کتاب: مجموعه آثار ج 3 ص 389
نويسنده: استاد شهيد مطهري
راجع به اينكه دين چگونه در ميان مردم پيدا شد و آيا از ميان خواهد رفتيا نه، حرفها و فرضيهها آنقدر زياد است كه اگر بخواهيم همه آنها را برشماريم وقت زيادى مىگيرد، به اجمال برايتان عرض مىكنم: زمانى آمدند گفتند دين مولود ترس است، بشر از طبيعت مىترسيده، از صداى غرش رعد مىترسيده، از هيبت دريا مىترسيده، و نتيجه ترس سبب شده كه فكر دين در سر مردم پيدا شود.يكى از حكماى قديم روم به نام «لوكرتيوس» گفته است: «نخستين پدر خدايان ترس است» (1) . در زمان ما هم بوده و هستند كسانى كه همين فرضيه قديمى و كهنه را تاييد مىكنند و مكرر در سخنان خود به عنوان يك فكر تازه آن را بازگو مىنمايند.
بعضى گفتند علت پيدايش دين جهل و نادانى بشر است، بشر مىخواسته حوادث جهان را تعليل نمايد و براى آنها علت ذكر كند و چون علتها را نمىشناخته است، علت ماوراء طبيعى براى حوادث فرض كرده است.
بعضى ديگر گفتهاند علت اينكه بشر به سوى دين گراييده علاقهاى است كه به نظم و عدالت دارد، وقتى كه در دنيا از طرف طبيعتيا اجتماع بىعدالتى مىبيند، براى اينكه تسكينى جهت آلام درونى خود پيدا كند دين را براى خويشتن مىسازد.
صاحبان فرضيههاى فوق گفتند: علم را توسعه بدهيد، دين از ميان مىرود.چنين فرض كردند كه با توسعه علم، خود به خود دين از ميان مىرود، عالم شدن مساوى است با بىدين شدن.
بعضى آمدند براى پيدايش دين يك علت ديگر فرض كردند و گفتند دين
..............................................................
1.درسهاى تاريخ، بخش دين و تاريخ/ص 56.
وسيلهاى است براى كسب امتياز در جامعههاى طبقاتى.اين فرضيه ماركسيستهاست.گفتند بشر در ابتدا زندگى اشتراكى داشته است، آن وقتى كه زندگى ابتدائى و قبيلهاى بوده است، در آن زمان اساسا دينى وجود نداشته، به علل خاصى مالكيت پيدا مىشود، جامعه طبقاتى به وجود مىآيد، فئوداليسم به وجود مىآيد، بعد از فئوداليسم كاپيتاليسم پيدا مىشود، طبقه حاكم به وجود مىآيد و طبقه محكوم، مظلوم و رنجبر و زحمتكش، بالاخره در جامعه فئوداليستى و كاپيتاليستى طبقه حاكمه براى اينكه منافع خود را حفظ كند دين را اختراع مىكند تا طبقه محكوم در مقابل او قيام نكند، دين وسيلهاى است، افسارى، پوزبندى است براى طبقه مظلوم و محكوم از طرف طبقه ظالم و حاكم.
صاحبان فرضيههاى ديگر گفتند علم چاره كننده دين است، اگر علم بيايد دين از ميان مىرود.اما اين فرضيه، يعنى فرضيه ماركسيستها علم را چاره كننده دين نمىداند.اينها بعد از اينكه ديدند علم آمد و دين باقى ماند و ديدند دانشمندان طراز اولى همچون پاستور و غيره در آستانه دين زانو زدند، گفتند خير، علم چاره كننده دين نيست، دين اساسا مولود جهل نيست، مولود ترس هم نيست، مولود علاقه فطرى انسان به نظم و عدالت هم نيست، دين اختراع طبقه حاكمه در مقابل طبقه محكوم است، تا وقتى كه جامعه طبقاتى وجود دارد و لو آنكه علم به عرش هم برسد باز دين هست، جامعه اشتراكى به وجود بياوريد، طبقات را از ميان ببريد، طبقات را كه از ميان برديد دين هم خود به خود از ميان خواهد رفت، دين يك ابزارى است، يك دامى است، يك شبكهاى است كه طبقه حاكم نصب كرده است، وقتى خود آن طبقه از بين رفت ابزار كارش هم از ميان مىرود، خلاصه اينكه مساوات كامل برقرار كنيد، دين از ميان خواهد رفت.
اين فرضيه نيز نتوانست در دنيا براى خود جايى باز كند، زيرا از طرفى علما ثابت كردند دين از مالكيت قديمتر است، در دوران اشتراكى اولى هم دين بوده است، در همان دوران اشتراك اوليه و پيش از پيدايش جامعههاى طبقاتى هم دين بوده است و پرستش وجود داشته، و از طرف ديگر اين توجيه و تفسير با واقعيت تاريخ تطبيق نمىكند و تاريخ دوران گذشته حتى خلاف اين نظريه را نيز نشان مىدهد، دين هميشه از ميان طبقات ضعيف و محكوم ظهور كرده است، رهبران دينى اشخاصى چون موسى بودهاند با گروهى زير دست و بيچاره در مقابل قومى حاكم و مسلط يعنى فرعون و
فرعونيان.
وقتى پيغمبر اسلام ظهور كرد چه كسانى از او حمايت كردند؟متنفذين و پولدارها و رباخوارها؟آنها همانها هستند كه پيغمبر اكرم عليه آنها قيام كرد.قرآن اينها را با كلمه «ملا» تعبير مىكند، يعنى اشراف.اينها همه مخالف بودهاند.اينهايى كه اين طبقه را تشكيل مىدادند همان رهبران مخالفين آن حضرت بودند از قبيل ابو سفيان، ابو جهل، وليد بن مغيره.اينها همه از گردن كلفتان درجه اول عربستان بودهاند.
اما آنهايى كه به عنوان ياران و گروندگان پيغمبر اكرم اسمشان را در تاريخ مىبينيم از قبيل عمار ياسر، ابوذر غفارى، سلمان پارسى، عبد الله بن مسعود و نظاير آنها جزو طبقات زير دست و محكوم و مظلوم اجتماع بودهاند.
تقريبا در يك سال و نيم پيش كه خروشچف هنوز سقوط نكرده بود، در روزنامههاى اطلاعات و كيهان خبرى را خواندم و اتفاقا همان وقت در سخنرانىاى كه در تهران داشتم آن را نقل كردم و گفتم «بخوانيد و تعجب كنيد» .آن وقت «بن بلا» رئيس جمهور پيشين الجزاير هنوز بر سر كار بود.بن بلا گفته بود «وقتى خروشچف به الجزاير آمد من به او گفتم كه اسلام مىتواند در شمال افريقا به عنوان نيروى محرك و نيروى انقلابى عظيمى به كار رود.خروشچف تصديق كرد و گفت بله، يك نفر ديگر هم از تئوريسينهاى كمونيست كه گويا از فرانسه يا ايتاليا به الجزاير آمده بود، او هم پذيرفته بود كه اسلام در شمال افريقا مىتواند عامل تحرك اجتماع و عامل مبارزه با امپرياليسم بوده باشد» .من اين را در مجلس آن شب نقل كرده و گفتم آقايان اينها همان كسانى هستند كه تا پنجاه سال پيش مىگفتند دين افيون ملتهاست، اختراعى است كه طبقه حاكم عليه طبقه محكوم كرده است، ولى حالا كه اسلام را از نزديك مىبينند و يك مسلمان انقلابى مثل «بن بلا» اسلام را براى آنها تشريح مىكند، تصديق مىكنند كه اسلام مىتواند محرك تاريخ باشد.
بنابراين، فرضيه فوق هم راجع به مبدا و منشا پيدايش دين منسوخ شد و از بين رفت.
فرضيهاى هم فرويد آورد.اين فرضيه را هم براى شما نقل مىكنم.از نقل اين فرضيههاى گوناگون حداقل اينقدر مىتوانيد استنباط كنيد كه در مغرب زمين در ميان مخالفين دين، وحدت نظرى وجود ندارد، هر يك از مخالفين چيزى مخصوص به خود
گفته است.
فرويد گفت: دين نه ناشى از ترس است، نه از جهل است، نه عكس العمل در مقابل بىنظمىهاست و نه عاملى است در راه كسب امتيازات طبقاتى.او همان طورى كه همه حوادث اجتماع را با غريزه جنسى تحليل و توجيه مىكرد، خواست دين را هم از اين راه توجيه كند و نتيجتا گفت: بشر در اجتماع از نظر جنسى محروميتهايى پيدا مىكند كه موجب مىشود غريزه عقب رانده شده و به شعور ناخودآگاه برود.وقتى كه آنجا رفت قيود اجتماعى جلويش را مىگيرد كه بيرون نيايد، اما در آن صورت اين محروميتها از راهها و به شكلهاى ديگرى بروز مىكند كه يكى از آنها دين است.دين ريشهاش تمايل جنسى است و نه چيز ديگر.او همچنين مىگفت كه ريشه اخلاق هم تمايلات جنسى است، علم هم ريشهاش جنسى است.
اگر از او مىپرسيديم آيا به عقيده شما دين چه موقعى از ميان مردم خواهد رفت؟ مىگفت: آزادى جنسى مطلق بدهيد به طورى كه هيچ محروميت جنسى وجود نداشته باشد، در آن صورت دين هم وجود نخواهد داشت.اما طولى نكشيد كه فرويد خودش هم از حرف خودش پشيمان شد.شاگردهايش نيز از او نپذيرفتند.در همين جاست كه نظريه فطرى بودن دين و اينكه دين جزو نهاد بشر است پيدا مىشود.
در مورد فطرى بودن دين، دانشمندان زيادى نظر دادهاند.يكى از آنها روان شناس بسيار معروف جهانى و شاگرد فرويد، يونگ است.او مىگفت اينكه آقاى فرويد مىگويد دين از نهاد ناخودآگاه بشر تراوش مىكند درست است، ولى اينكه او خيال مىكند عناصر روان ناخودآگاه بشر منحصر به تمايلات جنسىاى كه به شعور باطن گريختهاند مىباشد بىاساس است.انسان يك روان ناخودآگاه فطرى و طبيعى دارد.روان ناخودآگاه بشر بر خلاف ادعاى فرويد صرفا انبارى كه از شعور ظاهر در آن چيزهايى ريخته شده و پر شده باشد نيست.به عبارت ديگر شعور باطن هرگز به صورت يك ظرف خالى كه فقط از شعور ظاهر چيزى بگريزد و آنجا رفته و آن را پر كند نيست.او مىگفت: فرويد به قضيه «روان ناخودآگاه» خوب پى برده بود، اما بعدا به اشتباه خيال كرد كه روان ناخودآگاه فقط از عناصر مطرود از شعور ظاهر
تشكيل مىگردد، خير، روان ناخودآگاه جزء سرشت بشر است، عناصر رانده شده مىروند آنجا و به آن ملحق مىشوند، دين جزء امورى است كه در روان ناخودآگاه بشر به طور فطرى و طبيعى وجود دارد.
روان شناس و فيلسوف معروف امريكايى «ويليام جيمز» كتابى نوشته كه خيال مىكنم به نام دين و روان چاپ شده.من چاپ شده آن را نديدهام.در پنجيا شش سال پيش كه يكى از دوستان آن را ترجمه كرده بود نسخه خطى ترجمه را آورد پيش من كه ببينمش، ترجمهاش را آن وقتخواندم.در آن موقع هنوز اسمى روى كتاب نگذاشته بود، شنيدهام حالا چاپ شده.ويليام جيمز روان شناسى تجربى را به سبك مخصوص خود ابداع كرده است و روى مسائل روانى - مذهبى سالها مطالعه كرده، سالها افراد را، بيماران و غير بيماران را مورد تجربه و آزمايش قرار داده و روى ايشان مطالعه كرده است.اين شخص در كتاب خود مىگويد: «درست است كه سرچشمه بسيارى از اميال درونى ما امور مادى طبيعى است، ولى بسيارى از آنها هم از دنيايى ماوراى اين دنيا سرچشمه مىگيرد» (1) .
او همچنين مىگويد: «دليل اينكه اصولا بسيارى از كارهاى بشر با حسابهاى مادى جور در نمىآيد همين است» (2) .
مىگويد: «من در هر امر «مذهبى» هميشه نوعى وقار و صميميت، وجد و لطف، محبت و ايثار مىبينم.حالات روانى - مذهبى خواصى دارد كه آن خواص با هيچ حالت از حالات بشر تطبيق نمىكند.» (3)
..............................................................
1.دين و روان، ترجمه مهدى قائنى.
2.همان ماخذ.
3.دين و روان، ص 15.
مىگويد: «به همان دليل كه يك سلسله غرايز مادى، ما را با اين دنيا پيوند مىدهد، غرايز معنوى هم ما را با دنياى ديگر پيوند مىدهد» (1) .
اين مرد تعبيرات عجيبى دارد.گاهى مىگويد: «اين فلسفههايى كه بشر به وجود آورده(يعنى فلسفههاى ماوراى طبيعى)به منزله ترجمههايى است كه انسان از زبان ديگرى انجام داده باشد» (2) .
يعنى اينهايى را كه بشر خيال مىكند در مسائل ماوراى طبيعت با فكر و عقل خود بدان رسيده، اينها در واقع نداى دل خود اوست، قلب او و دل او با زبان ديگرى، با نور ديگرى، با روشنايى ديگرى آنها را دريافته و بعد با زبان عقل به آنها شكل فلسفى داده است.
آلكسيس كارل جراح و فيزيولوژيست معروف فرانسوى كه بعدها مقيم امريكا شده، همان شخصى كه كتاب انسان موجود ناشناخته را كه بسيار جالب و عميق است نوشته و يك بار هم برنده جايزه نوبل شده، راجع به حقيقت دعا كتابى دارد به نام نيايش كه ترجمه هم شده است.او مىگويد: «دعا عالىترين حالت مذهبى در انسان است و حقيقت آن پرواز روح بشر است به سوى خدا» (3) .
هم او مىگويد: «در وجدان انسان شعله فروزانى است كه گاه و بيگاه انسان را متوجه خطاهاى خويش مىكند، متوجه گمراهيها و كج فكرىهايش مىسازد.همين شعله فروزان است كه انسان را از راه كجى كه مىرود باز مىدارد» (4) .
..............................................................
1.دين و روان.
2.همان ماخذ.
3.نيايش، بخش اول.
4.نيايش.
او مىگويد:
«گاهى انسان در حالات معنوى خود جلال و ابهت آمرزش را احساس مىكند» (1) .
در اين زمينه گفتهها زياد است.اينها را براى اين گفتم كه اولا بدانيد در ميان خود منكرين دين، راجع به منشا دين و اينكه دين ناشى از چيست، آيا ناشى از ترس است، ناشى از جهل است، و يا از چيز ديگرى است، وحدت نظرى وجود ندارد و ثانيا بسيارى از دانشمندان معروف و مشهور جهان به فطرى و طبيعى بودن حس دينى نظر دادهاند و آن را جزء لا ينفك وجود بشر به شمار آوردهاند.
در اينجا بد نيست نظريه معروفترين دانشمند عصر ما را درباره حس دينى و مبنا و منشا آن نيز براى شما نقل كنم.اخيرا مجموعهاى منتشر شده است كه حاوى يك سلسله نامه يا مقاله يا سخنرانى از فيزيسين و رياضىدان معروف و بزرگ عصر ما آلبرت اينشتاين است.در اين مجموعه فصلى دارد تحت عنوان «مذهب و علوم» .در اينجا اينشتاين نظر خود را درباره مذهب و وظيفهاى كه علوم و هنرها در زمينه مذهب دارند بيان مىكند.اين دانشمند مدعى است كه احساسات موجود مذهب متفاوت است، علت گرايش به مذهب را در همه طبقات نمىتوان يكسان دانست.او مىگويد: «براى يك انسان ابتدائىترس - ترس از مرگ، ترس از گرسنگى، ترس از جانور وحشى، ترس از مرض - ايجاد كننده زمينه مذهبى است.فكر محدود و عدم رشد عقل انسان بدوى براى خود موجودات كم و بيش شبيهى مىسازد.اين موجودات را با دست و فكر خود مىسازد و بعد از اين آفريدن به اين فكر مىافتد كه چگونه از خشم آنها جلو بگيرد، چطور بر سر لطفشان بياورد.اين گونه مذهب را مذهب ترس بايد ناميد و خدايى كه در اين مذهب پرستيده مىشود خداى واقعى نيست، منجر به نوعى بتپرستى مىشود» (2) .
مىگويد: «خصيصه اجتماعى بشر نيز يكى از تبلورات مذهب است.يك فرد مىبيند پدر و
..............................................................
1.نيايش.
2.نقل از مجموعهاى از نامهها و مقالات آلبرت اينشتاين، فصل «مذهب و علوم» .
مادر، خويشان و رهبران و بزرگان مىميرند، يك يك اطراف او را خالى مىگذارند، پس آرزوى هدايتشدن، دوست داشتن، محبوب بودن و اتكاء و اميد داشتن به كسى، زمينه قبول عقيده به خدا را در او ايجاد مىكند» (1) .
به عقيده اينشتاين خدايى كه ناشى از اين احتياج است نيز خداى واقعى نيست.صفاتى كه براى او فرض مىشود همه صفات انسانى است.كتاب مذهبى يهوديان و همچنين انجيل اينچنين خدايى را معرفى مىكنند.اين مذهب نسبت به مذاهب ترس يك درجه تكامل يافته است.آنگاه چنين مىگويد: «ولى فراموش نشود كه در اين بين عده قليلى از افراد و اجتماعات يافت مىشوند كه يك معنى واقعى از وجود خدا را وراى اين اوهام دريافتهاند كه واقعا داراى خصائص و مشخصات بسيار عالى و تفكرات عميق و معقول بوده به هيچ وجه قابل قياس با آن عموميت عقيده نيستند» (2) .
مقصودش اين است كه گمان نرود در ميان اجتماعاتى كه آن دو نوع مذهب وجود داشته و دارد همه افراد فكرشان درباره خدا سطحى است، افرادى هم در همان جماعات يافت مىشوند كه خدا را آنچنان كه شايسته قدس و جلال او هست در نظر مىآورند و پرستش مىنمايند.آنگاه چنين مىگويد: «يك عقيده و مذهب ثالث، بدون استثناء در ذهن همه وجود دارد، گر چه با شكل خالص و يكدست در هيچكدام يافت نمىشود.من آن را «احساس مذهبى آفرينش يا وجود» مىنامم.بسيار مشكل است كه اين احساس را براى كسى كه كاملا فاقد آن است توضيح دهم، بخصوص كه در اينجا ديگر بحثى از آن خدا كه به اشكال مختلفه تظاهر مىكند نيست.در اين مذهب، فرد به كوچكى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى كه در ماوراى امور و پديدهها در طبيعت و افكار تظاهر مىنمايد پى مىبرد.او وجود خود را يك نوع زندان مىپندارد چنانكه مىخواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يكباره به عنوان حقيقت واحد دريابد...» (3)
..............................................................
1.مجموعهاى از نامهها و مقالات آلبرت اينشتاين، فصل «مذهب و علوم» .
2 و 3.همان ماخذ.
مطابق اين بيان در انسان - و حداقل در افراد رشد يافته انسانها - چنين احساسى وجود دارد كه مىخواهد از وجود محدود خود خارج شود و خود را به قلب هستى رساند.در انسان ميلى وجود دارد كه آرام نمىگردد مگر آنكه خود را با خدا و منبع هستى متصل ببيند.اين همان است كه قرآن كريم فرموده است: الذين امنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله، الا بذكر الله تطمئن القلوب (1) .
تنها با ياد خدا و جاى گرفتن خدا در قلب است كه دل آدمى آرامش خويش را باز مىيابد.
مولوى معنوى ما اين عشق و احساسى را كه اينشتاين «احساس آفرينش» نام نهاده است، چه خوب و عالى در هفت قرن قبل از اينشتاين بيان كرده است:
جزءها را رويها سوى كل است
بلبلان را عشق با روى گل است
آنچه از دريا به دريا مىرود
از همانجا كامد آنجا مىرود
از سر كه سيلهاى تند رو
وز تن ما جان عشق آميز رو
من نمىدانم ما چه جور آدمهايى هستيم!همين قدر كه كسى در يك جا نوشت دين به طور كلى ناشى از ترس يا جهل ستخيال مىكنيم همان طورى كه كشف شده آب تركيبى از اكسيژن و ئيدروژن است و در لابراتوارهاى معظم دنيا هم مسلم و قطعى شده است، اين مطلب هم كه دين ناشى از ترس يا جهل است به همين صورت است.
نه آقا، اينطور نيست.اگر اندك توجهى بكنيد مىبينيد حتى در ميان خود منكرين دين راجع به اينكه دين از چه ناشى شده و از كجا آمده، وحدت نظرى وجود ندارد.
نظريات مختلفى از طرف آنها ابراز شده و همه رد شده است.حتى اكثريت دانشمندان امروز «توحيد» را پذيرفتهاند، اصول دين را پذيرفتهاند.اگر دين حقيقتا مولود جهل بوده آيا معنى داشت كه اينشتاين دانشمندترين انسان عصر حاضر هم خداپرست باشد؟!نه تنها او كه دانشمندترين انسان عصر خود بود، بلكه دنياى علم به سوى قبولفطرة الله التى فطر الناس عليها (2) پيش مىرود.
..............................................................
1.رعد/28.
2.روم/30.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 12:55 موضوع اسلام وادیان | لینک ثابت
اسلام و اديان
کتاب: مجموعه آثار ج 3 ص 383
نويسنده: استاد شهيد مطهري
من امشب مىخواهم در جواب يك سؤال بحث كنم.آن سؤال اين است: اين دنياى ما دنياى تغيير و تحول است.در اين دنيا و از اين امورى كه ما به چشم خود مىبينيم، هيچ چيزى نيست كه براى هميشه باقى بماند، همه چيز عوض مىشود، كهنه مىشود، برچيده مىشود، دوران عمرش منقضى مىشود و به نهايت مىرسد، آيا دين نيز همين طور است؟آيا دين در تاريخ بشر دوره بخصوصى دارد كه اگر آن دوره بخصوص گذشت، دين هم حتما و به حكم «جبر» بايد برود و جاى خود را به چيز ديگرى بدهد؟يا اينطور نيست؟براى هميشه در ميان مردم باقى خواهد بود، هر اندازه
عليه دين نهضت و قيام بشود باز دين به شكل ديگر ظاهر مىشود.
اينكه عرض كردم «به شكل ديگر» مقصودم اين است كه بعد از مدت موقتى دوباره باز مىگردد، رفتنى نيست.
ويل دورانت كه شخصا لا دين است، در كتاب درسهاى تاريخ ضمن بحث درباره «تاريخ و دين» با نوعى عصبانيت مىگويد: «دين صد جان دارد، هر چيزى اگر يك بار ميرانده شود براى هميشه مىميرد مگر دين كه اگر صد نوبت ميرانده شود باز زنده مىشود» (1) .اين را كه «دين مردنى نيست» مىخواهم بر پايه علمى براى شما بيان كنم كه طبق قانون طبيعت چه چيز در دنيا از ميان رفتنى است و چه چيز براى هميشه باقى خواهد ماند.البته نمىخواهم راجع به اشياء خارج از اجتماع بشر صحبتى كرده باشم، بحثم فعلا راجع به پديدههاى اجتماعى است، راجع به آن چيزهايى است كه در زندگى اجتماعى ما هست، ببينيم طبق قانون خلقت چه چيزهايى براى هميشه باقى خواهد ماند و چه چيزهايى از ميان مىروند و زمان آنها را فرسوده و كهنه مىكند.
پديدههاى اجتماعى در مدتى كه باقى هستند حتما بايد با خواستههاى بشر تطبيق كنند، به اين معنى كه يا خود آن پديدهها خواسته بشر باشند و يا تامين كننده خواستههاى بشر بوده باشند، يعنى يا بايد بشر خود آنها را بخواهد، از عمق غريزه و فطرتش آنها را بخواهد، و يا بايد از امورى باشند كه و لو اينكه انسان از عمق غريزه آنها را نمىخواهد و خودشان مطلوب طبيعت بشر و هدف تمايلات بشر نيستند اما وسيله مىباشند يعنى وسيله تامين خواستههاى اوليه بشر مىباشند و حاجتهاى او را بر مىآورند.
در ميان خواستههاى بشر باز دو جور خواسته داريم: خواستههاى طبيعى و خواستههاى غير طبيعى، يعنى اعتيادى. خواستههاى طبيعى آن چيزهايى است كه ناشى از ساختمان طبيعى بشر است، يك سلسله امور است كه هر بشرى به موجب آنكه بشر استخواهان آنهاست، و رمز آنها را هم هنوز كسى مدعى نشده كه كشف
..............................................................
1.درسهاى تاريخ، بخش دين و تاريخ/ص 66.
كرده است.مثلا بشر علاقمند به تحقيق و كاوش علمى است، همچنين به مظاهر جمال و زيبايى علاقه دارد، به تشكيل كانون خانوادگى و توليد نسل با همه زحمتها و مرارتهايش علاقمند است، به همدردى و خدمت به همنوع علاقمند است.اما چرا بشر علاقمند به تحقيق است؟اين حس كاوش و حقيقت جويى چيست؟چرا بشر علاقمند به جمال و زيبايى است؟چرا وقتى مجلس جشنى مثل اين مجلس ترتيب داده مىشود هم هيئت مديره آن جشن و هم حضار، از اينكه وضع سالن مرتب و مزين باشد خوششان مىآيد و لذت مىبرند؟چرا به تشكيل كانون خانوادگى علاقمند است؟چرا در انسان حس همدردى و ترحم نسبت به ديگران وجود دارد؟اينها يك سلسله سؤالاتى است كه وجود دارد.ما خواه جواب اين «چرا» ها را بدهيم و خواه نتوانيم بدهيم چيزى كه براى ما قابل ترديد نيست اين است كه اين خواستهها طبيعى است.
غير از اين خواستههاى طبيعى احيانا يك سلسله خواستههاى ديگرى هم در ميان بسيارى از افراد بشر هست كه «اعتيادات» ناميده مىشوند.اعتيادات قابل ترك دادن و عوض كردن است.اكثريت قريب به اتفاق - شايد بيش از صدى 99 و يا هزارى 999 - مردم عادت به چاى دارند، عده كثيرى به سيگار عادت دارند و از آنها كمتر به مشروب و ترياك عادت دارند، از آنها كمتر به هروئين عادت دارند.اينها كم كم به صورت خواسته در مىآيد و انسان به همان اندازه كه يك امر طبيعى را مىخواهد، اين امرى را هم كه طبيعت ثانوى او شده است، مىخواهد اما اين خواستهها مصنوعى است لذا قابل ترك دادن است، قابل اين است كه اين فرد را به طورى كه به كلى آن كار را فراموش كند، ترك دهند، يا نسل آينده را طورى تربيت كنيم كه اساسا فكر اين چيزها را هم نكند.
اما امور طبيعى اينطور نيست، قابل ترك دادن نيست، جلوى يك نسل را اگر بگيريم نسل بعدى خودش به دنبال او مىرود. به عنوان مثال: در اوائل كمونيسم، تنها موضوع اشتراك مال مطرح نبود، موضوع از ميان رفتن اصول خانوادگى هم در بين بود تحت عنوان اينكه «اختصاص» هر جا كه باشد سبب بدبختى بشر است، چه به صورت مالكيت مال و ثروت و چه به صورت اختصاص زن و شوهرى.ولى اين موضوع نتوانست در دنيا جايى براى خودش باز كند، چرا؟براى اينكه علاقه به تشكيل خانواده علاقه فطرى است، يعنى هر فردى در طبقه خودش
مايل است زن داشته باشد و آن زن انحصار به خودش داشته باشد براى اينكه فرزندى كه از اين زن پيدا مىكند فرزند خود او باشد، يعنى علاقه به فرزند، علاقه به اينكه وجودش در نسلش ادامه پيدا كند، يك علاقه فطرى است، انسان فرزند را امتداد وجود خود مىداند، گويى انسان با داشتن فرزند، وجود خود را باقى مىپندارد، وقتى فرزند ندارد خودش را منقطع و بريده فرض مىكند، همچنانكه انسان مىخواهد با گذشته خودش نيز ارتباط داشته باشد، مىخواهد پدر خودش را بشناسد، تبار خودش را بشناسد.بشر نمىتواند اينطور زندگى كند كه نداند از لحاظ نسلى از كجا آمده است؟از كدام مادر؟از كدام پدر؟و همچنين نمىتواند طورى زندگى كند كه نفهمد چگونه و به چه شكلى وجودش امتداد پيدا مىكند و از اين افرادى كه بعد به وجود آمدهاند كداميك از اينها فرزند اويند؟ نه، اينها بر خلاف خواسته طبيعى بشر است، لهذا دنيا ديگر زير بار اين حرف نرفت، اين حرف مسكوت ماند.يك بار در دو هزار و سيصد سال پيش افلاطون اين پيشنهاد را كرد منتها براى يك طبقه نه عموم طبقات(طبقه حاكمان فيلسوف و فيلسوفان حاكم)و آن را تنها راه جلوگيرى از سوء استفادهها تشخيص داده بود، اما بعد خود افلاطون از اين پيشنهاد خود پشيمان شد، بعد در قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم دوباره اين پيشنهاد شد و اين بار نيز بشر آن را قبول نكرد، چرا؟چون بر خلاف طبيعت است.
حكما قاعدهاى دارند، مىگويند: «القسر لا يدوم» يعنى يك امر غير طبيعى دوام پيدا نمىكند، هر جريانى كه غير طبيعى باشد باقى نمىماند و تنها جريانى كه طبيعى باشد قابل دوام است.مفهوم مخالف اين سخن اين است كه جريانهاى طبيعى قابل دوام است، امكان بقاء دارد، ولى جريانهاى غير طبيعى امكان دوام ندارد.
عليهذا اگر دين بخواهد در اين دنيا باقى بماند بايد داراى يكى از اين دو خاصيتى كه عرض كردم بوده باشد: يا بايد در نهاد بشر جاى داشته باشد، در ژرفناى فطرت جا داشته باشد، يعنى خود در درون بشر به صورت يك خواستهاى باشد، كه البته در آن صورت تا بشر در دنياست باقى خواهد بود، و يا لا اقل اگر خودش خواسته طبيعى بشر نيست، بايد وسيله باشد، بايد تامين كننده خواسته يا خواستههاى ديگر بشر باشد، اما اين هم به تنهايى كافى نيست، بايد آنچنان وسيله تامين كنندهاى باشد كه چيز ديگرى هم نتواند جاى او را بگيرد، يعنى بايد چنين فرض كنيم كه بشر يك
رشته احتياجات دارد كه آن احتياجات را فقط دين تامين مىكند، چيز ديگرى غير از دين و مذهب قادر نيست آن احتياجات را تامين كند، و الا اگر چيزى در اين دنيا پيدا شد كه توانست مثل دين يا بهتر از دين آن حاجت و آن خواسته را كه دين تامين مىكرده است تامين كند، آنوقت دين از ميان مىرود، خصوصا اگر بهتر از دين هم تامين كند.
در پيشرفت تمدن چقدر چيزهاست كه به چشم خودمان مىبينيم زود به زود عوض مىشود، يك چيزى مىآيد و فورا جاى آن را مىگيرد.يك مثال محسوس عرض كنم، خيلى ساده: تا چند سال پيش همه ما جوراب نخى مىپوشيديم، يكمرتبه اين جورابهاى نايلونى آمد.تا آمد بلادرنگ جورابهاى نخى از بين رفت و حتى كاسبها و آن كسانى كه كارشان و شغلشان كار جوراب نخى فروشى بود اگر به كار ديگرى تغيير شغل ندادند همه از بين رفتند، چون بشر عاشق چشم و ابروى جوراب نخى نيست، جوراب مىپوشد براى اينكه جوراب داشته باشد، پوششى براى پا داشته باشد، مىخواهد دوام داشته باشد، قشنگ و زيبا باشد، لطيف باشد، وقتى يك چيزى آمد كه دوامش از اين بهتر و خودش هم لطيفتر و صرفهاش نيز بيشتر است، اين بايد برود دنبال كارش زيرا زمانى خواستههاى بشر را تامين مىكرد و تا آن زمان هم جا داشت، حالا چيز ديگرى پيدا شده كه آن خواسته را خيلى بهتر از آن تامين مىكند.
چگونه است كه وقتى چراغ برق آمد چراغ موشى را بايد از سرويس خارج كرد؟صنار هم آن را نمىخرند؟بشر چراغ موشى را براى چكار مىخواست؟آن را براى حاجتى مىخواست.چراغ برق آمد، هم نورش از آن بهتر بود و هم دود نمىكرد، پس ديگر چراغ اولى را مىاندازد دور، بايد برود، چون خواستهاى را كه او تامين مىكرد برق خيلى بهتر از آن تامين مىكند.
اما اگر چيزى باشد كه در اجتماع بشر آنچنان مقام و موقعيتى داشته باشد كه هيچ چيز ديگر قادر نباشد جاى آن را بگيرد، آن خواستهاى را كه او تامين مىكند، هنرى كه او دارد، كارى كه او دارد، هيچ چيز ديگر نتواند كار او را انجام دهد، نتواند هنر او را داشته باشد، ناچار باقى مىماند.
شما در اين شركت نفتخودتان اگر در جايى كارگرى داشته باشيد و كارگرى بهتر از او پيدا كنيد، خيلى دلتان مىخواهد آن كارگر اول خودش استعفا داده كنار رود و آن كسى كه بهتر است بيايد جاى او را بگيرد، اما اگر كارگر اولى هنر
منحصر به فردى داشته باشد امكان ندارد بگذاريد برود، نازش را مىكشيد و نگهش مىداريد.
پس دين اگر بخواهد باقى باشد يا بايد خودش جزو خواستههاى بشر باشد، يا بايد تامين كننده خواستههاى بشر باشد آن هم بدين شكل كه تامين كننده منحصر به فرد باشد.
اتفاقا دين هر دو خاصيت را دارد، يعنى هم جزو نهاد بشر است، جزو خواستههاى فطرى و عاطفى بشر است و هم از لحاظ تامين حوائج و خواستههاى بشرى مقامى را دارد كه جانشين ندارد و اگر تحليل كنيم معلوم مىشود اصلا امكان ندارد چيز ديگرى جايش را بگيرد.
قرآن راجع به قسمت اول كه دين را خدا در نهاد بشر قرار داده اين طور مىفرمايد: فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التي فطر الناس عليها (1) .
توجه خويش را به سوى دين حقگرايانه پايدار و استوار كن.همانا اين فطرة الله را كه همه مردم را بر آن آفريده، نگهدار.
على(عليه السلام)نيز انبياء را اين طور تعريف مىكند: «خدا انبياء را يكى پس از ديگرى فرستاد تا اينكه وفاى آن پيمانى را كه در نهاد بشر با دستخلقت بسته شده از مردم بخواهند، از مردم بخواهند به آن پيمانى كه با زبان بسته نشده و روى كاغذ نيامده بلكه روى صفحه دل آمده، روى عمق ذات و فطرت آمده، قلم خلقت او را در سر ضمير، در اعماق شعور باطن بشر نوشته است، به آن پيمان باوفا باشند» (2) .
غرضم استشهاد نبود كه از راه استشهاد به قرآن مدعاى خود را اثبات كرده باشم
..............................................................
1.روم/30.
2.نهج البلاغه، خطبه اول.
بلكه خواستم عرض كنم كه اين نظريه را براى اولين بار قرآن ابراز داشته است كه دين جزو نهاد بشر است، و قبل از اسلام چنين تزى در جهان وجود نداشت.تا قرن هفدهم و هجدهم و نوزدهم ميلادى، بشر در اين زمينهها هزار گونه فكر مىكرد، در حالى كه اكنون مىبينيم كاوشهاى روانى، هماهنگ با قرآن مىگويد: «فطرة الله التي فطر الناس عليها» .
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 21:41 موضوع اسلام وادیان | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایهُ امیرالمومنین والائمه معصومین(علیهم السلام)
سلام علیکم
احتراماَ تشکر میکنم از حضورتون به وبلاگ، شایان ذکر است ما ضعف هایی داریم که از شما سروران میخوایم که مارا از نظراتان دریغ نفرمایید.باشد که زمینه ساز ظهور آقا باشیم.التماس دعا
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
عکس های مذهبی
عقاید
امام شناسی
باشهدا
باقرآن
برنامه هیئت
تربیتی
حدیث
درباره ی ما
سخن برتر
عمومی
شعر
مهدویت
مقاله
نبوت
ولایت فقیه
تاریخ اسلام
اسلام وادیان
زن در اسلام
فرهنگ و تمدن
اخلاق
خانواده
جوان
جامعه
وهابیت
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
فهرست اصلی