تبليغاتX
به وبلاگ هیئت مکتب المهدی(روحی فداه) خوش آمديد.آرزوي سربلندي و سلامتي داریم برايتان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

شب های جمعه ساعت 21آدرس:تهران-چهارراه نظام آباد- خیابان سبلان شمالی-کوچه انقلاب حسینیه مکتب المهدی روحی فداه هیئت مکتب المهدی روحی فداه

اسلام وادیان

 

ويژگى‏هاى هدايت الهى

كتاب: ترجمه الميزان، ج 7، ص 346

نويسنده: علامه طباطبايى

هدايت

وقتى هدايت به معناى واقعى است كه از ناحيه خداى سبحان باشد، و وقتى از خداى سبحان است كه آدمى را به صراط مستقيم كشانيده با انبيا (ع) همراه كند.و علامت اين نيز اين است كه برگشت همه دستورات آن به توحيد و اقامه دعوت حق و عبوديت و تقوا باشد.

پس هر دعوت و هدايتى كه بين انبيا فرق گذاشته و مردم را نسبت به بعضى از آنان كافر و نسبت به بعضى ديگر مؤمن كند، و يا بين احكام خدا تفرقه انداخته مردم را به عمل به بعضى از آنها و ترك بعضى ديگر دعوت مى‏كند، و يا از عهده تامين سعادت زندگى انسانى بر نمى‏آيد و يا انسان را به سوى شقاوت و بدبختى سوق مى‏دهد، هدايت خدايى و مورد امضا و رضاى پروردگار نيست و از راه فطرت منحرف است.

قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: "ان الذين يكفرون بالله و رسله و يريدون ان يفرقوا بين الله و رسله و يقولون نؤمن ببعض و نكفر ببعض و يريدون ان يتخذوا بين ذلك سبيلا اولئك هم الكافرون حقا" (1) و نيز مى‏فرمايد: "ا فتؤمنون ببعض الكتاب و تكفرون ببعض فما جزاء من يفعل ذلك منكم الا خزى فى الحيوة الدنيا و يوم القيمة يردون الى اشد العذاب" (2) و نيز مى‏فرمايد: "و من اضل ممن اتبع هويه بغير هدى من الله ان الله لا يهدى القوم الظالمين " (3) يعنى راه پيروى هواى نفس راه هدايت خدا نيست، بلكه بى راهه‏اى است كه هرگز سالكش را به سعادت حيات نمى‏رساند، چون چنين راهى ظلم است و هرگز خداوند ظلم و ستم را وسيله سعادت قرار نداده و نخواهد داد.

كوتاه سخن اينكه، يكى از خصوصيات هدايت الهى اين است كه ضلالت در آن راه نداشته و هيچ وقت سالك را به ضلالت نمى‏كشاند.خصوصيت ديگر آن اين است كه وقتى براى انسان باقى مى‏ماند كه شكرش بجا آورده شود، و گر نه از چنگ انسان مى‏رود، و آدمى دچار ضلالت مى‏گردد.آرى، خدا وقتى اين هدايت را به كسى روزى كرد چنين نيست كه ديگر خودش در آن سلطنت، و دخل و تصرفى نداشته باشد، چون عطاياى خدا ـ بر خلاف عطاياى ما ـ نعمت مورد عطا را از تحت ملكيت و سلطنت خدا بيرون نمى‏كند.پس اينطور نيست كه هدايت بعد از اينكه به دست ما آمد براى ما باقى مانده و خلاصه مال ما باشد، چه اينكه شكرش را بجا بياوريم و چه نياوريم.بلكه باقى ماندنش موقوف بر اين است كه به لوازم توحيد و عبوديت عمل شود، و لذا در آخر آيه مورد بحث فرمود: "و لو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا يعملون".و اگر از كفران نعمت هدايت تعبير به خصوص شرك كرده براى اين است كه زمينه گفتار، مساله توحيد مى‏باشد.

پى‏نوشت‏ها:

1) كسانى كه به خدا و پيغمبرانش كفر مى‏ورزند و مى‏خواهند بين خدا و فرستادگان او جدائى بيندازند و مى‏گويند: ما به برخى ايمان آورده و به پاره‏اى كفر مى‏ورزيم، و مى‏خواهند راهى ميان كفر و ايمان اتخاذ كنند ايشان حقا كافرند.سوره نساء آيه 151

2) آيا نسبت به بعضى از كتاب ايمان مى‏آوريد و بعضى ديگر را كافر مى‏شويد؟ جزاى هر كس از شما كه چنين كند چيزى جز خوارى در زندگى دنيا نيست و در روز قيامت به سوى شديدترين عذابها بازگشت خواهند نمود.سوره بقره آيه 85

3) و كيست گمراه‏تر از آن كسى كه راه هدايت خدا را رها كرده و از هواى نفس خود پيروى كند، البته خدا قوم ستمكار را هرگز هدايت نخواهد كرد.سوره قصص آيه 50

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 22:46 موضوع اسلام وادیان | لینک ثابت


اسلام و ادیان

نظريات درباره علل پيدايش دين

کتاب: مجموعه آثار ج 3 ص 389

نويسنده: استاد شهيد مطهري

راجع به اينكه دين چگونه در ميان مردم پيدا شد و آيا از ميان خواهد رفت‏يا نه، حرفها و فرضيه‏ها آنقدر زياد است كه اگر بخواهيم همه آنها را برشماريم وقت زيادى مى‏گيرد، به اجمال برايتان عرض مى‏كنم: زمانى آمدند گفتند دين مولود ترس است، بشر از طبيعت مى‏ترسيده، از صداى غرش رعد مى‏ترسيده، از هيبت دريا مى‏ترسيده، و نتيجه ترس سبب شده كه فكر دين در سر مردم پيدا شود.يكى از حكماى قديم روم به نام «لوكرتيوس‏» گفته است: «نخستين پدر خدايان ترس است‏» (1) . در زمان ما هم بوده و هستند كسانى كه همين فرضيه قديمى و كهنه را تاييد مى‏كنند و مكرر در سخنان خود به عنوان يك فكر تازه آن را بازگو مى‏نمايند.

بعضى گفتند علت پيدايش دين جهل و نادانى بشر است، بشر مى‏خواسته حوادث جهان را تعليل نمايد و براى آنها علت ذكر كند و چون علتها را نمى‏شناخته است، علت ماوراء طبيعى براى حوادث فرض كرده است.

بعضى ديگر گفته‏اند علت اينكه بشر به سوى دين گراييده علاقه‏اى است كه به نظم و عدالت دارد، وقتى كه در دنيا از طرف طبيعت‏يا اجتماع بى‏عدالتى مى‏بيند، براى اينكه تسكينى جهت آلام درونى خود پيدا كند دين را براى خويشتن مى‏سازد.

صاحبان فرضيه‏هاى فوق گفتند: علم را توسعه بدهيد، دين از ميان مى‏رود.چنين فرض كردند كه با توسعه علم، خود به خود دين از ميان مى‏رود، عالم شدن مساوى است با بى‏دين شدن.

بعضى آمدند براى پيدايش دين يك علت ديگر فرض كردند و گفتند دين

..............................................................
1.درسهاى تاريخ، بخش دين و تاريخ/ص 56.

صفحه : 390

وسيله‏اى است براى كسب امتياز در جامعه‏هاى طبقاتى.اين فرضيه ماركسيستهاست.گفتند بشر در ابتدا زندگى اشتراكى داشته است، آن وقتى كه زندگى ابتدائى و قبيله‏اى بوده است، در آن زمان اساسا دينى وجود نداشته، به علل خاصى مالكيت پيدا مى‏شود، جامعه طبقاتى به وجود مى‏آيد، فئوداليسم به وجود مى‏آيد، بعد از فئوداليسم كاپيتاليسم پيدا مى‏شود، طبقه حاكم به وجود مى‏آيد و طبقه محكوم، مظلوم و رنجبر و زحمتكش، بالاخره در جامعه فئوداليستى و كاپيتاليستى طبقه حاكمه براى اينكه منافع خود را حفظ كند دين را اختراع مى‏كند تا طبقه محكوم در مقابل او قيام نكند، دين وسيله‏اى است، افسارى، پوزبندى است براى طبقه مظلوم و محكوم از طرف طبقه ظالم و حاكم.

صاحبان فرضيه‏هاى ديگر گفتند علم چاره كننده دين است، اگر علم بيايد دين از ميان مى‏رود.اما اين فرضيه، يعنى فرضيه ماركسيستها علم را چاره كننده دين نمى‏داند.اينها بعد از اينكه ديدند علم آمد و دين باقى ماند و ديدند دانشمندان طراز اولى همچون پاستور و غيره در آستانه دين زانو زدند، گفتند خير، علم چاره كننده دين نيست، دين اساسا مولود جهل نيست، مولود ترس هم نيست، مولود علاقه فطرى انسان به نظم و عدالت هم نيست، دين اختراع طبقه حاكمه در مقابل طبقه محكوم است، تا وقتى كه جامعه طبقاتى وجود دارد و لو آنكه علم به عرش هم برسد باز دين هست، جامعه اشتراكى به وجود بياوريد، طبقات را از ميان ببريد، طبقات را كه از ميان برديد دين هم خود به خود از ميان خواهد رفت، دين يك ابزارى است، يك دامى است، يك شبكه‏اى است كه طبقه حاكم نصب كرده است، وقتى خود آن طبقه از بين رفت ابزار كارش هم از ميان مى‏رود، خلاصه اينكه مساوات كامل برقرار كنيد، دين از ميان خواهد رفت.

اين فرضيه نيز نتوانست در دنيا براى خود جايى باز كند، زيرا از طرفى علما ثابت كردند دين از مالكيت قديم‏تر است، در دوران اشتراكى اولى هم دين بوده است، در همان دوران اشتراك اوليه و پيش از پيدايش جامعه‏هاى طبقاتى هم دين بوده است و پرستش وجود داشته، و از طرف ديگر اين توجيه و تفسير با واقعيت تاريخ تطبيق نمى‏كند و تاريخ دوران گذشته حتى خلاف اين نظريه را نيز نشان مى‏دهد، دين هميشه از ميان طبقات ضعيف و محكوم ظهور كرده است، رهبران دينى اشخاصى چون موسى بوده‏اند با گروهى زير دست و بيچاره در مقابل قومى حاكم و مسلط يعنى فرعون و

صفحه : 391

فرعونيان.

وقتى پيغمبر اسلام ظهور كرد چه كسانى از او حمايت كردند؟متنفذين و پولدارها و رباخوارها؟آنها همانها هستند كه پيغمبر اكرم عليه آنها قيام كرد.قرآن اينها را با كلمه «ملا» تعبير مى‏كند، يعنى اشراف.اينها همه مخالف بوده‏اند.اينهايى كه اين طبقه را تشكيل مى‏دادند همان رهبران مخالفين آن حضرت بودند از قبيل ابو سفيان، ابو جهل، وليد بن مغيره.اينها همه از گردن كلفتان درجه اول عربستان بوده‏اند.

اما آنهايى كه به عنوان ياران و گروندگان پيغمبر اكرم اسمشان را در تاريخ مى‏بينيم از قبيل عمار ياسر، ابوذر غفارى، سلمان پارسى، عبد الله بن مسعود و نظاير آنها جزو طبقات زير دست و محكوم و مظلوم اجتماع بوده‏اند.

تقريبا در يك سال و نيم پيش كه خروشچف هنوز سقوط نكرده بود، در روزنامه‏هاى اطلاعات و كيهان خبرى را خواندم و اتفاقا همان وقت در سخنرانى‏اى كه در تهران داشتم آن را نقل كردم و گفتم «بخوانيد و تعجب كنيد» .آن وقت «بن بلا» رئيس جمهور پيشين الجزاير هنوز بر سر كار بود.بن بلا گفته بود «وقتى خروشچف به الجزاير آمد من به او گفتم كه اسلام مى‏تواند در شمال افريقا به عنوان نيروى محرك و نيروى انقلابى عظيمى به كار رود.خروشچف تصديق كرد و گفت بله، يك نفر ديگر هم از تئوريسينهاى كمونيست كه گويا از فرانسه يا ايتاليا به الجزاير آمده بود، او هم پذيرفته بود كه اسلام در شمال افريقا مى‏تواند عامل تحرك اجتماع و عامل مبارزه با امپرياليسم بوده باشد» .من اين را در مجلس آن شب نقل كرده و گفتم آقايان اينها همان كسانى هستند كه تا پنجاه سال پيش مى‏گفتند دين افيون ملتهاست، اختراعى است كه طبقه حاكم عليه طبقه محكوم كرده است، ولى حالا كه اسلام را از نزديك مى‏بينند و يك مسلمان انقلابى مثل «بن بلا» اسلام را براى آنها تشريح مى‏كند، تصديق مى‏كنند كه اسلام مى‏تواند محرك تاريخ باشد.

بنابراين، فرضيه فوق هم راجع به مبدا و منشا پيدايش دين منسوخ شد و از بين رفت.

فرضيه‏اى هم فرويد آورد.اين فرضيه را هم براى شما نقل مى‏كنم.از نقل اين فرضيه‏هاى گوناگون حداقل اينقدر مى‏توانيد استنباط كنيد كه در مغرب زمين در ميان مخالفين دين، وحدت نظرى وجود ندارد، هر يك از مخالفين چيزى مخصوص به خود

صفحه : 392

گفته است.

فرويد گفت: دين نه ناشى از ترس است، نه از جهل است، نه عكس العمل در مقابل بى‏نظمى‏هاست و نه عاملى است در راه كسب امتيازات طبقاتى.او همان طورى كه همه حوادث اجتماع را با غريزه جنسى تحليل و توجيه مى‏كرد، خواست دين را هم از اين راه توجيه كند و نتيجتا گفت: بشر در اجتماع از نظر جنسى محروميتهايى پيدا مى‏كند كه موجب مى‏شود غريزه عقب رانده شده و به شعور ناخودآگاه برود.وقتى كه آنجا رفت قيود اجتماعى جلويش را مى‏گيرد كه بيرون نيايد، اما در آن صورت اين محروميتها از راهها و به شكلهاى ديگرى بروز مى‏كند كه يكى از آنها دين است.دين ريشه‏اش تمايل جنسى است و نه چيز ديگر.او همچنين مى‏گفت كه ريشه اخلاق هم تمايلات جنسى است، علم هم ريشه‏اش جنسى است.

اگر از او مى‏پرسيديم آيا به عقيده شما دين چه موقعى از ميان مردم خواهد رفت؟ مى‏گفت: آزادى جنسى مطلق بدهيد به طورى كه هيچ محروميت جنسى وجود نداشته باشد، در آن صورت دين هم وجود نخواهد داشت.اما طولى نكشيد كه فرويد خودش هم از حرف خودش پشيمان شد.شاگردهايش نيز از او نپذيرفتند.در همين جاست كه نظريه فطرى بودن دين و اينكه دين جزو نهاد بشر است پيدا مى‏شود.

نظريه فطرى بودن دين

در مورد فطرى بودن دين، دانشمندان زيادى نظر داده‏اند.يكى از آنها روان شناس بسيار معروف جهانى و شاگرد فرويد، يونگ است.او مى‏گفت اينكه آقاى فرويد مى‏گويد دين از نهاد ناخودآگاه بشر تراوش مى‏كند درست است، ولى اينكه او خيال مى‏كند عناصر روان ناخودآگاه بشر منحصر به تمايلات جنسى‏اى كه به شعور باطن گريخته‏اند مى‏باشد بى‏اساس است.انسان يك روان ناخودآگاه فطرى و طبيعى دارد.روان ناخودآگاه بشر بر خلاف ادعاى فرويد صرفا انبارى كه از شعور ظاهر در آن چيزهايى ريخته شده و پر شده باشد نيست.به عبارت ديگر شعور باطن هرگز به صورت يك ظرف خالى كه فقط از شعور ظاهر چيزى بگريزد و آنجا رفته و آن را پر كند نيست.او مى‏گفت: فرويد به قضيه «روان ناخودآگاه‏» خوب پى برده بود، اما بعدا به اشتباه خيال كرد كه روان ناخودآگاه فقط از عناصر مطرود از شعور ظاهر

صفحه : 393

تشكيل مى‏گردد، خير، روان ناخودآگاه جزء سرشت بشر است، عناصر رانده شده مى‏روند آنجا و به آن ملحق مى‏شوند، دين جزء امورى است كه در روان ناخودآگاه بشر به طور فطرى و طبيعى وجود دارد.

روان شناس و فيلسوف معروف امريكايى «ويليام جيمز» كتابى نوشته كه خيال مى‏كنم به نام دين و روان چاپ شده.من چاپ شده آن را نديده‏ام.در پنج‏يا شش سال پيش كه يكى از دوستان آن را ترجمه كرده بود نسخه خطى ترجمه را آورد پيش من كه ببينمش، ترجمه‏اش را آن وقت‏خواندم.در آن موقع هنوز اسمى روى كتاب نگذاشته بود، شنيده‏ام حالا چاپ شده.ويليام جيمز روان شناسى تجربى را به سبك مخصوص خود ابداع كرده است و روى مسائل روانى - مذهبى سالها مطالعه كرده، سالها افراد را، بيماران و غير بيماران را مورد تجربه و آزمايش قرار داده و روى ايشان مطالعه كرده است.اين شخص در كتاب خود مى‏گويد: «درست است كه سرچشمه بسيارى از اميال درونى ما امور مادى طبيعى است، ولى بسيارى از آنها هم از دنيايى ماوراى اين دنيا سرچشمه مى‏گيرد» (1) .

او همچنين مى‏گويد: «دليل اينكه اصولا بسيارى از كارهاى بشر با حسابهاى مادى جور در نمى‏آيد همين است‏» (2) .

مى‏گويد: «من در هر امر «مذهبى‏» هميشه نوعى وقار و صميميت، وجد و لطف، محبت و ايثار مى‏بينم.حالات روانى - مذهبى خواصى دارد كه آن خواص با هيچ حالت از حالات بشر تطبيق نمى‏كند.» (3)

..............................................................
1.دين و روان، ترجمه مهدى قائنى.
2.همان ماخذ.
3.دين و روان، ص 15.

صفحه : 394

مى‏گويد: «به همان دليل كه يك سلسله غرايز مادى، ما را با اين دنيا پيوند مى‏دهد، غرايز معنوى هم ما را با دنياى ديگر پيوند مى‏دهد» (1) .

اين مرد تعبيرات عجيبى دارد.گاهى مى‏گويد: «اين فلسفه‏هايى كه بشر به وجود آورده(يعنى فلسفه‏هاى ماوراى طبيعى)به منزله ترجمه‏هايى است كه انسان از زبان ديگرى انجام داده باشد» (2) .

يعنى اينهايى را كه بشر خيال مى‏كند در مسائل ماوراى طبيعت با فكر و عقل خود بدان رسيده، اينها در واقع نداى دل خود اوست، قلب او و دل او با زبان ديگرى، با نور ديگرى، با روشنايى ديگرى آنها را دريافته و بعد با زبان عقل به آنها شكل فلسفى داده است.

آلكسيس كارل جراح و فيزيولوژيست معروف فرانسوى كه بعدها مقيم امريكا شده، همان شخصى كه كتاب انسان موجود ناشناخته را كه بسيار جالب و عميق است نوشته و يك بار هم برنده جايزه نوبل شده، راجع به حقيقت دعا كتابى دارد به نام نيايش كه ترجمه هم شده است.او مى‏گويد: «دعا عالى‏ترين حالت مذهبى در انسان است و حقيقت آن پرواز روح بشر است به سوى خدا» (3) .

هم او مى‏گويد: «در وجدان انسان شعله فروزانى است كه گاه و بيگاه انسان را متوجه خطاهاى خويش مى‏كند، متوجه گمراهيها و كج فكرى‏هايش مى‏سازد.همين شعله فروزان است كه انسان را از راه كجى كه مى‏رود باز مى‏دارد» (4) .

..............................................................
1.دين و روان.
2.همان ماخذ.
3.نيايش، بخش اول.
4.نيايش.

صفحه : 395

او مى‏گويد:
«گاهى انسان در حالات معنوى خود جلال و ابهت آمرزش را احساس مى‏كند» (1) .

در اين زمينه گفته‏ها زياد است.اينها را براى اين گفتم كه اولا بدانيد در ميان خود منكرين دين، راجع به منشا دين و اينكه دين ناشى از چيست، آيا ناشى از ترس است، ناشى از جهل است، و يا از چيز ديگرى است، وحدت نظرى وجود ندارد و ثانيا بسيارى از دانشمندان معروف و مشهور جهان به فطرى و طبيعى بودن حس دينى نظر داده‏اند و آن را جزء لا ينفك وجود بشر به شمار آورده‏اند.

در اينجا بد نيست نظريه معروف‏ترين دانشمند عصر ما را درباره حس دينى و مبنا و منشا آن نيز براى شما نقل كنم.اخيرا مجموعه‏اى منتشر شده است كه حاوى يك سلسله نامه يا مقاله يا سخنرانى از فيزيسين و رياضى‏دان معروف و بزرگ عصر ما آلبرت اينشتاين است.در اين مجموعه فصلى دارد تحت عنوان «مذهب و علوم‏» .در اينجا اينشتاين نظر خود را درباره مذهب و وظيفه‏اى كه علوم و هنرها در زمينه مذهب دارند بيان مى‏كند.اين دانشمند مدعى است كه احساسات موجود مذهب متفاوت است، علت گرايش به مذهب را در همه طبقات نمى‏توان يكسان دانست.او مى‏گويد: «براى يك انسان ابتدائى‏ترس - ترس از مرگ، ترس از گرسنگى، ترس از جانور وحشى، ترس از مرض - ايجاد كننده زمينه مذهبى است.فكر محدود و عدم رشد عقل انسان بدوى براى خود موجودات كم و بيش شبيهى مى‏سازد.اين موجودات را با دست و فكر خود مى‏سازد و بعد از اين آفريدن به اين فكر مى‏افتد كه چگونه از خشم آنها جلو بگيرد، چطور بر سر لطفشان بياورد.اين گونه مذهب را مذهب ترس بايد ناميد و خدايى كه در اين مذهب پرستيده مى‏شود خداى واقعى نيست، منجر به نوعى بت‏پرستى مى‏شود» (2) .

مى‏گويد: «خصيصه اجتماعى بشر نيز يكى از تبلورات مذهب است.يك فرد مى‏بيند پدر و

..............................................................
1.نيايش.
2.نقل از مجموعه‏اى از نامه‏ها و مقالات آلبرت اينشتاين، فصل «مذهب و علوم‏» .

صفحه : 396

مادر، خويشان و رهبران و بزرگان مى‏ميرند، يك يك اطراف او را خالى مى‏گذارند، پس آرزوى هدايت‏شدن، دوست داشتن، محبوب بودن و اتكاء و اميد داشتن به كسى، زمينه قبول عقيده به خدا را در او ايجاد مى‏كند» (1) .

به عقيده اينشتاين خدايى كه ناشى از اين احتياج است نيز خداى واقعى نيست.صفاتى كه براى او فرض مى‏شود همه صفات انسانى است.كتاب مذهبى يهوديان و همچنين انجيل اينچنين خدايى را معرفى مى‏كنند.اين مذهب نسبت به مذاهب ترس يك درجه تكامل يافته است.آنگاه چنين مى‏گويد: «ولى فراموش نشود كه در اين بين عده قليلى از افراد و اجتماعات يافت مى‏شوند كه يك معنى واقعى از وجود خدا را وراى اين اوهام دريافته‏اند كه واقعا داراى خصائص و مشخصات بسيار عالى و تفكرات عميق و معقول بوده به هيچ وجه قابل قياس با آن عموميت عقيده نيستند» (2) .

مقصودش اين است كه گمان نرود در ميان اجتماعاتى كه آن دو نوع مذهب وجود داشته و دارد همه افراد فكرشان درباره خدا سطحى است، افرادى هم در همان جماعات يافت مى‏شوند كه خدا را آنچنان كه شايسته قدس و جلال او هست در نظر مى‏آورند و پرستش مى‏نمايند.آنگاه چنين مى‏گويد: «يك عقيده و مذهب ثالث، بدون استثناء در ذهن همه وجود دارد، گر چه با شكل خالص و يكدست در هيچكدام يافت نمى‏شود.من آن را «احساس مذهبى آفرينش يا وجود» مى‏نامم.بسيار مشكل است كه اين احساس را براى كسى كه كاملا فاقد آن است توضيح دهم، بخصوص كه در اينجا ديگر بحثى از آن خدا كه به اشكال مختلفه تظاهر مى‏كند نيست.در اين مذهب، فرد به كوچكى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى كه در ماوراى امور و پديده‏ها در طبيعت و افكار تظاهر مى‏نمايد پى مى‏برد.او وجود خود را يك نوع زندان مى‏پندارد چنانكه مى‏خواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يكباره به عنوان حقيقت واحد دريابد...» (3)

..............................................................
1.مجموعه‏اى از نامه‏ها و مقالات آلبرت اينشتاين، فصل «مذهب و علوم‏» .
2 و 3.همان ماخذ.

صفحه : 397

مطابق اين بيان در انسان - و حداقل در افراد رشد يافته انسانها - چنين احساسى وجود دارد كه مى‏خواهد از وجود محدود خود خارج شود و خود را به قلب هستى رساند.در انسان ميلى وجود دارد كه آرام نمى‏گردد مگر آنكه خود را با خدا و منبع هستى متصل ببيند.اين همان است كه قرآن كريم فرموده است: الذين امنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله، الا بذكر الله تطمئن القلوب (1) .

تنها با ياد خدا و جاى گرفتن خدا در قلب است كه دل آدمى آرامش خويش را باز مى‏يابد.

مولوى معنوى ما اين عشق و احساسى را كه اينشتاين «احساس آفرينش‏» نام نهاده است، چه خوب و عالى در هفت قرن قبل از اينشتاين بيان كرده است:
جزءها را رويها سوى كل است
بلبلان را عشق با روى گل است
آنچه از دريا به دريا مى‏رود
از همانجا كامد آنجا مى‏رود
از سر كه سيلهاى تند رو
وز تن ما جان عشق آميز رو
من نمى‏دانم ما چه جور آدمهايى هستيم!همين قدر كه كسى در يك جا نوشت دين به طور كلى ناشى از ترس يا جهل ست‏خيال مى‏كنيم همان طورى كه كشف شده آب تركيبى از اكسيژن و ئيدروژن است و در لابراتوارهاى معظم دنيا هم مسلم و قطعى شده است، اين مطلب هم كه دين ناشى از ترس يا جهل است به همين صورت است.

نه آقا، اينطور نيست.اگر اندك توجهى بكنيد مى‏بينيد حتى در ميان خود منكرين دين راجع به اينكه دين از چه ناشى شده و از كجا آمده، وحدت نظرى وجود ندارد.

نظريات مختلفى از طرف آنها ابراز شده و همه رد شده است.حتى اكثريت دانشمندان امروز «توحيد» را پذيرفته‏اند، اصول دين را پذيرفته‏اند.اگر دين حقيقتا مولود جهل بوده آيا معنى داشت كه اينشتاين دانشمندترين انسان عصر حاضر هم خداپرست باشد؟!نه تنها او كه دانشمندترين انسان عصر خود بود، بلكه دنياى علم به سوى قبول‏فطرة الله التى فطر الناس عليها (2) پيش مى‏رود.

..............................................................
1.رعد/28.
2.روم/30.

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 12:55 موضوع اسلام وادیان | لینک ثابت


اسلام وادیان

اسلام و اديان


آيا دين اجل و پايان دارد؟

کتاب: مجموعه آثار ج 3 ص 383

نويسنده: استاد شهيد مطهري

من امشب مى‏خواهم در جواب يك سؤال بحث كنم.آن سؤال اين است: اين دنياى ما دنياى تغيير و تحول است.در اين دنيا و از اين امورى كه ما به چشم خود مى‏بينيم، هيچ چيزى نيست كه براى هميشه باقى بماند، همه چيز عوض مى‏شود، كهنه مى‏شود، برچيده مى‏شود، دوران عمرش منقضى مى‏شود و به نهايت مى‏رسد، آيا دين نيز همين طور است؟آيا دين در تاريخ بشر دوره بخصوصى دارد كه اگر آن دوره بخصوص گذشت، دين هم حتما و به حكم «جبر» بايد برود و جاى خود را به چيز ديگرى بدهد؟يا اينطور نيست؟براى هميشه در ميان مردم باقى خواهد بود، هر اندازه

صفحه : 384

عليه دين نهضت و قيام بشود باز دين به شكل ديگر ظاهر مى‏شود.

اينكه عرض كردم «به شكل ديگر» مقصودم اين است كه بعد از مدت موقتى دوباره باز مى‏گردد، رفتنى نيست.

ويل دورانت كه شخصا لا دين است، در كتاب درسهاى تاريخ ضمن بحث درباره «تاريخ و دين‏» با نوعى عصبانيت مى‏گويد: «دين صد جان دارد، هر چيزى اگر يك بار ميرانده شود براى هميشه مى‏ميرد مگر دين كه اگر صد نوبت ميرانده شود باز زنده مى‏شود» (1) .اين را كه «دين مردنى نيست‏» مى‏خواهم بر پايه علمى براى شما بيان كنم كه طبق قانون طبيعت چه چيز در دنيا از ميان رفتنى است و چه چيز براى هميشه باقى خواهد ماند.البته نمى‏خواهم راجع به اشياء خارج از اجتماع بشر صحبتى كرده باشم، بحثم فعلا راجع به پديده‏هاى اجتماعى است، راجع به آن چيزهايى است كه در زندگى اجتماعى ما هست، ببينيم طبق قانون خلقت چه چيزهايى براى هميشه باقى خواهد ماند و چه چيزهايى از ميان مى‏روند و زمان آنها را فرسوده و كهنه مى‏كند.

معيار جاودانگيها

پديده‏هاى اجتماعى در مدتى كه باقى هستند حتما بايد با خواسته‏هاى بشر تطبيق كنند، به اين معنى كه يا خود آن پديده‏ها خواسته بشر باشند و يا تامين كننده خواسته‏هاى بشر بوده باشند، يعنى يا بايد بشر خود آنها را بخواهد، از عمق غريزه و فطرتش آنها را بخواهد، و يا بايد از امورى باشند كه و لو اينكه انسان از عمق غريزه آنها را نمى‏خواهد و خودشان مطلوب طبيعت بشر و هدف تمايلات بشر نيستند اما وسيله مى‏باشند يعنى وسيله تامين خواسته‏هاى اوليه بشر مى‏باشند و حاجتهاى او را بر مى‏آورند.

در ميان خواسته‏هاى بشر باز دو جور خواسته داريم: خواسته‏هاى طبيعى و خواسته‏هاى غير طبيعى، يعنى اعتيادى. خواسته‏هاى طبيعى آن چيزهايى است كه ناشى از ساختمان طبيعى بشر است، يك سلسله امور است كه هر بشرى به موجب آنكه بشر است‏خواهان آنهاست، و رمز آنها را هم هنوز كسى مدعى نشده كه كشف

..............................................................
1.درسهاى تاريخ، بخش دين و تاريخ/ص 66.

صفحه : 385

كرده است.مثلا بشر علاقمند به تحقيق و كاوش علمى است، همچنين به مظاهر جمال و زيبايى علاقه دارد، به تشكيل كانون خانوادگى و توليد نسل با همه زحمتها و مرارتهايش علاقمند است، به همدردى و خدمت به همنوع علاقمند است.اما چرا بشر علاقمند به تحقيق است؟اين حس كاوش و حقيقت جويى چيست؟چرا بشر علاقمند به جمال و زيبايى است؟چرا وقتى مجلس جشنى مثل اين مجلس ترتيب داده مى‏شود هم هيئت مديره آن جشن و هم حضار، از اينكه وضع سالن مرتب و مزين باشد خوششان مى‏آيد و لذت مى‏برند؟چرا به تشكيل كانون خانوادگى علاقمند است؟چرا در انسان حس همدردى و ترحم نسبت به ديگران وجود دارد؟اينها يك سلسله سؤالاتى است كه وجود دارد.ما خواه جواب اين «چرا» ها را بدهيم و خواه نتوانيم بدهيم چيزى كه براى ما قابل ترديد نيست اين است كه اين خواسته‏ها طبيعى است.

غير از اين خواسته‏هاى طبيعى احيانا يك سلسله خواسته‏هاى ديگرى هم در ميان بسيارى از افراد بشر هست كه «اعتيادات‏» ناميده مى‏شوند.اعتيادات قابل ترك دادن و عوض كردن است.اكثريت قريب به اتفاق - شايد بيش از صدى 99 و يا هزارى 999 - مردم عادت به چاى دارند، عده كثيرى به سيگار عادت دارند و از آنها كمتر به مشروب و ترياك عادت دارند، از آنها كمتر به هروئين عادت دارند.اينها كم كم به صورت خواسته در مى‏آيد و انسان به همان اندازه كه يك امر طبيعى را مى‏خواهد، اين امرى را هم كه طبيعت ثانوى او شده است، مى‏خواهد اما اين خواسته‏ها مصنوعى است لذا قابل ترك دادن است، قابل اين است كه اين فرد را به طورى كه به كلى آن كار را فراموش كند، ترك دهند، يا نسل آينده را طورى تربيت كنيم كه اساسا فكر اين چيزها را هم نكند.

اما امور طبيعى اينطور نيست، قابل ترك دادن نيست، جلوى يك نسل را اگر بگيريم نسل بعدى خودش به دنبال او مى‏رود. به عنوان مثال: در اوائل كمونيسم، تنها موضوع اشتراك مال مطرح نبود، موضوع از ميان رفتن اصول خانوادگى هم در بين بود تحت عنوان اينكه «اختصاص‏» هر جا كه باشد سبب بدبختى بشر است، چه به صورت مالكيت مال و ثروت و چه به صورت اختصاص زن و شوهرى.ولى اين موضوع نتوانست در دنيا جايى براى خودش باز كند، چرا؟براى اينكه علاقه به تشكيل خانواده علاقه فطرى است، يعنى هر فردى در طبقه خودش

صفحه : 386

مايل است زن داشته باشد و آن زن انحصار به خودش داشته باشد براى اينكه فرزندى كه از اين زن پيدا مى‏كند فرزند خود او باشد، يعنى علاقه به فرزند، علاقه به اينكه وجودش در نسلش ادامه پيدا كند، يك علاقه فطرى است، انسان فرزند را امتداد وجود خود مى‏داند، گويى انسان با داشتن فرزند، وجود خود را باقى مى‏پندارد، وقتى فرزند ندارد خودش را منقطع و بريده فرض مى‏كند، همچنانكه انسان مى‏خواهد با گذشته خودش نيز ارتباط داشته باشد، مى‏خواهد پدر خودش را بشناسد، تبار خودش را بشناسد.بشر نمى‏تواند اينطور زندگى كند كه نداند از لحاظ نسلى از كجا آمده است؟از كدام مادر؟از كدام پدر؟و همچنين نمى‏تواند طورى زندگى كند كه نفهمد چگونه و به چه شكلى وجودش امتداد پيدا مى‏كند و از اين افرادى كه بعد به وجود آمده‏اند كداميك از اينها فرزند اويند؟ نه، اينها بر خلاف خواسته طبيعى بشر است، لهذا دنيا ديگر زير بار اين حرف نرفت، اين حرف مسكوت ماند.يك بار در دو هزار و سيصد سال پيش افلاطون اين پيشنهاد را كرد منتها براى يك طبقه نه عموم طبقات(طبقه حاكمان فيلسوف و فيلسوفان حاكم)و آن را تنها راه جلوگيرى از سوء استفاده‏ها تشخيص داده بود، اما بعد خود افلاطون از اين پيشنهاد خود پشيمان شد، بعد در قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم دوباره اين پيشنهاد شد و اين بار نيز بشر آن را قبول نكرد، چرا؟چون بر خلاف طبيعت است.

حكما قاعده‏اى دارند، مى‏گويند: «القسر لا يدوم‏» يعنى يك امر غير طبيعى دوام پيدا نمى‏كند، هر جريانى كه غير طبيعى باشد باقى نمى‏ماند و تنها جريانى كه طبيعى باشد قابل دوام است.مفهوم مخالف اين سخن اين است كه جريانهاى طبيعى قابل دوام است، امكان بقاء دارد، ولى جريانهاى غير طبيعى امكان دوام ندارد.

عليهذا اگر دين بخواهد در اين دنيا باقى بماند بايد داراى يكى از اين دو خاصيتى كه عرض كردم بوده باشد: يا بايد در نهاد بشر جاى داشته باشد، در ژرفناى فطرت جا داشته باشد، يعنى خود در درون بشر به صورت يك خواسته‏اى باشد، كه البته در آن صورت تا بشر در دنياست باقى خواهد بود، و يا لا اقل اگر خودش خواسته طبيعى بشر نيست، بايد وسيله باشد، بايد تامين كننده خواسته يا خواسته‏هاى ديگر بشر باشد، اما اين هم به تنهايى كافى نيست، بايد آنچنان وسيله تامين كننده‏اى باشد كه چيز ديگرى هم نتواند جاى او را بگيرد، يعنى بايد چنين فرض كنيم كه بشر يك

صفحه : 387

رشته احتياجات دارد كه آن احتياجات را فقط دين تامين مى‏كند، چيز ديگرى غير از دين و مذهب قادر نيست آن احتياجات را تامين كند، و الا اگر چيزى در اين دنيا پيدا شد كه توانست مثل دين يا بهتر از دين آن حاجت و آن خواسته را كه دين تامين مى‏كرده است تامين كند، آنوقت دين از ميان مى‏رود، خصوصا اگر بهتر از دين هم تامين كند.

در پيشرفت تمدن چقدر چيزهاست كه به چشم خودمان مى‏بينيم زود به زود عوض مى‏شود، يك چيزى مى‏آيد و فورا جاى آن را مى‏گيرد.يك مثال محسوس عرض كنم، خيلى ساده: تا چند سال پيش همه ما جوراب نخى مى‏پوشيديم، يكمرتبه اين جورابهاى نايلونى آمد.تا آمد بلادرنگ جورابهاى نخى از بين رفت و حتى كاسبها و آن كسانى كه كارشان و شغلشان كار جوراب نخى فروشى بود اگر به كار ديگرى تغيير شغل ندادند همه از بين رفتند، چون بشر عاشق چشم و ابروى جوراب نخى نيست، جوراب مى‏پوشد براى اينكه جوراب داشته باشد، پوششى براى پا داشته باشد، مى‏خواهد دوام داشته باشد، قشنگ و زيبا باشد، لطيف باشد، وقتى يك چيزى آمد كه دوامش از اين بهتر و خودش هم لطيف‏تر و صرفه‏اش نيز بيشتر است، اين بايد برود دنبال كارش زيرا زمانى خواسته‏هاى بشر را تامين مى‏كرد و تا آن زمان هم جا داشت، حالا چيز ديگرى پيدا شده كه آن خواسته را خيلى بهتر از آن تامين مى‏كند.

چگونه است كه وقتى چراغ برق آمد چراغ موشى را بايد از سرويس خارج كرد؟صنار هم آن را نمى‏خرند؟بشر چراغ موشى را براى چكار مى‏خواست؟آن را براى حاجتى مى‏خواست.چراغ برق آمد، هم نورش از آن بهتر بود و هم دود نمى‏كرد، پس ديگر چراغ اولى را مى‏اندازد دور، بايد برود، چون خواسته‏اى را كه او تامين مى‏كرد برق خيلى بهتر از آن تامين مى‏كند.

اما اگر چيزى باشد كه در اجتماع بشر آنچنان مقام و موقعيتى داشته باشد كه هيچ چيز ديگر قادر نباشد جاى آن را بگيرد، آن خواسته‏اى را كه او تامين مى‏كند، هنرى كه او دارد، كارى كه او دارد، هيچ چيز ديگر نتواند كار او را انجام دهد، نتواند هنر او را داشته باشد، ناچار باقى مى‏ماند.

شما در اين شركت نفت‏خودتان اگر در جايى كارگرى داشته باشيد و كارگرى بهتر از او پيدا كنيد، خيلى دلتان مى‏خواهد آن كارگر اول خودش استعفا داده كنار رود و آن كسى كه بهتر است بيايد جاى او را بگيرد، اما اگر كارگر اولى هنر

صفحه : 388

منحصر به فردى داشته باشد امكان ندارد بگذاريد برود، نازش را مى‏كشيد و نگهش مى‏داريد.

پس دين اگر بخواهد باقى باشد يا بايد خودش جزو خواسته‏هاى بشر باشد، يا بايد تامين كننده خواسته‏هاى بشر باشد آن هم بدين شكل كه تامين كننده منحصر به فرد باشد.

اتفاقا دين هر دو خاصيت را دارد، يعنى هم جزو نهاد بشر است، جزو خواسته‏هاى فطرى و عاطفى بشر است و هم از لحاظ تامين حوائج و خواسته‏هاى بشرى مقامى را دارد كه جانشين ندارد و اگر تحليل كنيم معلوم مى‏شود اصلا امكان ندارد چيز ديگرى جايش را بگيرد.

فطرى بودن دين

قرآن راجع به قسمت اول كه دين را خدا در نهاد بشر قرار داده اين طور مى‏فرمايد: فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التي فطر الناس عليها (1) .

توجه خويش را به سوى دين حقگرايانه پايدار و استوار كن.همانا اين فطرة الله را كه همه مردم را بر آن آفريده، نگهدار.

على(عليه السلام)نيز انبياء را اين طور تعريف مى‏كند: «خدا انبياء را يكى پس از ديگرى فرستاد تا اينكه وفاى آن پيمانى را كه در نهاد بشر با دست‏خلقت بسته شده از مردم بخواهند، از مردم بخواهند به آن پيمانى كه با زبان بسته نشده و روى كاغذ نيامده بلكه روى صفحه دل آمده، روى عمق ذات و فطرت آمده، قلم خلقت او را در سر ضمير، در اعماق شعور باطن بشر نوشته است، به آن پيمان باوفا باشند» (2) .

غرضم استشهاد نبود كه از راه استشهاد به قرآن مدعاى خود را اثبات كرده باشم

..............................................................
1.روم/30.
2.نهج البلاغه، خطبه اول.

صفحه : 389

بلكه خواستم عرض كنم كه اين نظريه را براى اولين بار قرآن ابراز داشته است كه دين جزو نهاد بشر است، و قبل از اسلام چنين تزى در جهان وجود نداشت.تا قرن هفدهم و هجدهم و نوزدهم ميلادى، بشر در اين زمينه‏ها هزار گونه فكر مى‏كرد، در حالى كه اكنون مى‏بينيم كاوشهاى روانى، هماهنگ با قرآن مى‏گويد: «فطرة الله التي فطر الناس عليها» .

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 21:41 موضوع اسلام وادیان | لینک ثابت