تبليغاتX
به وبلاگ هیئت مکتب المهدی(روحی فداه) خوش آمديد.آرزوي سربلندي و سلامتي داریم برايتان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

شب های جمعه ساعت 21آدرس:تهران-چهارراه نظام آباد- خیابان سبلان شمالی-کوچه انقلاب حسینیه مکتب المهدی روحی فداه هیئت مکتب المهدی روحی فداه

سخن برتر

ولادت حضرت ابوالفضل علیه‏السلام

ولادت

چهارم شعبان، سال‏روز ولادت پرچم‏دار بزرگ کربلا، حضرت عباس‏بن علی علیه‏السلام است. عباس‏بن علی علیه‏السلام در سال 26 هجری قمری، در مدینه، دیده به جهان گشود. وی در دامان امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام و مادر گرامی‏اش به گونه‏ای پرورش یافت که به مظهر غیرت، ایثار و شجاعت، بدل گشت. عباس‏بن علی علیه‏السلام در طول حیات خویش از محضر پدر و برادرانش، بیشترین بهره را برد و جامع فضایل نیکو گردید. آن بزرگوار آن چه را از محضر آن سه امام معصوم آموخته بود، در کربلا آشکار ساخت و حماسه ساز نام‏آور عاشورای حسینی شد.

 

 هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 10:25 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

 

 آتش کشیدن......

آئينه ايزد نما حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها

حكيم ربانى و عارف صمدانى حضرت آيت الله محمد رضا ربانى

اهميت مقام محبين حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها
فى حديث طويل قال ابو جعفر عليه الصلوه و السلام : (و الله يا جابر انها ذالك اليوم (يعنى يوم القيامه الكبرى ) لتلتقط شيعتها و محبيها كما يلتقط الطير الحب الجيد من الحب الردى فاذا صار شيعتها معها عند باب الجنته يلقى الله فى قلوبهم ان يلتفقوا فاذا التفقوا فيقول الله عزوجل يا احبائى ما التفاتكم و قد شفعت فيكم فاطمته بنت حبيبى : فيقولون يا رب احببنا ان يعرف قدرنا فى هذا اليوم : فيقول الله يا احبائى ارجعوا و انظروا من احبكم لحب فاطمته : انظروا من سقاكم شربته فى حب فاطمته انظروا من رد عنكم غيبته فى حب فاطمته : خذوا بيده و ادخلوا الجنته : قال ابو جعفر عليه السلام و الله لا يبقى فى الناس الا شاك او كافر او منافق الحديث (از كتاب شريف بحار الانوار علامه مجلسى ره در ضمن حديثى طولانى صادر از لسان حضرت امام باقر شكافنده علوم اولين و آخرين اين چنين نقل شده است كه حضرتش فرموده قسم بخدا اى جابر در روز قيامت و محشر كبرى حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها مانند پرنده اى كه دانه خوب را از بد جدا مى سازد آنحضرت (با شناختى كه از شيعيان و محبان خود دارد آنان را (بلطف و عنايت از ميان خلق در صحنه محشر برگرفته و از دوزخ نجات مى دهد.

 

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 12:55 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

 عجب بارگاهی دارد زهرا.........

 

آئينه ايزد نما حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها

حكيم ربانى و عارف صمدانى حضرت آيت الله محمد رضا ربانى

حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها شفيعه محشر است
شكى نيست كه امر شفاعت در نشائه دنيا و آخرت باذن الله است و مراد اذن تكوينى است كه با اعمال قوه ولايتى تحقق پذيرد و اساسا شفاعت باذن خداست و اينكه در اخبار و روايات معتبره صادره از مقام عصمت بما رسيده است كه حضرت فاطمه زهراى اطهر دختر پيغمبر در محشر شفاعت مى كند كه حضرت فاطمه زهراى اطهر دختر پيغمبر در محشر شفاعت مى كند بلحاظ آن است كه آنحضرت داراى مقام ولايت كليه مطلقه است و حق همه گونه تصرف و اختيار مطلق باذن الله دارد:

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 12:43 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

 

آئينه ايزد نما حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها

حكيم ربانى و عارف صمدانى حضرت آيت الله محمد رضا ربانى

شئون كماليه و فضائل حضرت فاطمه سلام الله عليها از حيطه احصاء خارج است :
شكى نيست كه شئون كماليه و فضائل حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها بى نهايت است و بهمين جهت است كه از حيطه احصاء و شماره بيرون است و كافى است براى اثبات اين واقعيت اسماء و القاب آنحضرت زيرا از آن جهت كه بانوى بانوان بهشتى ما فى الوجود و بزرگترين زنان از حيث مقام و مرتبه و رفعت شاءن مى باشد سيده نساء عالمين من الاولين و الاخرين ناميده شده است :

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 12:37 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

یا ام الائمه.....

آئينه ايزد نما حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها

حكيم ربانى و عارف صمدانى حضرت آيت الله محمد رضا ربانى

بيان سر اينكه چرا خداى عزوجل در مقام معرفى اصحاب كساء فاطمه عليهاالسلام را محور قرار داده است :
با اينكه دانستن اين سر مانند ساير اسرار الهى در دسترس فهم و ادراك همه كس نيست مگر كسانيكه سر سپرده مقام نبوت و ولايت و سرمست صهباى عرفان و معرفت از ميكده قرآن و عترت و تعليم يافته مكتب اهل بيت عصمت و طهارت و معادن عرفان و حكمت محمد و آل اطهار (ع) او كه در حقيقت خزان علم ذات احديت جلت عظمته هستند و اگر مكتب ولايت كليه مطلقه الهيه و دانشگاه لاهوتى آنها نبود اسرار و حقايق نسبت بعلوم ماوراء الطبيعه به هيچوجه براى بشر قابل ادراك نبود و بشر نمى توانست به عقل خود بآن برسد.

(از رهگذر خاك سر كوى شما بود

 

هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد)

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 12:29 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

 

بانوی بی حرم....

آئينه ايزد نما حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها

حكيم ربانى و عارف صمدانى حضرت آيت الله محمد رضا ربانى

 

(بيان اشرفيت و افضليت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها از كل نساء عالمين :)
هر چند در جهان هستى نساء و بانوان با شرافت و با فضيلت وجود داشته اند مانند حضرت مريم و حضرت هاجر و حضرت حوا و مانند آنها ولى هيچ يك از آنان در شرافت و فضيلت و كرامت بدرجه و مرتبه حضرت فاطمه زهراى اطهر سلام الله عليها نمى رسند.
زيرا شرافت و فضيلت يا نسبى و يا حسبى و يا قائم بشخص و صفات ملكوتى خود انسان است و حضرت فاطمه زهرا (ع) در تمام جهات مزبوره گوى سبقت را از قاطبه نساء عالمين من الاولين و الاخرين ربوده است :
و چگونه چنين نباشد و حال آنكه روحانيت او مقام نفس كليه الهيه است : و نيز حضرت فاطمه زهرا دختر اول شخص عالم امكان است : فاطمه زهرا سلام الله عليها صادره نخستين و اولين جلوه رب العالمين است .

 

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه یکم خرداد 1388 ساعت 23:5 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

هجرت به مدينه

كتاب: فروغ ولايت ص 36 تا 66

نويسنده: جعفر سبحانى

پس از هجرت پيامبر، امام در انتظار نامه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود وچيزى نگذشت كه ابو واقد ليثى نامه‏اى از آن حضرت به مكه آورد وتسليم حضرت على عليه السلام كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آنچه را كه در شب سوم هجرت، در غار ثور، شفاها به حضرت على گفته بود در آن نامه تاييد كرده، فرمان داده بود كه با بانوان خاندان رسالت‏حركت كند وبه افراد ناتوان كه مايل به مهاجرت هستند نيز كمك كند.

امام كه وصاياى پيامبر را در باره امانتهاى مردم مو به مو عمل كرده بود كارى جز فراهم ساختن اسباب حركت‏خود و بستگانش به مدينه نداشت، لذا به آن گروه از مؤمنان كه آماده مهاجرت بودند پيغام داد كه مخفيانه از مكه خارج شوند ودر چند كيلومترى شهر، در محلى به نام «ذو طوى‏» توقف كنند تا قافله امام به آنان برسد. اما حضرت على عليه السلام با اينكه چنين پيغامى به آنان داده بود، خود در روز روشن بار سفر بست و زنان را با كمك ايمن فرزند ام ايمن سوار بر كجاوه كرد وبه ابو واقد گفت:«شتران را آهسته بران زيرا زنان، توانايى تند رفتن ندارند».

ابن شهر آشوب مى‏نويسد:

عباس از تصميم على عليه السلام آگاه شد و دانست كه مى‏خواهد در روز روشن ودر برابر ديدگان دشمنان مكه را ترك گويد و زنان را همراه خود ببرد، از اين رو فورا خود را به على عليه السلام رساند و گفت: محمدصلى الله عليه و آله و سلم مخفيانه مكه را ترگ گفت و قريش براى يافتن او تمام نقاط مكه واطراف آن را زير پا نهادند; تو چگو نه مكه را با اين عايله در برابر چشم دشمنان ترك مى‏گويى؟ نمى‏دانى كه تو را از حركت‏باز مى‏دارند؟

على عليه السلام در پاسخ عموى خود گفت:شبى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در غار ملاقات كردم ودستور داد كه با زنان هاشمى از مكه مهاجرت كنم به من نويد داد كه از اين پس آسيبى به من نخواهد رسيد. من به پروردگارم اعتماد و به قول احمد صلى الله عليه و آله و سلم ايمان دارم و راه او با من يكى است، پس در روز روشن ودر برابر ديدگان قريش مكه را ترك مى‏گويم!

سپس اشعارى سرود كه مضمون آنها همان است كه بيان شد. (1)

او نه تنها به عموى خود چنين پاسخ داد، بلكه هنگامى كه ليثى هدايت‏شتران را بر عهده گرفت وبراى اينكه كاروان را زودتر از تير رس قريش بيرون ببرد بر سرعت‏شتران افزود، امام عليه السلام او را از شتاب كردن بازداشت وگفت:پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به من فرموده است كه در اين راه آسيبى به من نخواهد رسيد. سپس هدايت‏شتران را خود بر عهده گرفت وچنين رجز خواند:

زمام امور تنها در دست‏خداست، پس هر بدگمانى را از خود دور كن كه پروردگار جهانيان براى هر حاجت مهمى كافى است. (2)

قريش حضرت على (ع) را تعقيب مى‏كند

كاروان امام عليه السلام نزديك بود به سرزمين «ضجنان‏» برسد كه هفت‏سوار نقابدار از دور نمايان شدند وبه سرعت اسبهاى خود را به سوى كاروان راندند. على عليه السلام براى جلوگيرى از هر نوع پيشامد بدى براى زنان به واقد و ايمن دستور داد كه فورا شتران را بخوابانند وپاهاى آنها را ببندند. سپس كمك كرد كه زنان را پياده كنند واين كار انجام مى‏گرفت كه سواران نقابدار با شمشيرهاى برهنه سر رسيدند ودر حالى كه خشم گلوى آنان را مى‏فشرد شروع به بدگويى كردند كه:تو تصور مى‏كنى با اين زنان مى‏توانى از دست ما فرار كنى؟! حتما بايد از اين راه باز گردى.

على عليه السلام گفت: اگر باز نگردم چه مى‏شود؟

گفتند: به زور تو را باز مى‏گردانيم ويا با سر تو باز مى‏گرديم.

اين را گفتند ورو به شتران آوردند كه آنها را برمانند. در اين هنگام حضرت على عليه السلام با شمشير خود مانع از پيشروى آنان شد.يكى از آنان شمشير خود را متوجه حضرت على كرد. پسر ابوطالب شمشير او را از خود باز گردانيد وسپس درحالى كه كانونى از غضب بود به سوى آنان حمله برد وشمشير خود را متوجه يكى از آنان به نام جناح كرد. شمشير نزديك بود بر شانه او فرود آيد كه ناگهان اسب او به عقب رفت وشمشير امام عليه السلام بر پشت اسب او فرود آمد. در اين هنگام حضرت على عليه السلام خطاب به آنان فرياد زد:

من عازم مدينه هستم وهدفى جز اين ندارم كه به حضور رسول خدا برسم; هركس مى‏خواهد كه او را قطعه قطعه كنم وخون او را بريزم در پى من بيايد ويا به من نزديك شود.

اين را گفت وسپس به ايمن وابو واقد امر كرد كه برخيزند وپاى شتران را باز كنند وراه خود پيش گيرند.

دشمنان احساس كردند كه حضرت على عليه السلام آماده است تا پاى جان با آنان بجنگد وبه چشم خود ديدند كه نزديك بود يكى از ايشان جان خود را از دست‏بدهد، لذا از تصميم خود بازگشتند و راه مكه را در پيش گرفتند. امام عليه السلام نيز حركت‏به سوى مدينه را ادامه داد. در نزديكى كوه ضجنان يك شبانه روز به استراحت پرداخت تا افراد ديگرى كه تصميم به مهاجرت داشتند به آنان بپيوندند. از جمله افرادى كه به حضرت على عليه السلام و همراهان او پيوست ام ايمن بود زن پاكدامنى كه تا پايان عمر هرگز از خاندان رسول خدا جدا نشد.

تاريخ مى‏نويسد كه حضرت على عليه السلام تمام اين مسافت را پياده طى كرد ودر تمام منازل ياد خدا از لبان مباركش نرفت ودر همه راه نماز را با همسفران خود بجا مى‏آورد.

برخى از مفسران بر آنند كه آيه زير در باره اين افراد نازل شده است: (3)

الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون في خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا . (آل عمران:191)

كسانى كه خدا را، (در تمام حالات) ايستاده و نشسته و يا خوابيده بر پهلوى خود، ياد مى‏كنند و در آفرينش آسمانها و زمين فكر مى‏كنند و مى‏گويند خدايا تو اين نظام بزرگ خلقت را بى جهت و بدون هدف خلق نكرده‏اى.

پس از ورود حضرت على عليه السلام و همراهان او به مدينه، رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به ديدارشان شتافت. هنگامى كه نگاه پيامبر به حضرت على افتاد مشاهده كرد كه پاهايش ورم كرده است و قطرات خون از آن مى‏چكد.پس، حضرت على عليه السلام را در آغوش گرفت و اشك در ديدگان پر مهر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حلقه زد. (4)

پى‏نوشتها:

1-متن اشعار امام -عليه السلام چنين است:

ان ابن آمنة النبي محمدا ارخ الزمام و لا تخف عن عائق اني بربي واثق و باحمد رجل صدوق قال عن جبريل فالله يرديهم عن التنكيل و سبيله متلاحق بسبيلي

2- امالى شيخ طوسى، ص‏299 ; بحار، ج‏19، ص 65. ومتن رجز اين است:

ليس الا الله فارفع ظنكا يكفيك رب الناس ما اهمكا

3- امالى شيخ طوسى، ص 301تا303.

4- اعلام الورى، ص 192; تاريخ كامل، ج‏2، ص 75.

هيئت مکتب المهدی (روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 0:55 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

 خطبه‌هاي‌ زينب‌ كبري‌

خطاب‌ اول‌:

زينب‌ دست‌هاي‌ خود را در زير آن‌ پيكر مقدس‌ برد وبه‌ طرف‌ آسمان‌ بالا آورد وگفت‌:

«اِلهي‌ تَقَبِّل‌ مِنّا ه'ذاَالقربان‌» «خداوندا، اين‌ قرباني‌ را از ما قبول‌ كن‌»

حال‌ در وادي‌ مصيبت‌ هابرده‌ زينب‌ دو دست‌ را بالا

رو نموده‌ به‌ جانب‌ معبودگفت‌ با او هر آنچه‌ در دل‌ بود

گفت‌ او با خداي‌ جّل‌ علاكاين‌ شهيد مرا قبول‌ نما

خطاب‌ دوم‌:

زينب‌ فرمود:

يا مُحمّداه‌ صَلّي‌' عليك‌َ ملائِكة‌ُالسَّماءِ، هذا حُسَين‌ٌ بِالَعَراءِ، مُرَمَّل‌ُ بِالدِّماءِ، مُقَطَّع‌ُالاَعضاءِ وَبَناتُك‌َ سَباي'ا وَ ذُرَيّتُك‌َ قتلي‌، تُسفي‌' عليهم‌ الصّبا فَاَبْكَت‌ْ كُل‌َّ صَديق‌ً عَدّو ؛

«اي‌ رسول‌ خدا، اي‌ آن‌ كه‌ ملائكة‌ زمين‌ وآسمان‌ بر تو درود مي‌فرستد، اين‌ حسين‌توست‌ كه‌ اعضاي‌ او را پاره‌پاره‌ كردند، سر او را از قفا بريدند.»

اين‌ حسين‌ توست‌ كه‌ جسد او در صحرا افتاده‌، در حالي‌ كه‌ بادها بر او ميوزند وخاك‌بر او مي‌نشانند. پس‌ هر دشمن‌ ودوستي‌ را گرياند.

زينب‌ آن‌ بانوي‌ ستم‌ديده‌كه‌ چنين‌ داغ‌ را كنون‌ ديده‌

رو به‌ سوي‌ مدينه‌ چون‌ بنمودبا غم‌ ودرد خود دو لب‌ بگشود

گفت‌ با جدّ خود رسول‌ خدانظري‌ كن‌ به‌ سوي‌ كرب‌ وبلا

يا محمد، حسين‌ تو اين‌ جاست‌پيكرش‌ بي‌ سرش‌ دگر تنهاست‌

سر او از قفا جدا گردندتو نداني‌ به‌ ما چه‌ها كردند

جسم‌ او پاره‌پاره‌ گرديده‌همه‌ را ديدگان‌ ما ديده‌

جسدش‌ در محيط‌ سوزان‌ است‌چشم‌ عالم‌ ز درد گريان‌ است‌

خطبة‌ سوم‌:

بعد از آن‌ زينب‌ خطاب‌ به‌ مادر خود گفت‌:

«اي‌ مادر، اي‌ دختر خيرالبشر، نظري‌ به‌ صحراي‌ كربلا افكن‌ وفرزند خود را ببين‌ كه‌سرش‌ بر نيزة‌ مخالفان‌ وتنش‌ در خاك‌ وخون‌ غلطان‌ است‌! اين‌ جگر گوشة‌توست‌ كه‌دراين‌ صحرا روي‌ خاك‌ افتاده‌ ودختران‌ خود را ببين‌ كه‌ سراپردة‌ آنها را سوزاندند وايشان‌را بر شتران‌ برهنه‌ سوار كردند وبه‌ اسيري‌ مي‌برند. ما فرزندان‌ توايم‌ كه‌ در غربت‌ گرفتارشديم‌.

حاليا رو به‌ مادر خود كرداين‌ چنين‌  او سخن‌ به‌ لب‌ آورد

گفت‌ اي‌ دخت‌ِ پاك‌ پيمبرنظري‌ سوي‌ كربلا آور

بنگر اين‌ جا زمين‌ كرب‌ وبلاست‌كه‌ حسين‌ تو سرجدا اين‌جاست‌

مظهر مهر وپاكي‌ وايمان‌جسم‌ پاكش‌ بُوَد به‌ خون‌، غلطان‌

جسم‌ او روي‌ خاك‌ افتاده‌دخترانت‌ اسير ودرمانده‌

بر شترهاي‌ بي‌ جهاز سوارداده‌ از كف‌ همه‌ توان‌ وقرار

همة‌ دختران‌ گرفتارنددرد غربت‌ به‌ سينه‌ها دارند

خطبة‌ چهارم‌:

سپس‌ با چشمي‌ خون‌ فشان‌ روي‌ به‌ جسد سرور شهيدان‌ كرد وگفت‌:

بِابي‌ مَن‌ْ اَضْحي‌'، عَسكَرُه‌ُ في‌ يَوْم‌ِ الاِثنين‌ نَهبا، بِابي‌ مَن‌ْ فِسْطاطُه‌ُ مُقطَّع‌ُ العُري‌'.

بِابي‌ مَن‌ْ لا غائِب‌ُ فَيُرْتَجي‌' وَ لا' جَريح‌ُ فَيُداوي‌'. بِابي‌ مَن‌ْ نَفْسي‌ لَه‌ُ الْفِداء.

بِاَبي‌ المَهْمُوم‌ حتي‌' قضي‌. بِاَبي‌ العَطْشان‌ حتّي‌ ما مَضي‌'. بِاَبي‌ مَن‌ْ شيْبَتُه‌ُ تَقطِرُ بِالِّدماء.بِاَبي‌ مَن‌ْ جَدُّه‌ُ رسول‌ُ اِله‌ِ السّماء. بِاَبي‌ مَن‌ هُوَ سِبْط‌ُ نَبي‌ّ الهُدي‌'.بِاَبي‌ محمّد المصطفي‌. بِاَبي‌ خديجَة‌ُ الكبري‌'. بِاَبي‌ علي‌ُّ المرتَضي‌'. بِاَبي‌ فاطمة‌ الزَّهراءِ سَيِّدة‌ِالنِّساءِ. بِاَبي‌ مَن‌ْ رُدَّت‌ْ لَه‌ُ الشَّمس‌ُ وَ صَلّي‌'.

به‌ فداي‌ آن‌ كس‌ كه‌ سپاهش‌ روز دوشنبه‌ غارت‌ شد. به‌ فداي‌ آنكس‌ كه‌ ريسمان‌خيامش‌ راقطع‌ كردند. بفداي‌ آن‌ كس‌ كه‌ نه‌ غايب‌ است‌ تا اميد بازگشتنش‌ باشد ونه‌مجروح‌ است‌ كه‌ اميد بهبوديش‌ باشد. به‌ فداي‌ آن‌ كس‌ كه‌ جان‌ من‌ فداي‌ او باد. به‌ فداي‌آن‌ كس‌ كه‌ با دلي‌ اندوهناك‌ وبا لبي‌ تشنه‌ او را شهيد كردند. به‌ فداي‌ آن‌كس‌ كه‌ ازمحاسن‌اش‌ خون‌ مي‌چكيد. به‌ فداي‌ آنكس‌ كه‌ جدّ او رسول‌ خداست‌ واو فرزند پيامبرمحمد مصطفي‌ وخديجة‌ كبري‌ وعلي‌ مرتضي‌ وفاطمة‌ زهرا سيدة‌ زنان‌ است‌. به‌ فداي‌آن‌ كس‌ كه‌ خورشيد براي‌ او بازگشت‌ تا نماز گزارد.

زينب‌ اكنون‌ به‌ دشت‌ كرب‌ وبلاهست‌ با چشم‌ خون‌ فشان‌، آن‌ جا

با دلي‌ غمگنانه‌ وپر دردروي‌ بر سرور شهيدان‌ كرد

گفت‌: جانم‌ فداي‌ جان‌ حسين‌جسم‌ گلگون‌ وناتوان‌ حسين‌

كه‌ سپاهش‌ چنان‌ كه‌ غارت‌ شدبه‌ حريمش‌ بسي‌ جسارت‌ شد

قطع‌ كردند ريسمان‌ خيام‌تا كه‌ ياران‌ او كِشند به‌ دام‌

آن‌ كه‌ غايب‌ ز چشم‌ ياران‌ نيست‌از نظرها تمام‌، پنهان‌ نيست‌

حال‌ صد چاك‌، جسم‌ پاك‌ وي‌ است‌نتوان‌ در ره‌ اميد، نشست‌

به‌ فدايش‌ كه‌ با لبي‌ عطشان‌جان‌ خود داد در ره‌ ايمان‌

به‌ فدايش‌ كه‌ از محاسن‌ اوگشته‌ گلگون‌ تمام‌، چهره‌ ومو

آن‌ كه‌ جدّش‌ رسول‌ پاك‌ خداست‌جدّه‌اش‌ هم‌ خديجة‌ كبري‌' است‌

آن‌ شهيدي‌ كه‌ مادرش‌ زهراست‌پدرش‌ هم‌ علي‌، ولي‌ خداست‌

آنكه‌ خورشيد بهر او برگشت‌تا كه‌ وقت‌ نماز جانان‌ گشت‌

 

خطبة‌  پنجم‌:

زينب‌ آن‌ گاه‌ اصحاب‌ پيامبر را مخاطب‌ قرار داد وگفت‌:

يا حُزناه‌! يا كُرباه‌! اَليَوم‌َ مات‌َ جدّي‌ رسول‌ُالله، يا اصحاب‌َ محمّداه‌ُ! هؤلاءِ ذُريّه‌المصطفي‌' يُساقون‌َ سَوْق‌َ السَّبايا؛

«امروز جدّم‌ رسول‌ خدا از دنيا رفته‌، اي‌ اصحاب‌ پيامبراينان‌ ذريّة‌ رسول‌ خدا هستند كه‌ آنان‌ را همانند اسيران‌ مي‌برند.»

از گفتار زينب‌، تمامي‌ سپاهيان‌ دشمن‌ به‌ گريه‌ افتادند ووحوش‌ صحرا وماهيان‌ دريابي‌ قراري‌ كردند.

زينب‌ اكنون‌ به‌ حال‌ غصه‌ ودردتا بر اصحاب‌ جدّ خود رو كرد

گفت‌ جدّم‌، رسول‌ پاك‌ خداست‌گر كه‌ رفته‌ست‌ از ميان‌ شما

حال‌، ذريّة‌ رسول‌ اللّه‌به‌ اسيري‌ كشانده‌ايد به‌ راه‌

همه‌ آگه‌ ز ماجرا هستيدپس‌ چرا لب‌ ز گفتگو بستيد

كه‌ تمام‌ سپاهي‌ دشمن‌گريه‌ كردند از خطابة‌ زن‌

زن‌ِ والاي‌ دهر چون‌ زينب‌كه‌ بر آورد آن‌ سخن‌ بر لب‌

* * * * *

خطبة‌ آتشين‌ زينب‌ در كوفه‌

حال‌ در كوفه‌، زينب‌ كبري‌هست‌ ناظر به‌ حالت‌ آنها

كه‌ زنان‌ آه‌ وناله‌ مي‌كردندغرق‌ در ماتم‌ وغم‌ ودردند

نيز مردان‌ كوفيان‌، گريان‌از چنين‌ حادثه‌، همه‌ نالان‌

ناگهان‌ زينب‌ غمين‌ آمديك‌ نهيب‌ شديد، آن‌جا زد

زينب‌ آمد در آن‌ زمان‌ به‌ خروش‌گفت‌: اي‌ كوفيان‌، همه‌ خاموش‌

با چنان‌ نغمه‌اي‌ كه‌ او سر دادزنگ‌ها نيز از صدا افتاد

بعد از آن‌ رو سوي‌ خدا بنمودسينه‌ با ياد ايزدش‌ بُگشود

سپس‌ او رو به‌ سوي‌ مردم‌ كردبا دلي‌ پاك‌ وسينه‌اي‌ پر درد

گفت‌ اي‌ كوفيان‌ پر نيرنگ‌همه‌ بي‌ بهرگان‌ از فرهنگ‌

همه‌ از غيرت‌ وحميّت‌، دورپيش‌ چشمان‌ ما همه‌ منفور

همگي‌ چاپلوس‌ ومكاريدمردمي‌ خائن‌ وفسونكاريد

جز دروغ‌ وخصومت‌ وكينه‌نيست‌ در بين‌ مردم‌ كوفه‌

توشه‌اي‌ بد در آخرت‌ داريدچون‌ همه‌ مردمي‌ تبهكاريد

همه‌ پيمان‌ خويش‌، بشكستيدپاي‌ ديوار كهنه‌ بنشستيد

تا فروريخت‌ روي‌ سر، ديوارمي‌شود بسته‌ نيز راه‌ فرار

حال‌، گريان‌ شديد بهر حسين‌!بعدِ مرگش‌ كنيد شيون‌ وشين‌

دلتان‌ جملگي‌ چنان‌ سنگ‌ است‌اين‌ جنايت‌ چو لكة‌ ننگ‌ است‌

گر، گريبان‌ خويش‌، چاك‌ كنيدلكه‌ را كِي‌ توان‌، كه‌ پاك‌ كنيد

خواهم‌ از درگه‌ خداي‌ جهان‌ديده‌هاتان‌ همي‌ شود گريان‌

* * * * *

خطبة‌ زينب‌ كبري‌' در مسجد شام‌

زينب‌ آن‌ خواهر غمين‌ وپريش‌كه‌ كنون‌ مانده‌ است‌ با دل‌ِ ريش‌

زين‌ مصيبت‌ چقدر نالان‌ است‌تكيه‌گاه‌ همه‌ اسيران‌ است‌

در ميانه‌ بدون‌ ياور ويارشده‌ او نيز، كاروان‌ سالار

به‌ سكه‌ در بزم‌ آن‌ يزيد پليداز يزيد دَني‌ جسارت‌ ديد

وقت‌ را تا كه‌ او مناسب‌ ديدذوالفقار زبان‌ خويش‌، كشيد

او كه‌ با درد وغم‌ شده‌ دمسازبِنِمود اين‌ چنين‌ سخن‌، آغاز

مي‌نمايم‌ خداي‌ خويش‌، سپاس‌اين‌ ستايش‌ بُوَد ز روي‌ قياس‌

چون‌ خداي‌ بزرگ‌ من‌ فرمودهر كسي‌ را كه‌ كار زشت‌ نمود

يا كه‌ آيات‌ من‌ كند تكذيب‌شود اندر حضور من‌ تأديب‌

ودرود خدا به‌ پيغمبربر همه‌ خاندان‌ آن‌ سَرور

بعد، رو بر يزيد دون‌ بنمودبا كلام‌ رسا چنين‌ فرمود

اي‌ يزيدي‌ كه‌ خائن‌ وپستي‌راه‌ها را به‌ روي‌ ما بستي‌

از ره‌ِ مكر، با ريا وفريب‌همه‌ آيات‌ را كني‌ تكذيب‌

فكر كردي‌ كه‌ در حضور خداما ذليل‌ رهيم‌ وتو والا

اي‌ كه‌ هستي‌ ز آدميت‌ دورمي‌خرامي‌ كنون‌ به‌ كبر وغرور

از ره‌ِ عُجب‌ وكبر وخودبيني‌بر چنين‌ بارگاه‌، بنشيني‌

آنْقَدَر زين‌ پديده‌ سرمستي‌باب‌ فكرت‌ به‌ خويشتن‌ بستي‌

تو فراموش‌ كردي‌ امر خداچشم‌ داري‌ به‌ لذت‌ دنيا

همه‌ آنان‌ كه‌ در خطا رفتنددر ره‌ ناحق‌ شما رفتند

همگي‌ در عذاب‌ وجداننددور از مهر ولطف‌ يزدانند

غافل‌ از آن‌ كه‌ زينت‌ دنيامهلت‌ امتحان‌ بُوَد بر ما

اي‌ يزيد پليد وبي‌ بنيادپدرت‌ شد به‌ دست‌ ما آزاد

حاليا تو امير دوراني‌شاهد حال‌ ما اسيراني‌

ما كه‌ از عترت‌ پيامبريم‌بايد از بين‌ دشمنان‌ گذريم‌

پردة‌ آبرويمان‌ بِدَري‌به‌ اسيري‌ به‌ هر كجا ببري‌

در حقيقت‌ تو يك‌ ستمكاري‌چون‌ كه‌ فرزند آن‌ جگرخواري‌

به‌ خدا، اي‌ يزيد بركردارتو نداني‌ چه‌ هست‌ آخر كار

بار سنگين‌ به‌ دوش‌ خود داري‌كه‌ به‌ هر كيفري‌ سزاواري‌

در قيامت‌، حضور پيغمبربا چه‌ رويي‌ كني‌ يزيد، نظر

بر سر ما ببين‌ چه‌ آوردي‌!چه‌ خيانت‌ به‌ ما زنان‌ كردي‌

ما زنان‌ را زشهر خود راندي‌پيش‌ چشم‌ عموم‌، بنشادي‌

تو بدان‌ اي‌ يزيد اگر بر ماروزگار اين‌ چنين‌ نمود، جفا

كه‌ دمي‌ با تو من‌ سخن‌ گويم‌سخني‌ با تو اهرمن‌ گويم‌

سرزنش‌هاي‌ تو بُوَد نيكوچون‌ نباشيم‌ تا ابد، هم‌خو

چه‌ كنم‌، ديده‌ها چو گريان‌ است‌همه‌ دل‌ ها ز داغ‌ سوزان‌ است‌

مي‌ندانم‌ كه‌ از چه‌ حزب‌ خداشد شهيد خدا به‌ دست‌ شما

آري‌ آري‌، چه‌ حزب‌ شيطانيددر حقيقت‌ ز نسل‌ سُفيانيد

هر كدامين‌ چو گله‌ ننگيدصاحِب‌ِ قلب‌هاي‌ چون‌ سنگيد

وحي‌ وقرآن‌ بُوَد زپيغمبراو كه‌ خود هست‌ شافع‌ محشر

ما همه‌ پيرو ره‌ِ اوييم‌مدح‌ پيغمبر خدا گوييم‌

 

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 20:33 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

 

 

تنها سفير بازمانده از مردان

حضرت على بن الحسين، امام سجاد عليه السلام در روز 5 شعبان يا 15 جمادى الاولى سال 38 هجرى قمرى در مدينه ديده به جهان گشود و در 12 يا 18 و بنابر مشهور در 25 محرم سال 95 ه.ق در سن حدود 56 سالگى مسموم شده و به شهادت رسيد، آن حضرت در واقعه كربلا 23 سال داشت، مرقد شريفش در مدينه در قبرستان بقيع كنار قبر امام حسن مجتبى عليه السلام است.

دوران امامت او كه 35 سال بود، مصادف با دشوارترين دوران ظلم و خفقان امويان (از يزيد تا وليد بن عبدالملك) گذشت.

امام سجاد عليه السلام در دوران زندگى، رنجها و ناراحتيهاى بسيار ديد، در ماجراى كربلا، سخت‏ترين شكنجه‏ها و ستمها به او وارد آمد، و بعد كه به مدينه بازگشت در طول 35 سال عمر خود، همواره از مصائب كربلا ياد مى‏كرد و مى‏گريست و در حالى كه اشك مى‏ريخت مى‏فرمود:

قتل ابن رسول الله جائعا، قتل ابن رسول الله عطشانا.

روزى يكى از غلامانش مخفيانه به او نگريست، ديد او به سجده افتاده و گريه مى‏كند، عرض كرد: «آيا وقت پايان حزن نرسيده است؟»

امام سجاد عليه السلام به او فرمود: «واى بر تو، مادرت بعزايت بنشيند، حضرت يعقوب عليه السلام در ميان دوازده پسر، يكى از پسرانش حضرت يوسف عليه السلام از نظرش غايب گرديد، گريه مى‏كرد و مى‏گفت:

يا اسفى على يوسف و ابيضت عيناه من الحزن و هو كظيم.

و من در نزديك خود، پدر و جماعتى از بستگانم را ديدم كه سر بريدند، چگونه گريه نكنم؟

آن حضرت به نوادگان عقيل بيشتر از نوادگان جعفر طيار، نظر لطف داشت، وقتى علتش را پرسيدند فرمود: «من وقتى كه بياد جانبازيهاى پدران آنها امام حسين عليه السلام در كربلا مى‏افتم دلم به حال آنها مى‏سوزد.» (1)

مقام امام سجاد عليه السلام و توجه معنوى مردم حجاز به آن بزرگوار موجب شد كه هشام بن عبدالملك در عصر حكومت وليد بن عبدالملك نقشه قتل آن حضرت را بريزد.

او توسط افرادى مرموزى، آن حضرت را مسموم كرد، و آن بزرگوار بسترى گرديد و معالجات سودى نبخشيد، و به شهادت رسيد. (2)

و بعضى نقل مى‏كنند: آن حضرت بر اثر زهرى كه وليد بن عبد الملك (ششمين خليفه اموى) به آن حضرت خورانيد، مسموم شده و به شهادت رسيد (و اينقول از نظر تطبيق تاريخى، صحيح‏تر به نظر مى‏رسد.)

و ممكن است كه آنحضرت با دسيسه هشام بن عبدالملك، به دستور برادرش وليد بن عبدالملك، مسموم شده باشد، و هر دو در اين امر شريك باشند.

و از دعوات راوندى نقل شده كه آن حضرت در بستر شهادت مكرر مى‏گفت:

اللهم ارحمنى فانك كريم، اللهم ارحمنى فانك رحيم.

امام باقر عليه السلام فرمود: هنگامى كه وفات پدرم فرا رسيد، مرا به سينه خود چسبانيد و فرمود: پسر جانم:

اياك و ظلم من لا يجد عليك ناصرا الا الله‏حضرت ابوالحسن عليه السلام فرمود: هنگامى كه وفات امام سجاد عليه السلام نزديك شد، سه بار بيهوش شد و سپس ديده باز كرد و سوره اذا وقعت الواقعه و انا فتحنا را قرائت كرد و فرمود:

الحمد لله الذى صدقتا وعده و اورثنا الارض نتبؤء من الجنة حيث نشاء فنعم اجر العاملين .

سپس هماندم از دنيا رفت. (3)

امام باقر عليه السلام فرمود: حضرت سجاد عليه السلام ناقه (شتر ماده)اى داشت كه 22 سفر با او به حج رفته بود و حتى يك تازيانه به او نزده بود، بعد از وفات آنحضرت ما بى‏خبر بوديم ناگاه يكى از خدمتگذاران آمد و گفت: ناقه بيرون رفته و كنار قبر امام سجاد عليه السلام زانو زده است، گردنش را به قبر مى‏مالد و مى‏نالد، با اينكه هنوز قبر را نديده بود. (4)

و در نقل ديگر آمده: امام باقر عليه السلام نزد آن شتر آمد، ديد در خاك مى‏غلطد و اشك مى‏ريزد، به او فرمود: اكنون بس است برخيز به جايگاه خود برو، او برخاست و به جايگاه خود بازگشت، بعد از چند لحظه سراسيمه كنار قبر امام سجاد عليه السلام رفت و در خاك غلطيد و اشك مى‏ريخت، امام باقر عليه السلام كنار او آمد و فرمود: اكنون بس است برخيز، او برنخواست، فرمود: آزادش بگذاريد، او وداع مى‏كند، سه روز به همان حال بود تا مرد. (5)

هنگامى كه امام سجاد عليه السلام از دنيا رفت. مردم مدينه فهميدند كه آن حضرت به صد خانواده، غذا مى‏رسانده است.

جمعى از فقراى مردم مدينه نمى‏دانستند كه معاش آنها از كجا تامين مى‏شود، وقتى كه امام سجاد عليه السلام از دنيا رفت، دريافتند كه او بود شبانه بطور ناشناس غذاى آنها را به دوش خود حمل كرده و به آنها مى‏رسانيد، هنگام غسل جنازه آن حضرت، خراشهايى در بدن او ديدند كه آثار انبانها و بارهاى غذا و طعام بود كه شبها براى فقراء حمل مى‏كرد. (6)

بعضى نقل كرده‏اند: امام باقر عليه السلام پس از غسل، گريه سختى كرد بعضى از اصحاب او دلدارى مى‏دادند، فرمود: هنگام غسل، آثار غل جامعه را در بدن نازنين پدرم ديدم بياد مصائب آن حضرت هنگام اسارت شدم...

گريه ابر

گر بگريد ابر چشم اشكبار آرم بياد ور بخندد لاله غلب داغدار آرم بياد گر ببينم شمع سوزانى ميان انجمن سرگذشت عمر را بى‏اختيار آرم بياد صحنه‏ها هردم بچشمانم مجسم مى‏شود خاطرات دردناك و ناگوار آرم بياد ابر گه گه گريد اما چشم من هر صبح و شام روزهاى شام و آن شبهاى تار آرم بياد گر ببينم زينب و زيور روى گردانم از آن گوشهاى پاره و بى‏گوشوار آرم بياد گر گلى عطشان ببينم در كنار غنچه‏اش هم رباب نشسته و هم شير خوار آرم بياد ريزش باران كه مى‏بينم بهر دشت چمن سنگهاى شاميان نابكار آرم بياد گر ببينم آتشى از دور گويم خيمه‏هاست خيمه و طفلان در حال فرار آرم بياد

در جسم جهان فيض بهارانم من عالم چون زمين تشنه بارانم من در زهد دليل پارسايان جان در عشق امام جان نثارانم من فرزند حسين و زينت عبادم شايسته ترين سجده گذارانم من با اينهمه منزلت ز سوز دل و جان روشنگر بزم سوگوارانم من چون لاله هميشه از جگر مى‏سوزم چون شمع هميشه اشكبارانم من دردا كه چه آورد قضا بر سر من ايكاش نمى‏زاد مرا مادر من

پى‏نوشتها:

1- كامل الزياره ص 107 - بحار ج 44 ص 110

2- اين مطلب از مصباح كفعمى ذكر شده است (منتخب التواريخ ص 350.)

3- اصول كافى ج 1 ص 448 - بحار ج 46 ص 147.

4- اصول كافى ج 1 ص 448 - بحار ج 26 ص 147.

5- انوار البهيه ص 128.

6- كشف الغمه ج 2 ص 266.

راهنماى تبليغ 6 ويژه امر به معروف و نهى از منكر صفحه 204

نمايندگى ولى فقيه در سپاه

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت 19:1 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

آخرين وداع

نوشته‏اند ابا عبد الله در حملات خودش نقطه‏اى را در ميدان مركز قرار داده بود. مركز حملاتش آنجا بود.مخصوصا نقطه‏اى را امام انتخاب كرده بود كه نزديك خيام حرم باشد و از خيام حرم خيلى دور نباشد،به دو منظور.يك منظور اين كه مى‏دانست كه اينها چقدر نامرد و غير انسانند.اينها همين مقدار حميت ندارند كه لا اقل بگويند كه ما با حسين طرف هستيم،پس متعرض خيمه‏ها نشويم.

مى‏خواست تا جان در بدن دارد،تا اين رگ گردنش مى‏جنبد،كسى متعرض خيام حرمش نشود.حمله مى‏كرد،از جلو او فرار مى‏كردند،ولى زياد تعقيب نمى‏كرد،بر مى‏گشت مبادا خيام حرمش مورد تعرض قرار بگيرد.ديگر اينكه مى‏خواست تا زنده است اهل بيتش بدانند كه او زنده است. نقطه‏اى را مركز قرار داده بود كه صداى حضرت مى‏رسيد.وقتى‏كه بر مى‏گشت،در آن نقطه مى‏ايستاد،فرياد مى‏كرد:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم‏».

وقتى كه اين فرياد حسين بلند مى‏شد اهل بيت‏سكونت‏خاطرى پيدا مى‏كردند،مى‏گفتند آقا هنوز زنده است. امام به اهل بيت فرموده بود تا من زنده هستم هرگز از خيمه‏ها بيرون نياييد. اين حرفها را باور نكنيد كه اينها دم به دم بيرون مى‏دويدند،ابدا!دستور آقا بود كه تا من زنده هستم در خيمه‏ها باشيد،حرف سستى از دهان شما بيرون نيايد كه اجر شما ضايع مى‏شود.

مطمئن باشيد عاقبت‏شما خير است،نجات پيدا مى‏كنيد و خداوند دشمنان شما را عذاب خواهد كرد،به زودى هم عذاب خواهد كرد.اينها را به آنها فرموده بود. آنها اجازه نداشتند و بيرون هم نمى‏آمدند.

غيرت حسين بن على اجازه نمى‏داد.غيرت و عفت‏خود آنها اجازه نمى‏داد كه بيرون بيايند،بيرون هم نمى‏آمدند.صداى آقا را كه مى‏شنيدند:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم‏»يك اطمينان خاطرى پيدا مى‏كردند. چون آقا وداع كرده بودند و يك بار يا دو بار ديگر هم بعد از وداع آمده بودند و خبر گرفته بودند،اين بود كه اهل بيت امام هنوز انتظار آمدن امام را داشتند.

اسبهاى عربى براى ميدان جنگ تربيت مى‏شدند.اسب حيوان تربيت‏پذيرى است.اينها وقتى كه صاحبشان كشته مى‏شد عكس العملهاى خاصى از خودشان نشان مى‏دادند.

اهل بيت ابا عبد الله در داخل خيمه هستند،همين طور منتظر ببينند كى صداى آقا را مى‏شنوند يا شايد يك بار ديگر جمال آقا را زيارت مى‏كنند كه يك وقت صداى همهمه اسب ابا عبد الله بلند شد.آمدند در خيمه.خيال كردند آقا آمده‏اند.يك وقت ديدند اين اسب آمده است ولى در حالى كه زين او واژگون است.اينجاست كه اولاد ابا عبد الله،خاندان ابا عبد الله فرياد واحسينا و وامحمدا را بلند كردند.دور اين اسب را گرفتند. نوحه سرايى طبيعت‏بشر است.

انسان وقتى مى‏خواهد درد دل خودش را بگويد به صورت نوحه‏سرايى مى‏گويد،آسمان را مخاطب قرار مى‏دهد،زمين را مخاطب قرار مى‏دهد،درختى را مخاطب قرار مى‏دهد،خودش را مخاطب قرار مى‏دهد،انسان ديگرى را مخاطب قرار مى‏دهد، حيوانى را مخاطب قرار مى‏دهد.هر يك از افراد خاندان ابا عبد الله به نحوى نوحه‏سرايى را آغاز كردند.

آقا به آنها فرموده بود تا من زنده هستم حق گريه كردن هم نداريد.من كه از دنيا رفتم البته نوحه‏سرايى كنيد.گريه است،انسان وقتى غصه دارد بايد گريه كند تا عقده دلش خالى شود.اجازه گريه كردن را بعد از اين جريان يافته بودند.در همان حال شروع كردند به گريستن.

نوشته‏اند حسين بن على عليه السلام دختركى دارد كه خيلى هم اين دختر را دوست مى‏داشت،سكينه خاتون كه بعد هم يك زن اديبه عالمه‏اى شد و زنى بود كه همه علما و ادبا براى او اهميت و احترام قائل بودند.ابا عبد الله خيلى اين طفل را دوست مى‏داشت.او هم به آقا فوق العاده علاقه‏مند بود.

نوشته‏اند اين بچه به صورت نوحه سرايى جمله‏هايى گفت كه دلهاى همه را كباب كرد.به حالت نوحه‏سرايى اين اسب را مخاطب قرار داده است،مى‏گويد:«يا جواد ابى هل سقى ابى ام قتل عطشانا؟»اى اسب پدرم،پدر من وقتى كه رفت تشنه بود،آيا پدر من را سيراب كردند يا با لب تشنه شهيد كردند؟اين در چه وقت‏بود؟وقتى است كه ديگر ابا عبد الله از روى اسب به روى زمين افتاده است.اين جنگ با يك تير شروع شد و با يك تير خاتمه پيدا كرد.

پيش از ظهر عاشورا كه شد،بعد از آن اتمام حجتهاى امام،عمر سعد كسى بود كه تيرى به كمان كرد و فرستاد به ...

كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 116

نويسنده: شهيد مطهرى

روضه وداع

شجاعت و قوت قلبى كه ابا عبد الله در روز عاشورا از خود نشان داد،همه[شجاعان] را فراموشاند.اين،سخن راويان دشمن است.راوى گفت:«و الله ما رايت مكثورا قط قد قتل اهل بيته و ولده و اصحابه اربط جاشا منه‏»به خدا قسم در شگفت‏بودم كه اين چه دلى بود،چه قوت قلبى بود؟!يك آدمى كه اينچنين دل شكسته باشد كه در جلوى چشمش تمام اصحاب و اهل بيت و فرزندانش را قلم قلم كرده باشند و اينچنين قوى القلب باشد! من كه نظيرى برايش سراغ ندارم.

در روز عاشورا ابا عبد الله نقطه‏اى را به عنوان مركز انتخاب كرده بود،يعنى وجود مقدس ابا عبد الله ابتدا آنجا مى‏ايستاد و بعد حمله مى‏كرد.به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواريخ،كسى جرات نكرد تن به تن با ابا عبد الله بجنگد.البته ابتدا چند نفر آمدند،جنگيدند،ولى آمدن همان و از بين رفتن همان.پسر سعد فرياد كرد:چه مى‏كنيد؟!«ان نفس ابيه بين جنبيه‏»(يا«ان نفسا ابية بين جنبيه‏»)اين،پسر على است، روح على در پيكر اوست،شما با چه كسى داريد مى‏جنگيد؟!با او تن به تن نجنگيد.ديگر جنگ تن به تن تمام شد.

آن وقت جنگى كه از طرف آنها نامردى بود شروع شد،سنگ پرانى،تير اندازى.جمعيتى در حدود سى هزار نفر مى‏خواهند يك نفر را بكشند.از دور ايستاده‏اند،تير اندازى مى‏كنند يا سنگ مى‏پرانند.همينها وقتى كه ابا عبد الله حمله مى‏كرد،درست مثل يك گله روباه كه از جلوى شير فرار مى‏كند،فرار مى‏كردند.ولى حضرت حمله را خيلى ادامه نمى‏داد يعنى نمى‏خواست فاصله‏اش با خيام حرمش زياد شود.غيرت حسين اجازه نمى‏داد كه تا زنده است كسى به اهل بيتش اهانت كند.مقدارى كه حمله مى‏كرد و آنها را دور مى‏ساخت، بر مى‏گشت،مى‏آمد در آن نقطه‏اى كه آن را مركز قرار داده بود.آن نقطه،نقطه‏اى بود كه صدا رس به حرم بود،يعنى اهل بيت اگر چه حسين را نمى‏ديدند ولى صدايش را مى‏شنيدند.

براى اينكه زينبش مطمئن باشد،براى اينكه سكينه‏اش مطمئن باشد،براى اينكه بچه‏هايش مطمئن باشند كه هنوز جان در بدن حسين هست،وقتى كه مى‏آمد در آن نقطه مى‏ايستاد،آن زبان خشك در آن دهان خشك به حركت مى‏آمد و مى‏گفت:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم‏»يعنى اين نيرو از حسين نيست،اين خداست كه به حسين نيرو داده است،هم شعار توحيد مى‏داد و هم به زينبش خبر مى‏داد كه زينب جان!هنوز حسين تو زنده است.به خاندانش دستور داده بود كه تا من زنده هستم كسى حق ندارد بيرون بيايد.لذا همه در داخل خيمه‏ها بودند.

ابا عبد الله دو بار براى وداع آمدند.يك بار آمدند،وداع كردند و رفتند.بار دوم به اين ترتيب بود كه ايشان رفتند به طرف شريعه فرات و خودشان را به آن رساندند.در اين هنگام شخصى صدا زد:حسين!تو مى‏خواهى آب بنوشى؟!ريختند به خيام حرمت.ديگر آب نخورد و برگشت.آمد براى بار دوم با اهل بيتش وداع كرد(ثم ودع اهل بيته ثانيا).چه جمله‏هاى نورانى‏اى دارد!رو مى‏كند به آنها كه:اهل بيت من!مطمئن باشيد كه بعد از من شما اسير مى‏شويد،ولى كوشش كنيد كه در مدت اسارتتان يك وقت كوچكترين تخلفى از وظيفه شرعى‏تان نكنيد.مبادا كلمه‏اى به زبان بياوريد كه از اجر شما بكاهد.

ولى مطمئن باشيد كه اين،پايان كار دشمن است،اين كار،دشمن را از پا در آورد«و اعلموا ان الله منجيكم‏»بدانيد كه خدا شما را نجات مى‏دهد و از ذلت‏حفظ مى‏كند.اين خيلى حرف است:اهل بيت من!شما اسير خواهيد شد ولى حقير و ذليل نخواهيد شد،اسارت شما هم اسارت عزت است.به همين جهت‏بود كه وقتى در كوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان مى‏دادند،زينب نمى‏گذاشت قبول كنند.اسير بودند ولى هرگز حاضر نشدند خوارى را تحمل كنند.شير را هم در زنجير مى‏كنند ولى شير در زنجير هم كه باشد شير است،روباه آزاد هم كه باشد روباه است.

بار دوم كه امام آمد،اهل بيت‏خوشحال شدند،دوباره با ابا عبد الله خداحافظى كردند.باز به امر ابا عبد الله از خيمه‏ها بيرون نيامدند.

بعد از مدتى يكدفعه باز صداى شيهه اسب ابا عبد الله را شنيدند،خيال كردند حسين براى بار سوم آمده است تا با اهل بيتش خدا حافظى كند(گريه استاد)ولى وقتى بيرون آمدند اسب بى صاحب ابا عبد الله را ديدند(گريه شديد استاد).دور اسب ابا عبد الله را گرفتند.هر كدام سخنى با اين اسب مى‏گويد.طفل عزيز ابا عبد الله مى‏گويد:اى اسب! «هل سقى ابى ام قتل عطشانا؟»من از تو يك سؤال مى‏كنم:پدرم كه مى‏رفت،با لب تشنه رفت(گريه استاد)،من مى‏خواهم بدانم كه آيا پدرم را با لب تشنه شهيد كردند يا در دم آخر به او يك جرعه آب دادند؟(گريه استاد).

اينجاست كه يك منظره ديگرى رخ مى‏دهد كه قلب مقدس امام زمان را آتش مى‏زند:«و اسرع فرسك شاردا محمحما باكيا، فلما راين النساء جوادك مخزيا و ابصرن سرجك ملويا خرجن من الخدور ناشرات الشعور على الخدور لاطمات‏» (1) روضه امام زمان است،مى‏گويد:جد بزرگوار!اهل بيت تو به امر تو از خانه بيرون نيامدند اما وقتى كه اسب بى صاحبت را ديدند موها را پريشان كردند،همه به طرف قتلگاه تو آمدند(گريه استاد).

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم،و صلى الله على محمد و اله الطاهرين.

نسالك اللهم و ندعوك باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله...اللهم ارزقنا توفيق الطاعة و بعد المعصية و صدق النية و عرفان الحرمة و اكرمنا بالهدى و الاستقامة و سدد السنتنا بالصواب و الحكمة و املا قلوبنا بالعلم و المعرفة.

خدايا!ما را حسينى واقعى قرار بده،ما را آشنا به روح نهضت‏حسينى قرار بده،پرتوى از آن روح مقدس بر دلهاى همه ما بتابان،ما را به روح حسينى زنده بگردان.

خدايا!انوار معرفت‏خودت را بر قلبهاى ما بتابان،دلهاى ما را محل محبت‏خود قرار بده.

خدايا!ما را از افراد واقعى پيغمبر خودت قرار بده،دست ما را از دامان ولاى واقعى على مرتضى و اولاد طاهرينش كوتاه مفرما،قلب مقدس امام زمان را از همه ما راضى بگردان.

و عجل فى فرج مولانا صاحب الزمان.

پى‏نوشت:

1) بحار الانوار،ج 101/ص 204.

كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 191

نويسنده: شهيد مطهرى

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه) 

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 20:22 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

 

  خلاصه ای از زندگی نامه حضرت ابالفضل العباس(ع)

خاندان حضرت عباس (ع):

در سال 26 هجري قمري، حضرت عباس (ع) پايه عرصه گيتي نهاد. مادر گراميش فاطمه، دخت حزام بن خالد بن ربيعه بن عامر كلبي و كنيه اش (ام البنين) بود.
چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، كه اميرالمومنين از برادرش عقيل، كه به اصل و نسب قبايل آگاه بود، درخواست كرد زني را از دودماني شجاع براي او خواستگاري كند و عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را براي آن حضرت خواستگاري كرد و ازدواج صورت گرفت.

اميرالمومنين (ع) از اين بانوي گرامي، صاحب چهار پسر به نامهاي عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد.
عباس (ع) ازبرادران ديگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خويش، حسين (ع) وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار كردند.
ارادت قلبي ام البنين (س) به خاندان پيامبر (ص) آنقدر بود كه امام حسين (ع) را از فرزندان خود بيشتر دوست مي داشت؛ بطوري كه وقتي به اين بانوي گرامي خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسين (ع) باخبر سازيد و چون خبر شهادت امام حسين (ع) به او داده شد، فرمود رگهاي قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زير اين آسمان كبود است، فداي امام حسين (ع).

دوران كودكي حضرت ابوالفضل العباس (ع):

در روزهاى كودكى عباس، پدر گرانقدرش چون آيينه معرفت، ايمان، دانايى و كمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهى و رفتار آسمانى‏اش بر وى تاثير مى‏نهاد. او از دانش و بينش على(ع) بهره مى‏برد. حضرت در باره تكامل و پويايى فرزندش فرمود: ان ولدى العباس زق العلم زقا; همانا فرزندم عباس در كودكى علم آموخت و به سان نوزاد كبوتر، كه از مادرش آب و غذا مى‏گيرد، از من معارف فرا گرفت.

در آغازين روزهايى كه الفاظ بر زبان وى جارى شد، امام(ع) به فرزندش فرمود: بگو يك. عباس گفت: يك حضرت ادامه داد: بگو دو عباس خوددارى كرد و گفت: شرم مى‏كنم با زبانى كه خدا را به يگانگى خوانده ‏ام، دو بگويم.
پرورش در آغوش امامت و دامان عصمت، شالوده ‏اى پاك و مبارك براى ايام نوجوانى و جوانى عباس فراهم كرد تا در آينده نخل بلند قامت استقامت و سنگربان حماسه و مردانگى باشد. گاه كه على(ع) با نگاه بصيرت‏ آميز خود آينده عباس را نظاره مى‏كرد، با لبختدى رضايت ‏آميز، سرشك غم از ديدگان جارى مى‏كرد و چون همسر مهربانش از علت گريه مى‏پرسيد، مى‏فرمود: دستان عباس در راه يارى حسين(ع) قطع خواهد شد.

آنگاه از مقام و عظمت پور دلبندش نزد خداوند چنين خبر مى‏داد: پروردگار متعال دو بال به او خواهد داد تا به سان عمويش جعفر بن ‏ابى‏طالب در بهشت پرواز كند. محبت پدرى گاه على(ع) را بر آن مى‏داشت تا پاره پيكرش را ببوسد ، ببويد و با آداب و اخلاق اسلامى آشنا سازد. از اينرو لحظه‏اى عباس را از خود دور نمى‏ساخت. فرزند پاكدل على(ع) در مدت 14 سال و چهل و هفت روز، كه با پدر زيست، هميشه در حرب و محراب و غربت و وطن در كنار او حضور داشت.
در ايام دشوار خلافت، لحظه ‏اى از وى جدا نشد و آنگاه كه در سال‏37 هجرى قمرى جنگ صفين پيش آمد، با آن كه حدود دوازده سال داشت، حماسه‏اى جاويد آفريد.

مقام علمي حضرت عباس (ع):

حضرت عباس (ع) در خانه اي زاده شد كه جايگاه دانش و حكمت بود. آن جناب از محضر اميرمومنان (ع) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) كسب فيض كردند و از مقام والاي علمي برخوردار شدند.

لذا از خاندان عصمت (ع) در مورد حضرت عباس (ع) نقل شده است كه فرموده اند: زق العلم زقا، يعني همان طور كه پرنده به جوجه خود مستقيماً غذا مي دهد، اهل بيت (ع) نيز مستقيماً به آن حضرت علوم و اسرار را آموختند.
علامه محقق، شيخ عبدالله ممقاني، در كتاب نفيس تنقيح المقال، در مورد مقام علمي و معنوي ايشان گفته است: آن جناب از فرزندان فقيه و دانشمندان ائمه (ع) و شخصيتي عادل، مورد اعتماد، با تقوا و پاك بود.

مقام حضرت عباس (ع) نزد ائمه (ع):

اگر بخواهيم مقام و منزلت حضرت عباس (ع) را از ديدگاه امامان معصوم (ع) دريابيم، كافي است به سخنان آن بزرگوار درباره حضرت عباس (ع) توجه كنيم.
در شب عاشورا، وقتي دشمن در مقابل كاروان امام حسين (ع) حاضر شد و درراس آنها عمربن سعد شروع به داد و فرياد كرد، امام حسين (ع) به حضرت عباس (ع) فرمود:‌ برادر جان، جانم به فدايت، سوار مركب شو و نزد اين قوم برو و از ايشان سوال كن كه به چه منظور آمده اند و چه مي خواهند.

در اين ماجرا دو نكته مهم وجود دارد يكي آنكه امام به حضرت عباس مي فرمايد: من فدايت شوم. اين عبارت دلالت بر عظمت شخصيت عباس (ع) دارد، زيرا امام معصوم العياذ بالله سخني بي مورد و گزاف نمي گويد و نكته دوم آنكه، حضرت به عنوان نماينده خود عباس (ع) را به اردوي دشمن مي فرستد.

روز عاشورا هنگامي كه حضرت عباس (ع) از ا سب بر روي زمين افتاد، امام حسين (ع) فرمودند:‌(الان انكسر ظهري و قلت حياتي) يعني (اكنون پشتم شكست و چاره ام كم شد). اين جمله بيانگر اهميت حضرت عباس (ع) ونقش او در پشتيباني از امام حسين (ع) است.
امام زمان (ع)، در قسمتي از زيارتنامه اي كه براي شهداي كربلا ايراد كردند، حضرت عباس (ع) را چنين مورد خطاب قرار مي دهند: السلام علي ابي الفضل العباس بن اميرالمومنين المواسي اخاه بنفسه، الاخذ لغده من امسه، الفادي له،‌الوافي الساعي اليه بمائه، المقطوعه يداه لعن الله قاتله يزيد بن الرقاد الجهني و حكيم بن طفيل الطائي.

امام زين العابدين (ع) به عبيدالله بن عباس بن علي بن ابي طالب (ع) نظر افكند و اشكش جاري شد. سپس فرمود:‌هيچ روزي بر رسول خدا (ع) سخت تر ازروز جنگ احد نبود، زيرا در آن روز عموي پيامبر، شير خدا و رسولش حمزه بن عبدالمطلب كشته شد و بعد از آن روز بر پيامبر هيچ روزي سخت از روز جنگ موته نبود، زيرا در آن روز پسر عموي پيامبر جعفر بن ابي طالب كشته شد سپس امام زين العابدين (ع) فرمود: هيچ روزي همچون روز مصيبت حضرت امام حسين (ع) نيست كه سي هزار تن در مقابل امام حسين (ع) ايستادند و مي پنداشتند، كه از امت اسلام هستند و هر يك از آنها مي خواستند از طريق ريختن خون امام حسين (ع) به نزد پروردگار مي انداخت و ايشان را موعظه مي فرمود و كار را تا آنجا كشاندند كه آن حضرت را از روي ظلم وجور و دشمني به شهادت رساندند.

آنگاه امام زين العابدين (ع) فرمود:‌ خداوند حضرت عباس (ع) را رحمت كند كه به حق ايثار كرد و امتحان شد و جان خود را فداي برادرش كرد تا آنكه دو دستش قطع شد. لذا خداوند عزوجل در عوض،‌ دو بال به او عطا كرد تا همراه ملائكه در بهشت پرواز كند، همان طور كه به جعفر بن ابي طالب (ع) هم دو بال عطا فرمود و به تحقيق، حضرت عباس (ع) نزد پروردگار مقام و منزلتي دارد كه روز قيامت همه شهدا به آن مقام و منزلت غبطه مي خورند.

ايثار و جانبازي، راز و رمز تعالي حضرت عباس (ع):

با توجه به رواياتي كه در شان حضرت عباس (ع) از ائمه عليهم السلام رسيده و در آن به ايثار و فداكاري در راه امام خويش تصريح شده است، به روشني، فضيلت و مقام آن بزرگوار آشكار مي شود. حضرت عباس (ع) فرزند كسي است كه آيه ( و من الناس يشري نفسه ابتغاء مرضات الله, بقره-207) در شانس نازل شد و از سلاله دودماني است كه اسوه ايثار و از خودگذشتگي بودند و سوره هل اتي، در شان ايثار ايشان نازل شده است.
فداكاري، ايثار و جانبازي در اسلام و مكتب اهل بيت عليهم السلام از جايگاه ويژه اي برخوردار است؛ به طوري كه اميرمومنان در جايي ايثار را برترين فضيلت اخلاقي مي داند.
در جايي ديگر، علي (ع) ايثار را بالاترين عبادت معرفي مي نمايد و در روايتي ديگر غايت و هدف تمام مكارم اخلاقي را ايثار و از خودگذشتگي مي داند.

علي (ع) در قسمتي از نامه خود به حارث همداني مي فرمايد: بدان كه برترين مومنان كسي است كه در گذشتن از جان و خانواده و مال خويش از ديگر مومنان برتر باشد.
حال در اينجا اين سوال مطرح مي شود كه، مگر ساير شهيدان از جان خود نگذشتند، پس چه چيزي حضرت عباس را از ساير شهيدان متمايز مي سازد؟

جواب اين است كه معرفت حضرت عباس (ع) از همه شهيدان والاتر و اطاعتش از امام خويش، كاملتر بود. براساس ديدگاه اسلام و مكتب اهل بيت (ع) آنچه اعمال نيك را از يكديگر متمايز مي سازد و ارزش اعمال را متفاوت مي كند، همان معرفت و بينش و نيت شخص است و كلام پيامبر اسلام (ص) كه فرمود:
(ضربه علي يوم الخندق افضل من عباده الثقلين) شايد ناظر به اين معنا باشد.

در ضمن رواياتي كه در مورد ثواب و عقاب عمل به صورتهاي گوناگون و متفاوت نقل شده، به اين دليل است كه ثواب يا عذاب يك عمل معين، با توجه به معرفت و نيت عامل آن متفاوت مي شود. به عنوان مثال، ثواب زيارت امام رضا (ع) در روايتهاي معتبر به صور متفاوت نقل شده است و در بعضي روايات تصريح شده كه اين تفاوت ثواب، به دليل تفاوت در معرفت اشخاص است.
آري حضرت عباس (ع) با كمال معرفت در راه دين و امام خويش جانبازي نمود و مراحل كمال و تعالي را طي كرد.
 

القاب تابناك حضرت ابوالفضل العباس (ع)

1. قمر بنى‏هاشم
بهره‏ مندى بسيار عباس از جمال و جلال و سيماى سپيد و زيبا و سيرت سبز و نورانى، زمينه ‏ساز اين لقب است.

2. باب الحوائج
كريمى از دودمان كريمان كه چون حاجتمندى سوى او روى كند، خواسته‏ هايش را برآورده مى‏سازد.

3. طيار
بيانگر مقام و عظمت‏ حضرت عباس(ع) در فضاى عالم قدس و بهشت جاودان است.

4. الشهيد
شهادت، كه نشان نمايان ابوالفضل(ع) است و در چهره حيات او درخشندگى بسيار دارد، زمينه ‏ساز اين لقب است.

5.سقا
دلاورى عباس در صحنه هاى حيرت‏ آور آب‏رسانى به تشنگان، سبب اين لقب شد.

6. عبد صالح
لقبى كه حضرت صادق(ع) در زيارت عموى گرانقدرش بدان اشاره دارد:
السلام عليك ايها العبد الصالح.? سلام بر تو، اى بنده صالح خدا.

7. سپه سالار
صاحب لواء يا سپه سالار لقب بزرگترين شخصيت نظامى است و عباس در روز عاشورا اين لقب را از آن خود ساخت.

8. پرچمدار و علمدار
يادآور دلاوى و حفظ لشكر در برابر دشمن است. علمدارى عباس(ع) اين لقب را برايش به ارمغان آورد.

9. ابوقربه (صاحب مشك)، عميد (ياور دين خدا)، سفير (نماينده حجت ‏خدا)، صابر (شكيبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق)، مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات ديگران) و ... از ديگر لقبهاى ابوالفضل است.
 

عباس بن على«ع»

فرزند امير المؤمنين،برادر سيد الشهدا،فرمانده و پرچمدار سپاه امام حسين«ع»در روز عاشورا .عباس در لغت،به معناى شير بيشه،شيرى كه شيران از او بگريزند است.(1)مادرش«فاطمه كلابيه»بود كه بعدها با كنيه«ام البنين»شهرت يافت.على«ع»پس ازشهادت فاطمه زهرا با ام البنين ازدواج كرد.عباس،ثمره اين ازدواج بود.ولادتش را در(2)شعبان سال 26 هجرى در مدينه نوشته‏اند و بزرگترين فرزند ام البنين بود و اين چهارفرزند رشيد،همه در كربلا در ركاب امام حسين«ع»به شهادت رسيدند.وقتى امير المؤمنين شهيد شد،عباس چهارده ساله بود و در كربلا 34 سال داشت.كنيه‏اش «ابو الفضل»و«ابو فاضل»بود و از معروفترين لقبهايش،قمر بنى هاشم،سقاء،صاحب لواء الحسين،علمدار،ابو القربه،عبد صالح،باب الحوايج و...است.

عباس با لبابه،دختر عبيد الله بن عباس(پسر عموى پدرش)ازدواج كرد و از اين ازدواج،دو پسر به نامهاى عبيد الله و فضل يافت.بعضى دو پسر ديگر براى او به نامهاى محمد و قاسم ذكر كرده‏اند.

آن حضرت،قامتى رشيد،چهره‏اى زيبا و شجاعتى كم نظير داشت و به خاطر سيماى جذابش او را«قمر بنى هاشم»مى‏گفتند.در حادثه كربلا،سمت پرچمدارى سپاه حسين«ع»و سقايى خيمه‏هاى اطفال و اهل بيت امام را داشت و در ركاب برادر،غير از تهيه آب،نگهبانى خيمه‏ها و امور مربوط به آسايش و امنيت خاندان حسين«ع»نير بر عهده او بود و تا زنده بود،دودمان امامت،آسايش و امنيت داشتند(3).

روز عاشورا،سه برادر ديگر عباس پيش از او به شهادت رسيدند.وقتى علمدار كربلا از امام حسين«ع»اذن ميدان طلبيد حضرت از او خواست كه براى كودكان تشنه و خيمه‏هاى بى‏آب،آب تهيه كند.ابو الفضل«ع»به فرات رفت و مشك آب را پر كرد و در بازگشت به خيمه‏ها با سپاه دشمن كه فرات را در محاصره داشتند درگير شد و دستهايش قطع گرديد و به شهادت رسيد.البته پيش از آن نيز چندين نوبت.همركاب با سيد الشهدا به ميدان رفته و با سپاه يزيد جنگيده بود .عباس،مظهر ايثار و وفادارى و گذشت بود.وقتى وارد فرات شد،با آنكه تشنه بود،اما بخاطر تشنگى برادرش حسين«ع»آب نخورد و خطاب به خويش چنين گفت:

يا نفس من بعد الحسين هونى‏

و بعده لا كنت ان تكونى‏

هذا الحسين وارد المنون‏

و تشربين بارد المعين‏

تالله ما هذا فعال دينى‏

 

و سوگند ياد كرد كه آب ننوشد.(4) وقتى دست راستش قطع شد،اين رجز را مى‏خواند :

و الله ان قطعتموا يمينى‏

انى احامى ابدا عن دينى‏

و عن امام صادق اليقين‏

نجل النبى الطاهر الأمين‏

 

و چون دست چپش قطع شد،چنين گفت:

يا نفس لا تخشى من الكفار

و ابشرى برحمة الجبار

مع النبى السيد المختار

قد قطعوا ببغيهم يسارى‏

فاصلهم يا رب حر النار

شهادت عباس،براى امام حسين بسيار ناگوار و شكننده بود.جمله پر سوز امام،وقتى كه به بالين عباس رسيد،اين بود:«الآن انكسر ظهرى و قلت حيلتى و شمت بى عدوى».(5) و پيكرش،كنار«نهر علقمه»ماند و سيد الشهدا به سوى خيمه آمد و شهادت او را به اهل بيت خبر داد.هنگام دفن شهداى كربلا نيز،در همان محل دفن شد.از اين رو امروز حرم ابا الفضل«ع»با حرم سيد الشهدا فاصله دارد.

مقام والاى عباس بن على«ع»بسيار است.تعابير بلندى كه در زيارتنامه اوست،گوياى آن است .اين زيارت كه از قول حضرت صادق«ع»روايت شده،از جمله چنين دارد:

«السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لأمير المؤمنين و الحسن و الحسين ...

اشهد الله انك مضيت على ما مضى به البدريون و المجاهدون فى سبيل الله المناصحون فى جهاد اعدائه المبالغون فى نصرة اوليائه الذابون عن أحبائه...»(6) كه تأييد و تأكيدى بر مقام عبوديت و صلاح و طاعت او و نيز تداوم خط مجاهدان بدر و مبارزان با دشمن و ياوران اولياء خدا و مدافعان از دوستان خداست.امام سجاد«ع»نيز سيماى درخشان عباس بن على را اينگونه ترسيم فرموده است:«رحم الله عمى العباس فلقد آثر و ابلى و فدا اخاه بنفسه حتى قطعت يداه فابدله الله عز و جل بهما جناحين يطير بهما مع الملائكة فى الجنة كما جعل جعفر بن ابى طالب.و ان للعباس عند الله تبارك و تعالى منزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة»(7).كه در آن نيز مقام ايثار،گذشت،فداكارى،جانبازى،قطع شدن دستانش و يافتن بال پرواز در بهشت،همبال با جعفر طيار و فرشتگان مطرح است و اينكه:عمويم عباس،نزد خداى متعال،مقامى دارد كه روز قيامت،همه شهيدان به آن غبطه مى‏خورند و رشك مى‏برند.

عباس يعنى تا شهادت يكه تازى‏

عباس يعنى عشق،يعنى پاكبازى‏

عباس يعنى با شهيدان همنوازى‏

عباس يعنى يك نيستان تكنوازى‏

عباس يعنى رنگ سرخ پرچم عشق‏

يعنى مسير سبز پر پيچ و خم عشق‏

جوشيدن بحر وفا،معناى عباس‏

لب تشنه رفتن تا خدا،معناى عباس(8)

 

در زيارت ناحيه مقدسه نيز از زبان حضرت مهدى«ع»به او اينگونه سلام داده شده است:«السلام على ابى الفضل العباس بن امير المؤمنين،المواسى اخاه بنفسه،الآخذ لغده من امسه،الفادى له،الواقى الساعى اليه بمائه،المقطوعة يداه...»(9).

كربلا كعبه عشق است و من اندر احرام‏

شد در اين قبله عشاق،دو تا تقصيرم‏

دست من خورد به آبى كه نصيب تو نشد

چشم من داد از آن آب روان تصويرم‏

بايد اين ديده و اين دست دهم قربانى‏

تا كه تكميل شود حج من و تقديرم(10)

پى‏نوشتها

1ـلغت نامه دهخدا.

2ـاليوم نامت اعين بك لم تنم‏

و تسهدت اخرى فعز منامها

3ـبحار الانوار،ج 45،ص .41

4ـمعالى السبطين،ج 1،ص 446.مقتل خوارزمى،ج 2،ص .30

5ـمفاتيح الجنان،ص .435

6ـسفينة البحار،ج 2،ص .155

7ـخليل شفيعى.

8ـبحار الأنوار،ج 45،ص .66

9ـاى اشكها بريزيد،حسان،ص 210.درباره زندگى عباس بن على عليه السلام.ر.ك:«العباس بن على»،باقر شريف القرشى،214 صفحه،دار الكتاب الاسلامى.

10ـانصار الحسين،ص 105،تنقيح المقال،مامقانى،ج 2،ص .133

فرهنگ عاشورا صفحه 293

جواد محدثى‏

 هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:53 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

  تعزيه و شبيه خوانى

تعزيه

تعزيه و تعزيت،هم به معناى تسليت گفتن به يك داغدار از مصيبت است،هم به‏معناى اجراى نوعى نمايش مذهبى به ياد حادثه عاشورا كه‏«شبيه‏خوانى‏»هم گفته‏مى‏شود.اما توضيح هر يك:

تسليت‏ گويى

اصل تسليت‏گويى به خاطر مصيبتى كه بر كسى وارد شده،در اسلام مستحب است.

رسول خدا«ص‏»فرمود:«من عزى مصابا فله مثل اجره‏» (1) هر كس مصيبت ديده‏اى راتسليت گويد،پاداشى همانند او دارد.و نيز طبق حديثى از امام صادق‏«ع‏»،خداوند به‏حضرت فاطمه‏«ع‏»در سوگ شهادت حسين‏«ع‏»تعزيت گفت. (2) از مستحبات روز عاشورااست كه افراد وقتى به هم مى‏رسند،نسبت‏به اين مصيبت‏بزرگ به يكديگر تعزيت وتسليت گويند.اين نشانه داغدارى در اين فاجعه عظيم و همبستگى با جبهه شهداى‏كربلاست.عبارتى كه مستحب است در اين تسليت‏گويى گفته شود چنين است:«اعظم‏الله اجورنا بمصابنا بالحسين عليه السلام و جعلنا و اياكم من الطالبين بثاره مع وليه الامام‏المهدى من آل محمد عليهم السلام‏». (3) در اين متن تعزيت،ضمن داغدارى در سوگ‏سيد الشهداء،مساله خونخواهى آن امام شهيد در ركاب حضرت مهدى‏«ع‏»از خداوندخواسته شده است.

سنت تسليت‏گويى در ميان شيعه،نسبت‏به مناسبتهاى ديگرى كه وفات معصومين‏«ع‏»

پيش مى‏آيد رايج است و هنگام ديدار،جمله‏«اعظم الله اجوركم‏»را مى‏گويند.

شبيه‏خوانى تعزيه‏خوانى و شبيه‏خوانى،نمايشى است كه در يك محوطه،با حضور مردم توسطچند نفر انجام مى‏گيرد كه در نقش قهرمانان كربلا و با لباسهاى مخصوص و ابزار جنگى وهمراه با دهل و شيپور،نيزه،شمشير،سپر،سنج،كرنا،سرنا، خنجر،زره،مشك آب واسب،ايفاى نقش مى‏كنند.صحنه و نمايش،بر مبناى حوادث كربلا و مقتلها تنظيم‏مى‏شود. (4) تعزيه، اگر بصورت صحيح و با حفظ موازين و شئون معصومين انجام شود،تاثير مهم مى‏گذارد و وسيله انتقال فرهنگ شهادت به نسلهاى آينده است.

«در فرهنگ شيعه،به معناى نوحه بر امامان شهيد،نزديك قبورشان يا در خانه‏سوگواران است كه براى امام حسين‏«ع‏»نوحه مى‏خوانند.در فرهنگ مردم،نمونه‏هايى ازتابوتهاى سمبليك براى كشته‏هاى كربلاست.در شهرهاى مختلف شيعه‏نشين،روزعاشورا مراسم خاصى بر پا مى‏كنند و هودجها و اسبهايى را راه مى‏اندازند.برپايى اينگونه‏مراسم كه در اماكن عمومى و مساجد و...به صورت تحريك‏كننده حزن مردم است،«تعزيه‏»نام دارد و با لباسها و...برخى حوادث كربلا را به صورت نمايش ارائه مى‏كنند.دراين مراسم،روضه‏خوانى و نوحه‏خوانى هم انجام مى‏گيرد و كودكانى هم بعنوان‏«پيشخوان‏»برنامه اجرا مى‏كنند و متنهاى اجرايى اغلب به صورت شعر است.

شكل تكامل‏يافته تعزيه،جديد است.» (5) در باره اين نمايش مذهبى نوشته‏اند:«شبيه‏خوانى يا به اصطلاح عامه‏«تعزيه‏خوانى‏»،عبارت از مجسم كردن و نمايش دادن شهادت جانسوز حضرت حسين‏«ع‏»سيد الشهدا وياران آن بزرگوار يا يكى از حوادث مربوط به واقعه كربلا بود... شبيه‏خوانى ناطق،ظاهرادر دوره ناصر الدين شاه در ايران معمول شد،يا اگر قبلا چيز از آن قبيل بود،در دوره‏سلطنت ناصر الدين شاه رونقى بسزا يافت و شبيه‏خوانهاى زبردستى پيدا شدند.ظاهر آن‏كه مشاهدات شاه در سفرهاى خود از تآترهاى اروپا در پيشرفت كار تعزيه و شبيه‏خوانى‏بى‏تاثير نبوده است‏». (6)

«شبيه‏خوانى و تعزيه‏خوانى‏»سنت هنرى و نمايشى اهل تشيع است‏كه سيماى وجيه و معصوم قديسين را از روزگار كهن تا به امروز در برابر ديدگان اهل معنى‏عيان داشته است.» (7) در باره كيفيت اجراى آن و سنتها و آداب مربوط به تعزيه،تحقيقات ارزشمندى انجام‏گرفته و آثارى تاليف شده است.در يكى از منابع آمده است:«تعزيه به احتمال قوى‏بصورت هيئت فعلى خويش در پايان عصر صفوى پديد آمد و از همه سنتهاى كهن نقالى‏و روضه‏خوانى و فضائل و مناقب‏خوانى و موسيقى مدد گرفت و تشكيلاتى محكم براى‏خود ترتيب داد و كارگردانان ورزيده اداره آن را در دست گرفتند...تعداد تعزيه‏هاى اصلى‏كه كمى از صد مى‏گذرد،كيفيت تعزيه‏نامه‏ها كه غالبا منظوم و در هر حال آهنگين يعنى‏مركب از بحر طويل و شعر است،دستگاههايى كه هر يك از خوانندگان بايد شعر خود رادر آن بخوانند،آهنگ مخالف‏خوانان كه داراى هيمنه و شكوه حماسى است...» (8)

به‏اقتضاى نقشى كه افراد مختلف در اجراى تعزيه و شبيه‏خوانى داشتند و حال و هواى‏شعرها و نحوه خواندن،اصطلاحات خاصى هم رايج‏بود،مثل:رجزخوانى،شبيه‏خوانى،نوحه‏خوانى،بحر طويل‏خوانى،مقتل‏خوانى،شهادت‏خوانى،هجران‏خوانى(از زبان‏اسرا)،اشقياخوانى و شمرخوانى(از زبان سران سپاه عمر سعد).آنچه نقل شد،گوشه‏اى‏از كيفيت اجراى آن را نشان مى‏دهد.به نقل ديگرى توجه كنيد:«شبيه‏خوانى و تعزيه درعصر صفويه هنوز در ايران مرسوم نشده بود...برپايى نمايش مذهبى يا تعزيه ظاهرا اززمان پادشاهى كريم‏خان زند در ايران معمول شده است...اين نوع عزادارى كه بيشترجنبه عاميانه داشته و رواج آن در شهرهاى كوچك و قراء و قصبات ايران بيشتر ازشهرهاى بزرگ بوده است...صورت ساده آن(شبيه‏سازى)كه عنوانى نداشته در عهدصفويه معمول بوده و بعد از سلسله صفويه بصورت نمايش مذهبى روى صحنه آمده‏است...از خصوصيات تعزيه اين بود كه هر يك نقش خود را با خواندن اشعار مذهبى دريكى از دستگاهها و آوازها... اجرا مى‏كردند و...مخالفين در جواب و سؤال با موافقين نيزرعايت‏بحر و قافيه را در اشعار مى‏كردند.همچنين شمايل آنها با اصل نيز تناسب داشت.

مثلا شبيه على اكبر،جوان هيجده يا نوزده و بيست‏ساله،خوش قيافه و نيكو اندام و...» (9) مساله شبيه‏خوانى از ديدگاه فقهى و اعتقادى نيز مورد بحث و بررسى عالمان شيعه‏قرار گرفته است.برخى آن را تحريم و بعضى تجويز كرده‏اند. (10) تاثيرگذارى عاطفى و نيزروحيه ضد ظلم كه در پى ديدن نمايشهاى تعزيه در افراد ايجاد مى‏شود،از نقاط قوت ومثبت اين نمايش مذهبى است.به همين جهت در ايران پس از انقلاب اسلامى،رواج وتوسعه بيشترى يافته و همراه اين توسعه، تحولاتى هم در سبك اجرا،هم در محتواى‏اشعار و جهتگيرى سياسى اجتماعى پديد آمده است.

در واقع،انقلاب اسلامى به تعزيه‏روح جديدى بخشيد و اين هنر جان گرفت.صاحب‏نظران اين فن،خود به تاثير آن درروحيه سربازان و افسران در طول سالهاى دفاع مقدس اعتراف كرده‏اند. (11) اجراى تعزيه مخصوص ايران نيست،در كشورهاى اسلامى و شيعى ديگرى نيز اين‏سنت مورد توجه است و با سبكهاى گوناگون و اعتقادات و مراسم مختلف و ابزار وادوات ديگرى اجرا مى‏شود،از جمله در هند و پاكستان،كه رواج بيشترى دارد. (12)

پى‏نوشتها

1-سفينة البحار،ج 2،ص 188.در اين زمينه ر.ك:«باب التعزية و المآتم‏»در بحار الانوار،ج 79،ص 71 تا 113.

2-همان.

3-مفاتيح الجنان،اعمال روز عاشورا.

4-در باره تاريخچه آن در كشورمان ايران ر.ك:«تعزيه،هنر بومى پيشرو ايران‏»گردآورنده:پنز چلكووسكى.ترجمه: داود حاتمى.نيز«دايرة المعارف تشيع‏»،ج 4.

5-دائرة المعارف الاسلاميه،ج 5،ص 313(با تلخيص).

6-از صبا تا نيما،يحيى آرين‏پور،ج 1،ص 322.

7-درآمدى بر نمايش و نيايش در ايران،جابر عناصرى،ص 86.

8-فصلنامه هنر،شماره 2،ص 162،مقاله‏«پژوهشى در تعزيه و تعزيه‏خوانى‏».

9-موسيقى مذهبى ايران،ص 33 تا 35(تلخيص شده)نيز ر.ك:فصلنامه هنر،شماره 2(زمستان 61)ص 156 مقاله‏«پژوهشى در تعزيه و تعزيه‏خوانى‏».

10-از جمله در باره نظريه علما در باره جواز تعزيه و شبيه‏خوانى و سينه‏زنى و دسته راه انداختن...ر.ك:«فصلنامه هنر» شماره 4(پائيز 1362)مقاله‏«فتاواى علماى سلف در باره عزادارى و شبيه‏خوانى‏»ص 290.همچنين كتاب‏«اسرارالشهاده‏»فاضل دربندى،بحث مبسوطى در اين باره‏ها دارد،ص 61 تا 66.

11-از جمله ر.ك:«كيهان فرهنگى‏»،مهر 63،ص 27،مقاله‏«نشستى در ارزيابى تعزيه‏».

12-همان،ص 31.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 17:57 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

دو نقطه ضعف مردم در مجالس عزادارى

يكى از نقاط ضعف اين است كه معمولا،هم صاحبان مجالس يعنى مؤسسين مجالس-چه آنهايى كه در مساجد تاسيس يك مجلس مى‏كنند و چه آنهايى كه در منازلشان،بالخصوص كسانى كه در منازلشان-و هم مستمعين[خواهان زيادى جمعيت هستند]و اين در حدودى كه من تجربه دارم استثنا ندارد.گر چه من يكى دو سال است كه ديگر منبر نمى‏روم و بحثهايم منحصر است‏به همين جلسات محدودى كه اينجا بحث مى‏كنم يا در انجمن اسلامى مهندسين سالى دو سه جلسه بحث مى‏كنم،ولى در چند سالى كه گاهى مى‏رفتم،اين را احساس مى‏كردم و مى‏توانم بگويم براى اين امر استثنا نديدم كه هم مؤسسين و هم حتى مستمعين آن چيزى را كه مى‏خواهند ازدحام جمعيت است.

اگر جمعيت ازدحام بكند راضى است،اگر جمعيت ازدحام نكند راضى نيست.اين،نقطه ضعف است. اين جلسات كه براى اين نيست كه جمعيت ازدحام بكند يا نه!مگر ما مى‏خواهيم سان ببينيم؟مگر ما مى‏خواهيم رژه برويم؟هدف چيز ديگرى است.هدف آشنا شدن با حقايق و مبارزه كردن با تحريفات است.اين مى‏شود يك نقطه ضعف.

گوينده در مقابل اين نقطه ضعف قرار مى‏گيرد،چه بكند؟با اين نقطه ضعف مبارزه كند يا مثل تاج نيشابورى از اين نقطه ضعف استفاده كند؟اگر بخواهد با اين نقطه ضعف مبارزه كند،حقايق را به مردم بگويد،با تحريفات مبارزه كند،با هدف صاحب مجلس و هدف مستمعين كه از جمع شدن دور يكديگر و از شلوغ شدن و از اينكه خودشان را با هم زياد ببينند خوششان مى‏آيد،جور در نمى‏آيد.و اما اگر بخواهد از اين نقطه ضعف استفاده كند،فقط در اين فكر است كه ما چه كار بكنيم كه جمعيت‏بيشتر جمع بشود.

اينجاست كه يك عالم سر دو راهى قرار مى‏گيرد:از اين نقطه ضعف استفاده كنم،بهره بردارى كنم،به عبارت ديگر روى دوش اين جمعيت‏سوار بشوم،حالا كه اينها اين قدر احمق و نادان هستند و چنين نقطه ضعفى دارند،من هم از همين نقطه ضعف استفاده كنم؟يا عليرغم اين نقطه ضعف،من با آن مبارزه كنم،بروم دنبال حقيقت،چه كار دارم به اينكه اجتماع مى‏شود يا اجتماع نمى‏شود.

نقطه ضعف دوم عوام الناس در مجالس عزادارى-كه خوشبختانه بايد بگوييم كمتر شده است-اين مساله شور و واويلا بپا شدن است.بايد منبرى حتما در آخر ذكر مصيبت كند و در اين ذكر مصيبت هم نه تنها مردم اشك بريزند،اشك بريزند قبول نيست،بايد مجلس از جا كنده بشود،بايد شور و واويلا بپا بشود.من نمى‏گويم مجلس از جا كنده نشود، من مى‏گويم اين نبايد هدف باشد.

من مى‏گويم اگر كسى در آن مسير صحيح با بيان حقايق و واقعيات بدون آنكه يك روضه دروغى بخواند،بدون اينكه جعلى بكند،بدون اينكه تحريفى بكند،بدون اينكه براى امام حسين اصحابى بسازد كه در تاريخ نبوده و خود امام حسين آنها را نمى‏شناسد چون وجود نداشته‏اند،بدون آنكه براى امام حسين فرزندانى ذكر كند كه چنين فرزندانى در دنيا وجود نداشته‏اند،بدون اينكه براى امام حسين دشمنانى در كربلا با نام و نشان بسازد مثل ازرق شامى و بچه‏هاى ازرق شامى كه كاكلشان چگونه بود،كه اصلا چنين كسانى وجود نداشته‏اند،اگر اشكى از روى صداقت و حقيقت ريخت،شور و واويلا هم بپا شد،مجلس هم كربلا شد،بسيار خوب،ولى وقتى كه نبود،آن وقت ما بايد با امام حسين بجنگيم،دشمنى كنيم؟دروغ ببنديم؟دروغ بگوييم؟

يادم هست در فريمان خودمان،سالهاى اولى كه من از قم مى‏آمدم و به آنجا مى‏رفتم و گاهى منبر مى‏رفتم،آمده بوديم مشهد،روضه خوان قهارى بود كه در مشهد خيلى معروف بود،شبى ما در مسجد گوهرشاد در يكى از شبستانها رفته بوديم پاى روضه او و يكى از هم ولايتى‏هاى ما هم آنجا بود.يك روضه صد در صد دروغى آنجا خواند،خودش هم گفت از بزرگان شنيدم(به قول مرحوم آيتى نگو از بزرگان،بگو از دروغگويان،مگر مقصود«از بزرگان دروغگويان‏»باشد)چون خودش مى‏فهميد كه اين در هيچ كتابى نيست.

آمد يك بچه‏اى براى امام حسين درست كرد كه چنين بچه‏اى امام حسين نداشته است.گفت طفلى امام حسين داشتند كه جزء اسرا بود.يكى از لشكريان عمر سعد،خودش سوار بود و طنابى به گردن اين طفل بسته بود و او را با زور شلاق مى‏آوردند و مى‏كشيدند. او سرگرم رفتن بود و اين طفل مجبور به دويدن.يك وقت متوجه شد كه اين طناب فشار آورده و سنگينى مى‏كند.بعد متوجه شدند كه اين طفل خفه شده است.اين را گفت و واويلايى بپا شد.وقتى كه آمديم بيرون،يادم است آن هم ولايتى من آمد به من توصيه كرد گفت آقا جان بياييد پاى اين منبرها،از اين روضه‏ها ياد بگيريد،اينها را براى مردم بخوانيد!

حال،اين،نقطه ضعف مردم عوام است.با اين نقطه ضعف چه بايد كرد؟آيا بايد از اين نقطه ضعف مردم استفاده كرد؟بايد بهره‏بردارى كرد؟بايد سوارشان شد؟بايد مثل تاج گفت‏حالا كه اينها احمقند من از همين حماقتشان استفاده مى‏كنم؟نه،بزرگترين رسالت و وظيفه علما مبارزه با نقاط ضعف اجتماع است.اين است كه پيغمبر اكرم فرمود:

«اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه و الا فعليه لعنة الله‏» (1)

آنجا كه بدعتها و دروغها ظاهر مى‏شود،آنجا كه چيزهايى ظاهر مى‏شود كه در دين نيست،مسائلى پيدا مى‏شود كه من نگفته‏ام،بر عهده دانايان است كه حقايق را بگويند و لو مردم خوششان‏نمى‏آيد.آن كسى كه كتمان مى‏كند،لعنت‏خدا بر او باد.بالاتر از اين را خود قرآن كريم فرموده است:

ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدى من بعد ما بيناه للناس فى الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون (2)

آن دانايانى كه حقايقى را ما گفته‏ايم و آنها مى‏دانند،ولى كتمان مى‏كنند، مى‏پوشانند،اظهار نمى‏كنند،لعنت‏خدا بر آنها و لعنت هر لعنت كننده‏اى بر آنها باد.

من در مقاله‏«ختم نبوت‏»نوشتم وظيفه علما در دوره ختم نبوت مبارزه با تحريف است و خوشبختانه ابزار اين كار هم در دست است و باز هم خوشبختانه هستند و بوده‏اند در ميان علما افرادى كه با اين نقاط ضعف مبارزه كرده‏اند.كتاب لؤلؤ و مرجان كه من در همين موضوع حادثه عاشورا در آن سه شب نام مى‏بردم از مرحوم حاجى نورى(رضوان الله عليه)،درست‏يك قيام به وظيفه بسيار مقدسى است كه اين مرد بزرگ كرده است،مصداق قسمت اول اين حديث است كه‏«اذا ظهرت البدع فليظهر العالم علمه‏».در اين طور موارد وظيفه علماست كه حقايق را بدون پرده به مردم بگويند ولو مردم خوششان نمى‏آيد.وظيفه علماست كه با اكاذيب مبارزه كنند و مشت دروغگويان را باز كنند.

پى‏نوشت‏ها:

1) اصول كافى،ج 1/ص 54.

2) بقره/159.

 مجموعه آثار ج 17 ص 128 - شهيد مطهرى

هیئت مکتب المهدی(روحی غداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 17:51 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

شيعه و تبرك جستن به آثار اولياى خدا

 تبرك جستن به آثار اولياى خدا، مسأله اى نيست كه هم اكنون در ميان گروهى از مسلمانان پديد آمده باشد، بلكه ريشه هاى اين رفتار را در ژرفاى تاريخ زندگاني رسول خدا و صحابه آن حضرت مى توان يافت.
نه تنها پيامبر گرامى و ياران وى ، بلكه پيامبران پيشين نيز، بدين امر مبادرت مى ورزيدند. و اينك دلايل مشروع بودن تبرّك به آثار اوليا از ديدگاه كتاب و سنّت را از نظر شما مى گذرانيم:
1- در قرآن كريم مي خوانيم: هنگامى كه يوسف صديق، خود را به برادران خويش معرفى كرد و آنان را مورد بخشودگى قرار داد، فرمود:
«إذهبوا بقميصى هذا فألقوه على وجه أبى يأت بصيراً» [1]
اين پيراهن مرا با خود ببرند و بر صورت پدرم (يعقوب) افكنيد تا ديدگانش بينا گردد.
سپس مى فرمايد:
«فلما أن جاء البشير ألقاه على وجهه فارتدّ بصيراً» [2]
آنگاه كه مژده دهنده، آن پيراهن را بر رخسار او افكند، بينايى وى بازگشت.
اين سخن گوياى قرآن، گواه روشنى بر تبرك جستن پيامبر خدا (يعقوب) به پيراهن پيامبرى ديگر (حضرت يوسف) مى باشد، بلكه بيانگر آن است كه پيراهن ياد شده، موجب بازگشت بينايى حضرت يعقوب گرديد.
آيا مى توان گفت رفتار اين دو پيامبر گرامى ، از چارچوب توحيد و پرستش خدا خارج بوده است؟!
2- شكى نيست كه پيامبر گرامى اسلام، به هنگام طواف خانه خدا، حجر الاسود را استلام مى نمود و يا مى بوسيد.
بخارى در صحيح خود مى گويد: مردى از عبدالله بن عمر درباره استلام حجر سؤال كرد و او در پاسخ گفت: «رأيت رسول الله (صلى الله عليه وآله) يستلمه و يقبّله». [3]
پيامبر را مشاهده كردم كه حجرالاسود را استلام مى نمود و مى بوسيد.
در صورتى كه اگر لمس كردن و يا بوسيدن سنگى ، شرك به خدا بود، هرگز پيامبر (كه مناداى توحيد است) به چنين كارى مبادرت نمى ورزيدند.
3- در كتب صحاح و مسانيد و در ميان كتاب هاى تاريخ و سنن، روايات انبوهى در مورد تبرك جستن صحابه پيامبر به آثار آن حضرت؛ مانند: لباس، آب وضو، ظرف آب و ... به چشم مى خورد كه با مراجعه به آنها، كوچكترين ترديدي در مشروعيّت و پسنديده بودن آن باقى نمى ماند.
گرچه شمارش همه روايات در اين زمينه، در اين نوشتار نمى گنجد، ولي به عنوان مثال، برخى از آنها را در اينجا يادآور مى شويم:
الف: بخارى در صحيح خود، در ضمن روايتى طولانى كه شرح برخى از ويژگى هاى پيامبر و ياران او را در بردارد، چنين مى گويد:
«واذا توضّأ كادوا يقتتلون على وضوئه». [4]
هرگاه پيامبر وضو مى گرفت، نزديك بود مسلمانان، (بر سر بدست آوردن آب وضوى آن حضرت) با هم بجنگند.
ب: ابن حجر مى گويد:
«ان النّبيّ صلى الله عيه وآله وسلم كان يؤتى بالصّبيان فيبرك عليهم». [5]
كودكان را نزد پيامبر مى آوردند و آن حضرت به منظور تبرك آنان، دعا مى كرد.
ج: محمد طاهرمكّى مى گويد:
«از ام ثابت روايت شده كه گفت: رسول خدا بر من وارد شد و از دهانه مشكى كه آويزان بود، ايستاده آب نوشيد و من برخاستم و دهانه مشك را بريدم».
سپس مى افزايد: «اين حديث را ترمذى روايت كرده و مى گويد: حديث صحيح و حسن است و شارح اين حديث دركتاب الرياض الصالحين مى گويد: ام ثابت، دهانه مشك را بريد تا جاى دهان پيامبر را نگهدارى كند و به آن تبرك جويد و همچنين صحابه مى كوشيدند تا از جايى كه رسول خدا از آن آب نوشيده بود، آب بنوشند». [6]
«خدمت گذاران مدينه به هنگام نماز صبح با ظرف آب نزد پيامبر مي رفتند، پيامبر گرامى دست مبارك خود را در هر يك از آن ظروف آب فرو مى برد، چه بسا در بامداد سردى خدمت وى مى رسيدند، باز هم پيامبر دست خود را در آنها فرو مى برد». [7]
بدين سان، دلايل جواز تبرّك به آثار اولياى خدا روشن گشت و معلوم گرديد كسانى كه شيعه كه را به خاطر اين رفتار، به شرك و دوگانه پرستي ، متهم مى كنند، معناى توحيد و شرك را درست تحليل نكرده اند. زيرا شرك و پرستش غير خدا، بدان معنا است كه در كنار پرستش خدا، موجود ديگرى را نيز خدا بدانيم و يا كارهاى خدايى را به وى نسبت دهيم، بطورى كه او را در اصل هستى و يا اثر بخشى ، مستقل و بى نياز از خدا قلمداد نماييم.
در حالى كه شيعه، آثار اولياى خدا را مانند خود آنان، مخلوق و آفريده خدا مى داند كه هم در اصل وجود و پيدايش خود و هم در منشأ آثار بودن، نيازمند به خداوند يگانه اند.
شيعه تنها به پاس احترام پيشوايان خود و پيشتازان دين خدا و به منظور ابراز محبت بى شائبه خود نسبت به آنان، بدان آثار تبرك مى جويند.
اگر شيعيان به هنگام زيارت حرم پيامبر و اهل بيت آن حضرت، ضريح را مي بوسند، و يا در و ديوار را لمس مى كنند، تنها بدان جهت است كه به پيامبر گرامي و عترت او عشق مى ورزند و اين مسأله عاطفى انسانى است كه در وجود يك انسان شيفته، تجلّى مى كند.
اديبى شيرين سخن مى گويد:
بر ديار سلمى مى گذرم، اين ديوار و آن ديوار را مى بوسم.
دوستى آن ديار، قلب مرا شاد نمى سازد، بلكه محبت ساكن آن است كه مرا به وجد و سرور مى آورد.

پی نوشت ها:

[1] - يوسف: 93.
[2] - يوسف: 96.
[3] - صحيح بخارى ، جزء2، كتاب الحج، باب تقبيل الحجر، صفحه 152-151، ط مصر.
[4] - صحيح بخارى ، ج3، باب ما يجوز من الشروط فى الاسلام، باب الشروط فى الجهاد والمصالحه، ص195.
[5] - الاصابه، ج1، خطبه كتاب، ص7، ط مصر.
[6] - ترك الصحابه، (محمد طاهر مكّى )، فصل اول، ص29، ترجمه انصارى .
[7] - صحيح مسلم، جزء7، كتاب الفضائل، باب قرب النبى ص من الناس وتبرّكهم به، ص79.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 15:8 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

1

از نامه‏هاى امام عليه السلام‏به اهل كوفه هنگام حركت از مدينه به سوى بصره[1]

از بنده خدا امير مؤمنان علي عليه السلام به اهل كوفه،گروه ياران شرافتمند،و بلند پايگان عرب! [2]

اما بعد:من از جريان‏«عثمان‏»آنچنان شما را آگاهى دهم كه شنيدن‏آن همچون ديدن باشد. مردم به او عيب گرفتند و طعنه زدند،و من يكى ازمهاجران بودم كه بيشتر براى رضايتش(در راه خدا)مى‏كوشيدم و كمترسرزنشش مى‏نمودم،ولى‏«طلحه‏»و«زبير»آسانترين فشارى كه بر او وارد مى‏كردند همانند تند راندن شتر بود و خواندنهاى ناراحت كننده،(كه هرچه زودتر خسته شود)و از ناحيه‏«عايشه‏»نيز(عثمان)ناگهانى مورد غضب‏قرار گرفت.

عده‏اى به تنگ آمدند و او را كشتند،و مردم بدون اكراه و اجبار بلكه بااختيار و با رغبت،با من بيعت نمودند.

آگاه باشيد!سراى هجرت(مدينه)،اهل خويش را بيرون رانده و آنهاهم از آن فاصله گرفته‏اند، مدينه همچون ديگى در حال غليان است،و فتنه‏به پا خاسته.

بسوى اميرو فرمانده خود بشتابيد و به جهاد دشمنان خويش مبادرت‏ورزيد،بخواست‏خداوند بزرگ.

توضيحها

[1]«محمد بن اسحاق‏»-متوفاى سال 151 از عمويش‏«عبد الرحمن‏بن يسار»نقل ميكند: هنگاميكه على عليه السلام بسوى‏«بصره‏»براى نبرد با«طلحه‏»و«زبير»حركت كرد،از«ربذه‏»اين نامه را وسيله‏«محمد بن جعفر بن ابيطالب‏و«محمد بن ابى بكر»براى اهل كوفه فرستاد.

«ابن قتيبه‏»در كتاب‏«الامامة و السياسة‏»جلد 1 صفحه‏67 با كمى اختلاف‏و شيخ‏«مفيد»در كتاب‏«الجمل‏»صفحه 131 و شيخ‏«طوسى‏»در كتاب‏«امالى‏»جلد 2 صفحه‏359 و«زمخشرى‏»قسمتى از آنرا در جزء چهارم‏«ربيع الابرار»«باب العداوة و البغضاء»نقل كرده‏اند.

بايد توجه داشت‏«شيخ مفيد»معتقد است،اين نامه وسيله‏«امام حسن‏»و«عمار ياسر»براى اهل كوفه فرستاده شده است.(مصادر نهج البلاغه جلد 2 ص 194)

[2]طبق آنچه‏«محمد بن اسحاق‏»نقل كرده هنگاميكه‏«محمد بن‏جعفر»و«محمد بن ابو بكر»وارد كوفه شدند مردم را براى كمك به امام على عليه السلام‏آماده ساختند.عده‏اى از مردم نزد«ابو موسى‏»كه فرماندار«كوفه‏»بود و پس‏از قتل‏«عثمان‏»امام عليه السلام او را ابقاء نموده بود،رفتند و نظر او را براى‏رفتن بيارى امام عليه السلام جويا شدند«ابو موسى‏»گفت: اگر راه آخرت رامى‏پوئيد در خانه بنشينيد،و اگر طالب دنيا هستيد با اين دو نفر حركت كنيد.

لذا مردم از همراهى با فرستادگان امام(ع)خود دارى كردند.

فرستادگان امام عليه السلام نزد«ابو موسى‏»رفته بوى اعتراض كردند ولى‏«ابو موسى‏»به آنها پاسخ داد،«بيعت عثمان‏»هنوز بگردن على عليه السلام و من و شما باقى است.اگر قرار باشد مبارزه كنيم‏بايد از كشندگان عثمان شروع نمائيم.فرستادگان امام به نزدش باز گشتند وجريان را گزارش كردند.

ولى طبق نقل‏«ابو مخنف‏»كه امام عليه السلام‏«هاشم ابن عتبه‏»را از«ربذه‏»حامل پيام خود به‏«ابو موسى‏»قرار داده بود،آمده كه‏«هاشم بن عتبه‏»نامه را به‏«ابو موسى‏»تسليم كرد.«ابو موسى‏»با«سائب ابن مالك اشعرى‏»مشورت كرد«سائب‏»بلزوم پيروى از نامه امام عليه السلام نظر داد.اما«ابو موسى‏»نپذيرفت.نامه‏را نگهداشت و«هاشم‏»را تهديد به حبس و قتل نمود«سائب‏»مى‏گويد:جريان رابه‏«هاشم‏»گفتم او نامه‏اى به امام عليه السلام نوشت و همراه شخصى بنام‏«محل‏ابن خليفه‏»فرستاد و در آن از كينه و دشمنى‏«ابو موسى‏»و تهديد بزندان و كشتن،امام را آگاه ساخت و نظر آنحضرت را خواست.

امام عليه السلام پس از مطالعه نامه و پرسشهائى كه از فرستاده‏«هاشم‏»نمودنامه تهديد آميزى به ابو موسى نوشت و همراه‏«عبد الله بن عباس‏»و«محمد بن‏ابى بكر»برايش فرستاد در آن نامه آمده:«از هم اكنون از مقام خود بر كنارهستى،من بفرستادگان خود دستور دادم در صورت سرپيچى از اين فرمان،تراقطعه قطعه كند»!!پس از آن از«ربذه‏»بسوى‏«ذى قار»حركت فرمود و چون ازوضع‏«ابن عباس‏»و فرزند«ابو بكر»خبرى نداشت‏«امام حسن‏»،«عمار ياسر،«زيد بن صوحان‏»و«قيس ابن سعد ابن عباده‏»را بسوى‏«كوفه‏»روانه ساخت،و نامه‏اى همراه آنها براى مردم كوفه نوشت،تا هم آنها را آگاه سازند.و هم‏به يارى دعوت كنند.

و در نامه چنين آمده است:

«اما بعد،فانى خرجت مخرجى هذا،اما ظالما،و اما مظلوما،و اماباغيا،و اما مبيغا على فانشد الله رجلا بلغ كتابى هذا الانفرالى،فان كنت مظلوما اعاننى و ان كنت ظالما استعتبنى:.

«من به آن سو حركت كردم،يا ظالم هستم و يا مظلوم!يا متجاوزم يا به‏حقوقم تجاوز شده!هر كس اين نامه‏ام باو رسد او را سوگند مى‏دهم كه بسويم‏حركت كند،اگر مرا مظلوم يافت كمكم كند و اگر مرا ظالم ديد با اقامه دليل‏ارشاد نمايد اين همان نامه‏57 نهج البلاغه ميباشد.

از تاريخ مربوط باين قسمت‏بر مى‏آيد،پس از آنكه امام حسن عليه السلام‏و«عمار»بكوفه رسيدند،نامه امام عليه السلام را بر مردم خواندند و طى‏سخن‏رانى‏هائى مردم را آگاه نمودند، «ابو موسى‏»مخالفت نمود و با ايجاداختلاف مردم را از رفتن به كمك امام(ع)باز داشت، فرستادگان اين مطالب را به‏امام گزارش نمودند.امام عليه السلام‏«مالك اشتر»را براى خاتمه دادن به كارها و بسيج‏مردم براى جهاد به كوفه فرستاد:

«اشتر»وارد كوفه شد،در مسجد اعظم كوفه قرار گرفت،و از آنجا مردم رادعوت كرد تا با او به‏«قصر دار الامارة‏»بروند وى هنگامى به دار الاماره رسيد كه‏ابو موسى و امام حسن(ع)و عمار مشغول منازعه بودند«اشتر»بر سر ابو موسى‏فرياد كشيد كه:

«اخرج من قصر نا لا ام لك اخرج الله نفسك فو الله انك لمن المنافقين قديما»:

از قصر ما خارج شو اى ناپاك خداوند روحت را از بدنت‏خارج سازد به خدا سوگندتو از پيش از منافقان بودى!

«ابو موسى‏»يك شب مهلت‏خواست اشتر به وى مهلت داد به شرط اينكه دردار الاماره نماند. مردم ريختند كه اموال‏«ابو موسى‏»را غارت كنند ولى اشتر ازآنها جلو گيرى كرد:آنها سخن اشتر را قبول كردند پس از اين جريان بيش‏از 12 هزار نفر از كوفه براى يارى امام به سوى‏«بصره‏»حركت كردند.

(اقتباس از شرح ابن ابى الحديد جلد 14 صفحه 8-21)

48

از نامه‏هاى امام عليه السلام به معاويه [1]

ظلم و ستم و كارهاى خلاف حق،انسان را در دين و دنيايش بهلاكت مى‏اندازد.

و نقائص و عيوب او را نزد عيب جويان آشكار مى‏سازد من مى‏دانم كه‏آنچه از دست رفته بدست نتوانى آورد.گروهى در مطالبه امرى بناحق بر-خاسته‏اند و در اين راه سوگند ياد كرده‏اند،خداوند هم اين سوگندشان راتكذيب كرده است.

(اى معاويه)از روزى بر حذر باش كه افرادى كه كارهاى پسنديده انجام‏داده‏اند خوشحالند،و تاسف ميخورند چرا كم عمل كرده‏اند،و كسانى كه‏شيطان را زمامدار خود قرار داده‏اند سخت پشيمان مى‏گردند.

تو ما را به حكم قرآن دعوت كردى در حاليكه خود اهل قرآن نيستى،و ماهم پاسخ مثبت‏بتو نداديم.بلكه به قرآن پاسخ داديم و حكمش را پذيرفتيم،و بآن تن درداديم.و السلام

توضيحها

[1]روزى كه جنك بين سپاه امام(ع)و معاويه سخت درگير شده بود كه شب‏آنرا ليلة الهرير مى‏نامند و معاويه بر اساس پيشنهاد عمرو عاص قرآنها را بر نيزه‏كرد و اختلاف بين سپاه عراق انداخت،معاويه نامه‏اى بامام(ع)نوشت،نامه‏مورد بحث و پاسخ آن مى‏باشد.

اين نامه را ابراهيم ابن ديزل در كتاب صفين و نيز نصر ابن مزاحم در كتاب‏صفين ص‏493 نقل كرده‏اند.

احمد ابن اعثم كوفى در كتاب الفتوح ج‏3 ص 322 نيز آن را آورده است(مصادر نهج البلاغه ج‏3 ص 382-384)

البته آنچه مرحوم رضى نقل كرده قسمتى از آن نامه است.

75

از نامه‏هاى امام عليه السلام‏كه در آغاز بيعت‏به‏«معاويه‏»نوشته.

اين نامه را«واقدى‏»در كتاب‏«الجمل‏»آورده است. [1]

از بنده خدا امير مؤمنان به‏«معاويه‏»فرزند«ابو سفيان‏»:

اما بعد!از اتمام حجتم درباره شما و اعراضم از شما به خوبى آگاهى‏دارى.تا آنچه شدنى بود واقع شد و چاره‏اى جز اين نبود.اين داستان سردراز دارد،و سخن فراوان است.گذشته گذشت و آينده روى آورده است.

(سخن درباره اينها را فعلا بگذار)اكنون تو مامورى از تمام كسانى كه در آنجاهستند يعت‏بگيرى و با گروهى از يارانت‏بسوى من بشتاب.و السلام

توضيحها

[1]مرحوم شريف رضى اين نامه را از كتاب الجمل واقدى ذكر كرده است و ما درجلد اول ص 14 نوشتيم:واقدى يكى از كسانى است كه خطبه‏هاى امام را جمع-آورى نموده و متوفاى سال‏207 هجرى است.توضيح بيشتر در باره اين شخص را مى‏توانيد در جلد اول مصادر نهج البلاغه ص‏57 مطالعه فرمائيد.

78

از نامه‏هاى امام عليه السلام‏به ابو موسى اشعرى در جواب نامه او درباره حكمين.

اين نامه را«سعيد ابن يحيى اموى‏»در كتاب‏«المغازى‏»آورده است.

بسيارى از مردم از بهره زيادى كه ممكن بود(در اثر تهذيب نفس درآخرت نصيب آنها گردد) باز ماندند.به دنيا روى آوردند،و از سر هواى نفس‏سخن گفتند،و اين كار باعث تعجب من گرديده كه اقوامى خود پسند در آن گرد آمده‏اند من مى‏خواهم زخم درون آنهارا مداوا كنم چرا كه مى‏ترسم مزمن و غير قابل علاج گردد(ولى آنها مانع مى‏شوند)

بدان!كه هيچ كس نيست كه نسبت‏بوحدت و اتحاد امت محمد صلى الله عليه و آله و سلم‏از من حريصتر و انسش به آن از من بيشتر باشد.من در اين كار پاداش نيك وسرانجام شايسته را از خدا مى‏طلبم.و به آنچه تعهد كرده‏ام وفا دارم،هر چندتو از آن شايستگى كه بهنگام رفتن از نزد من داشتى،تغيير پيدا كرده باشى.

بدبخت كسى است كه از عقل و تجربه‏اى كه نصيب او شده محروم ماند،و من از اينكه كسى سخن بيهوده گويد متنفرم.و از اينكه كارى را كه خدا آنرااصلاح كرده بر هم زنم بيزارم،آنچه را نمى‏دانى رها كن زيرا كه اشرار مردم‏شايعات زشت و سخنان نادرست(درباره من)از گوشه و كنار به تو مى‏رسانند.و السلام

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 20:19 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

كفاره روزه

1660 كسى كه كفاره روزه رمضان بر او واجب است، بايد يك بنده آزاد كند يا به دستورى كه در مساله بعد گفته مى‏شود، دو ماه روزه بگيرد يا شصت فقير را سير كند يا به هر كدام، يك مد كه تقريبا ده سير است، طعام يعنى گندم يا جو و مانند اينها بدهد، و چنانچه اينها برايش ممكن نباشد، هر چند مد كه مى‏تواند به فقرا طعام بدهد و اگر نتواند طعام بدهد بايد استغفار كند، اگر چه مثلا بك مرتبه بگويد: "استغفرالله"، و احتياط واجب در فرض اخير آن است كه هر وقت‏بتواند، كفاره را بدهد.

1661 كسى كه مى‏خواهد دو ماه كفاره روزه رمضان را بگيرد، بايد سى و يك روز آن را پى در پى بگيرد، و اگر بقيه آن پى در پى نباشد، اشكال ندارد.

1662 كسى كه مى‏خواهد دو ماه كفاره روزه رمضان را بگيرد، نبايد موقعى شروع كند كه در بين سى و يك روز، روزى باشد كه مانند عيد قربان روزه آن حرام است.

1663 كسى كه بايد پى در پى روزه بگيرد، اگر در بين آن بدون عذر يك روز روزه نگيرد، يا وقتى شروع كند كه در بين آن به روزى برسد كه روزه آن واجب است،مثلا به روزى برسد كه نذر كرده آن روز را روزه بگيرد، بايد روزه‏ها را از سر بگيرد.

1664 اگر در بين روزهايى كه بايد پى در پى روزه بگيرد، عذرى مثل حيض يا نفاس يا سفرى كه در رفتن آن مجبور است، براى او پيش آيد، بعد از برطرف شدن عذر واجب نيست روزه‏ها را از سر بگيرد، بلكه بقيه را بعد از برطرف شدن عذر بجامى‏آورد.

1665 اگر به چيز حرامى روزه خود را باطل كند، چه آن چيز اصلا حرام باشد مثل شراب و زنا، يا به جهتى حرام شده باشد مثل نزديكى كردن با عيال خود در حال حيض، بنا بر احتياط كفاره جمع بر او واجب مى‏شود، يعنى بايد يك بنده آزاد كند و دو ماه روزه بگيرد و شصت فقير را سير كند، يا به هر كدام آنها يك مد كه تقريبا ده سير است گندم يا جو يا نان و مانند اينها بدهد، و چنانچه هر سه برايش ممكن نباشد، هر كدام آنها را كه ممكن است‏بايد انجام دهد.

1666 اگر روزه‏دار دروغى را به خدا و پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نسبت دهد، كفاره جمع كه تفصيل آن در مساله پيش گفته شد بنابر احتياط بر او واجب مى‏شود.

1667 اگر روزه‏دار در يك روز ماه رمضان چند مرتبه جماع كند، يك كفاره براو واجب است، ولى اگر جماع او حرام باشد يك كفاره جمع واجب مى‏شود.

1668 اگر روزه‏دار در يك روز ماه رمضان چند مرتبه غير جماع كار ديگرى كه روزه را باطل مى‏كند انجام دهد، براى همه آنها يك كفاره كافى است.

1669 اگر روزه‏دار جماع حرام كند و بعد با حلال خود جماع نمايد، يك كفاره جمع كافى است.

1670 اگر روزه‏دار كارى كه حلال است و روزه را باطل مى‏كند، انجام دهد،مثلا آب بياشامد، و بعد كار ديگرى كه حرام است و روزه را باطل مى‏كند انجام دهد، مثلا غذاى حرامى بخورد، يك كفاره كافى است.

1671 اگر روزه‏دار آروغ بزند و چيزى در دهانش بيايد، چنانچه عمدا آن را فرو ببرد، روزه‏اش باطل است و بايد قضاى آن را بگيرد و كفاره هم بر او واجب مى‏شود، و اگر خوردن آن چيز حرام باشد، مثلا موقع آروغ زدن خون يا غذايى كه از صورت غذا بودن خارج شده به دهان او بيايد و عمدا آن را فرو برد، بايد قضاى آن روزه را بگيرد، و بنابر احتياط كفاره جمع هم بر او واجب مى‏شود.

1672 اگر نذر كند كه روز معينى را روزه بگيرد، چنانچه در آن روز عمدا روزه خود را باطل كند، بايد يك بنده آزاد نمايد، يا دو ماه پى در پى روزه بگيرد،يا به شصت فقير طعام دهد.

1673 اگر به گفته كسى كه مى‏گويد مغرب شده افطار كند، و بعد بفهمد مغرب نبوده است، قضا و كفاره بر او واجب مى‏شود. ولى اگر خبر دهنده عادل بوده،فقط قضاى آن روزه واجب است.

1674 كسى كه عمدا روزه خود را باطل كرده، اگر بعد از ظهر مسافرت كند، يا پيش از ظهر براى فرار از كفاره سفر نمايد، كفاره از او ساقط نمى‏شود، بلكه‏اگر قبل از ظهر مسافرتى براى او پيش آمد كند، بنابر احتياط كفاره بر او واجب است.

1675 اگر عمدا روزه خود را باطل كند، و بعد عذرى مانند حيض يا نفاس يا مرض براى او پيدا شود، كفاره بر او واجب نيست.

1676 اگر يقين كند كه روز اول ماه رمضان است، و عمدا روزه خود را باطل كند،بعد معلوم شود كه آخر شعبان بوده، كفاره بر او واجب نيست.

1677 اگر انسان شك كند كه آخر رمضان است‏يا اول شوال، و عمدا روزه خود را باطل كند، بعد معلوم شود اول شوال بوده، كفاره بر او واجب نيست.

1678 اگر روزه‏دار در ماه رمضان با زن خود كه روزه‏دار است جماع كند، چنانچه زن را مجبور كرده باشد، كفاره روزه خودش و روزه زن را بايد بدهد، و اگر زن به جماع راضى بوده، بر هر كدام يك كفاره واجب مى‏شود.

1679 اگر زنى شوهر خود را مجبور كند كه جماع نمايد، يا كار ديگرى كه روزه را باطل مى‏كند انجام دهد، واجب نيست كه كفاره روزه شوهر را بدهد.

1680 اگر روزه‏دار در ماه رمضان با زن خود كه روزه‏دار است جماع كند،چنانچه به طورى زن را مجبور كرده باشد كه از خود اختيارى نداشته باشد، و در بين جماع زن راضى شود، بايد مرد دو كفاره و زن يك كفاره بدهد، و اگر با اراده و اختيار عمل را انجام دهد، اگرچه مجبورش كرده باشد، مرد بايد كفاره خودش و زن را بدهد.

1681 اگر روزه‏دار در ماه رمضان با زن روزه‏دار خود كه خواب است جماع نمايد،يك كفاره بر او واجب مى‏شود، و روزه زن صحيح است و كفاره هم بر او واجب نيست.

1682 اگر مرد زن خود را مجبور كند كه غير جماع كار ديگرى كه روزه را باطل مى‏كند بجا آورد، كفاره زن را نبايد بدهد، و بر خود زن هم كفاره واجب نيست.

1683 كسى كه به واسطه مسافرت يا مرض روزه نمى‏گيرد، نمى‏تواند زن روزه‏دار خود را مجبور به جماع كند، ولى اگر او را مجبور نمايد، بنابر احتياط بايد كفاره‏اش را بدهد.

1684 انسان نبايد در بجا آوردن كفاره كوتاهى كند، ولى لازم نيست فورا آن را انجام دهد.

1685 اگر كفاره بر انسان واجب شود و چند سال آن را بجا نياورد، چيزى بر آن اضافه نمى‏شود.

1686 كسى كه بايد براى كفاره يك روز شصت فقير را طعام بدهد، اگر به شصت فقير دسترسى دارد، نبايد به هر كدام از آنها بيشتر از يك مد كه تقريبا ده سير است طعام بدهد، يا يك فقير را بيشتر از يك مرتبه سير نمايد، ولى چنانچه انسان اطمينان داشته باشد كه فقير طعام را به عيالات خود مى‏دهد يا به آنها مى‏خوراند، مى‏تواند براى هر يك از عيالات فقير اگرچه صغير باشند يك مد به آن فقير بدهد.

1687 كسى كه قضاى روزه رمضان را گرفته، اگر بعد از ظهر عمدا كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام دهد، بايد به ده فقير هر كدام يك مد كه تقريبا ده سير است طعام بدهد، و اگر نمى‏تواند بنابر احتياط واجب بايد سه روز پى در پى روزه بگيرد.

جاهايى كه فقط قضاى روزه واجب است

1688 در چند صورت فقط قضاى روزه بر انسان واجب است، و كفاره واجب نيست:اول: آنكه روزه‏دار در روز ماه رمضان عمدا قى كند. دوم: آنكه در شب ماه رمضان جنب باشد و به تفصيلى كه در مساله گفته شد تا اذان صبح از خواب سوم بيدار نشود. . سوم: عملى كه روزه را باطل مى كند بجا نياورد، ولى نيت روزه نكند يار يا كند، يا قصد كند كه روزه نباشد. چهارم: آنكه در ماه رمضان غسل جنابت را فراموش كند، و با حال جنابت‏يك روز يا چند روز روزه بگيرد. پنجم: آنكه در ماه رمضان بدون اين كه تحقيق كند صبح شده يا نه، كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، بعد معلوم شود صبح بوده و نيز اگر بعد از تحقيق با اين كه گمان دارد صبح شده، كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد بعد معلوم شود صبح بوده قضاى آن روزه بر او واجب است. ولى اگر بعد از تحقيق گمان يا يقين كند كه صبح شده و چيزى بخورد، و بعد معلوم شود صبح بوده، قضا واجب نيست، بلكه اگر بعد از تحقيق شك كند كه صبح شده يا نه و كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام دهد بعد معلوم شود صبح بوده، قضا واجب نيست. ششم: آنكه كسى بگويد صبح نشده و انسان به گفته او كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام هد، بعد معلوم شود صبح بوده است. هفتم: آنكه كسى بگويد صبح شده و انسان به گفته او يقين نكند، يا خيال كند شوخى مى‏كند و كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام دهد، بعد معلوم شود صبح بوده است. هشتم: آنكه به گفته كس ديگر كه عادل باشد افطار كند، بعد معلوم شود مغرب نبوده است. نهم: آنكه در هواى صاف به واسطه تاريكى يقين كند كه مغرب شده و افطار كند، بعد معلوم شود مغرب نبوده است. ولى اگر در هواى ابر به گمان اين كه مغرب شده افطار كند، بعد معلوم شود مغرب نبوده، قضا لازم نيست. دهم: آنكه براى خنك شدن، يا بى جهت مضمضه كند، يعنى آب در دهان بگرداند و بى‏اختيار فرو رود، ولى اگر فراموش كند كه روزه است و آب را فرو دهد، يا براى وضو مضمضه كند و بى‏اختيار فرو رود، قضا بر او واجب نيست.

1689 اگر غير آب چيز ديگرى را در دهان ببرد و بى‏اختيار فرو رود، يا آب داخل بينى كند و بى‏اختيار فرو رود، قضا بر او واجب نيست.

1690 مضمضه زياد براى روزه‏دار مكروه است، و اگر بعد از مضمضه بخواهد آب دهان را فرو برد، بهتر است‏سه مرتبه آب دهان را بيرون بريزد.

1691 اگر انسان بداند كه به واسطه مضمضه، بى‏اختيار يا از روى فراموشى آب وارد گلويش مى‏شود، نبايد مضمضه كند.

1692 اگر در ماه رمضان بعد از تحقيق يقين كند كه صبح نشده و كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام دهد، بعد معلوم شود صبح بوده، قضا لازم نيست.

1693 اگر انسان شك كند كه مغرب شده يا نه، نمى‏تواند افطار كند، ولى اگر شك كند كه صبح شده يا نه، پيش از تحقيق هم مى‏تواند كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام دهد.

احكام روزه قضا

1694 اگر ديوانه عاقل شود، واجب نيست روزه‏هاى وقتى را كه ديوانه بوده قضا نمايد.

1695 اگر كافر مسلمان شود، واجب نيست روزه‏هاى وقتى را كه كافر بوده قضا نمايد، ولى اگر مسلمانى كافر شود و دوباره مسلمان گردد، روزه‏هاى وقتى را كه كافر بوده بايد قضا نمايد.

1696 روزه‏اى كه از انسان به واسطه مستى فوت شده بايد قضا نمايد، اگرچه چيزى را كه به واسطه آن مست‏شده براى معالجه خورده باشد، بلكه اگر نيت روزه كرده و مست‏شده و در حال مستى روزه را ادامه داده تا از مستى خارج شده باشد، بنا بر احتياط واجب بايد روزه آن روز را تمام كند و بعدا قضا نمايد.

1697 اگر براى عذرى چند روز روزه نگيرد و بعد شك كند كه چه وقت عذر او برطرف شده، مى‏تواند مقدار كمتر را كه احتمال مى‏دهد روزه نگرفته قضا نمايد، مثلا كسى كه پيش از ماه رمضان مسافرت كرده و نمى‏داند پنجم رمضان از سفر برگشته يا ششم، مى‏تواند پنج روز روزه بگيرد. و نيز كسى هم كه نمى‏داند چه وقت عذر برايش پيدا شده، مى‏تواند مقدار كمتر را قضا نمايد، مثلا اگر در آخرهاى ماه رمضان مسافرت كند و بعد از رمضان برگردد و نداند كه بيست و پنجم رمضان مسافرت كرده يا بيست‏و ششم، مى‏تواند مقدار كمتر يعنى پنج روز را قضا كند.

1698 اگر از چند ماه رمضان روزه قضا داشته باشد، قضاى هر كدام را كه اول بگيرد مانعى ندارد، ولى اگر وقت قضاى رمضان آخر تنگ باشد، مثلا پنج روز از رمضان آخر قضا داشته باشد و پنج روز هم به رمضان مانده باشد، بايد اول، قضاى رمضان آخر را بگيرد.

1699 اگر قضاى روزه چند رمضان بر او واجب باشد، و در نيت معين نكند روزه‏اى را كه مى‏گيرد قضاى كدام رمضان است، قضاى سال اول حساب مى‏شود.

1700 كسى كه قضاى روزه رمضان را گرفته، اگر وقت قضاى روزه او تنگ نباشد، مى‏تواند پيش از ظهر روزه خود را باطل نمايد.

1701 اگر قضاى روزه ماه رمضان شخص ديگرى را گرفته باشد،

1702 اگر به واسطه مرض يا حيض يا نفاس، روزه رمضان را نگيرد و پيش از تمام شدن رمضان بميرد، لازم نيست روزه‏هايى را كه نگرفته، براى او قضا كنند، اگر چه مستحب است.

1703 اگر به واسطه مرضى روزه رمضان را نگيرد و مرض او تا رمضان سال بعد طول بكشد، قضاى روزه‏هايى را كه نگرفته بر او واجب نيست، و بايد براى هر روز يك مدكه تقريبا ده سير است طعام، يعنى گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد. ولى اگر به واسطه عذر ديگرى، مثلا براى مسافرت روزه نگرفته باشد و عذر او تا رمضان بعد باقى بماند، روزه‏هايى را كه نگرفته، بايد قضا كند، و احتياط مستحب آن است كه براى هر روز يك مد طعام هم به فقير بدهد.

1704 اگر به واسطه مرضى روزه رمضان را نگيرد و بعد از رمضان مرض او برطرف شود ولى عذر ديگرى پيدا كند كه نتواند تا رمضان بعد قضاى روزه را بگيرد، بايد روزه‏هايى را كه نگرفته، قضا نمايد. و نيز اگر در ماه رمضان غير مرض، عذر ديگرى داشته باشد و بعد از رمضان آن عذر برطرف شود و تا رمضان سال بعد به واسطه مرض نتواند روزه بگيرد، روزه‏هايى را كه نگرفته، بايد قضا كند.

1705 اگر در ماه رمضان به واسطه عذرى روزه نگيرد و بعد از رمضان عذر او برطرف شود و تا رمضان آينده عمدا قضاى روزه را نگيرد، بايد روزه را قضا كند و براى هر روز يك مد گندم يا جو و مانند اينها هم به فقير بدهد.

1706 اگر در قضاى روزه كوتاهى كند تا وقت تنگ شود و در تنگى وقت عذرى پيدا كند، بايد قضا را بگيرد و براى هر روز يك مد گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد، بلكه اگر موقعى كه عذر دارد، تصميم داشته باشد كه بعد از برطرف شدن عذر روزه‏هاى خود را قضا كند، و پيش از آن كه قضا نمايد در تنگى وقت عذر پيدا كند، بايد قضاى آن را بگيرد، و احتياط واجب آن است كه براى هر روز هم يك مد غذا به فقير بدهد.

1707 اگر مرض انسان چند سال طول بكشد، بعد از آن كه خوب شد اگر تا رمضان آينده به مقدار قضا وقت داشته باشد، بايد قضاى رمضان آخر را بگيرد و براى هر روز از سالهاى پيش يك مد كه تقريبا ده سير است، طعام يعنى گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد.

1708 كسى كه بايد براى هر روز يك مد طعام به فقير بدهد، مى‏تواند كفاره چند روز را به يك فقي بدهد.

1709 اگر قضاى روزه رمضان را چند سال تاخير بيندازد، بايد قضا را بگيرد و براى هر روز يك مد طعام به فقير بدهد.

1710 اگر روزه رمضان را عمدا نگيرد، بايد قضاى آن را به جا آورد و براى هر روز دو ماه روزه بگيرد، يا به شصت فقير طعام بدهد، يا يك بنده آزاد كند. و چنانچه تا رمضان آينده قضاى آن روزه را به جا نياورد، براى هر روز نيز دادن يك مد طعام لازم است.

1711 اگر روزه رمضان را عمدا نگيرد و در روز كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام دهد، مثلا چند مرتبه جماع كند، يك كفاره كافى است.

1712 بعد از مرگ پدر، پسر بزرگتر بايد قضاى نماز و روزه او را به تفصيلى كه در مساله گفته شد بجا آورد، ولى قضاى روزه مادر بر پسر واجب نيست.

1713 اگر پدر غير از روزه رمضان، روزه واجب ديگرى را مانند روزه نذر نگرفته باشد، بايد پسر بزرگتر قضا نمايد.

احكام روزه مسافر

1714 مسافرى كه بايد نمازهاى چهار ركعتى را در سفر دو ركعت‏بخواند،نبايد روزه بگيرد. و مسافرى كه نمازش را تمام مى‏خواند، مثل كسى كه شغلش مسافرت، يا سفر او سفر معصيت است، بايد در سفر روزه بگيرد.

1715 مسافرت در ماه رمضان اشكال ندارد، ولى اگر براى فرار از روزه باشد،مكروه است.

1716 اگر غير روزه رمضان روزه معين ديگرى بر انسان واجب باشد، بنا براحتياط واجب نبايد در آن روز مسافرت كند، و اگر در سفر باشد، بايد قصد كند كه ده روز در جايى بماند و آن روز را روزه بگيرد، ولى اگر نذر كرده باشد روز معينى را روزه بگيرد، مى‏تواند در آن روز مسافرت نمايد.

1717 اگر نذر كند روزه بگيرد و روز آن را معين نكند، نمى‏تواند آن را در سفر بجا آورد. ولى چنانچه نذر كند كه روز معينى را در سفر روزه بگيرد، بايدآن را در سفر بجا آورد. و نيز اگر نذر كند روز معينى را چه مسافر باشد يا نباشد،روزه بگيرد، بايد آن روز را اگرچه مسافر باشد روزه بگيرد.

1718 مسافر مى‏تواند براى خواستن حاجت، سه روز در مدينه طيبه روزه مستحبى بگيرد.

1719 كسى كه نمى‏داند روزه مسافر باطل است، اگر در سفر روزه بگيرد و در بين روز مساله را بفهمد، روزه‏اش باطل مى‏شود، و اگر تا مغرب نفهمد، روزه‏اش صحيح است.

1720 اگر فراموش كند كه مسافر است، يا فراموش كند كه روزه مسافر باطل مى‏باشد و در سفر روزه بگيرد، روزه او باطل است.

1721 اگر روزه‏دار بعد از ظهر مسافرت نمايد، بايد روزه خود را تمام كند، و اگر پيش از ظهر مسافرت كند، وقتى به حد ترخص برسد، يعنى به جايى برسد كه ديوار شهر را نبيند و صداى اذان آن را نشنود، بايد روزه خود را باطل كند، و اگر پيش از آن روزه را باطل كند، بنابر احتياط كفاره نيز بر او واجب است.

1722 اگر مسافر پيش از ظهر به وطنش برسد، يا به جايى برسد كه مى‏خواهد ده روز در آن جا بماند، چنانچه كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام نداده، بايد آن روز را روزه بگيرد، و اگر انجام داده روزه آن روز بر او واجب نيست.

1723 اگر مسافر بعد از ظهر به وطنش برسد، يا به جايى برسد كه مى‏خواهد ده روز در آن جا بماند، نبايد آن روز را روزه بگيرد.

1724 مسافر و كسى كه از روزه گرفتن عذر دارد، مكروه است در روز ماه رمضان جماع نمايد و در خوردن و آشاميدن كاملا خود را سير كند.

كسانى كه روزه بر آنها واجب نيست

1725 كسى كه به واسطه پيرى نمى‏تواند روزه بگيرد، يا براى او مشقت دارد،روزه بر او واجب نيست، ولى در صورت دوم بايد براى هر روز يك مد كه تقريبا ده سير است گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد.

1726 كسى كه به واسطه پيرى روزه نگرفته، اگر بعد از ماه رمضان بتواند روزه بگيرد، بنابر احتياط واجب بايد قضاى روزهايى را كه نگرفته بجا آورد.

1727 اگر انسان مرضى دارد كه زياد تشنه مى‏شود و نمى‏تواند تشنگى را تحمل كند،يا براى او مشقت دارد، روزه بر او واجب نيست. ولى در صورت دوم بايد براى هر روز يك مد گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد. و احتياط واجب آن است كه بيشتر از مقدارى كه ناچار است آب نياشامد، و چنانچه بعد بتواند روزه بگيرد، بنابر احتياط واجب بايد روزه‏هايى را كه نگرفته قضا نمايد.

1728 زنى كه زاييدن او نزديك است و روزه براى حملش ضرر دارد، روزه بر او واجب نيست، و بايد براى هر روز يك مد طعام، يعنى گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد. و نيز اگر روزه براى خودش ضرر دارد، روزه بر او واجب نيست. و بنابر احتياط واجب بايد براى هر روز يك مد طعام به فقير بدهد، ودر هر دو صورت روزه‏هايى را كه نگرفته بايد قضا نمايد.

1729 زنى كه بچه شير مى‏دهد و شير او كم است، چه مادر بچه يا دايه او باشد، يا بى‏اجرت شير دهد، اگر روزه براى بچه‏اى كه شير مى‏دهد ضرر دارد، روزه براو واجب نيست و بايد براى هر روز يك مد طعام، يعنى گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد. و نيز اگر براى خودش ضرر دارد، روزه بر او واجب نيست، و بنابر احتياط واجب بايد براى هر روز يك مد طعام به فقير بدهد و در هر دو صورت روزه‏هايى را كه نگرفته بايد قضا نمايد. ولى اگر كسى پيدا شود كه بى اجرت بچه را شير دهد، يا براى شير دادن بچه از پدر يا مادر بچه يا از كس ديگر كه اجرت او را بدهد اجرت بگيرد، احتياط واجب آن است كه بچه را به او بدهد و روزه بگيرد.

راه ثابت‏شدن اول ماه

1730 اول ماه به پنج چيز ثابت مى‏شود: اول: آنكه خود انسان ماه را ببيند. دوم: عده‏اى كه از گفته آنان يقين پيدا مى‏شود بگويند ماه را ديده‏ايم. و همچنين است هر چيزى كه به واسطه آن يقين پيدا شود. سوم: دو مرد عادل بگويند كه در شب ماه را ديده‏ايم، ولى اگر صفت ماه را بر خلاف يكديگر بگويند، يا شهادتشان خلاف واقع باشد، مثل اين كه بگويند داخل دايره ماه طرف افق بود، اول ماه ثابت نمى‏شود. اما اگر در تشخيص بعضى خصوصيات اختلاف داشته باشند، مثل آن كه يكى بگويد ماه بلند بود و ديگرى بگويد نبود، به گفته آنان اول ماه ثابت مى‏شود. چهارم: سى روز از اول ماه شعبان بگذرد كه بواسطه آن اول ماه رمضان ثابت مى‏شود، و سى روز از اول رمضان بگذرد كه بواسطه آن اول ماه شوال ثابت مى‏شود. پنجم: حاكم شرع حكم كند كه اول ماه است.

1731 اگر حاكم شرع حكم كند كه اول ماه است، كسى هم كه تقليد او را نمى‏كند،بايد به حكم او عمل نمايد، ولى كسى كه مى‏داند حاكم شرع اشتباه كرده، نمى‏تواند به حكم او عمل نمايد.

1732 اول ماه با پيشگويى منجمين ثابت نمى‏شود، ولى اگر انسان از گفته آنان يقين پيدا كند، بايد به آن عمل نمايد.

1733 بلند بودن ماه يا دير غروب كردن آن، دليل نمى‏شود كه شب پيش، شب اول ماه بوده است.

1734 اگر اول ماه رمضان براى كسى ثابت نشود و روزه نگيرد، چنانچه دو مرد عادل بگويند كه شب پيش ماه را ديده‏ايم، بايد روزه آن روز را قضا نمايد.

1735 اگر در شهرى اول ماه ثابت‏شود، براى مردم شهر ديگر فايده ندارد، مگر آن دو شهر با هم نزديك باشند، يا انسان بداند كه افق آنها يكى است.

1736 اول ماه به تلگراف ثابت نمى‏شود، مگر دو شهرى كه از يكى به ديگرى تلگراف كرده‏اند نزديك يا هم افق باشند و انسان بداند تلگراف از روى حكم حاكم شرع يا شهادت دو مرد عادل بوده است.

1737 روزى را كه انسان نمى‏داند آخر رمضان است‏يا اول شوال، بايد روزه بگيرد، ولى اگر پيش از مغرب بفهمد كه اول شوال است، بايد افطار كند.

1738 اگر زندانى نتواند به ماه رمضان يقين كند، بايد به گمان عمل نمايد، و اگر آن هم ممكن نباشد، هر ماهى را كه روزه بگيرد صحيح است. و بنابر احتياط واجب بايد بعد از گذشتن يازده ماه از ماهى كه روزه گرفته، دوباره يك ماه روزه بگيرد. ولى اگر بعد گمان پيدا كرد، بايد به آن عمل نمايد.

روزه‏هاى حرام و مكروه

1739 روزه عيد فطر و قربان حرام است، و نيز روزى را كه انسان نمى‏داند آخر شعبان است‏يا اول رمضان، اگر به نيت اول رمضان روزه بگيرد، حرام مى‏باشد.

1740 اگر زن به واسطه گرفتن روزه مستحبى حق شوهرش از بين برود، و همچنين اگر شوهر او را از گرفتن روزه مستحبى جلوگيرى كند، بنابر احتياط واجب بايد خوددارى كند.

1741 روزه مستحبى اولاد اگر اسباب اذيت پدر و مادر يا جد شود، جايز نيست، بلكه اگر اسباب اذيت آنان نشود، ولى او را از گرفتن روزه مستحبى جلوگيرى كنند، احتياط واجب آن است كه روزه نگيرد.

1742 اگر پسر بدون اجازه پدر روزه مستحبى بگيرد، و در بين روز پدر او را نهى كند، بايد افطار كند.

1743 كسى كه مى‏داند روزه براى او ضرر ندارد، اگرچه دكتر بگويد ضرر دارد،بايد روزه بگيرد. و كسى كه يقين يا گمان دارد كه روزه برايش ضرر دارد، اگرچه دكتر بگويد ضرر ندارد، بايد روزه نگيرد، و اگر روزه بگيرد، صحيح نيست، مگر آن كه به قصد قربت‏بگيرد و بعد معلوم شود ضرر نداشته.

1744 اگر انسان احتمال بدهد كه روزه برايش ضرر دارد و از آن احتمال ترس براى او پيدا شود، چنانچه احتمال او در نظر مردم بجا باشد، نبايد روزه بگيرد،و اگر روزه بگيرد صحيح نيست، مگر آن كه به قصد قربت گرفته باشد و بعد معلوم شود ضرر نداشته.

1745 كسى كه عقيده‏اش اين است كه روزه براى او ضرر ندارد، اگر روزه بگيرد و بعد از مغرب بفهمد روزه براى او ضرر داشته، بايد قضاى آن را بجا آورد.

1746 غير از روزه‏هايى كه گفته شد، روزه‏هاى حرام ديگرى هم هست كه در كتابهاى مفصل گفته شده است.

1747 روزه روز عاشورا و روزى كه انسان شك دارد روز عرفه است‏يا عيد قربان،مكروه است.

روزه‏هاى مستحب

1748 روزه تمام روزهاى سال غير از روزه‏هاى حرام و مكروه كه گفته شد مستحب است. و براى بعضى از روزها بيشتر سفارش شده است، كه از آن جمله است: 1- پنجشنبه اول و پنجشنبه آخر هر ماه، و چهارشنبه اولى كه بعد از روز دهم ماه است.و اگر كسى اينها را بجا نياورد مستحب است قضا نمايد، و چنانچه اصلا نتواند روزه بگيرد، مستحب است‏براى هر روز يك مد طعام يا 6/12 نخود نقره به فقير بدهد. 2- سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم هر ماه. 3- تمام ماه رجب و شعبان و بعضى از اين دو ماه اگر چه يك روز باشد. 4- روز عيد نوروز، روز بيست و پنجم و بيست و نهم ذى‏قعده، روز اول تا روز نهم ذى‏حجه، روز عرفه ولى اگر بواسطه ضعف روزه، نتواند دعاهاى روز عرفه را بخواند، روزه آن روز مكروه است، عيد سعيد غدير 18 ذى‏حجه روز اول و سوم محرم،ميلاد مسعود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، 17 ربيع الاول روز مبعث‏حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، 27 رجب و اگر كسى روزه مستحبى بگيرد واجب نيست آن را به آخر برساند، بلكه اگر برادر مؤمنش او را به غذا دعوت كند، مستحب است دعوت او را قبول كند، و در بين روز افطار نمايد.

مواردى كه مستحب است انسان از كارهايى كه روزه را باطل مى‏كند خوددارى نماید

1749 براى شش نفر مستحب است در ماه رمضان اگر چه روزه نيستند از كارهاى كه روزه را باطل مى‏كند خودارى نمايند: اول: مسافرى كه در سفر، كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام داده باشد و پيش از ظهر به وطنش يا به جايى كه مى‏خواهد ده روز بماند، برسد. دوم: مسافرى كه بعد از ظهر به وطنش يا به جايى كه مى‏خواهد ده روز در آن جا بماند برسد. سوم: مريضى كه پيش از ظهر خوب شود و كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام داده باشد. چهارم: مريضى كه بعد از ظهر خوب شود. پنجم: زنى كه در بين روز از خون حيض يا نفاس پاك شود. ششم: كافرى كه در روز ماه رمضان مسلمان شود.

1750 مستحب است روزه‏دار نماز مغرب و عشا را پيش از افطار كردن بخواند،ولى اگر كسى منتظر اوست‏يا ميل زيادى به غذا دارد كه نمى‏تواند با حضور قلب نماز بخواند، بهتر است اول افطار كند. ولى به قدرى كه ممكن است نماز را در وقت فضيلت آن بجا آورد.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 19:39 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

احكام روزه

روزه آن است كه انسان براى انجام فرمان خداوند عالم از اذان صبح تا مغرب از چيزهايى كه روزه را باطل مى‏كند و شرح آنها بعدا گفته مى‏شود، خوددارى نمايد.

 

 

نيت

1550 لازم نيست انسان نيت روزه را از قلب خود بگذراند يا مثلا بگويد فردا را روزه مى‏گيرم بلكه همين قدر كه براى انجام فرمان خداوند عالم از اذان صبح تا مغرب كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام ندهد، كافى است و براى آن كه يقين كند تمام اين مدت را روزه بوده، بايد مقدارى پيش از اذان صبح و مقدارى هم بعد از مغرب از انجام كارى كه روزه را باطل مى‏كند خوددارى نمايد.

1551 انسان مى‏تواند در هر شب از ماه رمضان برا روزه فرداى آن نيت كند بهتر است كه شب اول ما هم نيت روزه همه ماه را بنمايد.

1552 از اول شب ماه رمضان تا اذان صبح، هر وقت نيت روزه فردا را بكند اشكال ندارد.

1553 وقت نيت روزه مستحبى از اول شب است تا موقعى كه به اندازه نيت كردن به مغرب وقت مانده باشد، كه اگر تا اين وقت كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام نداده باشد و نيت روزه مستحبى كند، روزه او صحيح است.

1554 كسى كه پيش از اذان صبح بدون نيت روزه خوابيده است، اگر پيش از ظهر بيدار شود و نيت كند، روزه او صحيح است چه روزه او واجب باشد چه مستحب، و اگر بعد از ظهر بيدار شود، نمى‏تواند نيت روزه واجب نمايد.

1555 اگر بخواهد غير روزه رمضان، روزه ديگرى بگيرد بايد آن را معين نمايد، مثلا نيت كند كه روزه قضا يا روزه نذر مى‏گيرم، ولى در ماه رمضان لازم نيست نيت كند كه روزه ماه رمضان مى‏گيرم، بلكه اگر نداند ماه رمضان است، يا فراموش نمايد و روزه ديگرى را نيت كند، روزه ماه رمضان حساب مى‏شود.

1556 اگر بداند ماه رمضان است و عمدا نيت روزه غير رمضان كند، نه روزه رمضان حساب مى‏شود و نه روزه‏اى كه قصد كرده است.

1557 سوم بوده،روزه او صحيح است.

1558 اگر پيش از اذان صبح نيت كند و بيهوش شود و در بين روز به هوش آيد، بنابر احتياط واجب بايد روزه آن روز را تمام نمايد و اگر تمام نكرد،قضاى آن را بجا آورد.

1559 اگر پيش از اذان صبح نيت كند و مست‏شود و در بين روز بهوش آيد، احتياط واجب آن است كه روزه آن روز را تمام كند و قضاى آن را هم بجا آورد.

1560 اگر پيش از اذان صبح نيت كند و بخوابد و بعد از مغرب بيدار شود،روزه‏اش صحيح است.

1561 اگر نداند يا فراموش كند كه ماه رمضان است و پيش از ظهر ملتفت‏شود،چنانچه كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام نداده باشد، بايد نيت كند و روزه او صحيح است و اگر كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام داده باشد، يا بعداز ظهر ملتفت‏شود كه ماه رمضان است، روزه او باطل مى‏باشد ولى بايد تا مغرب كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام ندهد و بعد از رمضان هم روزه آن روز را قضا نمايد.

1562 اگر بچه پيش از اذان صبح ماه رمضان بالغ شود، بايد روزه بگيرد، واگر بعد از اذان بالغ شود، روزه آن روز بر او واجب نيست.

1563 كسى كه براى به جا آوردن روزه ميتى اجير شده اگر روزه مستحبى بگيرد اشكال ندارد، ولى كسى كه روزه قضا يا روزه واجب ديگرى دارد، نمى‏تواند روزه مستحبى بگيرد. و چنانچه فراموش كند و روزه مستحب بگيرد، در صورتى كه پيش از ظهر يادش بيايد، روزه مستحبى او به هم مى‏خورد و مى‏تواند نيت‏خود را به روزه واجب برگرداند. و اگر بعد از ظهر ملتفت‏شود، روزه او باطل است، و اگر بعداز مغرب يادش بيايد، روزه‏اش صحيح است، اگر چه بى‏اشكال نيست.

1564 اگر غير از روزه ماه رمضان، روزه معين ديگرى بر انسان واجب باشد، مثلا نذر كرده باشد كه روز معينى را روزه بگيرد، چنانچه عمدا تا اذان صبح نيت نكند،روزه‏اش باطل است، و اگر نداند كه روزه آن روز بر او واجب است، يا فراموش كند و پيش از ظهر يادش بيايد، چنانچه كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام نداده باشد، روزه او صحيح و گرنه باطل مى‏باشد.

1565 اگر براى روزه واجب غير معينى مثل روزه كفاره، عمدا تا نزديك ظهر نيت نكند، اشكال ندارد. بلكه اگر پيش از نيت تصميم داشته باشد كه روزه نگيرد، يا ترديد داشته باشد كه بگيرد يا نه، چنانچه كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام نداده باشد، و پيش از ظهر نيت كند، روزه او صحيح است.

1566 اگر در ماه رمضان پيش از ظهر كافر مسلمان شود و از اذان صبح تا آن وقت كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام نداده باشد، نمى‏تواند روزه بگيرد و قضا هم ندارد.

1567 اگر مريض پيش از ظهر ماه رمضان خوب شود و از اذان صبح تا آن وقت كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام نداده باشد، بايد نيت روزه كند و آن روز را روزه بگيرد، و چنانچه بعد از ظهر خوب شود، روزه آن روزه بر او واجب نيست.

1568 روزى را كه انسان شك دارد آخر شعبان است‏يا اول رمضان واجب نيست روزه بگيرد، و اگر بخواهد روزه بگيرد مى‏تواند نيت روزه رمضان كند، ولى اگر نيت روزه قضا و مانند آن بنمايد و چنانچه بعد معلوم شود رمضان بوده، از رمضان حساب مى‏شود.

1569 اگر روزى را كه شك دارد آخر شعبان است‏يا اول رمضان، به نيت روزه قضا يا روزه مستحبى و مانند آن روزه بگيرد، و در بين روز بفهمد كه ماه رمضان است‏بايد نيت روزه رمضان كند.

1570 اگر در روزه واجب معينى مثل روزه رمضان از نيت روزه گرفتن برگردد، روزه‏اش باطل است، ولى چنانچه نيت كند كه چيزى را كه روزه را باطل مى‏كند بجا آورد در صورتى كه آن را انجام ندهد، روزه‏اش باطل نمى‏شود.

1571 در روزه مستحب و روزه واجبى كه وقت آن معين نيست مثل روزه كفاره، اگر قصد كند كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام دهد، يا مردد شود كه به جا آورد يا نه،چنانچه به جا نياورد و پيش از ظهر دوباره نيت روزه كند، روزه او صحيح است.

چيزهايى كه روزه را باطل مى‏كند

1572 نه چيز روزه را باطل مى‏كند: اول: خوردن و آشاميدن. دوم: جماع. سوم:استمنا، و استمنا آن است كه انسان با خود كارى كند كه منى از او بيرون آيد.چهارم: دروغ بستن به خدا و پيغمبر و جانشينان پيغمبر عليهم السلام. پنجم:رساندن غبار غليظ به حلق. ششم: فرو بردن تمام سر در آب. هفتم: باقى ماندن بر جنابت و حيض و نفاس تا اذان صبح. هشتم: اماله كردن با چيزهاى روان.نهم: قى كردن. و احكام اينها در مسايل آينده گفته مى‏شود.

1- خوردن و آشاميدن

1573 اگر روزه‏دار عمدا چيزى بخورد يا بياشامد، روزه او باطل مى‏شود، چه خوردن و آشاميدن آن چيز معمول باشد مثل نان و آب، چه معمول نباشد مثل خاك و شيره درخت، و چه كم باشد يا زياد. حتى اگر مسواك را از دهان بيرون آورد و دوباره به دهان ببرد و رطوبت آن را فرو برد، روزه او باطل مى‏شود، مگر آنكه رطوبت مسواك در آب دهان به طورى از بين برود كه رطوبت‏خارج به آن گفته نشود.

1574 اگر موقعى كه مشغول غذا خوردن است‏بفهمد صبح شده، بايد لقمه را از دهان بيرون آورد. و چنانچه عمدا فرو برد، روزه‏اش باطل است و به دستورى كه بعدا گفته خواهد شد، كفاره هم بر او واجب مى‏شود.

1575 اگر روزه‏دار سهوا چيزى بخورد يا بياشامد، روزه‏اش باطل نمى‏شود.

1576 احتياط واجب آن است كه روزه‏دار از استعمال آمپولى كه به جاى غذا به كار مى رود، خوددارى كند. ولى تزريق آمپولى كه عضو را بى حس مى‏كند يا به جاى دوا استعمال مى‏شود، اشكال ندارد.

1577 اگر روزه‏دار چيزى را كه لاى دندان مانده است، عمدا فرو ببرد، روزه‏اش باطل مى‏شود.

1578 كسى كه مى‏خواهد روزه بگيرد، لازم نيست پيش از اذان دندانهايش را خلال كند، ولى اگر بداند غذايى كه لاى دندان مانده در روز فرو مى رود، چنانچه خلال نكند و چيزى از آن فرو رود روزه‏اش باطل مى‏شود. بلكه اگر فرو هم نرود، بنابر احتياط واجب بايد قضاى آن روز را بگيرد.

1579 فرو بردن آب دهان، اگر چه بواسطه خيال كردن ترشى و مانند آن در دهان جمع شده باشد، روزه را باطل نمى‏كند.

1580 فرو بردن اخلاط سر و سينه، تا به فضاى دهان نرسيده، اشكال ندارد. ولى اگر داخل فضاى دهان شود، احتياط واجب آن است كه آن را فرو نبرد.

1581 اگر روزه دار به قدرى تشنه شود كه بترسد از تشنگى بميرد، مى‏تواند به‏اندازه‏اى كه از مردن نجات پيدا كند آب بياشامد، ولى روزه او باطل مى‏شود. و اگر ماه رمضان باشد، بايد در بقيه روز از بجا آوردن كارى كه روزه را باطل مى‏كند، خوددارى نمايد.

1582 جويدن غذا براى بچه يا پرنده و چشيدن غذا و مانند اينها كه معمولا به حلق نمى‏رسد، اگر چه اتفاقا به حلق برسد، روزه را باطل نمى‏كند. ولى اگر انسان ازاول بداند كه به حلق مى رسد، چنانچه فرو رود، روزه‏اش باطل مى‏شود، و بايد قضاى آن را بگيرد و كفاره هم بر او واجب است.

1583 انسان نمى‏تواند براى ضعف روزه را بخورد، ولى اگر ضعف او به قدرى است‏كه معمولا نمى‏شود آن را تحمل كرد، خوردن روزه اشكال ندارد.

2- جماع

1584 جماع روزه را باطل مى‏كند، اگر چه به مقدار ختنه‏گاه داخل شود و منى هم بيرون نيايد.

1585 اگر كمتر از مقدار ختنه‏گاه داخل شود و منى هم بيرون نيايد، روزه باطل نمى‏شود، ولى كسى كه آلتش را بريده‏اند اگر كمتر از ختنه‏گاه را هم داخل كند، روزه‏اش باطل مى‏شود.

1586 اگر شك كند كه به اندازه ختنه‏گاه داخل شده يا نه، روزه او صحيح است. و كسى كه آلتش را بريده‏اند، اگر شك كند كه دخول شده يا نه، روزه او صحيح است.

1587 اگر فراموش كند كه روزه است و جماع نمايد، يا او را به جماع مجبور نمايند، به طورى كه از خود اختيارى نداشته باشد، روزه او باطل نمى‏شود. ولى چنانچه در بين جماع يادش بيايد يا ديگر مجبور نباشد، بايد فورا از حال جماع خارج شود، و اگر خارج نشود، روزه او باطل است.

3- استمناء

1588 اگر روزه‏دار استمنا كند، يعنى با خود كارى كند كه منى از او بيرون‏آيد، روزه‏اش باطل مى‏شود.

1589 اگر بى اختيار منى از او بيرون آيد، روزه‏اش باطل نيست. ولى اگر كارى كند كه بى اختيار منى از او بيرون آيد، روزه‏اش باطل مى‏شود.

1590 هرگاه روزه‏دار بداند كه اگر در روز بخوابد، محتلم مى‏شود، يعنى در خواب منى از او بيرون مى آيد، مى‏تواند در روز بخوابد. و چنانچه بخوابد و محتلم هم بشود، روزه‏اش صحيح است.

1591 اگر روزه‏دار در حال بيرون آمدن منى از خواب بيدار شود، واجب نيست از بيرون آمدن آن جلوگيرى كند.

1592 روزه‏دارى كه محتلم شده، مى‏تواند بول كند و به دستورى كه در مساله گفته شد، استبرا نمايد. ولى اگر بداند به واسطه بول يا استبرا كردن باقى مانده منى از مجرى بيرون مى‏آيد، در صورتى كه غسل كرده باشد، نمى‏تواند استبرا كند.

1593 روزه‏دارى كه محتلم شده، اگر بداند منى در مجرى مانده و در صورتى كه پيش از غسل بول نكند بعد از غسل منى از او بيرون مى‏آيد، بنابر احتياط واجب بايدپيش از غسل بول كند.

1594 اگر به قصد بيرون آمدن منى كارى بكند، در صورتى كه منى ازاو بيرون نيايد، روزه‏اش باطل نمى‏شود.

1595 اگر روزه دار بدون قصد بيرون آمدن منى با كسى بازى و شوخى كند، در صورتى كه عادت نداشته باشد كه بعد از بازى و شوخى منى از او خارج شود، اگرچه اتفاقا منى بيرون آيد، روزه او صحيح است. ولى اگر شوخى را ادامه دهد تا آن جا كه نزديك است منى خارج شود، و خوددارى نكند تا خارج گردد، روزه‏اش باطل است.

4- دروغ بستن به خدا و پيغمبر

1596 اگر روزه‏دار به گفتن يا به نوشتن يا به اشاره و مانند اينها، به خدا و پيغمبر و جانشينان آن حضرت عمدا نسبت دروغ بدهد، اگر چه فورا بگويد دروغ گفتم، يا توبه كند، روزه او باطل است. و احتياط واجب آن است كه حضرت زهرا سلام الله عليها و ساير پيغمبران و جانشينان آنان هم در اين حكم فرقى ندارند.

1597 اگر بخواهد خبرى را كه نمى‏داند راست است‏يا دروغ نقل كند، بنابر احتياط واجب بايد از كسى كه آن خبر را گفته يا از كتابى كه آن خبر در آن نوشته شده، نقل نمايد. ليكن اگر خودش هم خبر بدهد، روزه‏اش باطل نمى‏شود.

1598 اگر چيزى را به اعتقاد اين كه راست است از قول خدا يا پيغمبر نقل كند و بعد بفهمد دروغ بوده، روزه‏اش باطل نمى‏شود.

1599 اگر بداند دروغ بستن به خدا و پيغمبر روزه را باطل مى‏كند و چيزى را كه مى‏داند دروغ است‏به آنان نسبت دهد و بعدا بفهمد آن چه را كه گفته، راست‏بوده، روزه‏اش صحيح است.

1600 اگر دروغى را كه ديگرى ساخته عمدا به خدا و پيغمبر و جانشينان پيغمبر نسبت دهد، روزه‏اش باطل مى‏شود، ولى اگر از قول كسى كه آن دروغ را ساخته نقل كند، اشكال ندارد.

1601 اگر از روزه‏دار بپرسند كه آيا پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم چنين مطلبى فرموده‏اند و او جايى كه در جواب بايد بگويد نه، عمدا بگويد بلى، يا جايى كه بايد بگويد بلى، عمدا بگويد نه، روزه‏اش باطل مى‏شود.

1602 اگر از قول خدا يا پيغمبر حرف راستى را بگويد، بعد بگويد دروغ گفتم، يا در شب دروغى را به آنان نسبت دهد و فرداى آن روز كه روزه مى‏باشد بگويد آنچه ديشب گفتم راست است، روزه‏اش باطل مى‏شود.

5- رساندن غبار غليظ به حلق

1603 رساندن غبار غليظ به حلق روزه را باطل مى‏كند، چه غبار چيزى باشد كه خوردن آن حلال است، مثل آرد، يا غبار چيزى باشد كه خوردن آن حرام است.

1604 اگر به واسطه باد غبار غليظ‏ى پيدا شود و انسان با اين كه متوجه است مواظبت نكند و به حلق برسد، روزه‏اش باطل مى‏شود.

1605 احتياط واجب آن است كه روزه‏دار دود سيگار و تنباكو و مانند اينها را هم به حلق نرساند. ولى بخار غليظ روزه را باطل نمى‏كند، مگر اين كه در دهان به صورت آب در آيد و فرو دهد.

1606 اگر مواظبت نكند و غبار يا بخار يا دود و مانند اينها داخل حلق شود،چنانچه يقين داشته كه به حلق نمى رسد روزه‏اش صحيح است.

1607 اگر فراموش كند كه روزه است و مواظبت نكند، يا بى‏اختيار غبار و مانند آن به حلق او برسد، روزه‏اش باطل نمى‏شود، و چنانچه ممكن است‏بايد آن را بيرون آورد.

6- فرو بردن سر در آب

1608 اگر روزه‏دار عمدا تمام سر را در آب فرو برد، اگرچه باقى بدن او از آب بيرون باشد، بنا بر احتياط واجب بايد قضاى آن روزه را بگيرد. ولى اگر تمام بدن را آب بگيرد و مقدارى از سر بيرون باشد روزه او باطل نمى‏شود.

1609 اگر نصف سر را يك دفعه و نصف ديگر آن را دفعه ديگر در آب فرو برد،روزه‏اش باطل نمى‏شود.

1610 اگر شك كند كه تمام سر زير آب رفته يا نه روزه‏اش صحيح است.

1611 اگر سر زير آب برود ولى مقدارى از موها بيرون بماند، روزه باطل مى‏شود.

1612 احتياط واجب آن است كه سر را در گلاب فرو نبرد، ولى در آبهاى مضاف ديگر و در چيزهاى ديگر كه روان است، اشكال ندارد.

1613 اگر روزه‏دار بى‏اختيار در آب بيفتد و تمام سر او را آب بگيرد، يا فراموش كند كه روزه است و سر در آب فرو برد، روزه او باطل نمى‏شود.

1614 اگر عادتا با افتادن در آب سرش زير آب مى رود، چنانچه با توجه به‏اين مطلب خود را در آب بيندازد و سرش زير آب برود روزه‏اش باطل مى‏شود.

1615 اگر فراموش كند كه روزه است و سر را در آب فرو برد يا ديگرى به زور سر او را در آب فرو برد، چنانچه در زير آب يادش بيايد كه روزه است‏يا آن كس دست‏خود را بردارد، بايد فورا سر را بيرون آورد، و چنانچه بيرون نياورد، روزه‏اش باطل مى‏شود.

1616 اگر فراموش كند كه روزه است و به نيت غسل سر را در آب فرو برد، روزه و غسل او صحيح است.

1617 اگر بداند كه روزه است و عمدا براى غسل سر را در آب فرو برد،چنانچه روزه او روزه واجبى باشد كه مثل روزه كفاره وقت معينى ندارد، غسل صحيح و روزه باطل مى‏باشد. ولى اگر واجب معين باشد، اگر به فرو بردن سر در آب قصد غسل كند، روزه او باطل است و بنابر احتياط واجب غسل او هم باطل است،مگر آن كه در زير آب يا در حال خارج شدن از آب نيت غسل كند، كه در اين صورت غسل او صحيح است. و اما اگر روزه ماه رمضان باشد، هم غسل و هم روزه باطل است، مگر آن كه در همان زير آب توبه نمايد و در حال خارج شدن از آب نيت غسل كند،كه در اين صورت غسل او صحيح است.

1618 اگر براى آنكه كسى را از غرق شدن نجات دهد، سر را در آب فرو برد، اگرچه نجات دادن او واجب باشد، روزه‏اش باطل است.

7- باقى ماندن بر جنابت و حيض و نفاس تا اذان صبح

1619 اگر جنب عمدا تا اذان صبح غسل نكند، يا اگر وظيفه او تيمم است عمدا تيمم ننمايد، روزه‏اش باطل است.

1620 اگر در روزه واجبى كه مثل روزه ماه رمضان وقت آن معين است، تا اذان صبح غسل نكند و تيمم هم ننمايد، روزه‏اش صحيح است.

1621 كسى كه جنب است و مى‏خواهد روزه واجبى بگيرد كه مثل روزه رمضان وقت آن معين است، چنانچه عمدا غسل نكند تا وقت تنگ شود، مى‏تواند با تيمم روزه بگيرد و صحيح است.

1622 اگر جنب در ماه رمضان غسل را فراموش كند و بعد از يك روز يادش بيايد، بايد روزه آن روز را قضا نمايد، و اگر بعد از چند روز يادش بيايد، بايد روزه هر چند روزى را كه يقين دارد جنب بوده قضا نمايد. مثلا اگر نمى‏داند سه روز جنب بوده يا چهار روز، بايد روزه سه روز را قضا كند.

1623 كسى كه در شب ماه رمضان براى هيچ كدام از غسل و تيمم وقت ندارد،اگر خود را جنب كند روزه‏اش باطل است و قضا و كفاره بر او واجب مى‏شود، ولى اگر براى تيمم وقت دارد، چنانچه خود را جنب كند، با تيمم روزه او صحيح است، ولى گناهكار است.

1624 اگر گمان كند كه به اندازه غسل وقت دارد و خود را جنب كند و بعد بفهمد وقت تنگ بوده، چنانچه تيمم كند روزه‏اش صحيح است.

1625 كسى كه در شب ماه رمضان جنب است و مى‏داند كه اگر بخوابد تا صبح بيدار نمى‏شود، نبايد بخوابد، و چنانچه بخوابد و تا صبح بيدار نشود، روزه‏اش باطل است و قضا و كفاره بر او واجب مى‏شود.

1626 هرگاه جنب در شب ماه رمضان بخوابد و بيدار شود، اگر احتمال بدهد كه اگر دوباره بخوابد بيدار مى‏شود براى غسل، مى‏تواند بخوابد.

1627 كسى كه در شب ماه رمضان جنب است و مى‏داند يا احتمال مى‏دهد كه اگر بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مى‏شود، چنانچه تصميم داشته باشد كه بعد از بيدار شدن غسل كند و با اين تصميم بخوابد و تا اذان خواب بماند، روزه‏اش صحيح است.

1628 كسى كه در شب ماه رمضان جنب است و مى‏داند يا احتمال مى‏دهد كه اگر بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مى‏شود، چنانچه غفلت داشته باشد كه بعد از بيدار شدن بايد غسل كند، در صورتى كه بخوابد و تا اذان صبح خواب بماند، روزه‏اش صحيح است.

1629 كسى كه در شب ماه رمضان جنب است و مى‏داند يا احتمال مى‏دهد كه اگر بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مى‏شود، چنانچه نخواهد بعد از بيدار شدن غسل كند، يا ترديد داشته باشد كه غسل كند يا نه، در صورتى كه بخوابد و بيدار نشود، روزه‏اش باطل است.

1630 اگر جنب در شب ماه رمضان بخوابد و بيدار شود و بداند يا احتمال دهد كه اگر دوباره بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مى‏شود و تصميم هم داشته باشد كه بعد از بيدار شدن غسل كند، چنانچه دوباره بخوابد و تا اذان صبح بيدار نشود، بايد روزه آن روز را قضا كند، و همچنين است اگر از خواب دوم بيدار شود و براى مرتبه سوم بخوابد، و كفاره بر او واجب نمى‏شود.

1631 خوابى را كه در آن محتلم شده نبايد خواب اول حساب كرد، بلكه اگراز آن خواب بيدار شود و دوباره بخوابد، خواب اول حساب مى‏شود.

1632 اگر روزه‏دار در روز محتلم شود، واجب نيست فورا غسل كند.

1633 هرگاه در ماه رمضان بعد از اذان صبح بيدار شود و ببيند محتلم شده، اگرچه‏بداند پيش از اذان محتلم شده، روزه او صحيح است.

1634 كسى كه مى‏خواهد قضاى روزه رمضان را بگيرد، هرگاه تا اذان صبح جنب بماند، اگر چه از روى عمد نباشد، روزه او باطل است.

1635 كسى كه مى‏خواهد قضاى روزه رمضان را بگيرد، اگرچه بعد از اذان صبح بيدار شود و ببيند محتلم شده و بداند پيش از اذان محتلم شده است، چنانچه وقت روزه تنگ است، مثلا پنچ روز روزه رمضان دارد، و پنج روز هم به رمضان مانده است، بعد از رمضان عوض آن را به جا آورد، و اگر وقت قضاى روزه تنگ نيست روزه بگيرد.

1636 اگر در روزه واجبى غير روزه رمضان و قضاى آن، تا اذان صبح جنب بماند، روزه‏اش صحيح است، چه وقت آن معين باشد و چه نباشد.

1637 اگر زن پيش از اذان صبح از حيض يا نفاس پاك شود و عمدا غسل نكند، يا اگر وظيفه او تيمم است تيمم نكند، روزه‏اش باطل است.

1638 اگر زن پيش از اذان صبح از حيض يا نفاس پاك شود و براى غسل وقت نداشته باشد، چنانچه بخواهد روزه ماه رمضان يا قضاى آن را بگيرد، بايد تيمم نمايد و روزه‏اش صحيح است، و اگر بخواهد روزه مستحب يا روزه واجب مثل روزه كفاره و روزه نذرى بگيرد، اگرچه بدون تيمم هم روزه‏اش صحيح است، ولى احتياط مستحب آن است كه تيمم كند.

1639 اگر زن نزديك اذان صبح از حيض يا نفاس پاك شود و براى هيچ كدام از غسل و تيمم وقت نداشته باشد، يا بعد از اذان بفهمد كه پيش از اذان پاك شده، روزه او صحيح است، ولى اگر در وسعت وقت قضاى رمضان را گرفته باشد،صحيح بودن آن اشكال دارد.

1640 اگر زن بعد از اذان صبح از خون حيض يا نفاس پاك شود، يا در بين روز خون حيض يا نفاس ببيند، اگر چه نزديك مغرب باشد، روزه او باطل است.

1641 اگر زن غسل حيض يا نفاس را فراموش كند و بعد از يك روز يا چند روز يادش بيايد، روزه‏هايى كه گرفته صحيح است.

1642 اگر زن پيش از اذان صبح در ماه رمضان از حيض يا نفاس پاك شود ودر غسل كردن كوتاهى كند و تا اذان غسل نكند و در تنگى وقت تيمم هم نكند، روزه‏اش باطل است. ولى چنانچه كوتاهى نكند، مثلا منتظر باشد كه حمام زنانه شود، اگرچه سه مرتبه بخوابد و تا اذان غسل نكند، در صورتى كه تيمم كند روزه او صحيح است.

1643 اگر زنى كه در حال استحاضه است، غسلهاى خود را به تفصيلى كه در احكام استحاضه در مساله به بعد گفته شد به جا آورد، روزه او صحيح است.

1644 كسى كه مس ميت كرده، يعنى جايى از بدن خود را به بدن ميت رسانده،مى‏تواند بدون غسل مس ميت روزه بگيرد. و اگر در حال روزه هم ميت را مس نمايد،روزه او باطل نمى‏شود.

8- اماله كردن

1645 اماله كردن با چيز روان اگرچه از روى ناچارى و براى معالجه باشد، روزه را باطل مى‏كند، ولى استعمال شيافهايى كه براى معالجه است اشكال ندارد، و احتياط واجب آن است كه از استعمال شيافهايى كه براى كيف كردن است، مثل شياف ترياك يا براى تغذيه از اين مجرا است، خوددارى نمايند.

9- قى كردن

1646 هرگاه روزه‏دار عمدا قى كند - اگر چه به واسطه مرض و مانند آن ناچار باشد - روزه‏اش باطل مى‏شود، ولى اگر سهوا يا بى‏اختيار قى كند، اشكال ندارد.

1647 اگر در شب چيزى بخورد كه مى‏داند به واسطه خوردن آن در روز بى‏اختيار قى مى‏كند، احتياط واجب آن است كه روزه آن روز را قضا نمايد.

1648 اگر روزه‏دار بتواند از قى كردن خوددارى كند، چنانچه براى او ضرر و مشقت نداشته باشد، بايد خوددارى نمايد.

1649 اگر مگس در گلوى روزه‏دار برود، چنانچه به قدرى پايين رود كه به فرو بردن آن خوردن نمى‏گويند، لازم نيست آن را بيرون آورد و روزه او صحيح است، واگر به اين مقدار پايين نرود، بايد آن را بيرون آورد، اگرچه موجب شود كه قى كند و روزه‏اش باطل شود، و چنانچه فرو برد روزه‏اش باطل مى‏شود، و بنابر احتياط واجب بايد كفاره جمع بدهد.

1650 اگر سهوا چيزى را فرو ببرد و پيش از رسيدن به شكم يادش بيايد كه روزه است، چنانچه به قدرى پايين رفته باشد كه اگر آن را داخل شكم كند خوردن نمى‏گويند، لازم نيست آن را بيرون آورد و روزه او صحيح است.

1651 اگر يقين داشته باشد كه به واسطه آروغ زدن چيزى از گلو بيرون مى‏آيد، نبايد عمدا آروغ بزند، ولى اگر يقين نداشته باشد اشكال ندارد.

1652 اگر آروغ بزند و بدون اختيار چيزى در گلو يا دهانش بيايد آن را بيرون‏بريزد، و اگر بى اختيار فرو رود، روزه‏اش صحيح است.

احكام چيزهايى كه روزه را باطل مى‏كند

1653 اگر انسان عمدا و از روى اختيار كارى كه روزه را باطل مى‏كند، انجام دهد،روزه او باطل مى‏شود و چنانچه از روى عمد نباشد اشكال ندارد، ولى جنب اگر بخوابد و به تفصيلى كه در مساله گفته شد تا اذان صبح غسل نكند، روزه او باطل است.

1654 اگر روزه‏دار سهوا يكى از كارهايى كه روزه را باطل مى‏كند انجام دهد و به خيال اين كه روزه‏اش باطل شده، عمدا دوباره يكى از آنها را بجا آورد، روزه او باطل مى‏شود.

1655 اگر چيزى به زور در گلوى روزه‏دار بريزند، يا سر او را به زور در آب فرو برند، روزه او باطل نمى‏شود، ولى اگر مجبورش كنند كه روزه خود را باطل كند مثلا به او بگويند اگر غذا نخورى ضرر مالى يا جانى به تو مى زنيم و خودش براى جلوگيرى از ضرر، چيزى بخورد، روزه او باطل مى‏شود.

1656 روزه‏دار نبايد جايى برود كه مى‏داند چيزى در گلويش مى ريزند يا مجبورش مى‏كنند كه خودش روزه خود را باطل كند، اما اگر قصد رفتن كند و نرود يا بعد از رفتن چيزى به خوردش ندهند، روزه او صحيح است، و چنانچه از روى ناچارى كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام دهد، روزه او باطل مى‏شود، ولى اگرچيزى در گلويش بريزند، باطل شدن روزه او محل اشكال است.

آنچه براى روزه‏دار مكروه است

1657 چند چيز براى روزه‏دار مكروه است و از آن جمله است: دوا ريختن به چشم و سرمه كشيدن در صورتى كه مزه يا بوى آن به حلق برسد، انجام دادن هر كارى كه مانند خون گرفتن و حمام رفتن باعث ضعف مى‏شود، انفيه كشيدن اگر نداند كه به حلق مى‏رسد و اگر بداند به حلق مى رسد جايز نيست، بو كردن گياههاى معطر، نشستن زن در آب، استعمال شياف، تر كردن لباسى كه در بدن است، كشيدن دندان و هر كارى كه به واسطه آن از دهان خون بيايد، مسواك كردن به چوب تر، و نيز مكروه است انسان بدون قصد بيرون آمدن منى زن خود را ببوسد يا كارى كند كه شهوت خود را به حركت آورد، و اگر به قصد بيرون آمدن منى باشد، در صورتى كه منى بيرون‏آيد، روزه او باطل است.

جاهايى كه قضا و كفاره واجب است

1658 اگر در روزه ماه رمضان عمدا قى كند يا در شب جنب شود و به تفصيلى كه در مساله گفته شد سه مرتبه بيدار شود و بخوابد و تا اذان صبح بيدار نشود،فقط بايد قضاى آن روز را بگيرد، و چنانچه عمدا اماله كند يا سر زير آب ببرد،بنابر احتياط واجب بايد كفاره هم بدهد، ولى اگر كار ديگرى كه روزه را باطل مى‏كند عمدا انجام دهد، در صورتى كه مى‏دانسته آن كار روزه را باطل مى‏كند، قضا و كفاره براو واجب مى‏شود.

1659 اگر به واسطه ندانستن مساله كارى انجام دهد كه روزه را باطل مى‏كند، چنانچه مى‏توانسته مساله را ياد بگيرد، بنابر احتياط واجب كفاره بر او ثابت مى‏شود، و اگر نمى‏توانسته مساله را ياد بگيرد يا اصلا ملتفت مساله نبوده يا يقين داشته كه فلان چيز روزه را باطل نمى‏كند، كفاره بر او واجب نيست.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 19:37 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

     سالروز وفات زینب کبری ( س ) ، عقیله بنی هاشم و اسوه صبربر مسلمانان و  بر                                      محضر امام زمان عج  تسلیت باد

شناسنامه حضرت زینب علیها السلام
حضرت زینب علیها السلام در پنجم جمادی الاولی سال پنجم هجرت در مدینه منوره چشم به جهان گشود . مادرش فاطمه زهرا سلام الله علیها و پدرش امام علی علیه السلام بود. او را ام کلثوم کبری، و صدیقه صغری می‏نامیدند . از القاب آن حضرت، محدثه، عالمه و فهیمه بود .

حضرت زینب در پنج‏ سالگی مادر خود را از دست داد و از همان دوران طفولیت ‏با مصیبت آشنا گردید . در دوران عمر با برکت ‏خویش، مشکلات و رنج‏های زیادی را متحمل شد، از شهادت پدر و مادر گرفته تا شهادت برادران و فرزندان، و حوادث تلخی چون اسارت و . . . را تحمل کرد . این سختی‏ها از او فردی صبور و بردبار ساخته بود 

عقیله بنی هاشم و همسر و فرزندان
نسب نبوی، تربیت علوی، و لطف خداوندی از او فردی با خصوصیات و صفات برجسته ساخته بود، طوری که او را «عقیله بنی هاشم‏» می‏گفتند . با پسر عموی خود «عبد الله بن جعفر» ازدواج کرد و ثمره این ازدواج فرزندانی بود که دو تن از آن‏ها (محمد و عون) در کربلا، در رکاب ابا عبد الله الحسین علیه السلام شربت‏ شهادت نوشیدند

فضایل و مناقب حضرت زینب
گوشه هایی از فضایل حضرت زینب علیها السلام عبارتند از:

* زینت پدر: پیامبر اکرم بعد از بازگشت از سفر، به محض شنیدن خبر تولد، سراسیمه به خانه علی علیه السلام رفت، نوزاد را در بغل گرفت و بوسید، آن گاه نام زینب (زین + اب) را که به معنای «زینت پدر» است‏ برای این دختر انتخاب نمود.

* علم الهی: امام سجاد علیه السلام در مورد حضرت زینب فرمودند: انت عالمة غیر معلمة وفهمة غیر مفهمة

* عبادت و بندگی: امام سجاد علیه السلام در مورد حضرت زینب فرمودند: «ان عمتی زینب کانت تؤدی صلواتها، من قیام الفرائض والنوافل عند مسیرنا من الکوفة الی الشام وفی بعض منازل کانت تصلی من جلوس لشدة الجوع والضعف ؛ عمه ‏ام زینب در مسیر کوفه تا شام همه نمازهای واجب و مستحب را اقامه می‏نمود و در بعضی منازل به خاطر شدت گرسنگی و ضعف، نشسته ادای تکلیف می‏کرد .»

* عفت و پاکدامنی: زینب کبری عفت ‏خویش را حتی در سخت‏ترین شرایط به نمایش گذاشت . او در دوران اسارت و در حرکت از کربلا تا شام سخت ‏بر عفت‏ خویش پای می‏فشرد . مورخین نوشته‏ اند: «وهی تستر وجهها بکفها، لان قناعها قد اخذ منها; او صورت خود را با دستش می‏پوشاند چون روسریش از او گرفته شده بود .»

* ولایت مداری: زینب علیها السلام که حضور هفت معصوم را درک کرده، در تمامی ابعاد ولایت مداری (معرفت امام، تسلیم بی چون و چرا بودن، معرفی و شناساندن ولایت، فداکاری در راه آن و) . . . سر آمد است . زینب علیها السلام به خوبی درس ولایت مداری را از مادر فرا گرفت و آن را به زیبایی در کربلا به عرصه ظهور رساند

* روحیه بخشی: او پیوسته یاور غمدیدگان و پناه اسیران بود، او حتی تسلی بخش دل امام سجاد علیه السلام بود، آن جا که می‏گفت: «لا یجز عنک ما تری، فو الله ان ذلک لعهد من رسول الله الی جدک وابیک وعمک (23); [ای پسر برادر! ] آن چه می‏بینی (شهادت پدر) تو را بی تاب نسازد . به خدا سوگند! این عهد رسول خدا از جد و پدر و عمویت می‏باشد .»

* صبر: در مجلس ابن زیاد; آن گاه که آن ملعون با نیش زبانش نمک به زخم زینب می‏پاشد و برای آزردن او می‏گوید: «کیف رایت صنع الله باخیک واهل بیتک ; کار خدا را با برادر و خانواده ‏ات چگونه یافتی؟»  زینب علیها السلام در پاسخ درنگ نمی‏کند، او با آرامشی که از صبر و رضای قلبی او حکایت داشت فرمود: «ما رایت الا جمیلا (26); جز زیبایی چیزی ندیدم .»

* ایثار: او سختی‏ها و تازیانه‏ ها را به جان خود می‏خرید و نمی‏گذاشت ‏بر بازوی کودکان اصابت کند.

* شجاعت : در مقابل یزید خیره سر، و دهن کجی‏ها و بد زبانی‏های او، شجاعت ‏حیدری را به نمایش گذارده، چنین می‏گوید: «لئن جرت علی الدواهی مخاطبتک انی لاستصغر قدرک واستعظم تقریعک واستکبر توبیخک; اگر فشارهای روزگار مرابه سخن گفتن با تو واداشته [بدان که] من قدر و مقدار تو را کوچک پنداشته و سرزنش تو را بزرگ شمرده و توبیخ کردن تو را بزرگ می‏دانم .»

* فصاحت و بلاغت: سخنان زینب علیها السلام چنان بود که وجدان خفته مردم را بیدار کرد و صدای گریه از زن و مرد و پیر و جوان و خردسال بلند شد  

تاریخ وفات و مرقد مطهر حضرت زینب
نظر معروف این است که آن حضرت پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام بیش از یک سال و نیم زندگی نکرد و در 15 رجب سال 62 هجری قمری، در 56 سالگی از دنیا رفت و مرقد مطهر ایشان در سوریه می باشد.

 

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)




 

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 18:52 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

شدت علاقه پيامبر (ص) به فاطمه (س)

  كتاب: سيره معصومان جلد 2، ص 19

   نويسنده: سيد محسن امين

   ترجمه: على حجتى كرمانى

حاكم در مستدرك به سند خود از ابو ثعلبه خشنى نقل كرده است كه گفت: «عادت رسول خدا (ص) بر اين بود كه چون از جنگ يا سفرى بازمى‏گشت‏به مسجد مى‏رفت و دو ركعت نماز مى‏گزارد، آنگاه به فاطمه درود مى‏فرستاد و سپس پيش همسرانش مى‏رفت. » همچنين وى به سند خود از ابن عمران نقل كرده است كه گفت: «پيامبر (ص) چون قصد مسافرت داشت، آخرين كسى را كه وداع مى‏گفت فاطمه بود و چون از سفرى بازمى‏گشت نخستين كسى را كه مى‏ديد فاطمه بود.»

ابن شهر آشوب در مناقب با چند سند از عايشه نقل كرده است كه گفت: «على (ع) از پيامبر-كه ميان او و فاطمه كه در بستر خوابيده بودند، نشسته بود-پرسيد: كدام يك از ما پيش تو محبوب‏تريم من يا او (فاطمه) ؟ پيامبر فرمود: او نزد من محبوب‏تر است و تو عزيزترى.»

در پاسخ به اين پرسش، نمى‏توان جوابى بهتر از اين يافت. فاطمه را از روى مهربانى و شفقت محبوب مى‏داند و على را به خاطر بزرگى در فضل و جايگاهش عزيز مى‏شمارد.

                          هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 16:34 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

> فاطمه زهرا(س) > فضايل


  فضايل

   كتاب: سيره معصومان جلد 2،ص 12 ، 13 و 19

   نويسنده: سيد محسن امين

   ترجمه: على حجتى كرمانى

بخارى در صحيح به سند خويش از رسول خدا (ص) روايت كرده است كه فرمود:«فاطمه پاره تن من است هر كه او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.»

نسايى در خصايص به سند خود از مسور بن مخرمه روايت كرده است كه گفت:«پيامبر (ص) فرمود:فاطمه پاره تن من است، هر كه او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.»

مسلم نيز در صحيح خود حديثى از پيامبر نقل كرده است كه فرمود:«همانا فاطمه پاره تن من است، هر آن چه او را بيازارد مرا آزار مى‏دهد.»

و در روايت مسلم است كه:«همانا دخترم پاره تن من است،آن چه وى را ناپسند آيد براى من نيز ناپسند است، و آن چه او را مى‏آزارد مرا نيز آزار دهد.»

در اصابه به نقل از صحيحين از مسور بن مخرمه نقل شده است كه گفت:

«از رسول خدا (ص) شنيدم كه بر منبر مى‏فرمود: فاطمه پاره تن من است، آن چه او را بيازارد مرا آزار دهد و آن چه او را ناپسند آيد مرا نيز ناپسند آيد.»

ابو نعيم در حلية الاوليا به سند خود از مسور بن مخرمه نقل كرده است كه گفت:«شنيدم رسول خدا (ص) مى‏فرمود:همانا فاطمه، دخترم، پاره تن من است، هر آن چه او را ناپسند آيد مرا نيز پسنديده نباشد و هر آن چه او را بيازارد مرا آزارده است.»

ابو نعيم گويد:اين روايت را عمرو بن دينار از ابن ابى مليكه از مسور و نيز ايوب سختيانى آن را از ابن ابى مليكه از عبد الله بن زبير روايت كرده‏اند.

ترمذى نيز در صحيح از قول پيامبر (ص) روايت كرده است كه فرمود:«فاطمه پاره تن من است آن چه او را پسند نيايد مرا نيز ناپسند باشد و آن چه او را بيازارد مرا آزارده است.»

آنگاه وى گويد:«اين حديث‏حسن و صحيح است.»

و نيز در همان جا آمده است:«فاطمه پاره تن من است آن چه او را مى‏آزارد مرا آزار دهد و آن چه او را به سختى افكند مرا به دشوارى افكنده است.»

ترمذى اين حديث را نيز حسن و صحيح دانسته است.

در شفا آمده است:«فاطمه پاره تن من است آن چه او را به خشم آرد مرا نيز به خشم آورد.»

حاكم در مستدرك به سند خود از مسور بن مخرمه نقل كرده است كه گفت:«رسول خدا (ص) فرمود:فاطمه شعبه‏اى از من است هر آن چه او را گشاده و مسرور مى‏دارد مرا شاد كند و هر آن چه او را افسرده سازد مرا غمين ساخته است.»

وى گويد:«اين حديث صحيح است.»

همچنين در همان جا به سند خود از مسور بن مخرمه نقل كرده است كه گفت:«حسن بن حسن براى خواستگارى دخترش به او پيغام فرستاد، پس او گفت: هيچ نسب و سببى در نزد من محبوب‏تر از نسب و سبب و خويشاوندى با شما نيست اما رسول خدا (ص) فرمود: فاطمه پاره تن يا پاره‏گوشت من است آن چه او را فسرده كند مرا فسرده سازد و آن چه او را شاد كند مرا مسرور كرده است و پيوندهاى خويشى در روز قيامت‏بريده گردد پيوند و خويشى من و دختر او پيش توست.اگر من او را به همسرى تو دهم اين پيمان را مى‏گيرم و (در روز قيامت) پوزش خواهانه به سويش رهسپار مى‏شوم.»

حاكم گويد:«اين حديث صحيح است.»

ابو الفرج اصفهانى در اغانى نوشته است:«عبد الله بن حسن مثنى بن حسن السبط بر عمر بن عبد العزيز وارد شد، در آن هنگام عبد الله جوانى باوقار و نمكين بود.عمر جاى او را در صدر مجلس قرار داد و احترامش گذاشت و خواسته‏هاى او را روا كرد.يكى از عمر بن عبد العزيز علت اين رفتار را جويا شد و وى پاسخ داد:افراد موثق برايم حديثى نقل كرده‏اند كه گويى خود آن را از دهان رسول خدا (ص) شنيده‏ام.آن حضرت فرمود:همانا فاطمه پاره تن من است هر آن چه او را شاد دارد مرا خوشحال مى‏كند و هر آنچه او را به خشم آورد مرا ناراحت كرده است.بنابراين عبد الله نيز پاره‏اى از پاره تن رسول خداست.»

شدت علاقه پيامبر (ص) به فاطمه (س)

حاكم در مستدرك به سند خود از ابو ثعلبه خشنى نقل كرده است كه گفت:«عادت رسول خدا (ص) بر اين بود كه چون از جنگ يا سفرى بازمى‏گشت‏به مسجد مى‏رفت و دو ركعت نماز مى‏گزارد، آنگاه به فاطمه درود مى‏فرستاد و سپس پيش همسرانش مى‏رفت.»

همچنين وى به سند خود از ابن عمران نقل كرده است كه گفت:«پيامبر (ص) چون قصد مسافرت داشت، آخرين كسى را كه وداع مى‏گفت فاطمه بود و چون از سفرى بازمى‏گشت نخستين كسى را كه مى‏ديد فاطمه بود.»

ابن شهر آشوب در مناقب با چند سند از عايشه نقل كرده است كه گفت:«على (ع) از پيامبر-كه ميان او و فاطمه كه در بستر خوابيده بودند،نشسته بود-پرسيد:كدام يك از ما پيش تو محبوب‏تريم من يا او (فاطمه) ؟پيامبر فرمود:او نزد من محبوب‏تر است و تو عزيزترى.»

در پاسخ به اين پرسش،نمى‏توان جوابى بهتر از اين يافت.فاطمه را از روى مهربانى و شفقت محبوب مى‏داند و على را به خاطر بزرگى در فضل و جايگاهش عزيز مى‏شمارد.

             هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 16:33 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

<فاطمه زهرا(س) > اخلاق


اخلاق

كتاب: سيره معصومان جلد 2، ص 20 تا 21

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

حاكم در مستدرك به سند خود روايت كرده است كه:«رسول خدا (ص) بر فاطمه وارد شد.فاطمه گردنبندى از طلا را كه به گردن داشت‏به دست گرفت و گفت:اين را ابو الحسن به من تحفه داده است.رسول خدا (ص) به او فرمود:فاطمه آيا خوشحال مى‏شوى كه مردم بگويند فاطمه دختر محمد است و در دست تو زنجيرى از آتش است.آنگاه ننشست و از خانه بيرون آمد.فاطمه زنجير را گرفت و با آن غلامى خريد و آزاد كرد.چون پيامبر را از اين امر آگاه كردند،فرمود:خدا را شكر كه فاطمه را از آتش رهانيد.»حاكم گويد:«اين حديث‏بنا به شرط شيخين صحيح است.»

احمد بن حنبل در مسند از ثوبان،آزاد كرده رسول خدا (ص) نقل كرده است كه گفت:«هنگامى كه پيامبر قصد سفر داشت آخرين كسى را كه ديدار مى‏كرد فاطمه بود و چون باز مى‏گشت نخست‏به ديدار فاطمه مى‏رفت.يكبار از جنگى بازگشت و به خانه فاطمه رفت و ديد كه بر در خانه پرده‏اى آويخته شده است.همچنين بر دست‏حسن و حسين دو دستبند نقره‏اى ديد.آن حضرت با مشاهده اين موارد به خانه داخل نشد و از راه بازگشت.فاطمه دانست كه پيامبر به خاطر ديدن پرده و دستبندها به خانه قدم ننهاده.از اين رو پرده را پاره كرد و دستبندها را از دست كودكانش به در آورد و قطعه قطعه كرد.حسن و حسين گريستند فاطمه دستبند را ميان آن دو تقسيم كرد.آنان هر دو،در هر حالى كه گريه مى‏كردند،به سوى رسول خدا (ص) رفتند.پيامبر دستبند را از آنان گرفت و به ثوبان گفت:اينها را نزد بنى فلان ببر و براى فاطمه گردنبندى از عصب (دندان جانورى دريايى) و دو دستبند از عاج بخر.زيرا اينان اهل بيت من هستند و من دوست ندارم آنان طيبات خود را در زندگى دنيويشان بخورند.»

همچنين احمد بن حنبل از جعفر بن محمد،از پدرش روايت كرده است كه گفت:«گروهى از مردم برهنه از روم نزد رسول خدا (ص) آمدند.آن حضرت بر فاطمه وارد شد،فاطمه پرده‏اى آويخته بود پيامبر به او فرمود:آيا خوشحال خواهى شد اگر خداوند روز قيامت تو را بپوشاند؟اين پرده را به من بده.فاطمه پرده را به رسول خدا (ص) داد و آن حضرت آن را به اندازه دو ذراع در يك ذراع بريد و به هر يك از برهنگان داد.»

راستى در گفتار

مؤلف استيعاب به سند خود از عايشه نقل كرده است كه گفت:كسى را راست گفتارتر از فاطمه نديدم، مگر پدرش را.

 هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 16:29 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

سيره فاطمى‏

 

فاطمه (سلام اللَّه عليها)، شب قدر پيامبر
برنامه دشمن براى خاموش كردن نور پيامبر
استقبال دانشمندان و متخصّصان از امام زمان (عليه السلام)
سختى و آسايش در كنار يكديگر است
ماجراى تسبيحات حضرت زهرا (سلام اللَّه عليها)
ياد فاطمه (سلام اللَّه عليها)، به دنبال هر نماز
فدك پشتوانه اقتصادى اهل بيت (عليهم السلام)
فاطمه (سلام اللَّه عليها) الگوى امام زمان (عليه السلام)

فاطمه (سلام اللَّه عليها)، شب قدر پيامبر

«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»

الّلهم صل على محمّد و آل محمّد و عجِّل فرجهم الهى انطقنى بالهدى و الهمنى التقوى

پيغمبر ما وارث همه ى انبياء است وارث آدم و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى، خاتم النبيين و وارث همه ى انبياء پيغمبر ما و زهرا تنها وارث پيغمبر ما، به يك معنا مى‏شود گفت زهرا وارث تمام انبياء است چون پيغمبر، زهرا وارث پيغمبر ماست تنها وارث است و پيغمبر ما هم وارث همه ى انبياء است اين مقام مهمّى است رواياتى داريم كه « ان اللَّه ليغضب لغضب فاطمه و يرضى و لرضاها» رضاى زهرا سلام اللَّه عليها رضاى خدا است، غضب زهرا (سلام اللَّه عليها) غضب خداست، خيلى مقام است. مريم، حضرت مريم مادر يك عيسى است و فاطمه مادر يازده عيسى، وجود فاطمه وجود استثنايى است. «فطم» يعنى جداست فاطمه سلام اللَّه عليها يعنى يك زن جدا، يك زن استثنايى، دور است از همه يك زن نمونه. حديث داريم هر كس فاطمه را عميق بشناسد شب قدر را درك كرده. كى مى‏خواهد بگويد حديث من تا الان كه ريشم همه سفيد شده نمى‏فهمم يعنى چه؟ چقدر بايد يك انسان جوهر و مقام و مايه داشته باشد كه آنقدر با كمال باشد كه اشرف هستى پيغمبر اسلام دستش را ببوسد. بوسيدن دست، پيغمبر به خاطر اين نيست كه دخترش است دستش را مى‏بوسد، توى دين اسلام اين حركتها براى خويش و قومها نيست همين پيغمبر به عمويش مى‏گويد خدا مرگت بده «تَبَتْ يَدا ابى الَهب» بريده باد دست ابى لهب، خوب ابى لهب هم عموى پيغمبر است. اگر مسئله‏اى فاميلى باشد انسان هم بايد يك حسابى براى عمويش باز كند. در دين اسلام ملاكها ارزش است نسبتها و فاميليها حرف بعد را مى‏زند خدا به نوح مى‏گويد «انه ليس من اهلك» اگر همه مردم غرق شوند پسر تو هم بايد غرق بشود. گفت « ان نبلى من اهلى» بابا پسر پيغمبر است. فرمود پسر پيغمبر هم خطش كج شد بايد غرق بشود، يعنى در دين ما دينى است كه سلمان فارسى جزء اهل بيت باشد «السلمان منّا اهل الْبَيت». شيعه و سنى اين حديث را نقل كردند كه سلمان ايرانى جزء اهل بيت مى‏شود، پسر نوح كه اهل بيت است از اهل بيت خارج مى‏شود. خط كش ما خط كش فاميلى نيست خط كش ارزشها است. دست بوسى فاطمه الزهرا (سلام اللَّه عليها) يك چيزى نيست كه حالا بابا است دست بچه‏اش را مى‏بوسد يعنى حمل يك مسأله عادى ببخشيد، حمل يك بسترى عاطفى نبايد كرد چون حالا بالاخره بابا است دستش را مى‏بوسد. قرآن به پيغمبر مى‏گويد تو نور هستى «انا ارسلناك شاهداً» من تو را شاهد قرار دادم بعد مى‏گويد «و سراجاً» من تو را نور قرار دادم. پس پيغمبر نور خداست، چون قرآن مى‏گويد « انا جعلناك شا هداً و» بعد مى‏گويد «سراجاً» سراج يعنى چراغ



برنامه دشمن براى خاموش كردننور پيامبر 

 اگر خدا به پيغمبر مى‏گويد چراغ است جاى ديگرى مى‏فرمايد كه هيچ كس چراغ خدا را خاموش نمى‏تواند بكند. «يريدون ليطفعوا نوراللَّه» مى‏خواهند نور خدا را خاموش كنند ولى هرچه بيشتر فوت كنند «يريدون ليطفعوا نوراللَّه» حق مى‏ماند  جاى ديگر كه گفتم ولى امروز يك چيزهايى به ذهنم آمد به مناسبت اين هم براى شما بگويم جوانهاى خرّم آبادى و هم همه ى ايرانى‏ها گوش بدهند حدود سى سال پيش برادر من سربازى بود در خرّم‏آباد پادگان بدرآباد، بدرآباد است ديگه، من طلبه نوى بودم. ريش‏هاى مشكى داشتم، طلبه نوى بودم. آمدم خرّم‏آباد دفعه ى اولم هم بود رفتم پادگان دم در پادگان به برادرم گفتم كه مى‏شود بيايم تو، گفت نه بابا اينجا پادگان است شيخ راه نمى‏دهند به آن دژبانى كه دم در وايستاده بود، گفتم آقا مى‏شود من بيايم توى پادگان سخنرانى كنم. گفت بله، گفتم بيايم سخنرانى كنم. گفت مگر اينجا روضه است برو برو آشيخ برو وايستاديم يك سرگردى آمد، بهش گفتيم. گفت آقا شيخ خيلى ساده‏اى بيايى پادگان براى سربازها صحبت كنى همين طور به اين سادگى گذشت. تيمسارى آمد هر درجه دارى آمد ما التماسش كرديم نشد. برادرم هم ترسيد گفت داداش اگر بيايى تو سخنرانى كنى بعد كه تو بروى من را زندان مى‏كنند، ما را به خير تو اميد نيست شر نرسان ما را ديدى برو. گفتم آخه من از قم آمدم تو را ببينم يكى دو تا حديث هم بخوانم. گفت نمى‏شود روى آخوند حساس‏اند گفتم من از آخوندى مى‏روم بيرون لباس كت شلوار مى‏پوشم اگر لباس ساده بپوشم مى‏شود بيايم تو. گفت نه .گفتم مى‏شود سربازها بياند بيرون گفت نه گفتم مى‏شود همشهرى‏ها بياند دم در آخر چند تا كاشونى. گفتم كاشونى‏ها، بگوييد بياند گفت نه نمى‏شود. گفتم مى‏شود اسم سخنرانى را نبرى من بروم يك چيزى بخرم تو برو به همشهرى‏ها بگو برويم يك چيزى بخوريم به هواى چيزى خوردن بياييد. گفت ديگه اون را نمى‏دانم گفتم پس من مى‏روم شهر يك چيزى مى‏گيرم مى‏آيم اينجا تو برو به دو سه تا همشهريها بگو بياند چيزى بخورند، آنوقت همين طور كه چيزى مى‏خورند من يك حديث مى‏خوانم (از لباس آخوندى رفتم بيرون آمدم خرم‏آباد 30، 40 كيلو كاهو گرفتم يك جوى آب تميزى بود، يك نهر آبى بود، چشمه بود، يك چشمه‏اى بود آنجا نشستم يادم نيست كجا بود، نشستم شستم مقدارى هم سكنجبين و كاسه گرفتم و دو مرتبه يك تاكسى بار گرفتم و اين كاهوهاى شسته و اين سكنجبين را بردم آنجا، اين دفعه ديگر آخوند نبودم دژبانم نشناخت من را. برادرمان را خبر كرديم گفتيم كه به سربازهاى كاشانى بگو بيايند كاهو بخورند اصلاً هم نگو برادر من آخوند است، اصلاً نگويى سخنرانى كن بگو آمده كاهو بخوريد. گفت باشد رفت يك هفده نفر از بچه‏هاى كاشان را، نمى‏دانم تو ذهنم هست هفده نفر بود چند نفرى هفده، هيجده نفر، اتفاقاً از بچه‏هاى كاشان كه سربازى بودند، اينها آمدند و من خواستم همين طورى كه كاهو مى‏خورند حديث بخوانم. ترسيدم اين دژبان نگاه مى‏كرد خوب يك كسى سخنرانى كند، اونها هم كاهو بخورند خوب بالاخره مى‏گويد چيه. به اينها گفتم من مى‏خواهم صحبت كنم اما شما نگاه به من نكنيد يك الاغى آنجا بود گفتم چند تايتان برويد آنور الاغ رويتان را آنور كنيد چند تا هم... هر كدامتان يك سمتى بنشينيد كه كج و كور نظامى و صفّى ننشينيد. هر كدام دو تاتان به يك سمتى كاهو بخوريد، الاغ هم وسط باشد. من هم با كاهو ور مى‏روم اما عوضى كه كاهو بخورم يك حديث مى‏خوانم. خر را گذاشتيم جلو يعنى خر را گذاشتيم وسط قرائتى و خر و سرباز هر كدام به يك سمتى نشستند، كاهو شروع كردند خوردن و من لابه لاى كاهو خوردن يك حديث گفتم) اين وضع پادگان ما بود در سى سال پيش در شهر شما كه الان هستم امروز صبح يعنى امروز 1/5 پيش همين امروز صبح شخصى آمد پهلوى من، گفت من اميرلشگرم تقاضا دارم بيايى سخنرانى كنى. گفتم كجا. گفت شما كه آمده‏ايد خرم‏آباد سخنرانى مى‏كنى براى تلويزيون، توى پادگان ما هم بيا. گفتم كجا، گفت من پادگان بدرآبادم تا گفت بدرآباد ياد گفتم عجب (من سى سال پيش مى‏خواستم يك حديث بخوانم مجبور شدم از آخوندى بروم، بيرون كاهو بشورم، هر كدام به يك سمتى بنشينيم با خر و سرباز و قرائتى، همه قاطى شويم يك جورى بايد اين رقمى ما حديث بخوانيم و امروز هم امير لشگر آمده گفته چندين هزار لشگر سرباز بيا حديث بخوان پس خون شهيد مدنى حرام نشد. خون شهداى ما، شهيد مدنى يكى از پايگاههايش خرم‏آباد بود. شهيد مدنى نجف بود، منتهى وقتى مى‏آمد ايران چند روز خرم‏آباد بود، چند روز همدان، مدنى‏ها، صياد شيرازى‏ها، اين عزيزان از ما كه شهيد شدند حرام نشد بنده همان قرائتى هستم اون قرائتى هم بهتر از اين قرائتى است چون اون موقع تازه نفس بودم ديگر وارفته‏ام ولى در عين حال نگاه مى‏كنم اين خون‏ها چه كرد)



استقبال دانشمندان و متخصّصان از امام زمان(عليه السلام) 

برادرها به همين دليل كه جايى كه راهمان نمى‏دادند حالا استقبال مى‏كنند داريم امام زمان (عجّل اللَّه تعالى شريف) كه ظهور كند همه درها روى حضرت مهدى باز خواهد شد مخترعين كره ى زمين حديث داريم مكتشفين و دانشمندان كره ى زمين خواهند آمد خدمت امام زمان (عجّل اللَّه تعالى شريف) اسلام خواهند آورد و تمام تخصصشان را خدمت امام خواهند گذاشت همين طور كه در ارتش ما بسيارى از خلبانهايى كه آمريكا تحصيل كرده بودند بسيارى از مسئولين رده بالاى قوه ى نظامى كه تحصيلات عاليه داشتند و قبلاً در اختيار اسلام نبودند خوب مسلمان بودند اما حكومت دست آن‏ها نبود تا امام ظهور كرد آمدند خدمت امام با امام بيعت كردند كه تمام تخصص‏شان را در اختيار امام گذاشتند



سختى و آسايش در كنار يكديگر است

«انّ مع العسر يسراً فانّ مع العسر يسرا» آيه‏اى ديگر داريم «سيجعل اللَّه بعد العسر يسراً» توى قرآن 12 تا «العسر» است، 36 تا «يسر» يعنى مشكلات و آسانى‏ها را پهلوى هم قرار مى‏دهيم مشكلات 13 آسانى‏هاست. 12 تا كلمه «العسر» است يعنى سختى، 36 تا كلمه «يسر» و در تاريخ ما هم همين طور بوده، كربلا يك نصف روزى امام حسين (عليه السلام) زجر كشيد زير سم اسب رفت. خانواده‏اش چى چند روزى اينها اسير بودند اما بعد 1400 سال ماِ مى‏بينيم كه كلماتشان، حرفهايشان اين معناى اين است كه «انّ مع العسر يسراً» خدا انشاءاللَّه قسمت كند برويد مكه نماز جماعت ميليونى مى‏بينيد يك مرتبه ياد خديجه (سلام اللَّه عليها) مى‏افتيد كه عجب يك زن به يك مرد اقتدا مى‏كند. نماز جماعت 3 نفره، على بود از مردها، خديجه بود از زنها، چه طور نماز جماعت 3 نفرى، شده نماز جماعت ميليونى، آدم حالا مى‏فهمد قرآن چه مى‏گويد «و رفعنا لك ذكرك» پيغمبر «و رفعنا لك ذكرك» نام تو را بلند مى‏كنيم نگران نباش «و رفعنا لك ذكرك» . تو نيكى كن و در دجله انداز. خيلى اين دعوتى كه امروز اين امير لشگر از من كرد تا فهميدم مال بدرآباد است يك مرتبه بدرآباد و بدرآباد را پهلوى هم گذاشتم خيلى برايم شيرين بود. نماز نور خداست، خاموش نخواهد شد. ممكن است يك جايى تارك نماز زياد باشد، عوضش يك نمازهاى عاشقانه از كشورهاى ديگر برمى‏خيزد. دوستى را من سراغ دارم يعنى بعداً باهاش دوست شدم نه كه حالا دوست من بود استاد دانشگاه است كمونيست بود، بعد مسيحى شد. مكتب مسيحيت را مطالعه كرد قانعش نكرد، چون در مسيحيت حرفهاى اشكال دار خيلى است. بعد از مسيحيت آمد مسلمان شد در ميان فقهاى اسلامى شافعى، همبرى و مالكى و جعفرى و شيعه‏اى مطالعه كرد همه را. آمد شيعه شد در بين شيعه‏ها آمد ايران رفت خدمت امام عاشق اسلام شد، عاشق امام شد. ايام جنگ بود، رفت جبهه صحنه‏هايى از جبهه را ديد. ساكن اتريش و بچه ى اتريش است. برگشت در آن جا گفت من راه خودم را بعد از چند سال پيدا كردم. بنيان گذار شيعه در آن قبيله شد، قبيله خودش من رفته بودم اتريش، جلسه‏اى داشت همه ى كسانى كه شيعه شده بودند، جمع كرده بودند. چه جوانهايى جه خواهرهايى، چه برادرهايى، چه جلساتى، توى جلسه شان هر كس غذاى خودش را مى‏آورد. چون مى‏گفت بودجه نداريم، هر كسى مثلاً غذاى خودش را مى‏آورد. ايشان صحبت مى‏كرد، بعد همان جا غذا مى‏خوردند حالا كم كم هر سال يك كاروانى از طرفدارانش را بر مى‏دارد مى‏آورد مكّه. پسرش را فرستاد ايران فارسى ياد گرفته خيلى راحت و پسرش هم الان حجةالسلام شده. غصّه نخوريد فلانى تارك الصلوة شده بايد غصّه بخوريم اما اگر يك آبى اينجا فرو مى‏رود جاى ديگر به صورت يك آب زلال در مى‏آيد، فقط شرمنده خواهد شد كه چطور آن از راه دور گرفت و اين از راه نزديك نگرفت. چطور بعضى‏ها با كتاب قرضى نمره بيست آوردند، بعضى‏ها بابايشان كتاب‏فروش است، توى شهرستان كتابخانه هست، هواى معتدل دارند، باز هم نمره‏شان ضعيف است. از اين امكانات بايد استفاده كنيم (شما مردم عزيز چيزهايى داريد كه استانهاى ديگر همه استانها شرايط شما را ندارند استان شما استان پرآبى است، شما با كمبود آب مواجه نيستيد. چند روز پيش من زاهدان بودم، امسالى كه همه جا باران آمده باز هم آنجا آب را با ماشين مى‏خرند. پرآبى يك نعمتى است مخصوص شما، يك هواى معتدل مخصوص شماست نه يخ بندان بعضى از استانها را داريد نه داغى بعضى از استانها را. معتدل هواى معتدل همه ى خانها تقريباً اسلحه دارد و همه حالت بسيجى دارند. همه ى نژاد انقلابى هستند. زمانى كه استان شما بنى صدر را شناخت و باهاش يرخوردى كرد آن زمان همه ى ايران زنده باد بنى صدر مى‏گفتند. ولى استان شما بنى صدر را قبل از استانهاى ديگر شناخت يعنى فهم مكتبى و انقلابى شما بالاست هوايتان هم معتدل است بنابراين در اين شرايط يك شرايطى است كه بايد فرق بكنيد بچّه‏هاى قم كه در كنار قم هستند، بچّه‏هاى مشهد كه در كنار امام رضا (عليه السلام) هستند بايد فرق بكنند. بچّه‏هاى همدان، بچّه‏هاى استانهايى كه هوايشان سرد است، بايد دو برابر خوزستانى‏ها مطالعه كنند چون آنجا تابستان هم مى‏شود مطالعه كرد خوزستان آتش ازش در مى‏آيد. تابستان هر استانى هر شرايطى دارد، آنوقت خوزستانى‏ها يك شرايطى دارند كه باز همدانى‏ها ندارند. هر كسى از آن شرايطش اگر آن طورى كه بايد استفاده نكند قيامت حسرت خواهد خورد. قرآن براى قيامت خيلى اسم گذاشته «يوم التلاق» «تلاق» با ت دو نقطه يعنى تلاقى «يوم الحساب» «يوم القيامه» اسم توى قرآن زياد است، قيامت يكى از اسم‏هاى قيامت «يوم الحسرة» است يعنى روزى كه آدم حسرت مى‏خورد عجب) هيچ مكتبى زهرا (سلام اللَّه عليها) ندارد و لذا امام در وصيت‏نامه‏اش مى‏گويد «ما مفتخريم كه زهرا (سلام اللَّه عليها) از ماست»، «ما مفتخريم كه امام باقر (عليه السلام) از ماست» «ما مفتخريم كه مذهب فاطمه (سلام اللَّه عليها) از ماست» مذهب فاطمه (سلام اللَّه عليها) را هم برايتان بگويم. فاطمه زهرا (سلام اللَّه عليها) از نظر علمى خبر از آينده داشت و كتابى داشت اين زهرا (سلام اللَّه عليها) سرچشمه علم امامها بود. گاهى مى‏رسيدند خدمت امام صادق عليه‏اسلام. مى‏گفتند آقا آينده چه مى‏شود. امام صادق (عليه السلام) مى‏فرمود بايد بروم كتاب مصحف را بخوانم، مصحف مادرم است. مى‏رفت باز مى‏كرد مى‏خواند مى‏گفت آينده چنين مى‏شود، چنان مى‏شود. يعنى علم زهرا (سلام اللَّه عليها) سرچشمه علم امام صادق (عليه السلام) هم بود. امام صادق عليه‏السلام علومش از سه چهار چشمه بود، يكى چيزهايى كه خدا بهش القا مى‏كرد، يكى چيزهايى كه از جدش شنيده بود، يكى از چيزهايى كه از كتاب مصحف مطالعه مى‏كرد



ماجراى تسبيحات حضرت زهرا (سلام اللَّهعليها) 

اين تسبيحات حضرت زهرا (سلام اللَّه عليها) را برايتان بگويم ماجرايش چيه. در جنگها خوب اسير مى‏گرفتند، بعضى از جنگها زنها شركت مى‏كردند. زن اسير داشتيم، مرد اسير داشتيم يك ذره، يك ذره اسلام شده بود طرفداران اسلام «يدخلون فى دين اللَّه افواجا» گروه گروه فوج فوج مى‏آمدند، مسلمان مى‏شدند. كم كم بازار اسلام گرم شد، تنورش داغ شد. فاطمه الزهرا (سلام اللَّه عليها) هم كم كم كارش زياد شد و بچه‏هايش زياد شدند و بچه‏دارى و خانه‏دارى و آموزش و خسته مى‏شد. كارهاى خانه هم سنگين بود آرد كردن گندم، مال ايشان بود. تهيه نان و غذا مال ايشان بود. شير دادن و تربيت و آمد و رفت زنهاى مدينه و

يك روز آمد و گفت بابا جون مى‏شود شما به يك خانمى بگوييد بيايد يك چند ساعت كمك ما بكند يك كلفتى، كنيزى، يك خادمى، يك زنى بيايد توى خانه كمك بكند پيغمبر نگاهى كرد و فرمود شما 34 بار اللَّه اكبر بگو، 33 بار هم الحمداللَّه، 33 بار هم سبحان‏اللَّه. ما كنيز مى‏خواهيم، ايشان مى‏گويد بگو اللَّه‏اكبر. به نظرم پيغمبر مى‏خواهد بگويد فاطمه جان خواهش مى‏كنم از اين حرفها با بابايت نزن. اصلاً جوابش را چيز ديگر جواب داد فاطمه ى زهرا (سلام اللَّه عليها) چيز ديگرى گفت، پيغمبر چيز ديگر جواب داد. شايد مى‏خواسته بگويد از اين حرفها را اينجا نزن. گفت باشد خوب فاطمه زهرا (سلام اللَّه عليها) هم گرفت كه نبايد به پدرش از اين حرفها را بزند. دختر پيغمبر مثل باقى دخترها يك نخ مشكى داشت اين 34 تا گره بهش زد همين طور كه يك سانت يك گره، يك گره، يك گره، 34 تا گره. گفت باشد هر وقت ذكر بگوييم اللَّه‏اكبر، اللَّه‏اكبر، هر يك اللَّه‏اكبر، الحمداللَّه، سبحان اللَّه، كه مى‏گفت يكى از گره‏ها را از زير دستش رد مى‏كرد. ماجرا بود تا جنگ احد پيش آمد، فاطمه الزهرا (سلام‏اللَّه عليها) هفته‏اى دو بار مى‏آمد احد. تقريباً 1 ساعت و نيم راه است يا دو ساعت. سر قبر حضرت حمزه، يك روزى مقدارى خاك قبر را برداشت گل كرد و از گل خاك حمزه عموى پيغمبر، مهره ساخت تويش را خالى كرد، شد تسبيح تربت، منتهى تربت حمزه. سبحان اللَّه، اللَّه‏اكبر، اين شد تسبيح حضرت زهرا، تا كربلا پيش آمد به جاى خاك احد، خاك كربلا و ثواب هزار ركعت نماز دارد



ياد فاطمه (سلام اللَّه علیها)، به دنبال هر نماز

  و در تعقيب‏ها هيچ تعقيبى به اندازه ى تعقيب حضرت زهرا (سلام‏اللَّه) عليها ارزش ندارند. همين 34 تا اللَّه‏اكبر يعنى ما با نماز با حضرت زهرا با اين تسبيحش متصل مى‏شويم، مثل اينكه با هر آب خوردنى مى‏گوييم سلام بر حسين، مثل اينكه با هر نمازى در سلام مى‏گوييم «السلام عليك ايها النبى»، مثل اينكه در هر نمازى صلوات بر پيغمبر و اهل بيتش مى‏فرستيم. يعنى ارتباط ما با پيغمبر «السلام عليك ايها النبى»،با اهل بيت پيغمبر تشهدمان صلوات مى‏فرستيم با امام حسين (عليه السلام) به خصوص آب كه مى‏خوريم و سجده خاك كربلا نماز ما همراه با ولايت است ، نماز ما همراه با شهادت است، يعنى حسين (عليه السلام) فراموش نشود، ولايت فراموش نشود، زهرا (سلام اللَّه عليها) فراموش نشود. خيلى مكتب عجيبى داريم، خيلى مكتب عجيبى داريم. شما يك نماز كه مى‏خوانى نماز شما به شرطى قبول مى‏شود كه تغذيه‏هاى شما درست باشد، اگر غذاى شما مشكل داشته باشد در قبولى نماز شما اثر دارد، اگر شما آبروى يك مسلمانى را بريزيد در قبولى نماز شما اثر دارد اگر شما حق فقرا را، زكات ندهيد در نماز شما اثر دارد يعنى اين نماز خواسته باشد پرواز كند شرايطش اين است كه آبروى مردم محفوظ بماند غيبت نكنيم، شكم فقرا سير بشود زكاتت را بدهى تغذيه ى خودت درست باشد. خط فكرى‏ات، ولايت رهبرى‏ات ولايت اميرالمؤمنين را داشته باشى يعنى قبولى نماز چنان، نماز قبولى‏اش بند شده به كارها كه يك نمازگزار واقعى اگر يك نماز درست بخواند همه كارهايش اتوماتيك خودش هم درست مى‏شود، توى نماز ما از طريق تسبيحات حضرت زهرا (سلام اللَّه عليها) با حضرت زهرا آشنا مى‏شويم. فاطمه الزهرا (سلام اللَّه عليها) خيلى مقام داشت. در زمان فاطمه الزهرا (سلام اللَّه عليها) فدك منطقه ى بسيار وسيعى بود درآمدى داشت كه اين درآمدش را پيغمبر وصيت كرده بود مال زهرا و فكر زهرا، خود زهرا كه زندگى‏اش ساده بود. على بن ابيطالب كه زاهدترين فرد بود. فدكى كه دادند مال زندگى شخصى زهرا (سلام اللَّه عليها)نبود. من در جلسه قبل گفتم يك بار مقدارى يك مقدار گردنبند، يك خورده نقره بود گردنبند نقره را پيغمبر در گردن زهرا سلام‏اللَّه عليها ديد، چيزى نگفت ولى عبوس كرد. فورى حضرت زهرا در آورد، گفت بده به فقرا



فدك پشتوانه اقتصادى اهل بيت (عليهم السلام)

زهرا (سلام اللَّه عليها) زندگى‏اش زاهدانه و اميرالمؤمنين زاهدانه بود. اما فدك بايد دست اين زاهد باشد كه خرج فكرشان بكنند، چون بالاخره اسلام خرج دارد. نبايد گفت آقا براى خدا، ابوالفضل هم كه براى خدا جنگيد اسبش جو مى‏خواهد يعنى بايد يك امكانات مادى فكر را دنبال كند اموال خديجه كمك كرد به فكر پيغمبر، ولى فدك را گرفتند. گفتند چرا مى‏گيريد يك حديث دروغين ساختند غصب فدك. حالا ما سيره را هم سيره ى فاطمى اونى كه پشتوانه ى مالى بود فدك بود درآمد سرشارى داشت منطقه بزرگى بود كه اين درآمدش خرج تفكر علوى بشود. آمدند گرفتند فاطمه الزهرا سلام‏اللَّه عليها (يك پارچه‏اى دور سرش پيچيد به زنها گفت بزنيد من مى‏خواهم يك سخنرانى بكنم كه اين سخنرانى نيست است مى‏خواهم حكومت را ببرم روى هوا، حكومتى كه رهبرش على ابن ابيطالب نباشد صد هزار نفر در غدير خم گفتند شاهد بودند كه گفتند على چطور شد كه حكومت را آدم دو شاهد داشته باشد دادگسترى حقش را مى‏گيرد چرا شوهر من صد هزار شاهد داشت نتواند حقش را بگيرد) يك سخنرانى كرد كه در حديث و تاريخ آمده آنقدر مردم توى مسجد گريه كردند كه در طول تاريخ مسجد نبوى هيچ وقت به اندازه آن روز گريه، يك سخنرانى كرد حدود چهل و پنجاه آيه ى قرآن توى سخنرانى‏اش گفت كودتا كرد بعد گفتند چرا حق شوهرم را غصب كرديد گفتند حديث داريم «نحن» ما «معشر انبياء» ما گروه انبياء «لا نوّرث» ارث نمى‏گذاريم. بنابراين پيغمبر ارث ندارد، هر چى هست مال همه ى مسلمانها است جالب اين است كه اين «نحن معشر انبياء» قرآن است يا حديث، حديث است چطور شد كه ما حديث رفتيم بخوانيم شما گفتيد «كفانا كتاب اللَّه» حديث نخوانيد «كفانا كتاب اللَّه» كتاب خدا كافى است، حديث را نخوانيد، ها چطور شد ما كه رفتيم يك حديث بخوانيم گفتيد قرآن هست، حديث نخوان منتهى براى گرفتن فدك خودشان حديث خواندند. يعنى با حديث دروغين فدك را گرفتند و ما حديث راست رفتيم بخوانيم گفتند نه حديث نخوان يك بام و دو هوا «كفانا كتاب اللَّه» كتاب خدا كافى است. ضربه ى علمى شد چون همه ى حرفها كه در قرآن نيست، در قرآن كه نگفته نماز صبح دو ركعت است در قرآن فقط مى‏گويد «اقيموا الصلوة» نماز بخوانيد و اما دو ركعتى‏اش توى حديث است در قرآن مى‏گويد «و ليطوفوا بابيت العطيف» طواف كنيد اما هفت بار يا هشت بار توى حديث است ما هزاران مسئله‏اى واجب و مستحب داريم كه اصلاً در قرآن وجود ندارد. قرآن يك كتاب قانون اساسى است. توى قانون اساسى كه همه تبصره‏ها نيست قانون اساسى كه چند بند كلى دارد، منتهى هر بندى‏اش مفصلش اهل بيت است. اگر همه ى حرفها در قرآن بود كه حضرت نمى‏گفت «كتاب اللَّه و عترتى» كتاب و اهل بيت. ديگر اهل بيت نمى‏خواستيم قرآن باز مى‏كرديم همه چيزى توش بود. قرآن كليات را مى‏گويند جزئياتش با اهل بيت است. فدك را گرفتند و اين يك سرمايه كلانى بود و فاطمه الزهرا سلام‏اللَّه عليها سخنرانى كرد چه سخنرانى، بعد توى سخنرانى‏اش ناله‏ها زد يك ناله هايى زهرا زد كه مسجد رفت روى هوا. گريه‏اى از مردم گرفت. به خليفه ى اول گفت چطور شد تو از پدرت ارث ببرى، من از پدرم ارث نبرم مگر قرآن نمى‏گويد «و ورث سليمان داوود» داوود پيغمبر بود قرآن مستقيم مى‏گويد «و ورث سليمان داوود» يعنى حضرت سلميان از حضرت داوود ارث برد. اصلاً زندگى پيغمبران هم مثل زندگى ما است مثل اينكه بگوييم شما پيغمبرى نبايد بخورى غذا $ شما پيغمبرى نبايد بچه‏ات را دوست داشته باشى. مسائل عاطفى، مسائل غريزى، مسائل فطرى، مسائل حقوقى كه فرقى بين پيغمبر و غير پيغمبر نمى‏كند كه به هر حال خيلى زهرا (سلام اللَّه عليها) حالا با همه ى عظمتش با يك دست آسياب سنگين داشت گندم آرد مى‏كرد بچه‏اش هم شير ميداد يك روز پيغمبر آمد ديد كه زهرا دارد با يك دست گندم آرد مى‏كند با يك دست بچه‏اش را شير مى‏دهد بعد آنوقت تازه ذكر خدا را هم مى‏گويد. يعنى پيغمبر گريه كرد. فرمود فاطمه جان اين تلخى‏هاى دنيا را با شيرينى‏هاى آخرت عوض نكنى «و لوسف ربّك فنرضى» نابينا آمد توى خانه ى زهرا (سلام اللَّه عليها) فرمود وايسا. گفتند يا زهرا نابينا است، چشم ندارد كه شما چادر سر مى‏كنى. فرمود بالاخره من عطر زدم. چشم ندارد، ولى ممكن است بوى عطر من در نابينا اثر بگذارد ممكن است او از راه بينى، بوى عطر از من مى‏آيد چشم ندارد، ولى او «هو يشّمّ» شبهاى جمعه تا صبح احياء مى‏گرفت و اما حسن عليه السلام مى‏گفت گوش دادم از سرشب تا صبح به مسلمانها دعا كرد. گفتم مادر جان يك دعا هم به خودت بكن فرمود: «الجار ثم الدّار» اول بايد به مردم دعا كرد آيه نازل شد كه «لا تجعلوا دعاء الرسول البينكم كدعاء بعضكم بعضاً» به پيغمبر محمّد نگوييد، بگوييد يا رسول اللَّه. فاطمه (سلام اللَّه عليها) هم مى‏گفت يا رسول اللَّه. بابايش گفت نه تو يا رسول اللَّه نگو تو بگو يا ابه، من همين كه تو به من بگويى بابا، اين كلمه بابايى كه تو به من مى‏گويى براى من شيرين تر است كه تو بگويى رسول اللَّه. اين مال عموم مردم است تو به من بگو بابا. بگو رد شويم يازده فرزند معصوم به قدرى عزيز است كه همه ى امامان افتخار مى‏كردند به فاطمه (سلام اللَّه عليها)، حتّى



فاطمه (سلام اللَّه عليها) الگوى امام زمان(عليه السلام) 

حضرت مهدى (عجل اللَّه تعالى شريف) حديث داريم فرمود من از مادرم الگو مى‏گيرم الگوى من زهرا مادرم است يك جمله‏اى دارد حضرت مهدى (عجل اللَّه تعالى شريف) كه الگوى من مادرم است. امام حسين عليه السلام در كربلا فرمود من مادرم زهرا (سلام اللَّه عليها) است، افتخار مى‏كنم، شما به من مى‏گوييد بيايم بله قربان به يزيد بگويم، مى‏دانيد مادر من كيه، من شير زهرا خوردم كسى كه شير زهرا مى‏خورد به يزيد بله قربان بگويد، حواستان كجاست من مادرم زهراست، يعنى كسى كه شير زهرا را بخورد زير بار طاغوت نمى‏رود. امام سجاد عليه السلام در مسجد شام تو سخنرانى‏اش گفت من افتخار مى‏كنم مادرم زهرا است. همه ى امامان ما به زهرا افتخار مى‏كردند و ما هم افتخار مى‏كنيم كه علاقمند زهرا (سلام اللَّه عليها) هستيم. خدايا با آبروى زهرا (سلام اللَّه عليها) دين و دنياى ما، آبرو و عزّت و رهبر و دولت و امت و ناموس و نسل و انقلاب ما را حفظ بفرما. آمين

«والسّلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته»

«اللهم صلّ على محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم»

هیئت مکتب المهدی(روخی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 17:46 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر

سيره فاطمى

 

بيكارى عار است، نه كار
رشد عمر مهم است، نه طول عمر
پاكسازى روح در رمضان، براى دريافت نور قرآن
تفاوت زن و مرد در نوع كار
تقسيم كارهاى داخل و خارج منزل
كار زن، براساس فطرت و عفّت
ماجراى عروسى حضرت على (عليه‏السلام) و حضرت زهرا (سلام‏اللّه عليها)

بيكارى عار است، نه كار

«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»

«اللّهم صل على محمد و آل محد اللهى انطقنى بالهدى والهمنى التقوى‏»

فاطمه زهرا (سلام اللّه عليها) در روايت داريم كه «طتحاً تأجن، تخيز» فاطمه زهرا آسيا مى‏كرد گندم را آرد مى‏كرد خمير مى‏كرد نان مى‏پخت وصله مى‏كرد در خانه كار مى‏كرد كار عيب نيست انبياء كار مى‏كردند اكثر انبياء چوپان بودند و من ديدم يادم نيست اين را كه ديدم در تاريخ ديدم يا در حديث كه دليل اينكه اكثر انبياء چوپان بودند چون براى تمرين حوصله بود چون يك چوپان بايد ساعتها بايستد براى اينكه يك بز سير شود براى اينان بايستد براى اينكه اين گوسفندها سير شوند اين تمرين حوصله است و چون سر و كله زدن با افراد رنگارنگ حوصله‏ى زيادى مى‏خواهد اينكه خداوند آنها را يك تمرينى داده به نام اين بعضى از انبياء بايند شغلى‏هاى ديگرى داشتند تا انبياء خياط داشتيم نجار داشتيم ولى اكثر آنها چوپان بودند دختران شعيب را اگر از من شنيده باشيد در سوره‏ى قصص در تلويزيون بحث مفصّلى داشتم كه كار مى‏كردند اصولاً كار خيلى ارزش دارد نقش كار را برايتان مى‏دانيد حالا من يك تذكرى بدهم ارزش كار، ارزش كار، كار براى سلامتى خوب است براى سلامتى افراد بيكار بيشتر مريض مى‏شوند كار براى پر كردن ايّام فراغت، پر كردن ايام فراغت بهترين كار براى ايام فراغت، براى توسعه‏ى زندگى، توسعه و گسترش اقتصاد زندگى، براى شكوفايى ابتكار، آدمى كه كار مى‏كند هى هر يك چند مدتى نوع كارش را عوض مى‏كند به هر حال كار نيكو كردن از پر كردن است خودكفايى و عزّت حالا ببينيد افراد بيكار چقدر ضربه مى‏زنند حالا اين كارهايى كه معروف است كارهايى كه اين بركات شناخته شده است يك بركات شناخته نشده‏اى هم داريم كه آدم بيكار عمرش چراگاه شيطان است يعنى قشنگ شيطان مى‏آيد همين‏طور راه مى‏رود در فكرش، فكرش شيطانى مى‏شود، چشماش شيطانى مى‏شود زبانش شيطانى مى‏شود گوشش شيطانى مى‏شود اصلاً وجود انسان مى‏شود چراگاه امام سجاد يك دعا دارد مى‏گويد: خدايا اگر عمرم به درد مى‏خورد عمرم بده امّا اگر عمرم چراگاه شيطان است «ان كان عمرى» و اگر و ان كان عمرى امّا اگر عمر من «و ان كان عمرى مرتعاً للشيطان مرتعاً» يعنى مراتع چراگاه «مرتعاً للشيطان» اگر عمرم چراگاه شيطان است «فأَقبضنى» من را قبض روح كن «قبل ات سبق مقتك الّى او يتحكم غضبك على» قبل از آن كه جرم من زياد شود غضب تو بر من زياد شود زودتر كلك من را بكن من مى‏خواهم عمرم زياد باشد «عمرّنى ما كان عمرى بذلةً فى طاعتك» من مى‏خواهم عمرم براى كارم باشد «بذلةً» يعنى لباس كار مى‏خواهم عمرم يك جورى باشد كه قدم قدم به سوى تو بيايم اما اگر هرچه بيشتر مى‏شود به قول مناجات مناجات مى‏گويد كه «كّل مازاد عمرى زاد معصيتى» هرچه عمرم بيشتر باشد گناهم بيشتر است مى‏خواهم چه كنم اين عمر را يك كسى به يك كسى گفت يك دعايى به ما كن گفت خدا انشاءالله مرگت بدهد گفت اِ گفت آخه تو هرچه بيشتر باشى گناهت بيشتر مى‏شود بهتر است كه بروى اگر عمر عمرى است كه هرچه آدم بيشتر مى‏شود، بعضى‏ها روز به روز ترّقى مى‏كنند آيات ترقى اين است مى‏گويد «ذنى علما» يعنى علم آن زياد مى‏شود «زاد هم هدىً» هدايتش زياد مى‏شود بعضى علمشان زياد مى‏شود هدايتشان زياد مى‏شود ايمان‏ها زياد مى‏شود «بلغ بايمانى الى اكمل الايمان» ايمانشان كامل مى‏شود «واجعل يقينى افضل اليقين» دينشان زياد مى‏شود «نيّتى احسن البيّنات» افكار و نياتش زياد مى‏شود اگر علم زياد شود هدايت زياد شود كه ايمان و يقين نيت و فكر



رشد عمر مهم است، نه طول عمر

به هر حال اگر رشد در آن باشد به قول قرآن مى‏گويد «يهدى الى الرشد»«رشد»«هل اتبعك على ان علمنّى مّما علّمت رشداً» خلاصه اگر عمر نور در آن است چه بهتر و اگر عمر نور توش نباشد عمر زيادى مى‏خواهيم چه كار كنيم حالا گيرم دو تا كاميون ديگر هم برنج خورديم دو تا كاميون هم سيب‏زمينى خورديم دو تا كاميون هم سبزى و گندم و جو خورديم يك چند هزار ليتر هم آب خورديم چه خاصيتى داشت بچه بوديم نمى‏دانستيم اللّه الصمد يعنى چه حالا هم كه بزرگ شديم نمى‏دانيم يعنى چه بچه بوديم غذاى خوشمزه آنقدرى مى‏خورده‏ايم تا با معده ما فشار بيايد حالا ريشمان سفيد شده باز هم نمى‏توانيم به غذاى خوشمزه خودمان را نگه داريم آنقدر مى‏خورم كه شكمم باد بكند يعنى فرقى نكرده بچه سر نماز هواسم پرت بود حالا هم كه بزرگ شدم حالا هم حواسم پرت است يك ركعت نماز با حال نخوانده‏ام يك روزه‏ى بى‏معصيت نداشته‏ام اين مسأله مهم است كه انسان گاهى بنشيند بالاخره چى شد چند تا ماه رمضان از ما گذشت نكند مثلاً شب قدر دستمان خالى باشد نكند خيلى‏ها گرفتند و خيلى‏ها نگرفتند حديث داريم روز عيد مثل روز قيامت است روز قيامت مردم كه محشور مى‏شوند عدّه‏اى بهشتى هستند عده‏اى جهّنمى عده‏اى روزيشان را گرفته‏اند از ماه رمضان استفاده كرده‏اند حالا آمده‏اند نماز عيد مى‏خوانند عده‏اى هم روزه‏ى‏شان را خوردند روز عيد چون نماز زير آسمان مى‏خوانند و نماز را مى‏روند روى تپه‏ى روى كوهى زير آسمان بخوانند در اين تشبيه شده روز عيد كه از خانه‏ها مى‏آيند بيرون مى‏آيند مصّلا براى نماز عيد مثل روزى است كه قيامت افراد از قبرها مى‏آيند بيرون در صحنه‏ى محشر مى‏خواهند حاضر شوند آن روز يك عده روز سفيد هستند يك عده روى سياه بله حالا به هر حال تا دقيقه‏ى آخر قابل جبران است اگر چند روز از ماه رمضان مانده است مى‏شود جبران كرد اگر كم قرآن خوانده‏ايم اگر هنوز در دلمان كينه‏ى كسى است



پاكسازى روح در رمضان، براى دريافت نورقرآن 

البته خداوند ماه رمضان درها را باز كرده منتها ما بايد ظرف را بشوريم آب هست منتها بايد استخر را تميز كنيم كه آب را بگيرد اگر يكى سگ مرده يا گربه‏ى مرده‏اى توى استخر باشد حالا گيرم كه آب بيايد اين لاشه‏ى بدبو هست هرچى هم آب بيايد آن آبها بدبو مى‏شود ما يك كينه‏ى مسلمانى در دلمان هست كينه‏ى مسلمان مثل گربه‏ى مرده نبايد در قلبمان كينه‏ى كسى باشد قلب سليم توى قرآن داريم «قلب منيب» در قرآن داريم قلب مريض در قرآن داريم سه تا قلب در قرآن است قلب سليم، قلب منيب، قلب مريض «فى قلوبهم مرض»«و جاء تقلب سليمً»«الّا من اتى الله بقلب منيب»«الّا من اتى الله بقلب سليم»«وجاء بقلب منيب» روح پاك چشم پاك لقمه‏ى پاك عنايت داشته باشيم كه اگر تا حالا با افطارى كه غذا مى‏كنيم با چيزى افطار كرديم كه خمس نداده است زكات نداده است بابا خدا داده مى‏تواند ندهد قرآن مى‏گويد فكر نكنيد كه من گير شما هستم اصلاً همه‏ى شما را مى‏توانم پودر كنم يك مشت ديگرى بياورم «يذهبكم» همه‏ى شما را از بين ببرم «و يأت بحلق جديد» يك مشت نو درست كنم اين برگى كه مى‏ريزد برگ نو است مى‏توانم همه‏ى شما را پودر كنم ما اصلاً مى‏توانيم نباشيم مى‏تواند مالمان نباشد «وخشقنا به وبداره» مگر نديدى همه‏ى گنج‏هاى قارون را در زمين فرو كرديم هى چى هم كندند به آن نرسيدند دقت در عمق زمين مى‏توانم روح را بگيرم مى‏توانم جان را بگيرم مى‏توانم وحى را از پيغمبر بگيرم «لنذهبّن بالذى اوخيا اليك» بخواهم وحى را قطع مى‏كنيم پيغمبر تو هم دستت تو هم ريشت تو دشت را گرو است ما همه‏ى ما گرو هستيم يك آن لخته‏ى خون خلاص يك آن قطع نفس، خلاص كار خيلى خوب است براى زن براى مرد منتهى كار كه مى‏گوييم همش فكر كار بيرون نكنيم اسلام نظرش اينكه زن در خانه كار بكند و اين نظر اسلام هم نظر فنى است چرا براى اينكه زن يك گرفتارى‏هايى دارد با شعار هم حل نمى‏شود يعنى نعلبكى هى راهپيمايى كند بگويد ما استكان هستيم مى‏گويم نه خير نعلبكى هستند با راهپيمايى و هارت و هورت هم



تفاوت زن و مرد در نوع كار

زن يك جورى است مردى يك جور ديگر ساختمانشان دو تا است يك جايى مشترك است يك جايى با هم تفاوت دارند. زن بالاخره مشكلات زن مشكلات زنان يكى مسأله‏ى مشكلات قبل از حمل قبل از اينكه حالا حامله بشوند مشكلاتى دارند شرائط ويار و حالات مختلفى دارند بعد دوران حاملگى دوران حاملگى مشكل براى زن بالاخره قرآن اين مشكل را توى قرآن مطرح كرده «حملته امروهناً على وهن» روز به روز سنگين‏تر و به هر حال حمل يك مرد يك سنگ چند كيلويى دستش باشد اذيّت مى‏شود خوب زن هم مشكلات زايمان خوب اينها كه با شعار حل نمى‏شود مشكلات شير دادن نياز به استراحتى كه زن دارد نياز به استراحت زن يك مقدار ساختمانى است كه گرايش زن به گرايش طبيعت است همه‏ى زنها به آرايش گرايش دارند يعنى به خود رسيدن مشكلات شخصى مشكلاتى زنها دارند كه ماهى چند روز گرفتار هستند اين مشكلات را دارد ما وقتى مى‏گوييم كار بكن هم بايد سلامتى زن ايام فراغت زن نقش زن در توسعه و گسترش اقتصاد شكوفايى استعدادى زن خودكفايى نقش زنان در خودكفايى و عزت اين ارزش‏ها بايد باشد توجه به اين مشكلات هم بايد باشد پس اينها را زن بايد اينها را جمع كنيم ببينيم جمعش چى مى‏شود حاملگى و دوران زايمان به علاوه‏ى شير دادن به علاوه‏ى استراحت به علاوه ديگر مساوى است با زن گرفتار است اين را هم جمع بزنيم جمع اين هم اين است سلاميت به علاوه پر كردن ايام فراغت به علاوه توسعه به علاوه ابتكار به علاوه مساوى است با كار خوب است پس ما دو تا جمع داريم يك جمعى داريم كه نتيجه‏اش اين است كه كار خوب است يك جمع داريم كه زن گرفتار است مى‏آييم اين دو تا را جمع مى‏كنيم اسلام مى‏گويد بسم‏الله زن كار بكند اما كار خوب است زن گرفتار است پس چى شد شرائط ويژه شرائط ويژه چه شرائط ويژه يك: كار زن آزادى باشد، كار زن با اجبارى نباشد كار زن اختيارى كار زن اختيارى باشد يعنى چه سر ساعت 8 نباشد 8 خوابش مى‏آيد بگيرد بخوابد 10 حال دارد پا شود كار كند 10/5 بچه‏اش جيغ شود پا شود كار را بگذارد كنار بايد يك كارى باشد اختيارى همه لحظه بخواهد كارش را انجام بدهد هر لحظه بخواهد كارش را تعطيل كند كار زن بايد اختيارى باشد در محيط آرام باشد محيط آرام باشد گرفتارى‏ها يك تصادف و ترافيك و رنگاورنگ و هيجان‏هاى بيرون از زن دور باشد يك كارى باشد اختيارى باشد محيط آرام باشد سوم: سبك باشد كه با حمل و حاملگى و شير دادن كارهايى مانند رانندگى كاميون و نمى‏دانم كارهاى خشن نباشد كار سبك اختيارى در محيط آرام اين را اسلام گفته پس بالاخره نظر اسلام چى است نظر اسلام اين است كه زن كار بكند يا نه مى‏گوييم چون كار يك فوايدى دارد. يك: زن هم يك گرفتارى‏هايى دارد دو: جمع بيتش كه بگوييم كه خانمها كار بكنند منتهى كارهايى كه اجبار تويش نباشد شرايط پرهيجان بيرون هم در آن باشد سبك هم باشد كار سبك در محيط آرام و اختيارى كه هم از آن منافع استفاده كند هم اين مشكلات مزاحمش نباشد اين نظر اسلام است حالا كى بهتر از نظر اسلام دارد بسم‏الله حالا يك حديثى داريم من ديشب اين را نوشتم «تقاضى علّى و فاطمه الى رسول الله» زندگى زهرا را مى‏گوييم



تقسيم كارهاى داخل و خارج منزل

حضرت على (عليه السلام) و حضرت زهرا (سلام الله عليها) با هم آمدند پيش پيغمبر گفتند يارسول الله تو قاضى بگو ببينم چه جورى كارها را تقسيم كنيم اختيار باشماست شما مديريت كن كه ما چه جورى «فى الخدمة» در خدمات تو بگو چه كنيم «فقضى على فاطمه» قضاوت كرد پيغمبر نسبت به فاطمه فرمود «خدمت ما دون الباب» كارهاى د رخانه مال تو حضرت على دخالت نكند اين فرش را از آن وَر بيانداز اين پرده را كجا وصل كن اين كاسه را آنجا بگذار نمى‏دانم بگذار خانم دخالت نكن حتماً نمى‏دانم غذا چى باشد نمى‏دانم بگذار زن مديريت داخلى مال زن باشد مرد دخالت نكند و «وقضى على علىٍّ بما خلفه» پشت ديوار هم كارهاى توى خيابان و كوچه مال تو «فقالت فاطمه» فاطمه فرمود «فلايعلم ما داخلنى من السرور الّا الله» جز خدا هيچ كس نمى‏داند چقدر خوشحال شدم كه اين قضاوت چقدر خوب شد كه به نفع من شد چون فاطمه هم آموزش زنان را داشت يعنى معلم بود هم تربيت بچه داشت همه كارهاى داخلى داشت هم عبادت داشت آموزش، عبادت، تعليم و تربيت كارهاى داخلى خانه، بچه دارى گفت خيلى خوشحال شدم كه بار بيرون خانه را از ما گرفت

«بإكفايى رسول الله تحمل رقاب الرجال» چقدر خوب شد كه پيغمبر بيرون رفتن را و سروكله زدن با مردهاى رنگاورنگ را به من نسپرده است اين به نفع زن است كه محيط آن از مرد جدا باشد به نفع زن است كه مخلوط با زنها نشود به نفع دانشجو است كه از هم جدا باشند بله اسلام گفته كه ازدواج را آسان كنيد قيد و بندها آداب و رسوم‏ها حذف كنيد ازدواج را آسان كنيد اما تا وقتى كه ازدواج نكرده‏اند اين اختلاتها جز ايجاد فشار روى مغز درگيرهاى خيابانى ترافيك‏ها اتلاف وقت زن توى خانه با يك لباس ساده به نفع مردها هم است ها ببينيد چه جورى بگويم يك صلوات بفرسيد (صلوات حضار) يك زن اگر مرد چشم‏چران نباشد خوب زن هم نمى‏خواهيم بگوييم بيرون نرود لازم است برود بيرون مثلاً آموزش و پرورش خوب بدون زن نمى‏شود پزشكى بدون زن نمى‏شود آن جاهايى كه زن عنصر مفيدتر نيست زن بيايد جلو اين كارهايى را مى‏تواند زن بكند كه مرد نمى‏تواند مرد بكند خوب آرايش هست آموزش هست پزشكى هست خيلى كارها ولى يك‏سرى از كارها را مردها مى‏توانند انجام بدهند دليل ندارد كه حالا من بدوم انجا مثلاً عرض كنم به حضور شما كه يك جاهايى تخصص زن مى‏بايد باشد يك جاهايى بدون زن و مرد نمى‏شود حتى پيغمبر در جبهه‏ها زنهايش را مى‏برد امام حسين زينب كبرى‏ را به كربلا برد حضرت ابراهيم هاجر را مكه بود زن و مرد هميشه در طول تاريخ به دنبال هم راه مى‏افتادند اما با هم كار كردن معناى آن اينكه كه كارهايشان يك جور باشد يعنى زينب كبرى‏ در كربلا يك كار مى‏كرد امام حسين يك كار ديگر با هم بودن معنايش اينكه همكار هم باشند هر دو با هم باشند روى كارهاى آنها جدا باشد ما نمى‏گوييم زن و مرد از هم جدا شوند ما مى‏گوييم زن و مرد نوع كار با ساختمان بدنش تطبيق باشد ما عضوهاى بدنمان چشم چون ظريف خدا پنج تا محافظ برايش گذاشته اول با آب شور قاطى كرده چون چشم ما از پى، پى زود فاسد مى‏شود با آب نمك و اشك شور قاطى كرده اين براى حفاظت دوم: درپوش گذاشته پلك، سوم: لب پلك مژه گذاشته، چهار يك ابروى سياه گذاشته كه خورشيد به چشم فشار نبايد چهارم گودى گذاشته كه يك‏بار دست خورد به چشم نخورد حالا نبايد گفت كه آقا من را چرا گذاشتى تو بابا براى اينكه تو ظريفى يك خورده برو توتَه چرا دفاع آمده بيرون اين خاصيتى ندارد اين سلول دفاع با سلول چشم فرق مى‏كند اينكه نه خير دماغ آمده بيرون من هم مى‏خواهم بيايم بيرون خوب بيايى بيرون آسيب‏پذيرى اينها را شعار شوخى نمى‏شود درست كرد



كار زن، براساس فطرت و عفّت

دين ما دين فطرى يعنى براساس واقعيت چى؟ برنامه‏ريزى كرده براساس واقعيت يك‏سرى كارهاى خشن را بايد مرد بكند مثل كاميون و پيكان نيايد پيكان بگويد نه خير ما چه جورى از كاميون بابا جون ساختمان تو يك فايده‏اى دارد ساختمان آن يك فايده‏اى دارد هر انگشتى يك جورى ايت هر انگشتى براى يك چيزى است اِداى غربى‏ها را غربى‏ها

خودشان هم الان توى غلطشان مانده‏اند كه حتى بسيارى از برنامه‏هاى ما با فطرت‏سازى سازگار نبوده پس داده دين دين فطرى است دين فطرى هميشه مى‏ماند اين قوانين ضّد فطرى يك موجى مى‏اندازد با تحميل مثل رضاشاهى كه بى‏حجابى را تحميل كرد بالاخره وقتى زن عفتش مى‏خواهد خودش را نشان دهد با چوب هم بزنى چادرش را بردارى يقيناً تا فشار رضاشاه مى‏رود كنار خودش را مى‏پوشاند او براى خودش احساس مى‏كند كه پوشش يک ارزش چيز تحميلى نبايد باشد از هر طرفش منتهى بايد فكر و فرهنگ را برد بالا كه اين عيب و شما نيست فاطمه‏ى زهرا و اميرالمؤمنين رفتند تقسيم كار پيغمبر فرمود كارهاى داخل توى خانه مال زهرا كارهاى بيرون مال اميرالمؤمنين فاطمه‏ى زهرا گفت: خيلى خوشحال شدم اما زن و مرد بايد در خانه كمك كنند حديث مى‏خوانم اين حديث را هم ديشب گفتم ديدم: «من لم يأنف من خدمة العيال دخل الجنّه بغير حساب» به به، كسى اگر در خانه كمك زنش بكند نه از ترس زنش‏ها آخر زنش مى‏گويد نه با ترس نه اگر روى محبت كمك زنش بكند بدون تحميل به بهشت مى‏رود مرد بهشتى مردى است كه در خانه كمك زنش بكند «خدمت العيال كفّارة لكبائر و يطفى غضب الرّب» و اگر مردى گناه كبيره كرده باشد توى خانه كمك خانمش كند خدا به خاطر كمك خانم گناه كبيره مرد را مى‏بخشيد اين خدمت به، مسأله‏ى ديگر فاطمه‏ى زهرا گفتيم چند تا كار داشت يكى كار بود حالا برويم سراغ عبادت آموزش بعضى وقتها مى‏آمدند چيزهايى از پيغمبر از فاطمه‏ى زهرا سؤال مى‏كردند يك خانمى آمد چند تا سوال پرسيد «ثم خجلت» بعد ديگر خجالت كشيد «من الكثرة» گفت ببخشيد پر حرفى كردم فرمود چرا؟ گفت: براى اينكه «اشق عليك يا ابنت رسول الله» من زحمت دارم خيلى سؤال كردم وقت شما را گرفتم فرمود «قالت فاطمه هاتى وسلى» بيا هرچه مى‏خواهى از من بپرس «اما بدى لك» هرچى دل تنگت مى‏خواهد بپرس من جواب مى‏دهم «اكريت انا بكل مسئلة باكثر ملى‏ء السرى الى العرش لؤلؤاً» هر سؤالى كه تو مى‏كنى من جواب مى‏دهم از تو فضا را پر از لؤلؤ كنند بيشتر خدا به من ثواب مى‏دهد فكر نكن شما يك قالى روى دوش يك نفر مى‏گذارند دومى سومى بله چون هر قالى يك پول اضافه مى‏شود اين آقايى كه قالى روى دوشش است احساس خستگى نمى‏كند چون مى‏بيند هر يك قالى يك مبلغ اضافه مى‏شود هر سؤال كه شما از من مى‏كنيد اجر من بيشتر مى‏شود من احساس خستگى نمى‏كنم عبادت زهرا رسول خدا فرمود: «كان يحب فاطمه لانها كانت زاهدتاً عابدة» خيلى عبادت مى‏كرد خيلى ساده زندگى مى‏كرد «كانت تذكرة له من الخديجه» چون يادگار خديجه بود پيغمبر خديجه رإ؛ّّ خيلى دوست داشت و چون اين تنها يادگار خديجه بود يك خاطره برايتان بگويم شب عروسى فاطمه‏ى زهرا حالا براى عروسى ان هم يك چيزى بگويم شب عروسيش هم من اينجا نوشته‏ام وقتى عروس را مى‏خواستند ببرند خانه‏ى داماد «امرالنبى بنات عبدالمطلب و نساء المهاجرين والانصار» فرمود دختران عبدالمطلب دخترهاى فاميل جمع شوند خانمهاى مهاجرين و انصار مردم مكه كه هجرت كرده‏اند به مدينه مردم مكه كه آمدند مهاجرين بودند و مردم مدينه انصار، زنان مهاجرين انصار و دخترهاى فاميل همه جمع شوند «يمزين فى صحبة فاطمه» همه عروس را ببرنند و عروس نبايد تنهايى برود جمعيت ببردش «وان يفرحن» شادى كنيد «ويرجزه» رجز بخوانيد و يك چيز هم بخوانيد «ويكبّرن» الله اكبر بگوييد «ولايقلن ما لايرضى الله» حرف چرت و پرت نزنيد يا يك رجزى بخوانيد يا يك شعر شادى بخوانيد يا تكبير بگوييد اما حرف درى‏برى نزنيد ما گاهى وقتها در عروسى‏ها اصلاً شعر فتنه دارد من آمدم رد شوم يك جايى اين صدا را شنيدم كه عروسها و دامادها دست مى‏زدنند و داريه مى‏گفتند عروسها به خود ننازيد دامادها بهتر است اينها مى‏گفتند نه خير عروس ما بهتر است بابا مگر اصلاً فتنه تويش بود ما وصّيت داريم كه وصيت فتنه در آن دست مى‏گويد اگر من مردم راضى نيستم فلانى بيايد ختم من اى بابا حالا گيرم با هم بد بوديد حالا اين وصيت تو فتنه را بيشتر مى‏كند بعضى‏ها جنس آنها خراب است يعنى هم وصيتاش و عروسى‏شان مثل مار مى‏گزند فرمود كه رجز بخوانيد شادى هم بكنيد دسته جمعى هم با عروس حركت كنيم اللّه اكبر هم بگوييد اما حرف زشت نزنيد



ماجراى عروسى حضرت علیعليه‏السلام)و حضرت زهرا(سلام‏اللّه عليها(    )

«قال جابر فأركبها على ناقه» جابر مى‏گويد كه فاطمه سوار شتر شد «وأخذ سلمان زمامها» حضرت سليمان سه شتر را داشت مى‏گرفت و مى‏رفت و نبى پيغمبر هم با عروس رفت و حمزه عموى پيغمبر هم بود و عقيل هم بود جعفر هم بود عقيل و جعفر برادر حضرت على هم بودند چون برادر داماد هستند برادرهاى داماد همه جلو مى‏رفتند باز كه جلو مى‏رفتند يعنى نگاهشان به عروسها نخورد آنها جلو مى‏رفتند اهل بيت هم بودند اهل بيت هم عقب عروس بودند مردها جلو مى‏رفتند «مشهريّن سيوفهم» شمشيرشان هم درآورده بودند كه حالا يك جلال و جبروتى باشد «و نساء النبى قدّامها» زنهاى پيغمبر هم جلو بودند «يرجون» آن وقت سه نفر هم شعر گفتند يكى اُم السلمه شعر گفت يك عايشه شعر گفت يكى خفيصه شعر گفت يكى مادر سعدبن معاد شعر گفت اشعارشان هم در تاريخ و حديث آمده خوب اين عروس را بردند بعد پيغمبر چون خانه‏ى پيغمبر ولى وصل به مسجد بود «ثم انقض الى على انفذ الى على و دعاه الى مسجد» گفت على بيا ببينيم على آمد در مسجد و فاطمه گفت فاطمه بيا «فأخذ يديها و وضع فى يده» دو تا دست زهرا را گرفت گذاشت در دست على فرمود: «بارك الله فى عزة رسول الله» مبارك باشد اين ازدواج يعنى ببينيد از شعر استفاده كردند فاميل‏ها را دعوت كردند مردها هم بودند مردها جلو مى‏رفتند شعر بود سرود بود مسجد بود دعا بود بارك الله بود پدر عروس هم بود پدر داماد بود برادرهاى داماد هم بودند و اين عروس حالا راجع به تربيت بچه وقت نداريم و تمام شد. پس تمام شد هيچى.

دين ما دين است كه شادى‏اش سرجايش است گريه‏اش سرجايش است دعايش سرجايش است تفريح سرجايش است اسلام هيچى را كمبود نگذاشته گاهى وقتها ما اسلام را جورى معرفى مى‏كنيم ببينيد شما حساب كن در همين ماجرا در مسجد موعظه بود در مسجد دست عروس هم در دست داماد گذاشتند يعنى هم مراسم سفارش عروس و داماد در مسجد بود و هم موعظه در مسجد بود ما بايد مساجدمان يك جورى باشد كه غمكده نباشد جورى مسجد طراحى شود كه فقط گناه در آن نباشد شأن مسجد هم فقط شود اما اينكه فقط فاتحه اربعين تابوت محل غمكده نبايد باشد مسجد بايد يك جورى باشد كه همه‏ى نيازهاى مردم در مسجد تأمين شود به سمت انشاءالله اين سو برويم.

خدايا تو را به حق محمد و آل محمد ما را روز به رو با اسلام آشناتر و توفيق پيروى از اهل بيتش بفرما. آمين

زيارت فاطمه زهرا را با معرفت در همين دنيا نصيب همه‏ى ما بفرما. آمين

شفاعت زهرا را در روز قيامت نصيب همه‏ى ما بفرما. آمين

كشور و دولت و رهبر و امّت و ناموس و نسل و دين و عزت و انقلاب را مرزوبوم را هرچه كه به ما دادى در پناه مهدى زهرا حفظ بفرما. آمين

قلب فرزند زهرا امام هادى از ما راضى بدار آمين.

آنچه در ماه رمضان به خوبها دادى به خاطر لياقت آنها به غير خوبها هم از فضل كرمت مرحمت بفرما. آمين‏

دشمنان اسلام توطئه‏گران ناهل نابود بفرما. آمين

«والسلام عليكم و رحمة الله»

«اللهم صلّ على محمّد و آل محمّد »

 

هيت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 17:37 موضوع سخن برتر | لینک ثابت


سخن برتر