
شب جمعه که میشه آقاجون تو مکتب المهدی می شینم
دل به دریا می زنم آرزوها مو می خونم
وقتی که من می میرم یعنی آقا مو من می بینم
درسته نوکر خوبی آقا جون برای تو من نبودم
ولی به لطف و کرمت گریه کنه رقیه بودم
خجالت میکشم آقاجون زوقت مرگم به خدا
یه عمر با تو نشسته ام ولی دلت شکسته ام
اینو نه من که دلم می خونه چشم به راه من می مونم
تا که مادرو ببینم به خودم وعده می دم
شاید امشب شبی است که تو هیئت آقا مو می بینم
ای سفر کرده به صد شوق و امید با سرشکه دیدگانم می خونم
تا قیامت منتظرت می مونم تا فدایی قدم های تو بشم
العبد – سید
هیئت مکتب المهدی (روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 21:53 موضوع شعر | لینک ثابت

شير حقي پهلوان پردلي
ليک بر شيري مکن هم اعتماد
اندر آ در سايهي نخل اميد
اندر آ در سايهي آن عاقلي
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 11:51 موضوع شعر | لینک ثابت
اسير سوگواري كرده اي آوازباران را
مگر بر باد دادي باز گيسوي پريشان را
چرا بلقيس عاشق ! كولي اندوهگين ِ شب !
نمي رقصي ، نمي خواني غز ل هاي سليمان را ؟
خدا رحمت كند هفتاد پشت بت پرستان را
مگر اين چندمين برف است بين بوسه هاي ما ؟
بگو ، حرفي بزن ، بشكن سكوت اين زمستان را
نه ذوق گريه اي مانده ست ونه شوق تماشايي
كجا پنهان كنم اين آتش پيـچيده دامان را ؟
مرا ازاين طلسم كهنه ، مي دانم ، گريزي نيست
فريبـي تازه كو اين زخمي سر در گريبان را…؟
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 13:3 موضوع شعر | لینک ثابت
شب هشتم: حضرت علی اکبر(ع)
هزار قاتل و یک کشته
سیاه گشته جهان پیش دیده ی تن من
کجایی ای مه در بحر خون شناور منستاره ی سحرم آفتاب صبح دمم
غروب کرده به هنگام ظهر در بر منبه مصحف بدن پاره پاره ات گریم
که پاره تر شده از لاله های پرپر منبپوش زخم جبین شکسته ی خود را
که بحر دیدنت آید زخیمه خواهر مننیاز نیست به تیغ عدو که کشت مرا
دو چشم بسته ی تو در نگاه آخر منفرات موج می زد و من نظاره می کردم
که کشته شد پسرم تشنه در برابر منزبان خشک تو در دهان نهادم و سوخت
دهان من نه، دل من نه، که پای تا سر منمبر فرو ز عطش خون حنجر خود را
که از برای تو آورده آب مادر منپس از تو در دل دشمن چنان غریب شدم
که گشته عمه ی مظلومه ی تو یاور منهزار قاتل و یک کشته و هزاران زخم
هزار بار تو را کشته خصم کافر منبه خیمه اشگِ خجالت گرفت چشمم را
ز بانگ وا عطشای علی اکبر منز چشم خود همه خون جگر فشان ?میثم?
به لحظه های غروب مه منوّر من
شاعر:حاج غلامرضا سازگار (میثم)
من اولين مصراع نظم كربلايم
من اولين مصراع نظم كربلايم من اولين جانباز دشت نينوايم
نامم علي اكبر و در خلق و منطق شبه ترين چهره به ختم الانبيائم
من اولين پيمانه نوش جام اشكم چون رفته تا معراج دل صوت صدايم
من اولين گلواژه شعر حسينم يا اولين قرباني كوي منايم
من شير سرخ بيشه هاي الغديرم در خيبر فتح المبين خيبر گشايم
من كربلا را كربلا آباد كردم در عشق و مستي كربلا بيداد كردم
من با عطش تا اوج آزادي پريدم عطشان ترين لبهاي عالم را بوسيدم
شهدي كه من نوشيدم از پيمانه عشق شيرين تر از آن در همه هستي نديدم
زينب لبم را بوسه ميزد من ز دستش او دل به من ميدادو من دل ميبريدم
او دور من مي گشت و من هم دور زهرا من تشنه بر لبهاي او او آب دريا
من غنچه تكبير لبهاي حسينم من يوسف كنعان زيباي حسينم
چون خال سبز هاشمي دارم به صورت من نكهت شب بوي گلهاي حسينم
دارم به چهره نور سبز فاطميه من خط و خال روي سيماي حسينم
اي اهل عالم من نواي نينوايم چون كه اذان گوي مصلاي حسينم
در خلق و خلق و منطق و خيبر گشائي گلواژه دست تولاي حسينم
چون ذوالفقار حيدري دارم به دستم در صحنه ميدان علي را ناز شستم
من شير سرخ بيشه هاي كربلايم من لافتاي حيدر خيبر گشايم
اي اهل عالم من اذان گوي حسينم چون رفته تا اوج فلك موج صدايم
شمع حيسني را من كه من پروانه بودم خوشگل ترين پروانه از پروانه هايم
من نسخه پيچ اشك درمانگاه عشقم من مهر هر نسخه در دارالشفايم
جدم علي حلال كل مشكلات است من هم علي اكبر مشكل گشايم
دارم مدال فاطمي چون روي سينه من اشبه الناسم به زهراي مدينه
من روي قلبم عكس آزادي كشيدم شهد شهادب را به آزادي چشيدم
دل را به دلبر دادم و از دلبرم دل با عشق از بازار آزادي خريدم
من بلبلي هستم كه در گلخانه اشك شهد گل از لبهاي آزادي مكيدم
من جان زينب را به يك لحظه گرفتم چون خون به پاي نخل آزادي چكيدم
زينب صدايم مي زدو من مي دويدم تا اينكه در مقتل به دلدارم رسيدم
من كربلا را كربلا آباد كردم ويرانه كاخ جهل و استبداد كردم
من حجله شادي كنار دجله بستم گل دسته در گلدسته ها بنياد كردم
من هم بلال و هم اذان گوي حسينم در عشقبازي كربلا بيداد كردم
من رهبر يك نسل و فرهنگي جوانم در نينوا دانشكده ايجاد كردم
من هستيم را در خم يك گوشه دادم با نخل دين را با خلوصم شاد كردم
بر لوح قلبم رهبر عرفان نوشته اي عاشقان اين كربلا شهر بهشته
من دوره ديده در نظام ذوالفقارم من غنچه گلهاي باغ هشت و چهارم
چون ذوالفقار حيدري دارم به دستم خيبر گشاي ديگري در روزگارم
من اولين جانباز اردوي حسينم چون انقلاب كربلا را پاسدارم
من زنده كردم نام جدم مرتضي را من اكبرم يا حيدر دلدل سوارم
هرگز ندارم افتخاري بهتر از اين من حجله بسته در بهار كار زارم
حاج داوود یداللّهی (قطره)
در رثای حضرت علی اکبر(ع)
الگوى شجاعت و ادب،اكبر
در دانه فاطمى نسب،اكبر
فرزند يقين ز نسل ايمان بود
پرورده دامن كريمان بود
آن يوسف حسن،ماه كنعانى
در خلق و خصال،احمد ثانى
آن شاهد بزم،سرو قامت بود
دريا دل و كوه استقامت بود
آن دم كه لباس رزم مىپوشيد
از كوثر عشق،جرعه مىنوشيد
از فرط عطش فتاده بود از تاب
گرديد ز دست جد خود سيراب
در راه خدا ذبيح دين گرديد
بر حلقه عاشقان نگين گرديد
داغش كمر حسين را بشكست
با خون سرش حناى خونين بست
ديباچه داستان حق،اكبر
قربانى آستان حق،اكبر
جواد محدثی
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:49 موضوع شعر | لینک ثابت
شب هفتم: حضرت علی اصغر(ع)
خودت
بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستادی امروز روی پای خودت
نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودت
از آسمانی گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت
پدر قنوت گرفته ترا برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت
که شاید آخر سیر تکامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت
یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت
بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت
و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن به انتهای خودت
و در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است ابتدای خودت
سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد
درون قلب پدر خاک کربلای خودت
هادی جانفدا
مسيح عترت
اى به اكبر كرده همدوشى على
برده سر در جيب خاموشى علىتو مسيح عترتى و ز مرتبت
كرده با قرآن هماغوشى علىاصغرم قنداقهات شد غرقه خون
زود بودت اين كفن پوشى علىچون تو سربازى و گر نائل نگشت
بر سر دوشم بسر دوشى علىخواستم از گريه خاموشت كنم
نی كه تا سر حد بيهوشى على
طواف عاشقانه
گشته اين گهوار همچون كعبه، طفلان در طواف
اين طواف عاشقان است و در آن آداب نيستهفت بار آمد صفا و مروه هاجر آب جست
من كه صدها بار در هر خيمه رفتم آب نيستقسمتى از راه دارد هروله هاجر دويد
من همه ره را دويدم در تن من تاب نيستگفتم از اشكم مگر آبت دهم اى كودكم
از تو معذورم كه اشك من بجز خوناب نيست
تصویر حلق پاره
یک غنچه لاله، سینه ی تنگش کباب شد
پژمرد و زخم دل آفتاب شدچون نذر کرده بود فدای پدر شود
آنقدر گریه کرد که بابا مجاب شدشش ماهه ای که با اشاره ای از خواب می پرید
با لای لای تیغ سه شعبه به خواب شدتا چشم تیر را هدف حنجرش نمود
با چشم غرقِ خون عمو، بی حساب شدبا دستهای خالی خود خواهرش نشست
گهواره ی خیالی طفل رباب شدتصویر حلق پاره ی اصغر سه روز بعد
بر سینه ی شکسته ی ارباب قاب شد
مهر امضای عاشقان
غنچه کربلا ، شد افسرده
نوگل باغ عشق ، پژمردهنازنین گوهر حسین است این
گر عدویش به هیچ نشمردهشیرخوار است و مادرش بی شیر
تشنگی دیگرش توان بردهبانوان ، گرد گاهواره او
همه گریان و زار و افسردهنظم آن پایگاه صبر و قرار
دیگر از حال او بهم خوردهگه رقیه ، گهی رباب ، او را
اشک افشان ، به سینه افشردهبرد آخر پدر به میدانش
با دلی داغدار و آزردهدهدش تا که جرعه آبی
لاجرم سوی دشمنان بردهآه ، آمد حسین و اصغر را
برده عطشان و تشنه آوردهآب شد قلب زینب از این داغ
شد علی کشته ، آب ناخوردهخون آن کودک شهید نوشت :
زنده ام ، گرچه پیکرم مردهاصغر آن مُهر کوچکی که ?حسان?
زیر امضای عاشقان خورده
نام شاعر:حبیب چایچیان
غنچه پرپر
لاله خونین رخ این آتشین صحرا منم
غنچه عطشان که سوزد بر لب دریا منمميبرد همراه قرآن ، سوی میدانم پدر
چون که عترت را ، به قرآن ، مختصر معنی منماشک ریزد مادرم ، از دیدن لبخند من
غنچه خندان که شد پرپر درین صحرا منممن که یا رب ميشدم سیراب ، از یک جرعه آب
کشته ی لب تشنه ی بی شیر عاشورا منمآن که در دست پدر ، جان داده در میدان جنگ
پیش چشم مادر غمدیده اش ، تنها منمختم شد با نام من ، طومار اصحاب حسین
چون به اسناد شهادت ، مختصر امضاء منمميرود برنی سرم ، تا شام ، همراه رباب
اصغرم ، با اکبر اما همره و همپا منمکس نکشته کودک ششماهه معصوم را
در شهادت ، یادگار محسن زهرا منمقلب ثاراله منم ، ز آن قبر من شد سینه اش
آن که دارد مدفنی والاتر از والا منمهر کسی گرید ?حسانا? از غم امروز من
خود رهایی بخش او ، از آتش فردا منم
شاعر:حبیب چایچیان
قحطی آب
در خیمه ی آل عبا قحطی آب است
یک کودک شش ماهه ای در سوز و تاب استآن شیر خواره در عطش در التهاب است
بی هوش افتاده به دامان رباب استدر هر نگاهش خواهشی از بهر آب است
اما نگاه کوچک او بی جواب است
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:45 موضوع شعر | لینک ثابت
شب ششم: حضرت قاسم بن الحسن (ع)
کامل ترین غزل ..........
آمد از خیمه همچو قرص قمر
آنکه آماده بهر پرواز است
اشتیاق است و ترس جاماندن
بند نعلین او را اگر باز است
کربلا با نسیم گلبرگش
رنگ و بوی گلاب می گیرد
حسنی زاده است٬ حق دارد
چهره اش را نقاب می گیرد
آخر او ماهپاره می باشد
مثل خورشید عرشه ی زین است
آن گلی که به چشم می آید
زودتر در نگاه گلچین است
قامت سبز و قد کوتاهش
بوی کامل ترین غزل دارد
اینکه شوق زبان زد عشق است
سیزده شیشه ی عسل دارد
جشن دامادی و بلوغش بود
که به تکلیف خود عمل می کرد
مثل یک غنچه زیر مرکبها
داشت خود را کمی بغل می کرد
سینه گاهش کمی تحمل داشت
آن هم از دست نعلها وا شد
معجزه پشت معجزه آمد
نونهالی شبیه طوبی شد
گر عمو را شکسته می خواند
گر کلامی به لب نمی آرد
در مسیر صدای بی حالش
استخوان مزاحمی دارد
قامت او کمی بزرگ شده است
یا عمو قامت خمی دارد؟!
رد پای کشیده ی او تا
وسط خیمه لاله می کارد
بر سر گیسوی پریشانش
رنگ خونابه نیست٬ رنگ حناست
آخر این نوجوان بی حجله
تازه داماد سیدالشهدا ست..
فتح نمايان
اى عمو فتح نمايان كردم
دشمنان را همه حيران كردم
اى عمو در بر تو گويم فاش
آمدم تا كه بگيرم پاداش
تن بى تاب مرا تاب بده
مزد پيروزى من آب بده
تو كه جاى پدر من بودى
تو كه چون تاج سر من بودى
بشتاب و تن من پيدا كن
حكم سربازى من امضا كن
باغبانا سوى ميدان رو كن
گل پرپر شده ات را بو كن
بين چگونه به تو قربان شده ام
پايمال سم اسبان شده ام
اى گل پرپر بدست كيستى
بوى تو مىآيد و خود نيستى
گشته از زخم فزون بانگ تو كم
يا عسل چسبانده لبهايت بهم
من نگويم با عمو كن گفتگو
لب گشا يكبار و يك عمو بگو
نگاه حسرت
بس که میدان رفتن تو ، بر عمویت مشکل است
دست یابی تو ، بر این آرزویت مشکل استدیگر از هجران مگو ، ای یادگار مجتبی
بر مشام جان ، فراق عطر و بویت مشکل استبر دلم آتش مزن ، ای میوه قلب حسن
چون مرا بشنیدن این گفتگویت مشکل استسن تو جانا مناسب با چنین پیکار نیست
جنگ تو ، با لشکری در روبرویت مشکل استسخت باشد ، ناسزا بشنیدن از هر ناکسی
گفتگو با دشمن بی آبرویت مشکل استای که واجب نیست ، در این سن تو ، صوم و صلات
تشنه لب در کربلا ، با خون وضویت مشکل استبهر میدان رفتن خود ، اشک بر دامن مریز
نور چشمم ، جنگ کردن ، با عدویت مشکل استای که از داغ حسن ، گرد یتیمی بر سرت
دیدن اندر خاک و خون ، رخسار و مویت مشکل استچون به جان مجتبی ، دادی قسم ، اینک برو
گرچه دل برکندن از روی نکویت مشکل استمیروی و میکنم سوی تو با حسرت نگاه
گر چه در هجران ، نظر کردن به سویت مشکل استبس که صحرا ، پر خروش از لشگر باطل بوَد
حق شنیدن از لب تکبیر گویت مشکل استتا سلامت بینمت ، کردم شتاب از خمیه گاه
لیک ، با انبوه دشمن ، جستجویت مشکل استبس که ابر خاک و خون ، بگرفته روی ماه تو
از پس این پرده ها ، دیدار رویت مشکل استدر دم جان دادنت ، گفتی : عمو جانم بیا
غرفه در خون ، دیدن تو ، بر عمویت مشکل استگر نباشد چشمه ی چشمان گریانت ?حسان?
زین همه آلودگی ها ، شست و شویت مشکل استشاعر:حبیب چایچیان
سیزده ساله یاورم
لاله ی سرخ پرپرم قاسم
سیزده ساله یاورم قاسمماه من بین که چگونه در غم تو
ریزد از دیده اخترم قاسمتا تن پاره پاره ات دیدم
تازه شد داغ اکبرم قاسمسخت باشد مرا که همچو تویی
جان دهد در برابرم قاسمسخت تر این که در وداع حرم
تشنه لب رفتی از برم قاسممن ترا بوده ام به جای پدر
تو به جای برادرم قاسمآمدند از برای دیدارت
پدر و جّد و مادرم قاسملب تو خشک و چشم من دریاست
این بود داغ دیگرم قاسمخیز ای تشنه لب بنوش بنوش
آب از دیده ی ترم قاسمتن پاک تو را تک و تنها
بسوی خیمه می برم قاسمتن به خاک و سر تو همسفر است
در ره شام با سرم قاسمسوز ?میثم? شراری از دل ماست
شافعش روز محشرم قاسمشاعر:حاج غلامرضا سازگار (میثم)
قاسم طاها
بر روی من دیده تو وا نمی شود
آیا عمو برای تو، بابا نمی شود؟نسل جوان، به سینه ی خود حک نموده اند
هر نوجوان که قاسم طاها نمی شوداولاد عایشه، به غمت خنده می زنند
خواهم که جان دهم ز غم اما نمی شوداین طعم سیلی است که از نیزه می چکد
اما بدان که سیلی زهرا نمی شودای استخوان شکسته، زبان حسن شدی
بهتر از این حدیث غم شا(ه) نمی شود
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:39 موضوع شعر | لینک ثابت
شب پنجم: حضرت عبدالله بن الحسن (ع)
ای یاس باغ من
ای یادگار من، جان برادرم
در قتلگاه عشق، ای یار آخرماز دست عمه چون، تیری رها شدی
بر سینه ی عمو، بس پُر بَها شدیگر تشنه ای کنون، در پیش علقمه
مژده که می شوی، سیراب فاطمهاز قلتگاه من، ای یاس باغ من
رفتی دوباره، غم آمد سراغ من
موجی ز دریا مانده
موجی ز دریا مانده ام، رفتند و تنها مانده ام
ای باغبان قدری بمان، من غنچه ای جا مانده ام
ای سایه ی روی سرم، بی تو کجا من ره بَرم
گویی اگر من کودکم، گویم مرید اصغرم
ای یاور تنهای من، عشقت زسر تا پای من
آید به استقبال من، با مادرت بابای من
سرباز آخر
عمو! فدای جراحات پیکرت گردم
شهید مکتب عباس و اکبرت گردم
نماز عشق به جا آور و عنایت کن
که من مکبّرِ در خون شناورت گردم
ز خیمه بال زدم تا کنار مقتل تو
به آن امید که سرباز آخرت گردم
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:35 موضوع شعر | لینک ثابت
شب چهارم: فرزندان حضرت زینب (س)
دو پرورده ی زینب
ما که از عشق تو که در تب باشیم
هر دو پرورده ی زینب باشیمما دو نوباوه ی عبد اللهیم
عاشق روی تو ثاراللهیماز غم عشق تو ما حیرانیم
دایی آخر به سوی میدانیمشیر با عشق تو ما نوشیدیم
حالیا بین که کفن پوشیدیمروز و شب ذکر تو را می گفتیم
اشک از دیده همی می سفتیمهر سه از عشق تو شیدا گشتیم
پیش مردم همه رسوا گشتیمنام تو ورد زبان ما بود
مات از کرده ی ما بابا بود
خجلم زین همه ایثار
زینب ای آینه ی مادر من ای شریک من و غم پرور من
دلِ آیینه ز خون رنگ شده چه کنم عرصه به من تنگ شده
از غم و غصه مشوّش شده ام همچو اسفند در آتش شده ام
زخم ها بر جگرم تاخته اند مثل من بی پسرت ساخته اند
جان رسیده به خدا بر لب من تو و داغ دو پسر، زینب من
زخم خوردند و ز هم پاشیدند با لب تشنه به خون غلتیدند
دو ذبیحت هدف تیر شدند طعمه ی نیزه و شمشیر شدند
دیده در دیده ی من، جان دادند زیر پا مانده، ز پا افتادند
با غم خویش اسیرم کردند به زمین پا زده، پیرم کردند
وای من، این همه صیاد شدند ز پریشانی من شاد شدند
حال از شعله غم سوخته ام چشم بر یاریِ تو دوخته ام
در حرم جز تو کسی نیست مرا جز تو فریادرسی نیست مرا
سخت گردیده به من کار، بیا خجلم زین همه ایثار، بیا
همدم ناله و آهم نگذار بیش از این چشم به راهم نگذار
من و این هر دو گُلِ نقشِ زمین نایِ برخاستنم نیست، ببین
من، دو پرپر شده را سوی حرم تک و تنها نتوانم ببرم
در برابر چشمان مادری دلخون
دوباره در دل من خیمه ی عزا نزنید
نمک به زخم من و زخم خیمه ها نزنید
شکسته تر ز منِ پیر، دیگر اینجا نیست
مرا زمین زده است اکبرم، شما نزنید
برای آن که نمیرد کنارتان زینب
برای بُردنتان جز مرا صدا نزنید
میان این همه لشکر کنار این همه تیغ
چگونه باز بگویم که دست و پا نزنید
خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان
فقط نه این که دو بی کس، دو تشنه را نزنید
اگر که در برابر چشمان مادری دلخون
سرِ دو تازه جوان را به نیزه ها نزنید
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:30 موضوع شعر | لینک ثابت
همهي بچهها فرياد ميكشيدند: "عمو، عمو، آب، آب..." فاطمه كنارِ پردهي خيمهي ايستاده بود و بيرون را مينگريست. ما لهلهزنان فرياد ميكشيديم: "عمو، عمو، آب، آب" فاطمه با دست به ما اشاره كرد كه آرام شويم. گفت كه عمو از اباعبدالله رخصت گرفت و رفت.
با دو مشكِ آب. حالا آرامتر، انگار در خودمان، ميگفتيم: "عمو، عمو، آب، آب" لختي نگذشته بود، كم از ساعتي شايد، ما همچنان منتظر نشسته بوديم و زيرِ لب ذكر را تكرار ميكرديم. ناگاه فاطمه پردهي خيمه را رها كرد و به زمين افتاد. حالا همه تشنهگي را فراموش كرده بوديم. ديگر كسي از آب حرفي نميزد. كسي آب نميخواست. فرياد ميزديم: "عمو، عمو، عمو، عمو..."
با اين كه رباب آدم بزرگ است، اما هنوز هم دارد گهوارهي خالي را تكان ميدهد. گاهي وقتها مثلِ عروسكبازيِ ما با خودش حرف هم ميزند. انگار واقعا خيال ميكند كه عليِ كوچكش توي گهواره خوابيده است. هيچ كسي هم هيچ چيزي به او نميگويد. اگر ما، بچههاي كوچك، مشغولِ عروسكبازي بوديم، شايد فاطمه دعوامان ميكرد، اما رباب آدم بزرگ است، براي همين كسي به او چيزي نميگويد. "علي كه توي گهواره نيست. من خودم از توي سوراخي پردهي خيمه ديدمش، روي دستهاي اباعبدالله خواب خواب بود..."
غروب شده است. تا اباعبدالله بود، هر چند وقت يكبار ميآمد و براي ما چيزي ميگفت و ميرفت.
ما هم خجالت ميكشيديم و گريه نميكرديم و گوش ميكرديم. اما حالا ديگر خيلي وقت است كه نيامده تا برايمان چيزي بگويد. حالا فاطمه بچههاي كوچك را يكجا جمع كرده است. البته من ديگر بزرگ شدهام. براي همين به فاطمه ميگويم: "تو هم قرآن بخوان، مثلِ..." نميدانم چرا، اما سرش را بالا ميگيرد. به جاي آن كه ما را آرام كند، نگاه ميكند به موهاي من و جيغ ميزند:
"فَكَيفَ تَتَّقونَ اِن كَفَرتم يَوماً يَجعلُ الوِلدانَ شيبَا... (چهسان در امانيد، اگر كافر باشيد در روزي كه كودكان را پير ميگرداند؟ مزمل-17)"
خرابه تا نیمه های شب ، نه خرابه ای در کنار کاخ یزید که عزاخانه ای است در سوگ حسین و برادران و فرزندان حسین.
تو نفس منی بابا ، تو روح و جان منی ، بی روح ، بی نفس ، بی جان ، چه کسی تا حالا زنده مونده؟!!؟ بابا ؟؟!!!؟ بابا؟!!؟ بیا و مرا هم ببر ...
دخترم بر تو مگر غیر از خرابه جا نبود
گوشه ویرانه جای بلبل زهرا نبود
جان بابا خوب شد بر ما یتیمان سر زدی
هیچکس در گوشه ویران به یاد ما نبود
دخترم روزی که من در خیمه بوسیدم تو را
ابر سیلی روی خورشید رخت پیدا نبود
جان بابا، هر کجا نام تو را بردم به لب
پاسخم جز کعب نی ،جز سیلی اعدا نبود
دخترم وقتی که دشمن زد تو را زینب چه گفت
عمه آیا در کنارت بود بابا ،یا نبود
جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را ميزدند
ذرهای رحم و مروت در دل آنها نبود
دخترم وقتی عدو ميزد تو را برگو مگر
حضرت سجاد زینالعابدین آنجا نبود
جان بابا بود، اما دستهایش بسته بود
کس به جز زنجیر خونین، یار آن مولا نبود
دخترم آن شب که در صحرا فتادی از نفس
مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرا نبود
جان بابا من دویدم زجر هم ميزد مرا
آن ستمگر شرمش از پیغمبر و زهرا نبود
دخترم من از فراز نی نگاهم با تو بود
تو چرا چشمت به نوک نیزه اعدا نبود
جان بابا ابر سیلی دیدهام را بسته بود
ورنه از تو لحظهای غافل دلم بابا نبود
دخترم شورها بر شعر ?میثم? دادهایم
ورنه در آوای او فریاد عاشورا نبود
جان بابا دست آن افتاده را خواهم گرفت
ز آن که او جز ذاکر و مرثیه خوان ما نبود
شاعر:حاج غلامرضا سازگار (میثم)
تا شعله هجران تو خاموش کنم
بر آتش دل ز صبر، سرپوش کنم
بسیار بکوشیدم و نتوانستم
یک لحظه غم تو را فراموش کنم
ای کاش، دمی دهد امانم این اشک
تا نقش تو را به دیده منقوش کنم
آخر چه شود، شبی به خوابم آیی
تا جام محبت تو را نوش کنم
بنشینی و در برت، مرا بنشانی
تا زمزمه نوازشت گوش کنم
گر بار دگر مرا در آغوش کشی
صد بوسه بر آن دست و بر و دوش کنم
سجاده تو، که میدهد بوی تو را
برگیرم و بوسم و در آغوش کنم
چون درد فراق تو، ز حد درگذرد
زین عطر تو قلب خویش، مدهوش کنم
از حمله غارت به دلم آتشهاست
این داغ، عیان، ز لاله ای گوش کنم
گویند به من، یتیم غارت زده ام
زآن چشمه چشم خویش پرجوش کنم
دیگر اگر ای پدر نخواهی برگشت
برخیزم و پیکرم سیه پوش کنم؟
این داغ حسین، جاودان است ?حسان?
هرگز نتوان به اشک، خاموش کنم
شاعر:حبیب چایچیان
دشمنان نقشه کشیدند و تفکر کردند
تا مرا در به در و غرق تأثّر کردند
کی گذام که شود نقشه ی آنان عملی
گرچه بسیار درین باره تدبّر کردند
میکنم زیر و زبر دولت پوشالیشان
تا که بر عکس شود آنچه تصوّر کردند
من سفیرم که فرستاده مرا ثار الله
از ره جهل به من فخر و تکبّر کردند
گفته ی ما، همه احکام خدا بود و رسول
حرف حق را نشنیدند و تمسخر کردند
میهمان را که به زنجیر گران ميبندد؟
شامیان خوب پذیرایی در خور کردند
چون که غربت زده و خاک نشینم دیدند
با زر و زیور شان، ناز و تفاخر کردند
پیش چشم من غارت زده، همسالانم
زینت گوش خود آویزه ای از در کردند
آستین کرده ام از شرم، حجاب رویم
پیش آنان که به سر، معجر و چادر کردند
دست در دست پدر، گشته تماشاگر من
چشمم از غصه پر از اشک تحسّر کردند
لحظه ای داغ عزیزان، نرود از یادم
خوب، از غصه، دل کوچک من پر کردند
همه آسوده بخفتند به کاشانه خویش
بستر از خاکم و بالین من آجر کردند
ای خوش آنان که ?حسان? یار عدالت گشتند
یا به اهل ستم اظهار تنفّر کردند
شاعر:حبیب چایچیان
ای همنشین زینب، نام حسینت بر لب
داری چه آتشین تب، من در کنارت امشب
با گریه ی تو گریم
در این سفر به هرجا، در سیر کوه و صحرا
گوئی: کجاست بابا؟ من مات ازین تمنا
با گریه ی تو گریم
ای دخت پاک لولاک، گریان ز داغت افلاک
خفتی به سینه خاک، چون اشک تو، کنم پاک
با گریه ی تو گریم
گاهی به یاد اکبر، گاهی ز داغ اصغر
داری دلی پر آذر، ای دخت نازپرور
باگریه ی تو گریم
چون ميکنم نظاره، از بهر گوشواره
گوش تو گشته پاره، دارم غمی دوباره
با گریه ی تو گریم
از آن هجوم و یغما، آثار خشم اعدا
بر چهره تو پیدا، ای یادگار زهرا
با گریه ی تو گریم
شاعر:حبیب چایچیان
چهقدر بی تو شكستم ، چهقدر واهمه كردم !
چهقدر نام تو را مثل آب زمزمه كردم!
خیال آب نبستم به جز دو دست عمویم
اگر نگاه به رؤیای نهر علقمه گردم
سرود كودكیم در خزان حادثه خشكید
پس از تو قطع امید ای بهار از همه كردم
نكرده هیچ دلی در هجوم نیزه و آتش
تحملی كه از آن اضطراب و همهمه كردم
شكفت غنچهی خورشید از خرابة جانم
همین كه با تو دلم را به خواب زمزمه كردم
چه شرم دارم از این درد و جای آمدنت را
كه سر بریده تو را میهمان فاطمه كردم
پدر ، به داغ د ل عمّهام ، به فاطمه سوگند
مرا ببخش اگر شكوه بی مقدّمه كردم
ای سحرگاه شب قدر حسین
روی تو باشد مه بدر حسین
کی سزاوارت بود ویرانه ای
جای تو باشد فقط صدر حسین
کاش جانم مثل جانت خسته بود
استخوانم مثل تو بشکسته بود
هر کجا اشکی ز چشمت می چکید
تازیانه بر تنت بنشسته بود
کسد به مانندت سر بابا ندید
تو چرا با عُمر کم قدّت خمید
وای من، این عقده گشته در دلم
یک سه ساله دختر و موی سفید
یا رقیه بهر من تدبیر کن
با نگاهت بر دلم تاثیر کن
زینب، نهال غم، چه به ویرانه می نشاند
می ریخت خاک و آب هم از دیده می فشاند
آن کوه استقامت و، آن معدن وقار
در ماتم رقیه، دگر طاقتش نماند
زینب که تا سحر، همه شب در قیام بود
آن شب دگر، نماز شبش را نشسته خواند
شاعر:حبیب چایچیان
مرا كه دانه اشك است دانه لازم نيست
به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نيست
ز اشك ديده به خاك خرابه بنوشم
به طفل خانه به دوش ، آشيانه لازم نيست
نشان آبله و سنگ و كعب نى كافى است
دگر به لاله رويم نشانه لازم نيست
به سنگ قبر من بى گناه بنويسيد
اسير سلسله را تازيانه لازم نيست
عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا كه يتيم ، بهانه لازم نيست
مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس است
به بلبلى كه اسير است لانه لازم نيست
محبتت خجلم كرده ، عمه دست بدار
براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نيست
به كودكى كه چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نيست
وجود سوزد از اين شعله تا ابد ((ميثم ))
سرودن غم آن نازدانه لازم نيست
دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد
كه مثل مادرم زهرا ز سيلى پاره شد گوشم
من آن شمعم كه آتش بس كه آبم كرد، خاموشم
همه كردند غير از چند پروانه ، فراموشم
اگر بيمار شد كس گل برايش مى برند و من
به جاى دسته گل باشد سر بابا در آغوشم
پس از قتل تو اى لب تشنه آب آزاد شد بر ما
شرار آتش است اين آب بر كامم ، نمى نوشم
تو را بر بوريا پوشند و جسم من كفن گردد
به جان مادرت هرگز كفن بر تن نمى پوشم
دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد
به ضرب تازيانه ، قاتلت مى كرد خاموشم
فراق يار و سنگ اهل شام ، و خنده دشمن
من آخر كودكم ، اين كوه سنگين است بر دوشم
نگاه نافذت با هستى ام امشب كند بازى
گه از تن مى ستاند جان ، گه از سر مى برد هوشم
بود دور از كرامت گر نگيرم دست ((ميثم )) را
غلام خويش را، گر چه گنهكار است ، نفروشم
گرديد فلك و اله و حيران رقيه
گشته خجل او از رخ تابان رقيه
آن زهره جيينى كه شد از مصدر عزت
جبريل امين خادم و دربان رقيه
هم وحش و طيور و ملك و عالم و آدم
هستند همه ريزه خور خوان رقيه
خواهى كه شود مشكلت اندر دو جهان حل
دست طلب انداز به دامان رقيه
جن و ملك و عالم و آدم همه يكسر
هستند سر سفره احسان رقيه
كو ملك يزيد و چه شد آن حشمت و جاهش
اما بنگر مرتبت و شان رقيه
يك شب ز فراق پدرش گشت پريشان
عالم شده امروز پريشان رقيه
ديدى كه چسان كند ز بن كاخ ستم را
در نيمه شب آن دل سوزان رقيه
اين گنج غم كه در دل خاك آرميده است
اين دختر حسين سر از تن بريده است
اين است دخترى كه پدر را به خواب ديد
كز دشت خون به نزد اسيران رسيده است
بيدار شد ز خواب و پدر را نديد و گفت
اى عمه جان ، پدر مگر از من چه ديده است
اين مسكن خراب پسنديده بهر ما
از بهر خود جوار خدا را گزيده است
زينب به گريه گفت كه باشد برادرم
اندر سفر كه قامتم از غم خميده است
پس ناله رقيه و زنها بلند شد
و آن ناله را يزيد ستمگر شنيده است
گفتا برند سوى خرابه سر حسين
آن سر كه خون او ز گلويش چكيده است
چون ديد راس باب ، رقيه بداد جان
مرغ روان او سوى جنت پريده است
اين است آن سه ساله يتيمى كه درجهان
جز داغ باب و قتل برادر نديده است
دانى گلاب مرقد اين ناز دانه چيست
از عاشقان كربلا اشك ديده است
معمور هست تا به ابد قبر آن عزيز
ليك قبر يزيد را به جهان كس نديده است
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 17:35 موضوع شعر | لینک ثابت
فرود آیید یاران وعده گاه داور است اینجا
بهارستان سرخ لاله های پرپر است اینجا
چه غم گر از منا و وادی مشعر سفر کردی
خدا داند که بهتر از منا و مشعر است اینجا
زیارتگاه کل انبیاء تا با من محشر
مزار قتلگاه عاشقان بی سر است اینجا
فرود آیید ای یاران در این صحرا که می بینم
ز بانگ العطش غوغای روز محشر است اینجا
فرات از چار جانب موج زن اما خدا داند
جواب العطش شمشیر و تیر و خنجر است اینجا
رباب از اشک و خون دل دو چشم خویش دریا کن
که آب تیر زهر آلوده شیر اصغر است اینجا
به گل باران چه حاجت دشت و صحرا را که می بینم
زمینش لاله گون از خون سرخ اکبر است اینجا
مبادا نام آب آرید ای طفلان معصومم
که سقّای حرم خود از شما تشنه تر است اینجا
عَلَم افتاده، من تنها و اطرافم پر از دشمن
سر و دست علمدارم جدا از پیکر است اینجا
برادر با تن عریان به موج خون و می بینم
که کعب نیزه عرض تسلیت بر خواهر است اینجا
سزد که دعوت کنم در کربلا پیوسته ?میثم? را
که او را شور و حال و اشک و سوز دیگر است اینجا
شاعر:حاج غلامرضا سازگار (میثم)
شد وارد کرببلا حسینم، ای نور عینم
زینب گوید بهرت به شور و شینم، ای نور عینم
تا که تو در این سر زمین نشستی، قلبم شکستی
رشته ی عمر خواهرت گسستی، قلبم شکستی
از چه بیاید بوی حزن و ماتم، مُردم از این غم
وارد شده در قلب من قمهای عالم، مظلوم حسینم
سفره ی مهمانی چرا چنین است، قلبم حزین است
به جان مادر قلب من غمین است، قلبم حزین است
السلام ، السلام ، بر تو اي کربلا
اي که پاينده شد ، از تو دين خدا
از کعبه شد جدا سيدالشهداء
به قربانگاه عشق، ميرود از منا
حسين فاطمه ، عزيز مصطفي
نور چشم علي ، همتاي مجتبي
السلام ، السلام ، بر تو اي کربلا
اي که پاينده شد ، از تو دين خدا
پيوسته بر لبش ، لبيک و ياربش
يار همراز او ، قهرمان زينبش
همگامي با وفا ، در نماز شبش
همناله ، همنوا ، در هنگام دعا
السلام ، السلام ، بر تو اي کربلا
اي که پاينده شد ، از تو دين خدا
آماده کن بستر ، بر سبط پيغمبر
راهت گل افشان کن ، در مقدم اکبر
اي آغوش مهرت ، مهد علي اصغر
رقيه مهمان است ، منزل کن مهيا
السلام ، السلام ، بر تو اي کربلا
اي که پاينده شد ، از تو دين خدا
خون مبارزين ، رويت کند رنگين
اي خاک تو مهر ، نماز مصلين
داري عجب آبي ، آب حيات است اين
آيد لب فرات ، يک تشنه لب سقا
السلام ، السلام ، بر تو اي کربلا
اي که پاينده شد ، از تو دين خدا
اي ماه محرم ، ماه خون و شمشير
اي روز عاشورا ،تو روز عشق و تکبير
انقلاب ايران ، دارد ز تو تأثير
گلگون ز شهيدان ، شد بهشت زهرا
السلام ، السلام ، بر تو اي کربلا
اي که پاينده شد ، از تو دين خدا
هر مکان کربلاست ، هر زمان عاشوراست
رشته مهر او ، رمز وحدت ماست
ماتمش جاويدان ، پرچم او بر پاست
«حجت بن الحسن» ، گريد در اين عزا
السلام ، السلام ، بر تو اي کربلا
اي که پاينده شد ، از تو دين خدا
حبيب چايچيان
دلخوشم من چون گداي اين درم
هم گداي فاطمه هم حيدرم
سوي اين در هست دائم دست من
نيست حاجت بر سراي ديگرم
آبرويم از در اين خانه است
زين سبب از خلق عالم برترم
تا که آيد نام زيباي حسين (ع)
اشک آيد از دو چشمان ترم
روضههايش چون به گوشم ميرسد
ميزند بر سينه و دل آزرم
کاش ميشد کربلا باشم شبي
تا به برگيرم مزار دلبرم
ياد دارم کودکي بودم ولي
شور عشقي بود دائم در سرم
تا که آيام محرم ميرسيد
مينمودم رخت ماتم در برم
ياد دارم مانده در گوشم هنوز
گريههاي بي صداي مادرم
اينچنين ميگفت با صد شور و شين
من فداي کام عطشان حسين (ع)
حامد کاظمی
رفتم به مجلسي چو سخن شد ز كربلا ديدم زنان آن همه بي تاب من شوند
گفتم چه علت است؟! مگر كربلا كجاست؟ چشمان چرا چو چشمه و بي خواب مي شوند
گفتند گريه كن كه در آنجا به خون خويش غلتان حسين(ع) و اكبر و اصحاب مي شوند
لب تشنه گرچه دشمنشان كشت آن زمان بنگر كنون زگريه چه سيراب مي شوند
هر جا كه ظلم ظلمت خود گسترانده است ايشان ببين چگونه چو مهتاب مي شوند
از كربلا سخن نتوان گفت هيچگاه جز آنكه دل بسوزد و خيزد ز سينه آه
يك سوي كربلا صف انبوه كفر وجهل يك سو حسين(ع) وهمره او اندكي سپاه
يك سو صداي لشكر طغيان و ظلم و كين يك سو صداي كودك و فرياد سيّداه
يك سو بسي كسان كه ندارند رحم و عقل يك سو كسي كه در عملش نيست اشتباه
آنهـا زياد و رهبر آنها زياد زاد اينها قليل و رهبرشان بر عباد شاه
آن كـس كـه بـود شمع هدايت حسين (ع) بود هر كس گـرفت دامـن او را نشد تباه
لب تشنه با تمام عزيزان خويش رفت زيرا نخواست تا به ستمگر كند نگاه
چـون مهـر پر فروغ پراكند روشني در عالمي كه بود كران تا كران سياه
خــاك وغبار مرقـد او درد را دواسـت اين خود نشانه ايست كه او را چه هست جاه
پا در رهي بنه كه بود رهبرش حسين(ع) خواهـي بـه جنـت ار بنهي پا ز شاهراه
اين را بدان كه هر كه بود دوستدار او بايـد نبـاشــدش دلِ آلـوده با گنـاه
سيّد جعفر موسوي
حـتي خـدا مـيان حسـينيهء غمـش
سوگند خورده است به ماه محرمش
شبهاي قدر محترم و با فضيلت اند
امّـا نمي رسند به شبهاي مـاتمش
امروز نه، غروب همان سال شصت و يك
مـا را گـره زدنـد به نخـهاي پـرچمش
اين دستمال گـريه پر از نـور مي شود
وقتي به دست روضـهء خورشيد مي دمش
چشمي كه از براي تو گريان نمي شود
بايد حـواله داد به دست جـهنمش
جانم فداي ِ محتشم خانواده ات
با اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتمش
علي اكبر لطيفيان
شيعه بايد آبها را گل كند
خط سوم را به خون كامل كند
خط سوم خط سرخ اولياست
كربلا بارزترين منظور ماست
شيعه يعنى تشنه ی جام بلا
شيعگى يعنى قيام كربلا
شيعه يعنى بازتاب آسمان
بر سر نى جلوه رنگين كمان
از لب نى بشنوم صوت تو را
صوت«انى لا ارى الموت»تو را
شيعه يعنى امتزاج نار و نور
شيعه يعنى راس خونين در تنور
شيعه يعنى هفت وادى اضطراب
شيعه يعنى تشنگى در شط آب
از مثنوى بلند«شيعه نامه»محمدرضا آقاسى،كيهان،تاريخ 12/6/71.
سبکباران به سوی کربلا بستند محمل ها
در آن وادیّ پر خوف و خطر کردند منزل ها
جوانان بنی هاشم به پا کردند محفل ها
چه محفل کز محبت تار و پودش رشته ی دل ها
زدند آسان و لیکن عاقبت افتاد مشکل ها
شترها زیر بار عشق با وجد و طرب واله
روان بودند در خار مغیلان چون گل و لاله
زنان در محمل عصمت روان از دیدگان ناله
بگرد بانوان نور رسالت حاجب و هاله
فرو بردند سر خورشید و مه در برج و محمل ها
سپاه شاه مظلومان بسوی کربلا عازم
سپهسالار اردو ؛ شمس دین ؛ ماه بنی هاشم
سوار توسن اجلال با وجه حسن قاسم
علی اکبر بذکر یا قدیر و قادر و قائم
که ما رفتیم سوی دوست بشتابید مایل ها
علی اصغر به خواب ناز روی دامن مادر
نگاه مادر مظلومه اش بر صورت اصغر
سکینه بنگرد بر قدر و بالای علی اکبر
رقیه بی خبر از زجر راه و خشت زیر سر
جوانان می روند با پای خود بر سوی قاتل ها
نهنگ قلزم قهر خدا عباس نام آور
غضنفر خسرو گردان حشم فرمانده لشگر
علم افراشته جولان دهد در میمن و میسر
ز سقایی برد ارث البته از ساقی کوثر
الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناول ها
مسلمانان کوفه شاه را کردند مهمانی
و لیکن کافران دارند ننگ از این مسلمانی
نوشته نامه ها آن فرقه ی بدتر ز نصرانی
نمی دانم چه بنوشتند خود نا گفته می دانی
هم آن هایی که می کردند قرآن را حمایل ها
رسید اردو به دشت کربلا شهر حسین آباد
حسین آباد بود آن سرزمین از اول ایجاد
عزیز حضرت باری در آن جا بارها بگشاد
برای نصرت دین اهل عالم را ندا در داد
به جان و دل بلی گفتند کوشیدند از دل ها
شه ملک امانت فیض بخش مومن و کافر
نشسته بر سریر معدلت با صولت حیدر
به پا نعلین شیث ، عمامه ختم رسل بر سر
عصای موسوی در کف ، ردای احمدی در بر
همان که حب ّ و بغضش امتحان حق و باطل ها
صبا عنبر فشان کن گلستان شهادت را
که شاه دین دهد خون از گلو نخل رسالت را
به پایان می رساند حضرتش کار شفاعت را
بزن " ساعی " به چوگان عمل گوی سعادت را
که همچو شمع می سوزند و می گریند ناقل ها
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 18:30 موضوع شعر | لینک ثابت
مسلم ام نایب پور زهرا
گشته آواره ی کوی و صحرا
کوفه گشته دگر قتلگاهم
بشنو یا سیدی سوز و آهم
یا حسین یاحسین یا حسین جان
ای حسین ای حبیب دل من
کوچه ی کوفه شد منزل من
کوفه میا دگر جان زینب
کودکانت میاور دل شب
یا حسین یاحسین یا حسین جان
بام دار الاماره حسین جان
گشته قتلگه جسم بی جان
من ز حجر تو طاقت ندارم
سر به دار عدو می گذارم
یا حسین یاحسین یا حسین جان
کوفه هرگز وفایی ندارد
غیر ظلم و جفایی ندارد
جسم من را به هر سو کشاند
داغ من بر دلت می گذارد
یا حسین یاحسین یا حسین جان
من پرستويم و مانده ز سفر بال و پرم
گرچه خاکسترم اما ز غمت شعلهورم
من سفير توام و بانگ انالحق زدهام
آخرين کار نمازيست که بر دار برم
ملکالموت به اعجاز سرانگشت غمت
جان طلب کرد به شوق تو فقط جان سپرم
شوق پرواز بود از قفس تنگ تنم
تا مگر همره باد از سر کويت گذرم
قاصد باد به سوي تو فرستم که ميا
مهر اين نامه به خون جگر و اشک ترم
سر به راه تو نهادم همه جا تا دم مرگ
که سر راه تو و خواهرت افتاده سرم
پيش مرگ توام و جان من اي دوست تويي
بي تو من شمع فنا گشته پاي سحرم
حميد فرجي
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 18:23 موضوع شعر | لینک ثابت
خجسته روزا، كز فيض حضرت داور ----- دمد به نورولايت ز مطلع خاور
سعيد عيدا، كز فر آن كمال گرفت ----- به خلق ، دين خداوند و نعمت داور
نظام يافت درين روز ملت بهروز ----- قوام يافت درين عيد دين پيغمبر
بلند رايت اسلام شد به پا كه نشست ----- به جاى احمد مرسل امام جن و بشر
على وصى بلافصل احمد مختار ----- كه پشت چرخ به تعظيم نام او چنبر
ظهور اول يزدان كه با تمام صفات ----- خداى را بوداز فرق تا قدم مظهر
وجود انواع از جود او شده موجود ----- درخت ابداع از فيض اوست بارآور
ولاى او به مواليست كنز لايفنى ----- خلاف او به اعاديست ذنب لايغفر
فلك به حكم قضا و قدر كند جنبش ----- ولى نجنبدبى حكم او قضا و قدر
جهان به تابش شمس و قمر بود روشن ----- ولى زتابش انوار اوست شمس و قمر
درين مبارك روز و درين همايون عيد ----- كه زهره وش ز نشاط انجمند رامشگر
نشست جاى محمد، على به امر خداى ----- كه ماه تابان بر جاى مهر اوليتر
على به جاى رسول اللّه آن سزد كه بود ----- رسول بارخدا را چو روح در پيكر
به جايگاه نبى بايد آن نشست كه كرد ----- به خوابگاه نبى ليلة المبيت ، مقر
فراز مسند ايمان كسى گذارد پاى ----- كه ازحسامش ايمان بلند دارد سر
چه مدح گويم آن را كه از مدايح او ----- زبان ناطقه لالست و گوش سامعه كر
مگر به خاك رضا برنهم سر تسليم ----- كه استعانت مدح پدر كنم ز پسر
چراغ دوده احمد فروغ ديده دين ----- طراز شرع على بن موسى جعفر
شهى كه در طلب خاك آستانه او ----- گشاده شب همه شب چرخ ، ديده از اختر
ز بقعه حرمش غرفه اى بود فردوس ----- ز ساغركرمش جرعه اى بود
بنواختى به لطفم و هم سوختى به ناز ----- لطف توروحپرور و ناز تو جانگداز
اندر شكنج زلف تو دل رفت و برنگشت ----- كوخسته بود و راه بسى دور و بس دراز
اى آفرين به نرگس مستت بنازمش ----- كز يك نگه گرفت جهانى به تركتاز
از تركتاز چشم تو ويران حصار دل ----- شهرى خراب و ريخته در وى سپاه ناز
ساقى بيا كه روز نشاط است و صبح عيد ----- گردون به رقص اندر و ناهيد نغمه ساز
رضوان گلاب و مشك فشاند ز باغ خلد ----- برمحفلى كه راست شد امروز در حجاز
جبريل ايستاده كه يابد نفوذ امر ----- در خطبه مصطفى لب جان بخش كرده باز
منبر كشيده سر به سوى كرسى فلك ----- و اين بلعجب كه بود چنان منبر از جهاز
اى شاهباز سدره نشين بال و پر گشاى ----- بر دوش ودست شاه سزد جاى شاهباز
برهان خويش خواست چو ماهى در آسمان -----كردش بلند تا نگرندش بر آن فراز
آن راز را كه در دل عالم نهفته بود ----- برداشت عقده از دل و بنمود كشف راز
گفت اين كه بنگريدش : هذا وليكم ----- داريد اگركه چشم بصيرت ، كنيد باز
هم حجت من آمده هم مدعاى من ----- از حجت است دعوى حسن تو بى نياز
بين مجاز تا به حقيقت بسى ره است ----- حق را زباطل است چو خورشيد امتياز
امروز شيعيان على در غدير خم ----- چون گل شكفته روى و چو سروند سرفراز
چون سوسن و هزار به هنگام تهنيت ----- سلمان مديح گستر و حسان سخن طراز
يا صاحب الولايه يا مرتضى على ----- اى كرده لطف جانب درويش در نماز
بنهاده بر اميد كرم بنده آيتى ----- بر آستان جاه وجلالت رخ نياز
اى آن كه مى برى غم دل با سخنورى
برخيز و شاد زى تو به آيين دلبرى
زيرا كه بوستان شده از ابر آذرى
پر از گل شقايق و ريحان عنبرى
گويى شده است باغ و چمن فرش از حرير
سنبل چو زلف دلبر ما گشته تارتار
نرگس شده است ديده مستانه اش خمار
از فيض ابر، جام شقايق پر از عقار
بر شاخ گل به ناله كوكوست فاختار
بلبل به باغ مى كشد از عشق گل صفير
ناژو شده چو طره ليلى پر از شكن
غنچه ز شور عشق ، دريده است پيرهن
افراخته است بر سر او چتر، نارون
در باغ بلبلان همه كردند انجمن
رفته سرودشان ، همه تا گنبد اثير
در جلوه نسترن به لب جويبارهاست
غنچه شكفته چون دهن گلعذارهاست
از شوق بر لب گل نرگس شعارهاست
ساغر به كف گرفته و پر از عقارهاست
لاله فكنده است به دشت و دمن سرير
اى روشن از فروغ رخت چشم انس وجان
واى شهريار ملك يقين خسرو زمان
اى نور ديده من و اى يار مهربان
برخيز و مى به ساغر عشقم بريز هان
كامروز مست باده شوم از خم غدير
در وادى غدير به فرمان ذوالكرام
آمد امين وحى به نزد شه انام
گفتا پس از سلام و تحيات و احترام
ابلاغ كن ز راه محبت به خاص و عام
كز بعد تو على است به خلق جهان امير
امت سپس به گفته پيغمبر خدا
كردند از جهاز شتر منبرى بپا
آن منبرى كه گشت كمين پايه اش سما
آن منبرى كه داده ز انوار خود ضيا
بر صد هزار مهر و هزاران مه منير
بر اوج منبر آن شه دين چون قدم نهاد
بر پيكر منافق دون لرزه او فتاد
وانگه گشود لب به سخن از ره و داد
واز رحلتش خبر به همه خاص و عام داد
يعنى كه بايدم ز جهان رفت ناگزير
فرمود بشنويد همه گفته هاى من
چون گشته وقت رفتن من سوى ذوالمنن
بگذاشتم كنون دو امانت ز خويشتن
زين دو بجويد آن كه تمسك به هر ز من
باشم به روز حشر منش يار و دستگير
آن دو امانتى كه نهم بعد خود به جا
قرآن وعترت است كه چون جان بود مرا
تا روز حشر اين دو نگردد ز هم جدا
بر اهل بيت من نكند هيچ كس جفا
كس اين دو را به هيچ زمان نشمرد حقير
زين گفته ها كه پشت ستمبارگان شكست
گفتى كه تير بود و به قلب عدو نشست
بر دشمنان دين ره تزوير و حيله بست
آنگه نبى گرفت على را به روى دست
در پيش چشم خلق همه از جوان و پير
فرمود اى گروه به هر كس منم ولى
از بعد من ولى بودش در جهان على
اين حكم نيست از من و هست ازخدابلى
كاينك شده است نازل از خالق جلى
زيرا على است از همه بيناتر و بصير
يارب على به مرتبه باشد چو جان من
گويد سخن به خلق همه از زبان من
آگه بود ز راز نهان و عيان من
احباب او تو جاى بده در جنان من
اعداى او ببر به سوى وادى سعير
اى خالق دو عالم و اى حى بى نياز
لازم هر آنچه بود بگفتم به سوز و ساز
شد ختم چون كه خطبه آن خسروحجاز
آمد فرود و برد به درگاه حق نماز
گفتا سپس به خرد و كلان آن شه شهير:
كايند خدمت على آن شاه انس وجان
گويند تهنيت همه او را به عز و شان
كردند دوستان همه بيعت در آن زمان
دادند مژده باد على را به صد زبان
گشتند جمله شاد ز فرموده بشير
يارب به آبروى على شهريار دين
بگذر ز جرم ما همه در روز واپسين
ما را كه مى نهيم به خاك درت جبين
مپسند روز حشر گرفتار و دل غمين
خاصه نجومى آن كه به عشقت بوداسير
(8)
برخيز كه ملك جان ، گرديد بهشت آيين
بستند به هر بستان ، از لاله و گل آذين
شادند همه ياران ، كس نيست دگرغمگين
بنگر به دو صد عنوان ، با چشم حقيقت بين
كز راه به باغ دين ، آمد مه فروردين
با جلوه بلقيسى ، با فر سليمانى
نوروز به بستان زد، خرگاه به فيروزى
افراشت لوا هرسو، با نزهت و بهروزى
شد باد صباگل را، چون بنده به دريوزى
بلبل بر گل آمد، با نغمه نوروزى
برخيز و بزن بر هم ، آيين غم آموزى
دل را برهان يكدم ، از بى سرو سامانى
رفت از دل ما ماتم ، سور از پى سورآمد
طى گشت زمان غم ، هنگام سرورآمد
شادى ز پى شادى ، نور از پى نورآمد
عيش و طرب از هر سو، ما را به حضورآمد
از هر شجرى رنگى ، اكنون به ظهور آمد
در باغ گل و بلبل ، رفتند به مهمانى
امروز جهان دين ، چون خلد مخلدشد
آيين خداوندى ، بر خلق مجدد شد
دين گشت دگر محكم ، اسلام مشيدشد
جبريل به امر حق ، نازل به محمد(ص )شد
يعنى على عالى ، امروز مؤيد شد
تا تكيه دهد زين پس ، بر مسند سلطانى
آن مهر سپهر دين ، و آن شاه امم حيدر
آن كس كه بود يكسر، بر خلق جهان رهبر
هم بر عربان رهبر، هم بر عجمان سرور
از طاق حرم بتها، گرديد نگون يكسر
چون پاى نهادى او، بر شانه پيغمبر
با امر رسول حق ، در خانه يزدانى
اى آن كه بود مهرت ، سرمايه انس و جان
از يك نظر لطفت ، هر درد شود درمان
تا در دو جهان گردد، هر مشكل ما آسان
بر روى محبانت ، بگشا درى از احسان
تا باز رسد اين سر، روزى به سرو سامان
لطفى به نجومى كن ، اى مظهررحمانى
(9)
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 11:11 موضوع شعر | لینک ثابت
دلم خواهد کبوترباشم ای مولارضاجان
به روی گنبد زردت نشینم
و یک آهو شوم گریان و نالان
به دیدارت رَوَم دشت خراسان
دلم خواهد که یک سجاده باشم
به روزو شب حَریمت راببوسم
دلم خواهد شوم یک بند تسبیح
درون دست زَّوارتو باشم
و عشاقان کویت هرشب و روز
مرادرجانمازخود گذارند
دلم خواهد که یک گلدسته باشم
اذان گوید موذن برفرازم
وآن گلدسته ها باشد کنارِ
ضریح و گنبد زردت رضاجان
اگر روزی رسم برارزویم
شوم من خادم کویت رضاجان
بگیرم در بغل آن معجرپاک
ببوسم ان ضریح و تربت پاک
گدای کوی تو هستم رضاجان
شفاعت کن مرا اندرخراسان
******************
اللهم عجل لولیک الفرج
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 18:37 موضوع شعر | لینک ثابت
از فضایی پر زعطر یاسمن، بر مشامم بوی کوثر می رسد
ازمکانی غرق اندرنورعشق، وارث دین پیمبرمی رسد
ای خراسان!گلشن یاران حق،تهنیت بادا که یاورمی رسد
مظهر صلح و عدالتخواه دین، ضامن آهو رضا جان می رسد
شهرمشهد ، شهر قم غرق صفاست، جشن میلاد کرامت می رسد
نغمه میلاد فرزند نبی، تا به عرش از اهل ایمان می رسد
یا علی موسی الرضا مولای عشق، پرتو نورت زبستان می رسد
نرگس زیبای باغ احمدی، قائم آل محمد (ص) می رسد
گوئیا در این شب میلاد نور، عطرخوشبواز خراسان می رسد
عطر مولارا علی دارد کنون، مهر نیکویش به عالم می رسد
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 18:35 موضوع شعر | لینک ثابت
میرسد از راه مردی از دیار آشناییبر زبانش مهربانی در نگاهش روشنایی نمی دانم چه در سر دارم امشب مرحوم آقاسی هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
روشنایی می دهد خورشید را برق نگاهشمی گزارد آسمان هر روز پیشانی به راهش
مهدی به دستش تیغ سرخ اقتدارلافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار می رسد
زدم بر سیم آخر دیگر امشب
زآهم صد هزاران ناله خیزد
بیابان در بیابان لاله خیزد
۩
زموج ناله ام عرش الهی
شود در بحر حیرت همچو ماهی
اگر آه می کشم طوفان برآید
امان از آتشی کز جان برآید
۩
بسوزاند زمین و آسمان را
نگه دارد تکاپوی زمان را
یکی گوید سرا پا عیب دارم
یکی گویدزبا از غیب دارم
۩
نمی دانم چه هستم هر چه هستم
قلم چون تیغ می رقصد به دستم
نه دعبل نه پرزتک نه کمیتم
ولیکن خاک پای اهل بیتم
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 23:53 موضوع شعر | لینک ثابت
برخیز و بیا! شبِ نجات آمده است
از عالم غیب مان برات امده است
شادی گل روی محمد، در باغ
گل خنده به لب، در صلوات امده است
***
با نام تو ماه از شبم می روید
وز زمزمه های یا ربم می روید
هر گاه خیالت از دلم می گذرد
ذکر صلوات بر لبم می روید
***
در معبد عشق، گوشه ای می خواهم
وز عشق تو راه توشه ای می خواهم
ای تاک بلند عشق، در سایه ی تو
از نام خوش تو، خوشه ای می خواهم
***
تا نام تو بر قله ی ادراک شکفت
صد باده ی ناب در دل تاک شکفت
از ذهن خدا همین که نام تو گذشت
چرخی زد و با ستاره افلاک شکفت
***
تا بر لب عشق ذکر لولاک شکفت
چرخی زد و با ستاره افلاک شکفت
بر ذهن زمین همین که نام تو گذشت
ناگاه شکوفه بر لب خاک شکفت
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 13:21 موضوع شعر | لینک ثابت
ظالم به جفا كاري خود عار ندارد
بر مظلمه و ننگ خود اقرار ندارد
خواهد كه شود منكر ظلم و ستم خويش
تاريخ وليكن سر انكار ندارد
مظلوميت فاطمه و محسن مقتول
تاريخچه اي جز در و ديوار ندارد
زان دم كه پدر داد زكف فاطمه حقا
كس يار از او جز غم بسيار ندارد
اي كاش يكي بود كه با خصم بگويد
تاب ستم اين دخت عزادار ندارد
از داغ عظيمي كه به جانش زده آتش
در سينه به جز آه شرر بار ندارد
فرياد كه يار ضعفا يار ندارد
مولود حرم محرم اسرار ندارد
شد خانه نشين شير خدا فاتح خيبر
بي فاطمه او قدرت پيكار ندارد
سوگند به مظلومي تاريخ كه تاريخ
مظلوم تر از حيدر كرار ندارد
بر حاشيه برگ شقايق بنويسيد
گل تاب فشار در و ديوار ندارد
اي سينه سپر كاش به جاي تو علي بود
چون سينه تو طاقت مسمار ندارد
خدایا!آتش عذاب قاتلین مادر را بیشتر گردان
هیئت مکتب المهدی(رو حی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 16:58 موضوع شعر | لینک ثابت
خوانده ام در نگه جاده كه خواهي آمد
به دل خسته ام افتاده كه خواهي آمد
باز گردي اگر اين بار رهايت نكنم
لحظه مرگ هم از خويش جدايت نكنم
تو مي ﺁيي كه بني ساعده خنجر نكشد
سر سجاده كسي تير به حيدر نكشد
تو می آیی که جنون کشته عصیان نشود
همه شبهای دلم شام غریبان نشود
تو به خون خواهی آن مرد بطوفان می خواند
برسرنیزه درآن مرحله قرآن می خواند
در نبود تومبادا که بما نیم از عشق
برسرنیزه کفار نخوانیم از عشق
می رسی سلطنت باد فرو می ریزد
وز تو کاخ ستم آباد فرو می ریزد
باز گرد ای همه عشق که ما منتظریم
باز گرد ای همه عشق که ما منتظریم
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 14:42 موضوع شعر | لینک ثابت

|
اي آينهي جمال يزدان |
|
|
پيدا ز رخت كمال يزدان |
|
|
تابنده چو مهر ز آسمانها |
|
|
از چهره ي تو جلال يزدان |
|
|
تا عرش كمال پر گشوده |
|
|
با قوّت عشق و بال يزدان |
|
|
مقصود توئي تو زآفرينش |
|
|
از حكمت بي مثال يزدان |
|
|
در آينه ي خيال بندم |
|
|
رخسار تو از جمال يزدان |
|
|
جلوه تو كني به چشم خاطر |
|
|
گر وهم كند خيال يزدان |
|
|
چون دل دُر معني از خرد سُـفت |
|
|
عشق آمد و مدحت علي گفت |
|
|
اي چرخ به مهر بركشيده |
|
|
وي مهر به چرخ سر كشيده |
|
|
در سايه ِ پّر آسمانيت |
|
|
خورشيد ز كوه پر كشيده |
|
|
تا بر تو برد نماز، هر صبح |
|
|
دامن به طراز زركشيده |
|
|
اسلام به يمن مقدم تو |
|
|
رايت به شكوه و فر كشيده |
|
|
خورشيد به سوي روي تو سر |
|
|
از روزنهي سحر كشيده |
|
|
از خاور دين، طلوع كرده |
|
|
سر از بر باختر كشيده |
|
|
اي از بر چرخ بارگاهت |
|
|
سرمنزل عشق شاهراهت |
|
|
اي آيت رازگوي قرآن |
|
|
وي رايت عرش پوي قرآن |
|
|
باقي و دُرد و آن مي صاف |
|
|
تابان ز تو در سبوي قرآن |
|
|
دل پيشرو شميم مويت |
|
|
از رايحه ي نكوي قرآن |
|
|
هم رايت حق به دست احمد |
|
|
هم آيت دين به روي قرآن |
|
|
اي چهر تو آبروي اسلام |
|
|
وي مهر تو آبروي قرآن |
|
|
تحرير تو راز گوي هستي |
|
|
تقرير تو بازگوي قرآن |
|
|
تو بوالحسني، تو مرتضائي |
|
|
تو جلوه ي حق، تو مصطفائي |
|
|
اي جان جهان و جان هستي |
|
|
وي زنده به تو روان هستي |
|
|
جولانگه نور دلفريبت |
|
|
جولانگه بي كران هستي |
|
|
هستي است بمدحتت سخنگوي |
|
|
گفتار تو ترجمان هستي |
|
|
جاويد شده به يمن بودت |
|
|
اين هستي جاودان هستي |
|
|
اي ماه به شامگاه گيتي |
|
|
اي مهر به آسمان هستي |
|
|
روشن به عنايت خدائي |
|
|
از چهر تو اختران هستي |
|
|
اي مشغل دلفروز ايمان |
|
|
شمشير خدا به دست يزدان |
|
|
اي شمع ولايت محمّد |
|
|
نور دل و آيت محّمد |
|
|
با فّر و شكوه آسماني |
|
|
در دست تو رايت محمّد |
|
|
وه وه كه چه دلپذير گويد |
|
|
لعل تو حكايت محمّد |
|
|
ز آغاز و نهايت تو پيدا |
|
|
آغاز و نهايت محمّد |
|
|
خواهد ز خدا دل پريشان |
|
|
مهر تو حمايت محمّد |
|
|
هم در كنف حمايت تو |
|
|
در ذيل عنايت محمّد |
|
|
اي امر تو چيره بر شب و روز |
|
|
وي خيل تو برستاره پيروز |
|
|
اي از بر سدره پر گرفته |
|
|
جز حق ز همه نظر گرفته |
|
|
يكسر همه حق شده همه عشق |
|
|
تا شاهد حق به بر گرفته |
|
|
شمشير خدا و دست ايمان |
|
|
بر خرمن شرك در گرفته |
|
|
و آن تيغ درخش بار گلگون |
|
|
هر دم ز كف سحر گرفته |
|
|
چون مهر كشيده سر ز خاور |
|
|
تا آنسوي باختر گرفته |
|
|
از چرخ براي رايت تو |
|
|
آفاق بزير پر گرفته |
|
|
اي صبح فروغ بخش اسلام |
|
|
با ذكر توايم بام تا شام |
|
|
اي گوهر گوهر ولايت |
|
|
خورشيد منوّر ولايت |
|
|
اي مهر فروغ بخش اسلام |
|
|
وي مشغل انور ولايت |
|
|
اي آيت حقّ و روح قرآن |
|
|
وي رايت و افسر ولايت |
|
|
سلطان سرير عقل و ايمان |
|
|
والي هنر، در ولايت |
|
|
اي گوهر عشق و جان عرفان |
|
|
تاج سر و مفخر ولايت |
|
|
اي جان مجسّم نبّوت |
|
|
وي روح مصوّر ولايت |
|
|
مقصود نبي ز لافتائي |
|
|
ممدوح خدا ز هل اتائي |
|
|
مهرداد اوستا
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه) |
|
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 12:27 موضوع شعر | لینک ثابت
به نام تو
از تو برای تو سلام بر تو
سلام و درود خداوند بر تو ای سلام و درود خداوند
خوانده ام در نگه جاده که خواهی آمد
به دل خسته ام افتاده که خواهی آمد
رفتی اما به دلم یاد تو باقی ست هنوز
سینه لبریز غزلهای فراقی ست هنوز
رفتی و عشق به دریای جنون برد مرا
اشک موجی زد و از خویش برون برد مرا
رفتی و مرثیه در خاطر ما باقی ماند
نیمی از مثنوی آخر ما باقی ماند
بازگردی اگر اینبار، رهایت نکنم
لحظه ی مرگ هم از خویش جدایت نکنم
خوانده ام در نگه جاده که خواهی آمد
به دل خسته ام افتاده که خواهی آمد
تو می آیی و که محمد ز حرا برخیزد
جهل اگر فتنه به پاساخته در هم ریزد
تو می آیی که بنی ساعده خنجر نکشد
سر سجاده کسی تیغ به حیدر نکشد
تو می آیی که علمدار علم برگیرد
و علی بار دگر تیغ دو دم برگیرد
تو می آیی که جنون کشته عصیان نشود
همه شبهای دلم شام غریبان نشود
ای که با توسن امید می آیی ، ای مرد
تو به خونخواهی خورشید می آیی ، ای مرد
ما بر تو درود می فرستیم تا بر ما درود فرستند! ، از تو می گوییم تا از ما گویند!، به یاریت می آییم تا به یاریمان آیند!؛
رهایت نمی کنیم تا رها نشویم! ، تنهایت نمی گذاریم تا تنها نمانیم!، می گوییم تا گفته شویم!، می بینیم تا دیده شویم!، می شنویم تا شنیده شویم!، حس میکنیم تا احساس شویم!، می گردیم تا پیدا شویم!
وگرنه بی سایگان را چه به یاری آفتاب؟!
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 23:48 موضوع شعر | لینک ثابت
بهانه خلقت
اى هنر منجلى كردگار
اى سبب چرخش ليل و نهار
اى حرمت دست نيازيدنى
شأن و مقامات تو ناديدنى
فتح فتوح همه خلقت تويى
احسن خلق آيه عصمت تويى
در همه مُلك و مَلَك مُبدعى
بر همه اسرار تو مستودعى
اى تو به اخيار وجيهةاللَّه
بر همه ابرار وليةاللَّه
كوثريت نخله والاستى
كثرت آن شاخه طوباستى
در همه جا نسل سيادت زتوست
وز همه رو بال سعادت ز توست
كار خدا منقبت حضرتت
معرفت از ناحيت حضرتت
سقف زمان آينه بندانِ توست
ابر كرم فاطمه بارانِ توست
رايحه سيب بهشتى توراست
مقصدم از پاك سرشتى توراست
آب و گل ما ز تو پرداختند
خانه دل با گل تو ساختند
پنجره خانه دل رو به توست
مرغ دل خسته پرستوى توست
عالم و آدم همه شيدائيت
شمس و قمر پرتو زهرائيت
زهره زهرا دو جهان نام توست
كن فيكون بسته به اقدام توست
فاش كنم گرفته بى تملق
بر تو اراده خدا تعلق
فاش كنم قصه لولاك را
خلق سماواتى افلاك را
اين من و اين دينم واين حرفنغز
فاطمه، احمد و على اسم رمز
اسم تو موجود مطيع خداست
آن محك رمز بديع خداست
نام تو در بوته هر امتحان
گشت قبول از هنر كن فكان
آن چه صفات است بهاسماءحق
در همه موصوف تويى اى سَبَق
كى ثمر فعليه خاتمى؟
خاصيت اسميه اعظمى
آنچهكهمدحاستبهامالكتاب
وصفتوزهراستبههرفصلوباب
هركه ره و رسم ولايت رود
تازه به سرمنزل عصمت رسد
اى به مسيرتو خدا آشكار
رمز على دوستيم فاش دار
با تو مسير ازلى ممكن است
مشى تو با ذكر على ممكن است
با همه اخلاص و صفا خوانمت
فاطمه جان عين خدا دانمت
بى تو پذيرش نشوند انبياء
بى تو به جايى نرسند اولياء
معجزه و مصحف و لوح و قلم
از يد و بيضاء تو گردد علم
ياد كنم از يكى از معجزات
معجزهاى كز پى آن شد نجات
فاش چو شد در صده چارده
روح خدا همچو مه چارده
روز تو با روز خمينى رسيد
نهضت زيباى حسينى دميد
بعد خمينى ننمودى رها
اين گله و اين رمه پر بها
باز نمودى به على ياورى
باز تو كردى به نبى مادرى
فاطمه جان آمنهاى كردهاى
هديه به ما خامنهاى كردهاى
ام ابيها اگرت نام شد
خلقت تو ضامن اسلام شد
محمود ژوليده
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 23:51 موضوع شعر | لینک ثابت
الهی شرمنده ام ...
الهی! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر
الهی! چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است
و چگونه سخن گويم كه خرد مدهوش و بی هوش است
الهی! ما همه بيچاره ایم و تنها تو چاره ای
و ما همه هيچ كاره ايم و تنها تو کاره ای
الهی! چون تو حاضری چه جويم و چون تو ناظری چه گويم
الهی! وای من اگر دستم نگيری و رهايی ام ندهی
الهی! خودت آگاهی كه دريای دلم را جزر و مدّ است
« يا باسط» بسطم ده و «يا قابض» قبضم كن.
الهی! ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پيش است
و رهزنهای بسيار در كمين و بار گران بر دوش.
«يا هادی، اهدنا الصراط المستقيم...»
الهی! از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام
از انس و جان شرمنده ام، حتی از روی شيطان شرمنده ام
كه همه در كار خود استوارند و ايین سست عهد ناپايدار
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 22:32 موضوع شعر | لینک ثابت
خرابات بهشت
ما فاطميان اهل خرابات بهشتيم
خاكيم ولى خاك نجف روضه سرشتيم
گاهى شجر طيّبه گاهى شجر طور
گه اهل بهشتيم و گهى باغ بهشتيم
ما مزرعه گريه شبهاى علىايم
او آب به ما داد و كنون حاصل كشتيم
در عمر كم خويش فقط اشك فشانديم
يعنى كه در اين باديه جز نور نكشتيم
برما حرجى نيست اگر باده كشيديم
آن را كه در اين مدرسه گفتند نوشتيم
رضا جعفري
هیئت هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 18:58 موضوع شعر | لینک ثابت
درباره وبلاگ
الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایهُ امیرالمومنین والائمه معصومین(علیهم السلام)
سلام علیکم
احتراماَ تشکر میکنم از حضورتون به وبلاگ، شایان ذکر است ما ضعف هایی داریم که از شما سروران میخوایم که مارا از نظراتان دریغ نفرمایید.باشد که زمینه ساز ظهور آقا باشیم.التماس دعا
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
عکس های مذهبی
عقاید
امام شناسی
باشهدا
باقرآن
برنامه هیئت
تربیتی
حدیث
درباره ی ما
سخن برتر
عمومی
شعر
مهدویت
مقاله
نبوت
ولایت فقیه
تاریخ اسلام
اسلام وادیان
زن در اسلام
فرهنگ و تمدن
اخلاق
خانواده
جوان
جامعه
وهابیت
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
فهرست اصلی