
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 20:33 موضوع نبوت | لینک ثابت

| ||||||
|
| ||||||
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 19:3 موضوع نبوت | لینک ثابت
باسمه تعالی
بعثت پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم)
بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یا برانگیخته شدن آن حضرت به مقام رسالت، مهمترین فراز از تاریخ اسلام بوده و نزول قرآن کریم نیز از این زمان آغاز میگردد. کلمه بعثت به معنای «برانگیخته شدن» بوده و در اصطلاح به مفهوم فرستاده شدن انسانی از سوی خداوند متعال برای هدایت دیگران میباشد.
همانطور که از روایات اسلامی و مطالعات تاریخی برمیآید، مسأله بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در ادیان الهی با برخی از خصوصیات و نشانهها، قبل از ظهور آن حضرت، مطرح بوده و بسیاری از اهل کتاب و پارهای از اعراب مشرک نیز با آن آشنایی قبلی داشتهاند. نوید و بشارت ظهور پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم)، به تصریح قرآن در تورات و انجیل ذکر گردیده و حضرت عیسی (علیه السلام) نیز پس از تصدیق توراتی که به حضرت موسی (علیه السلام) نازل شده بود، به برانگیخته شدن رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بشارت داده است. همچنین در این کتب، حتی به خصوصیات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و یارانشان نیز اشاره شده است.
بنابراین (و همانگونه که قرآن نیز ذکر مینماید) دانشمندان اهل کتاب، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را همچون نزدیکترین کسان خود میشناخته اند. با مراجعه به تاریخ میتوان افراد زیادی را یافت که در انتظار ظهور و بعثت پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) بودهاند و افرادی از میان آنها، حتی به امید دیدار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به محل سکونت، مکان هجرت و یا حتی گذرگاه عبور و مرور آینده پیامبر هجرت کرده بودند که به عنوان نمونه، میتوان به "بحیرای راهب" اشاره نمود.
بنابر این بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)، حادثهای بس بزرگ در سرنوشت هدایت بشری بوده و عظمت این امر سبب میشد که خداوند متعال به عنوان مقدمه این امر بزرگ، تربیت و پرورش آن حضرت را به عهده داشته و ایشان را برای آینده دشواری که در پیش رو داشتند، آماده سازد. به دنبال همین تربیت الهی بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در سالهای قبل از بعثت نیز حالات فوق العاده معنوی و مشاهدات روحانی داشته و نتیجتاً ایشان تمام این دوران را با پاکی و طهارت و معنویت سپری کردهاند. حضرت علی (علیه السلام) میفرمایند: "خداوند بزرگترین فرشته خود را از خردسالی پیامبر، همدم و همراه ایشان ساخت. این فرشته در تمام لحظات شبانه روز با آن حضرت همراه بود و او را به راههای بزرگواری و اخلاق پسندیده و شایسته رهبری میکرد."
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خاطر همین حالات معنوی و طهارت روحی، ناگزیر از وضع نابسامان مردم و از جهل و فسادی که بر جامعه آن روز و بویژه در شهر مکه حاکم بود، رنج میبردند. همچنین به منظور تفکر و عبادت در مکانی خلوت، مدتی محدود در سال را از آنها کناره میگرفتند و به کوه حرا (که در شمال شرقی مکه واقع است) میرفتند. این کنارهگیری برای حُنَفا و برخی یکتاپرستان قبل از پیامبر نیز وجود داشته است. گویند عبدالمطلب، جد بزرگوار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پایهگذار این رسم بوده است. او به هنگام ماه رمضان برای خلوت و عبادت به کوه میرفت و مستمندانی را که از آنجا میگذشتند، اطعام مینمود.
در واقع میتوان گفت که این خلوتگزینی، زمینهای برای تقویت هرچه بیشتر حیات روحانی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و مقدمهای برای بعثت و نزول وحی به آن حضرت به شمار میرفته است.
در دوران این خلوتگزینیها نیز همچون سایر مراحل گوناگون زندگی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت علی (علیه السلام) (که پرورش یافته در خانه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و در دامان ایشان است)، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را همراهی مینمود و گاهی اوقات برای ایشان آذوقه و آب و غذا میبرد.
پس از سپری شدن ایام عبادت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به مکه برگشته و پیش از اینکه به خانه خویش بازگردند، خانه خدا را طواف مینمودند.
این حالات همچنان ادامه یافت تا اینکه سن آن حضرت به چهل سالگی رسید و خداوند که دل ایشان را برترین و مطیعترین و خاضع و خاشعترین دلها در برابر خویش یافت، ایشان را مبعوث کرد و به پیامبری گرامی داشت، تا به وسیله قرآنی که آن را روشن و استوار گردانیده، بندگانش را از پرستش بر بتان خارج ساخته و به پرستش خویش هدایت کند.
نزول اولین وحی
به عقیده اکثر علمای شیعه، بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز 27 ماه رجب، پنج سال پس از تجدید بنای کعبه، اتفاق افتاد و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در این هنگام، چهل سال داشتند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، طبق رسم خویش چند روزی بود که برای عبادت و تفکر به غار حرا آمده بودند. در روز بیست و هفتم ماه رجب بود که جبرئیل (یکی از چهار فرشته مقرب الهی و مأمور ابلاغ وحی از جانب پروردگار به پیامبران) به سوی ایشان نازل شد. او بازوی پیامبر را گرفت و تکان داد و گفت: ای محمد بخوان. پیامبر فرمود: چه بخوانم؟ جبرئیل آیات آغازین سوره علق را از جانب خداوند نازل نمود:
"بسم الله الرحمن الرحیم. اقرأ باسم ربک الذی خلق. خلق الانسان من علق. اقرأ و ربک الاکرم. الذی علم بالقلم. علم الانسان مالم یعلم. به نام خداوند بخشنده مهربان. بخوان به نام پروردگارت که بیافرید. آدمی را از علق بیافرید. بخوان و پروردگار تو ارجمندترین است. خدایی که بهوسیله قلم آموزش داد و به آدمی آنچه را که نمیدانست، آموخت."
همراه اولین نزول وحی و در لحظه بعثت، حوادثی بزرگ اتفاق افتاد که از آن جمله میتوان به شنیده شدن صدای نالهای اشاره نمود. حضرت علی (علیه السلام) در این باره میگوید: "صدای ناله شیطان را در هنگام نزول اولین وحی به آن حضرت شنیدم. عرضه داشتم: "یا رسول الله این ناله چیست؟" فرمود: "این شیطان است که از اطاعت شدن مأیوس و ناامید شده و چنین به ناله در آمده است." سپس رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اضافه فرمود: "تو میشنوی آنچه را من میشنوم و میبینی آنچه را که من میبینم الا اینکه تو مقام نبوت نداری و فقط وزیر و کمک کار من هستی و از راه خیر جدا نمیشوی."
همانطور که قبلاً نیز بیان شد، حضرت علی (علیه السلام) در مواقع مختلف از جمله در دوران خلوتگزینیهای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه حضرت بودهاند و این سخن امام علی (علیه السلام) در نهج البلاغه نیز به طور خاصی بیان میدارد که ایشان در لحظه نزول اولین وحی، در کنار پیامبر حضور داشتهاند. البته مطالعات تاریخی بیان مینماید که تنها شخصی که در آن لحظات، پیامبر را همراهی نموده، امام علی (علیه السلام) بود و احدی جز ایشان، ادعای همراهی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن لحظات را ننموده است. جبرئیل پس از انجام وظیفه خود و ابلاغ آیات الهی، بار دیگر به آسمان بازگشت.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از نزول اولین وحی
همانطور که در قسمتهای پیشین اشاره شد، قبل از بعثت، به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) الهاماتی میشد و ایشان حالات فوق العادهای داشتند. اما کیفیت نزول اولین وحی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و موضوع آن، بهطور کلی با الهامات قبل از بعثت ایشان متفاوت بود. و این امر سبب شد تا حالات روحی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و در نتیجه حالات جسمانی ایشان تغییر نماید. برای این تغییر حالت دو دلیل را میتوان برشمرد:
اولاً ایشان در هنگام نزول اولین آیات قرآن، عظمت و جلال خداوند را هرچه بیشتر احساس کردند.
ثانیاً در هنگام بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بار بزرگ رسالت به عهده ایشان نهاده شد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در شرایطی موظف به ابلاغ رسالت الهی خویش به مردم گشتند که جزیرة العرب را اوضاع نابسامان اجتماعی فراگرفته بود و در چنین شرایطی واضح بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از ابلاغ دعوت خویش نه تنها مورد تکذیب و تهمتهای ناروا و آزار و اذیت مشرکین قرار میگرفتند، بلکه آنان در مسیر رسیدن پیام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به سایر مردم موانع بسیاری را ایجاد خواهند نمود. مجموعه این عوامل باعث دگرگونی حالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شد. اما خداوند نیز در این شرایط پیامبرش را تقویت نمود و ایشان را برای به انجام رساندن مسئولیت عظیم رسالتش، بیش از پیش آماده ساخت.
بازگشت از کوه حرا
پس از این پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از کوه پایین آمدند و به سمت مکه و خانه خویش عازم شدند. هنگامیکه به خانه رسیدند ماجرای بعثت خویش را برای همسر گرامیشان حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بازگو نمودند. خدیجه (سلام الله علیها) نیز که در سالهای همسری با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آثار بزرگی و پیامبری در ایشان را دیده بود، گفت:
"به خدا دیرزمانی است که من در انتظار چنین روزی، بسر بردهام، و امیدوار بودم که روزی تو رهبر خلق و پیغمبر این مردم شوی."
نزول سوره مدثر
در همین روزهای آغازین بعثت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که در هنگام استراحت ایشان، جبرئیل برای بار دیگر بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و آیات نخستین سوره مدثر را بر ایشان خواند که:
"بسم الله الرحمن الرحیم، یا ایها المدثر، قم فأنذر، و ربک فکبر و ثیابک فطهر و الرجز فاهجر و لاتمنن تستکثر و لربک فاصبر
به نام خداوند بخشنده مهربان،ای کسی که جامه به خود پیچیده ای، برخیز و قوم خود را از عذاب خدا بیم ده و خدا را به بزرگی یاد کن و لباست را پاکیزه دار و از ناپاکی دوری گزین و بر هرکس احسان کنی ابداً منت نگذار و برای خدا صبر پیش گیر"
میتوان گفت مفاد این سوره این است که از این پس، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باید پیوسته به فکر بیم دادن مردم از نافرمانی خداوند بوده و لحظهای از آن غافل نباشد و بدین گونه بود که اولین آیههای کتاب آسمانی دین اسلام به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و ایشان از جانب خداوند به مقام رسالت برگزیده شدند.
نخستین مسلمانان
همانطور که قبلاً به آن اشاره شد، حضرت علی (علیه السلام) به دلیل نزدیکی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار حرا، همراه ایشان بودهاند که لحظه نزول اولین وحی هم یکی از آن مواقع بوده است. پس بسیار طبیعی به نظر میرسد که حضرت علی (علیه السلام) که از نزدیک این وقایع عظیم و مبعوث شدن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار حرا، از جانب خداوند متعال را نظارهگر بودهاند، در آنجا به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آورده و به عنوان اولین مسلمانان، چه در میان زنان و چه در میان مردان یاد شوند.
خود ایشان نیز در چندین خطبه (در نهج البلاغه) که در حضور عموم مسلمانان و بیشتر اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایراد میشد، میفرمایند: "من بر فطرت یکتاپرستی متولد شدم و از دیگران به ایمان و هجرت سبقت گرفتم."
همچنین میفرمایند: "هیچکس قبل از من به دعوت حق روی نیاورده است."
در مورد اولین زن مسلمان نیز باید گفت که به اتفاق عموم مورخان اسلام، حضرت خدیجه (سلام الله علیها) اولین زن مسلمان بودهاند، چون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از مبعوث شدن با اولین کسی که برخورد داشتهاند، حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بوده، ضمناً، همانطور که در قسمتهای قبل نیز بدان اشاره شد، ایشان در گفتار خویش تلویحاً پیامبری پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را تصدیق نموده اند.
بعد از این دو بزرگوار میتوان به ابوذر غفاری که جزو اولین مسلمانان بوده نیز اشاره کرد.
بعد از بعثت
پس از بعثت رسول خدا، جبرئیل از آسمان فرود آمد، آبی از آسمان آورد و طریقه وضو گرفتن و رکوع و سجود را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آموخت. همچنین سایر احکام و مسائل شرعی نیز توسط جبرئیل بتدریج بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل میشد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز این احکام را به نخستین مسلمانان آموزش داده و آنها هم این اعمال را انجام میدادند. به عنوان مثال در مورد نماز باید گفت که حضرت علی (علیه السلام) و حضرت خدیجه (سلام الله علیها) که اولین نمازگزاران بودند پشت سر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به جماعت ایستاده و نماز را اقامه میکردند. گفته میشود آنها نماز ظهر را در کنار کعبه میخواندند ولی در مواقع دیگر در جاهای دیگر این فریضه را بجای میآوردند تا قریشیان متوجه آنها نشوند.
در این مدت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بتدریج کار دعوت پنهانی خویش را آغاز کردند که مشروح آن در قسمتهای آینده خواهد آمد.
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 23:38 موضوع نبوت | لینک ثابت

از جمله مطالبى كه در مورد اجداد رسول خدا(ص)بايد دراينجا مورد بحث قرار گيرد،داستان نذر عبد المطلب و ذبح عبد اللهو حديث«انا ابن الذبيحين»است كه از نظر ثبوت و اثبات و نيزكيفيت ماجرا مورد بحث قرار گرفته،و ما در اينجا نيز بطوراجمال مىگوئيم.
اصل حديث«انا ابن الذبيحين»كه از رسول خدا(ص)نقلشده در كتابهاى محدثين شيعه و اهل سنت آمده است. مانندكتاب عيون الاخبار و خصال صدوق«ره»و تفسير على بنابراهيم و تفسير مفاتيح الغيب فخر رازى (1) و منظور از ذبيح اول،عموما گفتهاند حضرت اسماعيل عليه السلام بوده،و منظور از«ذبيح»دوم نيز را گفتهاند«عبد الله»پدر رسول خدا«ص»بودهاست.
و داستان ذبح عبد الله را نيز بسيارى از اهل حديث و تاريخ وسيره نويسان با مختصر اختلافى در كتابهاى خود آوردهاند (2) وداستان-كه خود در كتاب زندگانى پيغمبر اسلام برشته تحريردر آوردهايم-از اينجا شروع مىشود كه سالها قبل از رياستاجداد رسول خدا در مكه دو قبيله بنام جرهم و خزاعه در آنجاحكومت داشتند كه نخست جرهميان بودند و سپس قبيله خزاعهآنها را بيرون كرده و خود در مكه بحكومت رسيدند.
و آخرين كسى كه از طايفه جرهم در مكه حكومت داشت ودر جنگ با خزاعه شكستخورد شخصى بود بنام عمرو بنحارث كه چون ديد نمىتواند در برابر خزاعه مقاومت كند وبزودى شكستخواهند خورد بمنظور حفظ اموال كعبه از دستبردديگران بدرون خانه كعبه رفت و جواهرات و هداياى نفيسى راكه براى كعبه آورده بودند و از آنجمله دو آهوى طلائى و مقدارىشمشير و زره و غيره بود همه را بيرون آورد و بدرون چاه زمزمريخت و چاه را با خاك پر كرده و مسدود نمود و برخىگفتهاند:حجر الاسود را نيز از جاى خود بركند و با همان هدايادر چاه زمزم دفن كرد،و سپس بسوى يمن گريخت و بقيه عمر خود را با تاسف بسيار در يمن سپرى كرد.اين جريان گذشت ودر زمان حكومتخزاعه و پس از آن نيز در حكومت اجدادرسولخدا«ص»كسى از جاى زمزم و محل دفن هدايا اطلاعىنداشت و با اينكه افراد زيادى از بزرگان قريش و ديگران درصدد پيدا كردن جاى آن و محل دفن هدايا بر آمدند اما بداندست نيافتند و بناچار چاههاى زيادى در شهر مكه و خارج آنبراى سقايتحاجيان و مردم ديگر حفر كردند و مورد استفادهآنان بود.
عبد المطلب نيز پيوسته در فكر بود تا بوسيلهاى بلكه بتواندجاى چاه را پيدا كند و آنرا حفر نموده اين افتخار را نصيب خودگرداند،تا اينكه روزى در كنار خانه كعبه خوابيده بود كه درخواب دستور حفر چاه زمزم را بدو دادند،و اين خواب همچناندو بار و سه بار تكرار شد تا از مكان چاه نيز مطلع گرديد و تصميمبه حفر آن گرفت.
روزى كه مىخواست اقدام به اين كار كند تنها پسر خود راكه در آنوقت داشت و نامش«حارث»بود همراه خود برداشته وكلنگى بدست گرفت و بكنار خانه آمده شروع بكندن چاه كرد.
قريش كه از جريان مطلع شدند پيش او آمده و بدو گفتند:
اين چاهى است كه نخست مخصوص به اسماعيل بوده و ما همگى نسب بدو مىرسانيم و فرزندان اوئيم،از اينرو ما را نيز دراين كار شريك گردان،عبد المطلب پيشنهاد آنانرا نپذيرفته وگفت:اين ماموريتى است كه تنها بمن داده شده و من كسى رادر آن شريك نمىكنم،قريش به اين سخن قانع نشده و درگفتار خود پافشارى كردند تا بر طبق روايتى طرفين، حكميتزن كاهنهاى را كه از قبيله بنى سعد بود و در كوههاى شام مسكنداشت،پذيرفتند و قرار شد بنزد او بروند و هر چه او حكم كردگردن نهند،و بهمين منظور روز ديگر بسوى شام حركت كردند ودر راه به بيابانى برخوردند كه آب نبود و آبى هم كه همراهداشتند تمام شد و نزديك بود بهلاكتبرسند كه خداوند از زيرپاى عبد المطلب يا زير پاى شتر او چشمه آبى ظاهر كرد و همگىاز آن آب خوردند و همين سبب شد كه همراهان قرشى او مقامعبد المطلب را گرامى داشته و در موضوع حفر زمزم از مخالفتباوى دستبردارند و از رفتن بنزد زن كاهنه نيز منصرف گشته،بمكه باز گردند.
و در روايت ديگرى است كه عبد المطلب چون مخالفت قريشرا ديد بفرزندش حارث گفت:اينان را از من دور كن و خود بكارحفر چاه ادامه داد،قريش كه تصميم عبد المطلب را در كار خودقطعى ديدند دست از مخالفتبا او برداشته و عبد المطلب زمزم را حفر كرد تا وقتى كه بسنگ روى چاه رسيد تكبير گفت،وهمچنان پائين رفت تا وقتى آن دو آهوى طلائى و شمشير و زره وساير هدايا را از ميان چاه بيرون آورد و همه را براى ساختندرهاى كعبه و تزئينات آن صرف كرد،و از آن پس مردم مكه وحاجيان نيز از آب سرشار زمزم بهرهمند گشتند.
گويند:عبد المطلب در جريان حفر چاه زمزم وقتى مخالفتقريش و اعتراضهاى ايشان را نسبتبخود ديد و مشاهده كرد كهبراى دفاع خود تنها يك پسر بيش ندارد با خود نذر كرد كه اگرخداوند ده پسر بدو عنايت كرد يكى از آنها را در راه خدا-و دركنار خانه كعبه-قربانى كند،و خداى تعالى اين حاجت او رابرآورد و با گذشت چند سال ده پسر پيدا كرد كه يكى از آنهاهمان حارث بن عبد المطلب بود و نام نه پسر ديگر بدين شرح بود:
حمزه،عبد الله،عباس،ابو طالب-كه بگفته ابن هشام نامشعبد مناف بود-زبير،حجل-كه او را غيداق نيز مىگفتندمقوم، ضرار،ابو لهب.
با تولد يافتن حمزه و عباس عدد پسران عبد المطلب به ده تنرسيد،و در اينوقت عبد المطلب به ياد نذرى كه كرده بود افتاد،و از اينرو آنها را جمع كرده و داستان نذر خود را به اطلاع ايشانرسانيد.
فرزندان اظهار كردند:ما در اختيار تو و تحت فرمان توهستيم.عبد المطلب كه آمادگى آنها را براى انجام نذر خودمشاهده كرد آنانرا بكنار خانه كعبه آورد،و براى انتخاب يكىاز ايشان قرعه زد،و قرعه بنام عبد الله در آمد،كه گويند:
عبد الله از همه نزد او محبوبتر بود.
در اين هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دستديگر كاردى بران برداشت و عبد الله را بجايگاه قربانى آورد تا درراه خدا قربانى نموده بنذر خود عمل كند.
مردم مكه و قريش و فرزندان ديگر عبد المطلب پيش آمده وخواستند بوسيلهاى جلوى عبد المطلب را از اينكار بگيرند ولىمشاهده كردند كه وى تصميم انجام آنرا دارد،و از ميان برادرانعبد الله،ابو طالب بخاطر علاقه زيادى كه به برادر داشتبيش ازديگران متاثر و نگران حال عبد الله بود تا جائى كه نزديك آمد ودست پدر را گرفت و گفت:
پدر جان!مرا بجاى عبد الله بكش و او را رها كن!
در اينهنگام دائيهاى عبد الله و ساير خويشان مادرى او نيزپيش آمده و مانع قتل عبد الله شدند،جمعى از بزرگان قريش نيز كه چنان ديدند نزد عبد المطلب آمده و بدو گفتند:
تو اكنون بزرگ قريش و مهتر مردم مكه هستى و اگر دستبچنين كارى بزنى ديگران نيز از تو پيروى خواهند كرد و اينبصورت سنتى در ميان مردم در خواهد آمد.
پاسخ عبد المطلب نيز در برابر همگان اين بود كه نذرى كردهامو بايد به نذر خود عمل نمايم.
تا بالاخره پس از گفتگوى زياد قرار بر اين شد (3) كه شترانچندى از شتران بسيارى كه عبد المطلب داشتبياورند و براىتعيين قربانى ميان عبد الله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه بنامشتران در آمد آنها را بجاى عبد الله قربانى كنند و اگر باز بنامعبد الله در آمد به عدد شتران بيافزايند و قرعه را تجديد كنند وهمچنان به عدد آنها بيفزايند تا وقتى كه بنام شتران در آيد،عبد المطلب قبول كرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند بازديدند بنام عبد الله درآمد ده شتر ديگر افزودند و قرعه زدند بازديدند قرعه بنام عبد الله در آمد ده شتر ديگر افزودند و قرعه زدند باز هم بنام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه كردند وقرعه زدند و همچنان عبد الله در مىآمد تا وقتى كه عدد شتران بهصد شتر رسيد قرعه بنام شتران در آمد كه در آنهنگام بانگ تكبيرو صداى هلهله زنان و مردان مكه بشادى بلند شد و همگىخوشحال شدند،اما عبد المطلب قبول نكرده گفت:من دو بارديگر قرعه مىزنم و چون دو بار ديگر نيز قرعه زدند بنام شتران در آمدو عبد المطلب يقين كرد كه خداوند به اين فديه راضى شده وعبد الله را رها كرد و سپس دستور داد شتران را قربانى كردهگوشت آنها را ميان مردم مكه تقسيم كنند.
و شيخ صدوق«ره»گذشته از اينكه اين داستان را در كتابعيون و خصال به تفصيل از امام صادق عليه السلام روايت كرده، در كتاب من لا يحضره الفقيه نيز از امام باقر عليه السلام اجمالآنرا در باب احكام قرعه روايت كرده است (4) .
ولى در پاورقى همان كتاب من لا يحضره الفقيه فاضلارجمند و صديق گرانقدر آقاى غفارى حديث مزبور را سختمخدوش دانسته و از نظر سند،ضعيف و بى اعتبار خوانده،و اينداستان را ساخته و پرداخته دست داستان سرايان و محدثان عامه ذكر كرده كه در مقابل عقيده شيعيان كه معتقد به ايمان اجدادبزرگوار رسول خدا«ص»بودهاند،خواستهاند با جعل اين حديثجناب عبد المطلب را در زمره مشركانى قلمداد كنند كه براىخدايان خود فرزندانشان را قربانى مىكرده و يا نذر مىنمودهاندو خداوند تعالى اين عمل آنها را در قرآن كريم يك عمل زشتو شيطانى معرفى كرده و مىفرمايد:
و كذلك زين لكثير من المشركين قتل اولادهم شركاؤهمليردوهم و ليلبسوا عليهم دينهم... (5)
و ملخص آنكه اين عمل عبد المطلب،با آن شخصيتروحانى و مقام و عظمتى كه از وى نقل شده و رسول خدا بدوافتخار مىكند سازگار نيست زيرا در روايات آمده كه وىسنتهائى را بنا نهاد كه اسلام نيز آنها را تاييد نمود،مانند:
حرمتخمر،و زنا،و قطع دست دزد،و جلوگيرى از كشتندختران و نكاح محارم و طواف خانه كعبه عريان،و وجوب وفاءبنذر و امثال آن...
ولى در مقابل ايشان برخى ديگر از دانشمندان معاصر،همينسنتها را كه ايشان دليل بر ضعف داستان گرفته با توجه به آغاز حال عبد المطلب،دليل بر سير تكاملى ايمان عبد المطلب دانستهو نشانه قوت آن گرفته و در تصحيح همين روايت«انا ابنالذبيحين»و داستان ذبح عبد الله اينگونه قلمفرسائى كردهاند:
...ما ملاحظه مىكنيم كه عبد المطلب در آغاز زندگى در حدىبوده كه حتى فرزندان خود را به نامهائى چون عبد مناف وعبد العزى (6) نامگذارى كرده،ولى تدريجا بحدى از تسليم و ايمانبخداى تعالى مىرسد كه ايمان وى ابرهه-صاحب فيل-را مرعوبخود مىسازد،و بدانجا مىرسد كه سنتهائى را مانند قطع دستدزد،و حرمتخمر و زنا و حرمت طواف عريان،و وجوب وفاءبنذر...بنا مىنهد،و مردم را به مكارم اخلاق ترغيب نموده و ازاشتغال به امور پست دنيائى باز مىدارد،.. .
و بالاخره بمقامى مىرسد كه مستجاب الدعوه شده و بتها را يكسرهرها مىكند...
و بخصوص پس از ولادت نوه عزيز و مورد علاقهاش حضرتمحمد«ص»،بدان حد از ايمان مىرسد كه بسيارى از نشانههاىنبوت آنحضرت را به چشم ديده و بسيارى از كرامات و نشانههاىقطعى نبوت آنحضرت را مشاهده مىكند...
و بنابر اين چه مانعى دارد كه گفته شود:اعتقاد اوليه وى آن بودكه چنين تصرفى در باره فرزند خود و چنين نذرى را مىتواندبكند...
و اين مطلب را هم به گفته بالا اضافه كنيد كه در شرايع گذشتهحرمت و جايز نبودن چنين نذرى ثابت نشده بود،چنانچه در قرآنكريم آمده كه مادر عمران در مورد فرزندى كه در شكم دارد نذرمىكند كه او را به خدمتخانه خدا بسپارد تا خدمتكارى خانهخدا را انجام دهد،يا آنكه خداى تعالى پيامبر خود ابراهيمعليه السلام را به ذبح فرزندش اسماعيل دستور داده و امرمىفرمايد...! (7)
و دوست ديگرمان دانشمند گرانمايه جناب آقاى سبحانى نيزدر كتاب فروغ ابديتبدون دغدغه و خدشه و بصورت يكداستان مسلم و قطعى،داستان مزبور را نقل كرده،و در پاورقىآنرا نشانه عظمت و قاطعيت جناب عبد المطلب دانسته و گويد:
اين داستان فقط از اين جهت قابل تقدير است كه بزرگى روح ورسوخ عزم و اراده عبد المطلب را مجسم مىسازد،و درستمىرساند كه تا چه اندازه اين مرد پاى بند به عقايد و پيمان خودبوده است...! (8)
و ما در امثال اينگونه روايات كه نظيرش را در آينده نيزخواهيم خواند-مانند داستان شق صدر-مىگوئيم:اگر روايت صحيحى در اينباره بدست ما برسد،و اصل داستان و يا اجمالآن در حديث معتبرى نقل شده باشد ما آنرا مىپذيريم،و استبعادو بعيد دانستن داستان با ذكر شواهد و دليلهائى نظير آنچه شنيديدنمىتواند جلوى اعتقاد و پذيرفتن حديث و روايت معتبر را بگيرد،و خلاصه استبعاد نمىتواند بجنگ حديث معتبر برود،زيرا اگربناى قلمفرسائى و ذكر شاهد و دليل باشد طرفين مىتوانند براىمدعاى خود قلمفرسائى كرده و دليل بياورند،و بلكه همانگونهكه خوانديد،همان دليلهائى را كه يك طرف دليل بر ضعف وبطلان داستان دانسته،طرف ديگر همانها را شاهد و دليل برصحت و تقويت داستان مىداند،و از اينرو بايد بسراغ سند اينروايتبرويم و براى ما بىاعتبارى اين روايات و احاديث درحدى كه برادر ارجمندمان آقاى غفارى گفتهاند هنوز ثابت نشدهاست.
و بلكه مىتوانيم بگوئيم اگر ما اين داستان را از بعد ديگرىبنگريم،همانگونه كه ذكر شد مىتوانيم دليل بر كمال ايمانعبد المطلب بگيريم نه دليل بر ضعف ايمان او بخداى تعالى و ياخداى نكرده نشانه بىايمانى او،زيرا عبد المطلب اينكار را براىتقرب هر چه بيشتر بخداى تعالى انجام داد نه براى هدفهاى ديگركه برخى عمدا يا اشتباها فهميدهاند چنانچه در گفتههاى برادر محترم ما بود،و از اينرو مىبينيم محدث خبير و متتبع بزرگوارشيعه مرحوم ابن شهر آشوب داستان را با همين بعد مورد بحث قرارداده و از روى همين ديد مىنگرد،و بدون ذكر سند و بعنوان يكداستان مسلم در كتاب نفيس خود«مناقب آل ابيطالب»اينگونهعنوان مىكند:
و تصور لعبد المطلب ان ذبح الولد افضل قربة لما علم من حالاسماعيل عليه السلام فنذر انه متى رزق عشرة اولاد ذكور ان ينحراحدهم للكعبة شكرا لربه،فلما وجدهم عشرة قال لهم،يا بني ماتقولون في نذري؟فقالوا:الامر اليك،و نحن بين يديك فقال:
لينطلق كل واحد منكم الى قدحه و ليكتب عليه اسمه ففعلوا و اتوهبالقداح فاخذها و قال:
عاهدته و الان او في عهده اذ كان مولاي و كنت عبده نذرت نذرا لا احب رده و لا احب ان اعيش بعده
فقدمهم ثم تعلق باستار الكعبة و نادى:«اللهم رب البلد الحرام،و الركن و المقام،و رب المشاعر العظام،و الملائكة الكرام، اللهمانتخلقت الخلق لطاعتك،و امرتهم بعبادتك،لا حاجة منك فيكلام له»ثم امر بضرب القداح و قال:«اللهم اليك اسلمتهم و لك اعطيتهم،فخذ من احببت منهم فاني راض بما حكمت،و هب لياصغرهم سنا فانه اضعفهم ركنا»ثم انشا يقول:
يا رب لا تخرج عليه قدحي و اجعل له واقية من ذبحي
فخرج السهم على عبد الله فاخذ الشفرة و اتى عبد الله حتى اضجعهفي الكعبة،و قال:
هذا بني قد اريد نحره و الله لا يقدر شيء قدره فان يؤخره يقبل عذره
و هم بذبحه فامسك ابو طالب يده و قال:
كلا و رب البيت ذي الانصاب ما ذبح عبد الله بالتلعاب
ثم قال:«اللهم اجعلني فديته،وهب لي ذبحته»،ثم قال:
خذها اليك هدية يا خالقي روحي و انت مليك هذا الخافق
و عاونه اخواله من بني مخزوم و قال بعضهم:
يا عجبا من فعل عبد المطلب و ذبحه ابنا كتمثال الذهب
فاشاروا عليه بكاهنة بني سعد فخرج في ثمان ماة رجل و هو يقول:
تعاورني امر فضقتبه ذرعا و لم استطع مما تجللني دفعا نذرت و نذر المرء دين ملازم و ما للفتى مما قضى ربه منعا و عاهدته عشرا اذا ما تكملوا اقرب منهم واحدا ما له رجعا فاكملهم عشرا فلما هممت ان افيء بذاك النذر ثار له جمعا يصدونني عن امر ربي و انني سارضيه مشكورا ليلبسني نفعا
فلما دخلوا عليها قال:
يا رب اني فاعل لما ترد ان شئت الهمت الصواب و الرشد
فقالت:كم دية الرجل عندكم؟قالوا:عشرة من الابل،قالت:واضربوا على الغلام و على الابل القداح،فان خرج القداح علىالابل فانحروها،و ان خرج عليه فزيدوا في الابل عشرة عشرة حتى يرضى ربكم،و كانوا يضربون القداح على عبد الله و على عشرةفيخرج السهم على عبد الله الى ان جعلها ماة،و ضرب فخرجالقداح على الابل فكبر عبد المطلب و كبرت قريش، و وقععبد المطلب مغشيا عليه،و تواثبتبنو مخزوم فحملوه على اكتفاهم،فلما افاق من غشيته قالوا:قد قبل الله منك فداء ولدك،فبينا همكذلك فاذا بهاتف يهتف في داخل البيت و هو يقول:قبل الفداء.ونفذ القضاء،و آن ظهور محمد المصطفى، فقال عبد المطلب:
القداح تخطىء و تصيب حتى اضرب ثلاثا،فلما ضربها خرج علىالابل فارتجز يقول:
دعوت ربي مخلصا و جهرا يا رب لا تنحر بني نحرا
فنحرها كلها فجرت السنة في الدية بماة من الابل (9) كه چون تقريبا ترجمه آن بجز اشعار جالب آن قبلا در نقلداستان گذشته،از ترجمه آن خوددارى مىكنيم.اما روايت رابتمامى براى دوستان متتبعى كه بخصوص با تاريخ و ادبياتعرب آشنا هستند نقل كرديم تا معلوم شود كه هدف عبد المطلباز آغاز تا بانجام و در همه فصلها و فرصتها يك هدف الهى بوده و بمنظور تقرب بخداى تعالى اينكار انجام گرفته،و همه جاسخن از خدا و ايثار و فداكارى در راه او و دعا و نيايش بدرگاه اوبوده،و مىتوان اين داستان را به گونهاى كه ابن شهر آشوب«ره»نقل كرده نمونهاى از عالىترين تجليات روحى و ايثار و گذشتو فداكارى عبد المطلب دانست،و بهترين پاسخ براى امثالفخر رازى بشمار آورد،و اين شبهه را نيز با اين روايتبگونهاى كه نقل شد برطرف كرد،اگر چه نقل مزبور در برخى ازجاها خالى از نقل اجتهادى نيست ولى از مثل ابن شهر آشوبكه خود خريت اين فن و امين در نقل مىباشد،پذيرفته است.
آمنه در جد چهارم (كلاب بن مره) با عبدالله همسر خود شريك بود برادران و كسان او در شهر مدينه مىزيستند ولى پدر آمنه با خانوادهاش مدتى بود كه در مكه اقامت داشتند.
پىنوشتها:
1-عيون الاخبار ص 1170 و خصال صدوق ص 56 و 58.تفسير قمى ص 559 و مفاتيح الغيب ج 7 ص 155.
2-مصادر گذشته و سيره ابن هشام ج 1 ص.151-155.
3-و در پارهاى از تواريخ است كه قرار شد بنزد زن«كاهنه»قبيله بنى سعد كه نامش«سجام»و يا«قطبه»بود و در خيبر سكونت داشتبروند و هر چه او گفتبهمان گفته اوعمل كنند،و پس از آنكه بنزد وى آمدند او اين راه را بآنها نشان داد،و در روايت صدوقاست كه اين پيشنهاد را عاتكه دختر عبد المطلب كرد و عبد المطلب نيز آنرا پسنديد.
4-من لا يحضره الفقيه چاپ مكتبه صدوق ج 3 ص 89.
5-سوره انعام آيه 137.
6-در بحث قبلى گفتيم كه عبد مناف نام ابو طالب و عبد العزى نام ابو لهب بوده.
7-الصحيح من السيرة ج 1 ص 70-69.
8-فروغ ابديت ج 1 ص 94.
9-مناقب آل ابيطالب ج/1 ص 15 و 16
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد اول صفحه 78
رسولى محلاتى
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 13:18 موضوع نبوت | لینک ثابت

|
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 16:58 موضوع نبوت | لینک ثابت
زمان و مكان ولادت
شايد يكى از پراختلافترين مسايل تاريخ زندگانى پيغمبر اسلام اختلاف موجود در تاريخ ولادت آن بزرگوار باشد كه اگر كسى بخواهد همه اقوال را در اين باره جمعآورى كند به بيش از بيست قول مىرسد.
عموم سيره نويسان اتفاق دارند كه،تولد پيامبر گرامى در عام الفيل،در سال 570 ميلادى بوده است.زيرا آن حضرت به طور قطع،در سال 632 ميلادى درگذشته است،و سن مبارك او 62 تا 63 بوده است.بنابراين،ولادت او در حدود 570 ميلادى خواهد بود.
اكثر محدثان و مورخان بر اين قول اتفاق دارند كه تولد پيامبر،در ماه«ربيع الاول»بوده،ولى در روز تولد او اختلاف دارند.معروف ميان محدثان شيعه اينست كه آن حضرت،در هفدهم ماه ربيع الاول،روز جمعه،پس از طلوع فجر چشم به دنيا گشود،و مشهور ميان اهل تسنن اينست كه ولادت آن حضرت،در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است. (1)
بسيارى جاى تاسف است كه روز ميلاد و وفات رهبر عاليقدر اسلام،بلكه مواليد و وفيات بيشتر پيشوايان مذهبى ما،به طور تحقيق معين نيست.اين ابهام سبب شده كه بسيارى از روزهاى جشن و سوگوارى ما از نظر تاريخ قطعى نباشد،در صورتى كه دانشمندان اسلام،نوعا وقايع و حوادثى را كه در طى قرون اسلامى رخ داده است،با نظم مخصوصى ضبط كردهاند،ولى معلوم نيست چه عواملىدر كار بوده كه ميلاد و وفات بسيارى از آنها به طور دقيق ضبط نگرديده است.
فراموش نمىكنم هنگامى كه دست تقدير،نگارنده را به سوى يكى از شهرهاى مرزى«كردستان»ايران كشانيده بود،يكى از دانشمندان آن محل اين موضوع را با من در ميان گذارد و بيش از حد اظهار تاسف نمود و از سهل انگارى نويسندگان اسلامى بسيار تعجب مىكرد،و مىافزود:چطور آنان در يك چنين موضوع اختلاف نظر دارند. نگارنده به او گفت:اين موضوع تا حدودى قابل حل است.اگر شما بخواهيد بيوگرافى و شرح حال يكى از دانشمندان اين شهر را بررسى كنيد و فرض كنيم كه اين دانشمند پس از خود اولاد و كسان زيادى از خود به يادگار گذارده باشد،آيا به خود اجازه مىدهيد كه با بودن فرزندان مطلع،و فاميل بزرگ آن شخص،كه از خصوصيات زندگانى او طبعا آگاهند،برويد شرح زندگانى او را از اجانب و بيگانگان،يا از دوستان و علاقمندان آن شخص درخواست كنيد؟بطور مسلم وجدان شما چنين كار را اجازه نمىدهد.
رسول گرامى از ميان مردم رفت،و فاميل و فرزندانى از خود به يادگار گذارد، بستگان و كسان آن حضرت مىگويند:اگر رسول خدا پدر ارجمند ماست،و ما در خانه او بزرگ و در دامن مهر او پرورش يافتهايم،بزرگ خاندان ما،در فلان روز به دنيا آمده و در فلان ساعت معين،چشم از جهان بربسته است.آيا با اين وضع جا دارد كه قول فرزندان او را ناديده گرفته و نظر دور افتادگان و همسايگان را بر قول آنان ترجيح دهيم؟!
دانشمند مزبور،پس از شنيدن سخنان نگارنده سر به زير افكند،و سپس گفت:گفتار شما مضمون مثل معروف است كه:«اهل البيت ادرى بما في البيت»و من نيز تصور مىكنم كه قول اماميه،در خصوصيات زندگى آن حضرت كه ماخوذ از اولاد و فرزندان و نزديكان اوست،به حقيقت نزديكتر باشد.سپس دامنه سخن به جاهاى ديگر كشيده شد كه فعلا جاى بازگوئى آنها نيست.
معروف اين است كه نور وجود آن حضرت،در ايام تشريق(يازدهم و دوازدهم و سيزدهم از ماه حج را ايام تشريق مىنامند)در رحم پاك«آمنه»قرار گرفت (2) .ولى اين مطلب با آنچه ميان عموم مورخان مشهور است كه ميلاد آن حضرت در ماه«ربيع الاول»بوده است،سازگار نيست.زيرا در اين صورت،بايد دوران حمل«آمنه»را،سه ماه و يا يكسال و سه ماه بدانيم،و اين خود از موازين عادى بيرون است و كسى هم آن را از خصائص پيامبر نشمرده است. (3)
محقق بزرگ،شهيد ثانى(911-966)اشكال مزبور را چنين حل كرده است كه:فرزندان اسماعيل به پيروى از نياكان خود،مراسم حج را در«ذى الحجه»انجام مىدادند، ولى بعدا به عللى به اين فكر افتادند كه مراسم حج را هر دو سال در يك ماه انجام دهند.يعنى دو سال در«ذى الحجه»،و دو سال در«محرم»،و بهمين ترتيب. بنابراين،با گذشتن بيست و چهار سال،دو مرتبه ايام حجبه جاى خود باز مىگردد و رسم اعراب بر همين جارى بود،تا اين كه در سال دهم هجرت كه براى اولين بار،ايام حجبا ذى الحجه تصادف كرده بود،پيامبر گرامى با القاء خطبهاى،از هر گونه تغيير اكيدا جلوگيرى فرمود،و ماه ذى الحجه را ماه حج معرفى نمود (4) و اين آيه در خصوص جلوگيرى از تاخير ماههاى حرام كه رسم عرب جاهلى بود نازل گرديده است:
انما النسيء زيادة في الكفر يضل به الذين كفروا يحلونه عاما و يحرمونه عاما» (5) .
«تغيير دادن ماههاى حرام نشانه فزونى كفر است.كسانى كه كافرند بوسيله آن گمراه مىشوند يكسال آن را حلال مىشمارند و يكسال حرام».
روى اين جريان،ايام تشريق در هر دو سال در گردش بوده است.اگر روايات مىگويد كه:نور آن حضرت در ايام«تشريق»،در رحم مادر قرار گرفته و در هفدهم ربيع الاول از مادر متولد گرديده است،اين دو مطلب با هم منافات ندارند.زيرا در صورتى منافات پيدا مىكنند كه،منظور از ايام تشريق همان يازدهم و دوازدهم و سيزدهم«ذى الحجه»باشد.ولى همان طورى كه توضيح داده شد،ايام تشريق پيوسته در تغيير و تبديل بوده و ما با محاسبات به اين مطلب رسيديم كه در سال حمل و ولادت آن حضرت، ايام حج مصادف با ماه جمادى الاولى بوده است.و چون آن حضرت در ربيع الاول متولد گرديده،در اين صورت دوران حمل آمنه تقريبا ده ماه بوده است. (6)
نتيجهاى را كه مرحوم شهيد ثانى از اين نظر گرفته است،صحيح نيست،و معنائى كه براى(نسيء)بيان نموده،از ميان مفسران،فقط«مجاهد»آن را برگزيده و ديگران آن را طور ديگر تفسير كردهاند و تفسير مزبور چندان محكم نيست زيرا:
اولا-مكه،مركز همه گونه اجتماعات بود و يك عبادتگاه عمومى براى تمام اعراب به شمار مىرفت.ناگفته پيداست كه تغيير حج در هر دو سال،طبعا مردم را دچار اشتباه مىكند و عظمت آن اجتماع بزرگ و عبادت دسته جمعى را از بين مىبرد. روى اين نظر بعيد است كه قريش و مكيان راضى بشوند كه آنچه مايه افتخار و عظمت آنهاست،در هر دو سال در دست تحول باشد و سرانجام مردم،وقت آن را گم كنند و آن اجتماع از بين برود.
ثانيا-اگر به دقت محاسبه شود، لازمه اين سخن اين است كه:در سال نهم هجرت، ايام حج مصادف با ذى القعده بوده باشد.در صورتى كه در همين سال،امير مؤمنان«ع»، از طرف پيامبر«ص»ماموريتيافت كه سوره«برائت»را در ايام حجبراى مشركان بخواند.مفسران و محدثان متفقند كه آن حضرت،سوره مزبور را در دهم ذى الحجه خواند و چهار ماه مهلت داد و آغاز مهلت را دهم ذى الحجه مىدانند،نه ذى القعده.
ثالثا-معناى«نسيء»اينست كه:چون اعراب مجراى صحيحى براى زندگانى نداشتند، غالبا از راه غارتگرى ارتزاق مىنمودند.از اين جهت،براى آنان بسيار سختبود كه در سه ماه(ذى القعده و ذى الحجه و محرم)جنگ را تعطيل كنند.از اين جهت،گاهى از متصديان كعبه درخواست مىكردند،كه اجازه دهند در ماه محرم الحرام جنگ كنند و به جاى آن،در ماه صفر جنگ متاركه شود،و معناى«نسيء»همين است و در غير محرم،ابدا(نسيء) نبوده است و در خود آيه اشارهاى بر اين مطلب ديده مىشود.
«يحلونه عاما و يحرمونه عاما:
يكسال جنگ را حلال و يكسال حرام مىكردند».ما تصور مىكنيم راه حل مشكل اين است كه: اعراب،در دو موقع«حج»مىكردند.يكى ذى الحجه و ديگر ماه رجب،و تمام اعمال حج را در همين دو موقع انجام مىدادند.در اين صورت،ممكن است مقصود از اينكه:«آمنه»،در ماه حجيا در ايام تشريق،حامل نور رسولخدا شده،همان ماه رجب باشد،و اگر تولد آن حضرت را در هفدهم ماه ربيع الاول بدانيم،در اين صورت مدت حمل،هشت ماه و اندى خواهد بود.
پىنوشتها:
1. «كافى»،ج 1/439.
2. فقط طريحى در«مجمع البحرين»،در ماده«شرق»،به صورت قولى كه گوينده آن معلوم نيست،آن را نقل كرده است.
3. رسول گرامى،اين حقيقت را با جمله زير بيان فرمود:و ان الزمان قد اشتداز كهيئته يوم خلق السماوات و الارض:زمان به نقطهاى كه از آنجا آغاز شده بود بازگشت،روزى كه خدا آسمانها و زمين را آفريد.
4. سوره توبه/37.
5. «بحار الانوار»،ج 15/252.
6. علامه مجلسى،در«بحار»،ج 100/253،اين محاسبه را انجام داده است.علاقمندان مىتوانند به آن جا مراجعه بفرمايند،هر چند به اشكالى كه در بالا يادآور شديم،توجه نداده است.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 12:33 موضوع نبوت | لینک ثابت
زمان و مكان ولادت
حديث:ولدت في زمن الملك العادل
اين حديث نيز در برخى از روايات بدون سند از رسولخدا«ص»نقل شده كه فرمود:«ولدت فى زمن الملك العادلانوشيروان» (1) من در زمان پادشاه دادگر يعنى انوشيروان متولدشدم...
ولى اين حديث گذشته از اينكه از نظر عبارت فصيح نيست وبسختى مىتوان آن را به يك اديب عرب زبان نسبت داد تا چهرسد به پيامبر اسلام و فصيحترين افراد عرب از چند جهت جاىخدشه و ترديد است:
1-از نظر سند كه بدون سند و بطور مرسل نقل شده...و ازكتاب«الموضوعات الكبير على قارى»-يكى از دانشمندان اهلسنت-نقل شده كه در باره اين حديث چنين گفته:
«...قال السخاوى لا اصل له،و قال الزركشى كذب باطل،و قال السيوطى قال البيهقى فى شعب الايمان:تكلم شيخناابو عبد الله الحافظ بطلان ما يرويه بعض الجهلاء عننبينا«ص»ولدت فى زمن الملك العادل يعنى انوشيروان». (2)
يعنى سخاوى گفت:اين حديث اصلى ندارد،و زركشىگفته:دروغ باطلى است،و سيوطى از بيهقى در شعب الايماننقل كرده كه استادش ابو عبد الله حافظ در باره بطلان آنچه برخىاز نادانان از پيغمبر ما«ص»روايت كردهاند كه فرمود: «ولدتفى زمن الملك العادل يعنى انوشيروان»سخن گفته...
2-طبق اين حديث رسول خدا«ص»انوشيروان ساسانى رابه عدالتستوده،و دادگر و عادل بودن او را گواهى داده،و بلكهبه ولادت در زمان وى افتخار ورزيده،ولى با اطلاعى كه ما ازوضع دربار ساسانيان و انوشيروان داريم نسبت چنين گفتارىبرسولخدا«ص»و تاييد عدالت او از زبان رسول خدا«ص»قابلقبول و توجيه نيست،و ما در اينجا گفتار يكى از نويسندگانمعاصر را كه در باره زندگى چهارده معصوم عليهم السلام قلمفرسائىكرده و اكنون چشم از اين جهان بر بسته ذيلا براى شما نقل مىكنيم،تا بهبينيم واقعا سلطان عادلى در گذشته وجود داشته؟و آيا انوشيروانعادل بوده يا نه؟ نويسنده مزبور چنين مىنويسد:
انوشيروان كسرى به عدالت مشهور است ولى اگر نگاهىبى طرفانه باوضاع اجتماعى ايران در زمان سلطنت وىبيفكنيم خواه و ناخواه ناچاريم اين عدالت را يك«غلطمشهور»بناميم.زيرا در زمان سلطنت انوشيروان عدالت اجتماعى بر مردم ايران حكومت نمىكرد.
در اجتماع از مساوات و برابرى خبرى نبود.ملت ايران در آنتاريخ با يك اجتماع چهار طبقهاى بسر مىبرد كه محال بودبتواند از عدالت و انصاف حكومتبهرهور باشد.
درست مثل آن بود كه ملت ايران را در چهار اتاق مجزا ومستقل جا بدهند و هر يك از اين چهار اتاق را با ديوارىمحكمتر از آهن و روى،از اتاق ديگر سوا و جدا بسازند.
گذشته از شاه و خاندان سلطنتى كه در راس كشور قرار داشتندنخستين صف،صف«ويسپهران»بود كه از صفوف ديگرملتبه دربار نزديكتر و از قدرت دربار بهرهورتر بود.طبقهويسپهران از اميرزادگان و«گاهپور»ها تشكيل مىيافت.
و بعد طبقه«اسواران»كه بايد از نجبا و اشراف ملت تشكيلبگيرد...امراى نظام و سوارگاران كشور از اين طبقهبر مىخواستهاند.
طبقه سوم طبقه دهگانان بود كه كار كتابت و دبيرى وبازرگانى و رسيدگى بامور كشاورزى و املاك را بعهدهداشت.
طبقه چهارم كه از اكثريت مردم ايران تشكيل مىشدپيشهوران و روستاييان بودند،سنگينى اين سه طبقه زورمند واز خود راضى بر دوش طبقه چهارم يعنى پيشهوران و روستاييانفشار مىآورد.ماليات را اين طبقه ادا مىكرد.كشت و كاربعهده اين طبقه بود رنجها و زحمتهاى زندگى را اين طبقه مىكشيد و آن سه طبقه ديگر كه از دهگانان و اسواران وو يسپهران تشكيل مىيافتبه ترتيب از كيفها و لذتهاىزندگى يعنى دسترنج طبقه چهارم استفاده مىكرد.
ميان اين چهار طبقه ديوارى از آهن و پولاد بر پا بود كه مقدورنبود بتوانند با هم بياميزند.اصلا زبان يكديگر رانمىفهميدند.
اگر از طبقه ويسپهران پسرى دل به يك دختر دهگانى يادخترى از دختر اسواران مىبست ازدواجشان صورت پذير نبود.
انگار اين چهار طبقه چهار ملت از چهار نژاد عليحده وجداگانه بودند كه در يك حكومت زندگى مىكردند.
تازه طبقه ممتازه ديگرى هم وجود داشت كه دوش به دوشحكومتبر مردم فرمان مىراند.اين طبقه خود را مطلقا فوقطبقات مىشمرد زيرا بر مسند روحانيت تكيه زده بود و اسمش«موبد»بود.فكر كنيد.آن كدام عدالت است كه مىتواند براين ملت چهار اشكوبه بيك سان حكومت كند.
اين طبقه بندى در نفس خود بزرگترين ظلم است.اين خودنخستين سد در برابر جريان عدالت است تا اين سد شكستهنشود و تا عموم طبقات بيك روش و يك ترتيب بشمار نيايند،تا ويسپهران و پيشهوران دستبرادرى بهم نسپارند و پنجهدوستى همديگر را فشار ندهند محال است از عدالت اجتماعىو برابرى در حقوق عمومى بيك ميزان استفاده كنند.
در حكومتساسانيان حيات اجتماعى بر دو پايه«مالكيت»و«فاميل»قرار داشت.ملاك امتياز در خانوادهها لباس شيكو قصر مجلل و زنهاى متعدد و خدمتگذاران كمر بسته بود.
«خسروانى كلاه و زرينه كفش علامتبزرگى بود»طبقاتممتاز يعنى مؤبدان و ويسپهران در زمان ساسانيان از پرداختماليات و خدمت در نظام مطلقا معاف بودند.
پيشهوران زحمت مىكشيدند،پيشه وران بجنگ مىرفتند،پيشه ورانكشته مىشدند و در عين حال نه از اينهمه رنج وفداكارى تقدير مىشدند و نه در زندگى خود روى آسايش وآرامش مىديدند.
تحصيل علم و معارف ويژه مؤبدان و نجبا بوده،بر طبقهچهارم حرام بود كه دانش بياموزد و خود را جهت مشاغل عاليهمملكت آماده بدارد.
حكيم ابو القاسم فردوسى در شاهنامه خود حكايتى دارد از«كفشگر»و«انوشيروان»روايت مىكند كه خيلى شنيدنىاست و ما اكنون عين روايت را از شاهنامه در اينجا بعنوانشاهد صادق نقل مىكنيم:
بشاه جهان گفتبو ذرجمهر كه اى شاه با داد و با راى و مهر سوى گنج ايران دراز است راه تهيدست و بيكار مانده سپاه بدين شهرها گرد ما،در كس است كه صد يك ز مالش سپه را بس است ز بازارگانان و دهقان درم اگر وام خواهى نگردد دژم بدان كار شد شاه همداستان كه داناى ايران بزد داستان فرستادهاى جستبو ذرجمهر خردمند و شادان دل و خوبچهر بدو گفت از ايدر دو اسبه برو گزين كن يكى نام بردار گو ز بازارگانان و دهقان شهر كسى را كجا باشد از نام بهر ز بهر سپه اين درم وام خواه بزودى بفرمايد از گنجشاه
فرستاده بزرگمهر در ميان دهقانان و بازرگانان شهر مرد كفشگرىرا پيدا كرد كه پول فراوان داشت.
يكى كفشگر بود موزه فروش بگفتار او پهن بگشاد گوش درم چند بايد؟بدو گفت مرد دلاور شمار درم ياد كرد چنين گفت كى پر خرد مايهدار چهل مر درم،هر مرى صد هزار بدو كفشگر گفت كاين من دهم سپاسى ز گنجور بر سر نهم بياورد قپان و سنگ و درم نبد هيچ دفتر بكار و قلم
كفشگر با خوشرويى و رغبت ثروت خود را در اختيار فرستادهبزرگمهر گذاشت.
بدو كفشگر گفت اى خوب چهر نرنجى بگويى به بو ذرجمهر كه اندر زمانه مرا كودكيست كه آزار او بر دلم خوار نيست بگويى مگر شهريار جهان مرا شاد گرداند اندر نهان كه او را سپارم به فرهنگيان كه دارد سرمايه و هنگ آن فرستاده گفت اين ندارم برنج كه كوتاه كردى مرا راه گنج
فرستاده به كفشگر وعده داد كه استدعاى او بوسيله بزرگمهر بعرضانوشيروان برسد.و بزرگمهر هم با آب و تاب بسيار تقاضاى كفشگررا كه اينهمه درهم و دينار بدولت تقديم داشته بود در پيشگاه شاهمعروض داشت و حتى خودش هم خواهش كرد:
اگر شاه باشد بدين دستگير كه اين پاك فرزند گردد دبير ز يزدان بخواهد همى جان شاه كه جاويد باد و سزاوار گاه
اما انوشيروان بيرحمانه اين تقاضا را رد كرد و حتى پول كفشگر راهم برايش پس فرستاد و در پاسخ چنين گفت:
بدو شاه گفت اى خردمند مرد چرا ديو چشم ترا خيره كرد برو همچنان باز گردان شتر مبادا كزو سيم خواهيم و در چو بازارگان بچه،گردد دبير هنرمند و با دانش و يادگير چو فرزند ما بر نشيند به تخت دبيرى ببايدش پيروز بخت هنر بايد از مرد موزه فروش سپارد بدو چشم بينا و گوش بدستخردمند مرد نژاد نماند بجز حسرت و سرد باد شود پيش او خوار مردم شناس چو پاسخ دهد زو نيابد سپاس
و دست آخر گفت كه دولت ما نه از اين كفشگر وام مىخواهد و نهاجازه مىدهد كه پسرش به مدرسه برود و تحصيل كند زيرااين پسر پسر موزه فروش استيعنى در طبقه چهارم اجتماع قراردارد و«پيروز بخت»نيست در صورتيكه براى وليعهد مادبيرى«پيروز بخت»لازم است.
آرى بدين ترتيب پسر اين كفشگر و كفشگران ديگر و طبقاتىكه در صف نجبا و روحانيون قرار نداشتند حق تحصيل علم وكسب فرهنگ هم نداشتند.
البته انوشيروان به نسبت پادشاهان ديگر از دودمانهاىساسانى و غير ساسانى كه مردم را با شكنجه و عذابهاىگوناگون مىكشتند عادل است.
آنچه مسلم است اينست كه كسرى انوشيروان ديوانعدالتى بوجود آورده بود و تا حدودى كه مقتضيات اجتماعىاجازه مىداد به داد مردم مىرسيد ولى اينهم مسلم است كهدر يك چنين اجتماع...در اجتماعى كه به پسر كفشگر حقتحصيل علم ندهند و ويرا از عادىترين و طبيعىترين حقوق اجتماعى و انسانى محروم سازند عدالت اجتماعى برقرارنيست.
گناه كفشگر به عقيده شاهنشاه ساسانى اين بود كه«پيروزبخت»نبود...
در اينجا بايد بعرض خسرو انوشيروان رسانيد كه آيا اينكفشگر زاده«نا پيروز بخت»ايرانى هم نبود؟
نگارنده گويد:تازه معلوم نيست چگونه اين داستان از لابلاىتاريخ ساسانيان و پادشاهان كه پر از مديحه سرائى و تمجيدهاىآنچنانى است نقل شده،و فردوسى كه معمولا افسانهپرداز آنانبوده و گاهى بگفته خودش كاهى را به كوهى جلوه مىدادهچگونه اين داستان را با اين آب و تاب نقل كرده؟و گويا اينبيدادگرى را عين عدالت و داد مىدانسته،كه آنرا در كتاب خودبنظم درآورده و زحمتسرودن آنرا بخود داده است!!و شايد-چنانچه بعضى احتمال دادهاند-هدف فردوسى نيز همينافشاءگرى بوده كه از اين دروغ مشهور پرده بردارد و عدالتدروغين انوشيروان را بر ملا سازد!
3-اختلاف در نقل حديث و بخصوص اختلاف در متن آنكه سبب ترديد در اصل حديث و تضعيف آن مىشود زيرا دربرخى از روايات همانگونه كه شنيديد«ولدت فى زمن الملك العادل انوشيروان»است،و در برخى ديگر بدون لفظ«انوشيروان»و در برخى با اضافه كلمه«يعنى»است،بگونهاىكه از نقل«على قارى»استنباط مىشد كه معلوم نيست كلمه«يعنى»از اضافات راوى استيا جزء متن روايت است،و دربرخى از نقلها متن اين روايتبگونه ديگرى نقل شده كه نه لفظ«عادل»در آن است و نه لفظ«انوشيروان»مانند روايتاعلام الورى طبرسى و كشف الغمه كه در آن اينگونه است:
«...ولدت فى زمان الملك العادل الصالح»كه همين عبارت در نقل مجلسى«ره»در بحار الانوار لفظ«العادل»هم ندارد و اينگونه نقل شده«ولدت فى زمان الملكالصالح»كه طبق اين نقل معلوم نيست اين پادشاه عادل صالح،يا اين پادشاه صالح و شايسته چه كسى بوده،چون بر فرض صحتحديث روى اين نقل معلوم نيست منظور رسولخدا«ص»انوشيروان باشد،و از اينرو مرحوم طبرسى و اربلى كه خود متوجهاين مطلب بودهاند قبل از نقل اين قسمت در مورد سال ولادتآنحضرت مىنويسند:
«...و ذلك لاربع و ثلاثين سنة و ثمانية اشهر مضت من ملككسرى انوشيروان بن قباد...و هو الذى عنى رسول الله-صلى اللهعليه و آله-على ما يزعمون:ولدت فى زمان الملك العادل الصالح».
پىنوشتها:
1-بحار الانوار ج 15 ص 250.مناقب ج 1 ص 172.
2-«الموضوعات الكبير»على قارى-ط كراچى-ص 136.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلامى جلد 1 صفحه 111
رسولى محلاتى
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 12:32 موضوع نبوت | لینک ثابت
زمان و مكان ولادت
مشهور در ميان اهل تاريخ آن است كه ولادت رسول خدا درعام الفيل بوده،و عام الفيل همان سالى است كه اصحاب فيلبسركردگى ابرهه بمكه حمله بردند و بوسيله پرندههاى ابابيلنابود شدند.
و اينكه آيا اين داستان در چه سالى از سالهاى ميلادى بودهاختلاف است كه سال 570 و 573 ذكر شده،ولى با توجه بهاينكه مسيحيان قبل از اسلام تاريخ مدون و مضبوطى نداشتهاندنمىتوان در اينباره نظر صحيح و دقيقى ارائه كرد،و از اينرو ازتحقيق بيشتر در اينباره خوددارى مىكنيم،و به داستان اصحابفيل كه از معجزات قرآن كريم بشمار مىرود مىپردازيم،و البتهداستان اصحاب فيل با اجمال و تفصيل و با اختلاف زيادىنقل شده،و ما مجموعهاى از آنها را در زندگانى رسولخدا«ص»تدوين كرده و برشته تحرير در آوردهايم كه ذيلا براىشما نقل مىكنيم،و سپس پارهاى توضيحات را ذكر خواهيم كرد:
كشور يمن كه در جنوب غربى عربستان واقع است منطقهحاصلخيزى بود و قبائل مختلفى در آنجا حكومت كردند و از آنجمله قبيله بنى حمير بود كه سالها در آنجا حكومت داشتند.
ذونواس يكى از پادشاهان اين قبيله است كه سالها بر يمنسلطنت مىكرد،وى در يكى از سفرهاى خود به شهر«يثرب»تحت تاثير تبليغات يهوديانى كه بدانجا مهاجرت كرده بودند قرارگرفت،و از بت پرستى دست كشيده بدين يهود در آمد.طولىنكشيد كه اين دين تازه بشدت در دل ذونواس اثر گذارد و ازيهوديان متعصب گرديد و به نشر آن در سرتاسر جزيرة العرب وشهرهائيكه در تحتحكومتش بودند كمر بست،تا آنجا كهپيروان اديان ديگر را بسختى شكنجه مىكرد تا بدين يهود درآيند،و همين سبب شد تا در مدت كمى عربهاى زيادى بدينيهود درآيند.
مردم«نجران»يكى از شهرهاى شمالى و كوهستانى يمنچندى بود كه دين مسيح را پذيرفته و در اعماق جانشان اثر كردهبود و بسختى از آن دين دفاع مىكردند و بهمين جهت از پذيرفتنآئين يهود سر پيچى كرده و از اطاعت«ذونواس»سرباز زدند.
ذونواس بر آنها خشم كرد و تصميم گرفت آنها رابسختترين وضع شكنجه كند و بهمين جهت دستور داد خندقىحفر كردند و آتش زيادى در آن افروخته و مخالفين دين يهود رادر آن بيفكنند،و بدين ترتيب بيشتر مسيحيان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهى را نيز طعمه شمشير كرده و يا دست و پاو گوش و بينى آنها را بريد،و جمع كشتهشدگان آنروز رابيست هزار نفر نوشتهاند و بعقيده گروه زيادى از مفسران قرآنكريم«داستان اصحاب اخدود»كه در قرآن كريم(در سورهبروج)ذكر شده است اشاره بهمين ماجرا است.
يكى از مسيحيان نجران كه از معركه جان بدر برده بود ازشهر گريخت،و با اينكه ماموران ذونواس او را تعقيب كردندتوانست از چنگ آنها فرار كرده و خود را بدربار امپراطور-درقسطنطنيه-برساند،و خبر اين كشتار فجيع را به امپراطور روم كهبكيش نصارى بود رسانيد و براى انتقام از ذونواس از وى كمكخواست.
امپراطور روم كه از شنيدن آن خبر متاثر گرديده بود در پاسخوى اظهار داشت:كشور شما بمن دور است ولى من نامهاى به«نجاشى»پادشاه حبشه مىنويسم تا وى شما را يارى كند،وبدنبال آن نامهاى در آن باره به نجاشى نوشت.
نجاشى لشكرى انبوه مركب از هفتاد هزار نفر مرد جنگى بهيمن فرستاد،و بقولى فرماندهى آن لشكر را به«ابرهه»فرزند«صباح»كه كنيهاش ابو يكسوم بود سپرد،و بنا به قول ديگرىشخصى را بنام«ارياط»بر آن لشكر امير ساخت و«ابرهه»راكه يكى از جنگجويان و سرلشكران بود همراه او كرد.
«ارياط»از حبشه تا كنار درياى احمر بيامد و در آنجابكشتيها سوار شده اين سوى دريا در ساحل كشور يمن پيادهشدند، ذونواس كه از جريان مطلع شد لشكرى مركب از قبائليمن با خود برداشته بجنگ حبشيان آمد و هنگامى كه جنگشروع شد لشكريان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومتنياورده و شكستخوردند و ذونواس كه تاب تحمل اين شكسترا نداشتخود را بدريا زد و در امواج دريا غرق شد.
مردم حبشه وارد سرزمين يمن شده و سالها در آنجا حكومتكردند،و«ابرهه»پس از چندى«ارياط»را كشت و خود بجاىاو نشست و مردم يمن را مطيع خويش ساخت و نجاشى را نيز كهاز شوريدن او به«ارياط»خشمگين شده بود بهر ترتيبى بود ازخود راضى كرد.
در اين مدتى كه ابرهه در يمن بود متوجه شد كه اعراب آننواحى چه بت پرستان و چه ديگران توجه خاصى بمكه و خانهكعبه دارند،و كعبه در نظر آنان احترام خاصى دارد و هر سالهجمع زيادى به زيارت آن خانه مىروند و قربانيها مىكنند،وكمكم بفكر افتاد كه اين نفوذ معنوى و اقتصادى مكه و ارتباطىكه زيارت كعبه بين قبائل مختلف عرب ايجاد كرده ممكن است روزى موجب گرفتارى تازهاى براى او و حبشيان ديگرى كه درجزيرة العرب و كشور يمن سكونت كرده بودند بشود،و آنها رابفكر بيرون راندن ايشان بياندازد،و براى رفع اين نگرانى تصميمگرفت معبدى با شكوه در يمن بنا كند و تا جائى كه ممكن استدر زيبائى و تزئينات ظاهرى آن نيز بكوشد و سپس اعراب آنناحيه را بهر وسيلهاى كه هستبدان معبد متوجه ساخته و ازرفتن بزيارت كعبه باز دارد.
معبدى كه ابرهه بدين منظور در يمن بنا كرد«قليس»نامنهاد و در تجليل و احترام و شكوه و زينت آن حد اعلاى كوششرا كرد ولى كوچكترين نتيجهاى از زحمات چند ساله خودنگرفت و مشاهده كرد كه اعراب هم چنان با خلوص و شور وهيجان خاصى هر ساله براى زيارت خانه كعبه و انجام مراسم حجبمكه مىروند،و هيچگونه توجهى بمعبد با شكوه او ندارند.وبلكه روزى بوى اطلاع دادند كه يكى از اعراب«كنانة»بمعبد«قليس»رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده كرده و سپسبسوى شهر و ديار خود گريخته است.
اين جريانات،خشم ابرهه را بسختى تحريك كرد و با خودعهد نمود بسوى مكه برود و خانه كعبه را ويران كرده و به يمنباز گردد و سپس لشگر حبشه را با خود برداشته و با فيلهاى چندى و با فيل مخصوصى كه در جنگها همراه مىبردند بقصد ويرانكردن كعبه و شهر مكه حركت كرد.
اعراب كه از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ بااو بر آمدند و از جمله يكى از اشراف يمن بنام«ذونفر»قوم خود رابدفاع از خانه كعبه فرا خواند و ديگر قبايل عرب را نيز تحريككرده حميت و غيرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدابرانگيخت و جمعى را با خود همراه كرده بجنگ ابرهه آمد ولىدر برابر سپاه بيكران ابرهه نتوانست مقاومت كند و لشكريانششكستخورده خود نيز به اسارت سپاهيان ابرهه در آمد و چون اورا پيش ابرهه آوردند دستور داد او را بقتل برسانند و«ذونفر»كهچنان ديد و گفت:مرا بقتل نرسان شايد زنده ماندن من براى توسودمند باشد.
پس از اسارت«ذونفر»و شكست او،مرد ديگرى از رؤساىقبائل عرب بنام«نفيل بن حبيب خثعمى»با گروه زيادى ازقبائل خثعم و ديگران بجنگ ابرهه آمد ولى او نيز بسرنوشت«ذونفر»دچار شد و بدستسپاهيان ابرهه اسير گرديد.
شكست پى در پى قبائل مزبور در برابر لشكريان ابرهه سببشد كه قبائل ديگرى كه سر راه ابرهه بودند فكر جنگ با او را ازسر بيرون كنند و در برابر او تسليم و فرمانبردار شوند،و از آنجمله قبيله ثقيف بودند كه در طائف سكونت داشتند و چون ابرهه بدانسرزمين رسيد،زبان به تملق و چاپلوسى باز كرده و گفتند:مامطيع توايم و براى رسيدن بمكه و وصول بمقصدى كه در پيشدارى راهنما و دليلى نيز همراه تو خواهيم كرد و بدنبال اينگفتار مردى را بنام«ابورغال»همراه او كردند،و ابو رغاللشكريان ابرهه را تا«مغمس»كه جائى در چهار كيلومترى مكهاست راهنمائى كرد و چون بدانجا رسيدند«ابو رغال»بيمار شد ومرگش فرا رسيد و او را در همانجا دفن كردند،و چنانچهابن هشام مىنويسد:اكنون مردم كه بدانجا مىرسند بقبرابو رغال سنگ مىزنند.
همينكه ابرهه در سرزمين«مغمس»فرود آمد يكى ازسرداران خود را بنام«اسود بن مقصود»مامور كرد تا اموال ومواشى مردم آن ناحيه را غارت كرده و بنزد او ببرند.
«اسود»با سپاهى فراوان بآن نواحى رفت و هر جا مال و ياشترى ديدند همه را تصرف كرده بنزد ابرهه بردند.
در ميان اين اموال دويستشتر متعلق به عبد المطلب بود كهدر اطراف مكه مشغول چريدن بودند و سپاهيان«اسود»آنها را بهيغما گرفته و بنزد ابرهه بردند،و بزرگان قريش كه از ماجرا مطلعشدند نخستخواستند بجنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز ستانند ولى هنگامى كه از كثرت سپاهيان با خبر شدند از اين فكرمنصرف گشته و به اين ستم و تعدى تن دادند.
در اين ميان ابرهه شخصى را بنام«حناطه»حميرى بمكهفرستاد و بدو گفت:بشهر مكه برو و از بزرگ ايشان جويا شو وچون او را شناختى باو بگو:من براى جنگ با شما نيامدهام ومنظور من تنها ويران كردن خانه كعبه است،و اگر شما مانعمقصد من نشويد مرا با جان شما كارى نيست و قصد ريختنخون شما را ندارم.
و چون حناطه خواستبدنبال اين ماموريتبرود بدو گفت:
اگر ديدى بزرگ مردم مكه قصد جنگ ما را ندارد او را پيش منبياور.
حناطه بشهر مكه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او رابسوى عبد المطلب راهنمائى كردند،و او نزد عبد المطلب آمد وپيغام ابرهه را رسانيد،عبد المطلب در جواب گفت:بخدا سوگندما سر جنگ با ابرهه را نداريم و نيروى مقاومت در برابر او نيز درما نيست،و اينجا خانه خدا است پس اگر خداى تعالى ارادهفرمايد از ويرانى آن جلوگيرى خواهد كرد،وگرنه بخدا قسم ماقادر بدفع ابرهه نيستيم.
«حناطه»گفت:اكنون كه سر جنگ با ابرهه را نداريد پس برخيز تا بنزد او برويم.عبد المطلب با برخى از فرزندان خودحركت كرده تا بلشگرگاه ابرهه رسيد،و پيش از اينكه او را پيشابرهه ببرند«ذونفر»كه از جريان مطلع شده بود كسى را نزدابرهه فرستاد و از شخصيتبزرگ عبد المطلب او را آگاه ساختو بدو گفته شد:كه اين مرد پيشواى قريش و بزرگ اين سرزميناست،و او كسى است كه مردم اين سامان و وحوش بيابان رااطعام مىكند.
عبد المطلب-كه صرفنظر از شخصيت اجتماعى-مردى خوشسيما و با وقار بود همينكه وارد خيمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدوافتاد و آن وقار و هيبت را از او مشاهده كرد بسيار از او احترامكرد و او را در كنار خود نشانيد و شروع بسخن با او كرده پرسيد:
حاجتت چيست؟
عبد المطلب گفت:حاجت من آنست كه دستور دهىدويستشتر مرا كه بغارت بردهاند بمن باز دهند!برهه گفت:
تماشاى سيماى نيكو و هيبت و وقار تو در نخستين ديدار مرامجذوب خود كرد ولى خواهش كوچك و مختصرى كه كردىاز آن هيبت و وقار كاست!آيا در چنين موقعيتحساس وخطرناكى كه معبد تو و نياكانت در خطر ويرانى و انهدام است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبيلهات در معرض هتك و زوال قرار گرفته در باره چند شتر سخن مىگوئى؟!
عبد المطلب در پاسخ او گفت:«انا رب الابل و للبيت رب»!
من صاحب اين شترانم و كعبه نيز صاحبى دارد كه از آننگاهدارى خواهد كرد!
ابرهه گفت:هيچ قدرتى امروز نمىتواند جلوى مرا از انهدامكعبه بگيرد!
عبد المطلب بدو گفت:اين تو و اين كعبه!
بدنبال اين گفتگو،ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را باوباز دهند و عبد المطلب نيز شتران خود را گرفته و بمكه آمد و چونوارد شهر شد بمردم شهر و قريش دستور داد از شهر خارج شوند وبكوهها و درههاى اطراف مكه پناهنده شوند تا جان خود را ازخطر سپاهيان ابرهه محفوظ دارند.
آنگاه خود با چند تن از بزرگان قريش بكنار خانه كعبه آمد وحلقه در خانه را بگرفت و با اشگ ريزان و قلبى سوزان بتضرع وزارى پرداخت و از خداى تعالى نابودى ابرهه و لشگريانش رادرخواست كرد و از جمله سخنانى كه بصورت نظم گفته اين دوبيت است:
يا رب لا ارجو لهم سواكا يا رب فامنع منهم حماكا ان عدو البيت من عاداكا امنعهم ان يخربوا قراكا
-پروردگارا در برابر ايشان جز تو اميدى ندارم پروردگاراحمايت و لطف خويش را از ايشان بازدار كه دشمن خانه همانكسى است كه با تو دشمنى دارد و تو نيز آنانرا از ويرانىخانهات بازدار.
آنگاه خود و همراهان نيز بدنبال مردم مكه بيكى از كوههاىاطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببينند سرانجام ابرهه و خانه كعبه چهخواهد شد.
از آنسو چون روز ديگر شد ابرهه به سپاه مجهز خويش فرمانداد تا بشهر حمله كنند و كعبه را ويران سازند.
نخستين نشانه شكست ايشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخين نوشتهاند،فيل مخصوص را مشاهده كردند كهاز حركت ايستاد و به پيش نمىرود و هر چه خواستند او را بهپيش برانند نتوانستند،و در اين خلال مشاهده كردند كهدستههاى بيشمارى از پرندگان كه شبيه پرستو و چلچله بودند ازجانب دريا پيش مىآيند.
پرندگان مزبور را خداى تعالى مامور كرده بود تا بوسيلهسنگريزههائى كه در منقار و چنگال داشتند-و هر كداميك ازآن سنگريزهها باندازه نخود و يا كوچكتر از آن بود-ابرهه ولشگريانش را نابود كنند.
ماموران الهى بالاى سر سپاهيان ابرهه رسيدند و سنگريزههارا رها كردند و بهر يك از آنان كه اصابت كرد هلاك شد وگوشتبدنش فرو ريخت،همهمه در لشگريان ابرهه افتاد و ازاطراف شروع بفرار كرده و رو به هزيمت نهادند،و در اين گير ودار بيشترشان بخاك هلاك افتاده و يا در گودالهاى سر راه،وزير دست و پاى سپاهيان خود نابود گشتند.
خود ابرهه نيز از اين عذاب وحشتناك و خشم الهى در اماننماند و يكى از سنگريزهها بسرش اصابت كرد،و چون وضع راچنان ديد به افراد اندكى كه سالم مانده بودند دستور داد او رابسوى يمن باز گردانند،و پس از تلاش و رنجبسيارى كه بيمنرسيد گوشت تنش بريخت و از شدت ضعف و بيحالى در نهايتبدبختى جان سپرد.
عبد المطلب كه آن منظره عجيب را مىنگريست و دانستكه خداى تعالى بمنظور حفظ خانه كعبه،آن پرندگان را فرستادهو نابودى ابرهه و سپاهيانش فرا رسيده است فرياد برآورد و مژدهنابودى دشمنان كعبه را بمردم داد و بآنها گفت:
بشهر و ديار خود باز گرديد و غنيمت و اموالى كه از اينانبجاى مانده برگيريد،و مردم با خوشحالى و شوق بشهرباز گشتند. و گويند:در آنروز غنائم بسيارى نصيب اهل مكه شد،وقبيله خثعم كه از قبائل ديگر در چپاولگرى حريصتر بودند بيشاز ديگران غنيمتبردند،و زر و سيم و اسب و شتر فراوانىبچنگ آوردند.
و اين بود آنچه از رويهمرفته روايات و تفاسير اسلامىاستفاده مىشود.
و اينك چند تذكر:
1-برخى خواستهاند داستان اصحاب فيل را بر آنچه دركتب تاريخى اروپائيان و ساسانيان و لشكركشى انوشيروان بهيمن و نابود شدن لشكر ابرهه در سر زمين حجاز بوسيله آبله وامثال آن منطبق ساخته و با تصرفاتى كه در كلمات و تاويلاتىكه در عبارات كردهاند بنظر خود جمع بين قرآن كريم و تواريخنمودهاند كه نمونههائى از آنرا در ذيل مىخوانيد:
فريد وجدى در دائرة المعارف خود در ماده«عرب»داستاناصحاب فيل و حمله آنها را بمكه ذكر كرده و سپس مىگويد:
«فاصابت جيش ابرهه مصيبة اضطرته للرجوع عن عزمه»پس لشكر ابرهة به مصيبتى دچار شد كه ناچار شد ازتصميمى كه در ويران كردن كعبه و مكه داشتباز گردد... و سپس سوره مباركه فيل را ذكر كرده و آنگاه گويد:
«مفسران در تفسير پرندههاى ابابيل گفتهاند:آنها پرندگانىبودند كه از دريا بيرون آمده و لشكر ابرهه را با سنگهائى كهدر منقار داشتند بزدند و آنها نابود شدند...»
وى سپس گويد:
«ولى صحيح است كه كلام خدا را بر خلاف ظاهر آن حملكرد بخاطر كثرت استعارات و مجازات در زبان عرب،و قرآنبه زبان لغت ايشان نازل شده و صحيح است كه گفته شود آناتفاق مهمى كه بى مقدمه براى لشكر ابرهه پيش آمد بصورتپرندگانى تصوير شد كه از آسمان آمده و آنها را بوسيلهسنگهاى خود سنگ باران كردهاند». (1)
و در ماده«ابل»و ابابيل پس از تفسير لغوى و معناى لفظابابيل گويد:
«اما روايات در باره شكلهاى اين پرندگان بسيار است وهمين كثرت اقوال دليل آنست كه از رسول خدا«ص»دراينباره نص صحيح و صريحى يافت نمىشود...»
«و ابن زيد گفته:كه آنها پرندگانى بودند كه از دريا آمدند،و در رنگ آنها اختلاف كردهاند،برخى گفتهاند سفيد بودند، و برخى گويند:سياه بوده،و قول ديگر آنكه سبز بودند ومنقارهائى همچون منقار پرندگان و دستهائى همچون دستسگان داشتند،و برخى گفتهاند:سرهاشان همچون سراندرندگان بوده...»
«و در باره«سجيل»گفتهاند:گل متحجر بوده،و قول ديگرآنكه گل بوده،و قول سوم آنكه:سجيل،همان«سنگ وگل»است،و قول ديگر آنكه سنگى بوده كه چون به سوارمىخورد بدنش را سوراخ كرده و هلاكش مىكرد،و عكرمهگفته:پرندگان سنگهائى را كه همراه داشتند مىزدند و چونبه يكى از آنها اصابت مىكرد بدنش آبله در مىآورد،و عمروبن حارث بن يعقوب از پدرش روايت كرده كه پرندگان مزبورسنگها را بدهان خود گرفته بودند،و چون مىانداختند پوستبدن در اثر اصابت آن تاول مىزد و آبله در مىآورد».
مؤلف دائرة المعارف پس از نقل اين سخنان گويد:
«و برخى از دانشمندان معاصر عقيده دارند كه اين پرندگانعبارت بودند از ميكروبهائى كه حامل طاعون بودند،و يا پشهمالاريا بودند،و يا ميكروب آبله بودهاند،و در آيه شريفه همكلامى كه منافات با اين نظريه و معنى باشد وجود ندارد، وبدين ترتيب منقول با معقول با هم متحد و موافق خواهدشد...»
وى سپس گويد:«و ما هم اين نظريه را پسنديده و تاييد مىكنيم،بخصوص كههيچ مانعى نه لغوى و نه علمى براى رد اين نظريه وجود نداردكه مانع تفسير پرنده به ميكروب گردد،و بسيار اتفاق افتادهكه طاعون در لشگرها سرايت كرده و آنها را به هزيمت ونابودى كشانده.»
و سپس داستان لشكر كشى ناپلئون را به عكا نقل كرده كه پس ازچند ماه محاصره لشكرش به طاعون مبتلا شده و بناچار جان خودو لشكريانش را برداشته و بمصر بازگشت... (2)
پيش از اين نيز گفتار مؤلف«اعلام قرآن»را براى شما نقلكرديم (3) كه اظهار عقيده كرده بود كه«ابابيل»جمع آبله است، و«طير»هم بمعناى سريع است،و اشكال آنرا هم ذكركردهايم،و نويسنده«اعلام قرآن»يك اظهار نظر ديگرى همكرده كه جالبتر از نظر قبلى است و احتمالا جنگ ابابيل ونابودى ابرهه را به خود يمن كشانده و اظهار عقيده كرده كهمنظور از«حجارة من سجيل»سنگهائى باشد كه براى ويرانكردن صنعا و شكست ابرهه در منجنيق گذارده بودند،و در اين باره چنين گويد:
«بعقيده بعضى سجيل لغتى از سجين است،و سجين كه درقرآن نيز نام آن ذكر شده دركهاى است از جهنم يا طبقه هفتمزمين است.اگر تصوير اخير را براى سجيل قبول كنيم و ازقسمت استعارات ادبى بهرهور شويم با عقيدهاى كه سبتبهابابيل در فوق ذكر گرديد منافات و مباينتى بوجود نمىآيد.
لكن اگر سجيل را معرب سنگ و گل بدانيم بايد معتقد شويمكه آيه ناظر به لشكر كشى ايران به يمن در سال 570 و يا 576است و مغلوبيت ايشان بوسيله لشكر انوشيروان حمله وجسارت ايشان بكعبه بوده است،و خداوند بوسيله انوشيروانپيروان جسور ابرهه و فرزندان او را كيفر داده است.در صورتىكه سومين آيه از سوره فيل اشاره به لشكركشى ايرانيان باشددور نيست كه«طير»با«تيار»يا تياره كه بر لشكر ساسانياناطلاق مىشده رابطهاى داشته باشد،و در اين صورت آيهچهارم«ترميهم بحجارة من سجيل»با نوع جنگ ايرانىآنزمان تناسب دارد،زيرا مسلما ايرانيان از قلل جبال يمناستفاده كرده و با منجنيق آنان را سنگ باران كردهاند و يا بامنجنيق و سنگ،حصارهاى ايشان را بتصرفدر آوردهاند... » (4)
و نظير اين گونه تاويلات عجيب و غريب را در برخىكتابهاى ديگر روز نيز مىتوانيد مشاهده كنيد كه ما براى نمونهبهمين دو قسمت اكتفا مىكنيم و وقتخود و شما را بيش از ايننمىگيريم...
و ما قبل از هر گونه پاسخى به اين سخنان و تاويلاتمىخواهيم از اين آقايان بپرسيم چه اصرارى داريد كه آياتكريمه قرآن را با تاريخى تطبيق دهيد و ميان آنها را جمع كنيدكه صحت و سقم آن معلوم نيست و دستهاى مرموز و غير مرموز وتاريخ نويسان جيره خوار و دربارى ساسانيان و ديگران هر يكبنفع خود و اربابانشان و براى كوبيدن حريفان،تاريخ را تحريفكردهاند تا جائيكه گفتهاند:«تاريخ»«تاريك»است و واژهتاريخ از همان واژه تاريك گرفته شده...!
و براستى ما نفهميديم منظور از اين گفتار فريد وجدى كهمىگويد:
«...با اين ترتيب معقول و منقول با هم موافق خواهند شد»معقول كدام و منقول كدام است،آيا قرآن معقول استيا منقول، و ما نمىدانيم چرا يك معتقد به قرآن كريم و وحى الهى بايداينگونه قضاوت كند و چنين رايى را مورد تاييد قرار داده و بهپسندد! و يا اين گفتار مؤلف اعلام قرآن خيلى عجيب است كهمىگويد:
«...اگر سجيل را معرب سنگ و گل بدانيم بايد معتقدشويم كه آيه ناظر به لشكر كشى ايران به يمن در سال 570 يا576 است...»
و اين چه ملازمهاى است كه ميان اين دو مطلب برقرار كردهو چه«بايد»ى است كه خود را ملزم به اعتقاد آن كرده،و چهاصرارى به اين انطباقها داريد؟و اساسا ما در برابر قرآن و تاريخچه وظيفهاى داريم؟آيا وظيفه داريم قرآن را با تاريخ منطبق سازيميا تاريخ را با قرآن،آن هم تاريخ آن چنانى كه گفتيم؟
و بهتر است در اينجا براى دقت و داورى بهتر اصل اين سورهمباركه را با ترجمهاش براى شما نقل و آنگاه پاسخ جامعى بهاينگونه تاويلات داده شودبسم الله الرحمن الرحيم«الم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل،الم يجعل كيدهمفى تضليل و ارسل عليهم طيرا ابابيل،ترميهم بحجارة منسجيل،فجعلهم كعصف ماكول».
ترجمه:
آيا نديدى كه پروردگار تو با اصحاب فيل چه كرد؟مگر نيرنگشان را در تباهى نگردانيد و بر آنان پرندهاى گروه گروهنفرستاد و آنها را بسنگى از«سجيل»ميزد،و آنانرا مانند كاهىخورد شده گردانيد.
اكنون با توجه و دقت در آيات كريمه اين سوره،بخوبىروشن مىشود كه سياق اين آيات و لسان آن،صورت معجزه وخرق عادت دارد،و يك مطلب تاريخى را نمىخواهد بيانفرمايد،مانند ساير داستانهائى كه در قرآن كريم با جمله«المتر...»آغاز شده مانند اين آيه:
«الم تر الى الذين خرجوا من ديارهم و هم الوف حذرالموت...» (5)
كه مربوط استبداستان گروهى كه از ترس مردن ازشهرهاى خود بيرون رفتند و به امر خداى تعالى مردند و سپسزنده شدند...بشرحى كه در تفاسير و تواريخ آمده كه همهاشصورت معجزه دارد...
و چند آيه پس از آن نيز كه داستان طالوت و جالوت در آنذكر شده و آن نيز بصورت اعجاز نقل شده كه فرمايد:
«الم تر الى الملا من بنى اسرائيل من بعد موسى...» (6)
و هم چنين چند آيه پس از آن كه در مورد نمرود و پس از آنداستان يكى ديگر از پيغمبران الهى كه معروف است«عزير»پيغمبر بوده و چنين مىفرمايد:
«الم تر الى الذى حاج ابراهيم فى ربه...» (7) و پس از آن بدون فاصله مىفرمايد:
«او كالذى مر على قرية و هى خاوية على عروشها قال انىيحيى هذه الله...» (8) و بخصوص در آياتى كه به دنبال اين جمله«الم تر كيف»نيز آمده مانند:
«الم تر كيف فعل ربك بعاد...» (8) كه خداى تعالى مىخواهد قدرت كامله خود را در كيفيتنابودى ستمكاران و ياغيان و طغيان گران زمانهاى گذشته باتمام امكانات و نيروهائى را كه در اختيار داشتند گوشزد ديگرطاغيان تاريخ نموده تا عبرتى براى اينان باشد.
و هم چنين آيات ديگرى كه لفظ«كيف»در آنهااست،و منظور بيان كيفيتخلقت موجودات و يا كيفيت ذلت و خوارى ملتها و نابودى آنها بصورت.
اعجاز،و خارج از اين جريانات طبيعىمىباشد مانند اين آيات:
«و امطرنا عليهم مطرا فانظر كيف كان عاقبة المجرمين» (10) و اغرقنا الذين كذبوا بآياتنا فانظر كيف كان عاقبةالمنذرين» (11) «فانظر كيف كان عاقبة مكرهم انا دمرناهم و قومهماجمعين» (12) و بخصوص آيه اخير كه در باره كيفيت نابودى قوم ثمود نازلشده و از نظر مضمون با داستان اصحاب فيل شبيه استبا اينتفاوت كه در آنجا لفظ«كيد»آمده و در اينجا لفظ«مكر»بارى اين آقايان گويا با اين تاويلات و توجيهاتخواستهاند جنبه اعجاز را از اين معجزه بزرگ الهى بگيرند و آنراقابل خوراك براى اروپائيان و غربيان و ديگر كسانى كهعقيدهاى به معجزه و كارهاى خارق عادت نداشتهاند بنمايند، در صورتى كه تمام اهميت اين داستان بهمين اعجاز آن است،واين داستان بگفته اهل تفسير از معجزاتى بوده كه جنبهارهاص (13) داشته،و بمنظور آماده ساختن زمينه براى ظهوررسولخدا صادر شده،و ملا جلال الدين رومى بصورت زيبائى آنرابنظم آورده و بيان داشته است كه گويد:
چشم بر اسباب از چه دوختيم گر ز خوش چشمان كرشم آموختيم هستبر اسباب اسبابى دگر در سبب منگر در آن افكن نظر انبياء در قطع اسباب آمدند معجزات خويش بر كيوان زدند بى سبب مر بحر را بشكافتند بى زراعت جاش گندم كاشتند ريگها هم آرد شد از سعيشان پشم بر ابريشم آمد كشكشان جمله قرآنست در قطع سبب عز درويش و هلاك بولهب مرغ با بيلى دو سه سنگ افكند لشكر زفتحبش را بشكند پيل را سوراخ سوراخ افكند سنگ مرغى كو ببالا پر زند دم گاو كشته بر مقتول زن تا شود زنده هماندم در كفن حلق ببريده جهد از جاى خويش خون خود جويد ز خون پالاى خويش هم چنين ز آغاز زقرآن تا تمام رفض اسباب است و علت و السلام
2-ما در آنچه گفتيم جمودى هم به لفظ نداريم و اگر بتوان معناىصحيحى كه با اعجاز اين آيات و معناى ظاهرى آن منافات نداشته باشد براى آنها پيدا كرد كه با ساير نقلها و تواريخ انطباق پيدا كند آنرامىپذيريم،و خيال نشود كه ما نظر خاصى روى نقلى يا تاريخى ازتواريخ اسلامى و يا غير اسلامى داريم كه نمىخواهيم آنها را بپذيريمبلكه ما تابع واقعياتى هستيم كه قابل پذيرش باشد،مثلا در پارهاى ازنقلها و تفاسير مانند تفسير فيض كاشانى«ره»آمده كه اين سنگها بهركس مىرسيد بدنش آبله مىآورد،و پيش از آن هرگز آبله در آنجا ديدهنشد.
و فخر رازى از عكرمة از ابن عباس و سعيد بن جبير نقل كرده كهگفتهاند:
«لما ارسل الله الحجارة على اصحاب الفيل لم يقع حجرعلى احد منهم الا نفط جلده و ثار به الجدرى» (14)
يعنى آن هنگامى كه خداوند سنگ را بر اصحاب فيل فرستاد هيچيك از آن سنگها بر احدى از آنها نخورد جز آنكه وستبدنش زخمشده و آبله بر آورد.
و يا نقل ديگرى كه از ابن عباس شده كه گفته است چون آنسنگها به لشكريان ابرهه خورد...
«فما بقى احد منهم الا اخذته الحكة،فكان لا يحكانسان منهم جلده الا تساقط لحمه (15) هيچ يك از آن لشكريان نماند جز آنكه مبتلا به خارش بدنگرديد،و چون پوستبدن خود را مىخاريد گوشتش مىريخت...
چنانكه پارهاى از اين تعبيرات در روايات ما نيز از ائمه اطهارعليهم السلام نقل شده مانند روايتى شده كه در روضه كافى و علل الشرايعاز امام باقر عليه السلام روايتشده كه پس از ذكر وصف آن پرندههاكه سرها و ناخنهائى همچون سرها و ناخنهاى درندگان داشتند و هركدام سه عدد از آن سنگها بهمراه داشتند يعنى دو عدد به پاها و يكى بهمنقار.
آنگاه فرمود:
«فجعلت ترميهم بها حتى جدرت اجسادهم فقتلهم بهاو ما كان قبل ذلك رؤى شيىء من الجدرى،و لا رؤا ذلك منالطير قبل ذلك اليوم و لا بعده...» (16)
يعنى مرغهاى مزبور همان سنگها را به ايشان زدند تا اينكهبدنهاشان آبله در آورد و بدانها ايشانرا كشت،و پيش از اين واقعه چنينآبلهاى ديده نشده بود،و نه آنگونه پرندههائى ديده بودند نه پيش از آنروزو نه بعد از آنروز.
اكنون اگر بگوئيم منظور مورخين هم همين است كه اين سنگهاكه بوسيله آن پرندگان به بدن لشكريان ابرهه خورد موجب زخم شدنبدنشان و تاول زدن و زخم شدن و سپس مرگ آنها گرديد،و همانگونهكه قرآن كريم فرمود بدنشان همچون كاه جويده و خورد شده گرديد مااز پذيرش آن امتناعى نداريم،اما اگر بخواهيد«سنگ»را بر ذراتگرد و غبار و«طير»را بر ميكروبهاى حامل آن ذرات و ابابيل بر خودآبلهها و«عصف ماكول»را بر چرك و خون بدنهاى آنها،و يا امثالاينها حمل كنيد نمىتوانيم بپذيريم،چون مخالف صريح آيات وكلمات قرآنى است.
اين داستان از ارهاصات بوده
3-همانگونه كه گفته شد داستان اصحاب فيل جنبه اعجازداشته،و اگر كسى سئوال كند مگر در معجزه شرط نيست كهبدست پيغمبر انجام شود؟در پاسخ مىگوئيم:برخى از معجزات بودهكه جنبه ارهاصى داشته و از ارهاصات بوده،و آنها به اتفاقاتخارق العاده و معجزاتى اطلاق مىشود كه معمولا مقارن با ظهور و ياولادت پيغمبرى اتفاق مىافتد مانند اتفاقات شگفت انگيز وخارق العاده ديگرى كه در شب ولادت رسول خدا«ص»در جهانواقع شده و در روايات زيادى از روايات ما آمده مانند آنكه در آن شب درياچه ساوه خشك شد،و آتشكده فارس خاموش گشت و چهاردهكنگره در ايوان كسرى فرو ريخت...و امثال آن كه شايد در بخثهاىآينده بدان اشاره شود،كه اينها زمينهساز ظهور پيغمبرى بزرگ بودهاست.
و ارهاص در لغت عرب بمعناى آماده باش و آژير خطر و آمادهكردن مردم براى يك اتفاق مهم مىباشد كه معمولا مقارن با ولادتپيغمبران بزرگ ديگر نيز چنين اتفاقاتى بوقوع مىپيوسته،چنانچه درولادت موسى و عيسى و ابراهيم عليهم السلام نيز وجود داشته است.
پىنوشتها:
1-دائرة المعارف ج 6 ص 254-253.
2-دائرة المعارف ج 1 ص 34-33.
3-به قسمت(ب)از صفحه 9 تا 11 همين كتاب مراجعه نمائيد.
4-اعلام قرآن خزائلى ص 159-160.
5-سوره بقرة آيه 243.
6-آيه 246.
7-آيه 258.
8-آيه 259.
9-سوره فجر آيه 6.
10-سوره اعراف آيه 84.
11-سوره يونس آيه 73.
12-سوره نمل آيه 51.
13-معناى ارهاص را در صفحات آينده انشاء الله تعالى مىخوانيد.
14-تفسير مفاتيح الغيب ج 32 ص 100.
15-بحار الانوار ج 15 ص 138.
16-بحار الانوار ج 15 ص 142 و 159.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 1 صفحه 120
رسولى محلاتى
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 12:30 موضوع نبوت | لینک ثابت
بسم الله الرحمن الرحیم
سيره پيامبر اسلام (صلی الله و عليه و آله) 12
مردمى بودن پيامبر
حركت در مسير خوبىها
رعايت بهداشت در آشاميدن
سه مرتبه مسواك در روز
دورى از وسواس در عبادت
نظافت و زينت در موى سر
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم اللهى انطقنى بالهدى و الهمنى التقوى
گاهى انسان مىرود روبروى آينه مىايستد ببيند چه طورى است يك نگاه توى آينه مىكند بعد عيبهاى خودش را مىبيند آينهاى را كه مىكويم امسال ماه رمضان ترسيم كنيم پيغمبر و اهل بيتش است كارهاى اين عزيزان را مىگوييم سيدهى پيغمبر، يعنى اينها چه طورى زندگى مىكردند ما روبروى اينها مىايستيم ببينيم فاصله ى ما چقدر است تا 30 تايش را جلسات قبل گفتيم 31 را مىخواهيم بگوييم.
بسم الله الرحمن الرحيم، پيغمبر «صلى الله عليه و آله و سلم» (صلوات حضار) وقتى مىنشست گرد نشست قيافهاش هم عادى بود يك غريبه كه وارد مىشد مىگفت «ايكم رسول الله» كدامهايتان پيغمبريد اين خيلى مهم است كه مردمى بودن موضوع: سيدهى پيامبر اكرم و اهل بيت او، آيهاش «و لقد كان لكم فى رسول الله اسوة» پيغمبر اسوهى شماست الگوى شماست ببنيم چه جورى بود است لباس، نشستن، خوردن، حركت همه بايد يك جورى عادى باشد اگر من نيستم معيوب ام بله گاهى بايد آدم شناخته شده باشد مثلاً بايد لباس پليس بپوشد كه بفهمد اين پليس است وقتى مىگويد وايسا، نگوييم بتوچه خوب پليس است بايد معلوم شودكه اين اتاق عمل جراحى اين لباس را مىپوشد اين خلبان است اين آخوند است معلوم بشود كه مادينمان را از اين بپرسيم اين ماشين آتش نشانى است يعنى گاهى براى شناسايى لباس لازم است قرآن هم آيه داريم نمىدانم چه مىگويند انى فرم مىگويند يعنى گاهى بايد لباس جورى باشد كه آدم شناخته بشود منتهى شناخته بشود نه بخاطر اينكه اين شناسايى يك شناسايى است اما طبيعى زندگى كردن يك چيز ديگرى است يعنى ممكن است يك نفر سرهنگ است، يك نفر آخوند است، يك نفر خلبان است يك نفر كارگر است هر كس لباس خودش را لباس كارش را بپوشد اما هيچ كدام بر ديگران پز، ندهند جورى حضرت مىنشست كه يك غريبه وارد مىشد مىگفت «ايكم رسول الله» كدامهايتان پيغمبريد؟ اين يك
مسألهى ديگر لوس نباشيم بعضى آدمها لوساند در يك سفر دسته جمعى امروزىها مىگويند چى يك اردو حالا، يك گروهى داشتند با پيغمبر سفر مىرفتند وقت غذا شد يكى گفت من مثلاً گوسفند ى ذبح مىكنم يكى گفت من پوست مىكنم يكى گفت من آشپزى مىكنم يكى گفت من ظرفها را مىشويم يكى گفت من نان تهيه مىكنم يكى گفت من سبزى پاك مىكنم پيغمبر همم فرمود سپس من هم هيزم جمع مىكنم گفتند آقا يا رسول الله شما حيفيد گفت حيفم چيه؟ مگه نمىگذاريد من آبگوشت بخورم خوب كسى كه مىخواهد بخورد بايد كار هم بكند اگر نكنم پس غذا هم نخورم يعنى لوس نبود.
گروهى داشتند مىرفتند بند كفش امام صادق پاره شد فورى دويدند كفش بياورند فرمود خوب بند كفش من پاره شده شما پياده برويد هركس بند كفشش پاره شده پابرهنهگىاش هم مال خودش گفتند آقا شما اما صادق هستيد كفش مارا بگيريد، خيلى ما فاصله داريم تا اينها، منتهى ببينيم اينها چى چنينند حالا اگر هم يك وقت ديديم خلاف است اين است بد است آن خوب است آخه گاهى وقتها مىگوييد اگر اسلام اين است من نمىخواهم بله اگر اسلام من است شما اسلام را كنار بگذار اما آن است اسلام ما پيغمبر را بگوييم حالا لازم هم نيست مثل پيغمبر باشيم خود اميرالمؤمنين فرمود شما مثل ما نمىتوانيد باشيد منتهى ضد ماهم نباشيد همين توى راه باشيد بس است والا نه زن ما مىتواند فاطمه الزهرا باشد نه مرد ما مىتواند امام باشد اين محال است منتهى حالا يك جورى باشيم كه ضد زهرا هم نباشيم در مسير باشيم يعنى علاقمند باشيم دوست داشته باشيم يعنى كمالات را دوست داشته باشيم دوست داشتن كمال هم خودش يك كارى است ببينيد قرآن مىگويد كه بعضىها در «يحبون ان يطقهروا»، «يحبون» دوست دارند محبت دارند «ان ينظهروا» دوست دارند آدم خوبى باشند خودش باتقوا نيست امابا تقوا را دوست دارد خودش دين ندارد ولى دين را دوست دارند خودش افطارى نمىدهد ولى هر كس افطارى مىدهد مىگويد خدا پدرش را بيامرزد خودش افطارى نمىدهد ولى به آن كه افطارى مىدهد مىگويد باريكلاه خودش جبهه نمىرود ولى مىگويد درود بر شهدا، درود بر رزمندگان، اينها كشور مارا حفظ كردند اجمالا دوست داشتن خوبها هم يك كارى است چون آدم يك چيزى را دوست داشت يك ذره يك ذره به سمتش كشيده مىشود «يحبون ان ينظهروا» كسى بگويد آقاى قرائتى چىچى مىگويى تو، تو خودت مثل امام صادق هستى «بسم الله الرحمن الرحيم» نه ولى امام صادق را دوست دارم گاهى اين كارهايى هم كه آسان است انجام مىدهيم و شما هم توقع نداشته باشيد همه ى اينها كه گفته مىشود عمل بشود عرض كردم اون را خود امير المؤمنين بايد عمل كند ولى اجمالا آخه يك كسى بود يك آخوندى بود گفت آقا شما همه ى حرفهايى كه مىزنى عمل مىكنى آخوند بهش گفت شغل شما چيه گفت كفاش گفت شما همهى كفشهايى كه مىدوزى خودت پا مىكنى لازم نيست همه ى كفشها مگر نانوا همه ى نانها را مىخورد همين كه بالاخره يك تكهاش را بخورد كه خودش هم عالم بى عمل نباشد همين قدمى است پس ببينيد چند مرحله است:
1- ميل به خوبى 2- در راه بودن 3- دوست داشتن 4- عمل اجمالى، اون عمل اجمالى هم كه انجام داديد انشاالله باقى اش را كمك مىكند لوس نباشد براى لوسى دو تا حديث خواندم، هيزم جمع كردن پيغمبر، برهنه رفتن امام صادق، برويم سراغ بعد.
حضرت وقتى مىخوابيد مىگفت «اللهم باسمك الاحيى و باسمك عمود» خدايا به نام تو زنده مىشوم به نام تو مىميرم پيداست مردن، خوابيدن هم يك نوع مردن است قرآن مىگويد كه: «الاينمنف انفس بعد موتها» يعنى خدا وقتى مىميريد جونتان را مىگيرد بعد مىگويد «والذى لم يمت» اونى هم كه نمىميرد «من منابها» «مناب» يعنى خواب آنى هم كه نمىميرد توى خواب جانش را مىگيرد پيداست ما يك بار جونمان موقع مرگ گرفته مىشود يك بار جونمان در خواب گرفته مىشود منتهى توى خواب بگذار بگذار من سه تا ماشين بكشم فرض كنيد اين سه تا ماشين است ما وقتى بيداريم هم چراغهاى ماشين روشن است هم راننده زنده است وقتى مىميريد وقتى مىخوابيم چراغها روشن است ولى راننده رفته است بيرون، وقتى مىميريم هم چراغها خاموش مىشود هم راننده الان كه هستيم هم روح در بدنمان است روح يعنى راننده هم روح در بدن است هم قلب كار مىكند كليد، جگر همه كار مىكند هم چراغها روشن است هم روح وقتى مىخوابيم قلب كار مىكندكليه كار مىكند چراغها روشن است اما رانندهاش مىرود بيرون وقتى مىميريم هم چراغها خاموش مىشود هم راننده مىرود قرآن مىفرمايد كه «الله يتوقف انفس» يعنى خداوند جانها را مىگيرد «حسين موتها» يعنى وقت موت، وقت خداوند جانها را مىگيرد «ولم لم تحوت» آنى كه نمىميرد «خى مفاخها» «مناب» يعنى خواب آنى هم كه نمىميرد در وقت خواب جانش را مىگيرد منتهى وقتى مىخواهد بيدار شود دو مرتبه برمى گيرد اين راننده برمى گردد توى ماشين مىنشيند يكى مىرود يكى مىآيد همينطور كه مىخوابيم مىميريم همينطور كه بيدار مىشويم زنده مىشويم ولذا حضرت وقتى مىخواهد بخوابد مىگويد خدايا به نام توزنده مىشوم و به نام تو مىميرم، خوب، بايد وقتى بيدار مىشويم بگوييم «الحمدالله الذى احيانى بعد مااماتنى» خدا را شكر كه زندهام كردى بعد از آنى كه من را جانم را گرفت يعنى خدايا پس هر كسى از خواب بلند مىشود احساس كند امروز دو مرتبه زنده شده چه دستورهايى
خوب حضرت كه آب مىخورد يك مرتبه لب را نمىگذاشت لب ليوان يا تند برود تا آخر آب را سه بار مىخورد با سه نفس آب مىخورد يعنى مثلاً يك استكان آب هم ميل مىكرد سه بار مىخورد و بعد هم آب را در حالتى مىخورد كه مثلاً دارد مىمكد مثل شكلات حالا اين رااز نظر دكترها، و دنياى پزشكى چون معده دريك حرارتى است در يك شرايطى است يك مرتبه مقدار زيادى آب يخ ريختن روش، آثار سويى ممكن است داشته باشد يعنى گفتند آب خيلى يخ نباشد آب سه مرتبه باشد يك ذره يك ذره بمكيد يك مقدار بوى دهنتان فضايش با فضاى معده هماهنگ بشود حمامهاى قديم همينطورى بود حمامهاى قديم از توى خيابان تا توى خزينه دوسه تا پيچ مىخورد اين طور نبود كه يك مرتبه در حمام را باز كنى يك دفعه برف باشد يعنى جورى بدن را عادت مىدادى به گرم شدن و جورى بدن را عادت مىدادند به اون وقتى مىرود تو يك جا سرحمام بود لباس را مىكندند بعد دوسه تا پيچ مىخورد تا برود توى حمام همينطور قدم به قدم آب با بدن آشنا مىشد مىخواست بيايد بيرون قدم به قدم با سرماى بيرون آشنا مىشد اينهايى كه يك مرتبه خيس عرقاند يك مرتبه آب يخ مىخورند سخنرانىها، مداحها اينهايى كه با حنجره هايش كار دارند اينها وسط گرما آب مىخورند صدايشان مىگيرد طبيعى بينى هم همين نقشها را دارد بينى ما فايدهاش اين است كه هوا سرد را توى لولهها يك خورده گرمش مىكند تا با گرما بسوزد هواى خشك را توى لولهها يك خورده غنا كامى كند كه با رطوبت تو بخورد هواى غبار را يك خورده تصفيه مىكند لولههاى بينى تا با فضاى ريه بخورد سردراگرم مىكند خشك راتر مىكند غبار را تصفيه مىكند اين ساختمان بدن اين رقمى است.
(حديث داريم: حضرت وقتى آب مىخورد حيف حيف اين حديثها كه عمل نمىشود چه امرازى در آينده معلوم خواهد شد ماه رمضان ماه قرآن يك دو سه تا نكته بگويم قرآن مىگويد ايوب پوست بدنش مشكل داشت خدابهش گفت «اضرب يربح» پايت را بزن به زمين «هذا مغتسل بارد و شراب» «مغتسل» غسل «بارد» يعنى سرد با آب سرد خودت را بشور آب تنى با آب سرد براى پوست بدن چه كارهاى مىكند اين ممكن است در آينده بفهمند شايد هم كشف شده من خبر ندارم يا مثلاً حضرت يونس راوقتى بدنش زخمى بود قرآن مىگويد «شجرةمن يتستين» بتدى كدو حالا بترى كدو روى سوختگى چه نقشى دارد اين ممكن است در آينده كشف بشود صدها آيه توى قرآن هست و توى روايات هست نگاهى كه هر يك جملهاش در آينده كشف مىشود اصلاً دين ما دينى است كه هر چه صنعت پيش مىرود عجب يك خاطره گفتم بگذار تكرار كنم علماى قديم اين آيه را مىخواندند در حج مىفرمايد «كم من آية فى اسموات» «فى سموات» كه مىدانيد چيه؟ آيه را هم مىدانيد چيه آيه يعنى «كم» يعنى بسيار «كم» در عربى يعنى بسيار «كم من آية فى السماوات» چه بسيار نشانه هايى توى آسمانهاست كه «يمرون عليها» انسانها از كمالش «يمرون» يعنى مرورى كنند ولى «بها آنهاغافلون» نشانههاى آسمانها كه بشر زمينى از كنارش رد مىشود ولى غافل است قديم كه همواپيما نبود اين آيه را نمىفهميدند يعنى چه مىگفتند آخه بشر اينجا «عيه» آنجا آخه چه جورى انسان اينجا «يمه» آنجا مىگفتند حالا «يمرون» مراد يعنى «ينظرون» مثل شما مىگوييد كتاب را مرور كردم كتاب را مرور كردم يعنى كتاب را نگاه كردم پس «يمرون» يعنى نگاه كردن هواپيما كه ساخته شد يكى از مراجع تقليد مىگويد سوار هواپيما كه شدم رفتم بالا بعد هواپيما رفت توى ابرها و رفت بالاى ابرها ديدم اِ «يمرون» يعنى «عيرون» منتهى بايد 1400 سال بگوييد صبر كرد يك سرى چيزها است نمىفهميم خوب بعد مىفهميم اسلام وقتى مىگويد شير مادر تبليغات مىكنند براى شير خشك بعد از دهها سال دو مرتبه كنگره مىگيرند بهترين غذاى بچه، حالا اين ده صد سال چقدر دلارهارفت حالا مىگويند شير خشك براى چشم شيرخشك براى اعصاب شير خشك براى لثه شيرخشك... اصلاً به سينه چسبيدن يك آثار روحى دارد و لذا اگر مادرشيرش را بدوشد توى يك زنى شيرش را بدوشدتوى شيشه كند بدهد بچه بخورد اون بچه به آن زن محرم نمىشود يعنى دايه به شرطى محرم است كه اين بچه به سينه دايه چسبيده اگر به سرشير است محرم نمىشود گرچه شير دايه است اما توى شيشه كنند بدهند اين معلوم مىشود اين چسبيدن بچه به سينههاى دايه خودش يك اثرى است اسلام همان طورى كه هست بايد عمل كرد همانطورى كه هست بايد عمل كرد خوب )
اصلاح صورت، لبهاى حضرت رسول پيدا بود اين آقايونى كه موهاى روى لبشان مىآيد پايين لبشان پيدانيست بدانند پيغمبر اين طورى نبود پيغمبر ما موى لب را جورى مىزد كه تمام دوتا لب پيدا باشد حالابه مناسبت موهاى روى لب يك چيزهاى بهتان بگويم آرايشگاهى پيرايش گاهى به قول امروزىها به قول امروزىها سلمانىها آمدند بالاخره آمدند صورت حضرت على را اصلاح كنند اين لب تكان مىخورد گفتند يا على اين لبت را نگهدار من اين مورا بزنم گفت آخه لبم را نگه دارم يك «سبحان الله» عقب مىافتم من مىخواهم از دقيقههاى عمرم استفاده كنم حالا جوانهاى ما يك زنجير دست مىگيرد 40 سانت كنار خيابان همچين مىكند تمام كه شد همچين مىكند(خنده حضار) همينطور دقيقههاى عمر را استفاده كنيم
سه بار مسواك مىكرد حضرت يك قبل از خواب، بعد از خواب هنگام نماز شب يكى هم نماز صبح يك چيزى هم براى مسواك بگويم اگر كسى مسواك بزند در مسواك و شانه و حوله گفتند هيچ كس شريك نشود يك دوم مسواك را مىگويند عرضى بزنيد يعنى اين وقتى حديث داريم سوم: گويند كه كسى اگر مسواك بزند دو ركعت نمازش مىشود هفتاد برابر در نمازش اثر دارد
سوار مركب كه مىشد اين آيه را مىخواند «سبحان الذى سخرنا هذا و ماكناله مونس لا الالنا مغلنون» خدا منزه است تسخير كرد اين حيوآنهارا به ما تسخير كرد يعنى اگر واقعاً شترها وحشى بودند چى مىشد اين حكمت خداست كه بزرگترين حيوان را صدتايش را به طناب ببند دست يك بچهى يك ساله بود. بچه يك ساله مىرود اونها هم مىروند بزرگترين حيوان رامترين حيوان يك بچه گربه وحشى باشد آدم يك خانه را عذاب مىدهد خدارا شكر كه اينها وحشى نيستند خدا را شكر كه اين امكانات در اختيار، (اگر اين فرمول آهن جورى ديگر بود فرمول دريا فرمول چوب اگر اين موادى كه ازش هواپيما كشتى ساخته مىشد فرمولها اين خاصيت را نداشتند تنظيم اينها و تركيب اينها براى بهره بردارى مشكل بود منتهى ما از بس توى نعمت هستيم نمىدانيم چيه شما تا حالا گفتيد الحمدالله گوشم چين و چروك است الحمدالله گوشم چين و چروك است نه اگر گوش شما مثل پيشانى صاف بود صدارا مىفهميديم اما نمىفهميم كدام طرف است تا مىگفتند آقاى قرائتى بايد به شش طرف نگاه كنم امااين چين و چروكها با امواج جورى تنظيم شده است كه جهت صدارا تشخيص مىدهيم شما تا حالا گفتى الحمدالله دستم از اين طرف خم مىشود احدى نيست كه دستش از اين طرف خم بشود چون از اين طرف هيچ مارى روى كرهى زمين پيدا نشده كه نياز داشته باشيم انگشتها از آنور خم بشود در كل دنيا هيچ نيازى نداريم كه زانويمان از اينور خم بشود تا حالا گفتى الحمدالله چانهام مىجنبد اگر چانه نمىجنبيد در وقت غذا كله مىجنبيد چى مىشد اذيت مىشديم (خنده حضار) تا حالا گفتى الحمدالله دندانهايمان از هم تفكيك است اگر همهى دندآنهامثلاً يك قطعه استخوان دراز يكى اش خراب مىشد كل دندآنهارا بايد مىكشيدى يك دندان مىكشى چى مىشود تا همه دندآنهارا خواسته باشى بكشى اميرالمؤمنين دندانش درد گرفت خدا را شكر يكذره استخوانم درد گرفت حالا اگر همه استخوآنهاى بدنم درد مىگرفت چى مىشد اين زلزلهاى كه قرآن مىگويد «ان الزلة ساعة سوشيئاً عظيم» يك گوشه زمين زلزله مىشود اين همه اوقات تلخى مىشود قرآن مىگويد «اذا زلزلة الارض ذالزالها»نمىگويد «بعد الارض» «ذالزالت الارض»، نمىگويد «زلزالا»، «زلزالة» اون زلزلهاى كه مخصوص خودش است كل كره زمين مو زلزله مىشود آن هم زلزله مخصوص و لذا قرآن مىگويد «ان الزلة ساعة شيئاً عظيم» آنوقت خدايى كه به زلزله قيامت مىگويد عظيم به خلق پيغمبر هم مىگويد عظيم «انك لعلى خلق عظيم» اين پيداست خلق پيغمبر هموزن زلزله قيامت است چى خلق پيغمبر چه خلقى است) خوب در خانه حضرت يك پردهاى داشت نقش داشت فرمود اين پرده را بردار حواسم پرت مىشود من را ياد دنيا مىاندازد ما گاهى وقتها توى كل عمرمان كه حواسمان پرت است يك غازى مىخوانيم يك ده دقيقه 5 دقيقه هم آنقدر به محراب و به سجاده و اين سجادهها را گل وبلبل مىسازيم كه حتى براى يك لحظه حواسمان جمع، يعنى آنجايى هم كه پرت نيست خودمان مصنوعى پرت مىكنيم ساده بايد باشيم هم روبه قبله بايد ساده باشد هم سجاده بايد ساده باشد پيغمبر با 10 سير آب وضو مىگرفت و با سه كيلو آب غسل مىكرد «صاع» مد يعنى تقريباً ده سير كه وضو مىگرفت «صاع» يعنى تقريباً سه كيلو كدام زن و مرد را شما سراغ داريد البته ولىاش مىشود باده سير مىشود وضو گرفت اما با سه كيلو آب كى است كه با سه كيلو آب غسل كند سه كيلو آب يعنى يك آفتابه كى پا يك آفتابه، همه مان آب زيادى مىريزيم آنوقت اين مسأله وسواس متأسفانه كم هم نيست بلاى عمومى است در فقه چند تا اصل است اين اصلها يعنى وسواسى نباش اصالة طهارة يعنى هر چى هست پاك است انشاالله پاك است يقين كه ندارى نجس است پاك است پيغمبر وقتى مىگويد پاك شد من چرا بگويم پاك نشد مىگويد من در مقابل پيغمبر بايد بايستم وسواسى گاهى كه به افرادى مىگفتند فلانى همچين كرده است فلانى همچين كرده روى منبر خرابش نمىكرد مىگفت چرا بعضىها همچنيناند مثلاً سه نفر بودند يك نفر گفت من ديگر با خانمم زندگى نمىكنم يكى گفت من ديگر غذاى من روزه مىگيرم يكى گفت مثلاً فرض كنيد كه من هر شب تا صبح عبادت مىكنم اصلاً اين حرفها چيه يك مقدار عبادت بكن برو بخواب چرا هر روز روزه مىگيريد فوقش ماهى سه روز روزه مىگيرد همه چيز بخور غير ماه رمضان چرا پهلوى خانم نمىروى بعد فهميد بعضىها دارند بيخودى مقدس بازى مىكنند افت بالاى منبر فرمود «مابال اقوام ينعلون» «ما بال اقوام» چرا يك گروهى اين طورى شدند به اين گفت بيا تو همچين كردى تو همچين كردى يعنى كسى را استيزا نمىكرد مثلاً مىگفت چرا بعضىها اين طورند (آخه خيلى مهم است توى مملكت ما گاهى وقتها توى تلويزيون مىخوانيم كه آقاى فلانى چنين كرده بعد هم ثابت نمىشود فقط آبروى طرف مىرود حتى) توى جمهورى اسلامى چقدر آدم داريم كه عزيزند عادلاند، عالماند، محترماند، حالا چه كت شلوارى چه آخوند و همين طور با موج اينها را از گردانه از علمشان استفاده مىشود نه از تخصص و مديريت شان هيچ جرمى هم برايشان ثابت نمىشود بله اگر يكى جرمش ثابت شد خوب هر كس خربزه خورده پا لرزش هم بنشينه اما كسى كه ثابت نشده روى موج كسى را از گردانه خارج نكنيد به چه دليل خيلى چيزها شايع است فلانى از چه طريقى چى چى شده ثابت نشده خوشش مىآيد مىگويد آزاد بايد گردد بدش مىآيد مىگويد اعدام بايد گردد هيچى نبايد گردد تا ببينم چى چى بايد گردد حرفها سؤال گردد جوابها گوش گردد حتى قضاوت گردد مواظب باشيم حضرت آب دهانى را در مسجد مشاهده كرد ديد يك جاى مسجد آب دهن افتاده است سريع رفت ليف خرمايى آورد و تميز كرد مسجد بايد ذرهاى چيزى كه دليل تنفرو اشمنداروبدى باشد كه آدم چند شش بشود در مسجد نبايد باشد
«يحب الدهن و يكلف الشمس» پيغمبر از موى پريشان ناراحت بود مىگفت آقا اگر زلف دارى قشنگ شانه كن و روغن بزن يكى از اشكالهايى كه به جوآنها مىگيرند مىگويند زلفش را روغن زده روغن زدن حديث داريم آنى كه بد است خود باختگى است ببين گاهى وقتها مىگوييم آقا چون اون روغن زده من هم مىزنم چون اروپا اين طورى است من هم اين طورىام آخه مايك خورده خودباختگى است مىرود دكان آرايشگاهى مىگويد چطورى مىگويد اين زير چانهام را آسمانى سبيل را اتريشى اينجايم را فرانسوى (خنده حضار) اين آدمى كه اينقدر خودش راپست احساس مىكند كه فكر مىكند ضعيف است و زلف و ريشش هم دراختيار خودش نباشد اين خودباختگىاش بد است والا شما برو روبروى آينه هر جورى خوشت مىآيد همانجورى درست كن به شرطى كه خودت انتخاب كنى گير ما اين است كه مدهايمان دراختيار خودمان نيست همينطور مىگوييم اون اين كار را كرد پس ما هم بكنيم و گرنه اگر منطق داشته باشيم اگر ثابت كردى كروات خاقيش چيه من دو تايش را روى هم مىگذارم با امامه چون لباس يا بايد گرم كند يا بايد سرد كند يا بايد زينت باشد يا بايد علامت شغل باشد يا بايد علامت سن باشد يا بايد علامت تخصص و روز باشد بى خاصيتترين لباسها كه هيچ عالمتى درش نيست چون پير مىزند هم بچه هم باسواد مىزند هم بى سواد هم قنى هم غير قنى هم متخصص هم غير متخصص يعنى علامتى توى اين نيست بله بگو اين لباس علامت خلبان است اين علامت پزشكى است اين علامت اين علامت. يعنى بايد يا اين لباس معرف علم باشد يا معرف فن و حرفه باشد يا زيبايى باشد يا گرم كند يا سرد كند يك خاصيتى داشته باشد اين كه مىگوييم بى خاصيترين مقالهاى است در اتريش پخش شده است من اتريش بودم يك مقاله آوردند گفتند يكى از، هيچ لباسى بىخاصيتتر از كروات نيست اين حرف من نيست خيلى هم جالب بوديك چيزهايى كه ما مىبينيم مىگوييم كه فكر مىكنيد حرف ما است بله شما برو روبروى آينه هر جورى قشنگى بگو آقا من اين رقمى خوشم مىآيد خوب «بسم الله» كسى نگفته موى سر دوسانت باشد يا سه سانت منتهى به شرطى كه خودت، خودت باشى اگر خودت يك انسانى هستى كه خودت تصميم گرفتى ارزش است و مادر اسلام مىگويند مرجع تقليد هم خودت بايد انتخاب كنى اگر نمىتوانى باز يك نفركه خودت مىپسندى يعنى خبرگانى كه خودت بهش راى دادى پيش نماز را آقا من اين آقارا دوستش ندارم هيچ مانعى ندارد برو يك مسجدى كه آقايش را دوست دارى من پولهايم را به اين نمىدهم مانعى ندارد برو به كسى بده كه دوستش دارى به هر حال خودت بايد انتخاب كنى «يحب الدهن و تلبرف اشمس» از روغن خوشش مىآمد و از ژوليدگى مو متنفر بود وقت تمام شد خيلى حرفهايم ماند (خوب تمام شد كه تمام شد توى ماشين مىرفتم به بغل دستىام غيض كردم كه آخر چرا همچين شد نبايد همچين بشود هى حرص مىخوردم كه چرا همچين شد يك اتوبوس گازش داد از بغل ماشين ما رفت جلو ديديم پشت اتوبوس نوشته است شد شد، نشد نشد (خنده حضار) يك مرتبه گفتم خوب اين مىخواهد بگويد يعنى غيض نكن يك خورده آرام باش شد شد نشد نشد شما كوتاهى نكن منتهى همه مقدرات هم دست شمانيست يك رفت ممكن است همه كارها را بكنى بعد خراب بشود مىگفت تصميم گرفتم يك خواب راحت بكنم بچهها را بيرون كردم نوهها را بيرون كردم نمىدانم دو شاخ تلفن را كشيدم تلويزيون را خاموش كردم برقها را خاموش كردم پشه بند بستم كه پشه نيايد خوب كه برنامه ريزى كردم دوتا گربه را سر ديوار آمد روى پشه بند دوتا به هم پريدند كه نيم متر پريدم بالا (خنده حضار) و اون شبى كه مىخواستم خواب راحت بكنم يك متر پريدم بالا (خنده حضار) اين ديگر خيلى دست ما نيست بسيار خوب اگر برادرها و خواهرها ماه رمضان امسال باهم باشيم يك خورده ببينيم پيغمبر چه طورى بوده لباسش، خوراكش، جنگش، صلحش، بچه دارىاش با مردم با دوست با بازارىها اصلاً يك خورده باسيره پيغمبر و اميرالؤمنين يكى يك تا آخر ماه رمضان اين سيده را امسال گوش بدهيم و انشاالله اگر هم توفيق باشد بعد به صورت يك كتاب در بيايد حالا فعلاً بگوييم و اينها را كه مىگويم حرفهايى است كه هم از شيعه نقل مىكنم هم از سنى قبلاً مطالعه كرديم بعد تكميل كرديم اين ايام هم كه مىخواهيم بگوييم تمام كتابهاى شيعه و سنى را از طريق كامپيوتر استفاده مىكنيم كه يك چيزى باشدكه شيعه و سنى سرش اختلاف نداشته باشد از قطعيات و مسلمات باشد اميدوارم هر روز اين 25 دقيقه را با ما باشيد.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 22:37 موضوع نبوت | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایهُ امیرالمومنین والائمه معصومین(علیهم السلام)
سلام علیکم
احتراماَ تشکر میکنم از حضورتون به وبلاگ، شایان ذکر است ما ضعف هایی داریم که از شما سروران میخوایم که مارا از نظراتان دریغ نفرمایید.باشد که زمینه ساز ظهور آقا باشیم.التماس دعا
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
عکس های مذهبی
عقاید
امام شناسی
باشهدا
باقرآن
برنامه هیئت
تربیتی
حدیث
درباره ی ما
سخن برتر
عمومی
شعر
مهدویت
مقاله
نبوت
ولایت فقیه
تاریخ اسلام
اسلام وادیان
زن در اسلام
فرهنگ و تمدن
اخلاق
خانواده
جوان
جامعه
وهابیت
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
فهرست اصلی