسين (عليه السلام)را به خاطر ترس، رها مكن. هر كس زيارت آن حضرت را واگذارد و به سبب ترس، زيارت نكند، حسرت فراوان خواهد ديد. اى معاويه! آيا دوست ندارى كه خداوند تو را در ميان كسانى ببيند كه پيامبر دعايشان كرده است؟ آيا دوست ندارى كه با فرشتگان همدوش باشى و در قيامت، بى گناه به محشر آيى و جزء كسانى باشى كه با پيامبر دست مىدهند؟!...(7) رسول خدا ، در ضمن گفتار مفصلى به اميرالمومنين، كه فضيلت زيارت قبر على(عليه السلام) و فرزندش حسين(عليه السلام) و تشويق به زيارت آنان را بيان مىكند و ثواب اخروى آن را مىگويد، مىفرمايد:
ليكن عدهاى پست و فرومايه، زائران قبر شما را سرزنش و ملامت مىكنند، آنچنان كه زن بدكاره را ملامت مىكنند، آنان بدترين افراد امت من مىباشند كه هرگز به شفاعتم نرسند و بر حوض كوثر وارد نشوند...)(8) در سخنى ديگر، پيامبراسلام خطاب به حسين(عليه السلام) ، هنگامى كه جاى شمشير را بر پيكر او مىبوسيد، فرمود:
تو و پدرت و برادرت، شهيد خواهيد شد.
حسين(عليه السلام)، مىپرسد: از امت تو، چه كسانى ما را زيارت خواهند كرد؟
پيامبر فرمود: " مرا و پدر و برادرت و خودت را، جز كسانى از امت راستين من، زيارت نمىكند."(9) در حديث هم، زيارت ائمه، در رديف جهاد با دشمنان به حساب آمده است.(10) زيارت حسين(عليه السلام)، براى تهيدستان، به جاى زيارت حج محسوب مىشود و خداوند، پاداش حج را به آنان مىدهد.(11) يكى از زنان شيعه، به نام ( ام سعيد احمسيه ) كه اهل عراق بود و براى زيارت قبور شهداى احد، به مدينه مشرف شده بود، در مدينه، به خدمتكار خود گفت: مركبى براى رفتن به مزار شهدا كرايه كن.آنگاه، تصميم گرفت تا آماده شدن مركب، به ديدار فرزند پيامبر، حضرت صادق(عليه السلام) برود. در حالى كه ديدار وى با امام در منزل آن حضرت، طول كشيده و كرايهچى، معطل گشته بود، خدمتكارش آمد و به ( ام احمسيه ) گفت: مركب، آماده است.
امام صادق(عليه السلام) پرسيد: مركب چرا؟ كجا مىخواهى بروى؟
آن زن مىگويد گفتم: سر خاك شهدا، حضرت صادق(عليه السلام) فرمود: تعجب از شما مردم عراق است، براى زيارت شهدا، راهى طولانى و سفرى دراز را طى مىكنيد ولى ( سيدالشهدا ) را وا مىگذاريد و به زيارتش نمىرويد! گفتم: سيد الشهدا كيست؟
فرمود: حسين بن على(عليه السلام).
گفتم: من زنى بيش نيستم.
امام: باشد!... براى كسى مثل تو، مانعى ندارد كه به زيارتش بروى، آنگاه از ثواب عظيم اين زيارت، برايم بيان فرمود. (12) در مورد زيارت شائقانه و عاشقانه كه از روي محبت و شيفتگى انجام گيرد، نيز احاديثى نقل شده است كه به ذكر دو نمونه اكتفا مىشود:
امام صادق(عليه السلام) فرمود:
روز قيامت، يك منادى ندا مىدهد:( زائران حسين كجايند؟) جمعى بر مىخيزند. به آنان گفته مىشود: در زيارت حسين(عليه السلام)، چه مىخواستيد و چه اراده كرديد؟
مىگويند: زيارت ما، به خاطر محبت به پيامبر(صلی الله علیه و آله) و على(عليه السلام) و فاطمه(سلام الله علیه) بود.
به آنان گفته مىشود:اينك،اين محمد (صلی الله علیه و آله) و على(عليه السلام) و فاطمه(سلام الله علیه) و حسين(عليه السلام) و حسين(عليه السلام)! پس به آنان بپيونديد. شما در درجات آنان هستيد. به پرچم پيامبر ملحق شويد.
آنگاه آنان، در سايه سار لواى خاصى كه در دست على بن ابى طالب(عليه السلام) است قرار مىگيرند تا وارد بهشت گردند.(13) محبت، انسان را در دنيا به اين دودمان، پيوند ميدهد. زيارت محبت آميز هم، در نهايت انسان را در آخرت به خاندان رسالت پيوند ميدهد. آشنايى انسانها را در اين دنيا با دستگاه ولايت و خاندان پيامبر عامل جذب به اين ( عروه الوثقى ) است كه در آن دنيا هم ( حبل المتين ) نجات و سعادت خواهد شد.
از امام صادق(عليه السلام) روايت شده است كه: خواستار سكونت در بهشت بايد زيارت ( مظلوم ) را رها نكند.
مىپرسند: مظلوم كيست؟
مىفرمايد: حسين(عليه السلام) است. هر كس با شوق به او و محبت به رسول الله (صلی الله علیه و آله) و فاطمه(سلام الله علیه) و على(عليه السلام) ، او را زيارت كند بر سفرههاى بهشتى مهمان اهل بيت خواهد بود.(14) تاكيدى كه امام، روى عنصر ( مظلوميت ) در زيارت سيد الشهدا دارد، جاى دقت و تامل است و انگيزه حمايت از مظلوم و احياء ياد او و سپاس از فداكارى انسانى والا در برابر ظالمان را بيان مىكند.
ائمه(علیهم السلام)، در صدد تشويق مردم به زيارتند.يعنى ايجاد شوق و رغبت و انگيزه و علاقه، و اين اشتياق، در صورتى فراهم مىآيد كه آثار يك عمل و نتايج يك اقدام، براى شخص، روشن باشد.
در زيارت كربلا، چه پاداشى مىتواند بزرگتر از ( بهشت ) باشد؟
و چه انگيزهاى قوىتر از ( مرضى حق ) بودن، و خشنودى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را جذب كردن؟ و چه نتيجه اى بالاتر از پيوند با اهل بيت(علیهم السلام)، در دنيا و آخرت؟
پي نوشت ها:
1 - ثواب الاعمال، ص 81 .
2 - كامل الزيارت ، ص 183.
3 - همان، ص 164.
4 - بحارالانوار، ج 98 ص 44.
5- بحارالانوار، ج 98، صص 57 و 59 .
6 - كاملالزيارات، ص 116/ وسائل الشعيه، ج 10 ص 320.
7 - كامل الزيارات، ص 117.
8 - بحارالانوار، ج 97 ص 121.
9 - بحارالانوار، ج 97 ص 119/ كامل الزيارات، ص 70.
10 - بحارالانوار، ج 97 ص 124 .
11 - وسائل الشيعه، ج 10 ص 360.
12- همان، ص 339/ بحارالانوار، ج 98، صص 36 و 71
13 - وسايل الشيعه ج 10، ص 387.
14 - همان.
با استفاده از كتاب : كربلا كعبه دلها ، اثر: جواد محدثى.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 12:16 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
اهميت زيارت عاشورا
علت اهميت زيارت عاشورا و فوايد آن چيست؟
درباره زيارت حضرت سيدالشهدا روايات فراوانى وجود دارد(1) و در خصوص زيارت عاشوراى معروف، احاديث متعددى از امام باقر و امام صادق عليهماالسلام نقل شده است.(2) امام باقر عليهالسلام اين زيارت را به يكى از اصحابش به نام «علقمة بن محمد حضرى» آموزش داده است.
از آن جا كه زيارت، نوعى اعلام موضع و مشخص كردن خط فكرى است و آثار سازنده عجيبى دارد، آن چه به عنوان متن زيارتى خوانده مىشود، از نظر محتوا و جهتدهى، از حساسيتى ويژه برخوردار است. به همين جهت، ائمه عليهمالسلام با آموختن نحوه زيارت به ياران خود، به اين عمل سازنده جهت و غناى بيشترى بخشيدهاند؛ به گونهاى كه زيارتنامههاى رسيده از معصومان عليهمالسلام - مانند زيارت جامعه كبيره، عاشورا، آل ياسين و ناحيه مقدسه - گنجينهاى از تعاليم و آموزشهاى عالى آنان است.
زيارت عاشورا - كه از تعاليم امام باقر عليهالسلام است - به سبب آثار سازنده فردى و اجتماعى و بيان مواضع فكرى و عقيدتى شيعه و نشانه گرفتن خط انحراف، اهميت ويژهاى دارد. شمارى از دستاوردهاى اين زيارت عبارت است از:
1. ايجاد پيوند معنوى با خاندان عصمت و تشديد علاقه و محبت به آنان
اين محبت موجب مىشود كه زائر، آن بزرگان را الگوى خويش سازد و در جهت همسويى فكرى و عملى با آنان بكوشد؛ همچنان كه در قسمتى از زيارت، از خدا مىخواهد كه زندگى و مرگش را يكسره همانند آنان قرار دهد؛«اللهم اجعل محياى محيا محمد و آل محمد و مماتى ممات محمد و آل محمد.»
از آن جا كه اين محبت به خاطر خداوند است - و خاندان عصمت از آن جهت كه الهى و منسوب به اويند، محبوب واقع شدهاند - مايه تقّرب به خداوند است. در قسمتى از اين زيارت چنين مىخوانيم:«اللهم انى اتقرب اليك بالموالاة لنبيك و آل نبيك.»
2. پيدايش روحيه ظلم ستيزى در زائر
تكرار لعن و نفرين بر ستمگران در اين زيارت، موجب پيدايش روحيه ظلمستيزى در زائر مىشود. او با اعلام برائت و نفرت از ستمگران و ابراز محبت به پيروان حق و دوستان خاندان عصمت، پايههاى ايمان دينى خود را مستحكم مىكند. مگر ايمان چيزى جز حب و بغض در راه خداست؛ «هل الايمان الاّ الحب و البغض»؟ مومن واقعى در برابر ستم، بىموضع نيست؛ از ستمگر، نفرت و انزجار آشكارى دارد و با مظلوم و جبهه حق، اعلام همراهى مىكند؛«يا ابا عبدالله! انى سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم.»
3. دورى جستن از خط انحراف
در اين زيارت، ريشههاى ظلم هدف قرار مىگيرد؛ «فلعن الله امةً اسّست اساس الظلم و الجور عليكم اهل البيت و لعن الله امة دفعتكم عن مقامكم و ازالتكم عن مراتبكم التى رتّبكم الله فيها.» ستمى كه در عاشورا تحقق يافت، در قلب تاريخ ستم، ريشه دارد. اين ظلم، يك حلقه از حلقههاى ستمى است كه با انحراف مسير اصيل خلافت آغاز شد.
4. الهام گرفتن، درس آموختن و الگو قرار دادن اسوههاى هدايت
در اين زيارت آمده است: «فاسئل الله الذى اكرمنى بمعرفتكم و معرفة اوليائكم و رزقنى البرائة من اعدائكم، ان يجعلنى معكم فى الدنيا و الآخرة و ان يثبّت لى عندكم قدم صدق فى الدنيا و الاخرة.» زائر پس از آن كه به حق معرفت پيدا كرد و ستم و ستمگر را شناخت و از آنان دورى جست، با ثبات قدم در مكتب خاندان عصمت و پيروى عملى از آنان، خود را در مسير سعادت دنيا و آخرت قرار مىدهد؛ يعنى، اسوهها و الگوهاى هدايت را - كه از سوى خداوند منصوب شدهاند - سرمشق خود قرار مىدهد و همگامى با آنان را مىطلبد.
5. ترويج روحيه شهادتطلبى و ايثار و فداكارى در راه خدا.
6. احياى مكتب و راه و هدف خاندان عصمت.
پىنوشتها:
1. ابن قولويه، كامل الزيارات، ص180.
2. مجلسى، بحارالانوار، ج101، ص290/ سيد بن طاووس، اقبال الاعمال، ص38/ شيخ طوسى، مصباح المتهجد، صص 538، 542
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه )
نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 23:49 موضوع سخن برتر | لینک ثابت
درباره وبلاگ
الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایهُ امیرالمومنین والائمه معصومین(علیهم السلام)
سلام علیکم
احتراماَ تشکر میکنم از حضورتون به وبلاگ، شایان ذکر است ما ضعف هایی داریم که از شما سروران میخوایم که مارا از نظراتان دریغ نفرمایید.باشد که زمینه ساز ظهور آقا باشیم.التماس دعا
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
عکس های مذهبی
عقاید
امام شناسی
باشهدا
باقرآن
برنامه هیئت
تربیتی
حدیث
درباره ی ما
سخن برتر
عمومی
شعر
مهدویت
مقاله
نبوت
ولایت فقیه
تاریخ اسلام
اسلام وادیان
زن در اسلام
فرهنگ و تمدن
اخلاق
خانواده
جوان
جامعه
وهابیت
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
فهرست اصلی