تبليغاتX
به وبلاگ هیئت مکتب المهدی(روحی فداه) خوش آمديد.آرزوي سربلندي و سلامتي داریم برايتان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

شب های جمعه ساعت 21آدرس:تهران-چهارراه نظام آباد- خیابان سبلان شمالی-کوچه انقلاب حسینیه مکتب المهدی روحی فداه هیئت مکتب المهدی روحی فداه

نبوت

گار من كه به مكتب نرفت خط ننوشت
 به غمزه مساله آموز صد مدرس شد
شبى سنگين همه هستى را پوشيده، ومكه را سكوتى خرد كننده در ميان گرفته بود هيچ صدايى به گوش نمى رسيد مگر صداى نفسهاى شب، آميخته با همهمه نماز و نيايش كه از آن (بيت عتيق) بر مى خاست . 
 
 
 
 
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 20:33 موضوع نبوت | لینک ثابت


نبوت

 

 

چکيده :

اين موارد به ترتيب زير بررسي خواهند شد :

دوران شيرخوارگي وکودکي پيامبر (ص)، دوران نوجواني، سفر به سوي شام وديدار با دانشمند مسيحي، پيمان جوانمردان ، مختصري از زندگي و خصائل نيکوي حضرت خديجه (س) -بانوي گرامي اسلام- و ازدواج پيامبر(ص) با ايشان ، ماجراي نصب حجرالاسود و در آخر فرازهائي از خصوصيات اخلاقي رسول خدا (ص) در دوران جواني .

باشد که با مطالعه اين مقاله با پيامبر اسلام (ص) بيشتر آشنا شده و بتوانيم که در راه ايشان قدم برداريم .

 

دوران شيرخوارگي وکودکي پيامبر(ص):

گويند پيامبر (ص) فقط سه روز – يا به نقلي هفت روز- از مادر گراميشان حضرت آمنه (س) شير خورده اند و پس از آن طبق رسم بزرگان عرب براي ايشان دايه انتخاب کردند.در تاريخ اين دايه ها را دوتن گفته اند که به ترتيب زير مي باشند :   

 

1-     ثُوُيبِه َاسلَميه ؛که مدتي به پيامبر(ص)شير داد. به خاطر اين امر او تا آخر عمرش مورد احترام رسول خدا(ص) و همسر گراميشان حضرت خديجه(س) بود و رسول خدا از شنيدن خبر فوت او متاثر گشتند. 

 

2-     حُليمه سُعديه ؛ دختر ابو ذُؤيب که سه فرزند داشته و يکي از فرزندان او هم از پيامبر(ص) پرستاري کرده است.

 

اعراب به چند منظور فرزندان خود را به دايه ها مي سپردند:

 

اولا اينکه فرزندان آنها در محيط صحرا پرورش يابند و در هواي پاک آنجا بدنشان سالم وقوي شود.

 

ثانيا از آنجائيکه مردم صحرا کمتر با ملتها و زبانهاي ديگر برخورد و اختلاط داشتند زبان خالص عربي را به خوبي ودرستي ياد بگيرند.

 

ثالثا اينکه ازبيماريها از جمله وبا که گاه وبيگاه در مکه شايع ميشد،در امان بمانند.

 

بعد از 4 ماه ازولادت پيامبر(ص) ، دايه هاي قبيله بني سعد به مکه آمدند و از آنجائيکه پيامبر(ص) فقط از سينه حليمه شير خورد، ايشان را به حليمه دادند.

 

حليمه مي گويد از روزيکه پيامبر(ص) به خانه او رفتند، خير و  برکت هم ، به خانه او آمد و روز به روز بيشتر شد و گله و دارايي اش فزوني يافت .با وجود اينکه صحرا ها وشهرها را خشکسالي فرا گرفته بود، گوسفندان آنها فربه و سير بوده،شير داشتند. همچنين درختان خشکيده خانه آنها سرسبز وبا طراوت شدند و شتر آنها که شيرش خشک شده بود، شير بسياري داشت.

 

همينطور بيماراني که به نزد آنها ميرفتند به برکت پيامبر(ص) شفا مي يافتند.

 

مدت پنج(يا شش سال) پيامبر(ص) در ميان قبيله بني سعد بوده و رشد و نمو کافي نمودند و در اين مدت حليمه دو يا سه بار ايشان را نزد مادرشان برده ودر مرتبه آخر نيز ايشان را براي هميشه به آمنه(س) بازگردانيد.

 

گفته مي شود، هنگامي که پيامبر (ص) با خديجه (س) ازدواج نمودند، حليمه نزد آنها رفته و از خشکسالي نزد ايشان شکايت نمود.آن حضرت نيز تعدادي گوسفند و شتر به حليمه دادند و او نزد خانواده اش بازگشت. همچنين بعد از بعثت پيامبر(ص) بود که حليمه نزد ايشان آمد وخود و همسرش اسلام آوردند.

 

دوران نوجواني:

هنگامي که پيامبر (ص) شش ساله شدند، مادر گراميشان تصميم گرفتند که ايشان رابراي ديدن اقوام و خويشان، همچنين زيارت قبر پدر، به يثرب ببرند . آنها يکماه در يثرب ماندند.

در هنگام بازگشت به مکه، حضرت آمنه(س)بيمار شده و در بين راه در گذشتند. پس از مرگ مادر، عُبّدالمطلّب، جد ايشان که بزرگ قريش بوده، شکوه پادشاهان و هيبت پيامبران را داشت، سرپرستي رسول خدا(ص)را به عهده گرفت. گويند در کنار کعبه براي عبدالمطلب فرشي را مي گستردند که به احترام او هيچکس برروي آن جز خود او نمي نشست، و فرزندانش در کنار او مي ايستادند . اما هنگامي که محمد خردسال(ص) به جمع نزديک ميشد ، عبدالمطلب او را درکنار خود روي فرش جاي ميداد و ميگفت : به خدا سوگند که او مقامي بس بزرگ و والا دارد.گويي ميبينم که روزي ميرسد که او سرور شما خواهد شد.

 

هنگامي که پيامبر(ص)هشت ساله شدند ،عبدالمطلب نيز از دنيا رفت که رسول خدا (ص) از اين واقعه بسيار اندوهگين شدند.

 

پس از آن سرپرستي پيامبر(ص) به ابوطالب (ع) عموي گرامي ايشان و بزرگ قريش رسيد. ابوطالب (ع)نيز پيوسته مراقب و مواظب ايشان بود.با اينکه ابوطالب(ع)وضع مالي نسبتا خوبي نداشت ، خود و همسر گراميشان فاطمه بنت اسد (مادر گرامي حضرت علي(ع)) در خدمت ونگهداري ايشان کوشا بودند.

 

حضور پيامبراکرم(ص) در خانه عمو عادي نبود.آنجا نيز نشانه هاي بزرگي ايشان همه جا ديده ميشد وخير و برکت به خانه ابوطالب(ع) آمده بود. فاطمه بنت اسد ميگويد از زماني که پيامبر(ص) به خانه آنها آمده بود ، درختي که ساليان سال خشک بود،سبز شده و ميوه ميداد. 

 

همچنين ازابوطالب (ع) نقل است در شبها ازآن حضرت، سخنان ودعاها و مناجاتهايي مي شنيدند ورسم عرب نبود که در هنگام غذا خوردن و آشاميدن نام خدا را ببرند ، اما برخلاف آنها پيامبر(ص)ازهمان سنين طفوليت عادت داشتندکه تا نام خدا را نمي برند، نمي خوردند و نمي آشاميدند و هنگامي که از طعام دست ميکشيدند، شکر خدا را مي کردند.

سفر به سوي شام:

بازرگانان قريش براي تجارت طبق معمول ، هر سال يكبار به سوي شام و يكبار به سوي يمن مي رفتند. ابوطالب (ع) شيخ قريش، نيز گاهي در اين سفرهاي تجارتي شركت مي كردند. هنگامي كه پيامبر (ص) دوازده ساله بودند به همراه عمويشان در يكي از اين سفرهاي تجارتي شركت نمودند.(همانطور که گفته شد ، پس از مرگ عبدالمطلب پيامبر (ص) تحت كفالت عموي خويش حضرت ابوطالب بودند.)

 

 كاروان هنوز به مقصد خويش نرسيده بود كه در بيرون شهر"بّصري" توقف كوتاهي كرد.

ساليان درازي بود كه راهبي به نام "بُحيرا" كه دانشمند مذهب حضرت مسيح (ع) بود و اطلاعات وسيع و دقيقي از آن داشت، در صومعه خود در اين سرزمين زندگي ميكرد. بُحيرا هنگام عبور اين کاروان برخلاف ساليان گذشته از صومعه خود بيرون آمد و آنها را به غذا دعوت كرد. او در تمام مدت پذيرائي از ميهمانان ، در جستجوي چيزي بود وسر انجام گمشده خود را در محمد نوجوان (ص) يافت.

 

او با دقت فراوان حركات و اعمال و سيماي ايشان را مي نگريست و بعد از غذا، هنگامي كه همه رفتند، نزد پيامبر (ص) آمد و از ايشان سوالاتي در مورد حالات و زندگاني آن حضرت به عمل آورد. آنگاه به پشت شانه پيامبر (ص) نگاه كرد، و در ميان دو كتف ايشان به جستجوي خالي كه بعدها مهر نبوت نام گرفت، پرداخت و آنرا بدان شكل كه انتظار داشت يافت.

 

سپس به ابوطالب (ع) گفت كه اين نوجوان در آينده شأني عظيم خواهد يافت.(و در آخر به ابوطالب توصيه كرد كه رسول خدا(ص) را براي اينكه از خطر يهوديان در امان بمانند به شهر خويش بازگرداند.)

 

 دوران جواني:  

 

پيمان جوانمردان:

يکي ديگر از وقايع مهم زنگي پيامبر(صلي الله عليه و اله ) قبل از بعثت ، شرکت ايشان در پيماني بنام "پيمان جوانمردان" است.

 

قبيله هاي ساکن در مکه با يکديگر خويشاوند بودند و پيمانهايي در ميانشان وجود داشت . به اين دليل و دلايل ديگر، هر قبيله از تعرض قبيله ديگر مصون بود.  اما اگر غريبي به شهر مي آمد و به او ستمي ميرسيد ،هيچ مدافع و فرياد رسي نداشت .

 

يکبار مردي از قبيله اي کوچک براي تجارت به مکه امد ،در مکه "عاصِ بن وائِل" از او کالايش را خريد ،اما بهايش را نپرداخت .مرد غريبه در برابر ظلمي که به او شده بود از قريش ياري خواست ، اما هيچکس به فريادش نرسيد .

 

اين حادثه در گروهي از جوانان مکه تاثير جدي ايجاد کرد، از اين رو چند تن از جوانان قريش در خانه يکي از بزرگان خود جمع شدند و پيماني بستند که به موجب آن نگذارند به هيچ غريبي در شهر مکه ستمي برسد .و در برابر هر ستم آن قدر بايستند تا حق به حق دار باز گردد و نام اين پيمان حِلفّ الفُضول قرار داده شد. پيامبر(ص) نيز در اين پيمان شرکت کردند (ايشان از اعضاي اصلي اين پيمان بوده اند) ، که بعدها از آن به نيکي ياد مي نمودند.

 

حضرت خديجه (س):

قبل از اينكه در مورد ازدواج پيامبر (ص) با حضرت خديجه (س) مطالبي بيان گردد لازم است تا مختصري با آن بزرگوار و خصوصياتشان آشنا  شويم.

حضرت خديجه (س) اولين بانويي است كه دعوت رسول گرانقدر را لبيك گفت و به پيام آسماني آن حضرت پاسخ مثبت داد.

 

به نقل از مورخان ، ايشان 68 سال پيش از هجرت متولد شده اند. (كه البته نقل هاي ديگري در اين زمينه وجود دارد .) پدر آن حضرت خُوُيّلِد بن اسد و مادر ايشان فاطمه دختر زائِده بوده كه از  جهت پدر با پيامبر (ص) نسبت خويشاوندي داشته اند.

 

بنا بر تحقيق پاره از محققان  حضرت زهرا (س) تنها دختر ايشان بوده اند اما عموم مورخان براي ايشان فرزندان ديگري ذکر مي کنند.

 

حضرت خديجه (س) از اخلاق پسنديده وصفات برجسته برخوردار بوده و به انديشمندي و تيز هوشي و پاكدامني نام ونشان داشته اند تا آنجا كه در دوران جاهليت، که در ميان مردم رسومي چون دخترکشي رواج داشته و زنان از اهميت کمي بر خوردار بوده و فساد در ميان آنان وجود داشت ،  از آن بانو به عنوان طاهره -يعني پاک- ياد مي شد. البته براي ايشان القاب ديگري چون مباركه و سيده نساء قريش ـ بانوي زنان قريش ـ نيز ذكر كرده اند.

 

حضرت خديجه (س) كه ازبزرگترين ثروتمندان قريش به شمار مي رفتند، به تجارت مي پرداختند. بدين صورت كه افرادي رابا اموال خويش  به شهرهاي ديگر چون يمن مي فرستادند و آن مردان به داد و ستد پرداخته و در سود اين تجارت با حضرت خديجه(س) شريك مي شدند.

 

اما با اينکه تمام بزرگان قريش مايل به ازدواج با آن حضرت بودند، ايشان شخصا از پيامبر(ص) که از نظر مالي تفاوت چشمگيري با ايشان داشتند، تقاضاي ازدواج کرده وپس ازازدواج با آن حضرت تمام مال وثروت خويش را  در راه نشر حقايق دين در اختيار همسر گراميش -پيامبر اسلام(ص)- قراردادند، تا آنجاکه رسول خدا (ص) فرمودند :

 

“ما نَنفَعُني مالٌ قَطُّ مِثلَ ما نَفَعُني مالُ خَديجهُ “

 

 “هيچ مالي چون مال خديجه مرا سود نبخشيد”.

 

در سال ششم بعثت که قريش رسول الله(ص) و بني هاشم را در شعب ابوطالب تحت محاصره شديد قرارداد ، حضرت خديجه (س) با استفاده از دارايي و نفوذ خويش در ميان قريش به ياري محاصره شدگان شتافتند و به اندازه اي از مال خود بخشيدند كه سرانجام خودشان نيز به سختي افتادند و همانطور که در تاريخ آمده است از آن ثروت فراوان در هنگام مرگ چيزي به جا نمانده بود.

 

مقام و منزلت اين بانوي بزرگ اسلام درصدر زنان جهان قرار گرفته و روايتهاي مختلفي ايشان را هم مرتبه حضرت مريم مادر گرامي حضرت عيسي (ص) دانسته واز آن حضرت به عنوان يكي از چهار زن برتر ياد کرده است . در روايتي از پيامبر (ص) است كه مي فرمايند:

 

“اَفضَلُ نِساءِ الجنّهِ اَربُعّ :” خَديجُهّ بِنتُ خوُيلِد ،فاطمهّ بِنتُ مّحُمد، و مُريُمّ بنتُ عِمرانُ و آسيُهّ بِنتُ مّزاحِمُ، امراَهّ فِرعُونُ””

 

“برترين زنان بهشت چهار زن باشند ، خديجه دختر خويلد ، فاطمه دختر محمد و مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم همسر فرعون”.

 

همچنين چندين بار نقل شده كه جبرئيل ـ فرشته وحي ـ بر پيامبر (ص) نازل شده و از جانب خداي تبارک وتعالي  براي آن حضرت پيام سلام آورده است، که اين امراشاره به عظمت آن بزرگوار دارد زيرا همانطور که در قرآن آمده است خداوند بر انبيا بزرگ خويش سلام فرستاده است .

“جبرئيل گفته است : اي محمد بر خديجه از جانب پروردگارش سلام بر خوان پس پيغمبر (ص) گفت : اي خديجه اين جبرئيل است كه از پروردگارت بر تو سلام مي گويد. پس خديجه گفت : خداوند خود سلام است و سلام از اوست و بر جبرئيل سلام باد.

 

حضرت خديجه (س) از مقام خاصي نزد پيامبر (ص) برخوردار بودند؛ بطوريكه تا هنگامي كه ايشان زنده بودند ، پيامبر (ص) ازدواج نكردند. در منزلت آن بانو همين بس كه پيامبر (ص) سال فوت ايشان را که مصادف با وفات حضرت ابوطالب(ع)نيز بود، عام الحزن يعني سال غم ياد كردند.

بعد از فوت ايشان نيز همانطور كه در تاريخ روايت شده است ، پيامبر (ص) از ايشان بارها و بارها به نيكي ياد مي كردند.

 

از عايشه -يكي از زنان پيامبر (ص)- است كه گفت : رسول الله  از خانه بيرون نمي آمد جز اينكه خديجه را ياد مي كرد و از او به نيكي ستايش مينمود .

 

در نقل ديگري از عايشه است: هرگاه رسول خدا (ص)گوسفندي را ذبح مي کرد مي گفت:

"آنرا به دوستان خديجه بفرستيد." پس روزي علت اين امر را پرسيدم .گفت: "من دوست خديجه را هم دوست مي دارم."

 

حال پس از ذکر اين مختصر و آشنايي با علو مقام حضرت خديجه به روشني مي توان دريافت که از چه رو اين افتخار نصيب ايشان گشته تاهمسر گرامي رسول خدا (ص) و مادر حضرت زهرا(س) –بانوي بانوان عالم- باشند.

 

ازدواج پيامبر (ص) با حضرت خديجه (س) :

همانطوريکه در قسمت پيشين بدان اشاره شد حضرت خديجه(س) بازرگان بودند و از ثروتمندان قريش به شمار مي رفتند. ايشان گروهي ازمردان را براي تجارت به شهرهاي مختلف فرستاده و آنها پس از داد و ستد با اموال آن بانو در سود اين عمل با ايشان سهيم مي شدند.

چون حضرت خديجه(س) از راستگوئي و امانتداري وصفات پسنديده رسول خدا (ص) (که زبانزد خاص و عام بود) اطلاع يافتند به ايشان پيشنهاد دادند که براي تجارت به سوي شام رفته و سهمي بيشتر از تاجران ديگر برگيرند.

 

پيامبر(ص) نيز پذيرفتند وب ه همراه ميسره -غلام مخصوص حضرت خديجه(س)-  و مقداري کالاي گرانبها عازم شام شدند.

هنگامي که به شام رسيدند ،حضرتش در سايه درختي نزديک صومعه يکي از راهبان  فرود آمدند.

 

راهب ازميسره پرسيد که" آن شخص که زير اين درخت نشسته کيست؟"

 

ميسره پاسخ داد که" ايشان يکي از مردمان قريش واهل حرم (شهرمکه) است" .

 

راهب گفت "سوگند به خدا که جز پيامبر کسي ديگر زير اين درخت ننشسته است".

 

پيامبر (ص) کالاهايي که با خود آورده بودند را فروخته و آنچه مي خواستند خريدند و به سوي مکه بازگشتند.

 

در اين سفر همه تجار سود بردند. بخصوص رسول اکرم(ص) که از ديگران سود بيشتري نصيبشان گرديد. پس از بازگشت هنگامي که حضرت خديجه(س) از ميسره در باره پيامبر (ص) سوال کردند، ميسره پاسخ داد که تمام کارهاي ايشان حساب شده و منظم و بر اساس عقل است. همچنين او وقايعي که در سفر رخ داده بود را بيان کرده وگفت: هنگامي که يکي از تجار از پيامبر (صل الله عليه و اله ) خواسته بود که به "لات "و "عّزّي"، دو بت مشهور در مکه ياد کند،ايشان امتناع کرده و گفته اند : "چيزي نزد من پست تر از لات و عّزّي نيست" 

 

پس ازاينکه حضرت خديجه (س) از اين جريانات مطلع گشتند شخصي را نزد رسول خدا(ص) فرستاده وتوسط او پيغام دادند که به علت شرف و نسب والاي پيامبر(ص)در ميان قومشان و خصايصي چون امانتداري ،راستگوئي و نيکخوئي ، مايل به ازدواج با ايشان مي باشند.

 

چون پيامبر (ص) از اين موضوع با خبر شدند ، عموهاي خويش را خبر کرده و آنها را به خواستگاري حضرت خديجه فرستادند.

 

درا ين مجلس حضرت ابوطالب(ع) -عموي ايشان- سخن را آغاز کرده وپس از حمد و ثناي الهي و ذکر پاره اي ازخصوصيات رسول خدا(ص) ، از حضرت خديجه(س) خواستگاري کردند.آن بانو نيز قبول کرده وبدين ترتيب خود را به تزويج پيامبر(ص) درآوردند.

 

در اين زمان پيامبر(ص) 25 سال  و بنا به گفته اکثر مورخان حضرت خديجه(س) 40 سال داشته اند .(البته براي ايشان سنين کمتري هم ذکر کرده اند.)

 

نصب حُجُر الاَسود :

حادثه مهم ديگري كه پيش از بعثت رسول خدا(ص) رخ داد كه موقعيت ايشان را در ديدة مردم مكه نشان مي‌دهد ، داستان نصب حجرالاسود است. همانطور كه در تاريخ آمده است قبل از بعثت ، خانة خدا -کعبه- مورد احترام و تقدس اعراب بود و پيامبر(ص) و برخي اجداد ايشان به دور اين مكان طواف مي‌كردند.

 

سالي، سيلي در مكه جاري شد كه باعث ويراني ديوارهاي خانة خدا گشت. و قريش كه زمامداري كعبه را به عهده داشتند، تصميم به مرمت آن گرفتند.

 

آنها ديوارها را بالا بردند و هنگامي كه خواستند حجرالاسود كه سنگ مقدسي است در سرجاي خود نصب كنند، بين اينكه افتخار نصب اين سنگ مقدس نصيب چه قبيله‌اي شود ميان آنها اختلاف پيش آمد و كار بالا گرفت تا جائيكه نزديك بود ميان آنها جنگ خونيني در بگيرد.

 

بالاخره پيرمرد سالخورده‌اي كه مورد احترام قريش بود ، پيشنهاد كرد كه هركسي راكه ابتدا از در مسجد وارد شود به داوري بپذيرند كه اين پيشنهاد مورد استقبال همه قرار گرفت.

 

در اين هنگام بود كه پيامبر(ص) از در مسجد وارد وارد شده كه بزرگان قريش امانتداري ايشان را تصديق كرده و داوري ايشان را پذيرفتند.

 

رسول اكرم(ص) نيز دستور دادند تا جامه‌اي روي زمين پهن كنند. سپس ايشان حجرالاسود را

ميان آن جامه قرار داده و گفتند تا رئيس هر قبيله يك گوشه از جامه را بردارد.

 

چون جامه را برداشتند و آنرا بالا بردند ، شخص پيامبر(ص) سنگ را برداشتند و آنرا بر جاي خود قرار دادند و با اين داوري خردمندانه از خونريزي بزرگي جلوگيري مي‌كردند.

 

اين حادثه مي‌رساند كه با اينكه پيامبر(ص) در هنگام وقوع اين ماجرا جواني 35 ساله بودند ، تا چه حد مورد احترام قريش و ديگران بوده و همگي به امانتداري و درستكاري و درايت ايشان تصديق داشتند.

 

خصوصيات اخلاقي پيامبر(ص):

با جستجو در زندگي بزرگان و دقت و تأمل در حالات روحي آنها مي‌توان به كمالات و خصال برجسته آنها پي برده و آنها را بيشتر شناخت. از اين بالاتر با نگاهي به مراحل مختلف زندگي پيامبر بزرگ اسلام(ص) علاوه بر اينكه با خصوصيات اخلاقي ايشان آشنا مي‌شويم؛ از ايشان به عنوان يك نمونة برتر و يك انسان كامل سرمشق و الگو مي‌گيريم.

 

خلاصة زندگي چهل ساله پيش از بعثت ايشان را عفت و پاكدامني ، امانت و صداقت ، راستي و درستي ، احسان و نيكي به بينوايان و زيردستان، تنفر از پليديهاي اخلاقي حاكم بر روزگار و بتان و بت‌پرستان تشكيل مي‌دهد.

 

اخلاق پسنديده و رفتار جوانمردانه و نيكويي كه در پيامبراسلام(ص) ديده مي‌شد و همگان را به ستايش و احترام وا مي‌داشت، سبب گرديد تا خداوند در قرآن ايشان را ستايش كرده و ايشان را صاحب خلق عظيم بداند.

 

رسول خدا(ص) از همان ابتداي جواني در ميان مردم به لقب «امين» مشهور گشته و مردم اموال خويش را نزد ايشان به امانت مي‌گذاشتند.

 

حتي هنگامي كه حضرتش تصميم به مهاجرت از مكه به مدينه گرفتند ، با اينكه جو دشمني با ايشان ، بر مردم شهر حكومت داشت ، هيچكس در امانتداري و جوانمردي ايشان ترديد نداشته و همگان، باز چون دوران قبل از بعثت اموال و اشياء گرانبهاي خويش را نزد ايشان به وديعه مي‌نهادند ، لذا پيامبر(ص) حضرت علي(ع) را جهت پرداخت بدهيها و تحويل اماناتي كه از مردم نزد ايشان بود ، تعيين فرمودند.

 

پيامبر(ص) هرگز با مردم مكه و بزم‌هاي شبانه و عيش و نوش‌هاي آنها همراه نبوده و از وضع موجود رنج مي‌بردند ، از اين رو گاهي مدتها به كوه حرا مي‌رفتند و در آنجا تفكر و عبادت مي‌پرداختند.(براي اطلاع از مطالب بيشتر ، رجوع كنيد به مطلب "بعثت پيامبر(ص)")

رسول خدا (ص) همواره هنگام غذا خوردن نام خدا را به زبان جاري مي نمودند و از گوشتهايي كه به طور نامشروع ذبح شده بود خودداري مي كردنند.

 

ايشان مانند ساير انبياء قسمتي از دوران نوجواني خويش را به شباني مي پرداختند. پيامبران با اين شغل بيشتر ازفساد و پليدي جامعه زمان خود دور شده و صبوري و تحمل و مهرباني را تجربه مي کردند و سرانجام با ديدن آثار نظم و قدرت خداوند در طبيعت به آخرين درجات يقين و ايمان مي رسيدند.

 

در دوران جواني نيز همانطور كه در قسمت " ازدواج پيامبر (ص) " نيز به آن اشاره شده ايشان براي مدتي به تجارت پرداخته اند، که همانطورکه گفته شد، رفتار و اخلاق وجوانمردي رسول خدا(ص) در اين دوران باعث شيفتگي حضرت خديجه نسبت به ايشان و سرانجام پيشنهاد ازدواج با آن حضرت شد.

 

                            هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 19:3 موضوع نبوت | لینک ثابت


نبوت

باسمه تعالی

 

بعثت پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم)

 

بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یا برانگیخته شدن آن حضرت به مقام رسالت، مهمترین فراز از تاریخ اسلام بوده و نزول قرآن کریم نیز از این زمان آغاز می‌گردد. کلمه بعثت به معنای «برانگیخته شدن» بوده و در اصطلاح به مفهوم فرستاده شدن انسانی از سوی خداوند متعال برای هدایت دیگران می‌باشد.

همانطور که از روایات اسلامی و مطالعات تاریخی برمی‌آید، مسأله بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در ادیان الهی با برخی از خصوصیات و نشانه‌ها، قبل از ظهور آن حضرت، مطرح بوده و بسیاری از اهل کتاب و پاره‌ای از اعراب مشرک نیز با آن آشنایی قبلی داشته‌اند. نوید و بشارت ظهور پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم)، به تصریح قرآن در تورات و انجیل ذکر گردیده و حضرت عیسی (علیه السلام) نیز پس از تصدیق توراتی که به حضرت موسی (علیه السلام) نازل شده بود، به برانگیخته شدن رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بشارت داده است. همچنین در این کتب، حتی به خصوصیات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و یارانشان نیز اشاره شده است.

بنابراین (و همانگونه که قرآن نیز ذکر می‌نماید) دانشمندان اهل کتاب، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را همچون نزدیکترین کسان خود می‌شناخته اند. با مراجعه به تاریخ می‌توان افراد زیادی را یافت که در انتظار ظهور و بعثت پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده‌اند و افرادی از میان آنها، حتی به امید دیدار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به محل سکونت، مکان هجرت و یا حتی گذرگاه عبور و مرور آینده پیامبر هجرت کرده بودند که به عنوان نمونه، می‌توان به "بحیرای راهب" اشاره نمود.

بنابر این بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)، حادثه‌ای بس بزرگ در سرنوشت هدایت بشری بوده و عظمت این امر سبب می‌شد که خداوند متعال به عنوان مقدمه این امر بزرگ، تربیت و پرورش آن حضرت را به عهده داشته و ایشان را برای آینده دشواری که در پیش رو داشتند، آماده سازد. به دنبال همین تربیت الهی بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در سالهای قبل از بعثت نیز حالات فوق العاده معنوی و مشاهدات روحانی داشته و نتیجتاً ایشان تمام این دوران را با پاکی و طهارت و معنویت سپری کرده‌اند. حضرت علی (علیه السلام) می‌فرمایند: "خداوند بزرگترین فرشته خود را از خردسالی پیامبر، همدم و همراه ایشان ساخت. این فرشته در تمام لحظات شبانه روز با آن حضرت همراه بود و او را به راههای بزرگواری و اخلاق پسندیده و شایسته رهبری می‌کرد."

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خاطر همین حالات معنوی و طهارت روحی، ناگزیر از وضع نابسامان مردم و از جهل و فسادی که بر جامعه آن روز و بویژه در شهر مکه حاکم بود، رنج می‌بردند. همچنین به منظور تفکر و عبادت در مکانی خلوت، مدتی محدود در سال را از آنها کناره می‌گرفتند و به کوه حرا (که در شمال شرقی مکه واقع است) می‌رفتند. این کناره‌گیری برای حُنَفا و برخی یکتاپرستان قبل از پیامبر نیز وجود داشته است. گویند عبدالمطلب، جد بزرگوار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پایه‌گذار این رسم بوده است. او به هنگام ماه رمضان برای خلوت و عبادت به کوه می‌رفت و مستمندانی را که از آنجا می‌گذشتند، اطعام می‌نمود.

در واقع می‌توان گفت که این خلوت‌گزینی، زمینه‌ای برای تقویت هرچه بیشتر حیات روحانی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و مقدمه‌ای برای بعثت و نزول وحی به آن حضرت به شمار می‌رفته است.

در دوران این خلوت‌گزینی‌ها نیز همچون سایر مراحل گوناگون زندگی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت علی (علیه السلام) (که پرورش یافته در خانه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و در دامان ایشان است)، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را همراهی می‌نمود و گاهی اوقات برای ایشان آذوقه و آب و غذا می‌برد.

پس از سپری شدن ایام عبادت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به مکه برگشته و پیش از اینکه به خانه خویش بازگردند، خانه خدا را طواف می‌نمودند.

این حالات همچنان ادامه یافت تا اینکه سن آن حضرت به چهل سالگی رسید و خداوند که دل ایشان را برترین و مطیع‌ترین و خاضع و خاشع‌ترین دلها در برابر خویش یافت، ایشان را مبعوث کرد و به پیامبری گرامی داشت، تا به وسیله قرآنی که آن را روشن و استوار گردانیده، بندگانش را از پرستش بر بتان خارج ساخته و به پرستش خویش هدایت کند.

 

نزول اولین وحی

به عقیده اکثر علمای شیعه، بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز 27 ماه رجب، پنج سال پس از تجدید بنای کعبه، اتفاق افتاد و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در این هنگام، چهل سال داشتند.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، طبق رسم خویش چند روزی بود که برای عبادت و تفکر به غار حرا آمده بودند. در روز بیست و هفتم ماه رجب بود که جبرئیل (یکی از چهار فرشته مقرب الهی و مأمور ابلاغ وحی از جانب پروردگار به پیامبران) به سوی ایشان نازل شد. او بازوی پیامبر را گرفت و تکان داد و گفت: ای محمد بخوان. پیامبر فرمود: چه بخوانم؟ جبرئیل آیات آغازین سوره علق را از جانب خداوند نازل نمود:

"بسم الله الرحمن الرحیم. اقرأ باسم ربک الذی خلق. خلق الانسان من علق. اقرأ و ربک الاکرم. الذی علم بالقلم. علم الانسان مالم یعلم. به نام خداوند بخشنده مهربان. بخوان به نام پروردگارت که بیافرید. آدمی را از علق بیافرید. بخوان و پروردگار تو ارجمندترین است. خدایی که به‌وسیله قلم آموزش داد و به آدمی آنچه را که نمی‌دانست، آموخت."

همراه اولین نزول وحی و در لحظه بعثت، حوادثی بزرگ اتفاق افتاد که از آن جمله می‌توان به شنیده شدن صدای ناله‌ای اشاره نمود. حضرت علی (علیه السلام) در این باره می‌گوید: "صدای ناله شیطان را در هنگام نزول اولین وحی به آن حضرت شنیدم. عرضه داشتم: "یا رسول الله این ناله چیست؟" فرمود: "این شیطان است که از اطاعت شدن مأیوس و ناامید شده و چنین به ناله در آمده است." سپس رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اضافه فرمود: "تو می‌شنوی آنچه را من می‌شنوم و می‌بینی آنچه را که من می‌بینم الا اینکه تو مقام نبوت نداری و فقط وزیر و کمک کار من هستی و از راه خیر جدا نمی‌شوی."

همانطور که قبلاً نیز بیان شد، حضرت علی (علیه السلام) در مواقع مختلف از جمله در دوران خلوت‌گزینی‌های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه حضرت بوده‌اند و این سخن امام علی (علیه السلام) در نهج البلاغه نیز به طور خاصی بیان می‌دارد که ایشان در لحظه نزول اولین وحی، در کنار پیامبر حضور داشته‌اند. البته مطالعات تاریخی بیان می‌نماید که تنها شخصی که در آن لحظات، پیامبر را همراهی نموده، امام علی (علیه السلام) بود و احدی جز ایشان، ادعای همراهی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن لحظات را ننموده است. جبرئیل پس از انجام وظیفه خود و ابلاغ آیات الهی، بار دیگر به آسمان بازگشت.

 

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از نزول اولین وحی

همانطور که در قسمتهای پیشین اشاره شد، قبل از بعثت، به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) الهاماتی می‌شد و ایشان حالات فوق العاده‌ای داشتند. اما کیفیت نزول اولین وحی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و موضوع آن، به‌طور کلی با الهامات قبل از بعثت ایشان متفاوت بود. و این امر سبب شد تا حالات روحی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و در نتیجه حالات جسمانی ایشان تغییر نماید. برای این تغییر حالت دو دلیل را می‌توان برشمرد:

اولاً ایشان در هنگام نزول اولین آیات قرآن، عظمت و جلال خداوند را هرچه بیشتر احساس کردند.

ثانیاً در هنگام بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بار بزرگ رسالت به عهده ایشان نهاده شد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در شرایطی موظف به ابلاغ رسالت الهی خویش به مردم گشتند که جزیرة العرب را اوضاع نابسامان اجتماعی فراگرفته بود و در چنین شرایطی واضح بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از ابلاغ دعوت خویش نه تنها مورد تکذیب و تهمتهای ناروا و آزار و اذیت مشرکین قرار می‌گرفتند، بلکه آنان در مسیر رسیدن پیام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به سایر مردم موانع بسیاری را ایجاد خواهند نمود. مجموعه این عوامل باعث دگرگونی حالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شد. اما خداوند نیز در این شرایط پیامبرش را تقویت نمود و ایشان را برای به انجام رساندن مسئولیت عظیم رسالتش، بیش از پیش آماده ساخت.

 

بازگشت از کوه حرا

پس از این پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از کوه پایین آمدند و به سمت مکه و خانه خویش عازم شدند. هنگامیکه به خانه رسیدند ماجرای بعثت خویش را برای همسر گرامیشان حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بازگو نمودند. خدیجه (سلام الله علیها) نیز که در سالهای همسری با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آثار بزرگی و پیامبری در ایشان را دیده بود، گفت:

"به خدا دیرزمانی است که من در انتظار چنین روزی، بسر برده‌ام، و امیدوار بودم که روزی تو رهبر خلق و پیغمبر این مردم شوی."

 

نزول سوره مدثر

در همین روزهای آغازین بعثت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که در هنگام استراحت ایشان، جبرئیل برای بار دیگر بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و آیات نخستین سوره مدثر را بر ایشان خواند که:

"بسم الله الرحمن الرحیم، یا ایها المدثر، قم فأنذر، و ربک فکبر و ثیابک فطهر و الرجز فاهجر و لاتمنن تستکثر و لربک فاصبر

به نام خداوند بخشنده مهربان،ای کسی که جامه به خود پیچیده ای، برخیز و قوم خود را از عذاب خدا بیم ده و خدا را به بزرگی یاد کن و لباست را پاکیزه دار و از ناپاکی دوری گزین و بر هرکس احسان کنی ابداً منت نگذار و برای خدا صبر پیش گیر"

می‌توان گفت مفاد این سوره این است که از این پس، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باید پیوسته به فکر بیم دادن مردم از نافرمانی خداوند بوده و لحظه‌ای از آن غافل نباشد و بدین گونه بود که اولین آیه‌های کتاب آسمانی دین اسلام به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و ایشان از جانب خداوند به مقام رسالت برگزیده شدند.

 

نخستین مسلمانان

همانطور که قبلاً به آن اشاره شد، حضرت علی (علیه السلام) به دلیل نزدیکی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار حرا، همراه ایشان بوده‌اند که لحظه نزول اولین وحی هم یکی از آن مواقع بوده است. پس بسیار طبیعی به نظر می‌رسد که حضرت علی (علیه السلام) که از نزدیک این وقایع عظیم و مبعوث شدن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار حرا، از جانب خداوند متعال را نظاره‌گر بوده‌اند، در آنجا به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آورده و به عنوان اولین مسلمانان، چه در میان زنان و چه در میان مردان یاد شوند.

خود ایشان نیز در چندین خطبه (در نهج البلاغه) که در حضور عموم مسلمانان و بیشتر اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایراد می‌شد، می‌فرمایند: "من بر فطرت یکتاپرستی متولد شدم و از دیگران به ایمان و هجرت سبقت گرفتم."

همچنین می‌فرمایند: "هیچکس قبل از من به دعوت حق روی نیاورده است."

در مورد اولین زن مسلمان نیز باید گفت که به اتفاق عموم مورخان اسلام، حضرت خدیجه (سلام الله علیها) اولین زن مسلمان بوده‌اند، چون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از مبعوث شدن با اولین کسی که برخورد داشته‌اند، حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بوده، ضمناً، همانطور که در قسمتهای قبل نیز بدان اشاره شد، ایشان در گفتار خویش تلویحاً پیامبری پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را تصدیق نموده اند.

بعد از این دو بزرگوار می‌توان به ابوذر غفاری که جزو اولین مسلمانان بوده نیز اشاره کرد.

 

بعد از بعثت

پس از بعثت رسول خدا، جبرئیل از آسمان فرود آمد، آبی از آسمان آورد و طریقه وضو گرفتن و رکوع و سجود را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آموخت. همچنین سایر احکام و مسائل شرعی نیز توسط جبرئیل بتدریج بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل می‌شد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز این احکام را به نخستین مسلمانان آموزش داده و آنها هم این اعمال را انجام می‌دادند. به عنوان مثال در مورد نماز باید گفت که حضرت علی (علیه السلام) و حضرت خدیجه (سلام الله علیها) که اولین نمازگزاران بودند پشت سر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به جماعت ایستاده و نماز را اقامه می‌کردند. گفته می‌شود آنها نماز ظهر را در کنار کعبه می‌خواندند ولی در مواقع دیگر در جاهای دیگر این فریضه را بجای می‌آوردند تا قریشیان متوجه آنها نشوند.

در این مدت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بتدریج کار دعوت پنهانی خویش را آغاز کردند که مشروح آن در قسمتهای آینده خواهد آمد.

                                     هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 23:38 موضوع نبوت | لینک ثابت


نبوت

 

داستان نذر عبدالمطلب

از جمله مطالبى كه در مورد اجداد رسول خدا(ص)بايد دراينجا مورد بحث قرار گيرد،داستان نذر عبد المطلب و ذبح عبد الله‏و حديث‏«انا ابن الذبيحين‏»است كه از نظر ثبوت و اثبات و نيزكيفيت ماجرا مورد بحث قرار گرفته،و ما در اينجا نيز بطوراجمال مى‏گوئيم.

اصل حديث‏«انا ابن الذبيحين‏»كه از رسول خدا(ص)نقل‏شده در كتابهاى محدثين شيعه و اهل سنت آمده است. مانندكتاب عيون الاخبار و خصال صدوق‏«ره‏»و تفسير على بن‏ابراهيم و تفسير مفاتيح الغيب فخر رازى (1) و منظور از ذبيح اول،عموما گفته‏اند حضرت اسماعيل عليه السلام بوده،و منظور از«ذبيح‏»دوم نيز را گفته‏اند«عبد الله‏»پدر رسول خدا«ص‏»بوده‏است.

و داستان ذبح عبد الله را نيز بسيارى از اهل حديث و تاريخ وسيره نويسان با مختصر اختلافى در كتابهاى خود آورده‏اند (2) وداستان-كه خود در كتاب زندگانى پيغمبر اسلام برشته تحريردر آورده‏ايم-از اينجا شروع مى‏شود كه سالها قبل از رياست‏اجداد رسول خدا در مكه دو قبيله بنام جرهم و خزاعه در آنجاحكومت داشتند كه نخست جرهميان بودند و سپس قبيله خزاعه‏آنها را بيرون كرده و خود در مكه بحكومت رسيدند.

و آخرين كسى كه از طايفه جرهم در مكه حكومت داشت ودر جنگ با خزاعه شكست‏خورد شخصى بود بنام عمرو بن‏حارث كه چون ديد نمى‏تواند در برابر خزاعه مقاومت كند وبزودى شكست‏خواهند خورد بمنظور حفظ اموال كعبه از دستبردديگران بدرون خانه كعبه رفت و جواهرات و هداياى نفيسى راكه براى كعبه آورده بودند و از آنجمله دو آهوى طلائى و مقدارى‏شمشير و زره و غيره بود همه را بيرون آورد و بدرون چاه زمزم‏ريخت و چاه را با خاك پر كرده و مسدود نمود و برخى‏گفته‏اند:حجر الاسود را نيز از جاى خود بركند و با همان هدايادر چاه زمزم دفن كرد،و سپس بسوى يمن گريخت و بقيه عمر خود را با تاسف بسيار در يمن سپرى كرد.اين جريان گذشت ودر زمان حكومت‏خزاعه و پس از آن نيز در حكومت اجدادرسولخدا«ص‏»كسى از جاى زمزم و محل دفن هدايا اطلاعى‏نداشت و با اينكه افراد زيادى از بزرگان قريش و ديگران درصدد پيدا كردن جاى آن و محل دفن هدايا بر آمدند اما بدان‏دست نيافتند و بناچار چاههاى زيادى در شهر مكه و خارج آن‏براى سقايت‏حاجيان و مردم ديگر حفر كردند و مورد استفاده‏آنان بود.

عبد المطلب نيز پيوسته در فكر بود تا بوسيله‏اى بلكه بتواندجاى چاه را پيدا كند و آنرا حفر نموده اين افتخار را نصيب خودگرداند،تا اينكه روزى در كنار خانه كعبه خوابيده بود كه درخواب دستور حفر چاه زمزم را بدو دادند،و اين خواب همچنان‏دو بار و سه بار تكرار شد تا از مكان چاه نيز مطلع گرديد و تصميم‏به حفر آن گرفت.

روزى كه مى‏خواست اقدام به اين كار كند تنها پسر خود راكه در آنوقت داشت و نامش‏«حارث‏»بود همراه خود برداشته وكلنگى بدست گرفت و بكنار خانه آمده شروع بكندن چاه كرد.

قريش كه از جريان مطلع شدند پيش او آمده و بدو گفتند:

اين چاهى است كه نخست مخصوص به اسماعيل بوده و ما همگى نسب بدو مى‏رسانيم و فرزندان اوئيم،از اينرو ما را نيز دراين كار شريك گردان،عبد المطلب پيشنهاد آنانرا نپذيرفته وگفت:اين ماموريتى است كه تنها بمن داده شده و من كسى رادر آن شريك نمى‏كنم،قريش به اين سخن قانع نشده و درگفتار خود پافشارى كردند تا بر طبق روايتى طرفين، حكميت‏زن كاهنه‏اى را كه از قبيله بنى سعد بود و در كوههاى شام مسكن‏داشت،پذيرفتند و قرار شد بنزد او بروند و هر چه او حكم كردگردن نهند،و بهمين منظور روز ديگر بسوى شام حركت كردند ودر راه به بيابانى برخوردند كه آب نبود و آبى هم كه همراه‏داشتند تمام شد و نزديك بود بهلاكت‏برسند كه خداوند از زيرپاى عبد المطلب يا زير پاى شتر او چشمه آبى ظاهر كرد و همگى‏از آن آب خوردند و همين سبب شد كه همراهان قرشى او مقام‏عبد المطلب را گرامى داشته و در موضوع حفر زمزم از مخالفت‏باوى دست‏بردارند و از رفتن بنزد زن كاهنه نيز منصرف گشته،بمكه باز گردند.

و در روايت ديگرى است كه عبد المطلب چون مخالفت قريش‏را ديد بفرزندش حارث گفت:اينان را از من دور كن و خود بكارحفر چاه ادامه داد،قريش كه تصميم عبد المطلب را در كار خودقطعى ديدند دست از مخالفت‏با او برداشته و عبد المطلب زمزم را حفر كرد تا وقتى كه بسنگ روى چاه رسيد تكبير گفت،وهمچنان پائين رفت تا وقتى آن دو آهوى طلائى و شمشير و زره وساير هدايا را از ميان چاه بيرون آورد و همه را براى ساختن‏درهاى كعبه و تزئينات آن صرف كرد،و از آن پس مردم مكه وحاجيان نيز از آب سرشار زمزم بهره‏مند گشتند.

گويند:عبد المطلب در جريان حفر چاه زمزم وقتى مخالفت‏قريش و اعتراضهاى ايشان را نسبت‏بخود ديد و مشاهده كرد كه‏براى دفاع خود تنها يك پسر بيش ندارد با خود نذر كرد كه اگرخداوند ده پسر بدو عنايت كرد يكى از آنها را در راه خدا-و دركنار خانه كعبه-قربانى كند،و خداى تعالى اين حاجت او رابرآورد و با گذشت چند سال ده پسر پيدا كرد كه يكى از آنهاهمان حارث بن عبد المطلب بود و نام نه پسر ديگر بدين شرح بود:

حمزه،عبد الله،عباس،ابو طالب-كه بگفته ابن هشام نامش‏عبد مناف بود-زبير،حجل-كه او را غيداق نيز مى‏گفتندمقوم، ضرار،ابو لهب.

داستان ذبح عبد الله

با تولد يافتن حمزه و عباس عدد پسران عبد المطلب به ده تن‏رسيد،و در اينوقت عبد المطلب به ياد نذرى كه كرده بود افتاد،و از اينرو آنها را جمع كرده و داستان نذر خود را به اطلاع ايشان‏رسانيد.

فرزندان اظهار كردند:ما در اختيار تو و تحت فرمان توهستيم.عبد المطلب كه آمادگى آنها را براى انجام نذر خودمشاهده كرد آنانرا بكنار خانه كعبه آورد،و براى انتخاب يكى‏از ايشان قرعه زد،و قرعه بنام عبد الله در آمد،كه گويند:

عبد الله از همه نزد او محبوبتر بود.

در اين هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دست‏ديگر كاردى بران برداشت و عبد الله را بجايگاه قربانى آورد تا درراه خدا قربانى نموده بنذر خود عمل كند.

مردم مكه و قريش و فرزندان ديگر عبد المطلب پيش آمده وخواستند بوسيله‏اى جلوى عبد المطلب را از اينكار بگيرند ولى‏مشاهده كردند كه وى تصميم انجام آنرا دارد،و از ميان برادران‏عبد الله،ابو طالب بخاطر علاقه زيادى كه به برادر داشت‏بيش ازديگران متاثر و نگران حال عبد الله بود تا جائى كه نزديك آمد ودست پدر را گرفت و گفت:

پدر جان!مرا بجاى عبد الله بكش و او را رها كن!

در اينهنگام دائيهاى عبد الله و ساير خويشان مادرى او نيزپيش آمده و مانع قتل عبد الله شدند،جمعى از بزرگان قريش نيز كه چنان ديدند نزد عبد المطلب آمده و بدو گفتند:

تو اكنون بزرگ قريش و مهتر مردم مكه هستى و اگر دست‏بچنين كارى بزنى ديگران نيز از تو پيروى خواهند كرد و اين‏بصورت سنتى در ميان مردم در خواهد آمد.

پاسخ عبد المطلب نيز در برابر همگان اين بود كه نذرى كرده‏ام‏و بايد به نذر خود عمل نمايم.

تا بالاخره پس از گفتگوى زياد قرار بر اين شد (3) كه شتران‏چندى از شتران بسيارى كه عبد المطلب داشت‏بياورند و براى‏تعيين قربانى ميان عبد الله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه بنام‏شتران در آمد آنها را بجاى عبد الله قربانى كنند و اگر باز بنام‏عبد الله در آمد به عدد شتران بيافزايند و قرعه را تجديد كنند وهمچنان به عدد آنها بيفزايند تا وقتى كه بنام شتران در آيد،عبد المطلب قبول كرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند بازديدند بنام عبد الله درآمد ده شتر ديگر افزودند و قرعه زدند بازديدند قرعه بنام عبد الله در آمد ده شتر ديگر افزودند و قرعه زدند باز هم بنام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه كردند وقرعه زدند و همچنان عبد الله در مى‏آمد تا وقتى كه عدد شتران به‏صد شتر رسيد قرعه بنام شتران در آمد كه در آنهنگام بانگ تكبيرو صداى هلهله زنان و مردان مكه بشادى بلند شد و همگى‏خوشحال شدند،اما عبد المطلب قبول نكرده گفت:من دو بارديگر قرعه مى‏زنم و چون دو بار ديگر نيز قرعه زدند بنام شتران در آمدو عبد المطلب يقين كرد كه خداوند به اين فديه راضى شده وعبد الله را رها كرد و سپس دستور داد شتران را قربانى كرده‏گوشت آنها را ميان مردم مكه تقسيم كنند.

و شيخ صدوق‏«ره‏»گذشته از اينكه اين داستان را در كتاب‏عيون و خصال به تفصيل از امام صادق عليه السلام روايت كرده، در كتاب من لا يحضره الفقيه نيز از امام باقر عليه السلام اجمال‏آنرا در باب احكام قرعه روايت كرده است (4) .

ولى در پاورقى همان كتاب من لا يحضره الفقيه فاضل‏ارجمند و صديق گرانقدر آقاى غفارى حديث مزبور را سخت‏مخدوش دانسته و از نظر سند،ضعيف و بى اعتبار خوانده،و اين‏داستان را ساخته و پرداخته دست داستان سرايان و محدثان عامه ذكر كرده كه در مقابل عقيده شيعيان كه معتقد به ايمان اجدادبزرگوار رسول خدا«ص‏»بوده‏اند،خواسته‏اند با جعل اين حديث‏جناب عبد المطلب را در زمره مشركانى قلمداد كنند كه براى‏خدايان خود فرزندانشان را قربانى مى‏كرده و يا نذر مى‏نموده‏اندو خداوند تعالى اين عمل آنها را در قرآن كريم يك عمل زشت‏و شيطانى معرفى كرده و مى‏فرمايد:

و كذلك زين لكثير من المشركين قتل اولادهم شركاؤهم‏ليردوهم و ليلبسوا عليهم دينهم... (5)

و ملخص آنكه اين عمل عبد المطلب،با آن شخصيت‏روحانى و مقام و عظمتى كه از وى نقل شده و رسول خدا بدوافتخار مى‏كند سازگار نيست زيرا در روايات آمده كه وى‏سنتهائى را بنا نهاد كه اسلام نيز آنها را تاييد نمود،مانند:

حرمت‏خمر،و زنا،و قطع دست دزد،و جلوگيرى از كشتن‏دختران و نكاح محارم و طواف خانه كعبه عريان،و وجوب وفاءبنذر و امثال آن...

ولى در مقابل ايشان برخى ديگر از دانشمندان معاصر،همين‏سنتها را كه ايشان دليل بر ضعف داستان گرفته با توجه به آغاز حال عبد المطلب،دليل بر سير تكاملى ايمان عبد المطلب دانسته‏و نشانه قوت آن گرفته و در تصحيح همين روايت‏«انا ابن‏الذبيحين‏»و داستان ذبح عبد الله اينگونه قلمفرسائى كرده‏اند:

...ما ملاحظه مى‏كنيم كه عبد المطلب در آغاز زندگى در حدى‏بوده كه حتى فرزندان خود را به نامهائى چون عبد مناف وعبد العزى (6) نامگذارى كرده،ولى تدريجا بحدى از تسليم و ايمان‏بخداى تعالى مى‏رسد كه ايمان وى ابرهه-صاحب فيل-را مرعوب‏خود مى‏سازد،و بدانجا مى‏رسد كه سنتهائى را مانند قطع دست‏دزد،و حرمت‏خمر و زنا و حرمت طواف عريان،و وجوب وفاءبنذر...بنا مى‏نهد،و مردم را به مكارم اخلاق ترغيب نموده و ازاشتغال به امور پست دنيائى باز مى‏دارد،.. .

و بالاخره بمقامى مى‏رسد كه مستجاب الدعوه شده و بتها را يكسره‏رها مى‏كند...

و بخصوص پس از ولادت نوه عزيز و مورد علاقه‏اش حضرت‏محمد«ص‏»،بدان حد از ايمان مى‏رسد كه بسيارى از نشانه‏هاى‏نبوت آنحضرت را به چشم ديده و بسيارى از كرامات و نشانه‏هاى‏قطعى نبوت آنحضرت را مشاهده مى‏كند...

و بنابر اين چه مانعى دارد كه گفته شود:اعتقاد اوليه وى آن بودكه چنين تصرفى در باره فرزند خود و چنين نذرى را مى‏تواندبكند...

و اين مطلب را هم به گفته بالا اضافه كنيد كه در شرايع گذشته‏حرمت و جايز نبودن چنين نذرى ثابت نشده بود،چنانچه در قرآن‏كريم آمده كه مادر عمران در مورد فرزندى كه در شكم دارد نذرمى‏كند كه او را به خدمت‏خانه خدا بسپارد تا خدمتكارى خانه‏خدا را انجام دهد،يا آنكه خداى تعالى پيامبر خود ابراهيم‏عليه السلام را به ذبح فرزندش اسماعيل دستور داده و امرمى‏فرمايد...! (7)

و دوست ديگرمان دانشمند گرانمايه جناب آقاى سبحانى نيزدر كتاب فروغ ابديت‏بدون دغدغه و خدشه و بصورت يك‏داستان مسلم و قطعى،داستان مزبور را نقل كرده،و در پاورقى‏آنرا نشانه عظمت و قاطعيت جناب عبد المطلب دانسته و گويد:

اين داستان فقط از اين جهت قابل تقدير است كه بزرگى روح ورسوخ عزم و اراده عبد المطلب را مجسم مى‏سازد،و درست‏مى‏رساند كه تا چه اندازه اين مرد پاى بند به عقايد و پيمان خودبوده است...! (8)

و ما در امثال اينگونه روايات كه نظيرش را در آينده نيزخواهيم خواند-مانند داستان شق صدر-مى‏گوئيم:اگر روايت صحيحى در اينباره بدست ما برسد،و اصل داستان و يا اجمال‏آن در حديث معتبرى نقل شده باشد ما آنرا مى‏پذيريم،و استبعادو بعيد دانستن داستان با ذكر شواهد و دليلهائى نظير آنچه شنيديدنمى‏تواند جلوى اعتقاد و پذيرفتن حديث و روايت معتبر را بگيرد،و خلاصه استبعاد نمى‏تواند بجنگ حديث معتبر برود،زيرا اگربناى قلمفرسائى و ذكر شاهد و دليل باشد طرفين مى‏توانند براى‏مدعاى خود قلمفرسائى كرده و دليل بياورند،و بلكه همانگونه‏كه خوانديد،همان دليلهائى را كه يك طرف دليل بر ضعف وبطلان داستان دانسته،طرف ديگر همان‏ها را شاهد و دليل برصحت و تقويت داستان مى‏داند،و از اينرو بايد بسراغ سند اين‏روايت‏برويم و براى ما بى‏اعتبارى اين روايات و احاديث درحدى كه برادر ارجمندمان آقاى غفارى گفته‏اند هنوز ثابت نشده‏است.

و بلكه مى‏توانيم بگوئيم اگر ما اين داستان را از بعد ديگرى‏بنگريم،همانگونه كه ذكر شد مى‏توانيم دليل بر كمال ايمان‏عبد المطلب بگيريم نه دليل بر ضعف ايمان او بخداى تعالى و ياخداى نكرده نشانه بى‏ايمانى او،زيرا عبد المطلب اينكار را براى‏تقرب هر چه بيشتر بخداى تعالى انجام داد نه براى هدفهاى ديگركه برخى عمدا يا اشتباها فهميده‏اند چنانچه در گفته‏هاى برادر محترم ما بود،و از اينرو مى‏بينيم محدث خبير و متتبع بزرگوارشيعه مرحوم ابن شهر آشوب داستان را با همين بعد مورد بحث قرارداده و از روى همين ديد مى‏نگرد،و بدون ذكر سند و بعنوان يك‏داستان مسلم در كتاب نفيس خود«مناقب آل ابيطالب‏»اينگونه‏عنوان مى‏كند:

و تصور لعبد المطلب ان ذبح الولد افضل قربة لما علم من حال‏اسماعيل عليه السلام فنذر انه متى رزق عشرة اولاد ذكور ان ينحراحدهم للكعبة شكرا لربه،فلما وجدهم عشرة قال لهم،يا بني ماتقولون في نذري؟فقالوا:الامر اليك،و نحن بين يديك فقال:

لينطلق كل واحد منكم الى قدحه و ليكتب عليه اسمه ففعلوا و اتوه‏بالقداح فاخذها و قال:

عاهدته و الان او في عهده اذ كان مولاي و كنت عبده نذرت نذرا لا احب رده و لا احب ان اعيش بعده

فقدمهم ثم تعلق باستار الكعبة و نادى:«اللهم رب البلد الحرام،و الركن و المقام،و رب المشاعر العظام،و الملائكة الكرام، اللهم‏انت‏خلقت الخلق لطاعتك،و امرتهم بعبادتك،لا حاجة منك في‏كلام له‏»ثم امر بضرب القداح و قال:«اللهم اليك اسلمتهم و لك اعطيتهم،فخذ من احببت منهم فاني راض بما حكمت،و هب لي‏اصغرهم سنا فانه اضعفهم ركنا»ثم انشا يقول:

يا رب لا تخرج عليه قدحي و اجعل له واقية من ذبحي

فخرج السهم على عبد الله فاخذ الشفرة و اتى عبد الله حتى اضجعه‏في الكعبة،و قال:

هذا بني قد اريد نحره و الله لا يقدر شي‏ء قدره فان يؤخره يقبل عذره

و هم بذبحه فامسك ابو طالب يده و قال:

كلا و رب البيت ذي الانصاب ما ذبح عبد الله بالتلعاب

ثم قال:«اللهم اجعلني فديته،وهب لي ذبحته‏»،ثم قال:

خذها اليك هدية يا خالقي روحي و انت مليك هذا الخافق

و عاونه اخواله من بني مخزوم و قال بعضهم:

يا عجبا من فعل عبد المطلب و ذبحه ابنا كتمثال الذهب

فاشاروا عليه بكاهنة بني سعد فخرج في ثمان ماة رجل و هو يقول:

تعاورني امر فضقت‏به ذرعا و لم استطع مما تجللني دفعا نذرت و نذر المرء دين ملازم و ما للفتى مما قضى ربه منعا و عاهدته عشرا اذا ما تكملوا اقرب منهم واحدا ما له رجعا فاكملهم عشرا فلما هممت ان افي‏ء بذاك النذر ثار له جمعا يصدونني عن امر ربي و انني سارضيه مشكورا ليلبسني نفعا

فلما دخلوا عليها قال:

يا رب اني فاعل لما ترد ان شئت الهمت الصواب و الرشد

فقالت:كم دية الرجل عندكم؟قالوا:عشرة من الابل،قالت:واضربوا على الغلام و على الابل القداح،فان خرج القداح على‏الابل فانحروها،و ان خرج عليه فزيدوا في الابل عشرة عشرة حتى يرضى ربكم،و كانوا يضربون القداح على عبد الله و على عشرة‏فيخرج السهم على عبد الله الى ان جعلها ماة،و ضرب فخرج‏القداح على الابل فكبر عبد المطلب و كبرت قريش، و وقع‏عبد المطلب مغشيا عليه،و تواثبت‏بنو مخزوم فحملوه على اكتفاهم،فلما افاق من غشيته قالوا:قد قبل الله منك فداء ولدك،فبينا هم‏كذلك فاذا بهاتف يهتف في داخل البيت و هو يقول:قبل الفداء.ونفذ القضاء،و آن ظهور محمد المصطفى، فقال عبد المطلب:

القداح تخطى‏ء و تصيب حتى اضرب ثلاثا،فلما ضربها خرج على‏الابل فارتجز يقول:

دعوت ربي مخلصا و جهرا يا رب لا تنحر بني نحرا

فنحرها كلها فجرت السنة في الدية بماة من الابل (9) كه چون تقريبا ترجمه آن بجز اشعار جالب آن قبلا در نقل‏داستان گذشته،از ترجمه آن خوددارى مى‏كنيم.اما روايت رابتمامى براى دوستان متتبعى كه بخصوص با تاريخ و ادبيات‏عرب آشنا هستند نقل كرديم تا معلوم شود كه هدف عبد المطلب‏از آغاز تا بانجام و در همه فصلها و فرصت‏ها يك هدف الهى بوده و بمنظور تقرب بخداى تعالى اينكار انجام گرفته،و همه جاسخن از خدا و ايثار و فداكارى در راه او و دعا و نيايش بدرگاه اوبوده،و مى‏توان اين داستان را به گونه‏اى كه ابن شهر آشوب‏«ره‏»نقل كرده نمونه‏اى از عالى‏ترين تجليات روحى و ايثار و گذشت‏و فداكارى عبد المطلب دانست،و بهترين پاسخ براى امثال‏فخر رازى بشمار آورد،و اين شبهه را نيز با اين روايت‏بگونه‏اى كه نقل شد برطرف كرد،اگر چه نقل مزبور در برخى ازجاها خالى از نقل اجتهادى نيست ولى از مثل ابن شهر آشوب‏كه خود خريت اين فن و امين در نقل مى‏باشد،پذيرفته است.

آمنه در جد چهارم (كلاب بن مره) با عبدالله همسر خود شريك بود برادران و كسان او در شهر مدينه مى‏زيستند ولى پدر آمنه با خانواده‏اش مدتى بود كه در مكه اقامت داشتند.

پى‏نوشتها:

1-عيون الاخبار ص 1170 و خصال صدوق ص 56 و 58.تفسير قمى ص 559 و مفاتيح الغيب ج 7 ص 155.

2-مصادر گذشته و سيره ابن هشام ج 1 ص.151-155.

3-و در پاره‏اى از تواريخ است كه قرار شد بنزد زن‏«كاهنه‏»قبيله بنى سعد كه نامش‏«سجام‏»و يا«قطبه‏»بود و در خيبر سكونت داشت‏بروند و هر چه او گفت‏بهمان گفته اوعمل كنند،و پس از آنكه بنزد وى آمدند او اين راه را بآنها نشان داد،و در روايت صدوق‏است كه اين پيشنهاد را عاتكه دختر عبد المطلب كرد و عبد المطلب نيز آنرا پسنديد.

4-من لا يحضره الفقيه چاپ مكتبه صدوق ج 3 ص 89.

5-سوره انعام آيه 137.

6-در بحث قبلى گفتيم كه عبد مناف نام ابو طالب و عبد العزى نام ابو لهب بوده.

7-الصحيح من السيرة ج 1 ص 70-69.

8-فروغ ابديت ج 1 ص 94.

9-مناقب آل ابيطالب ج/1 ص 15 و 16

درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد اول صفحه 78

رسولى محلاتى

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 13:18 موضوع نبوت | لینک ثابت


نبوت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سيره پيامبر اسلام (صلی الله و عليه و آله)

 

مردمى بودن پيامبر
حركت در مسير خوبى‏ها
رعايت بهداشت در آشاميدن
سه مرتبه مسواك در روز
دورى از وسواس در عبادت
نظافت و زينت در موى سر

مردمى بودن پيامبر

«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم اللهى انطقنى بالهدى و الهمنى التقوى

گاهى انسان مى‏رود روبروى آينه مى‏ايستد ببيند چه طورى است يك نگاه توى آينه مى‏كند بعد عيبهاى خودش را مى‏بيند آينه‏اى را كه مى‏كويم امسال ماه رمضان ترسيم كنيم پيغمبر و اهل بيتش است كارهاى اين عزيزان را مى‏گوييم سيده‏ى پيغمبر، يعنى اينها چه طورى زندگى مى‏كردند ما روبروى اينها مى‏ايستيم ببينيم فاصله ى ما چقدر است تا 30 تايش را جلسات قبل گفتيم 31 را مى‏خواهيم بگوييم.

بسم الله الرحمن الرحيم، پيغمبر «صلى الله عليه و آله و سلم» (صلوات حضار) وقتى مى‏نشست گرد نشست قيافه‏اش هم عادى بود يك غريبه كه وارد مى‏شد مى‏گفت «ايكم رسول الله» كدامهايتان پيغمبريد اين خيلى مهم است كه مردمى بودن موضوع: سيده‏ى پيامبر اكرم و اهل بيت او، آيه‏اش «و لقد كان لكم فى رسول الله اسوة» پيغمبر اسوه‏ى شماست الگوى شماست ببنيم چه جورى بود است لباس، نشستن، خوردن، حركت همه بايد يك جورى عادى باشد اگر من نيستم معيوب ام بله گاهى بايد آدم شناخته شده باشد مثلاً بايد لباس پليس بپوشد كه بفهمد اين پليس است وقتى مى‏گويد وايسا، نگوييم بتوچه خوب پليس است بايد معلوم شودكه اين اتاق عمل جراحى اين لباس را مى‏پوشد اين خلبان است اين آخوند است معلوم بشود كه مادينمان را از اين بپرسيم اين ماشين آتش نشانى است يعنى گاهى براى شناسايى لباس لازم است قرآن هم آيه داريم نمى‏دانم چه مى‏گويند انى فرم مى‏گويند يعنى گاهى بايد لباس جورى باشد كه آدم شناخته بشود منتهى شناخته بشود نه بخاطر اينكه اين شناسايى يك شناسايى است اما طبيعى زندگى كردن يك چيز ديگرى است يعنى ممكن است يك نفر سرهنگ است، يك نفر آخوند است، يك نفر خلبان است يك نفر كارگر است هر كس لباس خودش را لباس كارش را بپوشد اما هيچ كدام بر ديگران پز، ندهند جورى حضرت مى‏نشست كه يك غريبه وارد مى‏شد مى‏گفت «ايكم رسول الله» كدامهايتان پيغمبريد؟ اين يك



حركت در مسير خوبى‏ها

مسأله‏ى ديگر لوس نباشيم بعضى آدم‏ها لوس‏اند در يك سفر دسته جمعى امروزى‏ها مى‏گويند چى يك اردو حالا، يك گروهى داشتند با پيغمبر سفر مى‏رفتند وقت غذا شد يكى گفت من مثلاً گوسفند ى ذبح مى‏كنم يكى گفت من پوست مى‏كنم يكى گفت من آشپزى مى‏كنم يكى گفت من ظرفها را مى‏شويم يكى گفت من نان تهيه مى‏كنم يكى گفت من سبزى پاك مى‏كنم پيغمبر همم فرمود سپس من هم هيزم جمع مى‏كنم گفتند آقا يا رسول الله شما حيفيد گفت حيفم چيه؟ مگه نمى‏گذاريد من آبگوشت بخورم خوب كسى كه مى‏خواهد بخورد بايد كار هم بكند اگر نكنم پس غذا هم نخورم يعنى لوس نبود.

گروهى داشتند مى‏رفتند بند كفش امام صادق پاره شد فورى دويدند كفش بياورند فرمود خوب بند كفش من پاره شده شما پياده برويد هركس بند كفشش پاره شده پابرهنه‏گى‏اش هم مال خودش گفتند آقا شما اما صادق هستيد كفش مارا بگيريد، خيلى ما فاصله داريم تا اينها، منتهى ببينيم اينها چى چنينند حالا اگر هم يك وقت ديديم خلاف است اين است بد است آن خوب است آخه گاهى وقتها مى‏گوييد اگر اسلام اين است من نمى‏خواهم بله اگر اسلام من است شما اسلام را كنار بگذار اما آن است اسلام ما پيغمبر را بگوييم حالا لازم هم نيست مثل پيغمبر باشيم خود اميرالمؤمنين فرمود شما مثل ما نمى‏توانيد باشيد منتهى ضد ماهم نباشيد همين توى راه باشيد بس است والا نه زن ما مى‏تواند فاطمه الزهرا باشد نه مرد ما مى‏تواند امام باشد اين محال است منتهى حالا يك جورى باشيم كه ضد زهرا هم نباشيم در مسير باشيم يعنى علاقمند باشيم دوست داشته باشيم يعنى كمالات را دوست داشته باشيم دوست داشتن كمال هم خودش يك كارى است ببينيد قرآن مى‏گويد كه بعضى‏ها در «يحبون ان يطقهروا»، «يحبون» دوست دارند محبت دارند «ان ينظهروا» دوست دارند آدم خوبى باشند خودش باتقوا نيست امابا تقوا را دوست دارد خودش دين ندارد ولى دين را دوست دارند خودش افطارى نمى‏دهد ولى هر كس افطارى مى‏دهد مى‏گويد خدا پدرش را بيامرزد خودش افطارى نمى‏دهد ولى به آن كه افطارى مى‏دهد مى‏گويد باريكلاه خودش جبهه نمى‏رود ولى مى‏گويد درود بر شهدا، درود بر رزمندگان، اين‏ها كشور مارا حفظ كردند اجمالا دوست داشتن خوب‏ها هم يك كارى است چون آدم يك چيزى را دوست داشت يك ذره يك ذره به سمتش كشيده مى‏شود «يحبون ان ينظهروا» كسى بگويد آقاى قرائتى چى‏چى مى‏گويى تو، تو خودت مثل امام صادق هستى «بسم الله الرحمن الرحيم» نه ولى امام صادق را دوست دارم گاهى اين كارهايى هم كه آسان است انجام مى‏دهيم و شما هم توقع نداشته باشيد همه ى اينها كه گفته مى‏شود عمل بشود عرض كردم اون را خود امير المؤمنين بايد عمل كند ولى اجمالا آخه يك كسى بود يك آخوندى بود گفت آقا شما همه ى حرفهايى كه مى‏زنى عمل مى‏كنى آخوند بهش گفت شغل شما چيه گفت كفاش گفت شما همه‏ى كفشهايى كه مى‏دوزى خودت پا مى‏كنى لازم نيست همه ى كفشها مگر نانوا همه ى نانها را مى‏خورد همين كه بالاخره يك تكه‏اش را بخورد كه خودش هم عالم بى عمل نباشد همين قدمى است پس ببينيد چند مرحله است:

1- ميل به خوبى 2- در راه بودن 3- دوست داشتن 4- عمل اجمالى، اون عمل اجمالى هم كه انجام داديد انشاالله باقى اش را كمك مى‏كند لوس نباشد براى لوسى دو تا حديث خواندم، هيزم جمع كردن پيغمبر، برهنه رفتن امام صادق، برويم سراغ بعد.

حضرت وقتى مى‏خوابيد مى‏گفت «اللهم باسمك الاحيى و باسمك عمود» خدايا به نام تو زنده مى‏شوم به نام تو مى‏ميرم پيداست مردن، خوابيدن هم يك نوع مردن است قرآن مى‏گويد كه: «الاينمنف انفس بعد موتها» يعنى خدا وقتى مى‏ميريد جونتان را مى‏گيرد بعد مى‏گويد «والذى لم يمت» اونى هم كه نمى‏ميرد «من منابها» «مناب» يعنى خواب آنى هم كه نمى‏ميرد توى خواب جانش را مى‏گيرد پيداست ما يك بار جونمان موقع مرگ گرفته مى‏شود يك بار جونمان در خواب گرفته مى‏شود منتهى توى خواب بگذار بگذار من سه تا ماشين بكشم فرض كنيد اين سه تا ماشين است ما وقتى بيداريم هم چراغهاى ماشين روشن است هم راننده زنده است وقتى مى‏ميريد وقتى مى‏خوابيم چراغها روشن است ولى راننده رفته است بيرون، وقتى مى‏ميريم هم چراغها خاموش مى‏شود هم راننده الان كه هستيم هم روح در بدنمان است روح يعنى راننده هم روح در بدن است هم قلب كار مى‏كند كليد، جگر همه كار مى‏كند هم چراغها روشن است هم روح وقتى مى‏خوابيم قلب كار مى‏كندكليه كار مى‏كند چراغها روشن است اما راننده‏اش مى‏رود بيرون وقتى مى‏ميريم هم چراغها خاموش مى‏شود هم راننده مى‏رود قرآن مى‏فرمايد كه «الله يتوقف انفس» يعنى خداوند جان‏ها را مى‏گيرد «حسين موتها» يعنى وقت موت، وقت خداوند جان‏ها را مى‏گيرد «ولم لم تحوت» آنى كه نمى‏ميرد «خى مفاخها» «مناب» يعنى خواب آنى هم كه نمى‏ميرد در وقت خواب جانش را مى‏گيرد منتهى وقتى مى‏خواهد بيدار شود دو مرتبه برمى گيرد اين راننده برمى گردد توى ماشين مى‏نشيند يكى مى‏رود يكى مى‏آيد همينطور كه مى‏خوابيم مى‏ميريم همينطور كه بيدار مى‏شويم زنده مى‏شويم ولذا حضرت وقتى مى‏خواهد بخوابد مى‏گويد خدايا به نام توزنده مى‏شوم و به نام تو مى‏ميرم، خوب، بايد وقتى بيدار مى‏شويم بگوييم «الحمدالله الذى احيانى بعد مااماتنى» خدا را شكر كه زنده‏ام كردى بعد از آنى كه من را جانم را گرفت يعنى خدايا پس هر كسى از خواب بلند مى‏شود احساس كند امروز دو مرتبه زنده شده چه دستورهايى



رعايت بهداشت در آشاميدن

خوب حضرت كه آب مى‏خورد يك مرتبه لب را نمى‏گذاشت لب ليوان يا تند برود تا آخر آب را سه بار مى‏خورد با سه نفس آب مى‏خورد يعنى مثلاً يك استكان آب هم ميل مى‏كرد سه بار مى‏خورد و بعد هم آب را در حالتى مى‏خورد كه مثلاً دارد مى‏مكد مثل شكلات حالا اين رااز نظر دكترها، و دنياى پزشكى چون معده دريك حرارتى است در يك شرايطى است يك مرتبه مقدار زيادى آب يخ ريختن روش، آثار سويى ممكن است داشته باشد يعنى گفتند آب خيلى يخ نباشد آب سه مرتبه باشد يك ذره يك ذره بمكيد يك مقدار بوى دهنتان فضايش با فضاى معده هماهنگ بشود حمام‏هاى قديم همينطورى بود حمام‏هاى قديم از توى خيابان تا توى خزينه دوسه تا پيچ مى‏خورد اين طور نبود كه يك مرتبه در حمام را باز كنى يك دفعه برف باشد يعنى جورى بدن را عادت مى‏دادى به گرم شدن و جورى بدن را عادت مى‏دادند به اون وقتى مى‏رود تو يك جا سرحمام بود لباس را مى‏كندند بعد دوسه تا پيچ مى‏خورد تا برود توى حمام همينطور قدم به قدم آب با بدن آشنا مى‏شد مى‏خواست بيايد بيرون قدم به قدم با سرماى بيرون آشنا مى‏شد اينهايى كه يك مرتبه خيس عرق‏اند يك مرتبه آب يخ مى‏خورند سخنرانى‏ها، مداح‏ها اين‏هايى كه با حنجره هايش كار دارند اين‏ها وسط گرما آب مى‏خورند صدايشان مى‏گيرد طبيعى بينى هم همين نقشها را دارد بينى ما فايده‏اش اين است كه هوا سرد را توى لوله‏ها يك خورده گرمش مى‏كند تا با گرما بسوزد هواى خشك را توى لوله‏ها يك خورده غنا كامى كند كه با رطوبت تو بخورد هواى غبار را يك خورده تصفيه مى‏كند لوله‏هاى بينى تا با فضاى ريه بخورد سردراگرم مى‏كند خشك راتر مى‏كند غبار را تصفيه مى‏كند اين ساختمان بدن اين رقمى است.

(حديث داريم: حضرت وقتى آب مى‏خورد حيف حيف اين حديثها كه عمل نمى‏شود چه امرازى در آينده معلوم خواهد شد ماه رمضان ماه قرآن يك دو سه تا نكته بگويم قرآن مى‏گويد ايوب پوست بدنش مشكل داشت خدابهش گفت «اضرب يربح» پايت را بزن به زمين «هذا مغتسل بارد و شراب» «مغتسل» غسل «بارد» يعنى سرد با آب سرد خودت را بشور آب تنى با آب سرد براى پوست بدن چه كارهاى مى‏كند اين ممكن است در آينده بفهمند شايد هم كشف شده من خبر ندارم يا مثلاً حضرت يونس راوقتى بدنش زخمى بود قرآن مى‏گويد «شجرةمن يتستين» بتدى كدو حالا بترى كدو روى سوختگى چه نقشى دارد اين ممكن است در آينده كشف بشود صدها آيه توى قرآن هست و توى روايات هست نگاهى كه هر يك جمله‏اش در آينده كشف مى‏شود اصلاً دين ما دينى است كه هر چه صنعت پيش مى‏رود عجب يك خاطره گفتم بگذار تكرار كنم علماى قديم اين آيه را مى‏خواندند در حج مى‏فرمايد «كم من آية فى اسموات» «فى سموات» كه مى‏دانيد چيه؟ آيه را هم مى‏دانيد چيه آيه يعنى «كم» يعنى بسيار «كم» در عربى يعنى بسيار «كم من آية فى السماوات» چه بسيار نشانه هايى توى آسمانهاست كه «يمرون عليها» انسانها از كمالش «يمرون» يعنى مرورى كنند ولى «بها آنهاغافلون» نشانه‏هاى آسمانها كه بشر زمينى از كنارش رد مى‏شود ولى غافل است قديم كه همواپيما نبود اين آيه را نمى‏فهميدند يعنى چه مى‏گفتند آخه بشر اينجا «عيه» آنجا آخه چه جورى انسان اينجا «يمه» آنجا مى‏گفتند حالا «يمرون» مراد يعنى «ينظرون» مثل شما مى‏گوييد كتاب را مرور كردم كتاب را مرور كردم يعنى كتاب را نگاه كردم پس «يمرون» يعنى نگاه كردن هواپيما كه ساخته شد يكى از مراجع تقليد مى‏گويد سوار هواپيما كه شدم رفتم بالا بعد هواپيما رفت توى ابرها و رفت بالاى ابرها ديدم اِ «يمرون» يعنى «عيرون» منتهى بايد 1400 سال بگوييد صبر كرد يك سرى چيزها است نمى‏فهميم خوب بعد مى‏فهميم اسلام وقتى مى‏گويد شير مادر تبليغات مى‏كنند براى شير خشك بعد از ده‏ها سال دو مرتبه كنگره مى‏گيرند بهترين غذاى بچه، حالا اين ده صد سال چقدر دلارهارفت حالا مى‏گويند شير خشك براى چشم شيرخشك براى اعصاب شير خشك براى لثه شيرخشك... اصلاً به سينه چسبيدن يك آثار روحى دارد و لذا اگر مادرشيرش را بدوشد توى يك زنى شيرش را بدوشدتوى شيشه كند بدهد بچه بخورد اون بچه به آن زن محرم نمى‏شود يعنى دايه به شرطى محرم است كه اين بچه به سينه دايه چسبيده اگر به سرشير است محرم نمى‏شود گرچه شير دايه است اما توى شيشه كنند بدهند اين معلوم مى‏شود اين چسبيدن بچه به سينه‏هاى دايه خودش يك اثرى است اسلام همان طورى كه هست بايد عمل كرد همانطورى كه هست بايد عمل كرد خوب )

اصلاح صورت، لبهاى حضرت رسول پيدا بود اين آقايونى كه موهاى روى لبشان مى‏آيد پايين لبشان پيدانيست بدانند پيغمبر اين طورى نبود پيغمبر ما موى لب را جورى مى‏زد كه تمام دوتا لب پيدا باشد حالابه مناسبت موهاى روى لب يك چيزهاى بهتان بگويم آرايشگاهى پيرايش گاهى به قول امروزى‏ها به قول امروزى‏ها سلمانى‏ها آمدند بالاخره آمدند صورت حضرت على را اصلاح كنند اين لب تكان مى‏خورد گفتند يا على اين لبت را نگهدار من اين مورا بزنم گفت آخه لبم را نگه دارم يك «سبحان الله» عقب مى‏افتم من مى‏خواهم از دقيقه‏هاى عمرم استفاده كنم حالا جوان‏هاى ما يك زنجير دست مى‏گيرد 40 سانت كنار خيابان همچين مى‏كند تمام كه شد همچين مى‏كند(خنده حضار) همينطور دقيقه‏هاى عمر را استفاده كنيم



سه مرتبه مسواك در روز

سه بار مسواك مى‏كرد حضرت يك قبل از خواب، بعد از خواب هنگام نماز شب يكى هم نماز صبح يك چيزى هم براى مسواك بگويم اگر كسى مسواك بزند در مسواك و شانه و حوله گفتند هيچ كس شريك نشود يك دوم مسواك را مى‏گويند عرضى بزنيد يعنى اين وقتى حديث داريم سوم: گويند كه كسى اگر مسواك بزند دو ركعت نمازش مى‏شود هفتاد برابر در نمازش اثر دارد



دورى از وسواس در عبادت

سوار مركب كه مى‏شد اين آيه را مى‏خواند «سبحان الذى سخرنا هذا و ماكناله مونس لا الالنا مغلنون» خدا منزه است تسخير كرد اين حيوآنهارا به ما تسخير كرد يعنى اگر واقعاً شترها وحشى بودند چى مى‏شد اين حكمت خداست كه بزرگ‏ترين حيوان را صدتايش را به طناب ببند دست يك بچه‏ى يك ساله بود. بچه يك ساله مى‏رود اونها هم مى‏روند بزرگترين حيوان رام‏ترين حيوان يك بچه گربه وحشى باشد آدم يك خانه را عذاب مى‏دهد خدارا شكر كه اين‏ها وحشى نيستند خدا را شكر كه اين امكانات در اختيار، (اگر اين فرمول آهن جورى ديگر بود فرمول دريا فرمول چوب اگر اين موادى كه ازش هواپيما كشتى ساخته مى‏شد فرمول‏ها اين خاصيت را نداشتند تنظيم اينها و تركيب اين‏ها براى بهره بردارى مشكل بود منتهى ما از بس توى نعمت هستيم نمى‏دانيم چيه شما تا حالا گفتيد الحمدالله گوشم چين و چروك است الحمدالله گوشم چين و چروك است نه اگر گوش شما مثل پيشانى صاف بود صدارا مى‏فهميديم اما نمى‏فهميم كدام طرف است تا مى‏گفتند آقاى قرائتى بايد به شش طرف نگاه كنم امااين چين و چروك‏ها با امواج جورى تنظيم شده است كه جهت صدارا تشخيص مى‏دهيم شما تا حالا گفتى الحمدالله دستم از اين طرف خم مى‏شود احدى نيست كه دستش از اين طرف خم بشود چون از اين طرف هيچ مارى روى كره‏ى زمين پيدا نشده كه نياز داشته باشيم انگشتها از آنور خم بشود در كل دنيا هيچ نيازى نداريم كه زانويمان از اينور خم بشود تا حالا گفتى الحمدالله چانه‏ام مى‏جنبد اگر چانه نمى‏جنبيد در وقت غذا كله مى‏جنبيد چى مى‏شد اذيت مى‏شديم (خنده حضار) تا حالا گفتى الحمدالله دندانهايمان از هم تفكيك است اگر همه‏ى دندآنهامثلاً يك قطعه استخوان دراز يكى اش خراب مى‏شد كل دندآنهارا بايد مى‏كشيدى يك دندان مى‏كشى چى مى‏شود تا همه دندآنهارا خواسته باشى بكشى اميرالمؤمنين دندانش درد گرفت خدا را شكر يكذره استخوانم درد گرفت حالا اگر همه استخوآنهاى بدنم درد مى‏گرفت چى مى‏شد اين زلزله‏اى كه قرآن مى‏گويد «ان الزلة ساعة سوشيئاً عظيم» يك گوشه زمين زلزله مى‏شود اين همه اوقات تلخى مى‏شود قرآن مى‏گويد «اذا زلزلة الارض ذالزالها»نمى‏گويد «بعد الارض» «ذالزالت الارض»، نمى‏گويد «زلزالا»، «زلزالة» اون زلزله‏اى كه مخصوص خودش است كل كره زمين مو زلزله مى‏شود آن هم زلزله مخصوص و لذا قرآن مى‏گويد «ان الزلة ساعة شيئاً عظيم» آنوقت خدايى كه به زلزله قيامت مى‏گويد عظيم به خلق پيغمبر هم مى‏گويد عظيم «انك لعلى خلق عظيم» اين پيداست خلق پيغمبر هموزن زلزله قيامت است چى خلق پيغمبر چه خلقى است) خوب در خانه حضرت يك پرده‏اى داشت نقش داشت فرمود اين پرده را بردار حواسم پرت مى‏شود من را ياد دنيا مى‏اندازد ما گاهى وقتها توى كل عمرمان كه حواسمان پرت است يك غازى مى‏خوانيم يك ده دقيقه 5 دقيقه هم آنقدر به محراب و به سجاده و اين سجاده‏ها را گل وبلبل مى‏سازيم كه حتى براى يك لحظه حواسمان جمع، يعنى آنجايى هم كه پرت نيست خودمان مصنوعى پرت مى‏كنيم ساده بايد باشيم هم روبه قبله بايد ساده باشد هم سجاده بايد ساده باشد پيغمبر با 10 سير آب وضو مى‏گرفت و با سه كيلو آب غسل مى‏كرد «صاع» مد يعنى تقريباً ده سير كه وضو مى‏گرفت «صاع» يعنى تقريباً سه كيلو كدام زن و مرد را شما سراغ داريد البته ولى‏اش مى‏شود باده سير مى‏شود وضو گرفت اما با سه كيلو آب كى است كه با سه كيلو آب غسل كند سه كيلو آب يعنى يك آفتابه كى پا يك آفتابه، همه مان آب زيادى مى‏ريزيم آنوقت اين مسأله وسواس متأسفانه كم هم نيست بلاى عمومى است در فقه چند تا اصل است اين اصل‏ها يعنى وسواسى نباش اصالة طهارة يعنى هر چى هست پاك است انشاالله پاك است يقين كه ندارى نجس است پاك است پيغمبر وقتى مى‏گويد پاك شد من چرا بگويم پاك نشد مى‏گويد من در مقابل پيغمبر بايد بايستم وسواسى گاهى كه به افرادى مى‏گفتند فلانى همچين كرده است فلانى همچين كرده روى منبر خرابش نمى‏كرد مى‏گفت چرا بعضى‏ها همچنين‏اند مثلاً سه نفر بودند يك نفر گفت من ديگر با خانمم زندگى نمى‏كنم يكى گفت من ديگر غذاى من روزه مى‏گيرم يكى گفت مثلاً فرض كنيد كه من هر شب تا صبح عبادت مى‏كنم اصلاً اين حرفها چيه يك مقدار عبادت بكن برو بخواب چرا هر روز روزه مى‏گيريد فوقش ماهى سه روز روزه مى‏گيرد همه چيز بخور غير ماه رمضان چرا پهلوى خانم نمى‏روى بعد فهميد بعضى‏ها دارند بيخودى مقدس بازى مى‏كنند افت بالاى منبر فرمود «مابال اقوام ينعلون» «ما بال اقوام» چرا يك گروهى اين طورى شدند به اين گفت بيا تو همچين كردى تو همچين كردى يعنى كسى را استيزا نمى‏كرد مثلاً مى‏گفت چرا بعضى‏ها اين طورند (آخه خيلى مهم است توى مملكت ما گاهى وقت‏ها توى تلويزيون مى‏خوانيم كه آقاى فلانى چنين كرده بعد هم ثابت نمى‏شود فقط آبروى طرف مى‏رود حتى) توى جمهورى اسلامى چقدر آدم داريم كه عزيزند عادل‏اند، عالم‏اند، محترم‏اند، حالا چه كت شلوارى چه آخوند و همين طور با موج اينها را از گردانه از علمشان استفاده مى‏شود نه از تخصص و مديريت شان هيچ جرمى هم برايشان ثابت نمى‏شود بله اگر يكى جرمش ثابت شد خوب هر كس خربزه خورده پا لرزش هم بنشينه اما كسى كه ثابت نشده روى موج كسى را از گردانه خارج نكنيد به چه دليل خيلى چيزها شايع است فلانى از چه طريقى چى چى شده ثابت نشده خوشش مى‏آيد مى‏گويد آزاد بايد گردد بدش مى‏آيد مى‏گويد اعدام بايد گردد هيچى نبايد گردد تا ببينم چى چى بايد گردد حرفها سؤال گردد جوابها گوش گردد حتى قضاوت گردد مواظب باشيم حضرت آب دهانى را در مسجد مشاهده كرد ديد يك جاى مسجد آب دهن افتاده است سريع رفت ليف خرمايى آورد و تميز كرد مسجد بايد ذره‏اى چيزى كه دليل تنفرو اشمنداروبدى باشد كه آدم چند شش بشود در مسجد نبايد باشد



نظافت و زينت در موى سر

«يحب الدهن و يكلف الشمس» پيغمبر از موى پريشان ناراحت بود مى‏گفت آقا اگر زلف دارى قشنگ شانه كن و روغن بزن يكى از اشكالهايى كه به جوآنها مى‏گيرند مى‏گويند زلفش را روغن زده روغن زدن حديث داريم آنى كه بد است خود باختگى است ببين گاهى وقتها مى‏گوييم آقا چون اون روغن زده من هم مى‏زنم چون اروپا اين طورى است من هم اين طورى‏ام آخه مايك خورده خودباختگى است مى‏رود دكان آرايشگاهى مى‏گويد چطورى مى‏گويد اين زير چانه‏ام را آسمانى سبيل را اتريشى اينجايم را فرانسوى (خنده حضار) اين آدمى كه اينقدر خودش راپست احساس مى‏كند كه فكر مى‏كند ضعيف است و زلف و ريشش هم دراختيار خودش نباشد اين خودباختگى‏اش بد است والا شما برو روبروى آينه هر جورى خوشت مى‏آيد همانجورى درست كن به شرطى كه خودت انتخاب كنى گير ما اين است كه مدهايمان دراختيار خودمان نيست همينطور مى‏گوييم اون اين كار را كرد پس ما هم بكنيم و گرنه اگر منطق داشته باشيم اگر ثابت كردى كروات خاقيش چيه من دو تايش را روى هم مى‏گذارم با امامه چون لباس يا بايد گرم كند يا بايد سرد كند يا بايد زينت باشد يا بايد علامت شغل باشد يا بايد علامت سن باشد يا بايد علامت تخصص و روز باشد بى خاصيت‏ترين لباسها كه هيچ عالمتى درش نيست چون پير مى‏زند هم بچه هم باسواد مى‏زند هم بى سواد هم قنى هم غير قنى هم متخصص هم غير متخصص يعنى علامتى توى اين نيست بله بگو اين لباس علامت خلبان است اين علامت پزشكى است اين علامت اين علامت. يعنى بايد يا اين لباس معرف علم باشد يا معرف فن و حرفه باشد يا زيبايى باشد يا گرم كند يا سرد كند يك خاصيتى داشته باشد اين كه مى‏گوييم بى خاصيترين مقاله‏اى است در اتريش پخش شده است من اتريش بودم يك مقاله آوردند گفتند يكى از، هيچ لباسى بى‏خاصيت‏تر از كروات نيست اين حرف من نيست خيلى هم جالب بوديك چيزهايى كه ما مى‏بينيم مى‏گوييم كه فكر مى‏كنيد حرف ما است بله شما برو روبروى آينه هر جورى قشنگى بگو آقا من اين رقمى خوشم مى‏آيد خوب «بسم الله» كسى نگفته موى سر دوسانت باشد يا سه سانت منتهى به شرطى كه خودت، خودت باشى اگر خودت يك انسانى هستى كه خودت تصميم گرفتى ارزش است و مادر اسلام مى‏گويند مرجع تقليد هم خودت بايد انتخاب كنى اگر نمى‏توانى باز يك نفركه خودت مى‏پسندى يعنى خبرگانى كه خودت بهش راى دادى پيش نماز را آقا من اين آقارا دوستش ندارم هيچ مانعى ندارد برو يك مسجدى كه آقايش را دوست دارى من پولهايم را به اين نمى‏دهم مانعى ندارد برو به كسى بده كه دوستش دارى به هر حال خودت بايد انتخاب كنى «يحب الدهن و تلبرف اشمس» از روغن خوشش مى‏آمد و از ژوليدگى مو متنفر بود وقت تمام شد خيلى حرفهايم ماند (خوب تمام شد كه تمام شد توى ماشين مى‏رفتم به بغل دستى‏ام غيض كردم كه آخر چرا همچين شد نبايد همچين بشود هى حرص مى‏خوردم كه چرا همچين شد يك اتوبوس گازش داد از بغل ماشين ما رفت جلو ديديم پشت اتوبوس نوشته است شد شد، نشد نشد (خنده حضار) يك مرتبه گفتم خوب اين مى‏خواهد بگويد يعنى غيض نكن يك خورده آرام باش شد شد نشد نشد شما كوتاهى نكن منتهى همه مقدرات هم دست شمانيست يك رفت ممكن است همه كارها را بكنى بعد خراب بشود مى‏گفت تصميم گرفتم يك خواب راحت بكنم بچه‏ها را بيرون كردم نوه‏ها را بيرون كردم نمى‏دانم دو شاخ تلفن را كشيدم تلويزيون را خاموش كردم برق‏ها را خاموش كردم پشه بند بستم كه پشه نيايد خوب كه برنامه ريزى كردم دوتا گربه را سر ديوار آمد روى پشه بند دوتا به هم پريدند كه نيم متر پريدم بالا (خنده حضار) و اون شبى كه مى‏خواستم خواب راحت بكنم يك متر پريدم بالا (خنده حضار) اين ديگر خيلى دست ما نيست بسيار خوب اگر برادرها و خواهرها ماه رمضان امسال باهم باشيم يك خورده ببينيم پيغمبر چه طورى بوده لباسش، خوراكش، جنگش، صلحش، بچه دارى‏اش با مردم با دوست با بازارى‏ها اصلاً يك خورده باسيره پيغمبر و اميرالؤمنين يكى يك تا آخر ماه رمضان اين سيده را امسال گوش بدهيم و انشاالله اگر هم توفيق باشد بعد به صورت يك كتاب در بيايد حالا فعلاً بگوييم و اينها را كه مى‏گويم حرفهايى است كه هم از شيعه نقل مى‏كنم هم از سنى قبلاً مطالعه كرديم بعد تكميل كرديم اين ايام هم كه مى‏خواهيم بگوييم تمام كتابهاى شيعه و سنى را از طريق كامپيوتر استفاده مى‏كنيم كه يك چيزى باشدكه شيعه و سنى سرش اختلاف نداشته باشد از قطعيات و مسلمات باشد اميدوارم هر روز اين 25 دقيقه را با ما باشيد.

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم


هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 16:58 موضوع نبوت | لینک ثابت


نبوت

زمان و مكان ولادت


زمان سال ولادت و دوران حمل

كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 151

نويسنده: جعفر سبحانى

شايد يكى از پراختلاف‏ترين مسايل تاريخ زندگانى پيغمبر اسلام اختلاف موجود در تاريخ ولادت آن بزرگوار باشد كه اگر كسى بخواهد همه اقوال را در اين باره جمع‏آورى كند به بيش از بيست قول مى‏رسد.

عموم سيره نويسان اتفاق دارند كه،تولد پيامبر گرامى در عام الفيل،در سال 570 ميلادى بوده است.زيرا آن حضرت به طور قطع،در سال 632 ميلادى درگذشته است،و سن مبارك او 62 تا 63 بوده است.بنابراين،ولادت او در حدود 570 ميلادى خواهد بود.

اكثر محدثان و مورخان بر اين قول اتفاق دارند كه تولد پيامبر،در ماه‏«ربيع الاول‏»بوده،ولى در روز تولد او اختلاف دارند.معروف ميان محدثان شيعه اينست كه آن حضرت،در هفدهم ماه ربيع الاول،روز جمعه،پس از طلوع فجر چشم به دنيا گشود،و مشهور ميان اهل تسنن اينست كه ولادت آن حضرت،در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است. (1)

از اين دو قول كدام صحيح است؟

بسيارى جاى تاسف است كه روز ميلاد و وفات رهبر عاليقدر اسلام،بلكه مواليد و وفيات بيشتر پيشوايان مذهبى ما،به طور تحقيق معين نيست.اين ابهام سبب شده كه بسيارى از روزهاى جشن و سوگوارى ما از نظر تاريخ قطعى نباشد،در صورتى كه دانشمندان اسلام،نوعا وقايع و حوادثى را كه در طى قرون اسلامى رخ داده است،با نظم مخصوصى ضبط كرده‏اند،ولى معلوم نيست چه عواملى‏در كار بوده كه ميلاد و وفات بسيارى از آنها به طور دقيق ضبط نگرديده است.

فراموش نمى‏كنم هنگامى كه دست تقدير،نگارنده را به سوى يكى از شهرهاى مرزى‏«كردستان‏»ايران كشانيده بود،يكى از دانشمندان آن محل اين موضوع را با من در ميان گذارد و بيش از حد اظهار تاسف نمود و از سهل انگارى نويسندگان اسلامى بسيار تعجب مى‏كرد،و مى‏افزود:چطور آنان در يك چنين موضوع اختلاف نظر دارند. نگارنده به او گفت:اين موضوع تا حدودى قابل حل است.اگر شما بخواهيد بيوگرافى و شرح حال يكى از دانشمندان اين شهر را بررسى كنيد و فرض كنيم كه اين دانشمند پس از خود اولاد و كسان زيادى از خود به يادگار گذارده باشد،آيا به خود اجازه مى‏دهيد كه با بودن فرزندان مطلع،و فاميل بزرگ آن شخص،كه از خصوصيات زندگانى او طبعا آگاهند،برويد شرح زندگانى او را از اجانب و بيگانگان،يا از دوستان و علاقمندان آن شخص درخواست كنيد؟بطور مسلم وجدان شما چنين كار را اجازه نمى‏دهد.

رسول گرامى از ميان مردم رفت،و فاميل و فرزندانى از خود به يادگار گذارد، بستگان و كسان آن حضرت مى‏گويند:اگر رسول خدا پدر ارجمند ماست،و ما در خانه او بزرگ و در دامن مهر او پرورش يافته‏ايم،بزرگ خاندان ما،در فلان روز به دنيا آمده و در فلان ساعت معين،چشم از جهان بربسته است.آيا با اين وضع جا دارد كه قول فرزندان او را ناديده گرفته و نظر دور افتادگان و همسايگان را بر قول آنان ترجيح دهيم؟!

دانشمند مزبور،پس از شنيدن سخنان نگارنده سر به زير افكند،و سپس گفت:گفتار شما مضمون مثل معروف است كه:«اهل البيت ادرى بما في البيت‏»و من نيز تصور مى‏كنم كه قول اماميه،در خصوصيات زندگى آن حضرت كه ماخوذ از اولاد و فرزندان و نزديكان اوست،به حقيقت نزديكتر باشد.سپس دامنه سخن به جاهاى ديگر كشيده شد كه فعلا جاى بازگوئى آنها نيست.

دوران حمل

معروف اين است كه نور وجود آن حضرت،در ايام تشريق(يازدهم و دوازدهم و سيزدهم از ماه حج را ايام تشريق مى‏نامند)در رحم پاك‏«آمنه‏»قرار گرفت (2) .ولى اين مطلب با آنچه ميان عموم مورخان مشهور است كه ميلاد آن حضرت در ماه‏«ربيع الاول‏»بوده است،سازگار نيست.زيرا در اين صورت،بايد دوران حمل‏«آمنه‏»را،سه ماه و يا يكسال و سه ماه بدانيم،و اين خود از موازين عادى بيرون است و كسى هم آن را از خصائص پيامبر نشمرده است. (3)

محقق بزرگ،شهيد ثانى(911-966)اشكال مزبور را چنين حل كرده است كه:فرزندان اسماعيل به پيروى از نياكان خود،مراسم حج را در«ذى الحجه‏»انجام مى‏دادند، ولى بعدا به عللى به اين فكر افتادند كه مراسم حج را هر دو سال در يك ماه انجام دهند.يعنى دو سال در«ذى الحجه‏»،و دو سال در«محرم‏»،و بهمين ترتيب. بنابراين،با گذشتن بيست و چهار سال،دو مرتبه ايام حج‏به جاى خود باز مى‏گردد و رسم اعراب بر همين جارى بود،تا اين كه در سال دهم هجرت كه براى اولين بار،ايام حج‏با ذى الحجه تصادف كرده بود،پيامبر گرامى با القاء خطبه‏اى،از هر گونه تغيير اكيدا جلوگيرى فرمود،و ماه ذى الحجه را ماه حج معرفى نمود (4) و اين آيه در خصوص جلوگيرى از تاخير ماههاى حرام كه رسم عرب جاهلى بود نازل گرديده است:

انما النسي‏ء زيادة في الكفر يضل به الذين كفروا يحلونه عاما و يحرمونه عاما» (5) .

«تغيير دادن ماههاى حرام نشانه فزونى كفر است.كسانى كه كافرند بوسيله آن گمراه مى‏شوند يكسال آن را حلال مى‏شمارند و يكسال حرام‏».

روى اين جريان،ايام تشريق در هر دو سال در گردش بوده است.اگر روايات مى‏گويد كه:نور آن حضرت در ايام‏«تشريق‏»،در رحم مادر قرار گرفته و در هفدهم ربيع الاول از مادر متولد گرديده است،اين دو مطلب با هم منافات ندارند.زيرا در صورتى منافات پيدا مى‏كنند كه،منظور از ايام تشريق همان يازدهم و دوازدهم و سيزدهم‏«ذى الحجه‏»باشد.ولى همان طورى كه توضيح داده شد،ايام تشريق پيوسته در تغيير و تبديل بوده و ما با محاسبات به اين مطلب رسيديم كه در سال حمل و ولادت آن حضرت، ايام حج مصادف با ماه جمادى الاولى بوده است.و چون آن حضرت در ربيع الاول متولد گرديده،در اين صورت دوران حمل آمنه تقريبا ده ماه بوده است. (6)

اشكالات اين بيان

نتيجه‏اى را كه مرحوم شهيد ثانى از اين نظر گرفته است،صحيح نيست،و معنائى كه براى(نسي‏ء)بيان نموده،از ميان مفسران،فقط‏«مجاهد»آن را برگزيده و ديگران آن را طور ديگر تفسير كرده‏اند و تفسير مزبور چندان محكم نيست زيرا:

اولا-مكه،مركز همه گونه اجتماعات بود و يك عبادتگاه عمومى براى تمام اعراب به شمار مى‏رفت.ناگفته پيداست كه تغيير حج در هر دو سال،طبعا مردم را دچار اشتباه مى‏كند و عظمت آن اجتماع بزرگ و عبادت دسته جمعى را از بين مى‏برد. روى اين نظر بعيد است كه قريش و مكيان راضى بشوند كه آنچه مايه افتخار و عظمت آنهاست،در هر دو سال در دست تحول باشد و سرانجام مردم،وقت آن را گم كنند و آن اجتماع از بين برود.

ثانيا-اگر به دقت محاسبه شود، لازمه اين سخن اين است كه:در سال نهم هجرت، ايام حج مصادف با ذى القعده بوده باشد.در صورتى كه در همين سال،امير مؤمنان‏«ع‏»، از طرف پيامبر«ص‏»ماموريت‏يافت كه سوره‏«برائت‏»را در ايام حج‏براى مشركان بخواند.مفسران و محدثان متفقند كه آن حضرت،سوره مزبور را در دهم ذى الحجه خواند و چهار ماه مهلت داد و آغاز مهلت را دهم ذى الحجه مى‏دانند،نه ذى القعده.

ثالثا-معناى‏«نسي‏ء»اينست كه:چون اعراب مجراى صحيحى براى زندگانى نداشتند، غالبا از راه غارتگرى ارتزاق مى‏نمودند.از اين جهت،براى آنان بسيار سخت‏بود كه در سه ماه(ذى القعده و ذى الحجه و محرم)جنگ را تعطيل كنند.از اين جهت،گاهى از متصديان كعبه درخواست مى‏كردند،كه اجازه دهند در ماه محرم الحرام جنگ كنند و به جاى آن،در ماه صفر جنگ متاركه شود،و معناى‏«نسي‏ء»همين است و در غير محرم،ابدا(نسي‏ء) نبوده است و در خود آيه اشاره‏اى بر اين مطلب ديده مى‏شود.

«يحلونه عاما و يحرمونه عاما:

يكسال جنگ را حلال و يكسال حرام مى‏كردند».ما تصور مى‏كنيم راه حل مشكل اين است كه: اعراب،در دو موقع‏«حج‏»مى‏كردند.يكى ذى الحجه و ديگر ماه رجب،و تمام اعمال حج را در همين دو موقع انجام مى‏دادند.در اين صورت،ممكن است مقصود از اينكه:«آمنه‏»،در ماه حج‏يا در ايام تشريق،حامل نور رسولخدا شده،همان ماه رجب باشد،و اگر تولد آن حضرت را در هفدهم ماه ربيع الاول بدانيم،در اين صورت مدت حمل،هشت ماه و اندى خواهد بود.

پى‏نوشت‏ها:

1. «كافى‏»،ج 1/439.

2. فقط طريحى در«مجمع البحرين‏»،در ماده‏«شرق‏»،به صورت قولى كه گوينده آن معلوم نيست،آن را نقل كرده است.

3. رسول گرامى،اين حقيقت را با جمله زير بيان فرمود:و ان الزمان قد اشتداز كهيئته يوم خلق السماوات و الارض:زمان به نقطه‏اى كه از آنجا آغاز شده بود بازگشت،روزى كه خدا آسمانها و زمين را آفريد.

4. سوره توبه/37.

5. «بحار الانوار»،ج 15/252.

6. علامه مجلسى،در«بحار»،ج 100/253،اين محاسبه را انجام داده است.علاقمندان مى‏توانند به آن جا مراجعه بفرمايند،هر چند به اشكالى كه در بالا يادآور شديم،توجه نداده است.

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 12:33 موضوع نبوت | لینک ثابت


نبوت

زمان و مكان ولادت

 


آيا پيامبر فرمود: من در زمان انوشيروان عادل متولد شدم؟

حديث:ولدت في زمن الملك العادل

اين حديث نيز در برخى از روايات بدون سند از رسول‏خدا«ص‏»نقل شده كه فرمود:«ولدت فى زمن الملك العادل‏انوشيروان‏» (1) من در زمان پادشاه دادگر يعنى انوشيروان متولدشدم...

ولى اين حديث گذشته از اينكه از نظر عبارت فصيح نيست وبسختى مى‏توان آن را به يك اديب عرب زبان نسبت داد تا چه‏رسد به پيامبر اسلام و فصيح‏ترين افراد عرب از چند جهت جاى‏خدشه و ترديد است:

1-از نظر سند كه بدون سند و بطور مرسل نقل شده...و ازكتاب‏«الموضوعات الكبير على قارى‏»-يكى از دانشمندان اهل‏سنت-نقل شده كه در باره اين حديث چنين گفته:

«...قال السخاوى لا اصل له،و قال الزركشى كذب باطل،و قال السيوطى قال البيهقى فى شعب الايمان:تكلم شيخناابو عبد الله الحافظ بطلان ما يرويه بعض الجهلاء عن‏نبينا«ص‏»ولدت فى زمن الملك العادل يعنى انوشيروان‏». (2)

يعنى سخاوى گفت:اين حديث اصلى ندارد،و زركشى‏گفته:دروغ باطلى است،و سيوطى از بيهقى در شعب الايمان‏نقل كرده كه استادش ابو عبد الله حافظ در باره بطلان آنچه برخى‏از نادانان از پيغمبر ما«ص‏»روايت كرده‏اند كه فرمود: «ولدت‏فى زمن الملك العادل يعنى انوشيروان‏»سخن گفته...

2-طبق اين حديث رسول خدا«ص‏»انوشيروان ساسانى رابه عدالت‏ستوده،و دادگر و عادل بودن او را گواهى داده،و بلكه‏به ولادت در زمان وى افتخار ورزيده،ولى با اطلاعى كه ما ازوضع دربار ساسانيان و انوشيروان داريم نسبت چنين گفتارى‏برسولخدا«ص‏»و تاييد عدالت او از زبان رسول خدا«ص‏»قابل‏قبول و توجيه نيست،و ما در اينجا گفتار يكى از نويسندگان‏معاصر را كه در باره زندگى چهارده معصوم عليهم السلام قلمفرسائى‏كرده و اكنون چشم از اين جهان بر بسته ذيلا براى شما نقل مى‏كنيم،تا به‏بينيم واقعا سلطان عادلى در گذشته وجود داشته؟و آيا انوشيروان‏عادل بوده يا نه؟ نويسنده مزبور چنين مى‏نويسد:

انوشيروان كسرى به عدالت مشهور است ولى اگر نگاهى‏بى طرفانه باوضاع اجتماعى ايران در زمان سلطنت وى‏بيفكنيم خواه و ناخواه ناچاريم اين عدالت را يك‏«غلطمشهور»بناميم.زيرا در زمان سلطنت انوشيروان عدالت اجتماعى بر مردم ايران حكومت نمى‏كرد.

در اجتماع از مساوات و برابرى خبرى نبود.ملت ايران در آن‏تاريخ با يك اجتماع چهار طبقه‏اى بسر مى‏برد كه محال بودبتواند از عدالت و انصاف حكومت‏بهره‏ور باشد.

درست مثل آن بود كه ملت ايران را در چهار اتاق مجزا ومستقل جا بدهند و هر يك از اين چهار اتاق را با ديوارى‏محكم‏تر از آهن و روى،از اتاق ديگر سوا و جدا بسازند.

گذشته از شاه و خاندان سلطنتى كه در راس كشور قرار داشتندنخستين صف،صف‏«ويسپهران‏»بود كه از صفوف ديگرملت‏به دربار نزديكتر و از قدرت دربار بهره‏ورتر بود.طبقه‏ويسپهران از اميرزادگان و«گاه‏پور»ها تشكيل مى‏يافت.

و بعد طبقه‏«اسواران‏»كه بايد از نجبا و اشراف ملت تشكيل‏بگيرد...امراى نظام و سوارگاران كشور از اين طبقه‏بر مى‏خواسته‏اند.

طبقه سوم طبقه دهگانان بود كه كار كتابت و دبيرى وبازرگانى و رسيدگى بامور كشاورزى و املاك را بعهده‏داشت.

طبقه چهارم كه از اكثريت مردم ايران تشكيل مى‏شدپيشه‏وران و روستاييان بودند،سنگينى اين سه طبقه زورمند واز خود راضى بر دوش طبقه چهارم يعنى پيشه‏وران و روستاييان‏فشار مى‏آورد.ماليات را اين طبقه ادا مى‏كرد.كشت و كاربعهده اين طبقه بود رنج‏ها و زحمت‏هاى زندگى را اين طبقه مى‏كشيد و آن سه طبقه ديگر كه از دهگانان و اسواران وو يسپهران تشكيل مى‏يافت‏به ترتيب از كيف‏ها و لذت‏هاى‏زندگى يعنى دسترنج طبقه چهارم استفاده مى‏كرد.

ميان اين چهار طبقه ديوارى از آهن و پولاد بر پا بود كه مقدورنبود بتوانند با هم بياميزند.اصلا زبان يكديگر رانمى‏فهميدند.

اگر از طبقه ويسپهران پسرى دل به يك دختر دهگانى يادخترى از دختر اسواران مى‏بست ازدواجشان صورت پذير نبود.

انگار اين چهار طبقه چهار ملت از چهار نژاد عليحده وجداگانه بودند كه در يك حكومت زندگى مى‏كردند.

تازه طبقه ممتازه ديگرى هم وجود داشت كه دوش به دوش‏حكومت‏بر مردم فرمان مى‏راند.اين طبقه خود را مطلقا فوق‏طبقات مى‏شمرد زيرا بر مسند روحانيت تكيه زده بود و اسمش‏«موبد»بود.فكر كنيد.آن كدام عدالت است كه مى‏تواند براين ملت چهار اشكوبه بيك سان حكومت كند.

اين طبقه بندى در نفس خود بزرگترين ظلم است.اين خودنخستين سد در برابر جريان عدالت است تا اين سد شكسته‏نشود و تا عموم طبقات بيك روش و يك ترتيب بشمار نيايند،تا ويسپهران و پيشه‏وران دست‏برادرى بهم نسپارند و پنجه‏دوستى همديگر را فشار ندهند محال است از عدالت اجتماعى‏و برابرى در حقوق عمومى بيك ميزان استفاده كنند.

در حكومت‏ساسانيان حيات اجتماعى بر دو پايه‏«مالكيت‏»و«فاميل‏»قرار داشت.ملاك امتياز در خانواده‏ها لباس شيك‏و قصر مجلل و زنهاى متعدد و خدمتگذاران كمر بسته بود.

«خسروانى كلاه و زرينه كفش علامت‏بزرگى بود»طبقات‏ممتاز يعنى مؤبدان و ويسپهران در زمان ساسانيان از پرداخت‏ماليات و خدمت در نظام مطلقا معاف بودند.

پيشه‏وران زحمت مى‏كشيدند،پيشه وران بجنگ مى‏رفتند،پيشه وران‏كشته مى‏شدند و در عين حال نه از اينهمه رنج وفداكارى تقدير مى‏شدند و نه در زندگى خود روى آسايش وآرامش مى‏ديدند.

تحصيل علم و معارف ويژه مؤبدان و نجبا بوده،بر طبقه‏چهارم حرام بود كه دانش بياموزد و خود را جهت مشاغل عاليه‏مملكت آماده بدارد.

حكيم ابو القاسم فردوسى در شاهنامه خود حكايتى دارد از«كفشگر»و«انوشيروان‏»روايت مى‏كند كه خيلى شنيدنى‏است و ما اكنون عين روايت را از شاهنامه در اينجا بعنوان‏شاهد صادق نقل مى‏كنيم:

بشاه جهان گفت‏بو ذرجمهر كه اى شاه با داد و با راى و مهر سوى گنج ايران دراز است راه تهيدست و بيكار مانده سپاه بدين شهرها گرد ما،در كس است كه صد يك ز مالش سپه را بس است ز بازارگانان و دهقان درم اگر وام خواهى نگردد دژم بدان كار شد شاه همداستان كه داناى ايران بزد داستان فرستاده‏اى جست‏بو ذرجمهر خردمند و شادان دل و خوبچهر بدو گفت از ايدر دو اسبه برو گزين كن يكى نام بردار گو ز بازارگانان و دهقان شهر كسى را كجا باشد از نام بهر ز بهر سپه اين درم وام خواه بزودى بفرمايد از گنج‏شاه

فرستاده بزرگمهر در ميان دهقانان و بازرگانان شهر مرد كفشگرى‏را پيدا كرد كه پول فراوان داشت.

يكى كفشگر بود موزه فروش بگفتار او پهن بگشاد گوش درم چند بايد؟بدو گفت مرد دلاور شمار درم ياد كرد چنين گفت كى پر خرد مايه‏دار چهل مر درم،هر مرى صد هزار بدو كفشگر گفت كاين من دهم سپاسى ز گنجور بر سر نهم بياورد قپان و سنگ و درم نبد هيچ دفتر بكار و قلم

كفشگر با خوشرويى و رغبت ثروت خود را در اختيار فرستاده‏بزرگمهر گذاشت.

بدو كفشگر گفت اى خوب چهر نرنجى بگويى به بو ذرجمهر كه اندر زمانه مرا كودكيست كه آزار او بر دلم خوار نيست بگويى مگر شهريار جهان مرا شاد گرداند اندر نهان كه او را سپارم به فرهنگيان كه دارد سرمايه و هنگ آن فرستاده گفت اين ندارم برنج كه كوتاه كردى مرا راه گنج

فرستاده به كفشگر وعده داد كه استدعاى او بوسيله بزرگمهر بعرض‏انوشيروان برسد.و بزرگمهر هم با آب و تاب بسيار تقاضاى كفشگررا كه اينهمه درهم و دينار بدولت تقديم داشته بود در پيشگاه شاه‏معروض داشت و حتى خودش هم خواهش كرد:

اگر شاه باشد بدين دستگير كه اين پاك فرزند گردد دبير ز يزدان بخواهد همى جان شاه كه جاويد باد و سزاوار گاه

اما انوشيروان بيرحمانه اين تقاضا را رد كرد و حتى پول كفشگر راهم برايش پس فرستاد و در پاسخ چنين گفت:

بدو شاه گفت اى خردمند مرد چرا ديو چشم ترا خيره كرد برو همچنان باز گردان شتر مبادا كزو سيم خواهيم و در چو بازارگان بچه،گردد دبير هنرمند و با دانش و يادگير چو فرزند ما بر نشيند به تخت دبيرى ببايدش پيروز بخت هنر بايد از مرد موزه فروش سپارد بدو چشم بينا و گوش بدست‏خردمند مرد نژاد نماند بجز حسرت و سرد باد شود پيش او خوار مردم شناس چو پاسخ دهد زو نيابد سپاس

و دست آخر گفت كه دولت ما نه از اين كفشگر وام مى‏خواهد و نه‏اجازه مى‏دهد كه پسرش به مدرسه برود و تحصيل كند زيرااين پسر پسر موزه فروش است‏يعنى در طبقه چهارم اجتماع قراردارد و«پيروز بخت‏»نيست در صورتيكه براى وليعهد مادبيرى‏«پيروز بخت‏»لازم است.

آرى بدين ترتيب پسر اين كفشگر و كفشگران ديگر و طبقاتى‏كه در صف نجبا و روحانيون قرار نداشتند حق تحصيل علم وكسب فرهنگ هم نداشتند.

البته انوشيروان به نسبت پادشاهان ديگر از دودمانهاى‏ساسانى و غير ساسانى كه مردم را با شكنجه و عذاب‏هاى‏گوناگون مى‏كشتند عادل است.

آنچه مسلم است اينست كه كسرى انوشيروان ديوان‏عدالتى بوجود آورده بود و تا حدودى كه مقتضيات اجتماعى‏اجازه مى‏داد به داد مردم مى‏رسيد ولى اينهم مسلم است كه‏در يك چنين اجتماع...در اجتماعى كه به پسر كفشگر حق‏تحصيل علم ندهند و ويرا از عادى‏ترين و طبيعى‏ترين حقوق اجتماعى و انسانى محروم سازند عدالت اجتماعى برقرارنيست.

گناه كفشگر به عقيده شاهنشاه ساسانى اين بود كه‏«پيروزبخت‏»نبود...

در اينجا بايد بعرض خسرو انوشيروان رسانيد كه آيا اين‏كفشگر زاده‏«نا پيروز بخت‏»ايرانى هم نبود؟

نگارنده گويد:تازه معلوم نيست چگونه اين داستان از لابلاى‏تاريخ ساسانيان و پادشاهان كه پر از مديحه سرائى و تمجيدهاى‏آنچنانى است نقل شده،و فردوسى كه معمولا افسانه‏پرداز آنان‏بوده و گاهى بگفته خودش كاهى را به كوهى جلوه مى‏داده‏چگونه اين داستان را با اين آب و تاب نقل كرده؟و گويا اين‏بيدادگرى را عين عدالت و داد مى‏دانسته،كه آنرا در كتاب خودبنظم درآورده و زحمت‏سرودن آنرا بخود داده است!!و شايد-چنانچه بعضى احتمال داده‏اند-هدف فردوسى نيز همين‏افشاءگرى بوده كه از اين دروغ مشهور پرده بردارد و عدالت‏دروغين انوشيروان را بر ملا سازد!

3-اختلاف در نقل حديث و بخصوص اختلاف در متن آن‏كه سبب ترديد در اصل حديث و تضعيف آن مى‏شود زيرا دربرخى از روايات همانگونه كه شنيديد«ولدت فى زمن الملك العادل انوشيروان‏»است،و در برخى ديگر بدون لفظ‏«انوشيروان‏»و در برخى با اضافه كلمه‏«يعنى‏»است،بگونه‏اى‏كه از نقل‏«على قارى‏»استنباط مى‏شد كه معلوم نيست كلمه‏«يعنى‏»از اضافات راوى است‏يا جزء متن روايت است،و دربرخى از نقلها متن اين روايت‏بگونه ديگرى نقل شده كه نه لفظ‏«عادل‏»در آن است و نه لفظ‏«انوشيروان‏»مانند روايت‏اعلام الورى طبرسى و كشف الغمه كه در آن اينگونه است:

«...ولدت فى زمان الملك العادل الصالح‏»كه همين عبارت در نقل مجلسى‏«ره‏»در بحار الانوار لفظ‏«العادل‏»هم ندارد و اينگونه نقل شده‏«ولدت فى زمان الملك‏الصالح‏»كه طبق اين نقل معلوم نيست اين پادشاه عادل صالح،يا اين پادشاه صالح و شايسته چه كسى بوده،چون بر فرض صحت‏حديث روى اين نقل معلوم نيست منظور رسولخدا«ص‏»انوشيروان باشد،و از اينرو مرحوم طبرسى و اربلى كه خود متوجه‏اين مطلب بوده‏اند قبل از نقل اين قسمت در مورد سال ولادت‏آنحضرت مى‏نويسند:

«...و ذلك لاربع و ثلاثين سنة و ثمانية اشهر مضت من ملك‏كسرى انوشيروان بن قباد...و هو الذى عنى رسول الله-صلى الله‏عليه و آله-على ما يزعمون:ولدت فى زمان الملك العادل الصالح‏».

پى‏نوشتها:

1-بحار الانوار ج 15 ص 250.مناقب ج 1 ص 172.

2-«الموضوعات الكبير»على قارى-ط كراچى-ص 136.

درسهايى از تاريخ تحليلى اسلامى جلد 1 صفحه 111

رسولى محلاتى

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 12:32 موضوع نبوت | لینک ثابت


نبوت

زمان و مكان ولادت


عام الفيل سال تولد پيامبر(ص)

مشهور در ميان اهل تاريخ آن است كه ولادت رسول خدا درعام الفيل بوده،و عام الفيل همان سالى است كه اصحاب فيل‏بسركردگى ابرهه بمكه حمله بردند و بوسيله پرنده‏هاى ابابيل‏نابود شدند.

و اينكه آيا اين داستان در چه سالى از سالهاى ميلادى بوده‏اختلاف است كه سال 570 و 573 ذكر شده،ولى با توجه به‏اينكه مسيحيان قبل از اسلام تاريخ مدون و مضبوطى نداشته‏اندنمى‏توان در اينباره نظر صحيح و دقيقى ارائه كرد،و از اينرو ازتحقيق بيشتر در اينباره خوددارى مى‏كنيم،و به داستان اصحاب‏فيل كه از معجزات قرآن كريم بشمار مى‏رود مى‏پردازيم،و البته‏داستان اصحاب فيل با اجمال و تفصيل و با اختلاف زيادى‏نقل شده،و ما مجموعه‏اى از آنها را در زندگانى رسول‏خدا«ص‏»تدوين كرده و برشته تحرير در آورده‏ايم كه ذيلا براى‏شما نقل مى‏كنيم،و سپس پاره‏اى توضيحات را ذكر خواهيم كرد:

داستان اصحاب فيل

كشور يمن كه در جنوب غربى عربستان واقع است منطقه‏حاصلخيزى بود و قبائل مختلفى در آنجا حكومت كردند و از آنجمله قبيله بنى حمير بود كه سالها در آنجا حكومت داشتند.

ذونواس يكى از پادشاهان اين قبيله است كه سالها بر يمن‏سلطنت مى‏كرد،وى در يكى از سفرهاى خود به شهر«يثرب‏»تحت تاثير تبليغات يهوديانى كه بدانجا مهاجرت كرده بودند قرارگرفت،و از بت پرستى دست كشيده بدين يهود در آمد.طولى‏نكشيد كه اين دين تازه بشدت در دل ذونواس اثر گذارد و ازيهوديان متعصب گرديد و به نشر آن در سرتاسر جزيرة العرب وشهرهائيكه در تحت‏حكومتش بودند كمر بست،تا آنجا كه‏پيروان اديان ديگر را بسختى شكنجه مى‏كرد تا بدين يهود درآيند،و همين سبب شد تا در مدت كمى عربهاى زيادى بدين‏يهود درآيند.

مردم‏«نجران‏»يكى از شهرهاى شمالى و كوهستانى يمن‏چندى بود كه دين مسيح را پذيرفته و در اعماق جانشان اثر كرده‏بود و بسختى از آن دين دفاع مى‏كردند و بهمين جهت از پذيرفتن‏آئين يهود سر پيچى كرده و از اطاعت‏«ذونواس‏»سرباز زدند.

ذونواس بر آنها خشم كرد و تصميم گرفت آنها رابسخت‏ترين وضع شكنجه كند و بهمين جهت دستور داد خندقى‏حفر كردند و آتش زيادى در آن افروخته و مخالفين دين يهود رادر آن بيفكنند،و بدين ترتيب بيشتر مسيحيان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهى را نيز طعمه شمشير كرده و يا دست و پاو گوش و بينى آنها را بريد،و جمع كشته‏شدگان آنروز رابيست هزار نفر نوشته‏اند و بعقيده گروه زيادى از مفسران قرآن‏كريم‏«داستان اصحاب اخدود»كه در قرآن كريم(در سوره‏بروج)ذكر شده است اشاره بهمين ماجرا است.

يكى از مسيحيان نجران كه از معركه جان بدر برده بود ازشهر گريخت،و با اينكه ماموران ذونواس او را تعقيب كردندتوانست از چنگ آنها فرار كرده و خود را بدربار امپراطور-درقسطنطنيه-برساند،و خبر اين كشتار فجيع را به امپراطور روم كه‏بكيش نصارى بود رسانيد و براى انتقام از ذونواس از وى كمك‏خواست.

امپراطور روم كه از شنيدن آن خبر متاثر گرديده بود در پاسخ‏وى اظهار داشت:كشور شما بمن دور است ولى من نامه‏اى به‏«نجاشى‏»پادشاه حبشه مى‏نويسم تا وى شما را يارى كند،وبدنبال آن نامه‏اى در آن باره به نجاشى نوشت.

نجاشى لشكرى انبوه مركب از هفتاد هزار نفر مرد جنگى به‏يمن فرستاد،و بقولى فرماندهى آن لشكر را به‏«ابرهه‏»فرزند«صباح‏»كه كنيه‏اش ابو يكسوم بود سپرد،و بنا به قول ديگرى‏شخصى را بنام‏«ارياط‏»بر آن لشكر امير ساخت و«ابرهه‏»راكه يكى از جنگجويان و سرلشكران بود همراه او كرد.

«ارياط‏»از حبشه تا كنار درياى احمر بيامد و در آنجابكشتيها سوار شده اين سوى دريا در ساحل كشور يمن پياده‏شدند، ذونواس كه از جريان مطلع شد لشكرى مركب از قبائل‏يمن با خود برداشته بجنگ حبشيان آمد و هنگامى كه جنگ‏شروع شد لشكريان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومت‏نياورده و شكست‏خوردند و ذونواس كه تاب تحمل اين شكست‏را نداشت‏خود را بدريا زد و در امواج دريا غرق شد.

مردم حبشه وارد سرزمين يمن شده و سالها در آنجا حكومت‏كردند،و«ابرهه‏»پس از چندى‏«ارياط‏»را كشت و خود بجاى‏او نشست و مردم يمن را مطيع خويش ساخت و نجاشى را نيز كه‏از شوريدن او به‏«ارياط‏»خشمگين شده بود بهر ترتيبى بود ازخود راضى كرد.

در اين مدتى كه ابرهه در يمن بود متوجه شد كه اعراب آن‏نواحى چه بت پرستان و چه ديگران توجه خاصى بمكه و خانه‏كعبه دارند،و كعبه در نظر آنان احترام خاصى دارد و هر ساله‏جمع زيادى به زيارت آن خانه مى‏روند و قربانيها مى‏كنند،وكم‏كم بفكر افتاد كه اين نفوذ معنوى و اقتصادى مكه و ارتباطى‏كه زيارت كعبه بين قبائل مختلف عرب ايجاد كرده ممكن است روزى موجب گرفتارى تازه‏اى براى او و حبشيان ديگرى كه درجزيرة العرب و كشور يمن سكونت كرده بودند بشود،و آنها رابفكر بيرون راندن ايشان بياندازد،و براى رفع اين نگرانى تصميم‏گرفت معبدى با شكوه در يمن بنا كند و تا جائى كه ممكن است‏در زيبائى و تزئينات ظاهرى آن نيز بكوشد و سپس اعراب آن‏ناحيه را بهر وسيله‏اى كه هست‏بدان معبد متوجه ساخته و ازرفتن بزيارت كعبه باز دارد.

معبدى كه ابرهه بدين منظور در يمن بنا كرد«قليس‏»نام‏نهاد و در تجليل و احترام و شكوه و زينت آن حد اعلاى كوشش‏را كرد ولى كوچكترين نتيجه‏اى از زحمات چند ساله خودنگرفت و مشاهده كرد كه اعراب هم چنان با خلوص و شور وهيجان خاصى هر ساله براى زيارت خانه كعبه و انجام مراسم حج‏بمكه مى‏روند،و هيچگونه توجهى بمعبد با شكوه او ندارند.وبلكه روزى بوى اطلاع دادند كه يكى از اعراب‏«كنانة‏»بمعبد«قليس‏»رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده كرده و سپس‏بسوى شهر و ديار خود گريخته است.

اين جريانات،خشم ابرهه را بسختى تحريك كرد و با خودعهد نمود بسوى مكه برود و خانه كعبه را ويران كرده و به يمن‏باز گردد و سپس لشگر حبشه را با خود برداشته و با فيلهاى چندى و با فيل مخصوصى كه در جنگها همراه مى‏بردند بقصد ويران‏كردن كعبه و شهر مكه حركت كرد.

اعراب كه از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ بااو بر آمدند و از جمله يكى از اشراف يمن بنام‏«ذونفر»قوم خود رابدفاع از خانه كعبه فرا خواند و ديگر قبايل عرب را نيز تحريك‏كرده حميت و غيرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدابرانگيخت و جمعى را با خود همراه كرده بجنگ ابرهه آمد ولى‏در برابر سپاه بيكران ابرهه نتوانست مقاومت كند و لشكريانش‏شكست‏خورده خود نيز به اسارت سپاهيان ابرهه در آمد و چون اورا پيش ابرهه آوردند دستور داد او را بقتل برسانند و«ذونفر»كه‏چنان ديد و گفت:مرا بقتل نرسان شايد زنده ماندن من براى توسودمند باشد.

پس از اسارت‏«ذونفر»و شكست او،مرد ديگرى از رؤساى‏قبائل عرب بنام‏«نفيل بن حبيب خثعمى‏»با گروه زيادى ازقبائل خثعم و ديگران بجنگ ابرهه آمد ولى او نيز بسرنوشت‏«ذونفر»دچار شد و بدست‏سپاهيان ابرهه اسير گرديد.

شكست پى در پى قبائل مزبور در برابر لشكريان ابرهه سبب‏شد كه قبائل ديگرى كه سر راه ابرهه بودند فكر جنگ با او را ازسر بيرون كنند و در برابر او تسليم و فرمانبردار شوند،و از آنجمله قبيله ثقيف بودند كه در طائف سكونت داشتند و چون ابرهه بدان‏سرزمين رسيد،زبان به تملق و چاپلوسى باز كرده و گفتند:مامطيع توايم و براى رسيدن بمكه و وصول بمقصدى كه در پيش‏دارى راهنما و دليلى نيز همراه تو خواهيم كرد و بدنبال اين‏گفتار مردى را بنام‏«ابورغال‏»همراه او كردند،و ابو رغال‏لشكريان ابرهه را تا«مغمس‏»كه جائى در چهار كيلومترى مكه‏است راهنمائى كرد و چون بدانجا رسيدند«ابو رغال‏»بيمار شد ومرگش فرا رسيد و او را در همانجا دفن كردند،و چنانچه‏ابن هشام مى‏نويسد:اكنون مردم كه بدانجا مى‏رسند بقبرابو رغال سنگ مى‏زنند.

همينكه ابرهه در سرزمين‏«مغمس‏»فرود آمد يكى ازسرداران خود را بنام‏«اسود بن مقصود»مامور كرد تا اموال ومواشى مردم آن ناحيه را غارت كرده و بنزد او ببرند.

«اسود»با سپاهى فراوان بآن نواحى رفت و هر جا مال و ياشترى ديدند همه را تصرف كرده بنزد ابرهه بردند.

در ميان اين اموال دويست‏شتر متعلق به عبد المطلب بود كه‏در اطراف مكه مشغول چريدن بودند و سپاهيان‏«اسود»آنها را به‏يغما گرفته و بنزد ابرهه بردند،و بزرگان قريش كه از ماجرا مطلع‏شدند نخست‏خواستند بجنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز ستانند ولى هنگامى كه از كثرت سپاهيان با خبر شدند از اين فكرمنصرف گشته و به اين ستم و تعدى تن دادند.

در اين ميان ابرهه شخصى را بنام‏«حناطه‏»حميرى بمكه‏فرستاد و بدو گفت:بشهر مكه برو و از بزرگ ايشان جويا شو وچون او را شناختى باو بگو:من براى جنگ با شما نيامده‏ام ومنظور من تنها ويران كردن خانه كعبه است،و اگر شما مانع‏مقصد من نشويد مرا با جان شما كارى نيست و قصد ريختن‏خون شما را ندارم.

و چون حناطه خواست‏بدنبال اين ماموريت‏برود بدو گفت:

اگر ديدى بزرگ مردم مكه قصد جنگ ما را ندارد او را پيش من‏بياور.

حناطه بشهر مكه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او رابسوى عبد المطلب راهنمائى كردند،و او نزد عبد المطلب آمد وپيغام ابرهه را رسانيد،عبد المطلب در جواب گفت:بخدا سوگندما سر جنگ با ابرهه را نداريم و نيروى مقاومت در برابر او نيز درما نيست،و اينجا خانه خدا است پس اگر خداى تعالى اراده‏فرمايد از ويرانى آن جلوگيرى خواهد كرد،وگرنه بخدا قسم ماقادر بدفع ابرهه نيستيم.

«حناطه‏»گفت:اكنون كه سر جنگ با ابرهه را نداريد پس برخيز تا بنزد او برويم.عبد المطلب با برخى از فرزندان خودحركت كرده تا بلشگرگاه ابرهه رسيد،و پيش از اينكه او را پيش‏ابرهه ببرند«ذونفر»كه از جريان مطلع شده بود كسى را نزدابرهه فرستاد و از شخصيت‏بزرگ عبد المطلب او را آگاه ساخت‏و بدو گفته شد:كه اين مرد پيشواى قريش و بزرگ اين سرزمين‏است،و او كسى است كه مردم اين سامان و وحوش بيابان رااطعام مى‏كند.

عبد المطلب-كه صرفنظر از شخصيت اجتماعى-مردى خوش‏سيما و با وقار بود همينكه وارد خيمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدوافتاد و آن وقار و هيبت را از او مشاهده كرد بسيار از او احترام‏كرد و او را در كنار خود نشانيد و شروع بسخن با او كرده پرسيد:

حاجتت چيست؟

عبد المطلب گفت:حاجت من آنست كه دستور دهى‏دويست‏شتر مرا كه بغارت برده‏اند بمن باز دهند!برهه گفت:

تماشاى سيماى نيكو و هيبت و وقار تو در نخستين ديدار مرامجذوب خود كرد ولى خواهش كوچك و مختصرى كه كردى‏از آن هيبت و وقار كاست!آيا در چنين موقعيت‏حساس وخطرناكى كه معبد تو و نياكانت در خطر ويرانى و انهدام است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبيله‏ات در معرض هتك و زوال قرار گرفته در باره چند شتر سخن مى‏گوئى؟!

عبد المطلب در پاسخ او گفت:«انا رب الابل و للبيت رب‏»!

من صاحب اين شترانم و كعبه نيز صاحبى دارد كه از آن‏نگاهدارى خواهد كرد!

ابرهه گفت:هيچ قدرتى امروز نمى‏تواند جلوى مرا از انهدام‏كعبه بگيرد!

عبد المطلب بدو گفت:اين تو و اين كعبه!

بدنبال اين گفتگو،ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را باوباز دهند و عبد المطلب نيز شتران خود را گرفته و بمكه آمد و چون‏وارد شهر شد بمردم شهر و قريش دستور داد از شهر خارج شوند وبكوهها و دره‏هاى اطراف مكه پناهنده شوند تا جان خود را ازخطر سپاهيان ابرهه محفوظ دارند.

آنگاه خود با چند تن از بزرگان قريش بكنار خانه كعبه آمد وحلقه در خانه را بگرفت و با اشگ ريزان و قلبى سوزان بتضرع وزارى پرداخت و از خداى تعالى نابودى ابرهه و لشگريانش رادرخواست كرد و از جمله سخنانى كه بصورت نظم گفته اين دوبيت است:

يا رب لا ارجو لهم سواكا يا رب فامنع منهم حماكا ان عدو البيت من عاداكا امنعهم ان يخربوا قراكا

-پروردگارا در برابر ايشان جز تو اميدى ندارم پروردگاراحمايت و لطف خويش را از ايشان بازدار كه دشمن خانه همان‏كسى است كه با تو دشمنى دارد و تو نيز آنانرا از ويرانى‏خانه‏ات بازدار.

آنگاه خود و همراهان نيز بدنبال مردم مكه بيكى از كوههاى‏اطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببينند سرانجام ابرهه و خانه كعبه چه‏خواهد شد.

از آنسو چون روز ديگر شد ابرهه به سپاه مجهز خويش فرمان‏داد تا بشهر حمله كنند و كعبه را ويران سازند.

نخستين نشانه شكست ايشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخين نوشته‏اند،فيل مخصوص را مشاهده كردند كه‏از حركت ايستاد و به پيش نمى‏رود و هر چه خواستند او را به‏پيش برانند نتوانستند،و در اين خلال مشاهده كردند كه‏دسته‏هاى بيشمارى از پرندگان كه شبيه پرستو و چلچله بودند ازجانب دريا پيش مى‏آيند.

پرندگان مزبور را خداى تعالى مامور كرده بود تا بوسيله‏سنگريزه‏هائى كه در منقار و چنگال داشتند-و هر كداميك ازآن سنگريزه‏ها باندازه نخود و يا كوچكتر از آن بود-ابرهه ولشگريانش را نابود كنند.

ماموران الهى بالاى سر سپاهيان ابرهه رسيدند و سنگريزه‏هارا رها كردند و بهر يك از آنان كه اصابت كرد هلاك شد وگوشت‏بدنش فرو ريخت،همهمه در لشگريان ابرهه افتاد و ازاطراف شروع بفرار كرده و رو به هزيمت نهادند،و در اين گير ودار بيشترشان بخاك هلاك افتاده و يا در گودالهاى سر راه،وزير دست و پاى سپاهيان خود نابود گشتند.

خود ابرهه نيز از اين عذاب وحشتناك و خشم الهى در امان‏نماند و يكى از سنگريزه‏ها بسرش اصابت كرد،و چون وضع راچنان ديد به افراد اندكى كه سالم مانده بودند دستور داد او رابسوى يمن باز گردانند،و پس از تلاش و رنج‏بسيارى كه بيمن‏رسيد گوشت تنش بريخت و از شدت ضعف و بيحالى در نهايت‏بدبختى جان سپرد.

عبد المطلب كه آن منظره عجيب را مى‏نگريست و دانست‏كه خداى تعالى بمنظور حفظ خانه كعبه،آن پرندگان را فرستاده‏و نابودى ابرهه و سپاهيانش فرا رسيده است فرياد برآورد و مژده‏نابودى دشمنان كعبه را بمردم داد و بآنها گفت:

بشهر و ديار خود باز گرديد و غنيمت و اموالى كه از اينان‏بجاى مانده برگيريد،و مردم با خوشحالى و شوق بشهرباز گشتند. و گويند:در آنروز غنائم بسيارى نصيب اهل مكه شد،وقبيله خثعم كه از قبائل ديگر در چپاول‏گرى حريص‏تر بودند بيش‏از ديگران غنيمت‏بردند،و زر و سيم و اسب و شتر فراوانى‏بچنگ آوردند.

و اين بود آنچه از رويهمرفته روايات و تفاسير اسلامى‏استفاده مى‏شود.

و اينك چند تذكر:

1-برخى خواسته‏اند داستان اصحاب فيل را بر آنچه دركتب تاريخى اروپائيان و ساسانيان و لشكركشى انوشيروان به‏يمن و نابود شدن لشكر ابرهه در سر زمين حجاز بوسيله آبله وامثال آن منطبق ساخته و با تصرفاتى كه در كلمات و تاويلاتى‏كه در عبارات كرده‏اند بنظر خود جمع بين قرآن كريم و تواريخ‏نموده‏اند كه نمونه‏هائى از آنرا در ذيل مى‏خوانيد:

فريد وجدى در دائرة المعارف خود در ماده‏«عرب‏»داستان‏اصحاب فيل و حمله آنها را بمكه ذكر كرده و سپس مى‏گويد:

«فاصابت جيش ابرهه مصيبة اضطرته للرجوع عن عزمه‏»پس لشكر ابرهة به مصيبتى دچار شد كه ناچار شد ازتصميمى كه در ويران كردن كعبه و مكه داشت‏باز گردد... و سپس سوره مباركه فيل را ذكر كرده و آنگاه گويد:

«مفسران در تفسير پرنده‏هاى ابابيل گفته‏اند:آنها پرندگانى‏بودند كه از دريا بيرون آمده و لشكر ابرهه را با سنگهائى كه‏در منقار داشتند بزدند و آنها نابود شدند...»

وى سپس گويد:

«ولى صحيح است كه كلام خدا را بر خلاف ظاهر آن حمل‏كرد بخاطر كثرت استعارات و مجازات در زبان عرب،و قرآن‏به زبان لغت ايشان نازل شده و صحيح است كه گفته شود آن‏اتفاق مهمى كه بى مقدمه براى لشكر ابرهه پيش آمد بصورت‏پرندگانى تصوير شد كه از آسمان آمده و آنها را بوسيله‏سنگهاى خود سنگ باران كرده‏اند». (1)

و در ماده‏«ابل‏»و ابابيل پس از تفسير لغوى و معناى لفظ‏ابابيل گويد:

«اما روايات در باره شكلهاى اين پرندگان بسيار است وهمين كثرت اقوال دليل آنست كه از رسول خدا«ص‏»دراينباره نص صحيح و صريحى يافت نمى‏شود...»

«و ابن زيد گفته:كه آنها پرندگانى بودند كه از دريا آمدند،و در رنگ آنها اختلاف كرده‏اند،برخى گفته‏اند سفيد بودند، و برخى گويند:سياه بوده،و قول ديگر آنكه سبز بودند ومنقارهائى همچون منقار پرندگان و دستهائى همچون دست‏سگان داشتند،و برخى گفته‏اند:سرهاشان همچون سران‏درندگان بوده...»

«و در باره‏«سجيل‏»گفته‏اند:گل متحجر بوده،و قول ديگرآنكه گل بوده،و قول سوم آنكه:سجيل،همان‏«سنگ وگل‏»است،و قول ديگر آنكه سنگى بوده كه چون به سوارمى‏خورد بدنش را سوراخ كرده و هلاكش مى‏كرد،و عكرمه‏گفته:پرندگان سنگهائى را كه همراه داشتند مى‏زدند و چون‏به يكى از آنها اصابت مى‏كرد بدنش آبله در مى‏آورد،و عمروبن حارث بن يعقوب از پدرش روايت كرده كه پرندگان مزبورسنگ‏ها را بدهان خود گرفته بودند،و چون مى‏انداختند پوست‏بدن در اثر اصابت آن تاول مى‏زد و آبله در مى‏آورد».

مؤلف دائرة المعارف پس از نقل اين سخنان گويد:

«و برخى از دانشمندان معاصر عقيده دارند كه اين پرندگان‏عبارت بودند از ميكروبهائى كه حامل طاعون بودند،و يا پشه‏مالاريا بودند،و يا ميكروب آبله بوده‏اند،و در آيه شريفه هم‏كلامى كه منافات با اين نظريه و معنى باشد وجود ندارد، وبدين ترتيب منقول با معقول با هم متحد و موافق خواهدشد...»

وى سپس گويد:«و ما هم اين نظريه را پسنديده و تاييد مى‏كنيم،بخصوص كه‏هيچ مانعى نه لغوى و نه علمى براى رد اين نظريه وجود نداردكه مانع تفسير پرنده به ميكروب گردد،و بسيار اتفاق افتاده‏كه طاعون در لشگرها سرايت كرده و آنها را به هزيمت ونابودى كشانده.»

و سپس داستان لشكر كشى ناپلئون را به عكا نقل كرده كه پس ازچند ماه محاصره لشكرش به طاعون مبتلا شده و بناچار جان خودو لشكريانش را برداشته و بمصر بازگشت... (2)

پيش از اين نيز گفتار مؤلف‏«اعلام قرآن‏»را براى شما نقل‏كرديم (3) كه اظهار عقيده كرده بود كه‏«ابابيل‏»جمع آبله است، و«طير»هم بمعناى سريع است،و اشكال آنرا هم ذكركرده‏ايم،و نويسنده‏«اعلام قرآن‏»يك اظهار نظر ديگرى هم‏كرده كه جالب‏تر از نظر قبلى است و احتمالا جنگ ابابيل ونابودى ابرهه را به خود يمن كشانده و اظهار عقيده كرده كه‏منظور از«حجارة من سجيل‏»سنگهائى باشد كه براى ويران‏كردن صنعا و شكست ابرهه در منجنيق گذارده بودند،و در اين باره چنين گويد:

«بعقيده بعضى سجيل لغتى از سجين است،و سجين كه درقرآن نيز نام آن ذكر شده دركه‏اى است از جهنم يا طبقه هفتم‏زمين است.اگر تصوير اخير را براى سجيل قبول كنيم و ازقسمت استعارات ادبى بهره‏ور شويم با عقيده‏اى كه سبت‏به‏ابابيل در فوق ذكر گرديد منافات و مباينتى بوجود نمى‏آيد.

لكن اگر سجيل را معرب سنگ و گل بدانيم بايد معتقد شويم‏كه آيه ناظر به لشكر كشى ايران به يمن در سال 570 و يا 576است و مغلوبيت ايشان بوسيله لشكر انوشيروان حمله وجسارت ايشان بكعبه بوده است،و خداوند بوسيله انوشيروان‏پيروان جسور ابرهه و فرزندان او را كيفر داده است.در صورتى‏كه سومين آيه از سوره فيل اشاره به لشكركشى ايرانيان باشددور نيست كه‏«طير»با«تيار»يا تياره كه بر لشكر ساسانيان‏اطلاق مى‏شده رابطه‏اى داشته باشد،و در اين صورت آيه‏چهارم‏«ترميهم بحجارة من سجيل‏»با نوع جنگ ايرانى‏آنزمان تناسب دارد،زيرا مسلما ايرانيان از قلل جبال يمن‏استفاده كرده و با منجنيق آنان را سنگ باران كرده‏اند و يا بامنجنيق و سنگ،حصارهاى ايشان را بتصرف‏در آورده‏اند... » (4)

و نظير اين گونه تاويلات عجيب و غريب را در برخى‏كتابهاى ديگر روز نيز مى‏توانيد مشاهده كنيد كه ما براى نمونه‏بهمين دو قسمت اكتفا مى‏كنيم و وقت‏خود و شما را بيش از اين‏نمى‏گيريم...

و ما قبل از هر گونه پاسخى به اين سخنان و تاويلات‏مى‏خواهيم از اين آقايان بپرسيم چه اصرارى داريد كه آيات‏كريمه قرآن را با تاريخى تطبيق دهيد و ميان آنها را جمع كنيدكه صحت و سقم آن معلوم نيست و دستهاى مرموز و غير مرموز وتاريخ نويسان جيره خوار و دربارى ساسانيان و ديگران هر يك‏بنفع خود و اربابانشان و براى كوبيدن حريفان،تاريخ را تحريف‏كرده‏اند تا جائيكه گفته‏اند:«تاريخ‏»«تاريك‏»است و واژه‏تاريخ از همان واژه تاريك گرفته شده...!

و براستى ما نفهميديم منظور از اين گفتار فريد وجدى كه‏مى‏گويد:

«...با اين ترتيب معقول و منقول با هم موافق خواهند شد»معقول كدام و منقول كدام است،آيا قرآن معقول است‏يا منقول، و ما نمى‏دانيم چرا يك معتقد به قرآن كريم و وحى الهى بايداينگونه قضاوت كند و چنين رايى را مورد تاييد قرار داده و به‏پسندد! و يا اين گفتار مؤلف اعلام قرآن خيلى عجيب است كه‏مى‏گويد:

«...اگر سجيل را معرب سنگ و گل بدانيم بايد معتقدشويم كه آيه ناظر به لشكر كشى ايران به يمن در سال 570 يا576 است...»

و اين چه ملازمه‏اى است كه ميان اين دو مطلب برقرار كرده‏و چه‏«بايد»ى است كه خود را ملزم به اعتقاد آن كرده،و چه‏اصرارى به اين انطباق‏ها داريد؟و اساسا ما در برابر قرآن و تاريخ‏چه وظيفه‏اى داريم؟آيا وظيفه داريم قرآن را با تاريخ منطبق سازيم‏يا تاريخ را با قرآن،آن هم تاريخ آن چنانى كه گفتيم؟

و بهتر است در اينجا براى دقت و داورى بهتر اصل اين سوره‏مباركه را با ترجمه‏اش براى شما نقل و آنگاه پاسخ جامعى به‏اينگونه تاويلات داده شودبسم الله الرحمن الرحيم‏«الم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل،الم يجعل كيدهم‏فى تضليل و ارسل عليهم طيرا ابابيل،ترميهم بحجارة من‏سجيل،فجعلهم كعصف ماكول‏».

ترجمه:

آيا نديدى كه پروردگار تو با اصحاب فيل چه كرد؟مگر نيرنگشان را در تباهى نگردانيد و بر آنان پرنده‏اى گروه گروه‏نفرستاد و آنها را بسنگى از«سجيل‏»ميزد،و آنانرا مانند كاهى‏خورد شده گردانيد.

اكنون با توجه و دقت در آيات كريمه اين سوره،بخوبى‏روشن مى‏شود كه سياق اين آيات و لسان آن،صورت معجزه وخرق عادت دارد،و يك مطلب تاريخى را نمى‏خواهد بيان‏فرمايد،مانند ساير داستانهائى كه در قرآن كريم با جمله‏«الم‏تر...»آغاز شده مانند اين آيه:

«الم تر الى الذين خرجوا من ديارهم و هم الوف حذرالموت...» (5)

كه مربوط است‏بداستان گروهى كه از ترس مردن ازشهرهاى خود بيرون رفتند و به امر خداى تعالى مردند و سپس‏زنده شدند...بشرحى كه در تفاسير و تواريخ آمده كه همه‏اش‏صورت معجزه دارد...

و چند آيه پس از آن نيز كه داستان طالوت و جالوت در آن‏ذكر شده و آن نيز بصورت اعجاز نقل شده كه فرمايد:

«الم تر الى الملا من بنى اسرائيل من بعد موسى...» (6)

و هم چنين چند آيه پس از آن كه در مورد نمرود و پس از آن‏داستان يكى ديگر از پيغمبران الهى كه معروف است‏«عزير»پيغمبر بوده و چنين مى‏فرمايد:

«الم تر الى الذى حاج ابراهيم فى ربه...» (7) و پس از آن بدون فاصله مى‏فرمايد:

«او كالذى مر على قرية و هى خاوية على عروشها قال انى‏يحيى هذه الله...» (8) و بخصوص در آياتى كه به دنبال اين جمله‏«الم تر كيف‏»نيز آمده مانند:

«الم تر كيف فعل ربك بعاد...» (8) كه خداى تعالى مى‏خواهد قدرت كامله خود را در كيفيت‏نابودى ستمكاران و ياغيان و طغيان گران زمان‏هاى گذشته باتمام امكانات و نيروهائى را كه در اختيار داشتند گوشزد ديگرطاغيان تاريخ نموده تا عبرتى براى اينان باشد.

و هم چنين آيات ديگرى كه لفظ‏«كيف‏»در آنهااست،و منظور بيان كيفيت‏خلقت موجودات و يا كيفيت ذلت و خوارى ملتها و نابودى آنها بصورت.

اعجاز،و خارج از اين جريانات طبيعى‏مى‏باشد مانند اين آيات:

«و امطرنا عليهم مطرا فانظر كيف كان عاقبة المجرمين‏» (10) و اغرقنا الذين كذبوا بآياتنا فانظر كيف كان عاقبة‏المنذرين‏» (11) «فانظر كيف كان عاقبة مكرهم انا دمرناهم و قومهم‏اجمعين‏» (12) و بخصوص آيه اخير كه در باره كيفيت نابودى قوم ثمود نازل‏شده و از نظر مضمون با داستان اصحاب فيل شبيه است‏با اين‏تفاوت كه در آنجا لفظ‏«كيد»آمده و در اينجا لفظ‏«مكر»بارى اين آقايان گويا با اين تاويلات و توجيهات‏خواسته‏اند جنبه اعجاز را از اين معجزه بزرگ الهى بگيرند و آنراقابل خوراك براى اروپائيان و غربيان و ديگر كسانى كه‏عقيده‏اى به معجزه و كارهاى خارق عادت نداشته‏اند بنمايند، در صورتى كه تمام اهميت اين داستان بهمين اعجاز آن است،واين داستان بگفته اهل تفسير از معجزاتى بوده كه جنبه‏ارهاص (13) داشته،و بمنظور آماده ساختن زمينه براى ظهوررسولخدا صادر شده،و ملا جلال الدين رومى بصورت زيبائى آنرابنظم آورده و بيان داشته است كه گويد:

چشم بر اسباب از چه دوختيم گر ز خوش چشمان كرشم آموختيم هست‏بر اسباب اسبابى دگر در سبب منگر در آن افكن نظر انبياء در قطع اسباب آمدند معجزات خويش بر كيوان زدند بى سبب مر بحر را بشكافتند بى زراعت جاش گندم كاشتند ريگها هم آرد شد از سعيشان پشم بر ابريشم آمد كشكشان جمله قرآنست در قطع سبب عز درويش و هلاك بولهب مرغ با بيلى دو سه سنگ افكند لشكر زفت‏حبش را بشكند پيل را سوراخ سوراخ افكند سنگ مرغى كو ببالا پر زند دم گاو كشته بر مقتول زن تا شود زنده هماندم در كفن حلق ببريده جهد از جاى خويش خون خود جويد ز خون پالاى خويش هم چنين ز آغاز زقرآن تا تمام رفض اسباب است و علت و السلام

2-ما در آنچه گفتيم جمودى هم به لفظ نداريم و اگر بتوان معناى‏صحيحى كه با اعجاز اين آيات و معناى ظاهرى آن منافات نداشته باشد براى آنها پيدا كرد كه با ساير نقلها و تواريخ انطباق پيدا كند آنرامى‏پذيريم،و خيال نشود كه ما نظر خاصى روى نقلى يا تاريخى ازتواريخ اسلامى و يا غير اسلامى داريم كه نمى‏خواهيم آنها را بپذيريم‏بلكه ما تابع واقعياتى هستيم كه قابل پذيرش باشد،مثلا در پاره‏اى ازنقلها و تفاسير مانند تفسير فيض كاشانى‏«ره‏»آمده كه اين سنگها بهركس مى‏رسيد بدنش آبله مى‏آورد،و پيش از آن هرگز آبله در آنجا ديده‏نشد.

و فخر رازى از عكرمة از ابن عباس و سعيد بن جبير نقل كرده كه‏گفته‏اند:

«لما ارسل الله الحجارة على اصحاب الفيل لم يقع حجرعلى احد منهم الا نفط جلده و ثار به الجدرى‏» (14)

يعنى آن هنگامى كه خداوند سنگ را بر اصحاب فيل فرستاد هيچ‏يك از آن سنگها بر احدى از آنها نخورد جز آنكه وست‏بدنش زخم‏شده و آبله بر آورد.

و يا نقل ديگرى كه از ابن عباس شده كه گفته است چون آن‏سنگها به لشكريان ابرهه خورد...

«فما بقى احد منهم الا اخذته الحكة،فكان لا يحك‏انسان منهم جلده الا تساقط لحمه (15) هيچ يك از آن لشكريان نماند جز آنكه مبتلا به خارش بدن‏گرديد،و چون پوست‏بدن خود را مى‏خاريد گوشتش مى‏ريخت...

چنانكه پاره‏اى از اين تعبيرات در روايات ما نيز از ائمه اطهارعليهم السلام نقل شده مانند روايتى شده كه در روضه كافى و علل الشرايع‏از امام باقر عليه السلام روايت‏شده كه پس از ذكر وصف آن پرنده‏هاكه سرها و ناخنهائى همچون سرها و ناخنهاى درندگان داشتند و هركدام سه عدد از آن سنگها بهمراه داشتند يعنى دو عدد به پاها و يكى به‏منقار.

آنگاه فرمود:

«فجعلت ترميهم بها حتى جدرت اجسادهم فقتلهم بهاو ما كان قبل ذلك رؤى شيى‏ء من الجدرى،و لا رؤا ذلك من‏الطير قبل ذلك اليوم و لا بعده...» (16)

يعنى مرغهاى مزبور همان سنگها را به ايشان زدند تا اينكه‏بدنهاشان آبله در آورد و بدانها ايشانرا كشت،و پيش از اين واقعه چنين‏آبله‏اى ديده نشده بود،و نه آنگونه پرنده‏هائى ديده بودند نه پيش از آنروزو نه بعد از آنروز.

اكنون اگر بگوئيم منظور مورخين هم همين است كه اين سنگهاكه بوسيله آن پرندگان به بدن لشكريان ابرهه خورد موجب زخم شدن‏بدنشان و تاول زدن و زخم شدن و سپس مرگ آنها گرديد،و همانگونه‏كه قرآن كريم فرمود بدنشان همچون كاه جويده و خورد شده گرديد مااز پذيرش آن امتناعى نداريم،اما اگر بخواهيد«سنگ‏»را بر ذرات‏گرد و غبار و«طير»را بر ميكروبهاى حامل آن ذرات و ابابيل بر خودآبله‏ها و«عصف ماكول‏»را بر چرك و خون بدنهاى آنها،و يا امثال‏اينها حمل كنيد نمى‏توانيم بپذيريم،چون مخالف صريح آيات وكلمات قرآنى است.

اين داستان از ارهاصات بوده

3-همانگونه كه گفته شد داستان اصحاب فيل جنبه اعجازداشته،و اگر كسى سئوال كند مگر در معجزه شرط نيست كه‏بدست پيغمبر انجام شود؟در پاسخ مى‏گوئيم:برخى از معجزات بوده‏كه جنبه ارهاصى داشته و از ارهاصات بوده،و آنها به اتفاقات‏خارق العاده و معجزاتى اطلاق مى‏شود كه معمولا مقارن با ظهور و ياولادت پيغمبرى اتفاق مى‏افتد مانند اتفاقات شگفت انگيز وخارق العاده ديگرى كه در شب ولادت رسول خدا«ص‏»در جهان‏واقع شده و در روايات زيادى از روايات ما آمده مانند آنكه در آن شب درياچه ساوه خشك شد،و آتشكده فارس خاموش گشت و چهارده‏كنگره در ايوان كسرى فرو ريخت...و امثال آن كه شايد در بخثهاى‏آينده بدان اشاره شود،كه اينها زمينه‏ساز ظهور پيغمبرى بزرگ بوده‏است.

و ارهاص در لغت عرب بمعناى آماده باش و آژير خطر و آماده‏كردن مردم براى يك اتفاق مهم مى‏باشد كه معمولا مقارن با ولادت‏پيغمبران بزرگ ديگر نيز چنين اتفاقاتى بوقوع مى‏پيوسته،چنانچه درولادت موسى و عيسى و ابراهيم عليهم السلام نيز وجود داشته است.

پى‏نوشتها:

1-دائرة المعارف ج 6 ص 254-253.

2-دائرة المعارف ج 1 ص 34-33.

3-به قسمت(ب)از صفحه 9 تا 11 همين كتاب مراجعه نمائيد.

4-اعلام قرآن خزائلى ص 159-160.

5-سوره بقرة آيه 243.

6-آيه 246.

7-آيه 258.

8-آيه 259.

9-سوره فجر آيه 6.

10-سوره اعراف آيه 84.

11-سوره يونس آيه 73.

12-سوره نمل آيه 51.

13-معناى ارهاص را در صفحات آينده انشاء الله تعالى مى‏خوانيد.

14-تفسير مفاتيح الغيب ج 32 ص 100.

15-بحار الانوار ج 15 ص 138.

16-بحار الانوار ج 15 ص 142 و 159.

درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 1 صفحه 120

رسولى محلاتى

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 12:30 موضوع نبوت | لینک ثابت


نبوت

بسم الله الرحمن الرحیم

سيره پيامبر اسلام (صلی الله و عليه و آله) 12

مردمى بودن پيامبر
حركت در مسير خوبى‏ها
رعايت بهداشت در آشاميدن
سه مرتبه مسواك در روز
دورى از وسواس در عبادت
نظافت و زينت در موى سر

مردمى بودن پيامبر

«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم اللهى انطقنى بالهدى و الهمنى التقوى

گاهى انسان مى‏رود روبروى آينه مى‏ايستد ببيند چه طورى است يك نگاه توى آينه مى‏كند بعد عيبهاى خودش را مى‏بيند آينه‏اى را كه مى‏كويم امسال ماه رمضان ترسيم كنيم پيغمبر و اهل بيتش است كارهاى اين عزيزان را مى‏گوييم سيده‏ى پيغمبر، يعنى اينها چه طورى زندگى مى‏كردند ما روبروى اينها مى‏ايستيم ببينيم فاصله ى ما چقدر است تا 30 تايش را جلسات قبل گفتيم 31 را مى‏خواهيم بگوييم.

بسم الله الرحمن الرحيم، پيغمبر «صلى الله عليه و آله و سلم» (صلوات حضار) وقتى مى‏نشست گرد نشست قيافه‏اش هم عادى بود يك غريبه كه وارد مى‏شد مى‏گفت «ايكم رسول الله» كدامهايتان پيغمبريد اين خيلى مهم است كه مردمى بودن موضوع: سيده‏ى پيامبر اكرم و اهل بيت او، آيه‏اش «و لقد كان لكم فى رسول الله اسوة» پيغمبر اسوه‏ى شماست الگوى شماست ببنيم چه جورى بود است لباس، نشستن، خوردن، حركت همه بايد يك جورى عادى باشد اگر من نيستم معيوب ام بله گاهى بايد آدم شناخته شده باشد مثلاً بايد لباس پليس بپوشد كه بفهمد اين پليس است وقتى مى‏گويد وايسا، نگوييم بتوچه خوب پليس است بايد معلوم شودكه اين اتاق عمل جراحى اين لباس را مى‏پوشد اين خلبان است اين آخوند است معلوم بشود كه مادينمان را از اين بپرسيم اين ماشين آتش نشانى است يعنى گاهى براى شناسايى لباس لازم است قرآن هم آيه داريم نمى‏دانم چه مى‏گويند انى فرم مى‏گويند يعنى گاهى بايد لباس جورى باشد كه آدم شناخته بشود منتهى شناخته بشود نه بخاطر اينكه اين شناسايى يك شناسايى است اما طبيعى زندگى كردن يك چيز ديگرى است يعنى ممكن است يك نفر سرهنگ است، يك نفر آخوند است، يك نفر خلبان است يك نفر كارگر است هر كس لباس خودش را لباس كارش را بپوشد اما هيچ كدام بر ديگران پز، ندهند جورى حضرت مى‏نشست كه يك غريبه وارد مى‏شد مى‏گفت «ايكم رسول الله» كدامهايتان پيغمبريد؟ اين يك



حركت در مسير خوبى‏ها

مسأله‏ى ديگر لوس نباشيم بعضى آدم‏ها لوس‏اند در يك سفر دسته جمعى امروزى‏ها مى‏گويند چى يك اردو حالا، يك گروهى داشتند با پيغمبر سفر مى‏رفتند وقت غذا شد يكى گفت من مثلاً گوسفند ى ذبح مى‏كنم يكى گفت من پوست مى‏كنم يكى گفت من آشپزى مى‏كنم يكى گفت من ظرفها را مى‏شويم يكى گفت من نان تهيه مى‏كنم يكى گفت من سبزى پاك مى‏كنم پيغمبر همم فرمود سپس من هم هيزم جمع مى‏كنم گفتند آقا يا رسول الله شما حيفيد گفت حيفم چيه؟ مگه نمى‏گذاريد من آبگوشت بخورم خوب كسى كه مى‏خواهد بخورد بايد كار هم بكند اگر نكنم پس غذا هم نخورم يعنى لوس نبود.

گروهى داشتند مى‏رفتند بند كفش امام صادق پاره شد فورى دويدند كفش بياورند فرمود خوب بند كفش من پاره شده شما پياده برويد هركس بند كفشش پاره شده پابرهنه‏گى‏اش هم مال خودش گفتند آقا شما اما صادق هستيد كفش مارا بگيريد، خيلى ما فاصله داريم تا اينها، منتهى ببينيم اينها چى چنينند حالا اگر هم يك وقت ديديم خلاف است اين است بد است آن خوب است آخه گاهى وقتها مى‏گوييد اگر اسلام اين است من نمى‏خواهم بله اگر اسلام من است شما اسلام را كنار بگذار اما آن است اسلام ما پيغمبر را بگوييم حالا لازم هم نيست مثل پيغمبر باشيم خود اميرالمؤمنين فرمود شما مثل ما نمى‏توانيد باشيد منتهى ضد ماهم نباشيد همين توى راه باشيد بس است والا نه زن ما مى‏تواند فاطمه الزهرا باشد نه مرد ما مى‏تواند امام باشد اين محال است منتهى حالا يك جورى باشيم كه ضد زهرا هم نباشيم در مسير باشيم يعنى علاقمند باشيم دوست داشته باشيم يعنى كمالات را دوست داشته باشيم دوست داشتن كمال هم خودش يك كارى است ببينيد قرآن مى‏گويد كه بعضى‏ها در «يحبون ان يطقهروا»، «يحبون» دوست دارند محبت دارند «ان ينظهروا» دوست دارند آدم خوبى باشند خودش باتقوا نيست امابا تقوا را دوست دارد خودش دين ندارد ولى دين را دوست دارند خودش افطارى نمى‏دهد ولى هر كس افطارى مى‏دهد مى‏گويد خدا پدرش را بيامرزد خودش افطارى نمى‏دهد ولى به آن كه افطارى مى‏دهد مى‏گويد باريكلاه خودش جبهه نمى‏رود ولى مى‏گويد درود بر شهدا، درود بر رزمندگان، اين‏ها كشور مارا حفظ كردند اجمالا دوست داشتن خوب‏ها هم يك كارى است چون آدم يك چيزى را دوست داشت يك ذره يك ذره به سمتش كشيده مى‏شود «يحبون ان ينظهروا» كسى بگويد آقاى قرائتى چى‏چى مى‏گويى تو، تو خودت مثل امام صادق هستى «بسم الله الرحمن الرحيم» نه ولى امام صادق را دوست دارم گاهى اين كارهايى هم كه آسان است انجام مى‏دهيم و شما هم توقع نداشته باشيد همه ى اينها كه گفته مى‏شود عمل بشود عرض كردم اون را خود امير المؤمنين بايد عمل كند ولى اجمالا آخه يك كسى بود يك آخوندى بود گفت آقا شما همه ى حرفهايى كه مى‏زنى عمل مى‏كنى آخوند بهش گفت شغل شما چيه گفت كفاش گفت شما همه‏ى كفشهايى كه مى‏دوزى خودت پا مى‏كنى لازم نيست همه ى كفشها مگر نانوا همه ى نانها را مى‏خورد همين كه بالاخره يك تكه‏اش را بخورد كه خودش هم عالم بى عمل نباشد همين قدمى است پس ببينيد چند مرحله است:

1- ميل به خوبى 2- در راه بودن 3- دوست داشتن 4- عمل اجمالى، اون عمل اجمالى هم كه انجام داديد انشاالله باقى اش را كمك مى‏كند لوس نباشد براى لوسى دو تا حديث خواندم، هيزم جمع كردن پيغمبر، برهنه رفتن امام صادق، برويم سراغ بعد.

حضرت وقتى مى‏خوابيد مى‏گفت «اللهم باسمك الاحيى و باسمك عمود» خدايا به نام تو زنده مى‏شوم به نام تو مى‏ميرم پيداست مردن، خوابيدن هم يك نوع مردن است قرآن مى‏گويد كه: «الاينمنف انفس بعد موتها» يعنى خدا وقتى مى‏ميريد جونتان را مى‏گيرد بعد مى‏گويد «والذى لم يمت» اونى هم كه نمى‏ميرد «من منابها» «مناب» يعنى خواب آنى هم كه نمى‏ميرد توى خواب جانش را مى‏گيرد پيداست ما يك بار جونمان موقع مرگ گرفته مى‏شود يك بار جونمان در خواب گرفته مى‏شود منتهى توى خواب بگذار بگذار من سه تا ماشين بكشم فرض كنيد اين سه تا ماشين است ما وقتى بيداريم هم چراغهاى ماشين روشن است هم راننده زنده است وقتى مى‏ميريد وقتى مى‏خوابيم چراغها روشن است ولى راننده رفته است بيرون، وقتى مى‏ميريم هم چراغها خاموش مى‏شود هم راننده الان كه هستيم هم روح در بدنمان است روح يعنى راننده هم روح در بدن است هم قلب كار مى‏كند كليد، جگر همه كار مى‏كند هم چراغها روشن است هم روح وقتى مى‏خوابيم قلب كار مى‏كندكليه كار مى‏كند چراغها روشن است اما راننده‏اش مى‏رود بيرون وقتى مى‏ميريم هم چراغها خاموش مى‏شود هم راننده مى‏رود قرآن مى‏فرمايد كه «الله يتوقف انفس» يعنى خداوند جان‏ها را مى‏گيرد «حسين موتها» يعنى وقت موت، وقت خداوند جان‏ها را مى‏گيرد «ولم لم تحوت» آنى كه نمى‏ميرد «خى مفاخها» «مناب» يعنى خواب آنى هم كه نمى‏ميرد در وقت خواب جانش را مى‏گيرد منتهى وقتى مى‏خواهد بيدار شود دو مرتبه برمى گيرد اين راننده برمى گردد توى ماشين مى‏نشيند يكى مى‏رود يكى مى‏آيد همينطور كه مى‏خوابيم مى‏ميريم همينطور كه بيدار مى‏شويم زنده مى‏شويم ولذا حضرت وقتى مى‏خواهد بخوابد مى‏گويد خدايا به نام توزنده مى‏شوم و به نام تو مى‏ميرم، خوب، بايد وقتى بيدار مى‏شويم بگوييم «الحمدالله الذى احيانى بعد مااماتنى» خدا را شكر كه زنده‏ام كردى بعد از آنى كه من را جانم را گرفت يعنى خدايا پس هر كسى از خواب بلند مى‏شود احساس كند امروز دو مرتبه زنده شده چه دستورهايى



رعايت بهداشت در آشاميدن

خوب حضرت كه آب مى‏خورد يك مرتبه لب را نمى‏گذاشت لب ليوان يا تند برود تا آخر آب را سه بار مى‏خورد با سه نفس آب مى‏خورد يعنى مثلاً يك استكان آب هم ميل مى‏كرد سه بار مى‏خورد و بعد هم آب را در حالتى مى‏خورد كه مثلاً دارد مى‏مكد مثل شكلات حالا اين رااز نظر دكترها، و دنياى پزشكى چون معده دريك حرارتى است در يك شرايطى است يك مرتبه مقدار زيادى آب يخ ريختن روش، آثار سويى ممكن است داشته باشد يعنى گفتند آب خيلى يخ نباشد آب سه مرتبه باشد يك ذره يك ذره بمكيد يك مقدار بوى دهنتان فضايش با فضاى معده هماهنگ بشود حمام‏هاى قديم همينطورى بود حمام‏هاى قديم از توى خيابان تا توى خزينه دوسه تا پيچ مى‏خورد اين طور نبود كه يك مرتبه در حمام را باز كنى يك دفعه برف باشد يعنى جورى بدن را عادت مى‏دادى به گرم شدن و جورى بدن را عادت مى‏دادند به اون وقتى مى‏رود تو يك جا سرحمام بود لباس را مى‏كندند بعد دوسه تا پيچ مى‏خورد تا برود توى حمام همينطور قدم به قدم آب با بدن آشنا مى‏شد مى‏خواست بيايد بيرون قدم به قدم با سرماى بيرون آشنا مى‏شد اينهايى كه يك مرتبه خيس عرق‏اند يك مرتبه آب يخ مى‏خورند سخنرانى‏ها، مداح‏ها اين‏هايى كه با حنجره هايش كار دارند اين‏ها وسط گرما آب مى‏خورند صدايشان مى‏گيرد طبيعى بينى هم همين نقشها را دارد بينى ما فايده‏اش اين است كه هوا سرد را توى لوله‏ها يك خورده گرمش مى‏كند تا با گرما بسوزد هواى خشك را توى لوله‏ها يك خورده غنا كامى كند كه با رطوبت تو بخورد هواى غبار را يك خورده تصفيه مى‏كند لوله‏هاى بينى تا با فضاى ريه بخورد سردراگرم مى‏كند خشك راتر مى‏كند غبار را تصفيه مى‏كند اين ساختمان بدن اين رقمى است.

(حديث داريم: حضرت وقتى آب مى‏خورد حيف حيف اين حديثها كه عمل نمى‏شود چه امرازى در آينده معلوم خواهد شد ماه رمضان ماه قرآن يك دو سه تا نكته بگويم قرآن مى‏گويد ايوب پوست بدنش مشكل داشت خدابهش گفت «اضرب يربح» پايت را بزن به زمين «هذا مغتسل بارد و شراب» «مغتسل» غسل «بارد» يعنى سرد با آب سرد خودت را بشور آب تنى با آب سرد براى پوست بدن چه كارهاى مى‏كند اين ممكن است در آينده بفهمند شايد هم كشف شده من خبر ندارم يا مثلاً حضرت يونس راوقتى بدنش زخمى بود قرآن مى‏گويد «شجرةمن يتستين» بتدى كدو حالا بترى كدو روى سوختگى چه نقشى دارد اين ممكن است در آينده كشف بشود صدها آيه توى قرآن هست و توى روايات هست نگاهى كه هر يك جمله‏اش در آينده كشف مى‏شود اصلاً دين ما دينى است كه هر چه صنعت پيش مى‏رود عجب يك خاطره گفتم بگذار تكرار كنم علماى قديم اين آيه را مى‏خواندند در حج مى‏فرمايد «كم من آية فى اسموات» «فى سموات» كه مى‏دانيد چيه؟ آيه را هم مى‏دانيد چيه آيه يعنى «كم» يعنى بسيار «كم» در عربى يعنى بسيار «كم من آية فى السماوات» چه بسيار نشانه هايى توى آسمانهاست كه «يمرون عليها» انسانها از كمالش «يمرون» يعنى مرورى كنند ولى «بها آنهاغافلون» نشانه‏هاى آسمانها كه بشر زمينى از كنارش رد مى‏شود ولى غافل است قديم كه همواپيما نبود اين آيه را نمى‏فهميدند يعنى چه مى‏گفتند آخه بشر اينجا «عيه» آنجا آخه چه جورى انسان اينجا «يمه» آنجا مى‏گفتند حالا «يمرون» مراد يعنى «ينظرون» مثل شما مى‏گوييد كتاب را مرور كردم كتاب را مرور كردم يعنى كتاب را نگاه كردم پس «يمرون» يعنى نگاه كردن هواپيما كه ساخته شد يكى از مراجع تقليد مى‏گويد سوار هواپيما كه شدم رفتم بالا بعد هواپيما رفت توى ابرها و رفت بالاى ابرها ديدم اِ «يمرون» يعنى «عيرون» منتهى بايد 1400 سال بگوييد صبر كرد يك سرى چيزها است نمى‏فهميم خوب بعد مى‏فهميم اسلام وقتى مى‏گويد شير مادر تبليغات مى‏كنند براى شير خشك بعد از ده‏ها سال دو مرتبه كنگره مى‏گيرند بهترين غذاى بچه، حالا اين ده صد سال چقدر دلارهارفت حالا مى‏گويند شير خشك براى چشم شيرخشك براى اعصاب شير خشك براى لثه شيرخشك... اصلاً به سينه چسبيدن يك آثار روحى دارد و لذا اگر مادرشيرش را بدوشد توى يك زنى شيرش را بدوشدتوى شيشه كند بدهد بچه بخورد اون بچه به آن زن محرم نمى‏شود يعنى دايه به شرطى محرم است كه اين بچه به سينه دايه چسبيده اگر به سرشير است محرم نمى‏شود گرچه شير دايه است اما توى شيشه كنند بدهند اين معلوم مى‏شود اين چسبيدن بچه به سينه‏هاى دايه خودش يك اثرى است اسلام همان طورى كه هست بايد عمل كرد همانطورى كه هست بايد عمل كرد خوب )

اصلاح صورت، لبهاى حضرت رسول پيدا بود اين آقايونى كه موهاى روى لبشان مى‏آيد پايين لبشان پيدانيست بدانند پيغمبر اين طورى نبود پيغمبر ما موى لب را جورى مى‏زد كه تمام دوتا لب پيدا باشد حالابه مناسبت موهاى روى لب يك چيزهاى بهتان بگويم آرايشگاهى پيرايش گاهى به قول امروزى‏ها به قول امروزى‏ها سلمانى‏ها آمدند بالاخره آمدند صورت حضرت على را اصلاح كنند اين لب تكان مى‏خورد گفتند يا على اين لبت را نگهدار من اين مورا بزنم گفت آخه لبم را نگه دارم يك «سبحان الله» عقب مى‏افتم من مى‏خواهم از دقيقه‏هاى عمرم استفاده كنم حالا جوان‏هاى ما يك زنجير دست مى‏گيرد 40 سانت كنار خيابان همچين مى‏كند تمام كه شد همچين مى‏كند(خنده حضار) همينطور دقيقه‏هاى عمر را استفاده كنيم



سه مرتبه مسواك در روز

سه بار مسواك مى‏كرد حضرت يك قبل از خواب، بعد از خواب هنگام نماز شب يكى هم نماز صبح يك چيزى هم براى مسواك بگويم اگر كسى مسواك بزند در مسواك و شانه و حوله گفتند هيچ كس شريك نشود يك دوم مسواك را مى‏گويند عرضى بزنيد يعنى اين وقتى حديث داريم سوم: گويند كه كسى اگر مسواك بزند دو ركعت نمازش مى‏شود هفتاد برابر در نمازش اثر دارد



دورى از وسواس در عبادت

سوار مركب كه مى‏شد اين آيه را مى‏خواند «سبحان الذى سخرنا هذا و ماكناله مونس لا الالنا مغلنون» خدا منزه است تسخير كرد اين حيوآنهارا به ما تسخير كرد يعنى اگر واقعاً شترها وحشى بودند چى مى‏شد اين حكمت خداست كه بزرگ‏ترين حيوان را صدتايش را به طناب ببند دست يك بچه‏ى يك ساله بود. بچه يك ساله مى‏رود اونها هم مى‏روند بزرگترين حيوان رام‏ترين حيوان يك بچه گربه وحشى باشد آدم يك خانه را عذاب مى‏دهد خدارا شكر كه اين‏ها وحشى نيستند خدا را شكر كه اين امكانات در اختيار، (اگر اين فرمول آهن جورى ديگر بود فرمول دريا فرمول چوب اگر اين موادى كه ازش هواپيما كشتى ساخته مى‏شد فرمول‏ها اين خاصيت را نداشتند تنظيم اينها و تركيب اين‏ها براى بهره بردارى مشكل بود منتهى ما از بس توى نعمت هستيم نمى‏دانيم چيه شما تا حالا گفتيد الحمدالله گوشم چين و چروك است الحمدالله گوشم چين و چروك است نه اگر گوش شما مثل پيشانى صاف بود صدارا مى‏فهميديم اما نمى‏فهميم كدام طرف است تا مى‏گفتند آقاى قرائتى بايد به شش طرف نگاه كنم امااين چين و چروك‏ها با امواج جورى تنظيم شده است كه جهت صدارا تشخيص مى‏دهيم شما تا حالا گفتى الحمدالله دستم از اين طرف خم مى‏شود احدى نيست كه دستش از اين طرف خم بشود چون از اين طرف هيچ مارى روى كره‏ى زمين پيدا نشده كه نياز داشته باشيم انگشتها از آنور خم بشود در كل دنيا هيچ نيازى نداريم كه زانويمان از اينور خم بشود تا حالا گفتى الحمدالله چانه‏ام مى‏جنبد اگر چانه نمى‏جنبيد در وقت غذا كله مى‏جنبيد چى مى‏شد اذيت مى‏شديم (خنده حضار) تا حالا گفتى الحمدالله دندانهايمان از هم تفكيك است اگر همه‏ى دندآنهامثلاً يك قطعه استخوان دراز يكى اش خراب مى‏شد كل دندآنهارا بايد مى‏كشيدى يك دندان مى‏كشى چى مى‏شود تا همه دندآنهارا خواسته باشى بكشى اميرالمؤمنين دندانش درد گرفت خدا را شكر يكذره استخوانم درد گرفت حالا اگر همه استخوآنهاى بدنم درد مى‏گرفت چى مى‏شد اين زلزله‏اى كه قرآن مى‏گويد «ان الزلة ساعة سوشيئاً عظيم» يك گوشه زمين زلزله مى‏شود اين همه اوقات تلخى مى‏شود قرآن مى‏گويد «اذا زلزلة الارض ذالزالها»نمى‏گويد «بعد الارض» «ذالزالت الارض»، نمى‏گويد «زلزالا»، «زلزالة» اون زلزله‏اى كه مخصوص خودش است كل كره زمين مو زلزله مى‏شود آن هم زلزله مخصوص و لذا قرآن مى‏گويد «ان الزلة ساعة شيئاً عظيم» آنوقت خدايى كه به زلزله قيامت مى‏گويد عظيم به خلق پيغمبر هم مى‏گويد عظيم «انك لعلى خلق عظيم» اين پيداست خلق پيغمبر هموزن زلزله قيامت است چى خلق پيغمبر چه خلقى است) خوب در خانه حضرت يك پرده‏اى داشت نقش داشت فرمود اين پرده را بردار حواسم پرت مى‏شود من را ياد دنيا مى‏اندازد ما گاهى وقتها توى كل عمرمان كه حواسمان پرت است يك غازى مى‏خوانيم يك ده دقيقه 5 دقيقه هم آنقدر به محراب و به سجاده و اين سجاده‏ها را گل وبلبل مى‏سازيم كه حتى براى يك لحظه حواسمان جمع، يعنى آنجايى هم كه پرت نيست خودمان مصنوعى پرت مى‏كنيم ساده بايد باشيم هم روبه قبله بايد ساده باشد هم سجاده بايد ساده باشد پيغمبر با 10 سير آب وضو مى‏گرفت و با سه كيلو آب غسل مى‏كرد «صاع» مد يعنى تقريباً ده سير كه وضو مى‏گرفت «صاع» يعنى تقريباً سه كيلو كدام زن و مرد را شما سراغ داريد البته ولى‏اش مى‏شود باده سير مى‏شود وضو گرفت اما با سه كيلو آب كى است كه با سه كيلو آب غسل كند سه كيلو آب يعنى يك آفتابه كى پا يك آفتابه، همه مان آب زيادى مى‏ريزيم آنوقت اين مسأله وسواس متأسفانه كم هم نيست بلاى عمومى است در فقه چند تا اصل است اين اصل‏ها يعنى وسواسى نباش اصالة طهارة يعنى هر چى هست پاك است انشاالله پاك است يقين كه ندارى نجس است پاك است پيغمبر وقتى مى‏گويد پاك شد من چرا بگويم پاك نشد مى‏گويد من در مقابل پيغمبر بايد بايستم وسواسى گاهى كه به افرادى مى‏گفتند فلانى همچين كرده است فلانى همچين كرده روى منبر خرابش نمى‏كرد مى‏گفت چرا بعضى‏ها همچنين‏اند مثلاً سه نفر بودند يك نفر گفت من ديگر با خانمم زندگى نمى‏كنم يكى گفت من ديگر غذاى من روزه مى‏گيرم يكى گفت مثلاً فرض كنيد كه من هر شب تا صبح عبادت مى‏كنم اصلاً اين حرفها چيه يك مقدار عبادت بكن برو بخواب چرا هر روز روزه مى‏گيريد فوقش ماهى سه روز روزه مى‏گيرد همه چيز بخور غير ماه رمضان چرا پهلوى خانم نمى‏روى بعد فهميد بعضى‏ها دارند بيخودى مقدس بازى مى‏كنند افت بالاى منبر فرمود «مابال اقوام ينعلون» «ما بال اقوام» چرا يك گروهى اين طورى شدند به اين گفت بيا تو همچين كردى تو همچين كردى يعنى كسى را استيزا نمى‏كرد مثلاً مى‏گفت چرا بعضى‏ها اين طورند (آخه خيلى مهم است توى مملكت ما گاهى وقت‏ها توى تلويزيون مى‏خوانيم كه آقاى فلانى چنين كرده بعد هم ثابت نمى‏شود فقط آبروى طرف مى‏رود حتى) توى جمهورى اسلامى چقدر آدم داريم كه عزيزند عادل‏اند، عالم‏اند، محترم‏اند، حالا چه كت شلوارى چه آخوند و همين طور با موج اينها را از گردانه از علمشان استفاده مى‏شود نه از تخصص و مديريت شان هيچ جرمى هم برايشان ثابت نمى‏شود بله اگر يكى جرمش ثابت شد خوب هر كس خربزه خورده پا لرزش هم بنشينه اما كسى كه ثابت نشده روى موج كسى را از گردانه خارج نكنيد به چه دليل خيلى چيزها شايع است فلانى از چه طريقى چى چى شده ثابت نشده خوشش مى‏آيد مى‏گويد آزاد بايد گردد بدش مى‏آيد مى‏گويد اعدام بايد گردد هيچى نبايد گردد تا ببينم چى چى بايد گردد حرفها سؤال گردد جوابها گوش گردد حتى قضاوت گردد مواظب باشيم حضرت آب دهانى را در مسجد مشاهده كرد ديد يك جاى مسجد آب دهن افتاده است سريع رفت ليف خرمايى آورد و تميز كرد مسجد بايد ذره‏اى چيزى كه دليل تنفرو اشمنداروبدى باشد كه آدم چند شش بشود در مسجد نبايد باشد



نظافت و زينت در موى سر

«يحب الدهن و يكلف الشمس» پيغمبر از موى پريشان ناراحت بود مى‏گفت آقا اگر زلف دارى قشنگ شانه كن و روغن بزن يكى از اشكالهايى كه به جوآنها مى‏گيرند مى‏گويند زلفش را روغن زده روغن زدن حديث داريم آنى كه بد است خود باختگى است ببين گاهى وقتها مى‏گوييم آقا چون اون روغن زده من هم مى‏زنم چون اروپا اين طورى است من هم اين طورى‏ام آخه مايك خورده خودباختگى است مى‏رود دكان آرايشگاهى مى‏گويد چطورى مى‏گويد اين زير چانه‏ام را آسمانى سبيل را اتريشى اينجايم را فرانسوى (خنده حضار) اين آدمى كه اينقدر خودش راپست احساس مى‏كند كه فكر مى‏كند ضعيف است و زلف و ريشش هم دراختيار خودش نباشد اين خودباختگى‏اش بد است والا شما برو روبروى آينه هر جورى خوشت مى‏آيد همانجورى درست كن به شرطى كه خودت انتخاب كنى گير ما اين است كه مدهايمان دراختيار خودمان نيست همينطور مى‏گوييم اون اين كار را كرد پس ما هم بكنيم و گرنه اگر منطق داشته باشيم اگر ثابت كردى كروات خاقيش چيه من دو تايش را روى هم مى‏گذارم با امامه چون لباس يا بايد گرم كند يا بايد سرد كند يا بايد زينت باشد يا بايد علامت شغل باشد يا بايد علامت سن باشد يا بايد علامت تخصص و روز باشد بى خاصيت‏ترين لباسها كه هيچ عالمتى درش نيست چون پير مى‏زند هم بچه هم باسواد مى‏زند هم بى سواد هم قنى هم غير قنى هم متخصص هم غير متخصص يعنى علامتى توى اين نيست بله بگو اين لباس علامت خلبان است اين علامت پزشكى است اين علامت اين علامت. يعنى بايد يا اين لباس معرف علم باشد يا معرف فن و حرفه باشد يا زيبايى باشد يا گرم كند يا سرد كند يك خاصيتى داشته باشد اين كه مى‏گوييم بى خاصيترين مقاله‏اى است در اتريش پخش شده است من اتريش بودم يك مقاله آوردند گفتند يكى از، هيچ لباسى بى‏خاصيت‏تر از كروات نيست اين حرف من نيست خيلى هم جالب بوديك چيزهايى كه ما مى‏بينيم مى‏گوييم كه فكر مى‏كنيد حرف ما است بله شما برو روبروى آينه هر جورى قشنگى بگو آقا من اين رقمى خوشم مى‏آيد خوب «بسم الله» كسى نگفته موى سر دوسانت باشد يا سه سانت منتهى به شرطى كه خودت، خودت باشى اگر خودت يك انسانى هستى كه خودت تصميم گرفتى ارزش است و مادر اسلام مى‏گويند مرجع تقليد هم خودت بايد انتخاب كنى اگر نمى‏توانى باز يك نفركه خودت مى‏پسندى يعنى خبرگانى كه خودت بهش راى دادى پيش نماز را آقا من اين آقارا دوستش ندارم هيچ مانعى ندارد برو يك مسجدى كه آقايش را دوست دارى من پولهايم را به اين نمى‏دهم مانعى ندارد برو به كسى بده كه دوستش دارى به هر حال خودت بايد انتخاب كنى «يحب الدهن و تلبرف اشمس» از روغن خوشش مى‏آمد و از ژوليدگى مو متنفر بود وقت تمام شد خيلى حرفهايم ماند (خوب تمام شد كه تمام شد توى ماشين مى‏رفتم به بغل دستى‏ام غيض كردم كه آخر چرا همچين شد نبايد همچين بشود هى حرص مى‏خوردم كه چرا همچين شد يك اتوبوس گازش داد از بغل ماشين ما رفت جلو ديديم پشت اتوبوس نوشته است شد شد، نشد نشد (خنده حضار) يك مرتبه گفتم خوب اين مى‏خواهد بگويد يعنى غيض نكن يك خورده آرام باش شد شد نشد نشد شما كوتاهى نكن منتهى همه مقدرات هم دست شمانيست يك رفت ممكن است همه كارها را بكنى بعد خراب بشود مى‏گفت تصميم گرفتم يك خواب راحت بكنم بچه‏ها را بيرون كردم نوه‏ها را بيرون كردم نمى‏دانم دو شاخ تلفن را كشيدم تلويزيون را خاموش كردم برق‏ها را خاموش كردم پشه بند بستم كه پشه نيايد خوب كه برنامه ريزى كردم دوتا گربه را سر ديوار آمد روى پشه بند دوتا به هم پريدند كه نيم متر پريدم بالا (خنده حضار) و اون شبى كه مى‏خواستم خواب راحت بكنم يك متر پريدم بالا (خنده حضار) اين ديگر خيلى دست ما نيست بسيار خوب اگر برادرها و خواهرها ماه رمضان امسال باهم باشيم يك خورده ببينيم پيغمبر چه طورى بوده لباسش، خوراكش، جنگش، صلحش، بچه دارى‏اش با مردم با دوست با بازارى‏ها اصلاً يك خورده باسيره پيغمبر و اميرالؤمنين يكى يك تا آخر ماه رمضان اين سيده را امسال گوش بدهيم و انشاالله اگر هم توفيق باشد بعد به صورت يك كتاب در بيايد حالا فعلاً بگوييم و اينها را كه مى‏گويم حرفهايى است كه هم از شيعه نقل مى‏كنم هم از سنى قبلاً مطالعه كرديم بعد تكميل كرديم اين ايام هم كه مى‏خواهيم بگوييم تمام كتابهاى شيعه و سنى را از طريق كامپيوتر استفاده مى‏كنيم كه يك چيزى باشدكه شيعه و سنى سرش اختلاف نداشته باشد از قطعيات و مسلمات باشد اميدوارم هر روز اين 25 دقيقه را با ما باشيد.

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم




 

                    هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 22:37 موضوع نبوت | لینک ثابت