تحصيلات مقدماتى
كتاب: زندگينامه مقام معظم رهبرى، ص 15
گردآورى و تدوين: مؤسسه فرهنگى قدر ولايت
آقا سيد على، از چهار سالگى آموزش قرآن را در مكتبخانه آغاز و در هفتسالگى راهى دبستان شدند و پس از پايان تحصيلات دوران ابتدايى، دوره سه ساله سيكل اول دبيرستان را پشتسر گذاشتند.آقا، خاطرات خود را از دوران مكتب و مدرسه چنين بيان مىفرمايند:
بايد بگويم اولين مركز درسى كه من رفتم، مدرسه نبود، مكتب بود - در سنين قبل از مدرسه - شايد چهار سال يا پنجسالم بود كه من و برادر بزرگتر از من را - كه از من، سه سال و نيم بزرگ بودند - با هم در مكتب دخترانه گذاشتند، يعنى مكتبى كه معلمش زن بود و بيشتر دختر بودند، چند نفر پسر هم بودند.البته من خيلى كوچك بودم.
تجربهاى كه از آن وقت مىتوانم به ياد بياورم، اين است كه بچه را در آن سنين چهار، پنجسالگى، اصلا نبايد به مدرسه و مكتب و اينها گذاشت، براى اين كه هيچ فايدهاى ندارد.من به نظرم مىرسد كه از آن دورهى مكتب قبل از مدرسه، هيچ استفادهى علمى و درسى نكردم.گذاشته بودند كه ما قرآن ياد بگيريم - طبعا - چون در مكتبها معمولا قرآن درس مىدادند.آن وقت در مدرسهها قرآن معمول نبود.درس نمىدادند.
بد نيستبدانيد كه من متولد 1318 هستم.اين دورانى كه مىگويم، سالهاى 1323، 1324، آن سالهاست - اوايل مكتب رفتن ما - بنابر اين يك دوره آن است، كه اولين روز مكتب اول را يادم نيست.پس از مدتى - يكى، دو ماه - كه در آن مكتب بوديم، ما را از آن مكتب برداشتند و در مكتبى گذاشتند كه مردانه بود، يعنى معلمش مرد مسنى بود.شايد شما در اين داستانهاى قديمى، «ملا مكتبى» خوانده باشيد، درست همان ملا مكتبى تصوير شده در داستانها و در قصههاى قديمى، ما پيش او درس مىخوانديم.
من كوچكترين فرد آن مكتب بودم - شايد آن وقت، حدود پنجسالم بود - و چون هم خيلى كوچك بودم، هم سيد و پسر عالم بودم، اين آقاى «ملا مكتبى» ، صبحها من را كنار دستخودش مىنشاند و پول كمى، مثلا اسكناس پنج قرانى - آن وقتها اسكناس پنج ريالى بود.اسكناس يك تومانى و دو تومانى، شما نديدهايد - يا دو تومانى از جيب خود بيرون
مىآورد، به من مىداد و مىگفت: تو اينها را به قرآن بمال كه بركت پيدا كند! بيچاره دلش را خوش مىكرد به اين كه به اين ترتيب - مثلا - پولش بركت پيدا كند، چون درآمدى نداشتند.
روز اولى كه ما را به آن مدرسه بردند، من يادم است كه از نظر من روز بسيار تيره، تاريك، بد و ناخوشايند بود! پدرم، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاق بزرگى كرد كه به نظر من - آن وقت - خيلى بود.البته شايد آن موقع به قدر نصف اين اتاق، يا مقدارى بيشتر از نصف اين اتاق (1) بود، اما به چشم كودكى آن روز من، جاى خيلى بزرگى مىآمد.و چون پنجرههايش شيشه نداشت و از اين كاغذهاى مومى داشت، تاريك و بد بود.مدتى هم آن جا بوديم.
ليكن روز اول كه ما را به دبستان بردند، روز خوبى بود، روز شلوغى بود.بچهها بازى مىكردند، ما هم بازى مىكرديم.اتاق ما كلاس بسيار بزرگى بود - باز به چشم آن وقت كودكى
من - وعدهى بچههاى كلاس اول، زياد بود.حالا كه فكر مىكنم، شايد سى نفر، چهل نفر، بچههاى كلاس اول بوديم و روز پرشور و پرشوقى بود و خاطرهى بدى از آن روز ندارم.
البته چشم من ضعيف بود، هيچ كس هم نمىدانست، خودم هم نمىدانستم، فقط مىفهميدم كه چيزهايى را درست نمىبينم. بعدها چندين سال گذشت و من خودم فهميدم كه چشمهايم ضعيف است، پدر و مادرم فهميدند و برايم عينك تهيه كردند.آن وقت، وقتى كه من عينكى شدم، گمان مىكنم حدود سيزده سالم بود، ليكن در اين دورهى اول مدرسه و اينها اين نقص كار من بود.قيافهى معلم را از دور نمىديدم.تختهى سياه را كه روى آن مىنوشتند، اصلا نمىديدم، و اين مشكلات زيادى را در كار تحصيل من به وجود مىآورد.
حالا خوشبختانه بچهها در كودكى، فورا شناسايى مىشوند و اگر چشمشان ضعيف است، برايشان عينك مىگيرند و رسيدگى مىكنند.آن وقت اصلا اين چيزها در مدرسهاى معمول نبود.
البته اين مدرسهى ما يك مدرسهى به اصطلاح غير دولتى بود، بعلاوه مدرسهى دينى بود كه
معلمين و مديرانش از افراد بسيار متدين انتخاب شده بودند، و با برنامههاى اندكى دينىتر از معمول مدارس آن روز، اداره مىشد، چون آن مدرسهها اصلا برنامهى دينى درستى نداشت و كسى توجهى و اعتنايى به آن نمىكرد.
در مورد معلمين اول ما، بله يادم است كه مدير دبستان ما آقاى «تدين» بود، تا چند سال پيش زنده بود.من در زمان رياست جمهوريم ارتباطات زيادى با او داشتم.مشهد كه مىرفتم، ديدن ما مىآمد.پيرمرد شده بود و با هم تماس داشتيم.يك معلم ديگر داشتيم كه اسمش آقاى روحانى بود، الان يادم است، نمىدانم كجاست.عدهاى از معلمين را يادم است، بله، تا كلاس ششم - دورهى
دبستان - خيلى از معلمين را دورادور مىشناختم.البته متاسفانه الان هيچ كدام را نمىدانم كجا هستند.اصلا زندهاند، نيستند و چه مىكنند، ليكن بعد از دورهى مدرسه هم با بعضى از آنها ارتباط و آشنايى داشتم. (2)
مقام معظم رهبرى در مورد علاقه خود به درسهاى مختلف در دوران دبستان مىفرمايند:
دورانهاى كلاس اول و دوم و سوم را كه اصلا يادم نيست، الان هيچ نمىتوانم قضاوتى بكنم كه به چه درسهايى علاقه داشتم، ليكن در اواخر دورهى دبستان - يعنى كلاس پنجم و ششم - به رياضى و جغرافيا علاقه داشتم، خيلى به تاريخ علاقه داشتم، به هندسه هم - بخصوص - علاقه داشتم.البته در درسهاى دينى هم خيلى خوب بودم، قرآن را با صداى بلند مىخواندم - قرآن خوان مدرسه بودم. - يك كتاب دينى را آن وقتبه ما درس مىدادند - به نام تعليمات دينى - براى آن وقتها كتاب خيلى خوبى بود، من تكههايى از آن كتاب را - فصل، فصل بود - حفظ مىكردم.
در همان دورهى آخر دبستان - يعنى كلاس پنجم و ششم - تا منبر آقاى فلسفى را از راديو پخش مىكردند كه ما از راديو شنيده بوديم، من تقليد منبر او را - در بچگى - مىكردم.به همان سبك، آن بخشهاى كتاب دينى را با صداى بلندى و خيلى شمرده، شتسر هم مىخواندم.معلمم و پدر و مادرم خيلى خوششان مىآمد، من را تشويق مىكردند.بله، اين درسهايى بود كه آن وقت دوست مىداشتم. (3)
آقا سيد على به موازات طى درسهاى كلاسيك، به تحصيلات طلبگى در مدرسه «نواب» پرداختند و در كنار تحصيل در مدرسه و حوزه، به ورزش و بازيهاى متداول دوران خود مىپرداختند:
در مورد بازى كردن پرسيدند؟ بله، بازى هم مىكرديم.منتها در كوچه بازى مىكرديم، در خانه جاى بازى نداشتيم و بازيهاى آن وقتبچهها فرق مىكرد.يك مقدار هم بازيهاى ورزشى بود، مثل واليبال و فوتبال و اينها كه بازى مىكرديم.من آن موقع در كوچه، با بچهها واليبال بازى مىكردم، خيلى هم واليبال را دوست مىداشتم.الان هم اگر گاهى بخواهيم ورزش دستهجمعى بكنيم - البته با بچههاى خودم - به واليبال رو مىآوريم كه ورزش خيلى خوبى است.
بازيهاى غير ورزشى آن وقت، «گرگم به هوا» و بازيهايى بود كه در آنها خيلى معنا و مفهومى نبود، يعنى اگر فرض كنى كه بعضى از بازيها ممكن استبراى بچهها آموزنده باشد و انسان با تفكر، آنها را انتخاب كند، اين بازيهايى كه الان در ذهن من هست، واقعا اين خصوصيت را نداشت، ولى بازى و سرگرمى بود.
چيزى كه حتما مىدانم براى شما جالب است، اين است كه من همان وقت، معمم بودم، يعنى در بين سنين ده و سيزده سالگى - كه ايشان سؤال كردند - من عمامه سرم بود و قبا تنم بود! قبل از آن هم همين طور، از اوايلى كه به مدرسه رفتم، با قبا رفتم، منتها تابستانها با سربرهنه مىرفتم، زمستان كه مىشد، مادرم عمامه به سرم مىپيچيد.مادرم خودش دختر روحانى بود و برادران روحانى هم داشت، عمامه پيچيدن را خوب بلد بود.سر ماها عمامه مىپيچيد و به مدرسه مىرفتيم.البته اسباب زحمتبود كه جلوى بچهها، يكى با قباى بلند و لباس جور ديگر باشد.طبعا مقدارى حالت انگشتنمايى و اينها بود، اما ما با بازى و رفاقت و شيطنت و اين طور چيزها جبران مىكرديم، نمىگذاشتيم كه در اين زمينهها خيلى سختبگذرد.
به هرحال، بازى در كوچه بود.البته خاطراتى هم در اين زمينه دارم كه الان اگر مناسب شد، ممكن است در خلال صحبتبگويم. بازى ما بيشتر در كوچه بود، در خانه كمتر به بازى مىرسيديم» . (4)
آقا سيد على در دوران نوجوانى نيز به ورزش ادامه دادند، اما بهترين تفريح خود را در آن زمان، حضور در جمع طلبهها و مباحث علمى و دوستانه با آنها مىدانستند.
«ماها متاسفانه سرگرميهاى خيلى كمى داشتيم، اين طور سرگرميها آن وقت نبود، البته پارك بود، ولى كم و خيلى محدود، مثلا در مشهد فقط يك پارك در داخل شهر بود و محيطهايش، محيطهاى خيلى بدى بود.ماها هم خانوادههايى بوديم كه پدر و مادرها مقيد بودند، اصلا نمىتوانستيم برويم.براى امثال من در دورهى جوانى، امكان اين كه بتوانند از اين مراكز عمومى تفريحى استفاده كنند، وجود نداشت، به خاطر اينكه اين مراكز، مراكز خوبى نبود،
غالبا مراكز آلودهاى بود.
دستگاههاى آن روز هم مقدارى سعى داشتند كه مراكز عمومى را آلودهى به شهوات و فساد بكنند، اين كار، تعمدا و طبعا با برنامهريزى انجام مىشد.آن وقتها اين را حدس مىزديم، بعدها كه قراين و اطلاعات بيشترى پيدا كرديم، معلوم شد كه واقعا همين طور بوده است، يعنى با برنامهريزى، محيطهاى عمومى را فاسد مىكردند! لذا ماها نمىتوانستيم برويم.بنابر اين تفريحهاى آن وقت ماها از اين قبيل نبود.
تفريح من در محيط طلبگى خودم در دوران جوانى، حضور در جمع طلبهها بود.به مدرسهى خودمان - مدرسهاى داشتيم، مدرسهى نواب - مىرفتيم، جو طلبهها براى ما جو شيرينى بود.طلبهها دور هم جمع مىشدند، صحبت و گفتگو و تبادل اطلاعات مىكردند و حرف
مىزدند.محيط مدرسه براى خود طلبهها مثل يك باشگاه محسوب مىشد، در وقتبىكارى آنجا دورهم جمع مىشدند.علاوه بر اين، در مشهد، مسجد گوهرشاد هم مجمع خيلى خوبى بود.آنجا هم افراد متدين، طلاب، روحانيون و علما مىآمدند، مىنشستند و با هم بحث علمى مىكردند، بعضى هم صحبتهاى دوستانه مىكردند.تفريحهاى ما اينها بود.
البته من از آن وقت، ورزش مىكردم، الان هم ورزش مىكنم.متاسفانه مىبينم جوانهاى ما در ورزش، سستى مىكنند، كه اين خيلى خطاست.آن وقت ما كوه مىرفتيم، پيادهرويهاى طولانى مىكرديم.من با دوستان خودم، چند بار از كوههاى اطراف مشهد، همين طور كوه به كوه، روستا به روستا، چند شبانه روز حركت كرديم و راه رفتيم.از اين گونه ورزشها داشتيم.البته اينها تفريحهاى سرگرم كنندهاى بود كه خارج از محيط شهر محسوب مىشد.
حالا در تهران، اين دامنهى زيباى البرز و ارتفاعات به اين قشنگى و خوب هست، من خودم هفتهاى چند بار به اين ارتفاعات مىروم. متاسفانه مىبينم نسبتبه جمعيت تهران، كسانى كه آن
جا مىآيند و از اين محيط بسيار خوب و پاك استفاده مىكنند، خيلى كم است! تاسف مىخورم كه چرا جوانهاى ما از اين محيط طبيعى و زيبا استفاده نمىكنند! اگر آن وقت در مشهد ما يك چنين كوههاى نزديكى وجود داشت - چون ما آن وقت در مشهد، كوههاى به اين خوبى و به اين نزديكى نداشتيم - ماها بيشتر هم استفاده مىكرديم. (5)
پىنوشتها:
1- اتاق محل گفت و شنود رهبرى با جوانان.
2- گفت و شنود رهبر معظم انقلاب با گروهى از نوجوانان و جوانان 14/11/76.
3- پيشين.
4- پيشين.
5- پيشين
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه هشتم مهر 1387
ساعت 20:25 موضوع ولایت فقیه |
لینک ثابت
|
امام خمینی (ره) از ولادت تا رحلت |
|
در روز بيستم جمادى الثانى 1320 هجرى قمرى مطابق با 30 شهريـور 1281 هجرى شمسى ( 24 سپتامپر 1902 ميلادى) در شهرستان خمين از توابع استان مركزى ايران در خانواده اى اهل علـم و هجرت و جهاد و در خـانـدانـى از سلاله زهـراى اطـهـر سلام الله عليها, روح الـلـه المـوسـوى الخمينـى پـاى بـر خـاكدان طبيعت نهاد . او وارث سجاياى آباء و اجدادى بـود كه نسل در نسل در كار هـدايـت مردم وكسب مـعارف الهى كـوشيـده انـد. پـدر بزرگـوار امام خمينـى مرحوم آيه الـله سيد مصطفى مـوسـوى از معاصريـن مرحـوم آيه الـلـه العظمـى ميرزاى شيـرازى (رض) که پـس از آنكه ساليانـى چنـد در نجف اشـرف علـوم و معارف اسلامـى را فـرا گرفته و به درجه اجتهـاد نايل آمـده بـود بـه ايـران بازگشت و در خمـيـن ملجأَ مردم و هادى آنان در امـور دينـى بـود. در حـالـيكه بيـش از 5 مـاه از ولادت روح الـلـه نمى گذشت, طاغوتيان و خوانين تحت حمايت عمال حكومت وقت نداى حق طلبـى پـدر را كه در برابر زورگـوئـيهايشان بـه مقاومت بـر خاسته بـود, با گلـوله پاسـخ گفـتـنـد و در مـسير خمـيـن به اراك وى را بـه شهادت رسانـدنـد. بستگان شهيـد بـراى اجراى حكـم الهى قصاص به تهران (دار الحكـومه وقت) رهـسـپار شـدند و بر اجراى عـدالت اصـرار ورزيدند تا قاتل قصاص گرديد بديـن ترتبيب امام خـميـنى از اوان كـودكى با رنج يـتـيـمىآشـنا و با مفهوم شهادت روبرو گرديد. وى دوران كـودكـى و نـوجـوانى را تحت سرپرستى مادر مـومـنـه اش (بانـو هاجر) كه خـود از خاندان علـم و تقـوا و از نـوادگان مـرحـوم آيـه الـلـه خـوانسـارى ( صاحب زبـده التصانيف ) بوده است و همچنيـن نزد عمه مـكـرمه اش ( صاحبـه خانم ) كه بانـويى شجاع و حقجـو بـود سپرى كرد اما در سـن 15 سالگى از نعمت وجـود آن دو عزيز نيز محـروم گـرديد . |
|
هجرت به قم، تحصیل دروس تکمیلی و تدریس علوم اسلامی |
|
اندكـى پـس از هجرت آيه الله العظمـى حاج شيخ عبد الكريـم حايرى يزدى ـ رحـمه الله عليه ـ ( نـوروز 1300 هـجـرى شمسـى, مـطابق بـا رجب المـرجب 1340 هجـرى قمـرى ) امام خمينى نيز رهـسپار حـوزه علميه قـم گرديد و به سرعت مراحل تحصيلات تكميلى علوم حـوزوى را نزد اسـاتيد حـوزه قـم طـى كرد. كه مـى تـوان از فرا گرفتـن تـتـمـه مباحث كـتاب مطـول ( در علـم معانى و بيان ) نزد مرحوم آقا مـيـرزا محمـد علـى اديب تهرانـى و تكميل دروس سطح نزد مرحـوم آيه الـله سيد محمد تقـى خـوانسارى, و بيشتر نزد مرحـوم آيه الـله سـيـد عـلى يثربى كاشانى و دروس فـقـه و اصـول نزد زعيـم حـوزه قـم آيـه الـله العظمى حاج شيخ عبدالكريـم حايرى يزدى ـ رضـوان الـلـه عليهـم نام برد . پـس از رحلت آيه الله العظمـى حـايـرى يزدى تلاش امـام خمينـى به همراه جمعى ديگر از مجتهديـن حـوزه علميه قـم به نـتيجـه رسـيـد و آيه الله العظمـى(رض) به عنـوان زعـيـم حـوزه عـلمـيـه عازم قـــم گـرديـد. در اين زمان, امام خمينـى به عـنـوان يـكـى از مـدرسيـن و مجتهديـن صـاحب راى در فـقـه و اصـول و فلسفه و عرفــان و اخلاق شناخته مى شد . حضرت امام طى سالهاى طولانى در حوزه علميه قـم به تدريـس چنديـن دوره فقه, اصـول, فلسفه و عرفان و اخـلاق اسـلامى در فيضيه, مسجـد اعظم, مسجـد محمـديه, مـدرسه حـاج ملاصـادق, مسجد سلماسى و ... همت گماشت و در حـوزه علميه نجف نيز قريب 14 سال در مسجـد شيخ اعظـم انصــــارى (ره) معارف اهل بـيت و فـقـه را در عاليترين سطـوح تدريـس نمود و در نجف بـود كه بـراى نخـستـيـن بار .مبانـى نظرى حكـومت اسلامـى را در سلسله درسهاى ولايت فـقيه بازگـو نمود. |
|
امام خمینی (ره) در سنگر مبارزه و قیام |
|
روحيه مبارزه و جهاد در راه خـدا ريـشـه در بينـش اعـتـقـادى و تربـيت و محيط خانـوادگى و شرايط سـيـاسى و اجـتماعى طـول دوران زندگى آن حضرت داشـتـه است. مـبارزات ايـشان از آغاز نـوجـوانـى آغـاز و سـيـر تكاملى آن به مـوازات تكـامـل ابـعاد روحى و عـلمى ايـشان از يكـسـو و اوضاع و احـوال سياسـى و اجتماعى ايـران و جـوامع اسـلامـى از سـوى ديگـر در اشكـال مخـتـلف ادامـه يـافـته است و در ســـال 41و1340 ماجراى انجمـنهاى ايالـتى و ولايـتى فرصـتـى پـديـد آورد تا ايـشان در رهبـريت قـيام و روحـانيـت ايـفاى نقـش كنـد و بـديـن تـرتـيـب قـيـام سراسرى روحانيت و ملت ايـران در 15 خـرداد سال 1342 با دو ويـژگـى برجستـه يعنى رهـبرى واحد امام خمـيـنى و اسلامـى بـودن انگـيـزه ها و شعارها و هدفهـاى قيام, سرآغـازى شـد بر فـصـل نـويـن مـبارزات مـلـت ايران كه بـعد ها تحت نام انقلاب اسلامى در جهان شناخـتـه و معرفـى گردید امام خمـيـنـى خاطـره خـويـش از جنـگ بيـن المـلل اول را در حاليكه نـوجـوانى 12 ساله بـوده چنين ياد مـى كند : مـن هـر دو جـنـگ بـيـن المللـى را يادم هست ... مـن كـوچـك بـودم لكـن مـدرسـه مى رفـتـم و سربازهاى شـوروى را در هـمان مركزى كه ما داشـتـيـم در خـمـيـن, مـن آنجا آنهـا را مى ديـدم و ما مـورد تاخت و تاز واقع مى شـديـم در جـنـگ بيـن المـلـل اول. حضـرت امام در جايى ديگر با ياد آورى اسامى بـرخى از خوانيـن واشـرار سـتمگر كه در پناه حكـومت مـركـزى بـه غـارت اموال و نواميـس مردم مى پرداختند مى فـرمايد : مـن از بچگى در جـنـگ بـودم ... ما مـورد زلقـى هـا بـوديـم, مـورد هـجـوم رجـبعلـيـهـا بــوديـم و خـودمان تفنگ داشتيـم و مـن در عيـن حالى كه تـقـريـبا شـايـد اوايـل بلوغم بود, بـچـه بودم, دور ايـن سنگـرهايى كه بـسـتـه بـود نـد در مـحل ما و اينها مى خـواسـتند هجـوم كـنند و غـارت كـنند, آنجا مى رفـتـيــم سنگرها را سركشـى مى كرديـم. كـودتاى رضا خان در سـوم اسفـند 1299 شمسـى كه بنابر گـواهـى اسـناد و مدارك تاريخـى و غـير قابـل خـدشـه بـوسيله انگليـسها حـمايت و سازمانـدهـى شـده بـود هـر چـنـد كـه بـه سلطنت قاجاريه پايان بخشيد و تا حـدودى حكـومت مـلوك الطـوايـفـى خـوانيـن و اشـرار پـاركنـده را محدود سـاخت اما درعـوض آنچـنـان ديكتاتـورى پديد آورد كه در سايـه آن هـزار فامـيـل بر سرنـوشـت مـلـت مظلـوم ايـران حاكـم شدند ودودمان پهـلـوى به تنهايى عهـده دار نقـش سابق خوانين و اشرار گرديد . در چنين شرايطـى روحانيت ايران كه پـس از وقايع نهـضـت مشروطيت در تنگناى هجـوم بى وقـفـه دولتهـاى وقت و عـمال انگليسى از يكـسو و دشمـنیهاى غرب باختگان روشنفـكر مـآب از سـوى ديگر قـرار داشت براى دفاع از اسـلام و حـفـظ موجـوديت خـويـش بـه تكاپـو افـتاد. آيه الـلـه العظمى حاج شيخ عـبدالـكريـم حايرى بـه دعـوت علماى وقت قـم از اراك به ايـن شهـر هجرت كرد واندكـى پـس از آن امـام خـميـنى كه با بـهـره گيرى از استعداد فـوق العاده خـويـش دروس مقـدماتى و سطـوح حـوزه علميه را در خـميـن و ارا ك با سـرعـت طى كرده بود به قـم هجرت كـرد و عملا در تـحكيـم موقعيت حـوزه نـو تاسيـس قـم مـشاركـتى فعال داشت. زمان چندانـى نگذشت كه آن حضرت در اعداد فضلاى برجـسته اين حـوزه در عرفـان و فلسفه و فقه و اصـول شنـاخته شـد. پـس از رحلت آيـه اللـه العظمى حايرى ( 10 بهمـن 1315 ه-ش ) حـوزه علميه قـم را خطر انحلال تهـديد مى كرد. عـلماى مـتـعهـد به چاره جويى برخاستند. مدت هشت سال سرپرستى حـوزه علمـيـه قـم را آيات عـظـام : سيد محمد حجت, سيد صدر الديـن صدر و سيـد محـمـد تقـى خـوانسارى -رضوان الـلـه عليهـم ـ بر عهده گرفتند. در ايـن فاصله و بـخصـوص پـس از سقوط رضاخان, شرايط براى تحقق مرجعيت عظمى فراهـم گرديد. آيه الله العظمى بروجردى شخصيت علمى برجسته اى بـود كـه مـى تـوانست جانشين مناسبـى براى مـرحوم حايرى و حفـظ كيان حـوزه بـاشـد. ايـن پيشنهاد از سـوى شاگردان آيـه الـلـه حايرى و از جمله امام خـمـيـنـى به سرعت تعقيب شـد. شخص امام در دعـوت از آيـه الـلـه بـروجردى براى هجرت به قـم و پذيرش مسئوليت خطـير زعامت حـوزه مجدانه تلاش كرد. امام خمينـى كه با دقـت شـرايط سياسـى جامعه و وضعـيـت حـوزه ها را زير نظر داشت و اطـلاعات خـويش را از طريق مطالـعه مـستمر كتب تاريخ معاصـر و مجلات و روزنـامـه هاى وقـت و رفـت و آمـد بـه تهـران و درك محضر بزرگانى همچون آيـه الـلـه مـدرس تكـميل مى كرد دريافـته بـود كه تـنها نقـطـه امـيـد بـه رهـايـى و نجات از شـرايط ذلت بارى كه پـس از شكست مشروطيت و بخصـوص پـس از روى كار آوردن رضا خان پديد آمده است, بيدارى حوزه هاى عـلمـيـه و پيش از آن تضـميـن حيات حوزه ها و ارتبـاط معنـوى مـردم بـا روحـانيت مـى بـاشـد. امام خمينى در تعقيب هدفهاى ارزشمند خويش در سال 1328 طرح اصلاح اساس ساختار حـوزه علميه را با هـمـكارى آيـه الـلـه مـرتضـى حايـرى تهـيـه كرد و بـه آيـه الـلـه بـروجردى پـيشـنهاد داد. ايـن طرح از سوى شاگردان امام و طلاب روشـن ضمير حـوزه مـورد اسـتقبال و حمايت قرار گرفت . اما رژيـم در محاسباتـش اشـتـبـاه كرده بـود. لايحه انجـمـنـهاى ايالتى و ولايتى كـه به مـوجـب آن شـرط مسـلمان بودن, سوگـند به قرآن كريـم و مرد بـودن انـتخاب كـنـنـدگان و كانديـداها تغيير مـى يافت در 16 مهـر 1341 به تصـويب كـابـيـنـه اميـر اسـد الـلـه علـم رسيـد. آزادى انتخابات زنان پـوششـى براى مخفى نگـه داشـتـن هـدفـهاى ديگر بـود. حذف و تغيير دو شـرط نخـست دقـيـقا بـه منظور قانـونـى كـردن حضـور عناصر بهايـى در مصـادر كـشـور انتخاب شـده بـود. چـنانكه قـبـلا نـيـز اشاره شد پـشتـيـبـانى شـاه از رژيـم صهـيـونيـستـى در تـوسعه مناسبات ايران و اسرائـيل شرط حمايـتهاى آمـريـكـا از شـاه بـود. نـفـوذ پـيـروان مـسـلك استعـمـارى بهـائـيت در قـواى سه گانه ايران ايـن شرط را تحقق مـى بخشيد. امام خمـيـنـى به هـمراه عـلماى بزرگ قـم و تهـران به محض انتشار خبر تصويب لايحه مـزبور پـس از تبادل نـظـر دسـت به اعـتـراضات همه جانبه زدند . نقـش حضرت امام در روشـن ساختـن اهداف واقعى رژيـم شـاه و گوشـزد كـردن رسالت خطير علما و حـوزه هاى علمـيـه در ايـن شـرايـط بـسيـار مـوثـر وكارساز بـود. تلگرافـهـا و نامـه هـای سرگـشـاده اعـتـراض آمـيز علما به شاه و اسـد الـلـه علـم مـوجى از حـمايـت را در اقـشار مخـتلف مردم برانگيخت. لحـن تلگرافـهـاى امام خمـيـنـى به شاه و نخست وزير تند و هشـدار دهنده بود. در يكـى از ايـن تلگرافها آمده بـود : اينجانب مجددا به شما نصيحت مى كنـم كه بـه اطاعت خـداوند مـتعـال و قانـون اساسـى گردن نهيد واز عواقب وخـيـمـه تخلف از قـرآن و احـكام علماى ملت و زعماى مسلميـن و تخـلف از قانـون اساسی بـترسيد وعـمـدا و بـدون مـوجب مـمـلكت را به خطـر نـيـنـدازيد و الا علماى اسلام درباره شمـا از اظهار عقيـده خـوددارى نخـواهنـد كـرد . بديـن ترتـيـب ماجراى انجـمنهاى ايـالـتى و ولايـتـى تجربـه اى پيروز و گرانقدر براى ملت ايران بـويژه از آن جهـت بـود كـه طى آن ويـژگـيـهـاى شخصيتـى را شناخـتـنـد كه از هر جهـت براى رهـبـرى امت اسلام شايسته بـود. باو جـود شكست شـاه در ماجـراى انجـمـنها, فـشـار آمريكـا بـراى انجـام اصلاحـات مـورد نظر ادامـه يافت. شـاه در ديـماه 1341 اصـول ششگانه اصلاحات خويـش را بر شمرد و خـواستار رفـراندوم شد . امام خمينى بار ديگـر مراجع و عـلمـاى قـم را بـه نـشـست و چاره جويى دوباره فراخواند . با پيشنهاد امام خمينى عـيـد باسـتانـى نـوروز سـال 1342 در اعـتراض به اقدامات رژيم تحريـم شد. در اعلامـيه حضـرت امام از انـقـلاب سـفـيـد شاه بـه انقـلاب سـيـاه تعـبـيـر و هـمـسـويـى شـاه بـا اهـداف آمريكا و اسرائيل افـشا شده بود . از سـوى ديگـر, شـاه در مـورد آمادگى جامـعـه ايـران بـراى انجام اصلاحات آمـريكا به مـقامات واشـنگـتـن اطـمـيـنان داده بـود و نام اصـلاحات را انقـلاب سـفـيـد نهاده بـود. مخالـفت عـلما براى وى بسيار گران مىآمد . امام خمـيـنى در اجـتماع مردم, بى پروا از شخـص شـاه به عنـوان عـامل اصلـى جنايات و هـم پـيـمان بـا اسـرائـيـل ياد مـى كـرد و مـردم را بـه قـيام فرا مـى خـوانـد. او در سـخـنـرانى خـود در روز دوازده فـرورديـن 1342 شديـدا از سـكـوت عـلماى قـم و نجف و ديگر بلاد اسلامى در مقابل جنايات تازه رژيـم انـتـقـاد كرد و فـرمـود : امـروز سكـوت هـمـراهى بـا دستگـاه جبـار است حضـرت امـام روز بعد ( 13 فرورديـن 42 ) اعلامـيـه معروف خـود را تحت عنـوان شاه دوستى يعنى غارتگرى منـتـشر ساخت . راز تأثير شگـفت پـيـام امام و كـلام امـام در روان مخاطـبـيـنـش كه تا مرز جانـبازى پيـش مـى رفت را بايـد در هـمـيـن اصـالت انـديشه, صلابت راى و صـداقت بـى شـائبه اش بـا مـردم جستجـو كـرد . سال 1342 با تحريـم مراسـم عـيـد نوروز آغـاز و با خـون مظـلـوميـن فيضيه خـونرنگ شد. شـاه بر انجام اصـلاحات مـورد نظـر آمـريكـا اصـرار مـى ورزيـد و امام خـمـيـنى بر آگاه كردن مردم و قـيـام آنـان در بـرابـر دخـالتهاى آمـريكـا و خيـانـتهاى شاه پـافـشـارى داشـت. در چهـارده فرورديـن 1342 آيـه الله العظمـى حكيـم از نجف طـى تلگـرافـهـايى بـه علما و مراجع ايران خـواستار آن شد كـه همگـى به طـور دسـتـه جمـعى به نجف هجرت كنند. اين پيشنهاد براى حفـظ جان عـلما و كيان حـوزه ها مطرح شده بود . حضرت امام بـدون اعـتـنا بـه ايـن تهـديـدها, پاسخ تلگـراف آيـه الـلـه العـظـمى حكيـم را ارسال نمـوده و در آن تاكيـد كرده بـود كـه هـجـرت دسـتـه جمـعى علما و خالـى كـردن حـوزه علميه قـم به مصلحت نيست . امام خميـنـى در پيامـى( بـه تايخ 12 / 2 / 1342 ) به مناسـبـت چهـلـم فاجعـه فـيـضـيـه بـر همـراهـى عـلما و مـلت ايران در رويارويـى سـران ممـالك اسلامـى و دول عربـى بـا اسـرائيل غاصب تـاكيد ورزيد وپيمانهاى شـاه و اسـرائيل را محكـوم كرد . |
|
قیام 15 خرداد |
|
ماه محرم 1342 كه مـصادف با خرداد بـود فـرا رسـيد. امام خمينى از ايـن فـرصت نهـايت اسـتفاده را در تحـريك مردم بـه قيام عـليـه رژيـم مستبد شاه به عمل آورد. امام خمينى در عـصـر عاشـوراى 13 خرداد سال 1342شمسى در مـدرسه فيضـيـه نطق تاريخـى خـويـش را كه آغازى بر قيام 15 خرداد بود ايراد كرد. در هميـن سخنرانى بـود كه امام خمـيـنى بـا صداى بلند خطاب به شاه فرمـود : آقا مـن به شما نصيحت مـى كنـم، اى آقاى شـاه ! اى جنـاب شاه! مـن به تو نصیحت مى كـنم دسـت بـردار از اين كارها، آقا اغـفـال مى كنند تو را. مـن مـيل ندارم كـه يـك روز اگر بـخـواهـند تـو بـروى، همه شكر كـنند... اگر ديكـته مى دهند دسـتت و مى گـويند بخـوان، در اطـرافـش فكـر كـن.... نصـيحت مرا بـشـنـو... ربط ما بـيـن شـاه و اسرائيل چيست كه سازمان امنيت مـى گـويد از اسرائـيـل حرف نزنـيـد... مگر شاه اسـرائـيلـى است ؟ شاه فـرمان خامـوش كـردن قـيـام را صادر كـرد. نخست جمع زيادى از ياران امام خمينـى در شـامگاه 14 خرداد دستگيـر و ساعت سه نيمه شب ( سحـرگاه پانزده خـرداد 42 ) صـدها كماندوى اعـزامـى از مركز، منزل حضرت امـام را محاصره كردند و ايشان را در حاليكه مشغول نماز شب بـود دستگيـر و سـراسـيـمـه بـه تهـران بـرده و در بازداشــتگاه باشگاه افـسـران زنـدانـى كـردنـد و غروب آنروز به زندان قـصر مـنتقل نمـودنـد. صـبحگاه پـانـزده خـرداد خبـر دستگيرى رهـبـر انقلاب بـه تهـران، مـشهـد، شيـراز وديگـر شهرها رسيـد و وضعيتـى مشـابه قـم پـديد آورد. نزديكترين نديم هميشگى شاه، تيمـسار حسيـن فردوست در خاطراتش از بكارگيرى تجربيات و همكارى زبـده ترين ماموريـن سـياسى و امـنيـتى آمريكا براى سركـوب قـيام و هـمچنيـن از سراسـيمگـى شاه و دربـار وامراى ارتـش وساواك در ايـن ساعـات پرده بـرداشـتـه و تـوضـيح داده است كه چگـونه شـاه و ژنـرالهـايـش ديـوانه وار فرمان سركـوب صادر مى كردند. امام خمينـى، پـس از 19 روز حبـس در زنـدان قـصـر بـه زنـدانـى در پـادگـان نظامـى عشـرت آبـاد منتقل شـد. با دستگيرى رهبـر نهـضـت و كـشتار وحشيانه مـردم در روز 15 خـرداد 42، قيام ظاهرا سركوب شد. امـام خمـينى در حبـس از پاسخ گفتـن بـه سئوالات بازجـويان، با شهـامت و اعلام ايـنكه هـيـئـت حاكمه در ايـران و قـوه قضائيه آنرا غـير قـانـونـى وفـاقـد صلاحـيت مـى داند، اجتـناب ورزيـد. در شامگاه 18 فـرورديـن سال 1343 بـدون اطلاع قـبـلى، امام خمينى آزاد و به قـم منتقل مـى شـود. بـه محض اطلاع مردم، شـادمـانى سراسر شهر را فرا مـى گيرد وجشنهاى باشكـوهى در مـدرسه فـيـضـيـه و شهـر بـه مـدت چـنـد روز بـر پا مـى شـود. اوليـن سالگـرد قـيام 15خـرداد در سال 1343 با صـدور بيانيه مـشتـرك امام خمـيـنـى و ديگر مراجع تقليد و بيانيه هاى جداگانه حـوزه هاى علمـيه گرامـى داشـتـه شـد و به عنـوان روز عزاى عمـومـى معرفـى شـد. امـام خمـينـى در 4 آبـان 1343 بـيانـيـه اى انقلابـى صادر كرد و درآن نـوشـت : دنـيا بـدانـد كه هر گرفـتارى اى كـه ملـت ايـران و مـلـل مسلمـيـن دارنـد از اجـانب اسـت، از آمـريكاست، ملـل اسلام از اجـانب عمـومـا و از آمـريكـا خصـوصـا متنفــر است... آمـريكـاست كه از اسـرائيل و هـواداران آن پشتيبـانـى مـى كنـد. آمريكاست كه به اسرائيل قـدرت مـى دهـد كه اعراب مسلـم را آواره كند. افشاگرى امام عليه تصـويب لايحه كاپيتـولاسيون، ايران را در آبان سـال 43 در آستـانه قيـامـى دوبـاره قرار داد. سحرگاه 13 آبان 1343 دوباره كماندوهاى مـسلح اعـزامى از تـهـران، مـنزل امام خمـيـنى در قـم را محاصره كـردنـد. شگـفـت آنـكه وقـت باز داشت، هـمـاننـد سال قـبـل مصادف با نيايـش شبـانه امام خمينـى بـود.حضرت امام بازداشت و بـه هـمراه نيروهاى امـنـيـتى مـستقيما بـه فرودگاه مهرآباد تهران اعـزام و بـا يك فـرونـد هـواپـيـماى نظامى كـه از قبل آماده شـده بـود، تحت الحـفـظ مامـوريـن امـنيـتى و نظامى بـه آنكارا پـرواز كـرد. عـصـر آنـروز سـاواك خـبـر تـبـعـيـد امـام را بـه اتهام اقـدام عليه امنيت كشـور ! در روزنـامه ها مـنتـشـر سـاخت. علی رغم فضاى خفقان موجى از اعتراضها بـه صـورت تـظـاهـرات در بـازار تهران، تعطيلى طولانى مدت دروس حوزه ها و ارسال طومارها و نامـه ها به سازمانهاى بيـن المللـى و مـراجع تقليـد جلـوه گـر شد. اقامت امام در تركيه يازده ماه به درازا كشيد در اين مدت رژيم شاه با شدت عمل بـى سابقه اى بقاياى مقاومت را در ايران در هـم شكـست و در غياب امام خمينى به سرعت دست به اصلاحات آمريكا پـسند زد. اقـامت اجبارىدر تـركيـه فـرصتـى مغـتـنـم بـراى امـام بـود تا تـدويـن كتـاب بزرگ تحـريـر الـوسيله را آغاز كند. |
|
تبعید امام خمینی (ره) از ترکیه به عراق |
|
روز 13 مهرماه 1343 حضرت امام به هـمـراه فرزنـدشان آيه الله حاج آقا مصطفـى از تركيه به تبعيدگاه دوم، كشـور عراق اعزام شدند. امام خمينى پس از ورود بـه بـغداد بـراى زيارت مرقـد ائـمه اطهار(ع) به شهــرهــاى كاظميـن، سامـرا و كـربلا شتـافت ويك هـفـته بعد بـه محل اصلـى اقـامت خـود يعنـى نجف عزيمت كرد. دوران اقامت 13 ساله امام خمـينى در نجف در شرايطى آغاز شد كه هر چند در ظاهر فشارها و محدوديـتهاى مستقيـم در حـد ايـران و تـركيه وجـود نـداشت اما مخالفـتها و كارشكـنـيها و زخـم زبانهـا نـه از جـبـهـه دشمـن روياروی بـلكه از ناحيه روحانى نمايان و دنيا خـواهان مخفى شده در لباس ديـن آنچنان گـسترده و آزاردهنده بود كه امام با هـمـه صـبر و بـردبارى معروفـش بارها از سخـتى شرايط مبارزه در ايـن سالها بـه تلخى تمام ياد كرده است. ولى هـيچـيـك از ايـن مصـائب و دشـواريها نـتـوانـست او را از مـسيــرى كه آگـاهانه انتخاب كرده بود باز دارد. امام خمينى سلسله درسهاى خارج فـقه خـويـش را با همه مخالفتها و كارشكنيهاى عناصر مغرض در آبان 1344 در مسجد شيخ انصارى (ره) نجف آغاز كرد كه تا زمان هجـرت از عراق به پاريـس ادامه داشت. حوزه درسى ايشان به عنـوان يكى از برجسته تريـن حوزه هاى درسى نجف از لحـاظ كيفيت و كميت شـاگـردان شنـاخته شـد. امام خمينـى از بدو ورود بـه نجف بـا ارسال نامـه ها و پيكهايى بـه ايران، ارتباط خويـش را بـا مـبارزيـن حـفـظ نـموده و آنان را در هـر منـاسبـتـى بـه پـايـدارى در پيگيـرى اهـداف قـيام 15 خـرداد فـرا مى خواند. امام خمينى در تمام دوران پـس از تـبـعـيد، علی رغـم دشواريهاى پديد آمـده، هيچگاه دست از مبارزه نـكـشيـد، وبـا سخنـرانيها و پيامهـاى خـويـش اميـد به پيـروزى را در دلها زنـده نگـاه مى داشت. امام خمينى در گفتگـويى با نمانيده سازمان الفـتـح فـلسطيـن در 19 مهر 1347 ديـدگاههاى خويش را درباره مسائل جهان اسلام و جهاد ملت فلسطين تشريح كرد و در همين مصاحبه بر وجوب اختصاص بخشى از وجـوه شـرعى زكات بـه مجـاهـدان فلسطينـى فتـوا داد. اوايل سال 1348 اختلافات بـيـن رژيـم شاه و حزب بـعث عراق بـر سر مرز آبـى دو كشـور شدت گرفت. رژيـم عراق جمع زيادى از ايـرانـيان مقيـم اين كشـور را در بـدتريـن شرايط اخراج كرد. حزب بـعث بـسـيار كوشيد تا از دشمـنى امام خمـيـنى با رژيـم ايـران در آن شرايط بـهـره گيرد. چهار سال تـدريس، تلاش و روشنگرى امام خمـيـنـى تـوانسته بـود تا حـدودى فضاى حـوزه نجف را دگرگـون سازد. اينـك در سال 1348 علاوه بر مبارزين بيـشمار داخل كشور مخاطبين زيادى در عراق، لبـنان و ديگر بـلاد اسلامـى بـودنـد كه نهـضت امام خمينى را الگـوى خويـش مى دانستند. |
|
امام خمینی (ره) و استمرار مبارزه (1356 - 1350) |
|
نيمه دوم سال 1350 اختلافات رژيـم بعثـى عراق و شاه بالا گـرفت و به اخراج و آواره شـدن بسيارى از ايرانيان مقيـم عراق انجاميد. امام خمينى طـى تلگرافى به رئيـس جمهور عراق شديدا اقدامات ايـن رژيـم را محكـوم نمود. حضرت امام در اعتراض به شرايط پيـش آمـده تصميـم به خـروج از عراق گـرفت اما حكـام بـغداد بـا آگـاهـى از پيـامـدهـاى هجـرت امـام در آن شـرايط اجـازه خـروج ندادند سال 1354 در سالگرد قيام 15 خـرداد، مـدرسه فيضيه قـم بار ديگر شاهـد قيام طلاب انقلابـى بـود. فريادهاى درود بر خمينـى ومـرگ بر سلسله پهلـوى به مـدت دو روز ادامه داشت پيـش از ايـن سازمانهـاى چـريكـى متلاشـى شـده وشخصيتهاى مذهبى و سياسى مبارز گرفـتار زندانهاى رژيم بودند. شاه در ادامه سياستهاى مذهـب ستيز خود در اسفنـد 1354 وقيحـانه تاريخ رسمـى كشـور را از مـبدا هجرت پيامـبـر اسلام بـه مبدا سلطنت شاهان هخامنشى تغـيير داد. امام خمينى در واكنشى سخت، فـتوا به حرمت استفاده از تاريخ بـى پايـه شاهنشاهـى داد. تحريـم اسـتفـاده از ايـن مبدا موهـوم تاريخى هـمانند تحريـم حزب رستاخيز از سـوى مردم ايران اسـتقبال شـد و هر دو مـورد افـتـضاحـى براى رژيـم شاه شـده و رژيـم در سـال 1357 ناگزيـر از عقـب نشينـى و لغو تـاريخ شاهنشاهى شد. |
|
اوجگیری انقلاب اسلامی در سال 1356 و قیام مردم |
|
امام خمينـى كه بـه دقت تحـولات جارى جهان و ايـران را زيـر نظر داشت از فـرصت به دست آمـده نهـايت بـهـره بـردارى را كـرد. او در مرداد 1356 طـى پيامى اعلام كرد : اكنون به واسطـه اوضاع داخلى و خارجى و انعـكاس جنايات رژيـم در مجامع و مطـبـوعات خارجى فرصتى است كه بايد مجامع علمى و فـرهـنگى و رجال وطـنـخـواه و دانشجويان خارج و داخل و انجمـنهاى اسلامى در هر جايـى درنگ از آن استفاده كنند و بى پرده بپا خيزند. شهادت آيه الله حاج آقا مصطفى خمـينى در اول آبان 1356 و مراسم پر شكـوهـى كه در ايران برگزار شـد نقـطـه آغازى بـر خيزش دوباره حـوزه هاى علميه و قيام جامعه مذهـبى ايران بـود. امام خمـينى در همان زمان به گـونه اى شگفت ايـن واقعه را از الطـاف خفـيـه الهى ناميده بـود. رژيـم شاه با درج مقاله اى تـوهـيـن آمـيـز عـليـه امام در روزنامه اطلاعات انتقام گرفت. اعتراض بـه ايـن مـقـاله، بـه قـيام 19 دى مـاه قـم در سـال 56 منجـر شد كـه طى آن جمعى از طلاب انقلابـى به خـاك و خـون كشيـده شـدند. شاه علی رغم دست زدن به كشتارهاى جمعى نتـوانست شعله هاى افروخته شده را خاموش كند. او بسيج نطـامـى و جهاد مسلحـانه عمـومـى را به عنوان تنها راه باقـيمانـده در شرايط دست زدن آمريكا بـه كـودتاى نظامـى ارزيـابـى مى كرد. |
|
هجرت امام خمینی (ره) از عراق به پاریس |
|
در ديدار وزراى خارجه ايران و عراق در نـيـويـورك تصـمـيـم به اخراج امام خمينـى از عراق گرفته شـد. روز دوم مـهـر 1357 مـنزل امـام در نجف بـوسيله قـواى بعثـى محاصره گرديـدانعكاس ايـن خبـر با خشـم گستـرده مسلمانان در ايران، عراق و ديگـر كشـورها مـواجه شـد. روز 12 مهر ،امام خمينى نجف را به قصد مرز كـويت ترك گـفـت. دولت كويـت با اشاره رژيـم ايـران از ورود امـام بـه ايـن كـشـور جلوگـيـرى كـرد. قـبـلا صحـبـت از هجـرت امام بـه لبـنـان و يا سـوريه بـود امـا ايشان پـس از مشـورت با فـرزنـدشان ( حجه الاسلام حاج سيـد احمـد خمينـى ) تصميـم بـه هجـرت به پاريـس گرفت. در روز 14 مهـر ايشان وارد پاريس شدند. و دو روز بعد در منزل يكى از ايرانـيـان در نوفـل لـوشـاتــو ( حـومـه پاريـس ) مستقـر شـدنـد. مامـوريـن كاخ اليزه نظر رئيـس جـمهـور فـرانسه را مبنـى بـر اجتناب از هرگـونه فـعـالـيـت سـياسـى بـه امام ابلاغ كـردنـد. ايـشـان نيز در واكـنـشــى تنـد تصـريح كـرده بـود كه ايـنگونـه محدوديتها خلاف ادعاى دمكراسى است و اگر او ناگزير شـود تا از ايـن فرودگـاه بـه آن فـرودگـاه و از ايـن كـشـور بـه آن كـشـور بـرود بـاز دست از هـدفهايـش نخـواهـد كشيـد. امام خمـيـنى در ديـماه 57 شـوراى انقلاب را تكشيل داد. شاه نيز پـس از تشكيل شـوراى سلطـنـت و اخـذ راى اعـتـماد بـراى كـابـينه بختيار در روز 26 ديـماه از كشـور فـرار كـرد. خـبـر در شـهـر تهران و سپـس ايران پيچيد و مردم در خيابانها به جشـن و پايكـوبى پرداختند. |
|
بازگشت امام خمینی (ره) به ایران پس از 14 سال تبعید |
|
اوايل بهمـن 57 خبر تصميم امام در بازگشت بـه كـشور منتشر شد. هر كس كه مى شنيد اشك شوق فرو مى ريخت. مردم 14 سال انتظار كشيده بـودنـد. اما در عيـن حال مردم و دوستان امام نگـران جان ايشان بـودند چرا كه هنوز دولت دست نشانده شاه سر پا و حكومت نظامى بر قرار بود. اما امام خمينى تصميـم خويـش را گرفته و طى پيامـهـايى به مردم ايران گـفـته بـود مى خـواهد در ايـن روزها سرنـوشـت سـاز و خطير در كنار مردمـش باشد. دولت بخـتـيار با هماهنگى ژنرال هايزر فـرودگـاههاى كشـور را به روى پـروازهـاى خـارجى بست. دولت بختيار پـس از چنـد روز تـاب مقـاومـت نـيـاورد و ناگزيـر از پذيرفتـن خـواست ملت شـد. سرانجام امام خمينـى بامداد 12 بهمـن 1357 پـس از 14 سال دورى از وطـن وارد كشـور شـد. استقبال بـى سـابـقـه مـردم ايـران چنـان عـظـيـم و غـيـر قـابل انكـار بــود كه خبرگزاريهاى غربـى نيز ناگزير از اعـتـراف شـده و مستـقـبـليـن را 4 تا 6 ميليون نفر برآورد كردند. |
|
رحلت امام خمینی (ره)، وصال یار، فراق یاران |
|
امام خمينى هـدفها و آرمانها و هـر آنچه را كه مـى بايــست ابـلاغ كنـد ، گفته بـود و در عمـل نيز تـمام هستيـش را بـراى تحقق هـمان هـدفها بـكار گرفته بـود. اينك در آستـانه نيمه خـرداد سـال 1368 خـود را آماده ملاقات عزيزى مى كرد كه تمام عمرش را براى جلب رضاى او صرف كرده بـود و قامتش جز در بـرابـر او ، در مـقابل هيچ قدرتى خـم نشده ، و چشـمانش جز براى او گريه نكرده بـود. سروده هاى عارفانه اش همه حاكى از درد فـراق و بيان عطـش لحظه وصال محبوب بـود. و اينك ايـن لحظه شكـوهمنـد بـراى او ، و جانــكاه و تحمل ناپذير بـراى پيروانـش ، فـرا مـى رسيد. او خـود در وصيتنامه اش نـوشـته است : با دلى آرام و قلبـى مطمئن و روحى شاد و ضميرى اميدوار به فضل خدا از خدمت خـواهران و برادران مرخص و به سـوى جايگاه ابــدى سفر مى كنـم و به دعاى خير شما احتياج مبرم دارم و از خداى رحمن و رحيـم مى خـواهـم كه عذرم را در كوتاهى خدمت و قصـور و تقصير بپذيـرد و از مـلت امـيدوارم كه عذرم را در كـوتاهى ها و قصـور و تقصيـرها بـپذيـرنـد و بـا قــدرت و تصميـم و اراده بــه پيش بروند. شگفت آنكه امام خمينـى در يكـى از غزلياتـش كه چنـد سال قبل از رحلت سروده است : انتظار فرج از نيمه خرداد كشم سالها مى گذرد حادثه ها مى آيد ساعت 20 / 22 بعداز ظهر روز شنبه سيزدهـم خـرداد ماه سـال 1368 لحظه وصال بـود. قــلبـى از كار ايستـاد كه ميليـونها قلــب را بـه نور خدا و معنـويت احـيا كرده بـود. بــه وسيله دوربين مخفـى اى كه تـوسط دوستان امــام در بيمارستان نصب شده بـود روزهاى بيمارى و جريان عمل و لحظه لقاى حق ضبط شده است. وقتى كه گوشه هايـى از حالات معنوى و آرامـش امام در ايـن ايـام از تلويزيون پخـش شـد غوغايى در دلها بر افكند كه وصف آن جــز با بودن در آن فضا ممكـن نيست. لبها دائمـا به ذكـر خـدا در حـركت بود. در آخرين شب زندگى و در حالى كه چند عمل جراحى سخت و طولانى درسن 87 سالگى تحمل كرده بود و در حاليكه چنديـن سرم به دستهاى مباركـش وصل بـود نافله شب مى خـواند و قـرآن تلاوت مـى كرد. در ساعات آخر ، طمانينه و آرامشى ملكـوتـى داشـت و مـرتبا شـهادت بـه وحـدانيت خـدا و رسالت پيـامبـر اكرم (ص) را زمـزمه مـى كـرد و بـا چنيـن حــالتى بـود كه روحـش به ملكـوت اعلى پرواز كرد. وقتى كه خبر رحلت امــام منتشر شـد ، گـويـى زلزله اى عظيـم رخ داده است ، بغضها تـركيـد و سرتاسر ايران و همـه كانـونهايـى كـه در جـهان بـا نام و پيام امام خمينـى آشـنا بـودنـد يــكپارچه گـريستند و بـر سر و سينه زدنـد. هيچ قلـم و بيـانـى قـادر نيست ابعاد حـادثه را و امواج احساسات غير قابل كنترل مردم را در آن روزها تـوصيف كند. مـردم ايـران و مسلمانان انقلابى ، حق داشتـند اين چنيـن ضجه كـنند و صحنه هايى پديد آورند كه در تاريخ نمونه اى بـديـن حجم و عظـمت براى آن سراغ نداريـم. آنان كسـى را از دست داده بـودند كـه عـزت پـايمال شـده شان را بـاز گـردانده بود ، دست شاهان ستمگر ودستهاى غارتگران آمريكايى و غربـى را از سرزمينشان كـوتاه كرده بود ، اسلام را احــيا كـرده بــود ، مسلمـيـن را عــزت بـخـشـيـده بـــود ، جمهـورى اسلامـى را بـر پـا كـرده بـود ، رو در روى همـه قـدرتهاى جهـنمـى و شيـطانـى دنـيا ايستاده بـود و ده سال در بـرابـر صـدها تـوطئه برانـدازى و طـرح كـودتا و آشـوب و فتنه داخلـى و خارجـى مقاومت كرده بود و 8 سـال دفـاعى را فـرمانـدهـى كرده بـود كه در جبهه مقابلـش دشمنـى قـرار داشت كه آشكارا از سـوى هر دو قـدرت بزرگ شرق و غرب حمايت همه جانبه مـى شـد. مردم ،رهبر محبـوب و مرجع دينـى خـود و منادى اسلام راستيـن را از دست داده بـودند. شايـد كسانـى كه قـادر به درك و هضـم ايـن مفاهيـم نيستنـد ، اگـر حالات مردم را در فيـلمهاى مـراسـم توديع و تشييع و خاكسپارى پيكر مطهر امام خمينـى مشاهده كنـنـد و خـبر مرگ دهها تـن كه در مقابل سنگينـى ايـن حادثه تاب تحمـل نيـاورده و قـلبـشان از كار ايستـاده بـود را بشنـوند و پيكرهايى كه يكـى پـس از ديـگرى از شـدت تـاثـر بيهوش شـده ، بر روى دسـتها در امـواج جمعـيت به سـوى درمانگاهها روانه مى شـدند را در فيلمها و عكسها ببيننـد، در تفسير ايـن واقعيتها درمانده شوند. امـا آنـانكه عشـق را مـى شنـاسنـد و تجـربـه كـرده انـد، مشكلـى نـخواهند داشت. حقيقـتا مردم ايران عاشق امام خمينى بـودند و چـه شعار زيبا و گـويايى در سالگرد رحلتـش انتخاب كرده بـودند كه: عشق به خمينـى عشق به همه خوبيهاست. روز چهاردهم خرداد 1368 ، مجلس خبرگان رهبری تشكيل گرديـد و پـس از قرائت وصيتنامه امـام خمينى تـوسـط حضرت آيـه الله خامنه اى كه دو ساعت و نيـم طـول كشيد ، بحث و تبـادل نظر براى تعييـن جانشينـى امام خمينـى و رهبر انقلاب اسلامـى آغاز شد و پـس از چنديـن ساعت سـرانجام حضرت آيـه الله خامنه اى ( رئيـس جمهور وقت ) كه خود از شـاگـردان امـام خمينـى ـ سلام الله عليه ـ و از چهره هاى درخشـان انقلاب اسلامـى و از يـاوران قيـام 15 خـرداد بـود و در تـمـام دوران نهضت امـام درهمـه فـراز و نشيبها در جـمع ديگـر يــاوران انـقلاب جـانبـازى كرده بود ، به اتفاق آرا براى ايـن رسالـت خطير بـرگـزيده شد. سالها بـود كه غـربيـها و عوامل تحت حمايتشان در داخل كشـور كه از شكست دادن امـام مايـوس شـده بـودند وعده زمان مرگ امـام را مى دادند. اما هـوشمندى ملت ايران و انتخاب سريع و شايسته خـبرگان و حمايـت فـرزنـدان و پيـروان امـام همه اميدهاى ضـد انقلاب را بـر بـاد دادنـد و نه تنها رحلت امـام پايان راه او نبـود بلكه در واقع عصر امام خمينـى در پهـنه اى وسيعـتر از گـذشـته آغاز شده بـود. مگر انديشه و خـوبى و معنويت و حقيقت مى ميرد ؟ روز و شـب پانزدهـم خرداد 68 ميلونها نفر از مردم تهران و سـوگوارانى كه از شهرها و روستاها آمـده بـودند ، در محل مصلاى بـزرگ تهـران اجتماع كردنـد تـا بـراى آخـريـن بـار با پيكر مطهر مـردى كه بـا قيـامش قـامت خميـده ارزشها و كرامتها را در عصر سياه ستـم استـوار كرده و در دنـيا نهـضتـى از خـدا خواهى و باز گشت به فطرت انسانى آغاز كرده بود ، وداع كنند. هيچ اثرى از تشريـفات بـى روح مـرسـوم در مراسـم رسمى نبـود. همه چيز، بسيجى و مردمى وعاشقانه بـود. پيـكر پاك و سبز پوش امـام بـر بـالاى بـلنـدى و در حلـقه ميليـونها نفـر از جمعيت مـاتـم زده چـون نگينى مى درخشيد. هر كس به زبان خويـش با امامـش زمـزمه مى كرد و اشك مـى ريخت. سـرتاسـر اتـوبان و راههاى منتهى به مصلـى مملـو از جميعت سياهپوش بود. پـرچمهاى عزا بـر در و ديـورا شهر آويخته و آواى قرآن از تمام مساجد و مراكـز و ادارات و مـنازل به گـوش مـى رسيـد. شـب كـه فـرا رسيـد هزاران شمع بياد مشعلـى كه امـام افـروخـته است ، در بـيابـان مصلـى و تپه هـاى اطـراف آن روشـن شـد. خـانـواده هـاى داغدار گرداگرد شمعـها نشسته و چشمانشان بر بلنداى نـورانـى دوخته شـده بود. فرياد يا حسيـن بسيجيان كه احساس يتيمى مـى كـردنـد و بــر سـر و سينه مـى زدنـد فـضا را عـاشـورايـى كرده بـود. بـاور اينـكـه ديـگر صداى دلنشيـن امام خمينـى را در حسينيه جماران نخـواهند شنيد ، طاقتـها را بـرده بـود. مـردم شـب را در كـنار پيـكـر امـام بـه صبـح رسانيدند. در نخستین ساعت بامداد شانزدهم خــرداد ، ميلیونها تـن به امامت آيه الله العظمـى گلپايگانى(ره) با چشمانى اشكبار برپيكر امام نماز گزاردند. انبـوهى جمعيت و شكوه حماسه حضـور مـردم در روز ورود امام خمـينى به كشـور در 12 بهمـن 1357 و تـكـرار گسـتـرده تـر ايـن حماسـه در مـراسـم تشييع پيكر امام ، از شگفـتيهاى تـاريخ اسـت. خـبرگـزاريهاى رسمـى جهـانـى جمعيت استقبال كننده را در سال 1357 تا 6 ميليـون نفر و جمعيت حاضـر در مــراسـم تشـييـع را تا 9 ميليـون نفر تخميـن زدند و ايـن در حالى بـود كه طى دوران 11 ساله حكومت امام خمينى به واسطه اتحـاد كشـورهای غربى و شرقى در دشمنى با انقلاب و تحميل جنگ 8 ساله و صـدهـا تـوطـئه ديـگـر آنـان ، مردم ايـران سخـتيها و مشكلات فـراوانـى را تحـمـل كرده و عزيزان بى شمارى را در ايـن راه از دست داده بـودند و طـبعا مـى بـايـست بـتدریج خسته و دلسرد شـده باشنـد امـا هرگز اين چنيـن نشـد. نسل پرورش يـافـته در مكتب الـهى امام خمينى به ايـن فرمـوده امام ايـمان كامـل داشـت كه :در جهـان حجـم تحمل زحمـتها و رنجها و فداكاريها و جان نثـاريها ومحروميتها مناسب حجـم بـزرگى مقصـود و ارزشمندى وعلـو رتـبـه آن است پـس از آنـكه مراسـم تـدفيـن به علت شـدت احسـاسات عـزاداران امـكان ادامـه نيافت ، طـى اطلاعيه هاى مـكرر از راديـو اعلام شـد كـه مـردم بـه خانه هايشان بازگردند ، مراسـم به بعد مـوكـول شــده و زمــان آن بعـدا اعلام شد. براى مسئوليـن تـرديـدى نـبـود كه هر چه زمان بگذرد صـدها هزار تـن از علاقه مندان ديگر امـام كـه از شهـرهاى دور راهـى تهران شده اند نيز بر جمعيت تشييع كننـده افـزوده خـواهـد شـد ، ناگزير در بعدازظهر همان روز مراسم تـدفـين بـا همان احساسات و بـه دشـوارى انـجـام شـد كـه گـوشـه هـايـى از اين مـراسـم بـوسـيـله خبرنگـاران بـه جهان مخابره شـد و بدين سان رحلت امام خمينـى نيز همچـون حياتـش منـشأَ بيـدارى و نهضتـى دوباره شـد و راه و يادش جاودانه گرديد چرا كـه او حقيـقت بـود و حقيقت هميشه زنـده است و فناناپذير.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه) |
نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه چهارم تیر 1387
ساعت 13:24 موضوع ولایت فقیه |
لینک ثابت
ولايت و رهبرى
ولادت و دوران كودكى
كتاب: زندگينامه مقام معظم رهبرى، ص 9
مؤسسه فرهنگى قدر ولايت
گذار تقويم، 28 صفر سال 1318 هجرى شمسى را نشان مىداد كه منزل محقر و ساده «حاج سيد جواد» با تولد «سيد على» كه دومين فرزند خانواده بود، حال و هواى تازهاى يافت.حاج سيد جواد از علماى زاهد و بنام مشهد بود كه سالها در اين شهر، منبع فيوضات بسيارى براى طلاب به شمار مىرفت.
آقا سيد على، دوران كودكى را در دامان مادرى كه از شيفتگان خاندان اهل بيت ائمهى اطهار عليهم السلام بود، گذراند و تدريجبا ملكات اخلاقى يك خانواده روحانى و اهل علم خو گرفت و آشنا شد.
پدر ايشان، حجت الاسلام و المسلمين حاج سيد جواد خامنهاى، و مادرشان صبيه حجت الاسلام و المسلمين «سيد هاشم نجف آبادى» ، سعى بليغى در تربيت فرزند خود داشته و در دوران طفوليت، زمينه شناخت و آشنايى او را با معارف اسلامى فراهم كردند.
جد ايشان، «آقا سيد حسين خامنهاى» از علماى آذربايجانى مقيم نجف بود.وى قبلا در محله «خيابان» تبريز اقامت داشت و سپس به نجف اشرف سفر كرد.مردى پرهيزگار و اهل علم، تقوا و زهد بود.روحانى شهيد «حاج شيخ محمد خيابانى» ، شوهر عمه حضرت آيت الله العظمى خامنهاى است.گرچه او در قصبه «خامنه» از توابع تبريز به دنيا آمده، ولى به دليل اين كه در مسجد «كريمخان» در محله خيابان تبريز امامت جماعت داشت، به «خيابانى» مشهور شده است.وى از روحانيون مشهور و مبارز دوران مشروطه است، كه نماينده مردم تبريز در مجلس شوراى ملى شد و عليه نابسامانى موجود در جامعه و استبداد پهلوى قيام كرد، و پس از سالها مبارزه، در تبريز به شهادت رسيد.
مقام معظم رهبرى، در مورد خانواده و نقش مهم مادر خويش در تربيت فرزندان و تاثيرى كه در انس ايشان با اسلام و قرآن داشتهاند، مىفرمايند:
ما هشتخواهر و برادر بوديم از دو مادر، يعنى پدرم از يك خانمى، سه فرزند داشت كه هرسه هم دختر بودند.بعد آن خانم فوت كرده بودند و با خانم ديگرى ازدواج كرده بودند.ماها بچههاى اين خانم دوم، پنج نفر بوديم، چهار برادر و يك خواهر، و در اين پنج نفر، من دومى بودم.البته در اين بين، دو بچه هم از بين رفته بودند، با آن حساب، من چهارمى مىشوم، اما چون واسطهها كم شده بودند، من بچهى دوم خانواده بودم.البته خواهرهاى بزرگ ما از خانم اول بودند، آنها از ما خيلى بزرگتر بودند.
پدر و مادرم، پدر و مادر خيلى خوبى بودند.مادر يك خانم بسيار فهميده، باسواد، كتابخوان، داراى ذوق شعرى و هنرى، حافظ شناس - البته حافظ شناس كه مىگويم، نه به معناى علمى و اينها، به معناى مانوس بودن با ديوان حافظ - با قرآن كاملا آشنا بود و صداى خوشى هم داشت.
ما وقتى بچه بوديم، همه مىنشستيم و مادرم قرآن مىخواند، خيلى هم قرآن را شيرين و قشنگ مىخواند.ماها دورش جمع مىشديم و براى ما به مناسبت، آيههايى را كه در مورد زندگى پيامبران هست، مىگفت.من خودم اولين بار، زندگى حضرت موسى، زندگى حضرت ابراهيم و بعضى پيامبران ديگر را از مادرم - به اين مناسبت - شنيدم.قرآن كه مىخواند، به اين جا كه مىرسيد، بنا مىكرد به شرح دادن.
بعضى از شعرهاى حافظ را كه الان هنوز يادم است - بعد از سنين نزديك شصتسالگى - از شعرهايى است كه آن وقت از مادرم شنيدم، از جمله، اين يك بيتيادم است:
سحر چون خسرو خاور علم در كوهستان زد به دست مرحمتيارم در اميدواران زد
دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
غرض، خانمى بود خيلى مهربان، خيلى فهميده و فرزندانش را هم - البته مثل همهى مادران - دوست مىداشت و رعايت آنها را مىكرد.پدرم عالم دينى و ملاى بزرگى بود.برخلاف مادرم كه خيلى گيرا و حراف و خوش برخورد بود، پدرم مرد ساكت، آرام و كم حرف بود، كه اين تاثيرات دوران طولانى طلبگى و تنهايى در گوشهى حجره بود.البته پدرم ترك زبان بود.ما اصلا تبريزى هستيم، يعنى پدرم اهل تبريز و خامنه است.مادرم فارس زبان بود، و ما به اين ترتيب از بچگى، هم با زبان فارسى، هم با زبان تركى آشنا شديم و محيط خانه، محيط خوبى بود.البته محيط شلوغى بود، منزل ما هم منزل كوچكى بود.شرايط زندگى، شرايط باز و راحتى نبود و طبعا اينها در وضع كار ما اثر مىگذاشت. (1)
خانواده در اسلام، اساس مستحكمى دارد كه مبناى تربيت و سعادت دنيا و آخرت فردى و اجتماعى است، چون يك فرزند كه در دامن پاك خانواده، تربيت درست و ايمانى شده است، موجب نجات يك ملت و بلكه فراتر از آن مىشود و بعكس، تربيت ناصالح و غير دينى خانواده، موجبات انحراف يك ملت و فراتر از آن را فراهم مىآورد. مقام معظم رهبرى در دامن پاك چنان مادر و پدرى، تربيتيافتند و با ادامه اين تربيت در حوزههاى علميه، امروز ركن نظام اسلامى، يعنى ولى فقيه امت اسلامى هستند.ركنى كه منادى نجات همه انسانها از ظلمتها به نور است.
مقام معظم رهبرى، مبناى تربيت ايمانى و آشنايى با توحيد خود را از خانواده مىدانند:
عرض كنم كه من از دورهى نوجوانى - يعنى همان دورانى كه تازه از دبستان بيرون آمده و طلبه شده بودم. - به دعا و توجه و اينها خيلى اهتمام مىورزيدم، اما اين را كه چه تصورى از خدا داشتم، الان نمىتوانم چيزى به ياد بياورم كه دربارهى خدا چگونه فكر مىكردم، كما اين كه انسان دربارهى ذات مقدس پروردگار هم نبايد خيلى فكر كند و راجع به ذات مقدس پروردگار، در فكر فرو برود.
وجود خداى متعال، يك وجود بديهى و روشن و واضحى است كه همهى وجود يك انسان، به او گواهى مىدهد، يعنى اگر انسان دچار وسوسه نشود و خودش را در وسوسهها غرق نكند، ذهن انسان، دل و جان انسان به وجود خدا گواهى مىدهد.واقعا وجود خدا حتى به برهان و استدلال احتياج ندارد، اگر چه برهان و استدلال زيادى هم در مورد وجود پروردگار هست.
آنچه كه آن وقتبراى من مطرح بود و عملا وجود داشت، اين بود كه اهل دعا و ذكر و دعاهاى ماثور و اعمالى كه وارد شده بود، بودم.مثلا يادم است هنوز بالغ نبودم كه اعمال روز عرفه را به جا آوردم.اعمال آن روز، طولانى هم هست. - لابد آشنا هستيد، خيلى از جوانان با آن اعمال آشنا هستند. - چند ساعت طول مىكشد.اعمال، از بعد از نماز ظهر و عصر شروع مىشود و اگر انسان بخواهد به همهى آن اعمال برسد، شايد تا نزديك غروب - روزهاى نه چندان بلند - به طول مىانجامد.
آن وقت من يادم است كه با مادرم - چون مادرم هم خيلى اهل دعا و توجه و اعمال مستحبى و اينها بود. - مىرفتيم يك گوشهى حياط كه سايه بود - منزل ما حياط كوچكى داشت. - آن جا فرش پهن مىكرديم. - چون مستحب است كه زير آسمان باشد. - هوا گرم بود، آن سالهايى كه الآن در ذهنم مانده، يا تابستان بود، يا شايد پاييز بود، روزها نسبتا بلند بود.در آن سايه مىنشستيم و ساعتهاى متمادى، اعمال روز عرفه را انجام مىداديم.هم دعا داشت، هم ذكر و هم نماز.مادرم مىخواند، من و بعضى از برادر و خواهرها هم بودند، مىخوانديم.دورهى جوانى و نوجوانى من اينگونه بود، دورهى انس با معنويات و با دعا و اينها.
البته ماها آن وقت از يك امتياز برخوردار بوديم كه اگر آن امتياز، امروز در جوانى باشد، دعا و ذكر و نماز براى او شيرين خواهد بود و مطلقا خسته كننده نخواهد بود، و آن توجه به معانى است.ببينيد، هر كسى كه از نماز خسته مىشود، يا معناى نماز را نمىداند، يا توجه نمىكند، و الا اگر كسى معناى نماز را بداند و به نماز هم توجه بكند، امكان ندارد از نماز خسته بشود، اصلا امكان ندارد. (2)
مقام معظم رهبرى، هنگامى كه با سؤال دوباره جوانان مبنى بر چگونگى شناختخود از خداوند مواجه مىشوند و مىبينند كه نوع انتظار جوانان، استدلالهاى علمى است، و گويا تنها از اين دريچه است كه مىتوان به توحيد و شناختخداوند رسيد و به اعمال عبادى و ايمان قلبى كه از كودكى و در خانواده آغاز مىشود و دريچه مطمئن معرفت دينى است، توجه كمترى مىشود، دوباره تاكيد مىكنند كه:
البته من به صورت ايمانى، از خانواده گرفتم و به صورت معرفتى، بعدها با فكر و با مطالعهى كتابهاى استدلالى، توانستم به معرفت استدلالى دست پيدا كنم.عزيزان من، مىتوانم به شما بگويم كه معرفت استدلالى لازم است، اما آن چيزى كه انسان را نجات مىدهد و به حركت وا مىدارد، همان معرفت ايمانى است، يعنى وقتى كه ابوذر مسلمان شد، پيامبر اسلام نرفته بود برهان نظم و برهان خلف و برهان علت اولى را براى او بيان كند و بگويد به اين دليل خدايى هست و خدا يكى است و اين بتها خدا نيستند.نخير، با آن بيان پر جاذبهى خودش، ايمانى را در دل ابوذر انداخته بود.
مىدانيد، آن بيانى كه بر اثر نورانيت ايمان در دل انسان به وجود مىآيد، حالا چه آن را پدر و مادر به انسان بدهند، چه يك بزرگتر ديگر، چه يك حادثه كه گاهى آن ايمان ناب را به انسان مىبخشد، كه آن براى انسان، خيلى بيشتر به كار مىآيد، تا آن استدلالها، اگر چه آن استدلالها حتما لازم است، زيرا در آن ايمانى كه گفتم، ممكن است گاهى وسوسه بشود، بعضى بيايند و خدشه بكنند. انسان براى اين كه خودش را از آن وسوسهها به جاى امنى برساند، به آن استدلال احتياج دارد.
آن استدلال، مثل ستونى، مثل ديوارى است كه انسان به آن تكيه مىدهد و خيالش آسوده است كه جاى وسوسه و دغدغه نيست، يعنى كسى نمىتواند در انسان، ترديد ايجاد كند.اما آن چيزى كه انسان را به كار مىآيد، به حركت وادار مىكند و در ميدانهاى زندگى كمك مىكند، همان اعتقادى است كه از ايمان، از محبت، از جاذبه و از شور و عشق، حاصل مىشود. (3)
مقام معظم رهبرى در چنين خانوادهاى، با توحيد ناب و معرفت ايمانى آشنا شده، رشد يافته و آماده حضور در صحنههاى جدى زندگى و مبارزه شدند.وضعيت مادى خانواده ايشان چندان مناسب نبود، اما معنويت و طهارت همراه با قناعت عزتمندانه، زندگى شيرينى را براى آنان به وجود آورده بود.
كودكى آقا سيد على مصادف با ايام جنگ جهانى دوم و اشغال ايران از سوى متفقين بود.با اين كه مشهد در كرانه جنگ واقع بود و همه چيز نسبتبه شهرهاى ديگر كشور در آن ارزان و فراوان بود، با اين حال، وضعيتخانوادگى ايشان طورى بود كه اغلب نان جو مىخوردند و بندرت نان گندم تهيه مىشد.آقا سيد على شبهايى را به ياد دارند كه در منزل شام نداشتند و با پول خردى كه بعضى وقتها مادر بزرگشان مىداد، قدرى كشمش يا شير مىخريدند و با نان مىخوردند. (4)
منزل پدرى كه آقا سيد على در آن جا متولد شدند، خانهاى حدود 60- 70 مترى، در محله فقيرنشين مشهد بود كه فقط يك اتاق و يك زيرزمين داشت و هنگامى كه براى پدرشان ميهمان مىآمد، همگى به زيرزمين مىرفتند تا در آن تنها اتاق، از ميهمان پذيرايى شود.بعد، عدهاى از علاقهمندان پدرشان، زمين كوچكى را كه كنار اين منزل بود، خريده و به آن اضافه كردند و منزل داراى سه اتاق شد.
اغلب مادر بزرگوارشان از لباسهاى كهنه پدر، برايشان لباس تهيه مىكرد كه غالبا داراى چند وصله بود. (5)
پىنوشتها:
1- گفت و شنود رهبر معظم انقلاب با گروهى از نوجوانان و جوانان 14/11/76.
2- پيشين.
3- پيشين.
4- روزنامه جمهورى اسلامى 20/5/64.
5- پيشين.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
ساعت 21:45 موضوع ولایت فقیه |
لینک ثابت