تعريف علم اخلاق و بيان اينكه سه نيروى عمومى: شهويه، غضبيه و نطقيه فكريه منشا اخلاق آدمى است
علم اخلاق عبارت است از فنى كه پيرامون ملكات انسانى بحث مىكند، ملكاتى كه مربوطبه قواى نباتى و حيوانى و انسانى اوست، به اين غرض بحث ميكند كه فضائل آنها را از رذائلشجدا سازد و معلوم كند كدام يك از ملكات نفسانى انسان خوب و فضيلت و مايه كمال اوست، وكداميك بد و رذيله و مايه نقص اوست، تا آدمى بعد از شناسائى آنها خود را با فضائل بيارايد، واز رذائل دور كند و در نتيجه اعمال نيكى كه مقتضاى فضائل درونى است، انجام دهد تا دراجتماع انسانى ستايش عموم و ثناى جميل جامعه را بخود جلب نموده، سعادت علمى و عملىخود را به كمال برساند.
و اين علم اخلاق بعد از فحص و بحثهايش به اين نتيجه رسيده: كه اخلاق آدمى(هر چندكه از نظر عدد بسيار است، ولى منشا همه خلقهاى وى)سه نيروى عمومى است كه در آدمىوجود دارد و اين قواى سهگانه است كه نفس را برمىانگيزد، تا در صدد به دست آوردن و تهيهعلوم عملى شود، علومى كه تمامى افعال نوع بشر به آن علوم منتهى ميشود و بدان مستند ميگردد.
و اين قواى سهگانه عبارت است از قوه شهويه، غضبيه، نطقيه فكريه كه همانطور كهگفته شد تمامى اعمال و افعال صادره از انسان، يا از قبيل افعالى است كه به منظور جلب منفعتانجام ميشود، مانند خوردن و نوشيدن، و پوشيدن و امثال آن و يا از قبيل افعالى است كه به منظوردفع ضرر انجام مىشود، مانند دفاع آدمى از جان و عرض و مالش، و امثال آن، كه مبدا صدور آنهاقوه غضبيه است، همچنانكه مبدا صدور دسته اول قوه شهويه است.
و يا از قبيل افعالى است كه ناشى از تصور و تصديق فكرى است، مانند برهان چيدن واستدلال درست كردن(كه هيچ فعلى از افعال دو دسته قبلى هم نيست، مگر آنكه آدمى قبل ازانجامش در ذهن خود اين افعال را انجام ميدهد، يعنى براى هر كارى مصالحى كه در آن كار هست، با مفاسد آن مىسنجد و سبك و سنگين ميكند، و سرانجام يكى از دو طرف ميچربد، آنگاه آنعمل را در خارج انجام ميدهد)(مترجم)كه اينگونه افعال ذهنى ناشى از قوه نطقيه فكريه است.
و از آنجائيكه ذات آدمى معجونى ميماند كه از اين قواى سهگانه تركيب شده باشد و اينقوا با اتحادشان يك وحدت تركيبى درست كردهاند كه افعال مخصوصى از آنها صادر ميشود، افعاليكه در هيچ حيوان ديگرى نيست، و نيز افعال مخصوصى كه آدمى را به سعادت مخصوصبه خودش ميرساند، سعادتى كه بخاطر رسيدن به آن اين معجون درستشده.
لذا بر اين نوع موجود واجب است كه نگذارد هيچيك از اين قواى سهگانه راه افراط و ياتفريط را برود و از حاق وسط به اين سو يا آن سو، بطرف زيادى و يا كمى منحرف گردد، چوناگر يكى از آنها از حد وسط به يك سو تجاوز كند معجون آدمى خاصيتخود را از دست ميدهد، ديگر مركب و معجون، آن مركب و معجون نيست و در نتيجه به آن غايت كه بخاطر آن تركيبيافته، يعنى به سعادت نوع نميرسد.
و حد اعتدال در قوه شهويه اين است كه اين قوه را تنها در جايش به كار بندى، هم از نظركميت و مقدار و هم از نظر كيفيت، از افراط و تفريطش جلوگيرى كنى كه اگر شهوت در اين حدكنترل شود، فضيلتى ميشود كه نامش عفت است، و اگر بطرف افراط گرائيد، شره و اگر بطرفتفريط گرائيد، خمودى ميگردد كه دو مورد از رذائلند.
و حد اعتدال در قوه غضبيه اين است كه اين نيرو را نيز از تجاوز به دو سوى افراط وتفريط جلوگيرى كنى، يعنى آنجا كه بايد، غضب كنى و آنجا كه بايد، حلم بورزى، كه اگر چنينكنى، قوه غضبيه فضيلتى ميشود بنام شجاعت، و اگر بطرف افراط بگرايد، رذيلهاى ميشود بنامتهور و بيباكى، و اگر بطرف تفريط و كوتاهى بگرايد رذيله ديگرى ميشود، بنام جبن و بزدلى.
و حد اعتدال در قوه فكريه اين است كه آن را از دست اندازى به هر طرف و نيز از بكارنيفتادن آن جلوگيرى كنى، نه بيجا مصرفش كنى و نه بكلى درب فكر را ببندى كه اگر چنين كنىاين قوه فضيلتى ميشود بنام حكمت و اگر بطرف افراط گرايد، جربزه است و اگر بطرف تفريطمتمايل بشود، بلادت و كودنى است.
و در صورتيكه قوه عفت و شجاعت و حكمت هر سه در كسى جمع شود، ملكه چهارمى دراو پيدا ميشود كه خاصيت و مزاجى دارد، غير خاصيت آن سه قوه، (همچنانكه از امتزاج عسل كهداراى حرارت استبا سركه كه آن نيز حرارت دارد، سكنجبين درست مىشود، كه مزاجش برخلاف آندو است)و آن مزاجى كه از تركيب سه قوه عفت و شجاعت و كمتبدست مىآيد،عبارت است از عدالت.
و عدالت آن است كه حق هر قوهاى را به او بدهى و هر قوهاى را در جاى خودش مصرفكنى كه دو طرف افراط و تفريط عدالت عبارت ميشود از ظلم و انظلام، از ستمگرى و ستمكشى.
اين بود اصول اخلاق فاضله يعنى عفت و شجاعت و حكمت و عدالت كه هر يك از آنهافروعى دارد كه از آن ناشى ميشود، و بعد از تحليل به آن سر در مىآورد و نسبتش به آن اصولنسبت نوع استبه جنس، مانند جود، سخا، قناعت، شكر، صبر، شهامت، جرات، حياء، غيرت، خيرخواهى، نصيحت، كرامت و تواضع و غيره كه همه فروع اخلاق فاضلهاست كه در كتب اخلاق ضبط شده(و شما ميتوانى شكل درختى بكشى كه داراى ريشههائى استكه شاخههائى بر روى آن روئيده است).
تلقين علمى و تكرار عملى، راه رهائى از رذائل و كسب فضائل است
و علم اخلاق حد هر يك از آن فروع را برايتبيان مىكند و از دو طرف افراط و تفريطجدايش ميسازد و ميگويد: كدام يك خوب و جميل است و نيز راهنمائيت مىكند كه چگونهميتوانى از دو طريق علم و عمل آن خلق خوب و جميل را در نفس خود ملكه سازى؟طريقعلميش اين است كه به خوبىهاى آن اذعان و ايمان پيدا كنى، و طريق عمليش اين است كه آنقدرآن را تكرار كنى تا در نفس تو رسوخ يابد، و چون نقشى كه در سنگ مىكنند ثابت گردد.
مثلا يكى از رذائل اخلاقى كه گفتيم در مقابل فضيلتى قرار دارد، رذيله جبن و بزدلى استدر مقابل فضيلتشجاعت، اگر بخواهى اين رذيله را از دل بيرون كنى، بايد بدانى كه اين صفتوقتى صفت ثابت در نفس ميشود كه جلو نفس را در ترسيدن آزاد بگذارى تا از هر چيزى بترسدو ترس همواره از چيزى به دل ميافتد كه هنوز واقع نشده، ولى هم ممكن است واقع شود و همممكن است واقع نشود، در اينجا بايد به خود بقبولانى: كه آدم عاقل هرگز بدون مرجح ميان دواحتمال مساوى ترجيح نميدهد.
مثلا احتمال ميدهى امشب دزد به خانهات بيايد و احتمال هم ميدهى كه نيايد، و اين دواحتمال از نظر قوت و ضعف مساوىاند و با اينكه مساوى هستند تو چرا جانب آمدنش رابدون جهت ترجيح ميدهى؟و از ترجيح آن دچار ترس ميشوى؟با اينكه اين ترجيح بدون مرجحاست.
و چون اين طرز فكر را در خود تكرار كنى و نيز عمل بر طبق آن را هم تكرار كنى، و درهر كارى كه از آن ترس دارى اقدام بكنى، اين صفت زشتيعنى صفت ترس از دلت زائل ميشود، و همچنين هر صفت ديگرى كه بخواهى از خود دور كنى و يا در خود ايجاد كنى، راه اولش تلقينعلمى و راه دومش تكرار عملى است.
ترجمه تفسير الميزان جلد 1 صفحه 558 علامه سيد محمد حسين طباطبايى
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 21:32 موضوع اخلاق | لینک ثابت
اخلاق
آيا نفس و يا به عبارتى روح آدمى موجودى است مجرد از ماده؟(البته مراد ما از نفس آنحقيقتى است كه هر يك از ما در هنگام سخن با عبارت: من، ما، شما، او، فلانى، وامثال آن از آن حكايت مىكنيم و يا بدان اشاره مينمائيم، و نيز مراد ما به تجرد نفس اين است كهموجودى مادى و قابل قسمت و داراى زمان و مكان نباشد).
حال كه موضوع بحث روشن شد و معلوم گشت كه در باره چه چيز بحث مىكنيم، اينكميگوئيم: جاى هيچ شك نيست كه ما در خود معنائى و حقيقتى مىيابيم و مشاهده مىكنيم كه ازآن معنا و حقيقت تعبير مىكنيم به(من)، (و ميگوئيم من پسر فلانم، - و مثلا در همدان متولد شدم، - من باو گفتم و امثال اين تعبيرها كه همه روزه مكرر داريم).
باز جاى هيچ شك و ترديد نيست كه هر انسانى در اين درك و مشاهده مثل ما است من وتمامى انسانها در اين درك مساوى هستيم و حتى در يك لحظه از لحظات زندگى و شعورمان از آنغافل نيستيم مادام كه شعورم كار ميكند، متوجهم كه من منم و هرگز نشده كه خودم را از ياد ببرم.
حال ببينيم اين(من)در كجاى بدن ما نشسته و خود را از همه پنهان كرده؟قطعا درهيچيك از اعضاى بدن ما نيست، آنكه يك عمر ميگويد(من)در داخل سر ما نيست، در سينه ما ودر دست ما و خلاصه در هيچيك از اعضاى محسوس و ديده ما نيست، و در حواس ظاهرى، مائيمكه وجودشان را از راه استدلال اثبات كردهايم، چون حس لامسه و شامه و غيره پنهان نشده و دراعضاى باطنى ما هم كه وجود آنها را از راه تجربه و حس اثبات كردهايم، نيست.
بدليل اينكه بارها شده و ميشود كه من از اينكه داراى بدنى هستم و يا داراى حواسظاهرى يا باطنى هستم، بكلى غافل ميشوم و ليكن حتى براى يك لحظه هم نشده كه از هستىخودم غافل باشم، و دائما(من)در نزد(من)حاضر است، پس معلوم ميشود اين(من)غير بدن وغير اجزاء بدن است.
و نيز اگر(من)عبارت باشد از بدن من و يا عضوى از اعضاى آن و يا(مانند حرارت)خاصيتى از خواص موجوده در آن، با حفظ اين معنا كه بدن و اعضايش و آثارش همه و همه مادىاست و يكى از احكام ماده اين است كه بتدريج تغيير مىپذيرد و حكم ديگرش اين است كه قابلقسمت و تجزيه استبايد(من)نيز هم دگرگونى بپذيرد و هم قابل انقسام باشد، با اينكه مىبينيمنيست.
به شهادت اينكه هر كس به اين مشاهده، (كه گفتيم آنى و لحظهاى از آن غافل نيست)مراجعهكند، و سپس همين مشاهده را كه سالها قبل يعنى از آن روزيكه چپ و راستخود را شناخت وخود را از ديگران تميز ميداد، بياد بياورد، مىبيند كه من امروز، با من آن روز، يك(من)است وكمترين دگرگونى و يا تعددى بخود نگرفته، ولى بدنش و هم اجزاء بدنش و هم خواصى كه دربدنش موجود بوده، از هر جهت دگرگون شده، هم از جهت ماده و هم از جهت صورت و شكل، وهم از جهتسائر احوال و آثارش جور ديگرى شده، پس معلوم ميشود(من)غير از بدن من است واى بسا در حادثهاى نيمى از بدنش قطع شده، ولى خود او نصف نشده، بلكه همان شخص قبل ازحادثه است.
و همچنين اگر اين دو مشاهده را با هم بسنجد، مىبيند كه(من)معنائى استبسيط كه قابلانقسام و تجزيه نيست، ولى بدنش قابل انقسام هست، اجزاء و خواص بدنش نيز انقسام مىپذيرد، چون بطور كلى ماده و هر موجودى مادى اينطور است، پس معلوم مىشود نفس غير بدن است، نه
همه آن است و نه جزئى از اجزاء آن، و نه خاصيتى از خواص آن، نه آن خواصى كه براى مامحسوس است و نه آن خواصى كه با استدلال به وجودش پى بردهايم و نه آن خواصى كه براى ماهنوز درك نشده است.
براى اينكه همه اين نامبردهها هر طورى كه فرض كنيد مادى است و حكم ماده اين استكه محكوم تغيير و دگرگونى است و انقسام مىپذيرد و مفروض ما اين است كه آن چيزى كه درخود بنام(من)مشاهده ميكنم، هيچيك از اين احكام را نمىپذيرد، پس نفس به هيچ وجه مادىنيست.
و نيز اين حقيقتى كه مشاهده مىكنيم امر واحدى مىبينيم، امرى بسيط كه كثرت و اجزاء ومخلوطى از خارج ندارد، بلكه واحد صرف است، هر انسانى اين معنا را در نفس خود مىبيند ودرك مىكند كه او اوست، و غير او نيست و دو كس نيست، بلكه يكنفر است و دو جزء ندارد بلكهيك حقيقت است.
پس معلوم مىشود اين امر مشهود، امرى است مستقل كه حد ماده بر آن منطبق و صادقنيست و هيچيك از احكام لازم ماده در آن يافت نميشود، نتيجه مىگيريم پس او جوهرى استمجرد از ماده كه تعلقى به بدن مادى خود دارد، تعلقى كه او را با بدن به نحوى متحد مىكند، يعنىتعلق تدبيرى كه بدن را تدبير و اداره مينمايد، (و نمىگذارد دستگاههاى بدن از كار بيفتند و يانا منظم كار كنند)و مطلوب و مدعاى ما هم اثبات همين معنا است.
در مقابل ما همه علماى مادىگرا و جمعى از علماى الهى، از متكلمين، و نيز علماىظاهربين، يعنى اهل حديث، منكر تجرد روح شدهاند و بر مدعاى خود و رد ادله ما برهانهائىاقامه كردهاند كه خالى از تكلف و تلاش بيهوده نميباشد.
1 - ماديين گفتهاند: رشتههاى مختلف علوم با آن همه پيشرفتى كه كرده و به آن حد از دقتكه امروز رسيده، در تمامى فحصها و جستجوهاى دقيقش، به هيچ خاصيت از خواص بدنىانسان نرسيده، مگر آنكه در كنارش علت ماديش را هم پيدا كرده، ديگر خاصيتى بدون علت مادىنمانده تا بگويند اين اثر روح مجرد از ماده است، چون با قوانين ماده منطبق نيست و آن را دليلبر وجود روح مجرد بگيرند.
و در توضيح اين گفتار خود گفتهاند: سلسله اعصاب كه در سراسر بدن منتشر است، ادراكات تمامى اطراف بدن و اعضاى آن و حاسههايش را پشتسر هم و در نهايتسرعتبه عضو مركزى اعصاب منتقل مىكند، و اين مركز عبارت است از قسمتى از مغز سر كهمجموعهاى است متحد و داراى يك وضعى واحد، بطوريكه اجزائش از يكديگر متمايز نيست واگر بعضى از آن باطل شود و بعضى ديگر جاى آن را پر كند، اين دگرگونىها در آن درك نميشود، و اين واحد متحصل همان نفس ما است كه همواره حاضر براى ما است، و ما از آن تعبير مىكنيم به(من).
پس اينكه احساس مىكنيم كه ما غير از سر و پيكرمان هستيم، درست است و ليكن صرفاين احساس باعث نميشود بگوئيم پس(ما)غير از بدن و غير از خواص بدنى ما است، بلكه ازآنجا كه مركز اعصاب مجموعهاى است كه توارد ادراكات در آن بسيار سريع انجام ميشود، لذاهيچ آنى از آن غافل نمىمانيم.
چون لازمه غفلت از آن بطورى كه در جاى خود مسلم شده است، بطلان اعصاب و توقفشاز عمل است و آن همان مرگ است.
و نيز اينكه مىبينيم نفس(من)همواره ثابت است نيز درست است، اما اين هم دليل تجردنفس نيست و از اين جهت نيست كه حقيقتى است ثابت كه دستخوش تحولات مادى نميشود، بلكه اين حس ما است كه(مانند ديدن آتش آتشگردان بصورت دائره)، در اثر سرعت وارداتادراكى، امر بر ايمان مشتبه ميشود، مثل حوضى كه دائما نهر آبى از اين طرف داخلش ميشود و ازطرف ديگر بيرون مىريزد، به نظر ما مىرسد كه آب ثابت و همواره پر است و عكس آدمى يادرخت و يا غير آن كه در آب افتاده، واحد و ثابت است.
همانطور كه در مثال حوض، ما آنرا آبى واحد و ثابتحس مىكنيم، در حاليكه در واقع نهواحد است و نه ثابت، بلكه هم متعدد است و هم متغير تدريجى، چون اجزاء آبى كه وارد آنميشود، بتدريج وضع آنرا تغيير ميدهد، نفس آدمى نيز هر چند به نظر موجودى واحد و ثابت وشخصى به نظر مىرسد، ولى در واقع نه واحد است و نه ثابت و نه داراى شخصيت.
و نيز گفتهاند نفسى كه بر تجرد آن از طريق مشاهده باطنى اقامه برهان شده، در حقيقتمجرد نيست، بلكه مجموعهاى از خواص طبيعى است و آن عبارت است از ادراكهاى عصبى كهآنها نيز نتيجه تاثير و تاثرى است كه اجزاء ماده خارجى و اجزاء مركب عصبى، در يكديگر دارند، و وحدتى كه از نفس مشاهده ميشود، وحدت اجتماعى است نه وحدت حقيقى و واقعى.
مؤلف: اما اينكه گفتند: (رشتههاى مختلف علوم با آن همه پيشرفت كه كرده و به آن حد ازدقت كه امروز رسيده، در تمامى فحصها و جستجوهاى دقيقش، به هيچ خاصيت از خواص بدنىانسان نرسيده مگر آنكه در كنارش علت ماديش را هم پيدا كرده، ديگر خاصيتى بدون علت مادىنماند، تا بگوئى اين اثر روح مجرد از ماده است)سخنى استحق و هيچ شكى در آن نيست، لكناين سخن حق، دليل بر نبود نفس مجرد از ماده كه برهان بر وجودش اقامه شده، نميشود.
دليلش هم خيلى روشن است، چون علوم طبيعى كه قلمرو تاخت و تازش چهار ديوارى مادهو طبيعت است، تنها ميتواند در اين چهار ديوارى تاخت و تاز كند، مثلا خواص موضوع خود(ماده)را جستجو نموده احكامى كه از سنخ آن است كشف و استخراج نمايد، و يا خواص آلات وادوات مادى كه براى تكميل تجارب خود بكار مىبرد بيان كند و اما اينكه در پشت اينچهار ديوارى چه مىگذرد و آيا چيزى هستيا نه؟و اگر هست چه آثارى دارد؟در اين باره نبايدهيچگونه دخل و تصرفى و اظهار نظرى بنمايد نه نفيا و نه اثباتا.
چون نهايت چيزى كه علوم مادى ميتواند در باره پشت اين ديوار بگويد اين است كه منچيزى نديدم، و درست هم گفته چون نبايد ببيند، و اين نديدن دليل بر نبودن چيزى نيست، (وبه همين دليل اگر علوم مادى هزار برابر آنچه هستبشود، باز در چهار ديوارى ماده است)و درداخل اين چهار ديوارى هيچ موجود غير مادى و خارج از سنخ ماده و حكم طبيعت، نيست تا اوببيند.
و اگر ماديين پا از گليم خود بيرون آورده، بخود جرات دادهاند كه چنين آسان مجردات رامنكر شوند علتش اين است كه خيال كردهاند كسانيكه نفس مجرد را اثبات كردهاند، از ناآگاهى وبى بضاعتى بوده، به آثارى از زندگى كه در حقيقت وظائف مادى اعضاى بدن استبرخوردهاند، وچون نتوانستهاند با قواعد علمى توجيهش كنند، از روى ناچارى آن را به موجودى ماوراى مادهنسبت دادهاند و آن موجود مجرد فرضى را حلال همه مشكلات خود قرار دادهاند.
و معلوم است كه اين حلال مشكلات به درد همان روزهائى ميخورده كه علم از توجيه آنخواص و آثار عاجز بوده و اما امروز كه علم به علل طبيعى هر اثر و خاصيتى پى برده، ديگر نبايدبدان وقعى نهاد، نظير اين خيال را در باب اثبات صانع هم كردهاند.
و اين اشتباه فاسدى است، براى اينكه قائلين به تجرد نفس، تجرد آن را از اين راه اثباتنكردهاند و چنان نبوده كه آنچه از آثار و افعال بدنى كه علتش ظاهر بوده به بدن نسبت دهند، وآنچه كه به علت ماديش پى نبردهاند به نفس مستند كنند، بلكه تمامى آثار و خواص بدنى را به عللبدنى نسبت ميدهند، چيزيكه هستبه بدن نسبت ميدهند بدون واسطه، و به نفس هم نسبت ميدهند، اما بواسطه بدن، و آثارى را مستقيما به نفس نسبت ميدهند كه نميشود به بدن نسبت داد، مانند علمآدمى به خودش و اينكه دائما خودش را مىبيند، كه بيانش گذشت.
و اما اينكه گفتند: (بلكه از آنجا كه مركز اعصاب مجموعهاى است كه توارد ادراكات در آنبسيار سريع انجام ميشود و لذا هيچ آنى از آن غافل نمىمانيم الخ، سخنى است كه معناى درستىندارد و شهودى كه از نفس خود داريم، به هيچ وجه با آن منطبق نيست).
مثل اينكه آقايان از شهود نفسانى خود غفلت كرده و رشته سخن را از آنجا به جاى ديگربردهاند، به واردات فكرى و مشهودات حسى بردهاند، كه پشتسر هم به دماغ وارد ميشود و بهبحث از آثار اين توالى و توارد پرداختهاند.
من نمىفهمم چه ربطى ميان آنچه ما اثبات مىكنيم و آنچه آنان نفى مىكنند هست؟اگرامورى پشتسر هم و بسيار زياد كه واقعا هم زياد و متعدد است، فرض بشود اين امور بسيار زيادچگونه ميتواند يك واحد را تشكيل دهد بنام(من و يا تو)؟علاوه اين امور بسيار زياد كهعبارت است از ادراكات وارده در مركز اعصاب، همه امور مادى هستند و ديگر ماوراى خود، غير از خود چيزى نيستند، و اگر آن امر(من)كه هميشه جلو شعور ما حاضر و مشهود است ويكى هم هست، عين اين ادراكات بسيار باشد، پس چرا ما آن را بسيار نمىبينيم و چرا تنها آن امرواحد(من)را مىبينيم و غير آن را نمىبينيم؟ اين وحدت كه در آن امر براى ما مشهود و غير قابلانكار است از كجا آمد؟.
و اما پاسخى كه آقايان از اين پرسش داده و گفتند: وحدت، وحدت اجتماعى است، كلامىاست كه به شوخى بيشتر شباهت دارد تا به جدى براى اينكه واحد اجتماعى وحدتش واقعى وحقيقى نيست، بلكه آنچه حقيقت و واقعيت دارد، كثرت آن است، و اما وحدتش يا وحدتى استحسى، مانند خانه واحد و خط واحد، و يا وحدتى استخيالى، مانند ملت واحد و امثال آن، نهوحدت واقعى، چون خط از هزاران نقطه و خانه از هزاران خشت و ملت از هزاران فرد تشكيلشده است.
و آنچه ما در بارهاش صحبت مىكنيم، اين است كه ادراكات بسيار كه در واقع هم بسيارندبراى صاحب شعور يك شعور واقعى باشند، و در چنين فرض لازمه اينكه ميگويند: اين ادراكاتفى نفسه متعدد و بسيارند، به هيچ وجه سر از وحدت در نمىآورد و فرض اينجا است كه در كنار اينشعورها و ادراكات كس ديگرى نيست كه اين ادراكهاى بسيار را يكى ببيند، بلكه به گفته شما خوداين ادراكهاى بسيار است كه خود را يكى مىبيند(بخلاف نظريه ما كه اين اشكالها بدان متوجهنيست، ما در وراى اين ادراكات، نفسى مجرد از ماده قائليم كه سراپاى بدن و سلسله اعصاب وبافتههاى مغزى و حواس ظاهرى و باطنى، همه و همه ابزار و وسائل و وسائط كار او هستند، واو در اين چار ديوارى بدن نيست، بلكه تنها ارتباط و علاقهاى باين بدن دارد).
و اگر بگويند: آن چيزيكه در ساختمان بدنى من(من)را درك مىكند، جزئى از مغز استكه ادراكهاى بسيار را بصورت واحد(من)درك مىكند نه سلسله اعصاب، در جواب ميگوئيم: بازاشكال بحال خود باقى است، زيرا فرض اين بود كه اين جزء از مغز عينا خود همان ادراكهاىبسيار و پشتسر هم است نه اينكه در يك طرف مغز سر، جزئى باشد كه قوه دركش متعلق باينادراكهاى بسيار شود، آنطور كه قواى حسى بمعلومات خارجى تعلق مىگيرد، آنگاه از آن معلوماتصورتهائى حسى انتزاع مىكند(دقت فرمائيد).
سؤال ديگرى كه در باره اين امر مشهود و فراموش نشدنى(من)هست و جوابش هم همانجوابى است كه در باره وحدت آن از دو طرف گفته شده، اينستكه اين امرى كه به نظر شما مادىاستبا اينكه ماده ثبات ندارد و دائما در تحول است و انقسام مىپذيرد، ثبات و بساطتخود رااز كجا آورد؟نه فرض اول شما ميتواند جوابگوى آن باشد و نه فرض دوم.
علاوه بر اينكه فرض دوم شما هم در پاسخ از سؤال قبلى - يعنى اين سؤال كه چگونهادراكهاى متوالى و پشتسر هم با شعور دماغى بصورت وحدت درك شود - و هم از اين سؤالما كه چرا(من)تحول و انقسام نمىپذيرد فرض غير درستى است آخر دماغ و قوهاى كه در آناست و شعورى كه دارد و معلوماتى كه در آن است، با اينكه همه امورى مادى هستند، و ماده ومادى كثرت و تغير و انقسام مىپذيرد، چطور همواره بصورت امرى كه هيچيك از اين اوصاف راندارد، حاضر نزد ما است؟با اينكه در زير استخوان جمجمه ما، جز ماده و مادى چيز ديگرىنيست؟
و اما اينكه گفتند: (بلكه اين حس ما است كه در اثر سرعت واردات ادراكى امر برايشمشتبه ميشود و كثير را واحد و متغير را ثابت و متجزى را بسيط درك مىكند)، نيز غلطى استواضح، براى اينكه اشتباه خود يكى از امور نسبى است كه با مقايسه و نسبت صورت مىگيرد، نهاز امور نفسى و واقعى، چون اشتباه هم هر قدر غلط باشد، براى خودش حقيقت و واقعيت است، مثلا وقتى ما اجرام بسيار بزرگ آسمان را ريز و كوچك و بصورت نقطههائى سفيد مىبينيم وبراهين علمى به ما مىفهماند كه در اين ديد خود اشتباه كردهايم و همچنين اگر شعله آتشگردان رادائره مىبينيم، و اشتباهات ديگرى كه حس ما مىكند، وقتى اشتباه است كه آنچه را در درك خودداريم، با آنچه كه در خارج هستبسنجيم، آنوقت مىفهميم كه آنچه در درك ما هست در خارجنيست، اين را ميگوئيم اشتباه، و اما آنچه كه در درك ما هستخودش اشتباه نيست، به شهادتاينكه بعد از علم به اينكه اجرام آسمانى به قدر كره زمين ما و يا هزاران برابر آن است، باز هم ماآنها را بصورت نقطههائى نورانى ميبينيم و باز هم شعله آتشگردان را بصورت دائره ميبينيم پس دراينكه آن جرم آسمان در ديد ما نقطه است و آن شعله دائره است، اشتباهى نيست، بلكه اشتباهخواندنش، اشتباه و غلط است.
و مسئله مورد بحث ما از همين قبيل است، چه وقتى حواس ما و قواى مدركه ما امور بسيارو امور متغير و امور متجزى را بصورت واحد و ثابت و بسيط درك كند، اين قواى مدركه ما، دردرك خود اشتباه كرده، براى اينكه وقتى معلوم او را با همان معلوم در خارج مقايسه مىكنيم، مىبينيم با هم تطبيق نمىكند، آنوقت ميگوئيم اشتباه كرده، و اما اينكه معلوم او براى او واحد وثابت و بسيط است كه دروغ نيست و گفتگوى ما در همين معلوم است، از شما مىپرسيم: اينمعلوم فراموش نشدنى ما(من)چيست؟مادى است؟يا مجرد؟اگر مادى است پس چرا واحد وثابت و بسيط است و چگونه يك امرى كه هيچگونه آثار ماديت و اوصاف آن را ندارد در زيرجمجمه ما جا گرفته و هرگز هم فراموش نميشود؟و اگر مجرد است كه ما هم همين را مىگفتيم.
پس از مجموع آنچه گفته شد، اين معنا روشن گرديد: كه دليل ماديين از آنجا كه از راه حسو تجربه و در چهار ديوارى ماده است، بيش از عدم وجدان(نيافتن)را اثبات نمىكند، ولىخواستهاند با مغالطه و رنگآميزى عدم وجدان را به جاى عدم وجود(نبودن)جا بزنند، سادهتربگويم دليلشان تنها اين را اثبات كرد كه ما موجودى مجرد نيافتيم، ولى خودشان ادعا كردند: كهموجود مجرد نيست، در حاليكه نيافتن دليل بر نبودن نيست.
و آن تصويرى كه براى جا زدن(نيافتن)بجاى(نبودن)كردند، تصويرى بود فاسد كه نه بااصول ماديت كه نزد خودشان مسلم و به حس و تجربه رسيده است، جور در مىآيد و نه با واقعامر.
2- و اما آنچه كه علماى روانكاو عصر جديد در نفى تجرد نفس فرض كردهاند، ايناست كه نفس عبارت است از حالت متحدى كه از تاثير و تاثر حالات روحى پديد مىآيد، چونآدمى داراى ادراك بوسيله اعضاى بدن هست، داراى اراده هم هست، خوشنودى و محبت همدارد، كراهت و بغض نيز دارد، و از اين قبيل حالات در آدمى بسيار است كه وقتى دستبه دستهم ميدهند و اين، آن را و آن، اين را تعديل مىكند و خلاصه در يكديگر اثر مىگذارند، نتيجهاشاين ميشود كه حالتى متحد پديد مىآيد كه از آن تعبير مىكنيم به(من).
در پاسخ اينان ميگوئيم: بحث ما در اين نبود، و ما حق نداريم جلوى تئوريها و فرضيههاىشما را بگيريم، چون اهل هر دانشى حق دارد فرضيههائى براى خود فرض كند و آن را زير بناىدانش خود قرار دهد(اگر ديوارى كه روى آن پى چيد بالا رفتبه صحت فرضيه خود ايمان پيداكند و اگر ديوارش فرو ريخت، يك فرضيه ديگرى درست كند).
گفتگوى ما در يك مسئله خارجى و واقعى بود كه يا بايد گفت هست، يا نيست نه اينكهيكى وجودش را فرض كند و يكى نبودش را، بحث ما بحثى فلسفى است كه موضوعش هستىاست در باره انسان بحث مىكنيم كه آيا همين بدن مادى استيا چيز ديگرى ماوراى ماده است.
3- جمعى ديگر از منكرين تجرد نفس، البته از كسانيكه معتقد به مبدا و معادند در توجيهانكار خود گفتهاند: آنچه از علوم، مربوط به زندگى انسان، چون فيزيولوژى و تشريح بر مىآيد، ايناست كه آثار و خواص روحى انسان مستند هستند به جرثومههاى حيات، يعنى سلولهائى كه اصلدر حيات انسان و حيوانند و حيات انسان بستگى به آنها دارد، پس روح يك اثر و خاصيتمخصوصى است كه در اين سلولها هست.
و تازه اين سلولها داراى ارواح متعددى هستند، پس آن حقيقتى كه در انسان هست و باكلمه(من)از آن حكايت مىكند، عبارت است از مجموعهاى از ارواح بيشمار كه بصورت اتحادو اجتماع در آمده و معلوم است كه اين كيفيتهاى زندگى و اين خواص روحى، با مردن آدمى ويا به عبارتى با مردن سلولها، همه از بين مىرود و ديگر از انسان چيزى باقى نمىماند.
بنا بر اين ديگر معنا ندارد بگوئيم: بعد از فناى بدن و انحلال تركيب آن، روح مجرد او باقىميماند، چيزيكه هست از آنجائيكه اصول و جرثومههائيكه تاكنون با پيشرفت علوم كشف شده، كافى نيست كه بشر را به رموز زندگى آشنا سازد و آن رموز را برايش كشف كند، لذا چارهاىنداريم جز اينكه بگوئيم: علل طبيعى نميتواند روح و زندگى درست كند و مثلا از خاك مردهموجودى زنده بسازد، عجالتا پيدايش زندگى را معلول موجودى ديگر، يعنى موجودىماوراء الطبيعه بدانيم.
و اما استدلال بر تجرد نفس از جهت عقل بتنهائى و بدون آوردن شاهدى علمى، استدلالىاست غير قابل قبول كه علوم امروز گوشش بدهكار آن نيست، چون علوم امروزى تنها و تنها برحس و تجربه تكيه دارد و ادله عقلى محض را ارجى نمىنهد(دقت فرمائيد).
مؤلف: خواننده عزيز مسلما توجه دارد كه عين آن اشكالهائى كه بر ادله ماديين واردكرديم، بر دليلى كه اين طائفه براى خود تراشيدهاند نيز وارد استباضافه اين خدشهها كه اولااگر اصول علمى كه تاكنون كشف شده، نتوانسته حقيقت روح و زندگى را بيان كند، دليل نميشودبر اينكه بعدها هم تا ابد نتواند آن را كشف كند، و نيز دليل نميشود بر اينكه خواص روحى(كه شماآنرا مستند به جرثومه حيات ميدانيد)در واقع مستند به علل مادى كه تاكنون دست علم ما بداننرسيده نبوده باشد، پس كلام شما مغالطه است كه علم بعدم را بدون هيچ دليلى بجاى عدم علم جازدهايد.
و ثانيا استناد بعضى از حوادث عالم - يعنى حوادث مادى - به ماده و استناد بعضىديگر - يعنى حوادث و خواص زندگى - به ماوراء طبيعت كه خدايتعالى باشد مستلزم اين است كهبراى ايجاد عالم، قائل به دو اصل باشيم، يكى مادى و يكى الهى و اين حرف را نه دانشمندانمادى ميپسندند و نه الهى و تمامى ادله توحيد آن را باطل ميكند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 1 صفحه 549 علامه سيد محمد حسين طباطبايى
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 13:7 موضوع اخلاق | لینک ثابت
فلاسفه اخلاق تاكنون، به پيروى از ارسطو، اخلاق را به ملكات راسخه در نفس كه در اثر تكرار عمل حاصل مىشود تفسير كردهاند. و از آنجا كه منشا اعمال و رفتار انسان قواى نفسانى اوست، هماهنگ با تنوع و تعدد قواى نفسانى، فصول اخلاق را به اقسام متنوعى تقسيم كردهاند. آنان مىگويند: قوايى كه در پيدايش فعال و به دنبال آنها ملكات انسان مؤثر هستند سه دستهاند: 1 - قوه عقليه. 2 - قوه شهريه. 3 - قوه غضبيه. هر يك از اين قواى سه گانه، رفتارها و كردارهاى ويژهاى طلب مىكنند و نيز به ترتيب اولويت اين قوا، به بررسى اعمال و رفتار انسان مىپردازند. و علماى اخلاق اسلامى هم غالبا به پيروى از ارسطو كم و بيش همين تقسيم بندى را رعايت كردهاند.
اكنون، در ارتباط با تقسيم فوق دو سؤال قابل طرح است كه دقت در آنها در جاى مناسب خود قابل ملاحظه خواهد بود: نخست آنكه آيا تقسيم قواى نفس به اين سه قوه درست است و آيا مىتوان قواى نفس را در اين سه خلاصه كرد؟ دوم آنكه تقسيم اخلاق و رفتار و ملكات اخلاقى بر اساس تنوع قواى نفسانى آيا مىتواند مطلوب باشد و يا اينكه بهتر است روش ديگرى براى تقسيم آنها پيدا كنيم؟
مىتوان گفت: هر دو مطلب فوق تا حدى قابل مناقشه است و ما مىتوانيم در اين زمينه تقسيمات ديگرى ارائه كنيم كه مبتنى بر تنوع قواى نفس نباشد و يا تقسيماتى كه مبتنى بر قواى نفس باشد; ولى، قواى نفس را در اين سه قوه منحصر نكنيم و تعداد بيشترى از قوى نفس و تنوع ظريفترى از آنها را اساس كار خود و ريشه تقسيم رفتارها و ملكات اخلاقى قرار دهيم چنانكه به يارى خداوند بزودى مطرح خواهيم كرد.
از نظر ما موضوع علم اخلاق اعم از ملكات نفسانى است كه فلاسفه اخلاق تاكنون به عنوان موضوع علم اخلاق بر آن تاكيد داشتهاند و چنانكه قبل از اين گفتهايم: موضوع اخلاق اعم از ملكات اخلاقى است و همه كارهاى ارزشى انسان را كه متصف به خوب و بد مىشوند و مىتوانند براى نفس انسانى كمالى را فراهم آورند يا موجب پيدايش رذيلت و نقصى در نفس شوند، در بر مىگيرد و همگى آنها در قلمرو اخلاق قرار مىگيرند.
چنانكه به نظر ما قرآن كريم و روايات نيز اين سخن را تاييد مىكنند. بنابراين، مىتوان گفت: موضوع اخلاق، موضوع وسيعى است كه شامل ملكات و حالات نفسانى و افعالى مىشود كه رنگ ارزشى داشته باشند.
اكنون، پس از روشن شدن حد و مرز موضوع اخلاق، مىتوانيم به عنوان طرح بررسى و روش مطالعاتى آن، تقسيمات گوناگونى را، بر اساس تنوع قواى نفس يا به صورت ديگرى، ارائه دهيم تا در سير مطالعاتى و تحقيق، نقاط ورود و خروج و تسلسل منطقى مباحث را روشن كند.
ما هم مىتوانيم مسائل اخلاقى را به تناسب تنوع قواى نفس تقسيم بندى كنيم و هم به تناسب تنوع متعلقات افعال اخلاقى. و به عبارتى هم مىتوانيم تقسيم را از مبدا فعل شروع كرده و افعال اخلاقى را به تناسب مبادى گوناگون نفسانى آنها به گروههاى گوناگون تقسيم و در ردههاى مختلف قرار دهيم، چنانكه پيروان ارسطو عمل كردهاند با اين تفاوت كه تقسيم ديگرى از قواى نفسانى مورد نظر، خواهد بود كه به يارى خدا ارائه خواهيم داد و هم ممكن است كه تقسيم را از متعلق و طرف رابطه شروع كرده و موضوعات اخلاقى را بر اساس تنوع متعلقات افعال اخلاقى ردهبندى و منظم سازيم.
در مورد تقسيم به تناسب متعلقات مىگوييم: متعلق افعال اختيارى يا خود فاعل استيا ديگران هستند و يا اينكه با خداى متعال ارتباط پيدا مىكند كه مىتوان به تناسب هر يك، نام متناسبى نيز بر آن اطلاق كرد. نخستين قسم را «اخلاق فردى» بخش دوم را «اخلاق اجتماعى» و بخش سومين را «اخلاق الهى» نام مىگذاريم. و اين تقسيمى دلنشينتر از تقسيم گذشته خواهد بود.
در تقسيم به تناسب مبادى نفسانى افعال همانطور كه در بالا گفتيم: مىتوان مبادى نفسانى افعال و به عبارتى قواى نفس را به صورتهاى ديگرى تقسيم كرد و ما در اينجا يك تقسيم را به اين صورت مطرح مىكنيم كه افعال انسان: 1 - گاهى منشا غريزى دارد; يعنى، فعل و انفعالاتى بدنى مستقيما منشا انگيزش آنها مىشود مثل: خوردن يا روابط جنسى و نظاير آنها كه منشاشان ميل به خوردن يا ميل جنسى است و اين تمايلات به سبب فعل و انفعالات فيزيولوژيك تحقق مىيابند. 2 - گاهى ديگر منشا افعال، تاثرات روحى انسان نظير حالات ترس و وحشت و اضطراب هستند كه در روانشناسى با عنوان انفعالات نام برده مىشوند. 3 - برخى ديگر كارهايى هستند كه از تمايلات عالى انسانى و به اصطلاح تمايلات فطرى نظير: حقيقت جويى، كمال طلبى، ميل به فضايل اخلاقى و پرستش، منشا مىيابند يعنى تمايلاتى كه منشا بدنى و عضوى ندارند، برخاسته از عوامل مادى و فيزيولوژيك نيستند و مبدا و غايت مادى ندارند. 4 - در مواردى نيز رفتارهاى انسانى منشا احساسى و عاطفى دارند كه اين خود به دو نوع تقسيم مىشود: يكى رفتارهايى است كه عواطف مثبت انسان مثل انس و محبت آنها را برانگيخته است، و دوم رفتارهايى كه منشاشان عواطف منفى انسان نظير حسد و كينه و نفرت خواهد بود.
ما در اين نوشته طرح و تقسيم بندى به تناسب متعلقات افعال را دنبال مىكنيم به اين معنا كه آنها را چنانكه گفتيم، تقسيم مىكنيم به: 1 - اخلاق الهى يعنى كارهاى انسانى كه به خدا مربوط مىشود، مثل ياد خدا، توجه به خدا، خشوع و خوف از خدا، رجاء و ايمان به خدا و غيره كه عباداتى بر اساس آنها انجام مىشود مثل نماز و روزه و غيره. 2 - اخلاق فردى يعنى كارهايى كه به خود شخص مربوط مىشود و در انجام دادن آنها اصالتا رابطه با خدا منظور نيست گو اينكه ممكن استبا خدا و احيانا با مردم هم ارتباط پيدا كند; ولى، در آن بالاصاله فقط رابطه با خود انسان ملحوظ است; مثل شكم بارگى، شهوترانى. چه اينكه انسان پرخور باشد يا كم غذا و دنبال شهوات برود يا نرود در اصل به خود شخص مربوط است گرچه به اين لحاظ كه ممكن است در يك صورت اطاعتخدا و در يك صورت مخالفتخدا باشد، با خداوند هم ارتباط پيدا مىكند و يا مثل ارضاء غريزه جنسى كه منشا آن صفت نفسانى شهوترانى است و به منظور پاسخگويى به آن انجام مىشود پس اصلا به خود شخص مربوط مىشود ولى اين بديهى است كه ناگزير با شخص ديگرى نيز ارتباط پيدا كند. 3 - اخلاق اجتماعى كه محور اصليش ارتباط انسان با ديگران است و از معاشرت با ديگران و زندگى اجتماعى پديد مىآيد: مثل احسان به ديگران، احترام يا توهين به ديگران كه محور اصلى آنها را روابط اجتماعى تشكيل مىدهد.
اكنون، اشاره به اين حقيقت لازم است كه گرچه رفتارهاى انسانى چنانكه در بالا تقسيم كرديم متنوعند و در سه رديف اخلاق فردى، اخلاق اجتماعى و اخلاق الهى قرار مىگيرند ولى، همه آنها از يك سرى مبادى مختلف نفسانى سرچشمه مىگيرند كه كلياتش مشترك است. ما در مباحث انسان شناسى مطرح كردهايم كه افعال اختيارى انسان بطور كلى از هر يك از دو مبدا نفسانى به وجود مىآيد: 1 - بينشها و شناختها 2 - تمايلات و گرايشها. و نيز گفتيم: كه اين دو نوع مبدا افعال نفسانى نسبتبه انجام فعل دو اثر متفاوت دارند كه يكى فقط روشنگرى مىكند و اثرش كشف واقعيتهاست، و ديگرى تحريك كننده است و انسان را به طرف انجام كار بر مىانگيزد كه البته اين انگيزش با حالات و كيفياتى نفسانى مثل ترس و اميد، توام است كه در نتيجه در بسيارى از موارد به فعاليتبدنى منتهى مىشود و در مواردى نيز صرفا يك فعل درونى تحقق مىيابد و گرچه ممكن استبه وسيله اندامهايى از بدن مثل مغز و اعصاب انجام شود ولى به بيرون بدن سرايت نمىكند. كه اين افعال هم از آنجا كه در زمره افعال اختيارى انسان هستند در قلمرو اخلاق قرار مىگيرند.
نكته ديگرى كه قابل ملاحظه خواهد بود اين است كه در «مبادى و فلسفه اخلاق» عقلا و كتابا و سنتا به اين نتيجه رسيديم كه ارزش اخلاق به دو عامل وابسته است : يكى صلاحيتخود فعل، و دوم نيت و انگيزه فاعل; كه اين دو در حقيقتبه منزله جسم و روح عمل اخلاقى هستند. يعنى كار اخلاق هم خود به خود بايد صالح و درستباشد و هم علاوه بر آن، لازم استبا نيت و انگيزه صحيحى انجا گيرد تا ارزش پيدا كند. بنابراين، در همه افعال خواه و ناخواه با نيت ارتباط داريم كه از سويى در واقع روح عمل و اساس ارزش را تشكيل مىدهد و از سوى ديگر نيتيكى از همان كارهاى درونى مخفى است و در قلب انسان انجام مىپذيرد. چنانكه قبلا، «نيت» مورد نظر اسلام را نيز مطرح كرديم كه در هر حال به شكلى ارتباط با خدا در آن ملحوظ است و مرتبهاى از تقرب به خداوند را واجد خواهد بود كه يا عمل را از روى خوف از خدا انجام مىدهد يا به طمع نعمتهاى خدا و يا اينكه انگيزه شخص فاعل اطاعت امر خدا و تقرب به خداوند استبدون آنكه طمع به نعمتهايش يا خوف از عذابش واسطه شوند. در هر حال از آنجا كه مبادى افعال اختيارى انسان درونى هستند و انگيزه كار هر چه باشد در دل انسان جاى دارد ناچاريم قبل از هر چيز «قلب» را مورد بحث و بررسى قرار دهيم.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 23:29 موضوع اخلاق | لینک ثابت
در جلد اول اين كتاب (اخلاق در قرآن) اصول كلى، مسائل اخلاقى و طرق مختلف تهذيب نفس، مكتبها، انگيزهها و نتيجهها، به طور مشروح مورد بررسى قرار گرفت و رهنمودهاى مهم قرآن مجيد در زمينه اين مسائل در شكل تفسير موضوعى بيان شد.
اكنون نوبت آن رسيده است كه با استفاده از آن اصول كلى به سراغ تك تك «فضايل» و «رذايل» اخلاقى برويم و هر يك را در پرتو رهنمودهاى وحى و آيات مورد بررسى قرار دهيم.
عوامل شكلگيرى آن فضايل و رذايل، آثار و نشانهها، نتايج و عواقب خوب و بد هر يك، و بالاخره طرق مبارزه با رذايل اخلاقى و كسب فضايل را مورد بررسى قرار دهيم.
هنگام ورود در اين بحث، در فكر فرو رفتيم كه با استفاده از كدام نظم و ترتيب در اين بحث پرتلاطم وارد شويم!
آيا بايد روش فلاسفه يونان را در تقسيم اخلاق به چهار بخش(حكمت، عدالت، شهوت و غضب) قناعت كنيم؟ در حالى كه نه هماهنگ با آيات قرآن است كه ما در اين بحثها در سايه آن حركت مىكنيم و نه فى حد ذاته خالى از نقيصه يا نقيصههاست كه در جلد اول به آن اشاره شد.
آيا فضايل و رذايل را طبق حروف الفبا ترتيب دهيم و بحثها را به اين صورت پيش ببريم، در حالى كه روش الفبايى در اينگونه مسايل غالبا از روش منطقى جدا مىشود و بحثها ناهماهنگ مىگردد.
آيا به سراغ ساير مكتبهاى شرق و غرب در مسايل اخلاقى برويم و نظم بحث را از آنها بگيريم؟! در حالى كه هر كدام براى خود مشكل يا مشكلاتى دارند و اضافه بر اين، ممكن نيست هماهنگ با تفسير موضوعى قرآن در زمينه اخلاق گردد.
ناگهان به لطف پروردگار و با يك الهام درونى روش تازهاى به نظر رسيد كه برخاسته از خود قرآن و با الهام گرفتن از آن باشد و آن اينكه: مىدانيم قرآن مجيد قسمت مهم مباحث اخلاقى و عملى را در لابلاى شرح تاريخ گذشتگان و اقوام پيشين آورده و به خوبى مجسم ساخته است كه هر كدام از اين رذايل و فضايل چه بازتابهاى وسيع و گستردهاى در جوامع انسانى دارد و عاقبت كار آنها به كجا مىرسد و انصافا قرآن از اين نظر داد سخن داده كه مسايل اخلاقى را در بوته آزمايشهاى عينى و خارجى قرار داده است تا نتيجهگيرى از آن براى هر خواننده و شنوندهاى بسيار سريع و عميق باشد!
به همين دليل فكر كرديم بهتر است معيار نظم مباحث را با توجه به شرايط ويژهاى كه بر بحثهاى ما حاكم است، همان تواريخ قرآن مجيد و معيارهاى حاكم بر آن بدانيم.
به تعبير ديگر: نخستبه سراغ داستان آفرينش آدم و حوا و وسوسههاى شيطان و دور شدن آنها از بهشت مىرويم و رذايلى كه سبب پيدايش ماجراى عبرتانگيز طرد شيطان از بساط قرب خداوند و محروم شدن آدم و حوا از بهشتشد را در طليعه بحث قرار مىدهيم.
مىدانيم شيطان به خاطر «استكبار» و «خودخواهى» و «خود برتر بينى» و سپس «لجاجت» و «تعصب» از سجده بر آدم خوددارى كرد و از درگاه خدا رانده شد و آدم7 و حوا به خاطر «حرص» و «آز» تسليم وسوسههاى بىمنطق دشمن خود - شيطان - شدند و در دام او افتادند.
بعد نوبتبه داستان «هابيل» و «قابيل» و صفات زشتى كه انگيزه قتل هابيل شد مىرسد و به همين ترتيب به سراغ داستان نوح و ماجراهاى ديگر تاريخى، مخصوصا ماجراى قوم بنى اسرائيل و موسى7 مىرويم و در آينه زندگى انبياى الهى فضايل و آثار آن را مىبينيم و در زندگى اقوام منحرف كه گرفتار انواع مجازاتهاى الهى شدند آثار رذايل را مشاهده مىكنيم.
اين روش هم جالب و شيرين است و هم با بحثهاى قرآنى سازگارتر مىباشد. اضافه بر اين به بحثهاى فضايل و رذايل جنبه عينيت مىبخشد و آنها را در صحنه حس و تجربه قرار مىدهد.
اخلاق در قرآن جلد دوم صفحه 17 آيت الله مكارم شيرازى
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 12:51 موضوع اخلاق | لینک ثابت
چيستى اخلاق2
در اين جا لازم است قبل از هر چيز به سراغ تعريف اخلاق برويم; «اخلاق» جمع «خلق» (بر وزن قفل) و «خلق». (بر وزن افق) مىباشد، به گفته «راغب» در كتاب «مفردات»، اين دو واژه در اصل به يك ريشه باز مىگردد، خلق به معنى هيئت و شكل و صورتى است كه انسان با چشم مىبيند و خلق به معنى قوا و سجايا و صفات درونى است كه با چشم دل ديده مىشود.
بنابراين مىتوان گفت: «اخلاق مجموعه صفات روحى و باطنى انسان است» و به گفته بعضى از دانشمندان، گاه به بعضى از اعمال و رفتارى كه از خلقيات درونى انسان ناشى مىشود، نيز اخلاق گفته مىشود (اولى اخلاق صفاتى است و دومى اخلاق رفتارى).
«اخلاق» را از طريق آثارش نيز مىتوان تعريف كرد، و آن اينكه «گاه فعلى كه از انسان سر مىزند، شكل مستمرى ندارد; ولى هنگامى كه كارى بطور مستمر از كسى سر مىزند (مانند امساك در بذل و بخشش و كمك به ديگران) دليل به اين است كه يك ريشه درونى و باطنى در اعماق جان و روح او دارد، آن ريشه را خلق و اخلاق مىنامند.
اينجاست كه «ابن مسكويه» در كتاب «تهذيب الاخلاق وتطهير الاعراق»، مىگويد: «خلق همان حالت نفسانى است كه انسان را به انجام كارهايى دعوت مىكند بى آن كه نياز به تفكر و انديشه داشته باشد.» (1)
همين معنى را مرحوم فيض كاشانى در كتاب «حقايق» آورده است، آنجا كه مىگويد: «بدان كه خوى عبارت است از هيئتى استوار با نفس كه افعال به آسانى و بدون نياز به فكر و انديشه از آن صادر مىشود.» (2)
و به همين دليل اخلاق را به دو بخش تقسيم مىكنند: «ملكاتى كه سرچشمه پديدآمدن كارهاى نيكو است و اخلاق خوب و ملكات فضيله ناميده مىشود، و آنها كه منشا اعمال بد است و به آن اخلاق بد و ملكات رذيله مىگويند.
و نيز از همين جا مىتوان علم اخلاق را چنين تعريف كرد: «اخلاق علمى است كه از ملكات و صفات خوب و بد و ريشهها و آثار آن سخن مىگويد» و به تعبير ديگر، «سرچشمههاى اكتساب اين صفات نيك و راه مبارزه با صفات بد و آثار هر يك را در فرد و جامعه مورد بررسى قرار مىدهد».
البته همانطور كه گفته شد، گاه به آثار عملى و افعال ناشى از اين صفات نيز واژه «اخلاق» اطلاق مىشود; مثلا، اگر كسى پيوسته آثار خشم و عصبانيت نشان مىدهد به او مىگويند: اين اخلاق بدى است، و بعكس هنگامى كه بذل و بخشش مىكند مىگويند: اين اخلاق خوبى است كه فلان كس دارد; در واقع اين دو، علت و معلول يكديگرند كه نام يكى بر ديگرى اطلاق مىشود.
بعضى از غربيها نيز علم اخلاق را چنان تعريف كردهاند كه از نظر نتيجه با تعريفهايى كه ما مىكنيم يكسان است، از جمله در كتاب «فلسفه اخلاق» از يكى از فلاسفه غرب به نام «ژكس» مىخوانيم كه مىگويد: «علم اخلاق عبارت است از تحقيق در رفتار آدمى به آن گونه كه بايد باشد.» (3)
در حالى كه بعضى ديگر كه بينشهاى متفاوتى دارند (مانند فولكيه) در تعريف علم اخلاق مىگويد: «مجموع قوانين رفتار كه انسان به واسطه مراعات آن مىتواند به هدفش برسد، علم اخلاق است.» (4)
پىنوشتها
1- تهذيب الاخلاق، صفحه 51.
2- حقائق، صفحه 54.
3- فلسفه اخلاق، صفحه9.
4- الاخلاق النظريه، صفحه 10.
اخلاق در قرآن جلد اول صفحه 23 آيت الله مكارم شيرازى
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 14:44 موضوع اخلاق | لینک ثابت
چيستى اخلاق
اين بحث از مهمترين مباحث قرآنى است، و از يك نظر مهمترين هدف انبياى الهى را تشكيل مىدهد، زيرا بدون اخلاق نه دين براى مردم مفهومى دارد، و نه دنياى آنها سامان مىيابد; همانگونه كه گفتهاند:
قومى كه گشت فاقد اخلاق مردنى است! اصولا زمانى انسان شايسته نام انسان است كه داراى اخلاق انسانى باشد و در غير اين صورت حيوان خطرناكى است كه با استفاده از هوش سرشار انسانى همه چيز را ويران مىكند، و به آتش مىكشد; براى رسيدن به منافع نامشروع مادى جنگ به پا مىكند، و براى فروش جنگ افزارهاى ويرانگر تخم تفرقه و نفاق مىپاشد، و بىگناهان را به خاك و خون مىكشد!
آرى! او ممكن استبه ظاهر متمدن باشد ولى در اين حال حيوان خوش علفى است، كه نه حلال را مىشناسد و نه حرام را! نه فرقى ميان ظلم و عدالت قائل است و نه تفاوتى در ميان ظالم و مظلوم!
با اين اشاره به سراغ قرآن مىرويم و اين حقيقت را از زبان قرآن مىشنويم; در آيات زير دقت كنيد:
1 - هو الذى بعث فىالاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (سوره جمعه، آيه2)
2 - لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (سوره آل عمران، 164)
3 - كما ارسلنا فيكم رسولا منكم يتلوا عليكم آياتنا و يزكيكم و يعلمكم الكتاب و الحكمة و يعلمكم ما لم تكونوا تعلمون (سوره بقره، آيه151)
4 - ربنا و ابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلمهم الكتاب و الحكمة و يزكيهم انك انت العزيز الحكيم (سوره بقره، آيه129)
5 - قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها (سوره شمس، آيات9 و 10)
6 - قد افلح من تزكى و ذكر اسم رب-ه فصلى (سوره اعلى، آيات 14 و 15)
7 - و لقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكر لله (سوره لقمان، آيه12)
ترجمه:
1 - او كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده رسولى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مىخواند و آنها را تزكيه مىكند و به آنان كتاب و حكمت مىآموزد هرچند پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند!
2 - خداوند بر مؤمنان منت نهاد (و نعمتبزرگى بخشيد) هنگامى كه در ميان آنها پيامبرى از خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند، و آنان را پاك كند و كتاب و حكمتبه آنها بياموزد، هرچند پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند.
3 - همانگونه (كه با تغيير قبله نعمتخود را بر شما ارزانى داشتيم) رسولى از خودتان در ميانتان فرستاديم، تا آيات ما را بر شما بخواند، و شما را پاك كند و كتاب و حكمتبياموزد، و آنچه را نمىدانستيد، به شما ياد دهد.
4 - پروردگارا! در ميان آنها پيامبرى از خودشان برانگيز! تا آيات تو را بر آنان بخواند، و آنها را كتاب و حكمتبياموزد و پاكيزه كند، زيرا تو توانا و حكيمى (و بر اين كار قادرى)!
5 - هركس نفس خود را پاك و تزكيه كرد، رستگار شد - و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده ساخت، نوميد و محروم گشت!
6 - به يقين كسى كه پاكى جست (و خود را تزكيه كرد) رستگار شد - و (آن كس) نام پروردگارش را ياد كرد، سپس نماز خواند!
7 - ما به لقمان حكمت (ايمان و اخلاق) آموختيم (و به او گفتيم) شكر خدا را به جا آور!
چهار آيهنخستين در واقع يك حقيقت را دنبال مىكند، و آن اينكه يكى از اهداف اصلى بعثت پيامبراسلام صلى الله عليه و آله تزكيه نفوس و تربيت انسانها و پرورش اخلاق حسنه بوده است; حتى مىتوان گفت تلاوت آيات الهى و تعليم كتاب و حكمت كه در نخستين آيه آمده، مقدمهاى استبراى مساله تزكيه نفوس و تربيت انسانها; همان چيزى كه هدف اصلى علم اخلاق را تشكيل مىدهد.
شايد به همين دليل «تزكيه» در اين آيه بر «تعليم» پيشى گرفته است، چرا كه هدف اصلى و نهائى «تزكيه» است هرچند در عمل «تعليم» مقدم بر آن مىباشد.
و اگر در سه آيهديگر (آيه دوم و سوم و چهارم از آيات مورد بحث) «تعليم» بر «تزكيه اخلاق» پيشى گرفته، ناظر به ترتيب طبيعى و خارجى آن است، كه معمولا «تعليم» مقدمهاى استبراى «تربيت و تزكيه»; بنابراين، آيهاول و آيات سه گانه اخير هر كدام به يكى از ابعاد اين مساله مىنگرد. (دقت كنيد)
اين احتمال در تفسير آيات چهارگانه فوق نيز دور نيست كه منظور از اين تقديم و تاخير اين است كه اين دو (تعليم و تربيت) در يكديگر تاثير متقابل دارند; يعنى، همانگونه كه آموزشهاى صحيح سبب بالا بردن سطح اخلاق و تزكيه نفوس مىشود، وجود فضائل اخلاقى در انسان نيز سبب بالابردن سطح علم و دانش اوست; چرا كه انسان وقتى مىتواند به حقيقت علم برسد كه از «لجاجت» و «كبر» و «خودپرستى» و «تعصب كوركورانه» كه سد راه پيشرفتهاى علمى استخالى باشد، در غير اين صورت اين گونه مفاسد اخلاقى حجابى بر چشم و دل او مىافكند كه نتواند چهره حق را آن چنان كه هست مشاهده كند و طبعا از قبول آن وا مىماند.
اين نكات نيز در آيات چهارگانه فوق قابل دقت است:
اولين آيه، قيام پيغمبرى كه معلم اخلاق استبه عنوان يكى از نشانههاى خداوند ذكر شده، و نقطه مقابل «تعليم و تربيت» را «ضلال مبين» و گمراهى آشكار شمرده است (و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين) و اين نهايت اهتمام قرآن را به اخلاق نشان مىدهد.
در دومين آيه، بعثت پيامبرى كه مربى اخلاقى و معلم كتاب و حكمت استبه عنوان منتى بزرگ و نعمتى عظيم از ناحيه خداوند شمرده است; اين نيز دليل ديگرى بر اهميت اخلاق است.
در سومين آيه كه بعد از آيات تغيير قبله (از بيت المقدس به كعبه) آمده و اين تحول را يك نعمتبزرگ الهى مىشمرد، مىفرمايد: اين نعمت همانند اصل نعمت قيام پيامبراسلام صلى الله عليه و آله است كه با هدف تعليم و تربيت و تهذيب نفوس و آموزش امورى كه وصول انسان به آن از طرق عادى امكان پذير نبود انجام گرفته است. (1)
نكته ديگرى كه در چهارمين آيه قابل دقت است، اين است كه در اين جا با تقاضاى ابراهيم و دعاى او در پيشگاه خدا روبهرو مىشويم; او بعد از بناى كعبه و فراغت از اين امر مهم الهى، دعاهايى مىكند كه يكى از مهمترين آنها تقاضاى به وجود آمدن امت مسلمانى از «ذريه» اوست، و بعثت پيامبرى كه كار او تعليم كتاب و حكمت و تربيت و تزكيه نفوس باشد.
اين نكته نيز در پنجمين آيه جلب توجه مىكند كه قرآن پس از ذكر طولانىترين سوگندها كه مجموعهاى از يازده سوگند مهم به خالق و مخلوق و زمين و آسمان و ماه و خورشيد و نفوس انسانى است، مىگويد: «آن كس كه نفس خويش را تزكيه كند رستگار شده، و آن كس كه آن را آلوده سازد مايوس و نااميد گشته است! (قد افلح من زكاها وقد خاب من دساها)».
اين تاكيدهاى پى در پى و بىنظير دليل روشنى استبر اهميتى كه قرآن مجيد براى پرورش اخلاق و تزكيه نفوس قائل است، و گويى همه ارزشها را در اين ارزش بزرگ خلاصه مىكند، و فلاح و رستگارى و نجات را در آن مىشمرد.
همين معنى با مختصر تفاوتى در آيهششم آمده و جالب اين كه «تزكيه اخلاق» در آن مقدم بر نماز و ياد خدا ذكر شده كه اگر تزكيه نفس و پاكى دل و صفاى روح در پرتو فضائل اخلاقى نباشد، نه ذكر خدا بهجا مىرسد و نه نماز روحانيتى به بار مىآورد.
و بالاخره در آخرين آيه، از معلم بزرگ اخلاق يعنى لقمان سخن مىگويد و از علم اخلاق به «حكمت» تعبير مىكند و مىگويد: «ما (موهبتبزرگ) حكمت را به لقمان داديم، سپس به او دستور داديم كه شكر خدا را در برابر اين نعمتبزرگ به جا آورد!(ولقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكرلله)».
با توجه به اين كه ويژگى «لقمان حكيم» آن چنان كه از آيات سوره لقمان استفاده مىشود تربيت نفوس و پرورش اخلاق بوده استبخوبى روشن مىشود كه منظور از «حكمت» در اين جا همان «حكمت عملى» و آموزشهايى است كه منتهى به آن مىشود يعنى «تعليم» براى «تربيت»!
بايد توجه داشت كه حكمت همانگونه كه بارها گفتهايم در اصل به معنى «لجام» اسب و مانند آن است; سپس به هر «امر بازدارنده» اطلاق شده است، و از آنجا كه علوم و دانشها و همچنين فضائل اخلاقى انسان را از بديها و كژيها باز مىدارد، اين واژه بر آن اطلاق شده است.
نتيجه
آنچه از آيات بالا استفاده مىشود اهتمام فوقالعاده قرآن مجيد به مسائل اخلاقى و تهذيب نفوس به عنوان يك مساله اساسى و زيربنايى است كه برنامههاى ديگر از آن نشات مىگيرد; و به تعبير ديگر، بر تمام احكام و قوانين اسلامى سايه افكنده است.
آرى! تكامل اخلاقى در فرد و جامعه، مهمترين هدفى است كه اديان آسمانى بر آن تكيه مىكنند، و ريشه همه اصلاحات اجتماعى و وسيله مبارزه با مفاسد و پديدههاى ناهنجار مىشمرند.
اكنون به روايات اسلامى باز مىگرديم و اهميت اين مساله را در روايات جستجو مىكنيم.
اين مساله در احاديثى كه از شخص پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و همچنين از ساير پيشوايان معصوم عليهم السلام رسيده استبا اهميت فوقالعادهاى تعقيب شده، كه به عنوان نمونه چند حديث پرمعناى زير را از نظر مىگذرانيم:
1- در حديث معروفى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم:
«انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق; من تنها براى تكميل فضائل اخلاقى مبعوث شدهام.» (2)
و در تعبير ديگرى: «انما بعثت لاتمم حسن الاخلاق» آمده است. (3)
و در تعبير ديگرى: « بعثتبمكارم الاخلاق ومحاسنها» آمده است. (4)
تعبير به «انما» كه به اصطلاح براى حصر است نشان مىدهد كه تمام اهداف بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله در همين امر يعنى تكامل اخلاقى انسانها خلاصه مىشود.
2- در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «لو كنا لانرجو جنة ولانخشى نارا ولاثوابا ولاعقابا لكان ينبغى لنا ان نطالب بمكارم الاخلاق فانها مما تدل على سبيل النجاح; اگر ما اميد و ايمانى به بهشت و ترس و وحشتى از دوزخ، و انتظار ثواب و عقابى نمىداشتيم، شايسته بود به سراغ فضائل اخلاقى برويم، چرا كه آنها راهنماى نجات و پيروزى و موفقيت هستند.» (5)
اين حديثبخوبى نشان مىدهد كه فضائل اخلاقى نه تنها سبب نجات در قيامت استبلكه زندگى دنيا نيز بدون آن سامان نمىيابد! (در اين باره در آينده به خواستخدا بحثهاى مشروحترى خواهيم داشت)
3- در حديث ديگرى از رسولخدا صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود: «جعل الله سبحانه مكارم الاخلاق صلة بينه وبين عباده فحسب احدكم ان يتمسك بخلق متصل بالله; خداوند سبحان فضائل اخلاقى را وسيله ارتباط ميان خودش و بندگانش قرار داده، همين بس كه هر يك از شما دستبه اخلاقى بزند كه او را به خدا مربوط سازد.» (6)
بهتعبير ديگر، خداوند بزرگترين معلم اخلاق و مربى نفوس انسانى و منبع تمام فضائل است، و قرب و نزديكى به خدا جز از طريق تخلق به اخلاق الهى مكان پذير نيست!
بنابراين، هر فضيلت اخلاقى رابطهاى ميان انسان و خدا ايجاد مىكند و او را گام به گام به ذات مقدسش نزديكتر مىسازد.
زندگى پيشوايان دينى نيز سرتاسر بيانگر همين مساله است كه آنها در همه جا به فضائل اخلاقى دعوت مىكردند، و خود الگوى زنده و اسوه حسنهاى در اين راه بودند و به خواستخدا در مباحث آينده در هر بحثى به نمونههاى اخلاقى آنها آشنا خواهيم شد; و همين بس كه قرآن مجيد به هنگام بيان مقام والاى پيامبراسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «وانك لعلى خلق عظيم; تو اخلاق عظيم و برجستهاى دارى!» (7)
پىنوشتها
1- در جمله «و يعلمكم ما لم تكونوا تعلمون» به شما امورى تعليم مىدهد كه امكان نداشتخودتان آن را بدانيد!» دقت كنيد كه سخن از تعليم علومى به ميان مىآورد كه وصول به آن براى انسان از غير طريق وحى غير ممكن است!
2- كنز العمال، حديث 52175 (جلد3، صفحه16).
3- همان مدرك، حديث 5218.
4- بحار، جلد66، صفحه 405.
5- مستدرك الوسائل، جلد 2، صفحه283. (چاپ قديم).
6- تنبيه الخواطر، صفحه 362.
7- سوره قلم، آيه4.
اخلاق در قرآن جلد اول صفحه 16 آيت الله مكارم شيرازى
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 21:30 موضوع اخلاق | لینک ثابت
درباره وبلاگ
الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایهُ امیرالمومنین والائمه معصومین(علیهم السلام)
سلام علیکم
احتراماَ تشکر میکنم از حضورتون به وبلاگ، شایان ذکر است ما ضعف هایی داریم که از شما سروران میخوایم که مارا از نظراتان دریغ نفرمایید.باشد که زمینه ساز ظهور آقا باشیم.التماس دعا
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
عکس های مذهبی
عقاید
امام شناسی
باشهدا
باقرآن
برنامه هیئت
تربیتی
حدیث
درباره ی ما
سخن برتر
عمومی
شعر
مهدویت
مقاله
نبوت
ولایت فقیه
تاریخ اسلام
اسلام وادیان
زن در اسلام
فرهنگ و تمدن
اخلاق
خانواده
جوان
جامعه
وهابیت
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
فهرست اصلی