تبليغاتX
به وبلاگ هیئت مکتب المهدی(روحی فداه) خوش آمديد.آرزوي سربلندي و سلامتي داریم برايتان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

شب های جمعه ساعت 21آدرس:تهران-چهارراه نظام آباد- خیابان سبلان شمالی-کوچه انقلاب حسینیه مکتب المهدی روحی فداه هیئت مکتب المهدی روحی فداه

عقاید

آثار شناخت 2

صفات سلبی

 « صفات سلبی » 

« نيازي به مكان ندارد »

« متغير نيست » 

« بي نياز است و شريك ندارد »

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 17:10 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

او کیست؟

آثار شناخت

صفات ثبوتی

 علم

قدرت

 « حيات »

 « ادراک »

« تكلّم »

« قدمت یا قدیم»

 « صدق »

  « اختيار »

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 17:3 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

عدل چيست ؟

كتاب: مجموعه آثار، ج 1، ص 78

نويسنده: آيت الله شهيد مطهري

اولين مسأله‏ای كه بايد روشن شود اين است كه عدل چيست ؟ ظلم چيست ؟  تا مفهوم اصلی و دقيق عدل روشن نشود هر كوششی بيهوده است و از اشتباهات‏  مصون نخواهيم ماند . مجموعا چهار معنی و يا چهار مورد استعمال برای اين‏  كلمه هست :
 

الف . موزون بودن :
اگر مجموعه‏ای را در نظر بگيريم كه در آن ، اجزاء و ابعاض مختلفی بكار  رفته است و هدف خاصی از آن منظور است ، بايد شرائط معينی در آن از  حيث مقدار لازم هر جزء و از لحاظ كيفيت ارتباط اجزاء با يكديگر رعايت‏  شود ، و تنها در اين صورت است كه آن مجموعه می‏تواند باقی بماند و اثر  مطلوب خود را بدهد و نقش منظور را ايفا نمايد . مثلا يك اجتماع اگر  بخواهد باقی و برقرار بماند بايد متعادل باشد ، يعنی هر چيزی در آن به‏  قدر لازم ( نه به قدر مساوی ) وجود داشته باشد . يك اجتماع متعادل ، به‏  كارهای فراوان اقتصادی ، سياسی ، فرهنگی ، قضائی ، تربيتی احتياج دارد و  اين كارها بايد ميان افراد تقسيم می‏شود و برای هر كدام از آن كارها به آن‏   اندازه كه لازم و ضروری است افراد گماشته شوند . از جهت تعادل اجتماعی ،  آنچه ضروری است اين است كه ميزان احتياجات در نظر گرفته شود و متناسب‏   با آن  احتياجات ، بودجه و نيرو مصرف گردد . اينجاست كه پای " مصلحت " به‏  ميان می‏آيد ، يعنی مصلحت كل ، مصلحتی كه در آن ، بقاء و دوام " كل " و  هدفهايی كه از كل منظور است در نظر گرفته می‏شود . از اين نظر ، " جزء
" فقط وسيله است ، حسابی مستقل و برای خود ندارد .  
همچنين است تعادل فيزيكی ، يعنی مثلا يك ماشين كه برای منظوری ساخته‏  می‏شود و انواع نيازمنديها برای ساختمان اين ماشين هست ، اگر بخواهد يك‏  مصنوع متعادل باشد بايد از هر ماده‏ای به قدری كه لازم و ضروری است و  احتياج ايجاب می‏كند در آن بكار برده شود .
تعادل شيميائی نيز چنين است ، هر مركب شيميائی فرمول خاصی دارد و  نسبت خاصی ميان عناصر تركيب كننده آن هست ، تنها با رعايت آن فرمول و  آن نسبتها كه متفاوت است تعادل برقرار می‏شود و آن مركب بوجود می‏آيد .
جهان ، موزون و متعادل است ، اگر موزون و متعادل نبود برپا نبود ، نظم‏  و حساب و جريان معين و مشخصی نبود . در قرآن كريم آمده است :
« و السماء رفعها و وضع الميزان »( 1 ) .
همانطور كه مفسران گفته‏اند مقصود اين است كه در ساختمان جهان ، رعايت‏  تعادل شده است ، در هر چيز ، از هر ماده ای به قدر لازم استفاده شده است‏  ، فاصله‏ها اندازه‏گيری شده است . در حديث نبوی آمده است :
« بالعدل قامت السموات و الارض » ( 2 ) .
" همانا آسمان و زمين به موجب عدل برپاست " .
نقطه مقابل عدل به اين معنی ، بی تناسبی است نه ظلم . لهذا عدل به اين‏  معنی از موضوع بحث ما خارج است .
بسياری از كسانی كه خواسته‏اند به اشكالات مربوط به عدل الهی از نظر  تبعيضها ، تفاوتها و بديها جواب بدهند ، به جای آنكه مسأله را از نظر  عدل و ظلم طرح كنند از نظر تناسب و عدم تناسب طرح كرده‏اند و به اين‏  جهت قناعت كرده‏اند كه همه اين تبعيضها و تفاوتها و بديها از نظر نظام كلی عالم لازم و ضروری است .
شك نيست كه از نظر نظام عالم ، و از نظر تناسب ضروری در مجموعه‏  ساختمان جهان ، وجود آنچه هست ضروری است ، ولی اين مطلب جواب شبهه‏  ظلم را نمی‏دهد .
بحث عدل به معنی تناسب ، در مقابل بی تناسبی ، از نظر كل و مجموع‏  نظام عالم است ، ولی بحث عدل در مقابل ظلم ، از نظر هر فرد و هر جزء  مجزا از اجزاء ديگر است . در عدل به مفهوم اول ، " مصلحت " كل مطرح‏  است و در عدل به مفهوم دوم ، مسأله حق فرد مطرح است . لهذا اشكال كننده‏  بر می‏گردد و می‏گويد : من منكر اصل تناسب در كل جهان نيستم ، ولی می‏گويم‏  رعايت اين تناسب ، خواه نا خواه مستلزم برخی تبعيضها می‏گردد ، آن‏  تبعيضها از نظر كل ، روا است و از نظر جزء ، ناروا است .
عدل به معنی تناسب و توازن ، از شؤون حكيم بودن و عليم بودن خداوند  است . خداوند عليم و حكيم به مقتضای علم شامل و حكمت عام خود می‏داند كه‏  برای ساختمان هر چيزی ، از هر چيزی چه اندازه لازم و ضروری است و همان‏  اندازه در آن قرار می‏دهد .
ب . معنی دوم عدل ، تساوی و نفی هرگونه تبعيض است
گاهی كه می‏گويند : فلانی عادل است ، منظور اين است كه هيچگونه تفاوتی‏  ميان افراد قائل نمی‏شود . بنابراين ، عدل يعنی مساوات .
اين تعريف نيازمند به توضيح است . اگر مقصود اين باشد كه عدالت‏  ايجاب می‏كند كه هيچگونه استحقاقی رعايت نگردد و با همه چيز و همه كس‏  به يك چشم نظر شود ، اين عدالت عين ظلم است . اگر اعطاء بالسويه ، عدل‏  باشد ، منع بالسويه هم عدل خواهد بود . جمله عاميانه معروف : " ظلم‏  بالسويه عدل است " از چنين نظری پيدا شده است .
و اما اگر مقصود اين باشد كه عدالت يعنی رعايت تساوی در زمينه‏  استحقاقهای متساوی ، البته معنی درستی است ، عدل ، ايجاب می‏كند اينچنين‏  مساواتی را ، و اينچنين مساوات از لوازم عدل است ، ولی در اين صورت‏  بازگشت اين معنی به معنی سومی است كه ذكر خواهد شد .
 

ج . رعايت حقوق افراد و عطا كردن به هر ذی حق ، حق او را
و ظلم عبارت است از پامال كردن حقوق و تجاوز و تصرف در حقوق ديگران‏  . معنی حقيقتی عدالت اجتماعی بشری ، يعنی عدالتی كه در قانون بشری بايد  رعايت شود و افراد بشر بايد آن را محترم بشمارند همين معنی است . اين‏  عدالت متكی بر دو چيز است :

يكی حقوق و اولويتها ، يعنی افراد بشر نسبت به يكديگر و در مقايسه با  يكديگر ، نوعی حقوق و اولويت پيدا می‏كنند . مثلا كسی كه با كار خود ، محصولی توليد  می‏كند ، طبعا نوعی اولويت نسبت به آن محصول پيدا می‏كند و منشأ اين‏  اولويت ، كار و فعاليت اوست . همچنين كودكی كه از مادر متولد می‏شود ،  نسبت به شير مادر حق و اولويت پيدا می‏كند و منشأ اين اولويت ، دستگاه‏  هدفدار خلقت است كه آن شير را برای كودك بوجود آورده است .
يكی ديگر خصوصيت ذاتی بشر است كه طوری آفريده شده است كه در كارهای‏  خود الزاما نوعی انديشه‏ها كه آنها را انديشه اعتباری می‏ناميم استخدام‏  می‏كند و با استفاده از آن انديشه‏های اعتباری به عنوان " آلت فعل " به‏  مقاصد طبيعی خود نائل می‏آيد . آن انديشه‏ها يك سلسله انديشه‏های " انشائی‏  " است كه با " بايد " ها مشخص می‏شود . از آن جمله اين است كه برای‏  اينكه افراد جامعه بهتر به سعادت خود برسند " با يد " حقوق و اولويتها  رعايت شود . و اين است مفهوم عدالت بشری كه وجدان هر فرد آن را تأييد  می‏كند و نقطه مقابلش را كه ظلم ناميده می‏شود محكوم می‏سازد .
مولوی در اشعار معروف خود می‏گويد :
 

عدل چبود ؟ وضع اندر موضعش

ظلم چبود ؟ وضع در ناموضعش

عدل چبود ؟ آب ده اشجار را

ظلم چبود ؟ آب دادن خار را

موضع رخ ، شه نهی ، ويرانی است

موضع شه ؟ پيل هم نادانی است

اين معنی از عدل و ظلم ، به حكم اينكه از يك طرف ، بر اساس اصل‏  اولويتها است و از طرف ديگر از يك خصوصيت ذاتی بشر ناشی می‏شود كه‏  ناچار است يك سلسله انديشه‏های اعتباری استخدام نمايد و " بايد " ها  و " نبايد " ها بسازد و " حسن و قبح " انتزاع كند ، از مختصات بشری‏  است و در ساحت كبريائی راه ندارد ، زيرا همچنانكه قبلا اشاره شد او  مالك علی الاطلاق است و هيچ موجودی نسبت به هيچ چيزی در مقايسه با او  اولويت ندارد . او همچنانكه مالك علی اطلاق است " اولی " ی علی الاطلاق‏  است . او در هر چه هرگونه تصرف كند ، در چيزی تصرف كرده كه به تمام‏  هستی به او تعلق دارد و ملك طلق او است . از اينرو ظلم به اين معنی ،  يعنی به معنی تجاوز به اولويت ديگری و تصرف در حق ديگری و پا گذاشتن در  حريم ديگری ، درباره او محال است ، و از آن جهت محال است كه مورد و  مصداق نمی‏تواند پيدا كند .
 

د . رعايت استحقاقها در افاضه وجود و امتناع نكردن از افاضه و رحمت  به آنچه امكان وجود يا كمال وجود دارد  بعدا خواهيم گفت كه موجودات در نظام هستی از نظر قابليتها و امكان‏  فيض گيری از مبدأ هستی با يكديگر متفاوتند ، هر موجودی در هر مرتبه‏ای‏  هست از نظر قابليت استفاضه ، استحقاقی خاص به خود دارد . ذات مقدس‏  حق كه كمال مطلق و خير مطلق و فياض علی الاطلاق است ، به هر موجودی آنچه‏  را كه برای او ممكن است از وجود و كمال وجود ، اعطا می‏كند و امساك‏  نمی‏نمايد . عدل الهی در نظام تكوين ، طبق اين نظريه ، يعنی هر موجودی ،  هر درجه از وجود و كمال وجود كه استحقاق و امكان آن را دارد دريافت‏  می‏كند . ظلم يعنی منع فيض و امساك وجود از وجودی كه استحقاق دارد .
از نظر حكمای الهی ، صفت عدل آنچنانكه لايق ذات پروردگار است و  بعنوان يك صفت كمال برای ذات احديت اثبات می‏شود به اين معنی است ،  وصفت ظلم كه نقص است و از او سلب می‏گردد نيز به همين معنی است كه‏  اشاره شد .
حكما معتقدند كه هيچ موجودی " بر خدا " حقی پيدا نمی‏كند كه دادن آن‏  حق " انجام وظيفه " و " اداء دين " شمرده شود و خداوند از آن جهت‏  عادل شمرده شود كه بدقت تمام ، وظائف خود را در برابر ديگران انجام‏  می‏دهد . عدل خداوند عين فضل و عين وجود او است ، يعنی عدل خداوند عبارت‏  است از اينكه خداوند فضلش را از هيچ موجودی در هر حدی كه امكان تفضل‏  برای آن موجود باشد ، دريغ نمی‏دارد . و اين است معنی سخن علی عليه‏السلام‏  در خطبه 214 نهج البلاغه كه می‏فرمايد :
" حق يكطرفی نيست . هر كسی كه بر عهده ديگری حقی پيدا می‏كند ، ديگری‏  هم بر عهده او حقی پيدا می‏كند . تنها ذات احديت است كه بر موجودات حق‏  پيدا می‏كند . و موجودات در برابر او وظيفه و مسؤوليت پيدا می‏كنند اما  هيچ موجودی " بر او " حق پيدا نمی‏كند " .
" اگر با اين مقياس كه تنها مقياس صحيح است بخواهيم بررسی كنيم ،  بايد ببينيم در ميان همه آن چيزهايی كه " شر " ، " تبعيض " ، " ظلم‏  " و غيره پنداشته شده است ، آيا واقعا موجودی از موجودات ، امكان وجود  در نظام كل هستی داشته و وجود نيافته است ؟ و يا امكان يك كمال وجودی‏  در نظام كلی داشته و از او دريغ شده است ؟ آيا به يك موجودی ، چيزی‏  داده شده كه " نبايست " داده شود ؟ يعنی آيا از ناحيه ذات حق بجای‏  آنكه خير و رحمت افاضه شود چيزی داده شده كه نه خير و رحمت بلكه شر و  نقمت است ، و نه كمال بلكه عين نقص است ؟
صدر المتألهين در جلد دوم " اسفار " ضمن بحث از " صور نوعيه "  فصلی دارد تحت عنوان " نحوه وجود كائنات ( موجودات حادثه به حدوث زمانی ) چه‏  نحو وجود است ؟ " . وی در آن فصل به مفهوم و معنی عدل الهی مطابق مذاق‏  حكما اشاره می‏كند . می‏گويد :
" در گذشته دانستی كه ماده و صورت ، دو سبب نزديك امور طبيعی هستند  ، و از بحث در تلازم آنها نتيجه گيری شد كه يك سبب فاعلی مافوق مادی‏  نيز در كار است . بعدا در بحث حركات كليه ، اثبات خواهيم كرد كه‏  حركات ، غايات نهائی مافوق مادی دارند . فاعل مافوق مادی و غايت مافوق‏  مادی ، دو سبب دور موجودات مادی می‏باشند . اگر آن دو علت دور در  پيدايش امور مادی كافی می‏بود موجودات مادی برای هميشه باقی بودند و فنا  و نيستی را در آنها راه نبود و از اول ، همه كمالات شايسته خود را دارا  بودند و اولشان عين آخرشان بود . اما در آن دو علت دور كافی نيست ، دو  علت نزديك ( ماده و صورت ) نيز مؤثرند . و از طرفی ميان صور ، تضاد  برقرار است و كيفيات اوليه ، فساد می‏پذيرند و هر ماده‏ای قابليت صور  متضاد را دارد . از اينرو هر موجودی دو نوع شايستگی متضاد پيدا می‏كند و  دو نوع اقتضای متضاد در آن پيدا می‏شود ، يكی از ناحيه صورت و يك از  ناحيه ماده . صورت ، اقتضاء دارد كه باقی بماند و وضع موجود را حفظ كند  ، و ماده ، اقتضاء می‏كند كه تغيير حالت دهد و صورتی ديگر ضد صورت اوليه‏  بخود بگيرد ، و چون امكان پذير نيست كه اين دو استحقاق و دو اقتضای‏  متضاد ، در آن واحد بر آورده شود ، زيرا ممكن نيست كه ماده در آن واحد  صورتهای متضاد داشته باشد . . . و بخشش الهی ايجاب می‏كند تكميل ماده‏  اين عالم را - كه سافل ترين عوامل است - به وسيله صورتها. از اينرو حكمت الهي حركت دوري و زمان لا انقطاع و ماده متغيّر را مقدّر فرمود كه دائما صورتها در امتداد زمان تغيير كنند و جا عوض نمايند و به حكم ضرورت، هر حال و صورتي به مدت معيّن اختصاص يابد و هر صورت و حالتي بهره خويش را از هستي ببرد. و نيز چون ماده، مشترك است  هر صورتي نزد صورت ديگر حقي دارد كه سزاوار است به صاحبش رد شود. "عدل" ايجاب مي كند كه ماده اين صورت به آن يكي داده شود و ماده آن يكي به اين، و به اين ترتيب ماده در ميان صورتها دست بدست شود. به خاطر همين "عدل" و رعايت استحقاقهاست كه نظام عالم بر بقاء انواع است نه افراد."

سخن كه به اينجا برسد پرسش ديگري پيش مي‌آيد و آن اينكه همه اشياء با يك نسبت متساوي در برابر خداوند قرار گرفته‌اند، اگر عدلي درباره خداوند صادق باشد، عدل به معني رعايت تساوي است، زيرا از نظر استحقاق چنانكه گفته شد تفاوتي در كار نيست. پس عدل به معني رعايت استحقاقها و عدل به معني رعايت تساوي، درباره  خداوند يك نتيجه می‏دهد . عليهذا عدل الهی ايجاب می‏كند كه هيچگونه‏
تبعيض و تفاوتی در ميان مخلوقات در كار نباشد . و حال آنكه انواع‏  تفاوتها هست ، هر چه هست تفاوت و تنوع و اختلاف سطح است.

پاسخ اين است كه مفهوم حق و استحقاق در باره اشياء نسبت به خداوند  عبارت است از نياز و امكان وجود يا كمال وجود . هر موجودی كه امكان‏  وجود يا امكان نوعی از كمال وجود داشته باشد ، خداوند متعال به حكم آنكه‏  تام الفاعلية و واجب الفياضية است ، افاضه وجود يا كمال وجود می‏نمايد .  عدل خداوند همچنانكه از صدر المتألهين نقل كرديم عبارت است از فيض عام‏  و بخشش گسترده در مورد همه موجوداتی كه امكان هستی يا كمال در هستی‏  دارند بدون هيچ گونه امساك يا تبعيض .
اما اينكه ريشه اصلی تفاوت امكانات و استحقاقها در كجاست ؟ چگونه‏  است كه با اينكه فيض باری تعالی عام و لا يتناهی است ، اشياء در ذات‏  خود از نظر قابليت و امكان و استحقاق متفاوت می‏شوند ، مطلبی است كه به‏  حول و قوه الهی ضمن پاسخ به ايرادها و اشكالها تشريح خواهد شد .

ايرادها و اشكالها
اكنون ببينيم پرسشهايی كه در اين زمينه مطرح می‏شود مجموعا چه پرسشهايی‏  است ؟
اولين پرسشی كه در اين زمينه هست اين است كه چرا در جهان ، تبعيض و  تفاوت وجود دارد ؟ چرا يكی سفيد است و ديگری سياه ، يكی زشت است و  ديگری زيبا ، يكی سالم است و ديگری عليل ؟ بلكه چرا يكی انسان است و  ديگری گوسفند يا كرم خاكی ؟ يكی جماد است و ديگری نبات ؟ يكی شيطان‏  است و ديگری فرشته ؟ چرا همه مانند هم نيستند ؟ چرا همه سفيد و يا همه‏  سياه نيستند ؟ چرا همه زيبا و يا همه زشت نيستند ؟ و اگر بنا است‏  تفاوتی در كار باشد چرا آنكه سفيد است سياه نشد و آنكه سياه است سفيد  نشد ؟ چرا آنكه زشت است زيبا نشد و آنكه زيبا است زشت نشد ؟
پرسش ديگر در مورد فناها و نيستيها است : چرا اشياء ، موجود می‏شوند و  سپس معدوم می‏گردند ؟ چرا مرگ ، مقرر شده است ؟ چرا انسان بدنيا می‏آيد  و پس از آنكه لذت حيات را چشيد و آرزوی جاويد ماندن در او زنده شد به‏  ديار نيستی فرستاده می‏شود ؟
رابطه اين پرسش با مسأله عدل و ظلم از اين راه است كه گفته می‏شود :  عدم  محض به از وجود ناقص است. هر چيزي و هر كسي تا موجود نشده حقي ندارد، اما همينكه موجود شد حق بقا پيدا مي كند. اگر اشياء  اصلا بوجود نمي‌آمدند در آسايش و سعادت بيشتري بودند از اينكه آورده و سپس با ناكامي برده شوند، پس چنين آوردني ظلم است.

پرسش ديگر اين است كه: گذشته از مدت محدود هستيها و پيدايش فناها و نيستيها، وجود نقصها از قبيل جهل، عجز، ضعف، فقر براي چيست؟

ارتباط اين مسأله با مسأله عدل و ظلم نيز از اين راه است كه تصور مي‌شود منع فيض علم و قدرت و قوت و ثروت به موجودي كه نيازمند به آنهاست ظلم است. در اين اشكال، فرض شده كه آنكه نيامده است حقي ندارد، اما همينكه آورده شد طبعا حقي از نظر لوازم حيات پيدا مي‌كند. پس جهل و عجز و ضعف و فقر و گرسنگي و غيره نوعي ممنوعيّت از حق است.

پرسش ديگر اين است: گذشته از تبعيضها و تفاوتها، و گذشته از اينكه هر چيزي جبرا محكوم به فنا است، و گذشته از اينكه برخي موجودات كه به دنيا مي‌آيند برخي از لوازم حيات از آنها دريغ مي‌شود، وجود آفات و بلايا و مصائب كه در نيمه راه، يك موجود را به ديار نيستي مي‌برد و يا در مدت هستي، هستي او را مقرون به رنج و ناراحتي مي‌كند براي چيست؟ ميكروبها، بيماريها، ظلم و اختناق‌ها، سرقتها، سيلها، طوفانها، زلزله‌ها، جداييها، مصيبتها، جنگها، تضادها، شيطان، نفس امّاره و غيره، براي چيست؟

اينها انواعي پرسشهايي است كه در زمينه عدل و ظلم مطرح مي‌شود. البته عين همين پرسشها را با اندكي اختلاف تحت عناوين ديگري كه آنها نيز مانند عدل و ظلم از مسائل الهيات است مي‌توان طرح كرد، از قبيل مسأله غايات در علت و معلول، مسأله عنايت الهي در بحث صفات واجب. گفته مي‌شود  اگر غايت و هدفی در خلقت بود و حكمت بالغه‏ای در كار بود بايد همه چيز  مفيد فائده ای باشد ، و عليهذا می‏بايست كه نه پديده‏ای بيفايده ای آفريده‏  شود و نه پديده‏ای زيان آور ، و هم اين كه هيچ پديده مفيدی متروك و معدوم‏  نماند . وجود تبعيضها و تفاوتها و نيستيها و جهلها و عجزها نشانه اين‏  است كه پديده‏های لازمی كه می‏بايست آفريده شوند ، يعنی تساوی ، ادامه‏  هستی ، علم و قدرت و غيره آفريده نشده‏اند ، و از طرفی پديده‏هايی ك ه يا  مفيد فائده‏ای نيستند و يا زيان آورند از قبيل بيماريها و زلزله‏ها و غيره‏  آفريده شده‏اند ، و اين جريان با حكمت بالغه الهيه و با عدل به مفهوم‏  توازن و تعادل نيز جور نمی‏آيد .  عين همين مسائل با اندكی اختلاف تحت عنوان خير و شر ، در مسأله توحيد  قابل طرح است . صورت اشكال اين است كه در هستی ، دوگانگی حكمفرماست ،  پس بايد دو ريشه‏ای باشد . حكما مسأله خير و شر را گاهی در باب توحيد  برای رد نظريه ثنويه ، و گاهی در مسأله عنايت الهيه طرح می‏كنند كه مربوط  به حكمت بالغه است . در اينجا است كه گفته می‏شود عنايت الهی ايجاب‏  می‏كند كه هر چه موجود می‏شود خير و كمال باشد . و نظام موجود نظام احسن‏  باشد ، پس شرور و نقصانات كه ضربه به نظام احسن می‏زنند نمی‏بايست موجود
شوند و حال آنكه موجود شده‏اند .
ما اين مسأله را تنها از ناحيه عدل و ظلم مطرح می‏كنيم ولی خواه ناخواه‏  جنبه‏های ديگر مسأله نيز ضمنا طرح و حل خواهد شد ، و چنان كه گفتيم ،  مفهوم عدل ، آنگاه كه در مقابل " ظلم " قرار می‏گيرد به معنی رعايت‏  استحقاق است نه به معنی توازن يا تساوی ، و البته همانطور كه اشاره شد ،  رعايت استحقاقها در مورد ذات حق ، آنچنان است كه حكما درك كرده و  رسيده‏اند نه آنچنانكه ديگران پنداشته اند .

" عدل " از اصول دين
در ساير مسائل الهيات اگر شبهات و اشكالاتی هست ، برای طبقه متكلمين‏  و فلاسفه و اهل فن مطرح است . آن مطالب هر چند دشوار باشد ولی چون از  قلمروی افكار عامه مردم خارج است ، اشكال و جواب آنها هر دو در سطحی‏  بالاتر از سطح درك توده طرح می‏شود . اما ايرادها و اشكالهای مسأله " عدل‏  الهی " در سطح پائين و وسيع عامه نيز جريان دارد . در اين مسأله ، هم‏  دهاتی بيسواد می‏انديشد و هم فيلسوف متفكر .
از اين جهت ، مسأله " عدالت " دارای اهميتی خاص و موقعيتی بی نظير  است و همين جهت را می‏توان توجيهی فرض كرد برای اينكه علمای اسلامی (  شيعه و معتزله ، نه اشاعره ) عدل را در رديف " ريشه‏های دين " قرار  دهند و دومين اصل از اصول پنجگانه دين بشناسند ، و گر نه " عدل " يكی‏   از صفات خدا است و اگر بنا باشد صفات خدا را جزء اصول دين بشمار آوريم‏  لازم است علم و قدرت و اراده و . . . را نيز در اين شمار بياوريم . ولی‏  علت اصلی اينكه عدل در شيعه از اصول دين شمرده شد امر ديگر است ، و آن‏
اينكه : شيعه با اهل سنت در ساير صفات خداوند اختلافی نداشتند و اگر هم‏  داشتند مطرح نبود ، ولی در مسأله عدل ، اختلاف شديد داشتند و شديدا هم‏  مطرح بود بطوری كه اعتقاد و عدم اعتقاد به عدل ، علامت " مذاهب "  شمرده می‏شد كه مثلا شخص ، شيعه است يا سنی ، و اگر سنی است معتزلی است‏  يا اشعری . عدل به تنهايی علامت اشعری نبودن شمرده می‏شد . عدل و امامت توأما علامت‏  تشيع بود . اين است كه گفته می‏شد اصول دين اسلام سه چيز است و اصول‏  مذهب شيعه همان سه چيز است به علاوه اصل عدل و اصل امامت .
 

عدل و حكمت
قبلا گفتيم كه در ميان صفات پروردگار ، دو صفت است كه از نظر شبهات‏  و ايرادهای وارده بر آنها ، متقارب و نزديك به يكديگرند : عدالت ،  حكمت .
منظور از عادل بودن خدا اين است كه استحقاق و شايستگی هيچ موجودی را  مهمل نمی‏گذارد و به هر كس هر چه را استحقاق دارد می‏دهد ، و منظور از  حكيم بودن او اين است كه نظام آفرينش ، نظام احسن و اصلح ، يعنی‏  نيكوترين نظام ممكن است . خواجه نصير الدين طوسی می‏گويد :

جز حكم حقی كه حكم را شايد ، نيست

حكمی كه زحكم حق فزون آيد نيست

هر چيز كه هست ، آن چنان می‏بايد

آن چيز كه آن چنان نمی‏بايد نيست

لازمه حكمت و عنايت حق اين است كه جهان و هستی ، غايت و معنی داشته‏  باشد . آنچه موجود می‏شود يا خود خير است و يا برای وصول به خير است .  

" حكمت " از شؤون عليم بودن و مريد بودن است و مبين اصل " علت‏  غائی " برای جهان می‏باشد ، ولی " عدالت " ارتباطی به صفتهای علم و  اراده ندارد ، عدالت به مفهومی كه گفته شد از شؤون فاعليت خداوند ،  يعنی از صفات فعل است نه از صفات ذات .
اشكال مشترك در مورد " عدل " و " حكمت " پروردگار ، وجود  بدبختيها و تيره روزی‏ها و به عبارت جامع تر " مسأله شرور " است . "  مسأله شرور " را می‏توان تحت عنوان " ظلم " ايراد بر عدل الهی بشمار  آورد و می‏توان تحت عنوان " پديده‏های بی هدف " نقضی بر حكمت بالغه‏  پروردگار تلقی كرد ، و از اينرو است كه يكی از موجبات گرايش به‏  ماديگری نيز محسوب می‏گردد . مثلا وقتی تجهيزات " دفاعی " و " حفاظتی‏  " موجودات زنده را در برابر خطرها ، شاهدی بر نظم و حكمت الهی می‏گيريم‏  فورا اين سؤال مطرح می‏شود كه اساسا چرا بايد خطر وجود داشته باشد تا  نيازی به سيستمهای دفاعی و حفاظتی باشد ؟ چرا ميكروبهای آسيب رسان وجود  دارند تا لازم شود به وسيله گلبولهای سفيد با آنها مبارزه شود ؟ چرا درنده‏  تيز دندان آفريده می‏شود تا احتياجی به پای دونده و يا به شاخ و ديگر وسائل دفاع‏  باشد ؟ در جهان حيوانات از طرفی ترس و حس گريز از خطر در حيوانات‏  ضعيف و شكار شدنی وجود دارد ، و از طرف ديگر سبعيت و درنده خوئی در  حيوانات نيرومند و شكار كننده قرار داده شده است . برای بشر اين پرسش‏  مطرح می‏شود كه : چرا عامل هجوم و تجاوز وجود دارد تا لازم شود تجهيزات‏  دفاعی از روی شعور و حساب بوجود آيد ؟
اين پرسشها و اشكالات كه حل آنها نيازمند به تجزيه و تحليل‏های دقيق و  عميقی است ، مانند يك گرداب مهيب ، گروههائی را در خود فرو برده است‏  . براستی در اينجا بايد گفت :

در اين ورطه كشتی فرو شد هزار

كه نامد از او تخته‏ای در كنار

فلسفه‏های ثنوی مادی ، و فلسفه‏های بدبينانه ، غالبا در اين گرداب مهيب‏  شكل گرفته‏اند .

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 11:32 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

 

عقايد


عدل الهى

مقدمه: عدل الهى يكى از مباحث مهم در اسلام است. در اين مقاله عدل در خلقت و عدل در قانونگذارى (تشريع) و رابطه عدل با حسن و قبح عقلى مورد بحث قرار گرفته است.

يكى از مسائلى كه درعلم كلام مورد بحث واقع شد مساله عدل الهى بود، كه آيا خداوند عادل‏است‏يا نه؟اين مساله خيلى اهميت پيدا كرد و شاخه‏ها و متفرعات زياد پيداكرد، دامنه‏اش قهرا به مساله اصل عدالت اجتماعى كه مورد بحث ماست نيز كشيده شد.اين مساله از مساله حادث بودن و قديم بودن كلام‏الله هم با آنكه آن مساله فتنه‏ها بپا كرد و خونها برايش ريخته شد بيشتر اهميت پيدا كرد به طورى كه به واسطه نفى‏و اثبات در اين مساله - يعنى مساله عدل - متكلمين دو نحله شدند: عدليه و غير عدليه.عدليه يعنى طرفداران‏اصل عدل الهى، و غير عدليه يعنى منكرين اصل عدل الهى.

متكلمين شيعه عمومااز عدليه هستند، و به همين جهت از همان زمان قديم معمول شد كه‏شيعه بگويد اصول دين اسلام پنج تاست: توحيد، عدل، نبوت، امامت،

صفحه : 952

معاد، يعنى از نظر اسلام‏شناسى‏شيعى اصول اسلام پنج تاست.

در مساله عدل الهى در دو قسمت بحث‏شد: يكى اينكه‏آيا خلقت و تكوين عالم از آسمان و زمين، از جماد و نبات و حيوان، از دنيا و آخرت، بر موازين عدالت و موافق عدالت است ودر خلقت و آفرينش به هيچ موجودى ظلم نمى‏شود و اين عالم به عدل برپاست؟آيا «بالعدل

قامت السموات و الارض‏» (1) ؟يااينكه خداوند چون اراده و مشيتش مطلق است و هيچ چيز

نمى‏تواند اراده او رامحدود كند، فعال ما يشاء است، يفعل ما يشاء (2) و يحكم مايريد (3) ،

خلقتش تابع هيچ ميزان و هيچ قاعده و قانونى نمى‏تواند باشد،هر چه او بكند عدل است نه

اينكه هر چه مقتضاى عدل است او مى‏كند.

لهذا در جواب اين سؤال كه آيا خداوند در قيامت‏بر وفق موازينى كه موازين عدل است رفتار مى‏كند و طبق حساب و قاعده‏اى يكى را به بهشت مى‏برد و ديگرى را به جهنم،يا اينطور نيست؟آنها گفتند اينطور نيست، هيچ قانون و ناموسى نمى‏تواند حاكم بر فعل حق باشد، هر قانون و ناموسى‏تابع فعل او و امر اوست، عدل و ظلم هم تابع فعل اوست.اگر او مطيع را به جهنم ببرد و عاصى را به بهشت، باز هم چون اوكرده عدل است.اراده او و فعل او تابع ميزانى و خاضع در برابر قانونى نيست، همه قوانين و موازين تابع اراده او هستند.

اين يك قسمت درباره اصل عدل كه راجع به اساس خلقت‏موجودات و نظام عالم بود كه آيا موافق با ميزان عدل است‏يا نه؟ قسمت ديگرى مربوط به نظام تشريع است، مربوط‏به دستورهاى دينى است، مربوط به اين است كه دستورهاى الهى كه به وسيله پيغمبراكرم(ص)رسيده و به نام شريعت و قانون اسلامى خوانده مى‏شود چطور؟ آيا نظام تشريع تابع ميزان عدل است‏يا نه؟آيا عادلانه‏وضع شده و هر حكمى تابع يك حقيقت و يك مصلحت و مفسده واقعى است، يا اينطور نيست؟ وقتى كه به قوانين شريعت اسلام نگاه مى‏كنيم مى‏بينيم‏يك سلسله چيزها تحليل و تجويز و بلكه واجب شده و يك عده امور ديگر بر عكس تحريم شده و ممنوع شناخته

.............................................................. 1.تفسير صافى، ذيل آيه 7 از سوره الرحمن. 2.آل عمران/40. 3.مائده/1.

صفحه : 953

شده: به درستى و امانت امر شده و از دروغ‏و خيانت و ظلم نهى شده.

شك ندارد كه بالفعل بايد گفت آنچه امر كرده‏خوب است و آنچه نهى كرده بد است، اما آيا چون خوبها خوب بوده و بدها بد بوده‏اند اسلام به آن امر كرده و از اين نهى كرده؟ياآنكه چون اسلام به اين يكى امر كرده خوب شده و چون از آن يكى نهى كرده بد شده و اگر به عكس كرده بود، اگر به دروغ وخيانت و ظلم امر كرده بود اينها واقعا خوب مى‏شدند و اگر از راستى و امانت و عدالت نهى كرده بود اينها واقعا بد بودنديعنى بد مى‏شدند؟! شارع اسلام دستور داده كه بيع حلال است و ربا حرام، شك ندارد كه الآن بيع خوب است و ربا بد، حالا آيا بيع‏بالذات و به خودى خود چيز خوبى بوده و براى بشر نافع و مفيد بوده و چون خوب و مفيد بوده در اسلام حلال شمرده‏شده و اما ربا بالذات چيز بدى بوده و به حال جامعه بشر ضرر داشته و چون بد و مضر بوده اسلام آن را حرام شمرده و گفته:

«الذين‏ياكلون الربوا لا يقومون الا كما يقوم الذى يتخبطه الشيطان من المس‏»(1) و يا بر

عكس است، بيع‏را چون اسلام گفته حلال است‏خوب شده و چون ربا را گفته حرام است بد

شده.

حسن و قبح عقلى

اين بود كه دو دسته در ميان علماى اسلامى‏به وجود آمدند، يك دسته طرفدار حسن و قبح عقلى شدند و گفتند فرمان شارع تابع حسن و قبح و صلاح و فساد واقعى اشياءاست، و دسته ديگر منكر حسن و قبح عقلى اشياء شدند و گفتند حسن و قبح اشياء تابع دستور شرعى است.

درباره عدل وظلم هم كه مربوط به حقوق و حدود مردم است و يك موضوع اجتماعى‏است اين حساب پيش آمد.مطابق نظر عدليه، در واقع و نفس الامر حقى هست‏و ذى حقى، و ذى حق بودن و ذى حق نبودن خودش يك واقعيتى است، قبل از آن هم كه دستور اسلام برسد حقى و ذى حقى بود،يكى به حق واقعى خود مى‏رسيد و يكى محروم مى‏ماند، اسلام آمد و دستورهاى خود را طورى تنظيم كرد كه هر حقى به

.............................................................. 1.بقره/275.

صفحه : 954

ذى حق خودبرسد، اسلام دستورهاى خود را مطابق حق و عدالت تنظيم كرد.عدالت‏يعنى‏«اعطاء كل ذى حق حقه‏» .حق و عدالت امرى است كه اگراسلام هم دستور نمى‏داد باز حقيقتى بود و حقيقت بودنش طورى نمى‏شد.

و مطابق نظر دسته دوم حق و ذى حق بودن و ذى‏حق نبودن و همچنين عدل و ظلم حقيقت ندارد، تابع اين است كه شارع اسلام چگونه قانون وضع كند.

به عقيده اين دسته همان طورى‏كه نظام تكوين به موجب اينكه فعل حق و مولود اراده مطلقه‏و مشيت مطلقه خداوند است نسبت به هيچ قانونى و قاعده‏اى خاضع و تابع‏نيست، نظام تشريع هم به همين موجب تابع هيچ اصلى نيست و نسبت به هيچ قانونى خاضع نيست.هر چه قانون اسلام‏وضع كند حق است، يعنى حق مى‏شود، و هر طور كه او قرار دهد عدالت است.اگر دستور اسلام اينطور مى‏بود كه همه مردم‏هر چه زحمت مى‏كشند و رنج مى‏برند و توليد مى‏كنند هيچيك از آنها حق ندارند و ذى حق را يك نفر ديگر كه هيچ رنجى‏نبرده و زحمتى نكشيده معرفى كند واقعا هم اينطور خواهد بود، ذى حق واقعى آنها نيستند بلكه اين است.

اثرعملى و اجتماعى بحث‏حسن و قبح

ممكن است گفته شود كه اين بحث چه ثمره عملى‏دارد؟به هر حال هر دو دسته درباره قوانين موجود اسلامى معتقدند كه مقرون به صلاح و موافق حق و عدالت‏است، چيزى كه هست‏يك دسته معتقدند اول حسن و قبح و صلاح و فساد و حق و ناحقى بود و بعد شارع اسلام دستورهاى خود را طبق آنهاتنظيم كرده، و دسته ديگر مى‏گويند اينها از اول نبوده‏اند و به دنبال دستورهاى دين پيدا شده‏اند.يك عده‏اى مى‏گويندحسن و قبح و حق و ناحق و عدالت و ظلم مقياس دستورهاى دين است، يك عده مى‏گويند دين مقياس اينهاست،حالا چه خواجه على چه على خواجه، نتيجه يكى است.لهذا علماى هر دو دسته كه وارد مسائل فقه و اصول شده‏انددر اطراف مصلحت احكام و تقديم مصلحتى بر مصلحت ديگر بحث كرده‏اند.

در جواب عرض مى‏كنم‏خير اينطور نيست، اثر عملى مهمى دارد و آن مساله دخالت عقل‏و علم در استنباط احكام اسلامى است.اگر نظريه اول را بپذيريم كه حقى و عدالتى‏بوده و حسن و قبح واقعى بوده و شارع اسلام هميشه آن واقعيات

صفحه : 955

را منظور مى‏داشته، قهرا در مواردى كه برمى‏خوريم‏به حكم صريح عقل و علم كه مقتضاى حق چيست و مقتضاى عدالت چيست، صلاح كدام است و فساد كدام، ناچاريم اينجا توقف‏كنيم و عقل را به عنوان يك راهنما در مواردى كه مى‏تواند صلاح و فساد را درك كند بپذيريم و قاعده‏اى را كه عدليه گفته‏اندكه «كل ما حكم به العقل حكم به الشرع‏» يا گفته‏اند: «الواجبات الشرعية الطاف فى الواجبات العقلية‏» به كار ببنديم،گيرم ظاهر يك دليل نقلى خلاف آن باشد، زيرا روى آن مبنا ما براى احكام اسلامى روحى و غرضى و هدفى قائليم، يقين‏داريم كه اسلام هدفى دارد و از هدف خود هرگز منحرف نمى‏شود، ما به همراه همان هدف مى‏رويم، ديگر در قضايا تابع فرم‏و شكل و صورت نيستيم، همينكه مثلا فهميديم ربا حرام است و بى‏جهت هم حرام نيست، مى‏فهميم هر اندازه كه بخواهدتغيير شكل و فرم و صورت بدهد باز حرمتش جايى نمى‏رود، ماهيت ربا رباست، و ماهيت ظلم ظلم، و ماهيت دزدى دزدى، وماهيت گدايى و كل بر اجتماع بودن گدايى است، خواه آنكه شكل و فرم و صورتش همان شكل ربا و ظلم و سرقت و گدايى باشديا آنكه شكل و قيافه را عوض كند و جامه حق و عدالت بر تن نمايد.

اما بنابر نظريه دوم، عقل‏به هيچ وجه نمى‏تواند راهنما باشد، قوانين و مقررات اسلامى يك روحى‏و معنايى ندارد كه ما اين روح و معنى را اصل قرار دهيم، هر چه هست همان‏شكل و فرم و صورت است، با تغيير شكل و فرم و صورت همه چيز عوض مى‏شود.اصولا مطابق اين نظريه هر چند نام حق‏و عدل و نام مصلحت و تقديم مصلحتى بر مصلحت ديگر برده مى‏شود، اما يك مفهوم واقعى ندارد، نام همان‏شكل و فرم و صورت را مصلحت و عدالت و حق و امثال اينها گذاشته‏اند.

پس مطابق نظريه اول، ما به‏حق و عدالت و مصلحت به عنوان يك امر واقعى نگاه مى‏كنيم، امابنا بر نظريه دوم به عنوان يك فرض خيالى.

يك سبب گمراهى مردم جاهليت همين بودكه قوه درك خوبى و بدى از آنها سلب شده بود و هر قبيح و زشتى را تحت عنوان دين قبول مى‏كردند و نام امر دينى و شرعى‏روى آن مى‏گذاشتند.قرآن كريم اين جهت را از آنها انتقاد مى‏كند و مى‏گويد شما بايد اينقدر بفهميد كه كارهاى‏زشت در ذات خود زشتند و ممكن نيست‏خداوند كار زشتى را تجويز كند و به او دستور دهد.زشتى يك چيز كافى است براى اينكه شما بفهميدخداوند به آن امر نمى‏كند.مى‏فرمايد: «و اذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آبائنا و الله امرنا بها قل ان الله‏لا يامر بالفحشاء اتقولون على الله ما لا تعلمون، قل امر ربى

صفحه : 956

بالقسط‏» (1) يعنى‏وقتى كه مرتكب فحشاء شوند دو دليل براى كار خود ذكر مى‏كنند، يكى‏اينكه سنت آباء و اجدادى است، ديگر اينكه مى‏گويند دستور خدا همين است و خدااجازه داده.به آنها بگو خداوند هرگز فحشاء را اجازه نمى‏دهد، خود فحشاء و عفاف حقيقتهايى هستند، واقعيت دارند، با امرو نهى خدا فحشاء عفاف نمى‏شود و عفاف فحشاء نمى‏شود، خدا هرگز به فحشاء امر نمى‏كند و آن را اجازه نمى‏دهد، خداوند به‏عدل و اعتدال و ميانه‏روى امر مى‏كند.اين را خودتان بايد بفهميد و تشخيص دهيد و مقياس قرار دهيد.با اين‏مقياس تشخيص بدهيد كه خداوند به چه چيز امر مى‏كند و از چه چيز نهى مى‏كند.

.............................................................. 1.اعراف/28 و 29.

استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 4 صفحه 951

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 13:15 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

راههاى شناخت‏خدا> برهان وجوب و امكان


برهان سينوى

مقدمه: يكى از براهينى كه ابن سينا(ره) بر وجود خداوند متعال اقامه كرده، برهان وجوب و امكان است. پايه اين برهان بر اين مسئله استوار است كه در نظام هستى واجب الوجود بالذات، ضرورى الوجود است; زيرا اگر چنين نباشد تسلسل ممكنات پيش مى‏آيد كه باطل است.در اين مقاله باطل بودن تسلسل ممكنات، اثبات شده و وجود واجب اثبات گرديده است.

ابن سينا براى‏اولين بار از راه مساله «وجوب و امكان‏» - كه مساله‏اى در فلسفه‏است - استفاده كرده است نه از راه حركت.راهى كه ابن سينا رفته است از راهى كه‏ارسطو رفته فلسفى‏تر است، يعنى بيشتر جنبه عقلانى و محاسباتى دارد.راه ارسطو يك سرش به طبيعيات بستگى‏دارد(كه مساله حركت است)اما راهى كه ابن سينا رفته است چنين نيست.

ما دو مفهوم داريم‏كه در فلسفه مورد استعمال است ولى همه مردم آن را درك مى‏كنند:هستى، نيستى.هستى و نيستى از بديهى‏ترين مفهومهاى‏دنياست و احتياجى نيست كه كسى بخواهد آنها را براى ما تعريف كند.

سه مفهوم ديگر هم داريم كه در همين رديف است،نفس اين سه مفهوم بديهى است(يعنى تصورش احتياج به تعريف ندارد)، يكى «وجوب‏» يا ضرورت است، ديگرى «امتناع‏» يامحال بودن است، سومى «امكان‏» است، يعنى نه واجب بودن و نه ممتنع بودن.اگر شما «الف‏» را موضوع قرار دهيد و «ب‏» راصفت براى آن فرض كنيد، مى‏گويند «ب‏» براى «الف‏» حتما يكى از اين سه حالت را دارد، شق چهارم ندارد: يا اين صفت براى‏«الف‏» ضرورى است، يعنى نمى‏شود اين صفت را نداشته‏باشد، مثل اينكه شما مى‏گوييد مجموع سه زاويه مثلث نمى‏تواندمساوى با دو قائمه نباشد.يا اين صفت براى «الف‏» محال است، درست نقطه مقابل[حالت اول]، يعنى اصلا نمى‏شود «الف‏» اين صفت‏را داشته‏باشد، مثل اينكه فرضا مجموع سه زاويه مثلث صد و هشتاد و يك درجه باشد.و يا اين صفت براى «الف‏» امكان‏دارد، يعنى نه ضرورت دارد كه اين صفت را داشته‏باشد، نه ضرورت دارد كه اين صفت را نداشته باشد(مى‏تواند اين صفت‏را داشته‏باشد، مى‏تواند اين صفت را نداشته باشد)، مثل اغلب حالات طبيعى كه هر كسى دارد.مثلا آيا تعداد انسانهاى داخل اين‏اتاق بايد ده نفر باشد؟نه.محال است كه ده نفر باشد؟نه.آيا هم مى‏شود ده نفر باشد، هم مى‏شود نباشد؟بله، افراد انسانهايى‏كه اينجا مى‏آيند، هم ممكن است ده نفر باشند و هم ممكن است ده نفر نباشند.يك مثال ديگر: نفس عدد 5 طاق است؟فرداست؟يعنى غير قابل انقسام به متساويين است؟بالضروره و بالوجوب. جفت بودن برايش امتناع دارد، اينكه قابل انقسام به متساويين‏باشد(مشروط بر اينكه واحدها را همان واحد بگيريم، نه اينكه يك واحد را به دو واحد تقسيم كنيم)[براى آن محال‏است].اما اين شى‏ء كه به نام گردوست، مى‏تواند پنج تا باشد، مى‏تواند شش تا باشد، مى‏تواند طاق

صفحه : 197

باشد، مى‏تواند جفت باشد.

اينها يك مفاهيم خيلى واضحى است كه نفس تصورآنها براى ما اشكالى ندارد.

هم هستى و نيستى، هم ضرورت و امتناع‏و امكان از چيزهايى است كه هيچ وقت بشر از خودش طرد نكرده و طرد هم نخواهد كرد، بلكه اساس تمام علوم بر پايه همين مفاهيم‏و معانى است.امروز كه شما مى‏گوييد «قوانين جبرى‏» يا مى‏گوييد «اجتناب ناپذير» ، اين «اجتناب ناپذير» همان ضرورت است.نقطه‏مقابل آن را هم مى‏گوييد «غير ممكن‏» كه همان محال بودن است.اينكه اين مفاهيم از كجا در ذهن بشرپيدا شده مساله‏اى است، چون انسان «وجوب‏» را هيچ وقت با چشم نمى‏تواند ببيند، «امتناع‏» را هم با چشم نمى‏تواند ببيندو نه با هيچ حسى، اينها مفاهيم معقول هستند ولى محسوس نيستند.

حال كه ما اين پنج مفهوم را دانستيم: وجود و عدم‏از يك طرف، و ضرورت و امكان و امتناع از طرف ديگر، حرف معروف ابن سينا اين است، مى‏گويد موجودات [يعنى]آنهايى‏كه هستند، مسلم محال نيستند، چون اگر محال بودند كه نبودند (بودنشان دليل بر اين است كه محال نيستند).پس اينهاكه هستند، يكى از دو شق ديگر را دارند: يا ممكن الوجودند يا واجب الوجود.آيا به حسب احتمال عقلى از اين دو شق‏خارج‏اند؟در اينكه در عالم اشيائى هست كه بحثى نيست.آنچه كه در عالم هست، مسلم يا ممكن الوجود است‏يا واجب الوجود، چون‏ممتنع الوجود نمى‏تواند باشد.اينجا ما چشمهايمان را مى‏بنديم و تمام هستى را زير نظر مى‏گيريم و نمى‏دانيم آنچه كه‏در عالم هست واجب الوجود است‏يا ممكن الوجود: اگر در ميان آنچه كه در عالم هست، واجب الوجود هست(يك شق مطلب)فهوالمطلوب، اگر نه، آنچه هست ممكن الوجود است.مى‏گويد ممكن الوجود بايد به واجب الوجود منتهى شود، اگر باآن ممكن واجب الوجود نباشد، ممكن الوجودى هم نيست، چرا؟چون ممكن الوجود يعنى آن چيزى كه در ذاتش، هم مى‏تواندباشد هم مى‏تواند نباشد، پس خود ذاتش - به تعبير امروزى - نسبت به هستى بى تفاوت است، چون اگر ما ذات اورا در نظر بگيريم، هستى برايش نه ضرورت دارد نه امتناع(مى‏تواند باشد، مى‏تواند نباشد).پس بودن او به حكم علتى‏است و آن علت است كه وجود را به او داده است و الا اگر وجود ذاتى او باشد، ممكن الوجود نمى‏شود، واجب الوجود است، همين‏قدر كه وجود براى او ذاتى نيست و شما فرض كرديد كه او ممكن الوجود است(يعنى وجود داشتن براى او به

صفحه : 198

اصطلاح يك امر عرضى است)پس علتى او را به وجودآورده است.فكر نمى‏كنم در اين هم بحثى باشد.مى‏گويد مى‏رويم سراغ آن علت، آن علت‏يا «واجب‏» است‏يا «ممكن‏»: اگر «واجب‏» است، پس مطلوب ما كه «واجب الوجود در عالم هست‏» به دست آمد، اگر «ممكن‏» است، باز آن هم علت مى‏خواهد.همين‏طور باز سراغ علت علت مى‏رويم و...شما ممكن است بگوييد بسيار خوب، همين طور بى‏نهايت برود جلو، كما اينكه اصلا فرضيات‏ماديين در عصر اخير بر همين نظام علت و معلول است، مى‏گويند اين شى‏ء معلول است، معلول چيست؟معلول علتى كه‏آن علت هم باز به نوبه خود معلول است.اين معلول چيست؟معلول يك شى‏ءديگر كه آن باز علت است و معلول، الى غير النهايه.نتيجه‏حرف ماديين اين است كه نظام هستى از بى نهايت ممكن الوجودها تشكيل شده است.

ابن سينا مى‏گويد محال است كه تمام نظام‏هستى از بى‏نهايت ممكن الوجودها تشكيل شده باشد.چرا محال است؟محال بودن آن را از دو راه بيان كرده است: يكى از راه تسلسل‏كه مى‏گويد نظام علت و معلول نمى‏تواند غير متناهى باشد.علت و معلول با يكديگر همزمان‏اند، يعنى اين شى‏ء كه‏در اينجا وجود دارد اگر ممكن الوجود باشد، الآن بايد يك علتى باشد كه نگهدارنده وجود و موجد آن باشد.

آنگاه آن علت هم اگر ممكن الوجود باشد، الآن بايدعلتى در زمان حاضر داشته باشد.

آن هم اگر ممكن الوجود باشد، بايد علتى در زمان‏حاضر داشته‏باشد، و همين طور...

[در نتيجه]بايدالآن در آن واحد يك سلسله بى‏نهايت و غير متناهى وجود داشته باشدو چون با براهينى كه در مبحث تسلسل[اقامه شده]ثابت‏شده است كه تسلسل علتهاى‏همزمان - نه علتهايى كه زمانا منفك از يكديگر هستند - محال است، پس اين هم محال است.

اين راه بر دو مطلب مبتنى شد كه ما هر دو مطلب رانمى‏توانيم اينجا توضيح بدهيم: يكى اينكه بايد ثابت كنيم علت هر معلولى بايد با خودش همزمان باشد، دوم بايد ثابت كنيم‏كه علتهاى همزمان، غير متناهى نمى‏توانند باشند كه همان مساله تسلسل پيش مى‏آيد.

بيان‏ديگر در ابطال تسلسل ممكنات

راه ديگر كه ساده‏تر است - گو اينكه خود ابن‏سينا توضيح آن را نگفته است و

صفحه : 199

ديگران بعد آمده‏اند گفته‏اند، شايد هم خواجه‏نصير اولين كسى است كه اين حرف را زده است - اين است: ما به اينجا رسيديم كه در دنيا علت و معلول وجود دارد.حتى‏«مادى‏» قبول مى‏كند كه هر پديده‏اى، بلكه هر چيزى كه شما در عالم مى‏بينيد معلول يك علت است، به زبان ابن سيناممكن الوجودى است كه به واسطه علتى وجود پيدا كرده است.چيزى كه هست، مادى مى‏گويد هر معلولى - كه شما اسمش‏را «ممكن الوجود» گذاشته‏ايد - معلول يك علتى است كه آن هم مثل خودش ممكن الوجود و معلول علت ديگر است و...تابى‏نهايت، يعنى تمام نظام هستى از مجموع ممكنات به وجود آمده، يعنى از مجموع اشيائى كه وجودشان از جاى ديگرى(علت آنها)به آنها رسيده است، علتشان بوده است كه به آنها وجود داده است.

با يك مقدمه ساده‏اى كه احتياج به آن حرفها نداشته‏باشد، مى‏شود اين مساله را فيصله داد و آن مقدمه ساده اين است: شما در فلسفه امروز و در حرفهاى ماديين زياد مى‏خوانيدكه مى‏گويند هر چيزى تا وجودش اجتناب ناپذير نباشد وجود پيدا نمى‏كند، يعنى تا وجودش ضرورى نشود وجود پيدا نمى‏كند.مثلابه شما مى‏گويند گردش اين صفحه را نگاه كنيد، اگر اين گردش الآن وجود دارد، ضرورت پيدا كرده است كه‏وجود پيدا كند، يعنى مجموع شرايط و علل به آن ضرورت بخشيده‏اند، كه اين را مى‏گويند «ضرورت بالغير» ، منتهااين ضرورتى است كه از ناحيه ذاتش نيست، علت به آن ضرورت داده، و اين درست هم هست.ما مى‏گوييم هر ممكنى‏ضرورى است، هر ممكن الوجودى واجب الوجود است اما واجب الوجود بالغير، يعنى هر ممكن الوجودى علتش به آن‏ضرورت بخشيده است.بنابراين وجوب وجود بالغير با وجوب وجود بالذات اشتباه نشود.آن تقسيمى كه ما ذكر كرديم اين بود كه اشياءيا ممكن الوجود بالذات‏اند يا واجب الوجود بالذات، و البته ما گفتيم ممكن الوجود از ناحيه واجب الوجود بالذات،واجب بالغير مى‏شود، يعنى چون او واجب الوجود است و به اين ضرورت مى‏بخشد، اين وجود پيدا مى‏كند.

پس ماديين مى‏گويندنظام عالم نظام ضرورت است، ما هم مى‏گوييم نظام ضرورت است،منتها آنها مى‏گويند دست روى هر چيزى كه بگذاريد واجب بالغير است، مامى‏گوييم اين واجب بالغيرها يك جا منتهى مى‏شود به يك واجب بالذات.

پس وجوب بالغير را احدى انكار ندارد و قابل انكار هم‏نيست.ما آمديم با آنها توافق

صفحه : 200

كرديم و مى‏گوييم اين‏عالم، اين هستها، اين پديده‏ها و اين نظامى كه ما مى‏بينيم، يك‏نظام صد در صد ضرورى و قطعى است.شما كتابهاى ماديين را كه بخوانيد، مى‏بينيد كه‏پر است از اين حرفها، كتابهاى الهيون را هم كه بخوانيد، مى‏گويند: «حف الممكن بالضرورتين‏» دو ضرورت دو طرف هر ممكنى را گرفته است.

ما اين بحث را در مقاله هشتم اصول فلسفه[مطرح]كرده‏ايم.فلسفه‏در اين جهت اختلاف نظرى ندارد كه نظام عالم نظام ضرورت است.حتى روى حسابهاى فلسفى، اين حرفى كه‏الآن از دهان من بيرون مى‏آيد، در عين اينكه در آن نظام اختيار كه ما مى‏گوييم، اختيار به آن معنا در مقابل جبرهست، در عين حال ضرورت است، يعنى چه؟يعنى اصلا محال بود كه اين حرف، در اين ساعت و در اين لحظه، از دهان من بيرون‏نيايد.چرا؟چون اين حرف در اين ساعت و در اين لحظه كه از دهان من بيرون آمد يا آن پلك چشم شما كه تكان خورد،به موجب علتى بوده است، اگر آن علت نبود، محال بود كه پلك چشم شما تكان بخورد يا اين حرف از دهان من بيرون بيايد،نه يك علت، بلكه مجموع عللى كه وجود پيدا كرده‏اند، به آن ضرورت بخشيده‏اند.چطور مى‏شد كه اين[حادثه]واقع‏نشود؟علت آن وجود پيدا نكند، و آن علت چرا وجود پيدا كرده؟باز هم يك مجموع شرايط و عللى به آن ضرورت بخشيده‏است.مى‏رويم سراغ آن علت اصلى، به آن هم يك مجموع عللى ضرورت بخشيده است.پس با اينكه موجودات عالم - به قول‏ما و آنها - همه ممكنات هستند، همه واجبات هستند اما واجبات بالغير. هر واجبى اگربگوييم چرا ضرورت پيدا كرد؟مى‏گوييم چون علتش به آن ضرورت بخشيد.

سينوى‏ها مى‏گويند اگرتمام نظام هستى از ممكنات تشكيل شود، اين ضرورتى كه الآن قبول‏داريم نبود.اين ضرورتى كه الآن تو هم قبول دارى، به دليل وجود واجب‏الوجود بالذات است، چون خدا در عالم هست، اين نظام عالم نظام ضرورت است و اگر خدا يعنى واجب الوجود بالذاتى در عالم‏نباشد، نه مخلوق و موجودى هست و نه مى‏تواند اين موجود مخلوق‏ها ضرورى باشند.چرا؟براى اينكه وجود اين موجودممكن وقتى ضرورت پيدا مى‏كند كه تمام راههاى نيستى بر آن بسته باشد. مثلا اگر اين موجود ممكن ده علت دارد، نه علت‏وجود داشته باشد و يكى وجود نداشته باشد، يك راه نيستى كه برايش باز باشد، آن موجود نيست.

پس اشياءوقتى در دنيا ضرورت پيدا مى‏كنند كه تمام راههاى نيستى بر آنها

صفحه : 201

بسته باشد.اينكه شماالآن مى‏بينيد كه اين عالم هست و ضرورى است[به اين جهت است كه]تمام‏راههاى نيستى بر عالم بسته شده است.منتها شما مى‏گوييد اين نظام‏همه ممكنات است، من مى‏گويم اين نظام منتهى مى‏شود به يك واجب الوجود.از من و شما - هر دو - مى‏پرسنداين[موجود]چرا وجود پيدا كرده است و چرا ضرورت دارد كه وجود پيدا كند؟ مى‏گوييم به حكم اين علت; به حكم اينكه اين‏علت وجود داشته، اين هم بوده است; چون اين علت وجود داشته، اين هم ضرورت پيدا كرده است.

مى‏بينيم اين سؤال‏جواب پيدا كرد.مى‏رويم سراغ اين علت، اين چرا وجود و ضرورت پيدا كرده‏است؟مى‏گوييد چون اين بود، اين نمى‏توانست نباشد.مى‏بينيم راست مى‏گويد.سراغ‏اين مى‏رويم، باز شما مى‏گوييد چون اين بود، اين نمى‏توانست نباشد. مى‏گوييم بله.

يك فرض ديگر در اينجا هست و آن اين است: اگرمن بگويم «الف‏» چرا وجود دارد؟مى‏گوييد چون «ب‏» وجود دارد.مى‏گفتم خوب، «ب‏» وجود پيدا نكند كه «الف‏» هم وجودپيدا نكند; اين نباشد تا آن هم نباشد.مى‏گفتيد چون «ج‏» بود، «ب‏» هم نمى‏توانست نباشد.مى‏گفتم نه آقا، «الف‏» نباشدبه اينكه «ب‏» هم نباشد به اينكه «ج‏» هم نباشد.مى‏گفتيد وقتى «ج‏» بود، نمى‏توانست «ب‏» نباشد و وقتى «ب‏» بود، نمى‏توانست‏«الف‏» نباشد.يكدفعه مى‏گوييم «سودا چنين خوش است كه يكجا كند كسى‏» ; مى‏گويم آقا، چرا الف «هست‏» ؟چرا الف‏«نيست‏» نيست تا اينكه نه «ب‏» باشد، نه «ج‏» باشد، نه «د» باشد...الى غير النهايه؟يعنى چرا اصلا بر عالم نيستى مطلق‏حكومت نمى‏كند؟چه چيزى راه نيستى را بر جميع عالم بسته است؟يعنى نبودن اين شى‏ء بالخصوص[منوط]به اين است‏كه هيچيك از علل آن نباشد; اگر اين علل متكى به واجب الوجود بالذات باشند، اين[شى‏ء]نمى‏تواند نباشد.چرا؟چون اگراين[شى‏ء]نباشد بايد[علت]آن نباشد، [اگر علت]آن نباشد بايد[علت علت] آن نباشد، [اگر علت علت]آن نباشد بايد[علت علت علت]آن‏نباشد و...آخر كار اگر همه اينها بخواهند نباشند، بايد چيزى نباشد كه عدم بر ذات او محال است(يعنى واجب الوجودبالذات)و چون محال است كه او نباشد، او بايد باشد; او كه بود همه اينها هستند.

اما اين نظام هر چه جلوترمى‏رود[مى‏بينيم]اين[شى‏ء]در ذات خودش مى‏تواند نباشد، اين[شى‏ء]هم‏مى‏تواند نباشد و...اگر اينها زبان داشته باشند و از هر كدامشان

صفحه : 202

بپرسيد چرا هستى؟مى‏گويد من خودم كه‏نمى‏خواستم باشم، يكى ديگر مرا هست كرد; چون آن هست، من مجبورم باشم. به آن هم كه مى‏گفتيم، مى‏گفت من مى‏توانستم نباشم‏ولى آن ديگرى كه هست، من مجبورم كه باشم.ما تا وقتى اين نظام را قطع كنيم و ببريم، هر جا كه از كمرگاهش بگيريم،جواب داريم.مثلا ما به اين سه شى‏ء مى‏گوييم چرا هستند؟مى‏گويد اين بالا سر من هست، من نمى‏توانستم نباشم.اما اگر روى‏تمام اين نظام يكجا دست بگذاريم، بگوييم چرا تمام آن يكجا «نيست‏» نيست و چه دليلى دارد كه بايد باشد؟[بدون واجب‏الوجود بالذات جواب نداريم]; يعنى اگر تمام نظام عالم از ممكنات باشد(ممكن است باشد، ممكن است نباشد)،پس چرا هست و چرا ضرورت دارد؟هستى و ضرورت و جبرى بودن اين نظام و اينكه هر چيزى كه هست بايد باشد و محال‏است كه نباشد[به اين جهت است كه] يك ضرورت وجود بالذاتى در عالم هست، واجب الوجود بالذاتى در عالم هست، و الا اگر تمام‏اين نظام هستى، همه اشيائى است كه زبان حالشان در ذات خودشان اين است كه مى‏گويند من مى‏توانم باشم مى‏توانم‏نباشم، من كه هستم به حكم خودم نيستم و من كه ضرورت دارم به حكم خودم ضرورت ندارم، ديگرى به من داده، ديگرى‏هم [همين را]مى‏گويد و...در اين صورت براى اين سؤال جواب پيدا نمى‏كنيم، مى‏گوييم تو نباش به اينكه علتت هم نباشدبه اينكه علت علتت هم نباشد، چرا تو «نيست‏» نيستى به اينكه نه علتت مى‏بود و نه علت علتت و نه علت علت علتت و نه...؟ چه محالى لازم مى‏آمد؟پس ممكن بود كه‏هيچ چيز نباشد؟بله، ممكن بود هيچ چيز نباشد.پس چرا هست؟بنابراين تمام نظام ممكنات‏حكم ممكن واحد را پيدا مى‏كند كه باز متكى به واجب الوجود است.

اگر از اين راه واردشويم، احتياجى نيست كه ما آن براهين مخصوص باب تسلسل را اثبات كنيم،بلكه همين كه گفتيم، با يكى از براهين باب تسلسل خيلى قريب الماخذاست، و حتى لزومى ندارد وارد آن مطلبى شويم كه قدرى اثباتش مشكل است(كه علت و معلول بايد با يكديگر همزمان باشند)،فقط همين مقدار كه وارد شويم، با يك محاسبه فلسفى درك مى‏كنيم كه چون هستى و ضرورت در عالم هست، واجب‏الوجود بالذات در عالم هست و تمام اين هستيها متكى به واجب الوجود بالذات‏اند.

استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 4 صفحه 195

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:36 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

راههاى شناخت‏خدا> برهان نظم


برهان نظم به بيان ديگر

کتاب: مجموعه آثار ج 4 ص 92

نويسنده: شهيد مرتضي مطهري

از نظر قدماى ما اين برهان نظم را جور ديگرى هم مى‏شود تقرير كرد - كه اين را هم توضيح بدهيم و از اين مطلب خارج شويم - و آن اين است: عرض كرديم چگونه مى‏شود كه يك معلول دليل شود بر اينكه علتش عالم بوده است، شاعر بوده است.گفتيم بايد حكايت كند، نشان بدهد كه انتخاب و اختيار در آنجا وجود داشته است.علماى امروز روى حساب احتمالات - كه در جلسه گذشته آقاى مهندس...حساب احتمالات را خوب توضيح دادند - اين مطلب را بيان كرده‏اند، گفته‏اند كه اين دليل مى‏شود بر اينكه فاعل اراده و شعورى داشته باشد.روى اصولى كه علماى قديم بيان مى‏كنند يك جور ديگرى مى‏شود اين مطلب را ذكر كرد و آن اين است: معلول همان طورى كه از اصل وجود علت‏حكايت مى‏كند يعنى حكايت مى‏كند كه من علتى دارم، از صفات و خصوصيات علت هم تا حدودى حكايت مى‏كند، يعنى اين جور نيست كه معلول فقط حكايت كند كه من علتى دارم، نه، تا حدودى صفات علت‏خودش را هم نشان مى‏دهد.مثلا معلول، عظمت علت را نشان مى‏دهد، عظمت معلول دليل بر عظمت علت است.معلوم است علت كوچك و حقير و ناتوان و ضعيف نمى‏تواند معلول عظيم به وجود آورد.يكى از شؤون علت كه معلول آيت و جلوه او

صفحه : 93

مى‏شود علم علت است.خود معلول مى‏تواند اين صفت را - كه صفت علم علت است - از آيينه خودش منعكس كند، نشان بدهد، يعنى علم علت در آيينه وجود معلول منعكس مى‏شود.چطور؟دليلش هم خيلى واضح است.ما بسيارى از شؤون علتها را از راه معلولها تشخيص مى‏دهيم.خيلى از افراد اين جور مى‏گويند: آقا ما تا چيزى را نبينيم قبول نمى‏كنيم، ما جز به محسوسات به چيز ديگرى ايمان نداريم.من حالا يك موضوعى را از مسائلى كه در دنياى فلسفه مطرح بوده برايتان طرح مى‏كنم.يك مساله‏اى را دكارت مطرح كرد و آن مساله اين بود: دكارت يك ثنويت‏خيلى زيادى ميان روح و جسم قائل شد، يعنى ايندو را خيلى مباين يكديگر شناخت.روى اصول فلسفى خودش معتقد شد كه روح از مختصات انسان است، روح داشتن مساوى است با عقل داشتن و عقل داشتن مساوى است با ادراكات كلى داشتن و علم داشتن (علم به همين مفهومى كه ما امروز مى‏گوييم قوانين كلى عالم را كشف كردن)، اصلا روح مساوى با اين است.بعد گفت روح از مختصات انسان است. حيوانات چطور؟ گفت‏حيوانات روح ندارند، حيوانات ماشينهاى بى‏جانى هستند ولى اين قدر اين ماشينها دقيق ساخته شده‏اند كه آدميزادها درباره اينها اشتباه مى‏كنند، خيال مى‏كنند اينها جان دارند.مى‏گفت‏حيوانات نه لذت را درك مى‏كنند، نه درد را درك مى‏كنند، نه حس دارند، نه بچه مى‏فهمند، نه هيچ چيز ديگر، فقط ماشين[هستند].هيچ فرقى ميان اين ماشين و يك ماشين فلزى نيست.چيزى كه هست، اين دقيقتر است.حتى نوشته‏اند - به نظرم در همين سير حكمت در اروپا هم باشد - كه شاگردهاى دكارت در يك ديرى بودند، يك سگى آنجا بود، اين سگ را اذيت مى‏كردند، گاز مى‏گرفتند، سگ داد مى‏كشيد، مى‏گفتند اين ماشين چقدر دقيق ساخته شده كه وقتى هم گاز مى‏گيرى، يك صدا هم مى‏كند كه آدم خيال مى‏كند مى‏فهمد!من از شما مى‏پرسم: بشر چه دليلى دارد بر اينكه حيوان ادراك و احساس دارد؟ادراك و احساس حيوان كه براى ما محسوس و مشهود نيست، جز اينكه ما فقط يك آثارى مى‏بينيم، غير از آن چيز ديگرى نيست.

البته اين حرف از حرفهاى سخيف دنياست، الآن هم همه ما به اين حرف مى‏خنديم.ذره‏اى ترديد نداريم در اينكه حيوان جان دارد، ادراك مى‏كند، درد را حس مى‏كند، لذت را حس مى‏كند، ولى ما چه دليلى داريم؟غير از اين است كه از همين تجلياتى كه در ظاهر مى‏بينيم، در ظاهر وجود اين حيوان درك مى‏كنيم، مى‏فهميم كه

صفحه : 94

اين مور هم جان دارد، اين اسب هم جان دارد، اين گوسفند هم جان دارد و درك مى‏كند؟يعنى از اثر و از معلول به شان علت[كه]علم اين حيوان باشد، درك اين حيوان باشد، احساس اين حيوان باشد پى مى‏بريم.اين خودش نوعى ايمان به غيب است.همين افرادى كه مى‏گويند ما جز به محسوسات ايمان نمى‏آوريم، اگر درست مدركات خودشان را تحليل كنند مى‏بينند نيمى از علمها و اطلاعات آنها ايمان به غيب است‏يعنى ايمان به نهان است.از همين ظاهر و از همين شهادت به اصطلاح، ما به آن غيب ايمان مى‏آوريم.بلكه درباره انسانها هم همين جور است، همين احتمال را ما به چه دليل مى‏توانيم نفى كنيم كه[من]بگويم من خودم خوب مى‏فهمم، خودم چون مستقيم خودم را درك مى‏كنم، علم حضورى دارم، خودم را مى‏دانم كه درك مى‏كنم اما از كجا كه رفيقم جان داشته باشد؟شايد رفيقم يك ماشين بسيار بسيار دقيقى است بدون اينكه درك كند ولى وقتى من يك حرفى مى‏زنم او يك جوابى همين جورى مى‏دهد.باز هم جز اينكه ما از همين آثار وجودش به اين حالت معنوى او و صفت او علم داريم، چيز ديگرى در كار نيست.صفات ديگرى هم در كار هست: مى‏گوييم فلان كس آدم مهربانى است، فلان كس آدم با ايمانى است، فلان كس آدم خوبى است، فلان كس آدم قسى القلبى است - اينها همه صفات است، شؤون است - اينها را ما از راه همين آثار درك مى‏كنيم.

بنابراين خود معلولهاى عالم مى‏توانند صفت علت‏خودشان را نشان بدهند: عظمت علت را نشان بدهند، علم علت را نشان بدهند.اين تعبيرى هم كه در قرآن كريم آمده است، كلمه «آيات‏» ، نشانه‏ها، آيينه‏ها، همين است، مى‏خواهد بفرمايد مخلوقات آيينه پروردگارند، نه فقط آيينه وجودش كه خدايى وجود دارد، آيينه صفات پروردگار هم هستند: آيينه حكمت پروردگار، آيينه قدرت پروردگار، آيينه علم پروردگار.

اينجا ضمنا يك بحث ديگرى هست و آن اين است: ما از نظر كلى بحث كرديم، معناى نظم را گفتيم، دلالت كردن نظم را بر ناظم به آن معنا، بر علم و ادراك ناظم بيان كرديم، و يك مطلب ديگر باقى است كه من خيال نمى‏كنم ديگر در اين جلسه لازم باشد طرح كنيم يا آنكه من بخواهم اينجا آن مساله را براى شما طرح كنم و آن اينكه شروع كنيم شواهدى از نظمهايى كه در قسمتهاى مختلف عالم وجود دارد مخصوصا در عالم جاندارها، اينها را يك يك ذكر كنيم.اولا اين[مبحث]آن قدر مفصل است كه با سالها

صفحه : 95

بحث هم تمام نمى‏شود، بعد هم در اين زمينه كتابها خيلى زياد نوشته شده و همه شما اين مقدارها اطلاع داريد.بحث در اين است كه اصلا كيفيت دلالت اينها را ما بيان كنيم كه اينها را ما بيان كرديم.همين كه كتابهايى را كه در اين زمينه‏ها نوشته شده است معرفى كنيم كافى است.كتابهاى كوچكى در اين زمينه‏ها نوشته شده است كه اين كتابها را بايد توصيه كرد جوانها مخصوصا بخوانند.يك كتاب در چند سال پيش ترجمه شد به نام راز آفرينش انسان(اين را من مكرر توصيه كرده‏ام)از يك پروفسور آمريكايى به نام كريسين موريسن كه كتاب كوچكى هم هست.در كتابهاى مختلفى كه در اين زمينه خوانده‏ام از جامعترين كتابهايى است كه در اين زمينه نوشته شده، بسيار كتاب خوبى است.كتاب انسان موجود ناشناخته از الكسيس كارل بسيار بسيار كتاب خوبى است، از كتابهاى نافعى است كه هم در اين زمينه و هم براى مسائل و مطالب ديگر مفيد است. كتابهاى ديگرى كوچك و بزرگ براى عالم حيوانات و غير اينها نوشته شده كه يكى كتاب كوچكى است - يك وقت هم در اصفهان منتشر شده بود - به نام شگفتيهاى عالم حيوانات، آن هم كتاب خوبى است.همين كتابهاى مدرسه‏اى و دانشگاهى كه راجع به تاريخ طبيعى نوشته‏اند، راجع به فيزيولوژى نوشته‏اند، راجع به تشريح نوشته‏اند، راجع به گياه شناسى نوشته‏اند، همه كتابهاى مفيدى است.

من در چند سال پيش، از يكى از همين رفقاى خودمان شنيده بودم كه يك كتابى نوشته شده است به نام «حيات و هدفدارى‏» - يعنى مفهومش اين است - كه من همان وقت آن طور كه تعريف كردند خيلى مايل شدم كه اين كتاب ترجمه بشود.اخيرا اطلاع پيدا كرديم كه اين كتاب را ترجمه كرده‏اند و گويا شركت انتشار هم تصميم دارد چاپ كند.بنابراين در اين جهت ما فقط به همين مقدار قناعت مى‏كنيم و از اين [مساله]ديگر رد مى‏شويم.

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:32 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

راههاى شناخت‏خدا> برهان نظم


 

ناظم با شعور

مقدمه: در اين مقاله بيان گرديده است كه چطور از نظم موجود در موجودات پى‏مى‏بريم به اينكه خالق عالم و دانا آنها را آفريده است.

از نظر قدماى ما اين برهان نظم را جور ديگرى هم مى‏شود تقرير كرد - كه اين را هم توضيح بدهيم و از اين مطلب خارج شويم - و آن اين است: عرض كرديم چگونه مى‏شود كه يك معلول دليل شود بر اينكه علتش عالم بوده است، شاعر بوده است.گفتيم بايد حكايت كند، نشان بدهد كه انتخاب و اختيار در آنجا وجود داشته است.علماى امروز روى حساب احتمالات - كه در جلسه گذشته آقاى مهندس...حساب احتمالات را خوب توضيح دادند - اين مطلب را بيان كرده‏اند، گفته‏اند كه اين دليل مى‏شود بر اينكه فاعل اراده و شعورى داشته باشد.روى اصولى كه علماى قديم بيان مى‏كنند يك جور ديگرى مى‏شود اين مطلب را ذكر كرد و آن اين است: معلول همان طورى كه از اصل وجود علت‏حكايت مى‏كند يعنى حكايت مى‏كند كه من علتى دارم، از صفات و خصوصيات علت هم تا حدودى حكايت مى‏كند، يعنى اين جور نيست كه معلول فقط حكايت كند كه من علتى دارم، نه، تا حدودى صفات علت‏خودش را هم نشان مى‏دهد.مثلا معلول، عظمت علت را نشان مى‏دهد، عظمت معلول دليل بر عظمت علت است.معلوم است علت كوچك و حقير و ناتوان و ضعيف نمى‏تواند معلول عظيم به وجود آورد.يكى از شؤون علت كه معلول آيت و جلوه او

صفحه : 93

مى‏شود علم علت است.خود معلول مى‏تواند اين صفت را - كه صفت علم علت است - از آيينه خودش منعكس كند، نشان بدهد، يعنى علم علت در آيينه وجود معلول منعكس مى‏شود.چطور؟دليلش هم خيلى واضح است.ما بسيارى از شؤون علتها را از راه معلولها تشخيص مى‏دهيم.خيلى از افراد اين جور مى‏گويند: آقا ما تا چيزى را نبينيم قبول نمى‏كنيم، ما جز به محسوسات به چيز ديگرى ايمان نداريم.من حالا يك موضوعى را از مسائلى كه در دنياى فلسفه مطرح بوده برايتان طرح مى‏كنم.يك مساله‏اى را دكارت مطرح كرد و آن مساله اين بود: دكارت يك ثنويت‏خيلى زيادى ميان روح و جسم قائل شد، يعنى ايندو را خيلى مباين يكديگر شناخت.روى اصول فلسفى خودش معتقد شد كه روح از مختصات انسان است، روح داشتن مساوى است با عقل داشتن و عقل داشتن مساوى است با ادراكات كلى داشتن و علم داشتن (علم به همين مفهومى كه ما امروز مى‏گوييم قوانين كلى عالم را كشف كردن)، اصلا روح مساوى با اين است.بعد گفت روح از مختصات انسان است. حيوانات چطور؟ گفت‏حيوانات روح ندارند، حيوانات ماشينهاى بى‏جانى هستند ولى اين قدر اين ماشينها دقيق ساخته شده‏اند كه آدميزادها درباره اينها اشتباه مى‏كنند، خيال مى‏كنند اينها جان دارند.مى‏گفت‏حيوانات نه لذت را درك مى‏كنند، نه درد را درك مى‏كنند، نه حس دارند، نه بچه مى‏فهمند، نه هيچ چيز ديگر، فقط ماشين[هستند].هيچ فرقى ميان اين ماشين و يك ماشين فلزى نيست.چيزى كه هست، اين دقيقتر است.حتى نوشته‏اند - به نظرم در همين سير حكمت در اروپا هم باشد - كه شاگردهاى دكارت در يك ديرى بودند، يك سگى آنجا بود، اين سگ را اذيت مى‏كردند، گاز مى‏گرفتند، سگ داد مى‏كشيد، مى‏گفتند اين ماشين چقدر دقيق ساخته شده كه وقتى هم گاز مى‏گيرى، يك صدا هم مى‏كند كه آدم خيال مى‏كند مى‏فهمد!من از شما مى‏پرسم: بشر چه دليلى دارد بر اينكه حيوان ادراك و احساس دارد؟ادراك و احساس حيوان كه براى ما محسوس و مشهود نيست، جز اينكه ما فقط يك آثارى مى‏بينيم، غير از آن چيز ديگرى نيست.

البته اين حرف از حرفهاى سخيف دنياست، الآن هم همه ما به اين حرف مى‏خنديم.ذره‏اى ترديد نداريم در اينكه حيوان جان دارد، ادراك مى‏كند، درد را حس مى‏كند، لذت را حس مى‏كند، ولى ما چه دليلى داريم؟غير از اين است كه از همين تجلياتى كه در ظاهر مى‏بينيم، در ظاهر وجود اين حيوان درك مى‏كنيم، مى‏فهميم كه

صفحه : 94

اين مور هم جان دارد، اين اسب هم جان دارد، اين گوسفند هم جان دارد و درك مى‏كند؟يعنى از اثر و از معلول به شان علت[كه]علم اين حيوان باشد، درك اين حيوان باشد، احساس اين حيوان باشد پى مى‏بريم.اين خودش نوعى ايمان به غيب است.همين افرادى كه مى‏گويند ما جز به محسوسات ايمان نمى‏آوريم، اگر درست مدركات خودشان را تحليل كنند مى‏بينند نيمى از علمها و اطلاعات آنها ايمان به غيب است‏يعنى ايمان به نهان است.از همين ظاهر و از همين شهادت به اصطلاح، ما به آن غيب ايمان مى‏آوريم.بلكه درباره انسانها هم همين جور است، همين احتمال را ما به چه دليل مى‏توانيم نفى كنيم كه[من]بگويم من خودم خوب مى‏فهمم، خودم چون مستقيم خودم را درك مى‏كنم، علم حضورى دارم، خودم را مى‏دانم كه درك مى‏كنم اما از كجا كه رفيقم جان داشته باشد؟شايد رفيقم يك ماشين بسيار بسيار دقيقى است بدون اينكه درك كند ولى وقتى من يك حرفى مى‏زنم او يك جوابى همين جورى مى‏دهد.باز هم جز اينكه ما از همين آثار وجودش به اين حالت معنوى او و صفت او علم داريم، چيز ديگرى در كار نيست.صفات ديگرى هم در كار هست: مى‏گوييم فلان كس آدم مهربانى است، فلان كس آدم با ايمانى است، فلان كس آدم خوبى است، فلان كس آدم قسى القلبى است - اينها همه صفات است، شؤون است - اينها را ما از راه همين آثار درك مى‏كنيم.

بنابراين خود معلولهاى عالم مى‏توانند صفت علت‏خودشان را نشان بدهند: عظمت علت را نشان بدهند، علم علت را نشان بدهند.اين تعبيرى هم كه در قرآن كريم آمده است، كلمه «آيات‏» ، نشانه‏ها، آيينه‏ها، همين است، مى‏خواهد بفرمايد مخلوقات آيينه پروردگارند، نه فقط آيينه وجودش كه خدايى وجود دارد، آيينه صفات پروردگار هم هستند: آيينه حكمت پروردگار، آيينه قدرت پروردگار، آيينه علم پروردگار.

اينجا ضمنا يك بحث ديگرى هست و آن اين است: ما از نظر كلى بحث كرديم، معناى نظم را گفتيم، دلالت كردن نظم را بر ناظم به آن معنا، بر علم و ادراك ناظم بيان كرديم، و يك مطلب ديگر باقى است كه من خيال نمى‏كنم ديگر در اين جلسه لازم باشد طرح كنيم يا آنكه من بخواهم اينجا آن مساله را براى شما طرح كنم و آن اينكه شروع كنيم شواهدى از نظمهايى كه در قسمتهاى مختلف عالم وجود دارد مخصوصا در عالم جاندارها، اينها را يك يك ذكر كنيم.اولا اين[مبحث]آن قدر مفصل است كه با سالها


صفحه : 95

بحث هم تمام نمى‏شود،

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:31 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

راههاى شناخت‏خدا> برهان نظم


 

برهان نظم 2

مقدمه: در برهان نظم آنچه كه وجود خالق دانا را اثبات مى‏كند، ارتباط نظم با علت غايى است. علت غايى نمى‏تواند ناشى از تصادف باشد ولى تصادفاتى كه ما در عالم مى‏بينيم با نظم عالم منافاتى ندارد.

نظم ناشى از علت غايى صحبت ما در دليل نظم بود.معنى نظمى را كه در باب خداشناسى به كار برده و دليل گرفته مى‏شود عرض كرديم.گفتيم اين نظم به اصطلاح فلسفى نظم ناشى از علت غايى است نه نظم ناشى از علت فاعلى.نظم ناشى از علت فاعلى جز اين نيست كه گفته مى‏شود هر معلولى و هر اثرى مؤثرى و فاعلى لازم دارد، يك چيزى كه قبل از آن زمانا يا رتبة وجود داشته است و آن به وجود آورنده اين معلول است.قهرا اگر آن علت هم معلول علت ديگرى باشد و آن علت هم باز معلول علت ديگرى باشد و همين طور هر علتى معلول علت ديگر، باز معلول آخرى را كه در نظر بگيريم آن به نوبه خودش علت براى يك معلولى باشد، خواه نا خواه يك نظمى در ميان اشياء به وجود مى‏آيد، يك نظم زنجيرى.خود اين نظم به هيچ وجه دليل بر وجود خدا نخواهد بود.ولى ما نظم ديگرى داريم كه آن نظم ناشى از عليت غايى است.آن نظم معنايش اين است كه وضعى در معلول وجود دارد كه حكايت مى‏كند كه در ناحيه علت انتخاب وجود داشته است‏يعنى اين علت كه اين معلول را به وجود آورده است در يك وضع و حالى قرار داشته است كه مى‏توانسته

صفحه : 87

است اين معلول را به شكلى ديگر[به وجود آورد].در ميان شكلهاى مختلفى كه امكان داشته اين معلول وجود پيدا كند، يك شكل معين بالخصوص از ناحيه علت انتخاب شده است.چرا اين شكل از ميان شكلهاى مختلف انتخاب شده است؟براى يك منظور بالخصوص.پس ناچار در ناحيه علت بايد شعور، ادراك، اراده وجود داشته باشد كه هدف را بشناسد، وسيله بودن اين ساختمان و اين وضع را براى آن هدف تميز بدهد و اين را كه به وجود آورده است به عنوان وسيله براى آن هدف به وجود آورده باشد.اصل عليت غايى در جايى ممكن است واقع شود كه يا خود آن علتى كه اين معلول را به وجود آورده است داراى شعور و ادراك و اراده باشد يا آنكه اگر فرضا خود فاعل داراى شعور و ادراك و اراده نيست، تحت تسخير و تدبير و اراده يك فاعل بالاترى باشد كه آن فاعل بالاتر، او را تدبير مى‏كند، او را مى‏برد، او را مى‏كشاند، مثل اين باشد كه خود اين فاعل حكم يك ابزارى را دارد در دست او و در اختيار او.آن نظمى كه مى‏گويند در عالم وجود دارد و دليل بر وجود خداوند است - يا اگر بخواهيم بهتر تعبير كنيم بايد بگوييم دليل بر وجود ماوراء الطبيعه است - اين نظم به معنى دوم است.آنچه ما در جلسه گذشته از كتاب راه طى شده نقل كرديم - اگر باز هم آقايان مطالعه كرده باشند - اين ايراد ما صد در صد بر آن وارد است، يعنى در آن كتاب ميان اين دو نوع نظم لا اقل تشخيص و تميز داده نشده يا فرق گذاشته نشده است.آن نظمى كه آنجا ذكر مى‏كند كه اين دليل بر توحيد است و مى‏گويد علوم دنيا جز اين چيزى نگفته‏اند و اگر شما از علوم سؤال كنيد، يك نظم قطعى را در كار جهان نشان مى‏دهند، همان نظم ناشى از علت فاعلى است و آن به درد ما در اينجا نمى‏خورد، فايده‏اى ندارد و نقصهاى خيلى زيادى در آنجا وجود دارد كه در آن جلسه اشاره كرديم.و علت اصلى‏اى كه آن كتاب اساسا از آن راه هم رفته است اين است كه اين كتاب يك مبنا و اساسى را شروع كرده است كه جز اين راه را نمى‏توانسته طى كند، يعنى راهى كه طى كرده جبرا و الزاما به اين جور بيانى منتهى مى‏شده است.راهى كه آن كتاب طى كرده است ابتداى آن همان جمله‏اى بود كه در آن جلسه عبارتش را نقل كردم، مى‏خواهد اين اساس را اساسا انكار كند كه طبيعتى و ماوراء طبيعتى[وجود دارد].اگر ما اين را انكار كنيم يا بايد نظم غايى را - به همين تعبيرى كه عرض كرديم - اساسا قبول نكنيم يعنى اين اتقانى كه به اصطلاح در صنع وجود دارد، اينها را از نظر علت غايى ناشى از تصادف بدانيم يا چون فرض اين است كه طبيعت و ماوراء

صفحه : 88

طبيعتى نيست، بايد قائل شويم كه در متن طبيعت‏شعور و ادراك كافى وجود دارد.اين هم يك مطلبى نيست كه كسى بتواند به اين زوديها قبول كند كه در متن طبيعت، در خود طبيعت، [شعور و ادراك كافى وجود دارد]، همان طبيعت بى جان كه به طبيعت جاندار منتهى مى‏شود، همان چيزى كه پس از آنكه علم، طبيعت را تحليل مى‏كند منتهى به آن مى‏شود - اسمش را ماده مى‏گذارد، انرژى مى‏گذارد، آن چيزى كه براى ايندو اصل و مبدا است - شاعر و مدرك است.اين هم يك چيزى نيست كه كسى بتواند به اين زوديها بگويد.من در خلال آن جلسه و اين جلسه يك كتاب ديگرى از همين نويسنده محترم مطالعه كردم، چون شنيده بودم كه آن كتاب با اين كتاب اختلاف نظر دارد.

خوشبختانه اين جور يافتم كه تنها صحبت اختلاف نظر نيست بلكه بكلى مبانى اين كتاب با مبانى كتاب اول مغاير است و خيلى از مطالبش كه عين حقيقت است و بسيارى از مطالبش هم نزديك[به حقيقت]است.كتابى است به نام ذره بى انتها، اين كتاب ذره بى انتها عنوانش «رد بر راه طى شده‏» نيست اما حقيقتش رد بر راه طى شده است.راجع به خصوص توحيد در اين كتاب بحثى نشده ولى تمام اصولى كه در باب مبدا و معاد در آن كتاب راه طى شده به اصطلاح طى شده است، در اين كتاب خلاف آن است و روح و ريشه‏اش اين است: راه طى شده خواسته است تمام عالم، تمام حوادث حتى مبدا و معاد را به تعبير خود اين كتاب ذره بى انتها روى دو عنصر ماده و انرژى توجيه كند.كتاب ذره بى انتها تازه مى‏گويد اين دو عنصر كافى نيست، ما حتما بايد عنصر سومى در كار جهان دخالت بدهيم(اين عنصر سوم همان چيزى است كه راه طى شده اساسش بر انكار آن است)و چون عنصر سوم را دخالت داده است، هم نظرش درباره انسان با آنچه در راه طى شده آمده است تفاوت كرده يعنى روح را قبول كرده است در صورت انكار روح، و هم معاد را به شكل ديگرى قبول كرده است غير از آن شكل پر از اشكال و ايرادى كه در راه طى شده و در چند كتاب ديگر به آن شكل وجود دارد.

به هر حال اين نظمى كه در اينجا قائل مى‏شويم و مى‏گوييم، اين است و اين نظم آن چيزى نيست كه مبناى علوم بر آن است.اين يك مساله‏اى است كه از نظر اروپاييها هميشه دو مكتب مخالف يكديگر وجود داشته است و آن اين است كه آيا اصل عليت غايى را بايد در جهان قبول كنيم يا اينكه نبايد قبول كنيم يعنى از نظر علم امروز اين را ديگر ما نمى‏توانيم صد در صد امر مسلمى بدانيم، بلكه يك امر استدلالى

صفحه : 89

است كه بايد روى آن استدلال كنيم؟ تصادف و نظام عليت غايى اينجا يكى دو مطلب هست كه من بايد عرض كنم.يكى اينكه نقطه مقابل نظم فاعلى به مفهوم علت فاعلى، تصادف است، صدفه است، اتفاق است.آن صد در صد مردود است و آن اين است كه يك چيزى خود به خود و بدون علت به وجود بيايد.اين يك امر قابل بحثى نيست، طرفدار هم ندارد.روى اين هم بحث نمى‏كنيم.اما تصادفى كه نقطه مقابل علت غايى است: آيا اصلا در عالم تصادف به اين معنا وجود دارد يا وجود ندارد؟آيا كسانى كه قائل به عليت غايى هستند مى‏گويند تصادف وجود ندارد مطلقا يا مى‏گويند تصادف هم در عالم وجود پيدا مى‏كند اما اين تشكيلاتى كه ما در عالم مى‏بينيم ناشى از تصادف نيست، تصادف در عالم وجود دارد اما به يك مفهوم نسبى نه به يك مفهوم مطلق؟ببينيد، هر فاعلى، هر علتى و لو بى شعور بى شعور هم باشد به سوى يك هدف حركت مى‏كند.تصادفات اين طور پيدا مى‏شود: اگر ما دو رشته از علت داشته باشيم، يك رشته از علت داريم كه به سوى يك هدفى سير مى‏كند، يك رشته ديگر از علت هم داريم، آن هم به سوى هدف خاصى سير مى‏كند ولى ايندو ممكن است در يك نقطه به همديگر برسند و وقتى كه به همديگر برسند يك جريانى به وجود بيايد.اين جريان را مى‏گوييم تصادف.تصادف اتومبيلها را هم كه مى‏گويند، از همين جهت است.يك آدمى به سوى مقصدى دارد حركت مى‏كند، از عرض خيابان مى‏رود، يك اتومبيل هم به سوى مقصدى دارد مى‏رود، در طول خيابان حركت مى‏كند، ولى بدون اينكه آن به اين توجه داشته باشد و اين به آن توجه داشته باشد، در يك نقطه معين از خيابان كه مى‏رسند، در لحظه معين او از اين طرف مى‏رسد، او از آن طرف مى‏رسد و تصادف رخ مى‏دهد.به اين مى‏گويند تصادف.آيا در كار عالم تصادف به اين معنا وجود دارد يا وجود ندارد؟مسلم اين جور تصادفات در عالم هميشه وجود دارد. خوب، آيا هيچ ممكن است در خلقت اشياء تصادف دخالت داشته باشد؟مانعى نيست تصادف به اين معنا دخالت داشته باشد و اين دخالت داشتن با اصل عليت غايى منافات ندارد.مثلا يك فرضيه‏اى امروز راجع به خلقت همين منظومه شمسى ما هست.اين فرضيه هنوز هم مورد قبول است.بعضى اشخاص مى‏گويند كه اين خودش

صفحه : 90

بهترين دليل بر اين است كه اصل عليت غايى در عالم وجود ندارد.مثلا راجع به پيدايش زمين مى‏گويند زمين چگونه پيدا شده؟فرضيه‏اى است كه اينها را نمى‏شود به طور قطعى ثابت كرد، مى‏گويند زمين يك قطعه و يك ذره‏اى است كه از خورشيد جدا شده، اول جزء خورشيد بوده، خورشيد در همان حال حركت‏شديدى كه داشته است در اثر يك جريانهايى - همان طور كه در مثال، آتش چرخان را انسان وقتى چرخ مى‏دهد، يك جرقه‏هايى از آن جدا مى‏شود - زمين به صورت يك جرقه‏اى از آن جدا شده است(خوب، اين كاملا يك امر تصادفى است)، بعد در يك حد معينى كه رسيده است تحت تاثير قوه جاذبه از يك طرف و نيروى گريز از مركز از طرف ديگر، دور خورشيد چرخيده و چرخيده، سالها، قرنها، ميليونها، ميلياردها سال گذشته تا كم كم قشر زمين سرد شده است و براى زندگى مستعد گرديده و بعد زندگى پيدا شده است.

پس اساس اين دنيا را تصادف به وجود آورده.من كار ندارم كه اين حرف درست است‏يا نادرست.ما فرض مى‏كنيم چنين حرفى درست باشد، آيا اين منافات دارد با اينكه اين نظامى كه الآن مى‏گردد و مى‏چرخد بر نظام عليت غايى است و طبيعت به سوى هدف حركت مى‏كند؟نه، اين مثل اين است كه شما وقتى از كنار خيابان رد مى‏شويد يك وقت مى‏بينيد مثلا يك گلى از بغل ديوار روييده است.با خودتان فكر مى‏كنيد كه چطور شده اين پيدا شده.مى‏گوييد حتما در وقتى كه گل اينجا را درست مى‏كردند تخم اين گل تصادفا، اتفاقا در لابلاى اين گلها وجود داشته و بعد اينها هم متوجه نشده‏اند، بعد هم اتفاقا مصادف شده[با اين]كه از وسط آجر در آمده.ممكن است كه اين تخم گل تصادفا اينجا افتاده باشد به همين معنايى كه عرض مى‏كنيم، اما اين منافات ندارد كه خود طبيعت گل كه اين حركت را انجام مى‏دهد باز روى همان اصل توجه به هدف انجام بدهد، چون صحبت در اين نيست كه آيا اين جور حركات تصادفى در عالم واقع مى‏شود يا واقع نمى‏شود، صحبت در خود طبيعت است، طبيعت اشياء.آيا طبيعت گندم يك طبيعتى است كه به سوى هدف حركت مى‏كند يا نه؟ طبيعت گندم به هر حال به سوى هدف حركت مى‏كند.در قديم در حمامى كه مردها مى‏رفتند، پشت‏سر، زنها مى‏رفتند. مى‏گفتند ممكن است احيانا نطفه يك مردى هنوز زنده باشد و يك زنى بنشيند و جذب شود، بعد اين زن آبستن شود.اين يك امر تصادفى است، يعنى از نظر جذب شدن اين نطفه در رحم زن يك امر تصادفى است اما بعد كه جذب شد، اين جنين حالت تكاملى كه پيدا مى‏كند، باز روى هدف پيدا مى‏كند.

صفحه : 91

پس وقتى ما مى‏گوييم نظام، نظام غايى است‏يعنى در طبيعت اشياء حركت به سوى هدف و غايت و انتخاب وجود دارد، طبيعت مسخر است.براى اينكه طبيعت در مسير خودش قرار بگيرد، مقدمات و شرايطى از روى تصادف به وجود بيايد مانعى ندارد.اينها با اين اصل كه طبيعت‏يك مسير غايى و[به سوى]هدفى را طى مى‏كند منافات ندارد.تازه اينهايى هم كه ما به آن مى‏گوييم تصادف، اين تصادفها هم نسبى است، از يك نظر اينها تصادف است، از يك نظر كلى‏تر و با يك ديد كلى‏تر اگر ما نگاه كنيم هيچ چيزى تصادف نيست، همان تصادفها هم كه ما خيال مى‏كنيم تصادف است تصادف نيست.مثلا ببينيد، ما تصادف اتومبيل را كه تصادف مى‏دانيم، از نظر فكر راننده اتومبيل، از نظر هدفى كه راننده اتومبيل دارد و از نظر هدفى كه آن عابر دارد تصادف است، يعنى وقوع اين حادثه جزء هدف اين نيست، جزء هدف آن هم نيست.

اما از نظر نظام كلى عالم اينها اساسا تصادف نيست.از نظر نظام كلى عالم كه اگر يك فكر واردتر و دقيق‏ترى باشد[مى‏بيند]، آن هم جزء نقشه است، آن هم جزء هدف است.تصادف دانستن ناشى از جهل ماست.ما چيزى را وقتى نمى‏دانيم، [مى‏گوييم] تصادف است.مثال اين جور ذكر مى‏كنند، مى‏گويند يك وقت كسى مى‏داند اينجا در زير زمين آب وجود دارد يا مى‏داند مثلا اينجا گنجى مدفون است، شروع مى‏كند چاهى را كندن و كندن تا به آن گنج مى‏رسد.اينجا مى‏گويند آيا اين حرف درست است كه من چاه را كندم و تصادفا به گنجى رسيدم؟نه، من قبلا مى‏دانستم كه در اين نقطه معين گنج وجود دارد يا مى‏دانستم آب وجود دارد و براى استخراج گنج‏يا به دست آوردن آب اين كار را كردم.اين تصادف نيست، اما اگر همين كار را يك آدم جاهل بكند براى هدف ديگر[از نظر او تصادف است].او اين چاه را مى‏كند، مى‏خواهد كه يك چاه آبى، فاضلابى در خانه خودش داشته باشد، اتفاقا سر پنج مترى به يك گنجى مى‏رسد مى‏گويد اين را من كندم، تصادفا به گنجى رسيدم.از نظر آن كسى كه اين راه و اين مسير را مى‏داند و تمام خصوصيات را مى‏شناسد تصادف نيست، از نظر آن كه نمى‏داند تصادف است.

از اين جهت است كه اين تصادفها يك امر نسبى است، يعنى در عالم هر چيزى كه در يك مسيرى قرار مى‏گيرد هدف دارد. اگر آن كه اين راه را طى مى‏كند بداند كه در اين مسير چه قرار گرفته است، اين ديگر تصادف نيست.عالمى كه ما امروز مى‏بينيم و اينهمه تصادفات در اين عالم(كه از نظر علم و اطلاعات محدود خودمان

صفحه : 92

اينها را تصادف مى‏دانيم)اگر عالم تحت تاثير و تدبير يك علم كلى و يك اراده كلى باشد كه آن كه سير مى‏دهد، تمام جزئيات اين مسيرها را مى‏داند، از نظر او هيچ چيز در عالم تصادفى نيست، هيچ چيز در عالم اتفاقى نيست.

پس مطلب ديگرى كه خواستيم بگوييم اين است كه كسى خيال نكند اين تصادفاتى كه در عالم رخ مى‏دهد و بعد اين تصادفات شرايطى را به وجود مى‏آورد كه ما در آن شرايط مى‏بينيم طبيعت‏يك مسير هدفدارى را طى مى‏كند، آن تصادفها با اين هدفدارى تناقض دارد، نه، اين تصادفها، اين امور اتفاقيه عالم با هدف داشتن طبيعت منافات ندارد.همين را ما به يك بيان ديگر مى‏توانيم بيان كنيم.عالم را كه ما مى‏گوييم هدف دارد، يعنى عالم اين هدفدارى را روى يك قانون كلى و روى يك مسير كلى انجام مى‏دهد.قوانين هدفدارى هم در عالم كلى است، جزئى و شخصى نيست كه ما روى جزئى و شخصى بخواهيم بحث كنيم كه چه جور هست، چه جور نيست.

مجموعه آثار جلد چهارم صفحه 86. استاد شهيد مرتضى مطهرى.

هيئت مکنب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:30 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

راههاى شناخت‏خدا> برهان نظم


برهان نظم

مقدمه:برهان نظم يكى از راههاى روشن اثبات خداوند متعال است كه در قرآن مجيد به آن اشاره شده است. در اين مقاله به اركان برهان نظم، بطلان تصادف، رابطه برهان نظم با علت غائى دليل بر وجود خداوند است.

نظم عالم نظم عالم، نظام عالم دلالت مى‏كند بر وجود خدا.اين همان مطلبى است كه در قرآن كريم به اين تعبير آمده است: «اتقان صنع‏» ، متقن بودن مصنوعات عالم; در آن آيه است كه: و ترى الجبال تحسبها جامدة و هى تمر مر السحاب صنع الله الذى اتقن كل شى‏ء (1) .

در بعضى از آيات از همين مطلب تعبير به «تقدير» مى‏شود: اندازه‏گيرى; يعنى يك نوع حسابگرى در نظم و ترتيب مخلوقات وجود دارد.به تعبير ديگر مى‏گوييم حكيمانه بودن خلقت.

اينجا ما بايد در سه مرحله بحث كنيم: يكى اينكه يك توضيح بيشترى در اطراف همين نظم و نظام بدهيم; اصلا مقصود از اين نظم و نظام چيست؟چون اشتباهاتى ممكن است به وجود بيايد كه به وجود هم آمده است، و ديگر اينكه آيا چنين نظم و

.............................................................. 1.نمل/88.

صفحه : 68

نظامى - كه ادعا مى‏كنند در خلقت وجود دارد و دلالت مى‏كند بر وجود خالق مدبر - در خلقت هست؟سوم كه باز ما بحث قرآنى مى‏كنيم، واقعا ببينيم قرآن كريم به اين برهان نظم اتكا كرده يا اتكا نكرده است; دقيقا آيات قرآن را بررسى مى‏كنيم.

اما قسمت اول، معنى نظم و نظامى كه ما مى‏گوييم در خلقت هست چيست؟ يعنى اين عالم كه به وجود آمده است با تصادف به وجود نيامده.اين كه هست ناشى از تصادف نيست.اينكه مى‏گوييم «ناشى از تصادف نيست‏» در مقابل، دو جور حرف مى‏توانيم بگوييم: تصادف يعنى بى‏علت، اما «بى‏علت‏» گاهى به معنى نداشتن علت فاعلى گفته مى‏شود، و گاهى به معنى نداشتن علت غايى.هميشه يك مثال ساده‏اى براى علت فاعلى و علت غايى از مصنوعات بشر ذكر مى‏كنند كه البته اين مثالها نارساست ولى براى اينكه مفهومش درست روشن بشود چاره‏اى نيست از اين مثالها. شما روى صفحه كاغذ مطلبى را مى‏نويسيد.در اينجا چهار علت تصوير مى‏شود: علت مادى، علت صورى، علت فاعلى، علت غايى.اما علت مادى يعنى آن شرايط مادى‏اى كه بايد وجود داشته باشد تا اين به وجود بيايد.قبل از آنكه شما اين خطوط را روى اين صفحه كاغذ بنويسيد، صفحه كاغذى وجود داشته ولى به صورت يك صفحه سفيد، جوهرى در آن خودنويس شما وجود داشته ولى به صورت چند گرم مايع جمع شده در مخزن خودنويس شما، خود اين خودنويس هم بوده است.اينها را مى‏گويند علت مادى يعنى شرايط مادى‏اى كه بايد وجود داشته باشد تا اين نوشته هم باشد.اگر صفحه كاغذ يا چيزى شبيه آن نباشد، اگر اين جوهر يا چيزى شبيه به آن نباشد، اين چيزها اگر وجود نداشته باشد، [به گزاف]از هيچ چيز نمى‏شود خط به وجود بيايد.

دوم علت صورى، آن چيزى كه به اين ماده شكل مى‏دهد يعنى خود شكلش.

وقتى اين به صورت خط درمى‏آيد كه شما اگر كلمه «فدايت‏شوم‏» را مى‏نويسيد، اين شكل را به آن بدهيد، يعنى آن اولى كه مثلا «ف‏» را داريد مى‏نويسيد، آن اول «ف‏» ، سر «ف‏» را آن جور گرد كنيد، به ترتيب «د» را بنويسيد، بعد «ا» را اين جور بكشيد، «ى‏» اين جور، «ت‏» اين جور تا بشود «فدايت‏» .اينها هر كدام اگر تغيير كند، اين كلمه به وجود نيامده.

سوم، علت فاعلى يك نيرويى بايد باشد كه اين جوهرها را روى اين خطوط بكشاند.ان نيرو علت فاعلى است.يك علت ديگرى هم در اين مصنوع

صفحه : 69

بشرى فرض مى‏شود و آن علت غايى است و آن اين است كه چون آن نيرويى كه اين كار را مى‏كند نيروى شماست، شما كه اين كار را مى‏كنيد چه هدفى از اين كار داريد؟ آيا هدفى داريد يا نداريد؟و چون شما در اينجا يك هدف معينى داريد، يعنى اين را مى‏نويسيد براى اينكه به دست‏يك شخصى برسد و او بخواند و از منوى خاطر شما آگاه شود، دستور شما را اجرا كند، مقصود شما را درك كند، اين را مى‏گويند علت غايى.

وقتى مى‏گويند يك چيز تصادفى به وجود مى‏آيد ممكن است كسى فرض كند كه علت فاعلى ندارد.اين يك چيزى است كه در دنيا طرفدار ندارد.نه الهى، نه مادى، بلكه شايد هيچ عالمى و بلكه هيچ عاقلى در دنيا پيدا نمى‏شود كه جريانهاى عالم را بر اساس تصادف توجيه كند به معنى اينكه علت فاعلى ندارد; يعنى هيچ كس در دنيا نيست كه بگويد مثلا باران كه مى‏ريزد خود به خود مى‏ريزد، هيچ علتى ندارد، همين جور مى‏ريزد، يكدفعه باران مى‏ريزد.هيچ كس نيست كه مثلا اگر خورشيد مى‏گردد يا زمين مى‏گردد، بگويد خود به خود[مى‏گردد].بالاخره اين را معتقد است كه يك نيرويى، يك قوه‏اى، يك چيزى وجود دارد كه اين حوادث را در عالم به وجود مى‏آورد.لا اقل در ميان طبقاتى كه بويى از علم برده‏اند، خواه مادى خواه الهى يك نفر پيدا نمى‏شود كه منكر علت فاعلى باشد، بگويد - مثلا - دنيا مى‏چرخد بدون علت فاعلى.

بعضيها گاهى به خيال خود مى‏روند به جنگ ماديين، مى‏گويند آقا اينها مى‏گويند اين عالم خود به خود به وجود آمده، ما مى‏گوييم عالم خود به خود به وجود نيامده.نه، هيچ وقت ماديين نمى‏گويند عالم خود به خود به وجود آمده.كدام مادى گفته كه عالم خود به خود به وجود آمده؟آنها هم مى‏گويند هيچ چيزى خود به خود وجود ندارد; آنها هم قائلند به يك سلسله علت و معلولى بسيار بسيار منظم; مى‏گويند هر پديده‏اى كه در دنيا پيدا مى‏شود حتما يك علتى داشته است و آن علت هم خودش باز به نوبه خود پديده‏اى است و علت ديگرى داشته است، آن علت هم علت ديگرى داشته است، آن علت هم علت ديگرى، و نامتناهى است و به جايى هرگز منتهى نمى‏شود و لازم هم نيست منتهى بشود.از اين طرف هم در آينده هر معلولى به نوبه خودش علت براى شى‏ء ديگرى خواهد بود و آن شى‏ء ديگر علت براى شى‏ء ديگرى.از دو طرف بى نهايت، سلسله علت و معلول كشيده شده است.شما يك نفر آدم مادى در

صفحه : 70

دنيا پيدا نخواهيد كرد كه منكر علت فاعلى باشد يا به تعبير ديگر منكر نظم فاعلى عالم باشد، كما اينكه هيچ الهى هم در دنيا پيدا نمى‏شود كه منكر اين جهت باشد.اختلاف الهيون و ماديون مربوط به علت فاعلى نيست و اگر نظمى هم در دنيا كسى مى‏گويد، نظم ناشى از علت فاعلى را كسى نمى‏خواهد دليل بر وجود خدا بگيرد; چون علت فاعلى هم نظم مى‏دهد اما چنين نظمى، به همين مقدار نظم كه هر معلولى ناشى از يك علتى است و هر علتى هم به نوبه خود منشا است براى يك معلولى.اين هم خودش نظم مى‏دهد به معناى اينكه حلقه زنجيرى درست مى‏كند، رابطه زنجيرى درست مى‏كند.

نظم به معنى رابطه زنجيرى حوادث را كه ناشى از علت فاعلى است هيچ كسى منكر نيست، بلكه ماديين بيش از ديگران روى اين قضيه تكيه مى‏كنند.ولى يك نظم ديگرى داريم كه آن نظم ناشى از علت غايى است.اين نظم است كه مورد اختلاف است كه آيا چنين نظمى كه از علت غايى در عالم حكايت كند وجود دارد يا وجود ندارد؟مادى منكر اصل علت غايى است و منكر وجود نظمى است كه آن نظم الزاما ناشى از علت غايى باشد، و الهيون معتقدند كه نه، نظم عالم به شكلى و به نحوى است كه بدون آنكه ما اصل علت غايى را دخالت بدهيم، قابل توجيه نيست.

پس بحث در اين نظم است، نظم ناشى از علت غايى.نظم ناشى از علت غايى اين جور پيدا مى‏شود: در مواردى تنها فرض علت فاعلى براى آن نظم كافى نيست.

در مواردى كه فرض وجود داشتن علت فاعلى براى آن نظم كافى نباشد، اينجاست كه چاره‏اى نيست كه ما بايد يك علت غايى را هم فرض كنيم.مثلا همان مثال «نوشته‏» كه مثال ساده خوبى هم هست، اگر شما روى يك صفحه كاغذ ببينيد از اول اين صفحه تا آخر آن يك نامه مفهوم و معنى‏دار نوشته شده است، در اين نامه پنج‏تا مطلب حسابى است: دستور، سفارش، بيان اين جور چيزها، در اينكه اين نامه علت فاعلى داشته است‏يعنى يك نيرويى بوده است كه اين جوهر را بر روى اين صفحه كاغذ كشيده بحثى نيست، ولى اين نيرو مى‏تواند نيروى شاعر باشد، مى‏تواند نيروى غير شاعر باشد، يعنى مى‏شود فرض كرد كه مثلا برق آمده باشد خودنويس را همين جور حركت داده باشد; يا نه، شاعرى كه شعورش به اين حد نرسد، يك بچه پنج‏ساله مدرسه نرفته‏اى كه اساسا با خط آشنا نيست آمده باشد خودنويس را از پدرش دزديده باشد، صفحه كاغذ را هم برداشته باشد، همين جور خط كشى كرده، خودش هم هيچ متوجه نبوده چه كار مى‏كرده است ولى اتفاقا اين خط كشى‏هايى كه او كرده است اين

صفحه : 71

صفحه منظم را به وجود آورده، ده تا مطلب از اين صفحه در آمده است.يك بچه با يك آدم تحصيلكرده درس خوانده خط ياد گرفته تفاوتش در علت فاعلى نيست، نيروى دست بچه هم كافى است براى اينكه اين را بنويسد.يك بچه يا يك آدم بى سواد مدرسه نرفته، يك دهاتى بى سواد از لحاظ علت فاعلى هيچ تفاوتى با يك درس خوانده ندارد ولى از يك نظر ديگر تفاوت دارد و آن اين است كه آن آدم درس خوانده مى‏داند كه يك كلمه‏اى را اگر بخواهد بنويسد كه فلان مفهوم از آن فهميده شود، اول بايد حرف اول را مثلا به چه شكل بنويسد، حرف دوم را به چه شكل، حرف سوم، چهارم و پنجم تا يك مطلب معنى‏دار از كار در بيايد، يعنى بايد انتخاب كند.خوب، اين نيرو وقتى كه اين خط را مى‏خواهد بنويسد هزار جور ممكن است بنويسد، ممكن است از اين طرف بكشد، ممكن است بالا ببرد، ممكن است پايين بياورد، باز اولى را كه نوشت در دومى همين جور بايد انتخاب كند، يعنى يك راه را از ميان صدها راه انتخاب كند.از نظر علت فاعلى، هزار شكل مى‏شود اين حرف اول را نوشت و به هزار شكل هم حرف دوم، به صد هزار شكل حرف سوم، ولى او پى درپى انتخاب مى‏كند.پس شعور لازم دارد، يعنى درك لازم دارد، فهم لازم دارد، بايد بفهمد چه رابطه‏اى ميان اين عمل و آن نتيجه وجود دارد تا خوب بتواند انتخاب كند.

در اين جور موارد ما مى‏گوييم تنها فرض علت فاعلى - يعنى وجود نيرويى كه آن نيرو كافى باشد براى اين كار از نظر مقدار نيرو، انرژى و هر چه بخواهد مصرف بشود - كافى نيست بلكه يك اداره‏اى، يك كنترلى هم براى اين نيرو بايد وجود داشته باشد، يك انتخاب بايد وجود داشته باشد، يك اختيار بايد وجود داشته باشد به طورى كه كلمه «براى‏» در آنجا محقق بشود، يعنى هر چيزى نشان بدهد كه وسيله است براى يك هدفى، اين وسيله براى آن، آن وسيله براى آن.اينجاست كه ما مى‏گوييم تنها فرض علت فاعلى براى به وجود آمدن اين شى‏ء كافى نيست، حتما بايد فرض علت غايى بشود كه عبارة اخرى از اين است: بايد حتما فرض كرد كه فاعل داراى قوه شعور به معنى فهم و درك اين كار و حكمت و تدبير بوده است به طورى كه نيروى خودش را اداره مى‏كرده است.

- منظور داشته.

استاد: بله، منظور داشته و انتخاب مى‏كرده است.هميشه در سر دوراهى‏ها، بلكه

صفحه : 72

هزار راهى‏ها قرار مى‏گرفته، از ميان آنها يكى را كه مناسب بوده اختيار مى‏كرده، باز در قدم دوم سر دوراهى، سه راهى، ده‏راهى، هزارراهى بلكه يك ميليون راهى قرار مى‏گرفته، باز راه مناسب را انتخاب مى‏كرده، باز همين جور و باز همين جور. اين عبارت است از نوع نظمى كه از وجود علت غايى حكايت مى‏كند.ما به همين دليل است كه به هيچ قيمتى حاضر نيستيم كه بدون علت غايى وجود بسيارى از چيزها را در اين عالم بپذيريم.مثلا مؤلفى كتابى را تاليف مى‏كند، مقاله‏اى مى‏نويسد، آيا شما نمى‏گوييد كه اين نويسنده مقاله - احيانا اگر مقاله خوبى باشد - مرد باسوادى است؟ مى‏گوييد مرد باسوادى است، مرد باذوقى است.از شما مى‏پرسم سواد يا ذوق و معلومات را در اشخاص از كجا اطلاع پيدا مى‏كنيد؟مستقيما مى‏شود انسان معلومات و ذوق يك كسى را احساس كند، مشاهده كند؟نه، ذوق يك امرى است كه با چشم ديده نمى‏شود، با دست هم لمس نمى‏شود، حتى با چشم مسلح و ابزار هم نمى‏شود تشخيص داد و هر كسى هم تشخيص داده از آن راه نبوده.ما سعدى را كه مى‏گوييم شاعر بسيار باذوقى بوده، ذوق سعدى را از كجا ديديم؟ما فقط اين اثر را مى‏بينيم، وقتى اثر را مى‏بينيم، مى‏بينيم اثر يك اثرى است كه اگر سعدى يك آدم كودن مى‏بود، يك آدم بى ذوق مى‏بود، يك آدم بى فهم مى‏بود، خود به خود چنين آثارى از او به وجود نمى‏آمد.

حالا ما راجع به خلقت عالم، خلقت موجودات بايد مطالعه كنيم، ببينيم در به وجود آمدن اين اشياء، همين انسانى كه الآن ما داريم مى‏بينيم، همين گياههايى كه الآن داريم مى‏بينيم، بلكه تمام نظاماتى كه در عالم هست از منظومه شمسى خودمان گرفته تا بالاتر در هر جاى عالم (1) ، آيا اين تشكيلات و نظمى كه الآن وجود دارد تنها علت فاعلى برايش كافى بوده؟يعنى همينكه نيروهايى وجود داشته باشد، بدون اينكه اين نيروها خودشان داراى شعور و ادراك و فهم باشند، بدون اينكه وسيله‏اى را از ميان صدها هزار وسائل براى يك هدف انتخاب كنند، بدون اينكه يا خودش شعور داشته باشد يا يك قوه شاعر او را تحت اداره و اراده خودش قرار بدهد، آيا عالم قابل توضيح است‏يا نه؟مثلا ما همين مقدار كه(البته اينها مثالهاى خيلى ساده‏اى است)

.............................................................. 1.اگر ما فقط در يك قسمت هم مطالعه كنيم كافى است، چون در يك جا كه دليل پيدا كنيم كافى است در همه جا پيدا كرده‏باشيم.

صفحه : 73

دندانهاى يك انسان را نگاه مى‏كنيم و مى‏بينيم يك تناسب بسيار كاملى ميان آن دندانهاى جلوى دهان - كه ثنايا مى‏گويند - تا آن دندانهاى نيش، تا دندانهاى كرسى با مواد غذايى كه بدن احتياج دارد[وجود]دارد، كه آن مواد غذايى را اول قطع كند، ببرد، تكه‏پاره كند، بعد آسيا كند و بعد انسان آن را بلع كند.آيا اينها روى انتخاب به وجود آمده؟در اينكه يك نيرويى بوده كه اينها را به وجود آورده شكى نيست.آيا اينها انتخاب شده هستند يا نه؟رابطه اينها با هدف و نتيجه‏اى كه به وجود اينها بار است‏يك رابطه تصادفى است؟بچه كه در رحم مادر قرار مى‏گيرد، پستان مادر شير مى‏كند.اساسا جنس ماده كه داراى رحم است، بعد داراى پستان هم باشد(مثلا در پستاندارها، همانهايى كه رحم دارند)آيا اين انتخاب شده يا انتخاب نشده؟اينها را بايد حساب كنيم.آيا واقعا پستان در جنس ماده‏اى كه بچه‏هايش يك خلقت و احتياجات مخصوصى دارند، با اين تشكيلات و نظم، با اين حسابها، حتى با آن دگمه سرپستان با آن طرزى كه شير را ترشح مى‏كند، اينها انتخاب شده هستند يا انتخاب شده نيستند؟و همچنين ساير قسمتها.

اينجاست كه علم به ما كمك مى‏كند.اينكه مى‏گوييم علم(علم تجربى و علم آزمايشى)هر چه كه پيش برود كمك مى‏كند، اينجاست، چون علم تجربى و علم آزمايشى هر چه كه بيشتر روى اشياء طبيعت مطالعه كند به نظامات داخلى آنها بيشتر پى مى‏برد.مثلا تشريح قديم تا يك حدودى به تشكيلاتى كه در چشم بود، حتى پرده‏هاى چشم، اين هفت هشت پرده‏اى كه مى‏گويند - كه حتى اسمهايش هم اسمهاى قديمى بود - پى برده بود، اما كجا قديم به اينهمه نظامات دقيقى كه امروز براى چشم ذكر مى‏كنند كه اصلا آدم حيرت مى‏كند، پى برده بود؟!علم وقتى كه پيش مى‏رود نظامات بيشترى كشف مى‏كند، نظاماتى كه از وجود انتخاب، اختيار، تدبير و اراده، بيشتر حكايت مى‏كند.پس معنى كمك علم هم در اينجا اين است.

چون مطلب، هم علمى و هم دينى است و براى اينكه آقايان كاملا توجه كنند، من از يكى از كتابهايى كه در اين زمينه چيزى نوشته[نقل مى‏كنم]چون به نظر من يك اشتباهى در آنجا بود و آن اشتباه را خواستم تذكر بدهم، آن را يادداشت كردم كه براى شما عرض كنم، كه ديگران لا اقل اين جور اشتباه نكنند، چون اگر اين جور بيان كنيم، نه تنها جوابى به ماديين نداده‏ايم بلكه يك ابزارى هم به دست ماديين داده‏ايم و اى بسا

صفحه : 74

افرادى كه خيال كنند منطق الهيون اين است و[بگويند]اگر اين جور است پس درست نيست.

در كتاب راه طى شده يك فصلى دارد تحت عنوان «توحيد» .در آن فصل، اول يك اشاره خيلى مختصرى به تاريخ توحيد و در واقع تاريخ اديان[شده]كه مثلا بشر از اول حالت دينى‏اش چه بوده است؟آيا اول بت‏پرست بوده يا نه؟كه حالا ما عجالتا به آن حرفها كارى نداريم.و يك بحث بسيار مختصرى هم در تاريخ علم و فلسفه مى‏كنند تا مطلب را مى‏رسانند به قرون جديد و تحولى كه در قرون جديد پيش آمد و اين تحول چگونه با دين تصادم كرد و ضربه به دين زد، مى‏رسد به اينجا: «خلاصه آنكه علم ضربه بزرگى بر پيكر دين زد» .

بعد مى‏گويند: «اما كدام دين؟دين كشيشها و آخوندها، دين تحريف شده كسانى كه طبيعتى و ماوراء طبيعتى قائلند، آنها كه دين را ممزوج با افكار قديمى و تابع علوم و فلسفه غلط يونان نموده‏اند» .

تا آنجا كه مى‏گويند «اينها نگرانى ندارد، زيرا همين علم كه به اينها ضربه زد، به آن چيزى كه اساس علم بود ضربه كه نزد سهل است، تقويت و تاييد كرد كه خود توحيد باشد» كه البته ما هم اين آخرى را قبول داريم، علم به اساس دين كه توحيد است نه تنها ضربه نزد، آن را تاييد كرد، همين راهى كه عرض كردم.منتها اين را اين جور تقرير مى‏كنند كه همان مساله علت فاعلى مى‏شود.حالا علم چگونه توحيد را تاييد كرده؟به اين بيان: «اگر از يك دانشمند بپرسيد علم چيست؟بالاخره خواهد گفت علم يعنى بيان روابطى كه در طبيعت ما بين علل و معلولهاى مشهود وجود دارد (1) .هر محققى كه در آزمايشگاه سر گرم تجربيات مى‏شود و متفكرى كه در اوضاع اجتماع خود غور مى‏نمايد، هدفى جز اين ندارد كه اولا حوادث و قضاياى طبيعت را موشكافى كرده، دقيقا بشناسد و ثانيا ريشه اين حوادث و قضايا و ارتباطى را كه ما بين آنها وجود دارد

.............................................................. 1.اصل عليت، همان رابطه‏اى كه ميان هر معلولى و علت فاعلى آن است.

صفحه : 75

كشف كند. (1) هيچ دانشمندى نيست كه كوچكترين شيئى يا حادثه‏اى را مستقل اتفاقى دانسته (2) ، به يك شى‏ء ديگر يا علتى نسبت ندهد و بالعكس ضعيف‏ترين عملى را ضايع شده و بى اثر بپندارد (3) .بنابراين علم صريحا يا تلويحا متكى بر قبول وجود علت و معلول است و منكر استقلال ذاتى يا اتفاقى بودن اشياء مى‏باشد (4) .عالم نه تنها معتقد به حقيقت مى‏باشد و دنيا را پوچ و بى اساس نمى‏پندارد بلكه يقين به وجود يك انتظام كلى و ارتباط قطعى كه حاكم بر طبيعت است نيز دارد (5) .علاوه بر اين هيچ محققى نيست كه در گوشه آزمايشگاه خود روى يك حادثه كوچكى قانونى را كشف نموده آن قانون را در هر جاى ديگر طبيعت جارى و سارى نداند (6) ، پس در واقع حقيقت مكشوف را همه جايى و لا يزالى نشناسد.بنابراين دانشمند عملا معتقد است كه هيچ چيز طبيعت بى اساس و منشا نبوده، يك نظم واحد متقن ازلى در سراسر دنيا وجود دارد (7) .خداپرست چه مى‏گويد؟او مى‏گويد دنيا داراى مبدا و اساس بوده، يك ناظم واحد ازلى قادرى به نام خدا بر سراسر آن حكومت مى‏كند.

تنها تفاوت در اين است كه عالم صحبت از نظم مى‏كند و موحد ناظم را اسم مى‏برد» .

اينجاست كه اصلا مطلب بكلى خراب مى‏شود، زيرا مطلبى كه تا اينجا گفتيد(علم جز روابط علت و معلول را كشف نمى‏كند و براى هر چيزى يك علتى قائل است و اين قانون را تعميم مى‏دهد)جز اينكه شما علتهاى فاعلى را نشان داديد چيز ديگرى نيست، يعنى گفتيد علم براى هر چيزى علت فاعلى مى‏شناسد، پس عالم براى عالم نظمى قائل است‏يعنى يك نظم زنجيرى قائل است‏يعنى قائل به صدفه و

.............................................................. 1.راست است، علم روابط علت و معلول را به دست مى‏آورد. 2.درست است، هيچ كسى نيست كه يك حادثه‏اى را مستقل از حوادث ديگر بداند، برايش هيچ علتى قائل نباشد. 3.يعنى هيچ معلولى را هم نيست كه منشا يك اثر ديگر نداند. 4.علم منكر صدفه و اتفاق است كه يك چيزى بدون علت به وجود بيايد. 5.ارتباط قطعى همانى است كه ناشى از علت و معلول است. 6.اصل تعميم، عالم وقتى آزمايش مى‏كند، در مورد يك امر جزئى يك چيزى كشف مى‏كند ولى مى‏داند طبيعت‏يك جريان واحد متحد الشكلى دارد، يعنى اگر روى آب مثلا در اروپا يك آزمايشى كردند و خاصيت آب را به دست آوردند، نمى‏گويند آبهاى داخل آزمايشگاه اين خاصيت را داشت‏يا نمى‏گويند آبهاى اروپا، مى‏گويند آب در دنيا اين جور است. 7.نظمى كه ما تا اينجا خوانديم نظم ناشى از علت فاعلى بود، چيز ديگرى نبود.

صفحه : 76

اتفاق نيست.

تا اينجا كجا حرف خداپرست را تاييد مى‏كند؟مى‏گويد: خداپرست مى‏گويد ناظم.اصلا تا همين جا اگر جلو بياييم[بگوييم] ناظم چيست؟ناظم همان خود علتها هستند، چون اين نظم جز همان نظم زنجيرى چيز ديگرى نيست.معناى نظم اين است كه هر معلولى علتى دارد، آن علت هم علتى دارد، آن علت هم علتى دارد.از مادى هم بپرسيد مى‏گويد يك چنين نظم زنجيرى وجود دارد.خدا چه؟مى‏گويد اصلا به خدا احتياجى نيست، اصلا در اينجا فرض خدا ديگر جا ندارد.ناظم چيست؟ مى‏گويد ناظم خود همين علت و معلول‏هاست.ديگر اينجا اگر خدا را به عنوان يك ناظمى ماوراى اين علتها بخواهيم حساب كنيم جا برايش باقى نمى‏ماند، يعنى تا اين مقدار بيانى كه ما مى‏كنيم ديگر جايى براى خدا به عنوان يك ناظم جدا از اين اشياء يعنى ماوراء اين اشياء نيست، مگر اينكه بگوييم مقصود از خدا خود همين علت و معلول‏هاست‏يعنى بگوييم چون طبيعت و ماوراى طبيعت دروغ است پس خدا[يعنى] طبيعت، طبيعت هم يعنى خدا، ناظم يعنى همين اجزاء طبيعت. چنين چيزى است؟ خداپرست كه چنين حرفى را نمى‏زند.بعد مى‏گويد: «قرآن هم غير از اين چيزى نمى‏گويد (1) ، بلكه خدا را به عنوان كسى معرفى مى‏نمايد كه زمين و آسمانها را سرشته است، شب و روز را در پى يكديگر مى‏آورد (2) ، دانه و درخت را مى‏شكافد، جسم مرده را تبديل به وجود زنده و زنده را منقلب به مرده مى‏كند، باران به زمين مى‏رساند.در واقع تمام حركات و اطوار طبيعت را كه مشركين به خدايان يا به منبعهاى مختلف نسبت مى‏دادند، قرآن مربوط و ناشى از يك جا مى‏گيرد» .

خوب آنجا كجاست؟آنجا مقصود همان علتهاى فاعلى است؟يا قرآن در اينها مى‏خواهد نظم غايى را بيان كند؟قرآن مى‏خواهد بگويد اگر طبيعت‏رها بود و به خود واگذار مى‏بود، همين نظام علت و معلولى، همين نظام فاعلى اگر به خود واگذار مى‏بود و تحت اراده و تدبير ديگرى نمى‏بود، اين نظام به اين شكلى كه امروز مى‏بينيد وجود نداشت.نه اين است كه قرآن هم فقط مى‏گويد هر چيزى علتى دارد، آن علت هم

.............................................................. 1.همان نظم علت و معلول را نشان مى‏دهد. 2.[خدا]براى اينها علت است.

صفحه : 77

علتى دارد، آن علت هم علتى دارد.بعد مى‏گويند كه: «پس فرق خداپرست موحد و عالم غير خداپرست امروزى در اين شد كه اولى افعال را به صيغه معلوم و با ذكر فاعل بيان مى‏كند، مى‏گويد خدا چنين كرده، و دومى به صيغه مجهول حرف مى‏زند، مى‏گويد چنين شده است‏» .

نه، غير خداپرست هم مى‏گويد چنين كرده است، منتها علتش را يك امر عادى مى‏داند.بعد مى‏گويند: «اشكالى كه دانشمندان غير خداپرست دارند اين است كه مى‏گويند چگونه كسى را كه نمى‏شناسيم و نمى‏توانيم توصيف كنيم قبول نماييم (1) ؟بعلاوه، وقتى به خدا قائل شديم بايد پى آن برويم كه او از كجا آمده و چگونه درست‏شده است (2) ؟پس چون مساله حل نمى‏شود و نقطه مجهول يك مرحله عقب مى‏رود، بهتر است پاى خود را از وجود محسوسات طبيعت فراتر نگذاريم و از وجود و عدم خدا فعلا صحبت نكنيم.در جواب آقايان بايد گفت: اولا هيچ پيغمبرى و بنابراين خود خدا نخواسته ، بلكه سهل است، منع هم كرده‏اند (4) .و آنچه را ما بتوانيم وصف يا درك كنيم ناچار از نوع خودمان است، پس خدا نيست.بنابراين توقع چنين معرفتى را فعلا نبايد از خود داشته باشيم (5) .ثانيا وقتى عقب و جلو رفتن مجهول تفاوت نمى‏كند (6) ، چرا بر خلاف عادت و معمولى كه در همه چيز و همه جا داشته، براى هر فعلى فاعلى و براى هر نظمى ناظمى را سراغ مى‏دهيم، در مورد فاعل كل و ناظم اصلى اين قدر لجاج به خرج دهيم و تكبر و تجاوز نماييم؟وقتى به قانون احترام مى‏گزاريم، چرا به قانونگذار بى‏اعتنا باشيم؟» اول در واقع تسليم مى‏شود كه اين يك مجهولى است و به هر حال جواب ندارد.

بعد[مى‏گويد]ما چرا از عادت معمول خارج بشويم؟ما كه براى هر فعلى فاعل قائل

.............................................................. 1.اشكال مى‏كنند كه خوب، خدا يعنى چه؟خدا را كه ما نمى‏توانيم بشناسيم. 2.خوب، اگر بگوييم خدا، مى‏گوييم خدا چطور درست‏شده؟ 3.اين كه شناختن كما هو نيست.اگر كسى گفت: آقا شما كه مى‏گوييد اينها را خدا به وجود آورده، خدا را كى به وجود آورده؟بگوييم نه، ديگر لازم نيست اين را بفهميم، يا اين حد اقلى است كه انسان بايد خدا را به عنوان مبدا كل بشناسد؟چه ربطى دارد كه كسى بخواهد خدا را كما هو بشناسد؟ 4.چنين منعى هم نيست. 5.درست است، اين اشكال لا ينحل است. 6.[يعنى]به هر حال ما نمى‏توانيم اشكال را حل كنيم.

صفحه : 78

هستيم، چرا براى اين نظم كل، فاعل قائل نباشيم؟روى اين حساب ديگر نظم كلى باقى نمى‏ماند.ما وقتى كه بيان خودمان را فقط به اصل علت فاعلى متكى مى‏كنيم، خودمان هر فعلى را نشان مى‏دهيم مى‏گوييم فاعلى دارد، خوب آن فاعل هم خودش فعلى است فاعلى دارد، آن فاعل ديگر هم خودش فعلى است باز فاعلى دارد، ديگر جا براى ناظم كلى باقى نمى‏ماند، ديگر ناظم كل يعنى چه؟ما دست روى «الف‏» مى‏گذاريم مى‏گوييم «الف‏» را «ب‏» به وجود آورده، دست روى «ب‏» مى‏گذاريم مى‏گوييم «ب‏» را «ج‏» به وجود آورده، دست روى «ج‏» مى‏گذاريم مى‏گوييم «ج‏» را «د» به وجود آورده، خوب نظم همين جا درست است.تا بى نهايت هم كه جلو برويم - همين طور كه اساس اين بيان هم همين است - هر معلولى علتى دارد، ديگر جا براى ناظم كل كجا باقى مى‏ماند؟اصلا ناظم كل يعنى چه؟مگر اينكه بگوييم ناظم كل يعنى كل همين طبيعت، آن هم كه خودش خودش است، چيز ديگرى نيست.

اين را از آن جهت عرض كردم كه اشتباه بسيار بسيار بزرگى است و نبايد از آن غفلت كرد.هر مادى مسلكى كه به اين برسد مى‏گويد: آقا، اين خدايى كه شما گفتيد چه شد؟همين نظام علت و معلول، آنهم نظام علت فاعلى؟هر فعلى فاعلى دارد، باز يكدفعه اسم فاعل كل بياوريد، ديگر فاعل كل يعنى چه؟نه، اين نيست.اگر ما اسمى از نظم و نظام مى‏بريم، اگر اسمى از «اتقان صنع‏» مى‏بريم، تنها اين حرف ساده نيست كه هر كسى، مادى و الهى، هر عالمى قبول دارد كه معلول علت فاعلى مى‏خواهد، فعل فاعل مى‏خواهد.عمده يك چيز ديگر است.تنها فرض نظام فاعلى يعنى نيرويى كافى براى به وجود آمدن[جهت توجيه وجود ناظم كل كافى نيست].نيروى يك بى سواد هم براى به وجود آمدن يك نامه كافى است، علمش كافى نيست، آن چيزى كه به او قدرت انتخاب و اختيار بدهد كافى نيست.آنها كه از نظام عالم صحبت مى‏كنند مى‏خواهند بگويند در نظام عالم بوى انتخاب مى‏آيد، بوى اختيار مى‏آيد، بوى اين مى‏آيد كه طبيعت هى سر دو راهى‏ها قرار مى‏گيرد، راه مناسبش را انتخاب مى‏كند، باز مى‏رود سر دوراهى ديگر، باز[راه]مناسب[خود را انتخاب مى‏كند]، بلكه سر هزار راهى واقع مى‏شود و راه مناسب خودش را انتخاب مى‏كند.در كار عالم انتخاب است.

- به نظر بنده علت غايى نمى‏تواند منفك و مستقل از علت صورى باشد.علت

صفحه : 79

صورى يعنى ارتباطى كه بين كلمات وجود داشته تا نامه را به وجود آورده و علت غايى هدف نويسنده است.وقتى سلسله كلمات مربوط به هم را در نامه انتخاب كرديم يا يك سلسله اشياء منظم و مربوط به هم را در ساختن يك ميز انتخاب كرديم، ما همانجا علت غايى را در آن متمركز كرده‏ايم.

اما استدلالى كه آقاى مهندس بازرگان در كتاب راه طى شده كرده، به نظر من كاملا درست است.ايشان مى‏گويند دانشمندان امروز پى به وجود نظمى در دنيا برده‏اند و اعتراف به اين نظم مى‏كنند.نظم غير از رابطه علت و معلول است. علت و معلول را همه قبول دارند.نظم مساله ديگرى است.ممكن است علل مختلف معلولهاى مختلفى به وجود آورند ولى بين آنها نظمى بر قرار نباشد.دانشمندان ماترياليست نظم را در عالم علم مى‏پذيرند اما در استنتاج و استنباط از آن تعلل يا مسامحه يا تعمد مى‏كنند و مى‏گويند لازم نيست ناظمى، هدفى و علت غايى‏اى وجود داشته باشد تا اين نظم به وجود آمده باشد، خود به خود و بر حسب تصادف به وجود آمده.

سلولهاى بدن بر حسب تصادف اين جور قرار گرفته‏اند: يكى چشم، يكى مو، يكى استخوان و يكى پوست‏شده.اما يك موحد به طريق استدلال امروز كه بخصوص قانون احتمالات را به صورت رياضى درآورده‏اند استدلال مى‏كند كه امكان ندارد اين نظم را در علم بپذيريم اما ناظم مستشعر را نپذيريم.ناچاريم ناظم مستشعر را بپذيريم.قانون احتمالات مى‏گويد شما اگر يك كيسه سربسته‏اى داشته باشيد، در آن سه گلوله سفيد و چهار گلوله سياه بيندازيد، به طورى كه اين گلوله‏ها هم وزن و هم شكل باشند و به طور يكسان لمس شوند(زبرى و نرمى و سردى و گرمى آنها يكسان باشد)، بعد چشم بسته دستمان را وارد اين كيسه كنيم و يكى از اين گلوله‏ها را در بياوريم، احتمال اينكه اين گلوله سفيد باشد 7/3 و احتمال اينكه گلوله سياه بيرون بيايد 7/4 است.

بنابراين چنين تعريف مى‏كنند: احتمال وقوع هر حادثه يك عدد كسرى است كه صورت آن تعداد موفقيت و مخرج آن تعداد امكان را نشان مى‏دهد.پس احتمال وقوع هر حادثه عددى است كمتر از 1.وقتى صورت و مخرج مساوى باشد، احتمال وقوع هم 1 مى‏شود، يعنى مثلا اگر داخل آن كيسه تمام هفت گلوله سياه باشد، احتمال اينكه گلوله سياه در بياوريم 1 7/7 است كه به آن مى‏گويند حوادث حتمى الوقوع.و در اين كيسه كه گلوله قرمزى وجود ندارد، احتمال اينكه گلوله قرمزى در بياوريم 0 7/0 است.پس عدد احتمالى حوادث ممتنع الوقوع صفر است.بعد مى‏گويند آيا اگر ما هفت بار در كيسه دست كنيم، سه بار گلوله سفيد و چهار بار گلوله قرمز در مى‏آيد؟جواب اين است كه خير.اما اگر تعداد آزمايش را

صفحه : 80

زياد كنيد، به اين عدد ميل مى‏كنيد و اگر تعداد آزمايش به بى‏نهايت ميل كند، حتما به اين عدد مى‏رسيد.

قضيه ديگرى هم در قانون احتمالات است و آن اينكه مى‏گويند: احتمال وقوع دو حادثه متواتر حاصل ضرب عدد احتمالى آنهاست.به عنوان مثال اگر كسى كه سواد ندارد و حروف را نمى‏شناسد پشت‏يك ماشين تحرير بنشيند، احتمال اينكه حرف «ب‏» را ابتدا بزند 32/1 است(يك حرف از 32 حرف الفبا).اما احتمال اينكه «ب‏» در بيايد و پشت‏سرش حتما «ن‏» در بيايد 32/1س‏32/1 يعنى تقريبا 1000/1 است، يعنى احتمال آن خيلى ضعيف است، و احتمال اينكه پشت‏سر آنها «ى‏» در بيايد 32/1ج‏32/1ج‏32/1 يعنى تقريبا 32000/1 است و احتمال اينكه اين آدم بى سواد همان طورى كه روى ماشين تحرير انگشت مى‏زند، شعر «بنى آدم اعضاى يكديگرند، كه در آفرينش ز يك گوهرند» را تايپ كند 32/1 به توان فرضا 70 است كه در عرف مى‏گويند ممتنع و محال است، در حالى كه از لحاظ رياضى اين عمل امكان وقوع دارد، منتها عدد احتمالى به سمت صفر ميل كرده است.در نظم طبيعت كه هر قطعه‏اش را در نظر بگيريم خيلى پيچيده‏تر از يك ماشين تحرير است: چشم، دستگاه تناسلى، طبيعت، افلاك، ميكروب، اتم و...احتمال اينكه بين اينها رابطه‏اى نباشد و يك فرد غير ذى شعورى اينها را به وجود آورده باشد، عددى است كه به سمت صفر ميل كرده‏است.به هر حال مى‏گويند چون صفر نيست، پس احتمال دارد يك چيزى باشد، يعنى احتمال دارد ناظم اين طبيعت‏شاعر نباشد.همين اندازه مى‏پذيريم، شما هيچ چيزى را در طبيعت به اين اندازه يقين نداريد و همين اندازه اعتقاد به وجود خدا براى ما كافى است.

استاد: صحبت آقاى مهندس...در دو سه قسمت بود.قسمت اول مربوط به اين بود كه رابطه‏اى ميان علت صورى و علت غايى[وجود دارد].البته شكى نيست كه همه اين چهار علت با همديگر ارتباط دارند.اين مثالهايى كه عرض كرديم، اول هم عرض كردم مثال در مصنوعات بشرى است و اين مثالها از جنبه‏هايى درست است، از جنبه‏هايى ضعيف است.همه علتهاى چهارگانه با همديگر ارتباط دارند: علت مادى، علت صورى، علت فاعلى، علت غايى.اگر مقصودتان ارتباط است كه بدون شك اين جور است، ولى اگر مقصود اين است كه علت صورى و علت غايى هر دو يك چيز است، نه، يك چيز نيست، به اين معنا كه آن كه نامش علت صورى است انتخاب شده است و هدفى از انتخاب آن بوده است.هدفى كه از انتخاب آن بوده اثرى است كه بر

صفحه : 81

وجود آن مترتب است، يعنى علت فاعلى اول اثر آن علت صورى را ديده و آن را به خاطر اثرش انتخاب كرده است.در همان شعرى كه خودتان مثال زديد كه «ب‏» اول باشد، «ن‏» بعد باشد، «ى‏» بعد باشد، اين حرفها را كه همان شكل خاصى است ديده، بعد اثرى كه بر اين شكل بار است، آن اثر را هم مى‏بيند، چون آن قراردادى كه در ميان مردم است اين است كه از اين كلمه اين بيان را درك كنند، به خاطر اينكه از اين كلمات به اين شكل بالخصوص، آن مفهوم در ذهنها منتج مى‏شود، اين را انتخاب كرده است.و اما آنچه كه راجع به بيان راه طى شده بود، ايشان استنادشان تنها به كلمه نظم بود كه در اينجا آمده بود.اگر همين‏طور كه شما گفتيد و ما گفتيم مقصودشان از نظم آن نظم ناشى از علت غايى باشد كه ما هم حرفى نداريم ولى متاسفانه تمام عبارات از اول تا به آخر نشان مى‏دهد كه اين نظم جز همان نظم فاعلى چيز ديگرى نيست.من به كتاب، به عبارتها حرف دارم.ممكن است مقصود نويسنده يك چيز خاصى باشد يا مطلبى را نويسنده اينجا نياورده، آن يك حرف ديگرى است.شما اگر اين عبارتها را از اول تا به آخر بخوانيد مى‏بينيد آن نظمى را كه در عالم بيان كرده است جز نظم ناشى از علت فاعلى - كه ما اسمش را نظم زنجيرى گذاشتيم - چيز ديگرى ذكر نكرده، كوچكترين اشاره‏اى به آن نظمى كه الآن شما خودتان توضيح داديد نشده است.

و اما مطلب سوم، بسيار حرف حسابى است و بيان رياضى همين مطلبى بود كه ما عرض كرديم.از جمله مسائل خوبى كه امروز كشف شده همين قانون حساب احتمالات بوده و شايد كمتر هست كه انسان در گفته‏هاى علماى امروز - كه راجع به توحيد بحث كرده‏اند - وارد بشود الا اينكه اول همين موضوع را ذكر كرده‏اند.گاهى مثال معروف سكه را ذكر مى‏كنند كه اگر ما دو تا سكه در جيب خود داشته باشيم كه اين سكه‏ها هر كدام شكل مخصوصى داشته باشد...و همان مثالى كه آقاى مهندس گفتند، و بيان ايشان هم از هر جهت تمام و درست است.در حساب احتمالات همين جور است، وقتى كه عمل زياد شد يعنى وقتى كه تركيب زياد شد احتمالات آن قدر زياد مى‏شود و احتمال اينكه روى تصادف به وجود آمده باشد آن قدر ضعيف مى‏شود كه عملا هيچ كس نيست كه يقين نداشته باشد، ولى اگر بگويد شايد تصادف باشد، از نظر فلسفى كسى نمى‏تواند شايدش را جواب بدهد اما خود همان گوينده هم يقين دارد كه مطلب از اين قرار نيست.من يك مثالى از يك جاى ديگرى ذكر كنم.از مواردى

صفحه : 82

كه شخص يقين دارد، مساله تواتر (1) است.هيچ در تواتر دقت كرده‏ايد؟هميشه انسان در حرف يك نفر، در خبر يك نفر احتمال دروغ مى‏دهد.حالا يك وقت قرائن خاص بخواهد باشد كار نداريم.به طور عادى[اين طور است].احتمال خطا و اشتباه هم مى‏دهد.اگر يك نفر آدم عادى بيايد بگويد كه من شهرى را در كجاى اروپا رفتم ديدم كه اين جور و اين جور بود، چنين اسمى داشت، طبعا احتمال اينكه دروغ بگويد يا اشتباه بكند هست.حالا اگر يك نفر ديگر درست مثل همان آدم نه موثق‏تر از او پيدا بشود، آن هم عين حرف او را بيايد نقل كند، احتمال خطا كه در اين به تنهايى بود در آن هم هست.يك نفر ديگر هم بيايد، در آن هم به تنهايى احتمال خطا هست.اگر صدها هزار نفر آدم بيايند خبر بدهند، در حرف هر يكى از اينها به تنهايى احتمال دروغ و خطا هست.خوب، چه دليلى دارد كه در حرف همه اينها احتمال خطا يا دروغ نرود كه بگوييم تمام اينها تبانى بر كذب كرده‏اند و حال آنكه ما هميشه يك سلسله اخبارى را از دنيا به طور يقينى كه هيچ شك در آن نداريم، فقط به نقل اقوال قبول مى‏كنيم بدون آنكه او را ديده باشيم.از مثالهاى معروفى كه قديم ذكر مى‏كردند اين بود كه مى‏گفتند مكه در دنيا وجود دارد.حاجى آن وقت كم بود ولى به حد تواتر بود.ديگر همين طور كه آدم در وجود خورشيدى كه خودش مى‏بيند شك نمى‏كند، آدمى هم كه به مكه نرفته است در اينكه مكه‏اى و كعبه‏اى الآن هم وجود دارد شك نمى‏كند.هيچ احتمال نمى‏دهد كه شايد تمام اين آدمهايى كه هى مى‏روند مى‏آيند مى‏گويند، همه‏شان دروغ مى‏گويند، بنا گذاشته‏اند دروغ بگويند.در گفته هر كسى به تنهايى احتمال دروغ مى‏رود، در مجموع احتمال دروغ نمى‏رود.شما هيچ برهان رياضى يا فلسفى نمى‏توانيد بر اين مطلب اقامه كنيد.حالا فلاسفه يك برهانهايى اقامه كرده‏اند، ولى آن كسى كه يقين دارد، در اينجا برهانى ندارد ولى يقين دارد.در اينجا هم كه ايشان مثال زدند همين جور است.اگر كسى بيايد بگويد اين گلستان سعدى را سعدى گفته در حالى كه اين سعدى يك آدم بى سواد مطلقى بوده و اصلا خودش اين معانى و مفاهيم را هيچ درك نمى‏كرده، همين جورى نشسته خط خط كرده اين را از آب درآورده، آدم نمى‏تواند يك برهانى نظير برهان رياضى فلسفى[در رد اين ادعا]اقامه كند ولى احتمال هم نمى‏دهد، يقين دارد[كه چنين نيست].ما هم غير از يقين چيز

.............................................................. 1.بشر طبعا يقين پيدا مى‏كند ولى اگر كسى بخواهد با دليل احتمالش را رد كند، دليل ندارد.

صفحه : 83

ديگرى نمى‏خواهيم.لازم نيست ما يك برهان داشته باشيم.انبيا كه آمدند، براى مردم ايمان مى‏خواستند، براى مردم يقين مى‏خواستند.اينها هم كه در مردم توليد ايمان و يقين مى‏كند، گو اينكه آن گوينده در مقابل آن احتمال فلسفى نتواند برهان اقامه كند.

به قول ايشان آخر مگر تو ديوانه‏اى؟!مگر من ديوانه‏ام كه قبول نكنم؟!هر آدم عاقلى اين را قبول مى‏كند، مى‏گويد و رد مى‏شود.بيش از اين نيست.

البته اين بيان، بيان بسيار خوبى است ولى اين، بيان رياضى همين مطلب است كه تنها فرض علت فاعلى به معناى تنها نيروى كافى داشتن، براى به وجود آمدن اين نظام كافى نيست.غير از نيرو(نيروى جمادى به قول قدما و نيروى فيزيكى به قول امروز)يك چيز ديگرى كه آن خاصيت‏شعور است، خاصيت درك است، خاصيت علم است بايد باشد كه آن انتخاب كند، يعنى در ميان همه اين احتمالها يك احتمال را انتخاب كند، آن را با نتيجه‏اى كه در نظر دارد مناسب ببيند و انتخاب كند، باز يكى ديگر بعد از آن انتخاب كند.البته آن بيان، بيان درستى است.

- در موضوعى كه بنده مى‏خواهم عرض كنم سه مطلب را خيلى مختصر و موجز عرض مى‏كنم.يكى اينكه صحبت راجع به چيزهايى كه خلق شده يا مصنوع است بود.در اين مسائل ما احساس يك نظم، يك سرى چيزهاى منظم مى‏كنيم كه اينها بايد بر طبق يك شعور ابتدايى يا با وجود يك ناظم ترتيب داده شده باشد.آن كسانى كه از نظر علمى مى‏خواهند بحث كنند و فكرشان جنبه مادى دارد، اين مساله را همين جورى طرح نمى‏كنند، مى‏گويند آن چيزى كه ما در عالم خلقت مى‏بينيم، از چيزهاى خيلى ناقص و ابتدايى هست تا چيزهاى خيلى تكميل شده، و اين اشياء در زمانهاى خيلى طولانى طبق قوانين معينى كه در طبيعت وجود دارد با هم برخوردهايى كرده‏اند.آنچه كه قابل بقا بوده مانده، آنچه كه قابل حيات بوده تشكيل شده، آنچه كه نشده از بين رفته.ما خيلى چيزهاى ناقص مثلا يك موجودات زنده ناقص مى‏بينيم كه نسبت به انسان در يك سطح خيلى پايين‏ترى قرار دارند.

اينها بعضيهاشان اصلا در طبيعت قابل بقا نبوده‏اند، خود به خود از بين رفته‏اند.در طى قرون و اعصار متمادى آنچه كه قابل بقا بوده مانده.ولى مطلب دوم اينكه ما راجع به مصنوع و مخلوق صحبت كرديم ولى راجع به قوانين موجود در طبيعت بحث نشد.مثل اين مى‏ماند كه ما راجع به يك رايى فرضا در يك دادگاه جنايى بحث كنيم كه فلان كس را فلان قاضى محكوم به اعدام كرد ولى هيچ راجع به قوانين موجود كه چطور شد، كى اين قانون را وضع كرد كه منتج به راى قاضى شد، بحث نكنيم. على الظاهر آن قاضى آن شخص را محكوم به اعدام كرده ولى اصل مطلب،

صفحه : 84

آن قوانينى است كه در يك زمان خيلى بيشتر از آن وضع شده.حالا ما اگر در طبيعت‏يك قدرى كلى‏تر نگاه كنيم به همان قوانين منظمى بر مى‏خوريم كه موجودى را قابل بقا مى‏كند، يك موجود ديگر را محكوم به نيستى مى‏كند.من اينجا نمى‏خواهم درباره اين قوانين از نظر علمى بحث كنم ولى براى بشر خيلى خودخواهى است كه خودش را ذى شعور بداند و تعيين كننده اين قوانين را بدون شعور بداند، اين ناشى از خودخواهى صرف است، يعنى بشر فكر كند خودش كه يك مصنوع مخلوق است‏شعور دارد ولى هيچ چيز ديگر شعور ندارد.

استاد: بيان ايشان دو سه قسمت بود.يك قسمت راجع به اينكه ممكن است كسى بگويد در كنار اين نظامى كه شما نشان مى‏دهيد كه از تدبير حكايت مى‏كند، يك بى نظاميهايى هم در عالم هست، نقصهايى هم در عالم هست.بنابراين، اين به آن در. اگر يك نظامهايى هست، يك بى نظمى‏هايى هم در كار عالم وجود دارد كه اينها را هم ما - اگر ميل داشته باشيد - به صورت اشكالات بعدا طرح مى‏كنيم.

مطلب ديگرى بود كه ايشان اشاره كردند، ما بعد در نظر داريم مفصلا عرض كنيم.فرضيه داروين را كه در دنيا پيدا شد ضربه بزرگى بر استدلال نظام خلقت تلقى كردند، گفتند كه با همين قوانين انتخاب طبيعى داروين(كه موجودات مخصوصا ذى حيات‏ها از ناقص و كوچك شروع كردند، بعد آمدند جلو)و آن چهار اصلى كه او ذكر كرده - كه هر چهار تا ناشى از علت فاعلى است، هيچ كدام با علت غايى ارتباط ندارد - مى‏شود نظام موجودات زنده را توجيه كرد بدون اينكه به فرض تدبير احتياجى باشد، براى اينكه همان موضوع انتخاب اصلح مى‏گويد فرض كنيد صدها هزار از يك موجود پيدا مى‏شود، آنهايى كه وجودشان متناسب با بقا نيست از ميان مى‏روند، تصادفا آن يكى كه در ميان هزار تا، ده هزار تا، صد هزار تا وجودش متناسب با بقاست، باقى مى‏ماند، بعد هم به حكم قانون وراثت با همان خاصيتش به نسل بعد منتقل مى‏شود.نسل بعد باز صدها هزار، ميليونها پيدا مى‏شوند.باز آنهايى كه متناسب نيستند از ميان مى‏روند، انتخاب اصلح، انتخاب طبيعى صورت مى‏گيرد بدون اينكه شعورى در كار باشد.نتيجه‏اش اين است كه نظام به وجود مى‏آيد بدون شعور كه اين البته حرفى است، حرف مهمى هم هست.بحث مى‏كنيم كه خير اين جور نيست، كافى نيست.نه اينكه بخواهيم بحث كنيم كه آيا حرف داروين درست است‏يا درست نيست، بحث اين است كه قوانين تكاملى كه داروين بيان كرده است مؤيد برهان علت

صفحه : 85

غايى است و مضر به آن نيست.پس آن را ما بعد بحث‏خواهيم كرد.

حرف سومى كه ايشان زدند راجع به مساله قانون بود.اين قوانين و قوانين دادگسترى را نمى‏شود قياس كرد.در قوانين بشرى قانونگذار يك شخص است، مجرى قانون شخص ديگرى است.چون آن قانون قراردادى است، يك واضع جداگانه از عاملهاى اجرا دارد.عامل اجرا يك فرد است، قانون را يك كس ديگر روى قرارداد وضع كرده است، اين، قانون را اجرا مى‏كند. در طبيعت بدون شك قوانينى هست اما اگر كسى خيال كند قانون يك واضع جداگانه‏اى از خالق اين مجريان دارد، اين حرف حرف درستى نيست.قانون و اين مجريان - كه همان اجزاء طبيعت هستند - همه يك چيز است، يعنى اين جزء طبيعت همان خاصيت ذاتى‏اى كه دارد - خاصيتش هر چه هست - آن خاصيت را در يك نظم معينى اجرا مى‏كند، اين همان قانونش هست.

ما هرگز اين جور حساب نمى‏كنيم، يكى اينكه بگوييم خالق اين موجودات چيست؟ دوم واضع قوانينى كه بر موجودات حكومت مى‏كند كيست؟كانه يك بار مخلوقات و موجودات را خلق كرده‏اند، بار دوم براى اينها قوانينى وضع كرده‏اند و اين قوانين را به اينها تحميل كرده‏اند.نه، اين جور نيست.يك جعل به اصطلاح فلسفى، بيشتر وجود ندارد.همان خلقت وجود اين مخلوقات عين وضع قوانين است و وضع قوانين عين خلقت اينهاست.بنابراين دو حساب در كار نيست.حرف آخر شما مى‏خواستيد توحيد را به يك بيان تاييد كنيد: چگونه در يك بشر كوچك شعور و نظم هست، آن وقت مى‏خواهد بگويد در عالم بزرگ نيست، كه البته تاييدى است كه بعد هم روى آن بحث مى‏كنيم.

مجموعه آثار جلد چهارم صفحه 67. استاد شهيد مرتضى مطهرى.

هيئت مکنب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:29 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

راههاى شناخت‏خدا> برهان فطرت


خداشناسى از راه فطرت

كتاب: الهيات و معارف اسلامى، ص 26

نويسنده: آيت الله جعفر سبحانى

بشر براى درك و شناسائى خداى جهان دو راه دارد:

1 ـ راه دل احساس فطرى

2 ـ راه عقل و استدلال

مقصود از راه فطرت اين است كه شعور باطنى و كشش درونى او را به سوى خدا رهبرى مينمايد، بطورى كه بدون هيچ دليل و استدلالى، ناخودآگاه، خداخواه و خداجوى است و حس خداخواهى در نهاد او به صورت يك امر غريزى و فطرى، به وديعت گذارده شده است و اين حس بسان غرائز ديگر انسانى، انسان را به مقصدى كه هدف آن است ميكشاند، چنانكه مقصود از راه استدلال و عقل اين است كه انسان با دليلهاى علمى، به وجود خدا پى ميبرد و بر وجود او مانند ساير مسائل عقلى استدلال ميكند.

اساس راه اول را حس درونى تشكيل ميدهد چنانكه پايه راه دوم، تعقل و استدلال ميباشد.بشر در شناختن خدا از طريق دل و فطرت به هيچ نوع برهان و استدلالى نياز ندارد، بلكه در پرتو غريزه خداخواهى و حس خداجوئى كه در اصطلاح دانشمندان اسلامى «فطرت» ناميده شده به سوى خدا متوجه ميگردد.ولى راهنماى او در راه دوم، برهان و استدلال و تفكر و تعقل است.

حس مذهبى يا بعد چهارم روح انسان

با كشف «حس مذهبى» در انسان و اينكه «حس دينى» يكى از عناصر اولى و ثابت و طبيعى روح انسان است.ثابت گرديد كه در روح و روان و سرشت انسانى چهار°‚K 27°‚K حس وجود دارد:

1 ـ «حس كنجكاوى» اين همان حسى است كه از روز نخست فكر بشر را به بحث و بررسى پيرامون مسائل مبهم و مجهول وادار نموده و در پرتو آن علوم و صنايع پديد آمده است، اين همان حس است كه از روزگار پيش، به كاشفان و مخترعان و پايه‏گذاران علوم نيرو بخشيده كه از رازهاى نهفته، پرده بردارند و در اين راه به سختيها و ناملايمات تن دهند.

2 ـ «حس نيكى» : پديد آرنده اخلاق و تكيه‏گاه فضائل و سجاياى انسانى و صفات عالى روحى است، اين همان حسى است كه انسان را به نوع دوستى و عدالتخواهى سوق ميدهد، و در انسان يكنوع گرايش فطرى بفضائل و اخلاق نيك و تنفر از زشتيها و صفات بد پديد مى‏آورد.

3 ـ «حس زيبائى» : پديد آرنده هنر و سبب تجلى انواع ذوقيات ميباشد.

4 ـ «حس مذهبى» : هر فردى از افراد انسان فطرتا خداخواه و خداجو بوده و يكنوع تمايل و كشش به ماوراء طبيعت در خود احساس ميكند.وجود «حس مذهبى» در روح انسان ثابت مينمايد كه تمام تمايلات مذهبى در انسان، ريشه ذاتى دارد و توجه به خدا و مسائل ماوراء طبيعى، از فطرت انسان، سرچشمه ميگيرد، البته تجليات اين فطرت، در دوران بلوغ نمايان‏تر و آشكارتر است.

كوتاه سخن اينكه كسانى كه انسان را با ديد وسيعتر مورد بررسى قرار داده‏اند همگى معترفند كه توجه بخدا در انسان از يك حس عميق مذهبى ريشه گرفته و وجود انسان با اين حس بهم آميخته شده است.

اينك براى روشن شدن اين مطلب كه اين حس اساس فطرى در نهاد انسان دارد ناچاريم مشخصات امور فطرى را بيان كنيم تا فطريات انسانى از امور عادى تميز داده شود.

چگونه امور فطرى را از غير فطرى تميز دهيم

هر نوع فكر و عملى كه از ناحيه عواملى مانند «اوضاع جغرافيائى» ، «اقتصادى» و يا «سياسى» بر انسان تحميل گردد، آن فكر و عمل عادى تلقى ميشود، و سرچشمه آن همان عوامل خواهد بود نه فطرت انسان.مثلا ملت‏هايى كه در نقاط قطبى زندگى ميكنند ناچارند لباسهاى ضخيم و كلفت بپوشند، چنانكه ملتهاييكه در نقاط استوايى سكونت دارند لباسهاى سبك و نازك بر تن ميكنند، واضح است كه هيچكدام از اين دو كار ريشه فطرى ندارد، و هر دو محصول عوامل جغرافيائى محيط زندگى آنان ميباشد.

همچنين است كوتاهى و بلندى و رنگ و شكل لباس يا آداب و رسوم ملتها در مراسم احترام يا مراسم شادى و سوگوارى و...زيرا اگر شكل و مدل لباس و كيفيت مراسم احترام و سوگوارى، امر فطرى و جزو سرشت انسانى بود، در همه جا يكنواخت مى‏بود و با اختلاف منطقه و نژادها، اختلافى ميان آنها مشاهده نميشد.

در مقابل، هر نوع انديشه و عملى كه از نهاد انسان سرچشمه گيرد، و عوامل بيرونى آنرا تحميل نكرده باشد، چنين عمل و انديشه‏اى جزو سرشت او بوده، و از امور فطرى بشمار ميرود .اين قبيل امور در انسان بنام فطريات و در حيوان غريزه ناميده ميشود.

بنابر اين تمام فعاليتهاى زنبور عسل مانند مكيدن شيره گلها، ساختن لانه‏هاى مسدس، تخم‏گذارى، و پرورش نوزادان، همگى امر غريزى است، به گواه اينكه هيچكدام تحت تأثير هيچيك از عوامل بيرونى ياد شده نيست و جنبه جهانى و عمومى دارد، يعنى زنبور در هر مكان و زمان كارش همين بوده و هست و اين خود ميرساند كه اين عمل خصيصه ذات آن است و همچنين است بسيارى از فعاليت‏هاى جانداران.

در انسان نيز يك سلسله تمايلات و احساسات درونى وجود دارد كه هيچ عامل خارجى آنرا بر او تحميل نكرده است، و در عين حال همگانى است و جنبه جهانى دارد، مثلا تمام افراد انسان در سنين مخصوصى از عمر، در خود علاقه خاصى نسبت بموضوعات جنسى، زيبائى، ثروت، جاه و مقام مى‏يابند، و نيز همه انسانها بطور ناخودآگاه بعدالت و عواطف و نوع دوستى كشانده ميشوند.

شايد امانت و شرافت وحشيان ابتدائى در آن زندگى ساده كه دارند بيش از مردم متمدن باشد و چنانكه «كوليس» درباره قبيله «هوتنتوت» ميگويد «قوليكه ميدهند در نزد آنان مقدس است و هيچيك از كارهاييكه اروپائيان از راه فساد و خيانت ميكنند در ميان آنان ديده نميشود» .با توجه به مثالهائى كه براى هر دو نوع از افكار و افعال بيان شد ميتوان امور فطرى را با علائم زير از امور عادى و عمومى تميز داد.

الف ـ هر فكر و كارى كه ريشه فطرى دارد جهانى بوده و هيچ انسانى فاقد آن نخواهد بود .

ب ـ امور فطرى برهبرى فطرت انجام ميگيرد و هرگز بتعليم و تعلم نياز ندارد.

ج ـ هر نوع فكر و عملى كه ريشه فطرى دارد از قلمرو حكومت عوامل سه گانه «جغرافيائى، اقتصادى و سياسى» بيرون است.

د ـ تبليغات پيگير بر ضد فطرت ممكن است از رشد آن بكاهد و آنرا متوقف سازد.ولى هرگز نميتواند آنرا ريشه كن كند.

امور عادى در اين مميزهاى چهارگانه درست در نقطه مقابل قرار گرفته‏اند.

اكنون بايد ديد حس مذهبى و توجه بخدا واجد اين شرائط چهارگانه هست يا نه؟ با مختصر دقت معلوم ميشود كه همه اين مشخصات چهارگانه در موضوع خداجوئى و خداخواهى انسان وجود دارد :

1 ـ حس خداجوئى جهانى است

خداشناسى و تمايل بماوراء طبيعت، بزمان يا مكان خاصى از جهان اختصاص ندارد بلكه به شهادت تاريخ باستانى كه از اقوام مختلف اعم از متمدن و وحشى بدست آمده است، اعتقاد به خدا و مبدأ جهان، در ميان تمام ملل وجود داشته است و در حفاريها و كاوشهاى علمى، كه بوسيله دانشمندان باستانشناس براى بدست آوردن طرز زندگى، پايه تمدن و طرز تفكر اقوام گذشته انجام گرفته است، همواره زير تلهاى بزرگ، معابد و عبادتگاهها كشف شده است كه همگى حاكى از اين ميباشد كه ملل ديرينه در اين اماكن عبادت ميكرده‏اند، گو اينكه عده‏اى از آنها در تشخيص معبود اشتباه كرده بودند و بت‏هايى را معبود خود ميدانستند.

آرى در فصول تاريخ بشر نمى‏توان فصلى يافت كه در آن تمايل انسانى بماوراء طبيعت منفى باشد، بلكه حس مذهبى در ميان تمام اقوام و ملل جزء لاينفك زندگى تشخيص داده شده كه همواره با آن بوده و هست، تا آنجا كه «جان ـ ر ـ ايورث» استاد دانشگاه «كلمبيا» درباره مذهب ميگويد:

«هيچ فرهنگ و تمدنى را در نزد هيچ قومى نميتوان يافت مگر آنكه در آن فرهنگ و تمدن شكلى از مذهب وجود داشته است، ريشه‏هاى مذهب تا اعماق تاريكى از تاريخ كه ثبت نشده و بدسترس بشر نرسيده است، كشيده شده است.»

حس دينى هم اكنون در ميان ملل متمدن جهان يك حس طبيعى است كه در هر گوشه‏اى از جهان براى خود تجلياتى دارد، و اگر از قاره‏هاى مختلف جهان عبور كنيم آثار و جلوه‏هاى اين حس را هم در ميان غنى‏ترين و صنعتى‏ترين كشورهاى جهان، و هم در ميان فقيرترين و عقب مانده‏ترين ملل عالم با ديدگان خود مشاهده مينمائيم.°‚K 30°‚K آيا گسترش خداشناسى در تمام زمانها و قرنها و در ميان تمام ملتهاى جهان نشانه فطرى بودن آن نيست؟

گذشته از اين، هر فرد منصفى در صورتيكه خود را از مسائل سياسى و غيره حتى گفته‏هاى خداپرستان و ماديها خالى سازد، هنگام بيچارگى و سختى و گرفتارى، در اعماق دل خود احساس مى‏كند كه بسوى يك قوه ازلى و ابدى كه ميتواند نيازمندى و بيچارگى او را برطرف سازد كشيده ميشود، و بى اختيار از او استمداد مى‏كند.

اين چنين خداجوئى و توجه به خدا كه در اعماق روح انسان بدون اختيار پديد مى آيد، نتيجه براهين عقلى و علمى و دلائل فلسفى نيست، اين خداشناسى محصول محيط درس و بحث و گفتگو نيست، بلكه مايه آن سرشت و فطرت انسان است و دست آفرينش، نهاد انسان را از روز نخست با آن خمير كرده است، بطورى كه انسان با تمام ذرات وجودى خود، در مواقع بيچارگى بسوى او كشيده ميشود.

آرى ما بدون اينكه متوجه باشيم كه گم شده‏اى داريم و گمشده ما چيست و چگونه او ميتواند بيچارگى ما را رفع كند، و بما آرامش بخشد، ناخودآگاه بدنبال او ميرويم همانطور كه نوزاد بدون كوچكترين آگاهى در جستجوى مادر و بدنبال او ميباشد.

2 ـ فطرت، انسان را بسوى خدا رهبرى و هدايت مى‏كند.

حس خداجوئى بسان ساير احساسات درونى انسان، بدون تعليم و رهبرى در درون انسان پيدا مى‏شود، همانطور كه افراد انسان در مواقع مخصوص از عمر بيك سلسله از امور مانند منصب و مقام و ثروت و پول متوجه ميگردند، و توجه باين امور بطور ناخودآگاه بدون تعليم كسى، در باطن آنها پديد مى‏آيد، همچنين حس خداجوئى در انسان وجود دارد بدون اينكه نياز بتعليم و ياد گرفتن داشته باشد.پيدايش ميل بمذهب و توجه بخدا در انسان، بدون تعليم و آموزش، نشانه فطرى بودن آن است و ميرساند كه اين حس بسان ساير احساسات انسان در شرايط خاصى بيدار ميشود.

البته از يك نكته نبايد غفلت نمود و آن اينكه اگر مراقبتهاى صحيحى از اين قبيل احساسها بعمل نيايد ممكن است يك سلسله انحرافاتى در آنها پيدا شود.مثلا همين حس مذهبى و حس خداجوئى اگر بوسيله پيامبران آسمانى و دانشمندان الهى و فلاسفه بزرگ جهان، درست رهبرى نشود سر از بت‏پرستى و گرايش بپرستش‏°‚K 31°‚K مخلوق در مى‏آورد بطوريكه انسان مخلوق را به جاى خالق و معبود مى‏گذارد.

اگر ما مى‏گوئيم كه احساس طبيعى و فطرى نياز به تعليم و آموزش ندارد مقصود اين است كه در تكوين و پيدايش آن مربى و معلم دخالت ندارد، ولى در عين حال بايد بپذيريم كه بهره‏بردارى صحيح و دور از انحرافات و كجرويها، بدون مراقبت مربيان آگاه صورت نمى‏گيرد.

و از اينرو است كه دانشمندان مى‏گويند ريشه پرستش كليه اجرام سماوى مانند خورشيد و ماه و ستارگان، و موجودات خاكى مانند درخت و سنگ و بت، همان خداجوئى و حس خداخواهى بشر است كه در اثر رهبرى نشدن، باين انحرافات و خرافات دچار شده است، اگر اين حس از طريق عقل و خرد رهبرى ميشد و مردم بگفتار پيامبران الهى درست ميانديشيدند هيچگاه بجاى معبود واقعى و آفريدگار جهان به مخلوقهاى ناتوان توجه پيدا نمى‏كردند.

3 ـ حس مذهبى مولود عوامل جغرافيائى و يا اقتصادى و سياسى نيست

از اينكه ما مى‏بينيم حس خداجوئى در تمام نقاط گيتى، و در همه دورانها و اعصار وجود داشته است و دارد، نتيجه ميگيريم كه اين حس يك نداى باطنى است و محركى جز فطرت ندارد، زيرا اگر مولود شرايط جغرافيائى و يا عامل ديگر بود، بايد در يك قسمت از جهان و در يك قسمت از مردم كه شرايط واحدى از نظر اقتصادى و سياسى و غيره دارند وجود داشته باشد.در صورتيكه كاملا عكس آنرا مشاهده ميكنيم يعنى با اينكه شرايط جغرافيائى و سياسى ملتها با هم تفاوت چشمگيرى دارد ولى در عين حال اين حس در همه ملتها وجود دارد.

البته بايد به اين نكته توجه داشت كه لازمه فطرى بودن يك حس اين نيست كه همواره مورد توجه انسانها باشد، زيرا چه بسا ممكن است علاقه انسان به جاه و مقام و سرگرم شدن او بخوشيها و لذتهاى زندگى، او را از بسيارى از فضائل اخلاقى و امور فطرى كه همگى سرچشمه باطنى دارند، غافل سازد، اصولا امور فطرى انسان منحصر به خداخواهى نيست بلكه غير از آن، انسان داراى غرائز ذاتى و طبيعى ديگرى است و واضح است كه توجه بيشتر به اعمال يك غريزه، طبعا انسان را از ديگرى باز مى‏دارد.

شما ملاحظه بفرمائيد، كنجكاوى و كشف رازهاى نهفته طبيعت يكى از امور فطرى انسان است و هر فردى بتحقيق و كاوش علمى علاقه فطرى دارد، ولى بطور مسلم اين غريزه در هر محيطى شكوفا نميگردد و فعاليت آن در همه شرايط يكنواخت نيست، يعنى در محيطهاى علمى و در شرايط مناسب و با وجود دوستان همفكر بطور خودكار انجام وظيفه ميكند ولى در شرايط نامناسب آنچنان خمود و آرام ميشود كه بسا اگر اين شرايط ادامه يابد وجود اين حس بدست فراموشى سپرده ميشود، همچنين گرايش به همسر و ازدواج و يا گرايش به كسب مال و مقام، همگى ريشه فطرى دارند اما در هر شرايطى خودنمائى نمى‏كنند و رشد و نمو ندارند و چه بسا اشباع و توجه زياد به يكى از غرائز موجب فراموشى بقيه گردد.

حس خداجوئى نيز بسان اين امور است.چه بسا سرگرميها و توجه بماديات و فرو رفتگى در شهوات و لذائذ، سبب ميشود كه انسان از اين حس و نداى باطنى غفلت كند، زيرا ميان امور معنوى و توجه بخداوند و بكار بستن اصول اخلاقى و فرو رفتگى در تمايلات نفسانى نسبت متعاكسى وجود دارد، اگر كفه تمايلات نفسانى بقدرى سنگينى كند كه همه محيط روح و روان را فرا گيرد ديگر مجالى براى احساسهاى معنوى باقى نمى‏ماند.

آرى مصائب و شدائد از عوامل تكان دهنده‏اى هستند كه انسان غفلت زده را از خواب سنگين ماديت بيدار مى‏كنند، و هر نوع پرده غفلت را از روى صفحه دل برطرف نموده و محيط دل را براى تجلى فطرت و توجه بخدا آماده مى‏سازند.و لذا افراد عاقل هنگام گرفتارى و هجوم شدائد و فشارها، خواه و ناخواه بياد خدا افتاده و صميمانه متوجه او ميگردند.

انسان سرگرم لذائذ و غافل از خدا، بسان كودكى است كه در اثر سرگرمى به بازى از پدر و مادر مهربان خود كه در همه وجود او جا دارند غفلت ميورزد، اما همينكه اتفاق بدى براى او رخ ميدهد فورا بياد آنها افتاده و از ايشان استمداد و كمك ميجويد.

وقتى كه بشر با زندگى مرفه روبرو شد، اشتغالات روزانه، او را از توجه بعالم ديگر و جهان معنوى بازميدارد ولى ناگاه با بروز حادثه‏اى كه آهنگ يكنواخت زندگى او را قطع كند و خود را در برابر آن عاجز و ناتوان يابد، واكنشى در روح او پديد مى‏آيد كه او را در صدد جستجوى جهانى برتر و نيروئى عظيم مياندازد، از اين نظر هنگام هجوم بلا، طوفانى بودن دريا، احتمال سقوط هواپيما، و يا لحظه ياس و نوميدى از بهبودى در بيمارى تمام افراد بشر اعم از الهى و مادى بياد خدا افتاده و از آن مقام عظيم استمداد مى‏طلبند، تو گوئى فشار رنج و بلا، زنگار قلوب را پاك كرده و حس خداجوئى اين نداى فطرى را در دل آنها بيدار مينمايد.

4 ـ تبليغات پيگير ممكن است از نمو و رشد آن بكاهد ولى نميتواند آنرا ريشه كن سازد.

در ميان ملل و اقوام جهان افرادى پيدا مى‏شوند كه بر اثر رياضتهائى ميتوانند از نمو و رشد يك حس بكاهند، مثلا تمايلات جنسى يك نداى فطرى و باطنى است ولى تاركان دنيا و مرتاضان هند، با تحمل رنجها از قدرت اين حس بقدرى ميكاهند كه كمتر بفكر اين مسائل مى‏افتند اما همين افراد اگر در شرايط ديگرى قرار گيرند حس خفته آنان بيدار ميشود و شروع بفعاليت مينمايد.

بنابر اين معناى فطرى بودن يك مسئله اين نيست كه در همه شرايط يكسان بوده و هيچ عاملى از قبيل محيط و تبليغات در شدت و ضعف آن مؤثر نباشد بلكه بايد گفت كه عواملى مانند تبليغات ميتواند از رشد و نمو بسيارى از نداهاى درونى و فطرى بكاهد، ولى نميتواند ريشه آنرا بسوزاند.

مثلا در دنياى كنونى، افكار چپ‏گرائى تقريبا بر يك سوم جهان حكومت ميكند، و رهبران مكتب «ماترياليسم» با وسائل تبليغى مختلف و فريبنده ميكوشند كه حس مذهبى را در اقوام و مللى كه بزنجير استعمار كمونيستى كشيده شده‏اند، نابود سازند، مع الوصف موفقيت آنها در اين مبارزه ناچيز بوده و نتوانسته‏اند قلوب توده‏ها را از اين حس خالى كنند.

با اينكه ده‏ها سال از انقلاب كمونيستى در جماهير شوروى ميگذرد هنوز حس مذهبى و مذهب خواهى و توجه به خدا و معنويت، قدرت خود را در اعماق قلوب بسيارى از مردم شوروى حفظ كرده است و براى همين جهت در اين اواخر به مسيحيان و مسلمانان، نيمه آزادى بخشيده‏اند كه مراسم مذهبى را تحت شرائطى برگزار كنند.

سخنان دانشمندان در اين زمينه:

«ژان ژاك روسو» ميگويد راه خداشناسى منحصر به عقل نيست بلكه شعور فطرى بهترين راهى است براى اثبات اين موضوع.حس دينى يكى از عناصر اوليه و ثابت و طبيعى روح انسانى است كه اصلى‏ترين قسمت آن بهيچ يك از رويدادهاى ديگر قابل تبديل نيست.

«پاسكال» ميگويد: مردم نتوانسته‏اند دريابند كه ادراك كننده خدا دل است نه عقل.

«الكسيس كارل» ميگويد: احساس عرفانى جنبشى است كه از اعماق ما سرچشمه گرفته است و يك غريزه اصلى است، انسان همانطور كه به آب نيازمند است به خدا نيز محتاج است.

«ويل دورانت» ميگويد: ايمان امرى طبيعى است و مستقيما زاده نيازمنديهاى غريزه و احساسات ما است.

«پول كلارنس ابرسوله» ميگويد: اينكه بشر در ماوراء فهم و ادراك خود لزوم وجود صانع را درك ميكند، دليلى بزرگ بر وجود خداوند است.

مجموع اين بيانات روشن نمود كه در روح انسان غير از ابعاد سه گانه معروف يك بعد ديگر به نام «حس مذهبى» و حس خداخواهى و خداجوئى و توجه به خدا هست، و تمام افراد بشر به مقتضاى فطرت خود، خواه و ناخواه بسوى آن كشيده ميشوند.از آنجا كه اين توجه يك امر غريزى و فطرى است عاملى جز نهاد انسان و فطرت انسانى ندارد، و هر نوع جذبه و كشش بمعنويات محصول آنست، و مولود استدلال فلسفى نيست.

خداشناسى از راه فطرت در قرآن و روايات

اين راز بزرگ سرشت انسانى كه دانشمندان و بزرگان علم و دانش، پرده از روى آن برداشته‏اند يكى از حقائق ارزنده قرآن است كه چهارده قرن پيش به وسيله پيامبر صلى الله عليه و آله بيان شده است.

همچنين ميفرمايد:

فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لا يعلمون

«به آئين راست خدا روآور آئينى كه خدا آفرينش انسان را بر روى آن نهاد، خلقت خدا تغييرپذير نيست.

مقصود از «آئين حنيف» در اين آيه كه آفرينش انسان بر روى آن استوار شده است همان آئين توحيد و خدا پرستى است، و اين آيه با صراحت كامل هر نوع انحراف از جاده توحيد را مخالف فطرت انسانى دانسته، و آنرا غير استوار و لرزان ميداند. حضرت صادق عليه السلام اين آيه را چنين تفسير ميفرمايد:

فطرهم على التوحيد خدا مردم را بر فطرت توحيد خلق كرده است.

مردى به محضر حضرت صادق (ع) شرفياب شد و درخواست نمود كه او را بسوى خدا راهنمائى كند، حضرت صادق (ع) با طرح مثالى كه در برخى از آيات قرآن مجيد هم به آن اشاره شده است او را متوجه فطرت خود نمود و فرمود:

آيا تاكنون با كشتى مسافرت كرده‏اى؟

آرى

آيا اتفاق افتاده كه كشتى بشكند و در آنجا نه كسى باشد كه ترا نجات دهد و نه آشنائى با شنا داشته باشى؟

آرى

آيا در آن موقع بفكر تو رسيده است كه قدرتى هست كه بتواند تو را از آن مهلكه نجات بخشد؟

آرى

او همان خداى توانا است كه هنگاميكه تمام وسائل مادى از كار مى‏افتد و نجات بخش و دادرسى در ميان نيست انسان خواه و ناخواه به او متوجه و دل بسوى او كشيده مى‏شود.

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:26 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

راههاى شناخت‏خدا> برهان فطرت


راه روانى يا فطرى

مقدمه: يكى از راههاى شناخت‏خداوند، خداشناسى از راه فطرت يا برهان فطرت است. درباره اينكه آيا حسى بنام حس خداشناسى در ذات انسان وجود دارد يا نه، در ميان دانشمندان بحث‏شده و وجود چنين حسى نشان داده شده است در اين مقاله به اين مطلب پرداخته شده و وجود اين حس اثبات گرديده است.

راه روانى يا فطرى به اين صورت است كه ازراه وجود خود انسان، خدا را اثبات كرده‏اند به اين معنا كه گفته‏اند احساس‏وجود خدا در انسان هست‏يعنى در فطرت و در خلقت هر كسى يك احساسى و يك تمايلى وجود دارد كه اين احساس و تمايل خودبه خود انسان را به سوى خدا مى‏كشاند.از اين جهت مثل خدا و انسان مثل مغناطيس و آهن است.يك چيزى وجود دارد به‏نام «مغناطيس‏» كه يك چيز ديگرى را به نام «آهن‏» جذب مى‏كند.اين راه فقط اين را مى‏گويد كه يك چنين جاذبه‏اى رامن احساس مى‏كنم(چون راه روانى است)، يك چنين جاذبه‏اى ميان انسان و ميان آن حقيقتى كه نامش خداست وجود دارد.به‏دليل وجود اين جاذبه، پس يك چنين حقيقتى هست.بايد ببينيم كه اين حرف را كى گفته و توضيحش چيست.

ببينيد، انسان به طور كلى دو دستگاه دارد: يك دستگاه‏عقل و فكر و انديشه كه حس مى‏كند يعنى درك مى‏كند، مى‏بيند، با حواس پنج‏گانه يا بيشتر خودش حس مى‏كند، باعقل و فكر خودش فكر مى‏كند، همان دستگاهى كه علوم و فلسفه‏ها را براى بشر به وجود مى‏آورد.يك كانون ديگرى هم‏در وجود انسان هست كه آن را كانون تمايلات و كانون احساسات مى‏نامند. احساسات غير از حس است، به اصطلاح معروف‏مربوط به دل انسان است.در وجود انسان يك سلسله خواسته‏ها طبعا وجود دارد، مثلا غير از تمايلات حيوانى كه همه مى‏دانيم‏مثل تمايل به خوراك و تمايل جنسى، يك سلسله تمايلات عالى در وجود انسان هست، لا اقل روى اين تمايلات عالى‏بحث است، مثل تمايلى كه در وجود انسان به امور اخلاقى هست‏يعنى به نيكوكارى، به خدمت، به احسان.تمايلى در وجودانسان به كاوش و تحقيق هست‏يعنى انسان كه علاقه‏مند است به كاوش كردن، حس كاوشگرى در انسان هست، حس تحقيق‏در انسان هست، انسان در مقابل هر مجهولى قرار بگيرد خواه آنكه در كشف اين مجهول منافعى داشته باشد يا منافعى‏نداشته باشد، يك حس «بايد ببينم‏» ، «بايد بفهمم‏» ، «بايد درك كنم‏» در او هست، دلش مى‏خواهد كه پرده مجهول را عقب‏بزند، اين خودش يك تمايلى در وجود انسان است.ما حالا در مقام تعريف هستيم، در مقام‏اثبات نيستيم.هستند كسانى كه اين تمايلات را قبول ندارند ولى اكثريت

صفحه : 43

دانشمندان اينهارا قبول دارند.اين كسى كه مى‏گويد خداشناسى فطرى است، مى‏گويددر وجود انسان يك تمايل عالى هست كه آن تمايل به پرستش است; خودش رابا يك حقيقتى وابسته و پيوسته مى‏داند و دلش مى‏خواهد به آن حقيقت نزديك شود، از زندان‏«خودى‏» خارج شود، او را تسبيح كند، او را تنزيه كند، به سوى او برود.

يك تمايل اين‏گونه در وجودش هست كه او را مى‏كشد.روى اين حساب پس در دل انسان نه درمغز انسان، در كانون تمايلات و احساسات انسان،پايه خداشناسى هست از باب اينكه در اينجا يك تمايلى به سوى خدا هست.

اين حرف را چه كسى گفته است؟ما در همه مباحثى‏كه بعدها بحث مى‏كنيم، يكى از مباحثمان اين است كه ببينيم در قرآن آيا يك حرف پايه‏اى دارد يا ندارد؟ دانشمندان در اين زمينه چه گفته‏اند، قديم و جديد؟مانمى‏خواهيم درباره اين مطلب زياد بحث كنيم; فقط آن مقدار لازم را بحث مى‏كنيم، به اشاره اكتفا مى‏كنيم.اما در قرآن‏كريم ريشه اين مطلب را ما به خوبى پيدا مى‏كنيم، همان آيه‏اى كه مى‏فرمايد: «فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التى فطر الناس‏عليها»(1) دين را يك امر فطرى مى‏داند، همان تمايل دينى را در فطرت هر كسى موجود مى‏داند، ميل به سوى حق‏را در وجود هر كسى فطرى مى‏داند; و تنها اين نيست، به صورتهاى مختلف اين[حقيقت]در قرآن بيان‏شده، [از جمله]همين آيه‏اى كه به اصطلاح «آيه ذر» ناميده مى‏شود.

در قرآن نام عالمى به نام عالم «ذر» [به صورت]جدانيست ولى چنين حقيقتى هست: و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على‏انفسهم الست بربكم قالوا بلى شهدنا ان تقولوا يوم القيمة انا كنا عن هذا غافلين (2) .

مسلم اين آيه يك رمزى، يك حقيقتى را دارد مى‏گويد.آيه‏نمى‏گويد كه خداوند ذريه آدم را از پشت آدم بيرون كشيد; آيه مى‏گويد كه ذريه هر كسى، ذريه همه مردم را درپشت همه مردم بيرون كشيد: «و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم(نه «من ظهر آدم‏» ) ذريتهم‏» .در آنجا كه مردم هنوزدر اصلاب آباء بودند، اينها را بر نفس خودشان گواه گرفت و از آنها پرسش كرد: «الست بربكم‏» آيا من پروردگار شما نيستم؟اينها در همان

.............................................................. 1.روم/30. 2.اعراف/172.

صفحه : 44

مرحله‏تصديق كردند و گفتند: بلى.

- اين‏اشاره‏اى به آدم و حوا نيست؟ استاد: «ظهورهم‏» دارد، «ظهورهما» كه ندارد.بعدهم نسبت به حوا كه «ظهر» صادق نيست، نسبت به او «بطن‏» صادق است. «ظهر» را نسبت به مرد مى‏گويند.

آيه مى‏خواهد بگويد انسان‏قبل از آنكه در اين دنيا به شكل انسان به وجود بيايد، در خميره‏اش‏اقرار به وجود خداوند هست. بلكه قرآن يك اصل كلى‏ترى را بيان مى‏كند;اصل كلى‏تر قرآن اين است كه در تمام موجودات تمايل به حق وجود دارد: افغيردين الله يبغون و له اسلم من فى السموات و الارض (1) .

چقدر ما آيه در قرآن‏داريم به عبارت: «سبح لله ما فى السموات و الارض‏» ، «يسبح لله ما فى‏السموات و الارض‏» ، «لله يسجد من فى السموات(يا ما فى السموات)» .

با تعبير «سبح‏» ، «يسبح‏» ، «يسجد» قرآن مى‏خواهدبگويد كه تمام مخلوقات در باطن ذات خودشان مسبح پروردگارند، منزه پروردگارند و به سوى او - بخواهند يا نخواهند- در حركت و تكاپو هستند و مى‏روند، ولى خوب ما نمى‏خواهيم به قرآن استدلال كرده‏باشيم، ما مى‏خواهيم بگوييم اين مطلب در قرآن هم تاييد شده است.

عرفاى خودمان كه در اين‏زمينه، ديگر فوق العاده داد سخن داده‏اند.آنچه شما در زبان عرفان به‏نام «عشق‏» مى‏شنويد همين است: شورش عشق تو در هيچ سرى نيست كه نيست منظر روى تو زيب نظرى نيست كه نيست(2)

.............................................................. 1.آل عمران/83. 2.ادامه غزل به اين صورت است: نيست‏يك مرغ دلى كش نفكندى به قفس تير بيداد تو تا پر به پرى نيست كه نيست نه همين از غم او سينه ما صد چاك است داغ او لاله صفت بر جگرى نيست كه نيست موسى‏اى نيست كه دعوى انا الحق شنود ورنه اين زمزمه اندر شجرى نيست كه نيست چشم ما ديده خفاش بود ورنه تو را پرتو حسن به ديوار و درى نيست كه نيست گوش اسرار شنو نيست و گرنه «اسرار» برش از عالم معنا خبرى نيست كه نيست


صفحه : 45

غزلى است‏از حاجى سبزوارى كه غزل حافظ را استقبال كرده است.در اين زمينه،ديگر زبان شعراى ما پر است و نمى‏خواهيم واردش بشويم.فقط همين قدر مى‏خواهيم‏اشاره كنيم به اين مطلب كه عرفا عشق الوهى را در فطرت همه انسانها مى‏دانند.حتى راجع به آيه «و قضى ربك الا تعبدواالا اياه‏» (1) خدا حكم كرده است كه جز او هيچ چيزى را پرستش نكنيد) - براى اينكه بدانيد كه مطلب را تا كجاها برده‏اند- عرفا يك حرفى گفته‏اند كه داد و قال فقها را بلند كرده‏اند.عرفا گفتند اين قضا قضاى تكوينى است و اجتناب ناپذيراست(اتفاقا از ابن عباس هم روايتى در همين زمينه هست)يعنى براى بشر امكان ندارد غير خدا را پرستش‏كند.مى‏گويد پس بت پرست چيست؟مى‏گويد بت پرست هم خودش نمى‏داند خدا را پرستش مى‏كند، طبيعتش او را به دنبال خداراه انداخته است ولى اشتباه در تطبيق مى‏كند.در همين جا يك حرفهايى زدند كه ديگر سر و صدا هم راه انداخته: مسلمان گر بدانستى كه بت چيست يقين كردى كه دين در بت پرستى است اين يك طنزى به اين مطلب است، نه اينكه بخواهدبت پرستى به اين مفهوم كثيفش را تاييد كند.مى‏خواهد بگويد آن بت پرست هم در واقع خداپرست است، يعنى آن‏حس پرستش واقعى خداست كه او را به اين طرف و آن طرف كشانده، منتها خدا را گم كرده، معبود واقعى خودش را گم‏كرده، حقيقت را گم كرده، به مجاز چسبيده اما علت چسبيدنش به مجاز، آن حس واقعى است كه او را به دنبال حقيقت روان كرده است.

نظر فلاسفه و روان شناسان جديد اين طور نيست‏كه علماى جديد(روان‏شناسان و فيلسوفان جديد)اين مطلب را تاييد نكرده باشند.نمى‏خواهم بگويم وحدت نظر كاملى وجود دارد ولى

.............................................................. 1.اسراء/23.

صفحه : 46

لا اقل از نظريات بسياربسيار اساسى و متينى كه محققين روان‏شناس و روانكاو امروز دارنديكى همين است.بعضى مقالات به زبان فارسى هم ترجمه شده است.

اين روان‏شناس معروفى كه شاگرد فرويد هست‏به نام يونگ، از كسانى است كه در اصل «شعور باطن‏» عقيده‏اش با فرويد موافق است، مى‏گويد راست مى‏گويى، شعور انسان‏منحصر به شعور ظاهر نيست، يك شعور مغفول و باطنى هم دارد; ولى معتقد است كه بر خلاف آنچه فرويد مى‏گويد كه‏شعور باطن را فقط عناصر مطرود از شعور ظاهر تشكيل مى‏دهند، شعور باطن در فطرت هر كسى و در خلقت هر كسى قبل‏از اينكه به اين دنيا بيايد، با خودش وجود دارد; عناصر مطرود از شعور ظاهر قسمتى از شعور باطن است و معتقد است‏كه اعتقاد به خدا در شعور باطن انسان وجود دارد و جزء عناصر اصلى شعور باطن انسان است نه جزء عناصر مطرود از شعورظاهر، كه فرويد معتقد است اعتقاد به خدا شناسى يك عنصر مطرود از شعور ظاهر است كه اينهارفته‏اند در باطن، بعد تغيير شكل داده و به شكل خداشناسى آمده‏اند.

يكى ديگر از كسانى كه سخت طرفداراين حس و اين غريزه است‏يعنى خداشناسى را به صورت يك حس و به صورت يك تمايل در وجود انسان مى‏شناسد، روان شناس‏و فيلسوف معروف آمريكايى ويليام جيمز است كه تقريبا معاصر هم ست‏يعنى در قرن ما مى‏زيسته و در نيمه اول‏قرن بيستم در گذشته است.اين مرد يك كتابى نوشت و چون من ترجمه اين كتاب را قبل از اينكه چاپ شده باشد ديدم و مطالعه‏كردم و هنوز مترجم اسم روى ترجمه نگذاشته بود، نمى‏دانم اسمش چيست ولى بعد چاپ شده (1) .اين كتاب را آقاى مهدى‏قاينى رفيق ما در هفت هشت‏سال پيش ترجمه كرد و قبل از آنكه چاپ كند آورد من ديدم.من آن‏وقت‏يك قسمتهايى از آن برداشتم.در آن كتاب اين مرد اين طور مى‏گويد: «هر قدر انگيزه و محرك ميلهاى ما از اين عالم‏طبيعت‏سر چشمه گرفته باشد، غالب ميلها و آرزوهاى ما از عالم ماوراء طبيعت‏سر چشمه گرفته است‏» .

مى‏گويد بيشترآرزوهاى ما ريشه‏اش طبيعت نيست.اگر در ما ميل به خوراك وجود دارد،اين غذاى خارجى است كه اين ميل را در ما به وجود آورده ولى در ما

.............................................................. 1.[اين كتاب به نام دين و روان چاپ شده است.]

صفحه : 47

ميلهاى عالى‏ترى‏وجود دارد كه منشاش حقايق بالاتر از امور مادى است، چرا كه غالب آنها باحسابهاى مادى و عقلانى يعنى با حسابهاى فكرى كه آدم روى منافع و حسابگرى‏بخواهد به وجود بياورد جور درنمى‏آيد.ما بيشتر به آن عالم بستگى داريم تا به اين عالم محسوس و معقول.اين يك قسمت از عبارت اوست.

قسمت ديگر اين است، مى‏گويد: «هر وضع و حالتى را كه «مذهبى‏» بناميم چيزى از وقارو سنگينى و وجد و لطف و محبت و ايثار همراه دارد.اگر خوشى به او روى دهد خنده‏هاى جلف و سبك از او ديده نمى‏شود واگر غمى به او روى دهد ناله و ناسزا از او شنيده نمى‏شود.آنچه من در آزمايشهاى خود اصرار دارم وقار و سنگينى است‏» .

يكى از خصائص حس دينى را به اصطلاح‏يك حالت‏سنگينى و وقار در انسان تشخيص مى‏دهد، چون اين مرد روان‏شناس بوده است و در حدود سى سال روى همين حس‏مذهبى افراد مطالعه كرده، روى افرادى كه به اصطلاح يك حالت تصوف و عرفان داشته‏اند، روى مكاشفات اينها[مطالعه‏كرده].كتاب شيرين و جالبى است، حتما آن را بخوانيد.يك عبارت ديگر هم همين مرد دارد، آن را هم برايتان نقل كنم، مى‏گويد: «آيا احساسات الوهيت و وجدان خداوند در نزدبشر يك احساس واقعى و حقيقى است‏يا يك امر خيالى و وهمى؟» بعد اين طور مى‏گويد: «من به خوبى مى‏پذيرم كه سرچشمه زندگى مذهبى دل است‏» .

ساير سر چشمه‏هايى‏را كه ديگران مى‏گويند مذهب را چه و چه و چه تامين كرده قبول‏ندارد، ريشه‏اش از دل خود آدم سر چشمه مى‏گيرد.بعد مى‏گويد: «قبول هم دارم كه فرمولها و دستور العملهاى‏فلسفى و خداشناسى مانند مطالب ترجمه شده‏اى است كه اصل آن به زبان ديگرى باشد» .

خيلى حرف عالى و جالبى است.مى‏گويد فلسفه و علوم‏يا علم كلام مذهب را به

صفحه : 48

وجود نياورده، اين احساس مذهبى است كه اينها را به‏وجود آورده.مى‏گويد مثل بيانات فلاسفه و متكلمين مثل اين است كه يك كتابى را از زبانى به زبان ديگرى ترجمه كنند.درواقع آن چيزى كه اين حرفها را به وجود آورده دل بشر است، فطرت بشر است، بعد به اين صورت در آمده است.

- آن حس مذهبى است.

استاد: بله،يا آن حس مذهبى انسان است كه در هر كسى هست.يك كتاب كوچكى اين آقاى‏دكتر شريعتى خودمان ترجمه كرد[به نام]نيايش، شركت انتشار چاپ كرد.نيايش‏مال همين الكسيس كارل معروف است.او راجع به اصالت دعا بحث مى‏كند، چون دعا هم عبادت است.كارل‏از آن كسانى است كه خيلى اصرار دارد روى اين حس مذهبى كه حس مذهبى يك حس اصيلى در انسان است.مثلا درباره دعامى‏گويد: دعا پرواز روح است به سوى خدا، پرواز واقعى روح است به سوى خدا.

فريد وجدى در دائرة المعارف از رنان نقل مى‏كند كه گفته است: «ممكن است روزى هر كه را دوست مى‏دارم نابودو از هم پاشيده شود، هر چه كه در نزد من لذت بخش‏تر و بهترين نعمتهاى حيات است از ميان برود و نيز ممكن است آزادى به‏كار بردن عقل و دانش و هنر بيهوده گردد ولى محال است كه علاقه به دين متلاشى يا محو شود بلكه همواره و هميشه‏باقى خواهد ماند و در كشور وجود من گواهى صادق و شاهدى ناطق بر بطلان ماديت‏خواهد بود» .

در اين زمينه خيلى سخنها گفته شده است.مطلبى‏را كه اخيرا من خودم برخورد كرده و پيدا كرده‏ام براى شما نقل مى‏كنم. يك كتابى اخيرا دستم افتاده، شايد هم اخيرا منتشر شده‏به نام دنيايى كه من مى‏بينم از اينشتين، مجموعه‏اى است از يك سلسله نامه‏ها يا مقالات و سخنرانيهايى كه اين مرددر موضوعات مختلف كرده، اينها را جمع كرده‏اند و شايد اصل كتاب هم به همين صورت است، حالا خودش يا كس ديگر جمع‏كرده نمى‏دانم.متاسفانه اين كتاب يا خيلى بد ترجمه شده و يا خيلى بد چاپ شده، چون وضع عبارتها مغشوش است‏و من نمى‏دانم مترجم ضعيف بوده است‏يا در وقت چاپ بعضى از كلمات يا حرفها افتاده است، ولى خوب اين قدر نيست كه از

صفحه : 49

آن استفاده نشود.درآن كتاب يك فصلى دارد تحت عنوان «مذهب و علوم‏» .من قسمتهايى از آن‏فصل را چون در همين زمينه است براى شما نوشته‏ام و مى‏خوانم.

قطع نظر از اينكه گوينده يك دانشمنددرجه اول عصر خودش هست، اصلا در اينجا يك بحث عالى كرده و خود بحث عالى است.آنجا مقدمه‏اى مى‏آورد كه من در دو جمله‏آن را خلاصه كرده‏ام، مى‏گويد محرك انسان عشق و آرزوست.بعد مى‏گويد ببينيم چه محركى، چه عشق و آرزويى‏مذهب را به وجود آورده است.مى‏گويد هيجانات و احساسات موجد مذهب، بسيار مختلف و متفاوت‏اند، يك چيز را نمى‏شود عامل‏آن حساب كرد.آن وقت تقسيم‏بندى مى‏كند.اين آدم در واقع سه جور مذهب درست مى‏كند از نظر عاملى كه مذهب رابه وجود آورده است و از نظر كيفيت; اسم يك مذهب را مى‏گذارد مذهب ترس، مى‏گويد: «مسلم در ميان اقوام ابتدايى يك عاملى‏كه فكر مذهب را به وجود آورده ترس بوده‏» كه روى اين جهت ديگران هم خيلى بحث كرده‏اند: ترس از مرگ،ترس از گرسنگى، ترس از حيوانات وحشى، ترس از جنگ، ترس از وبا، ترس از قحطى. يكى از حكماى بسيار قديم رومى متعلق به دوهزار سال پيش مى‏گويد «ترس مادر خدايان است‏» .مى‏خواهد بگويد همه اين خدايان را ترس به وجود آورده.اينشتين هم ترس را به‏عنوان يك عامل در ميان اقوام ابتدايى قبول مى‏كند.يك عامل ديگر هم براى مذهب نشان مى‏دهد و اسم آن را مى‏گذاردعامل اخلاقى يا عامل اجتماعى يعنى احتياج انسان به يك پناهگاه اخلاقى.عبارت را من نوشته‏ام، مى‏گويد: «خصيصه اجتماعى بشر نيز يكى از تبلورات‏مذهب است.يك فرد مى‏بيند پدر و مادر، خويشان و رهبران بزرگ مى‏ميرند، يك يك اطراف او را خالى مى‏كنند.پس‏آرزوى هدايت‏شدن، دوست داشتن، محبوب بودن و اتكاء و اميد داشتن به كسى زمينه قبول عقيده به خدا را در او ايجاد مى‏كند.اين خدا(خدايى‏كه به واسطه اين جهت پيدا شده باشد)(1) بخشنده و مهربان است، حفظ مى‏كند، كائنات را بر سر پا نگه‏مى‏دارد، پاداش و جزا به مخلوقات مى‏دهد، خدايى است كه نسبت به وسعت ديد معتقدينش دوست مى‏دارد زندگى و قبيله و نژاد را(آنهايى‏كه خدا را در حد قبيله مى‏شناسند يا در حد بيشتر يا كمتر)(2) حفظ كند، تسلى دهنده بر آرزوهاى سر خورده‏و خواهشهاى اقناع نشده است، خدايى است كه ارواح مردگان را از فساد و تباهى

.............................................................. 1 و 2.[جمله داخل پرانتز از استاد است.]

صفحه : 50

در امان مى‏گيرد.اين زمينه عقيده‏اجتماعى يا اخلاقى خداست‏» .

و او خودش يهودى است كه اين حرف را مى‏زند، مى‏گويد: «كتاب مذهبى يهوديان تكامل از مذهب ترس به مذهب‏اخلاقى را به عالى‏ترين صورتى تصوير مى‏كند و همچنين آن تصوير و تشريح در انجيل عهد جديد ادامه مى‏يابد» .

مى‏گويد خدايى‏كه در تورات و در انجيل معرفى شده خدايى است كه همان انسان روى‏خصيصه اخلاقى و اجتماعى، خودش او را براى خودش ساخته است.

«ولى‏مذاهب ملل متمدن، بخصوص مذاهب ملل شرق، اصل معنوى و متكى به‏اصول اخلاق است.» (1) .

بعد يك بحثى راجع‏به فايده مذهب مى‏كند و مذهب و لو مذهب ترس و مذهب اخلاق را - كه‏قبول ندارد اين مذهبها يك مذهب حقيقى و واقعى باشد، بلكه‏اينها را مذهبهاى ساختگى مى‏داند - در عين حال براى بشر مفيد مى‏داند.

مى‏گويد: «تكامل از مذهب ترس به مذهب اخلاق قدم بزرگى‏در زندگى ملل است، حال گو كه مذهب ترس و يا مذهب مطلقا به اصول اخلاقى تكيه داشته باشد، همه تسليحى عليه آن چيزى‏است كه ما در مقابل آنها بايد خود را حفظ كنيم; يعنى مذهب ترس و مذهب اخلاق و معنى، سفر نجات روح بشر از فساد و انحطاط است‏» .

فايده اينها را قبول مى‏كند.مى‏گويد يك‏خاصيت مشتركى كه مذهب ترس و مذهب اخلاق دارد اين است كه براى خدا شكل قائل است;خدا را مثل يك انسان [دانسته]، خصائص و صفات يك انسان را به خدا مى‏دهد: «عموميتى كه در بين اين انواع مختلف مذهب‏موجود است عقيده به اين است كه خدا شكل دارد، يعنى به شكل مخصوصى تظاهر كرده يا مى‏كند» .

.............................................................. 1.اينجا عبارت كتاب ناقص است، نمى‏دانيم چه مى‏خواسته بگويد.

صفحه : 51

به همين دليل اينها را تخطئه مى‏كند.مى‏گويد هميشه‏در گذشته اين جور بوده‏اند: «ولى فراموش نشود كه در اين بين عده قليلى از افرادو جماعات يافت مى‏شود كه يك معنى واقعى از وجود خدا را براى اين اوهام دريافته‏اند كه واقعا داراى خصائص و مشخصات‏بسيار عالى و تفكرات عميق و معقول بوده، به هيچ وجه قابل قياس با آن عموميت عقيده نيست‏» .

كه مى‏گويد درطول گذشته هم اين جور بوده.

«اما يك عقيده‏و مذهب ثالث بدون استثنا در بين همه وجود دارد، گرچه خالص و يكدست‏در هيچ كدام يافت نمى‏شود; من آن را احساس مذهبى آفرينش يا وجود مى‏دانم‏» .

معتقد است به اينكه در همه انسانها[اين‏احساس مذهبى وجود دارد]ولى بعد مى‏گويد كه بعضى افراد ممكن است فاقد اين[احساس]باشند.شايد اين هم نقص در مترجم است‏كه اول مى‏گويد در همه، بعد بعضيها را فاقد آن مى‏داند.مى‏گويد يك احساس مذهبى بالخصوصى‏در همه افراد هست كه من آن را احساس مذهبى آفرينش يا وجود مى‏دانم: «بسيار مشكل است اين احساس را براى كسى‏كه كاملا فاقد آن است توضيح دهيم، بخصوص كه در اينجا ديگر بحثى از آن خدا كه به اشكال‏مختلف تظاهر مى‏كند نيست.اين خدا بزرگتر است از اينكه توصيف بشود» .

اين همان خدايى است كه ما مسلمانها او را «الله‏اكبر من ان يوصف‏» مى‏دانيم.

«در اين مذهب فرد كوچكى‏آمال و هدفهاى بشر، و عظمت و جلالى كه در ماوراى امور و پديده‏هادر طبيعت و افكار تظاهر مى‏نمايد را حس مى‏كند.او وجود خود را يك نوع زندان‏مى‏پندارد (1) ، چنانكه مى‏خواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يكباره به عنوان يك حقيقت واحد دريابد» .

فرق عجيبش اين است.مى‏گويد اين جوراحساس درباره مذهب و خدا، خدا را

.............................................................. 1.مشخصات اين احساس را مى‏گويد.

صفحه : 52

به اين عظمت‏ادراك كردن و بعد هم احساس ميل پرواز به سوى او، اين احساس چيزى نيست‏كه در دوره امروز در بشر پيدا شده باشد; قرائن نشان مى‏دهد كه از اوايل‏تمدن بشر خدا به اين صفت در ميان بشر درك شده بود; چون يك احساس بوده در مردم وجود داشته است.مى‏گويد: «ابتداى اين مذهب و آثار شروع به آن به اوايل شروع‏تمدن بشرى مى‏رسد، مثلا در مزامير داوود گفته‏هاى بعضى انبيا و نيز از قرارى كه از نوشته‏هاى‏بزرگ شوپنهاور بر مى‏آيد بودائيزم نيز حاوى جوهر اين مذهب است‏» .

درباره كتاب يهوديهاو انجيل مى‏گويد اينها خدا را در يك حد پايينى معرفى كرده‏اند،خدا را در شكل يك انسان تصوير كرده‏اند ولى در مزامير داوود و در بودائيزم - آن‏طور كه من در كتابهاى شوپنهاور خوانده‏ام - اين احساس مذهبى آفرينش كاملا منعكس است.

«نوابغ مذهبى اعصار گذشته به‏وسيله اين نوع احساس مذهبى كه نه اصول دين مى‏شناسد(1) ونه خدايى كه به تصور آدميان در آيد مشخص شده است.آنها خدا را به همين عظمت‏و بزرگى درك كرده‏اند به طورى كه اكنون هيچ كليسايى وجود ندارد كه‏اصول آموزش آن متكى بر اين عقيده باشد(2) به اين معناكه فقط در بين بدعت گذاران قرون(3) مى‏توان به طور صريح اشخاصى را يافت كه مملو از عاليترين احساسات‏اين مذهب بوده و در احوال مختلف مورد احترام معاصرين خويش قرار گرفته‏اند» .

باز دو مرتبه به كليسا مى‏زند: «حال اگر اين مذهب تصور صحيحى از خدا و عالم لاهوت‏به دست نمى‏دهد، چگونه و به چه وسيله به ديگران تبليغ مى‏شود؟ به نظر من اين مهمترين وظيفه هنر و علم است كه‏اين حس را برانگيزد و آن را در وجود آنها كه صلاحيت دارند زنده نگاه دارد» .

.............................................................. 1.البته مقصودش اصول دينى است كه مسيحيها براى خدا معين كرده‏اند. 2.باز تك مضراب‏مى‏زند به كليسا كه كليسا چنين خدايى را درك نمى‏كند و نمى‏شناسد. 3.يعنى كسانى‏كه كليسا آنها را منحرف مى‏داند ولى آنها موحد واقعى بودند.

صفحه : 53

ما اينها را نقل كرديم براى اينكه معلوم باشد لا اقل‏در دنياى قديم و جديد يك چنين نظريه‏اى وجود دارد، يك چنين فكرى وجود دارد كه در وجود انسان يك احساس اصيل نسبت به خدا وجود دارد.

تقويت‏حس‏خداجويى راجع به اين احساس، يعنى مذهب از آن جهت كه احساس است‏چه كار بايد كرد؟راه بسيار بسيار خوبش همين است كه آقاى اينشتين نشان داده.كارعلم و كار هنر اين است كه اين احساس را تحريك كند.اين ديگر درس نيست، مثل حس هنر در انسان است.حس هنرو حس زيبايى در هر كسى هست ولى اين را بايد تقويت كرد; با نشان دادن مظاهر هنر و آشنا كردن با مظاهر زيبايى، اين حس را بايد تقويت كرد.

عبادات همين حس را تقويت مى‏كند و مسلم اگرهر راه ديگرى را بشر طى كند از اين راه بى‏نياز نيست، يعنى درست است آن راهها عقل انسان را اقناع مى‏كند ولى چيزى‏كه انسان را عملا موحد مى‏كند اين حس است، به شرط اينكه انسان اين حس را پرورش بدهد.اين حس است كه اگر انسان‏عبادت را با شرايطش انجام بدهد، مثلا صبح خيلى زود، اول طلوع صبح لا اقل بيدار بشود، خلوت باشد، در وقتى است كه‏استراحت كرده، شواغل و موانع ديگر مزاحم نيست، با يك حال خلوص نيتى و با يك توجهى، با يك حضور قلبى اگر دو ركعت‏نماز بخواند بلكه يك «سبحان ربى العظيم و بحمده‏» كه مى‏گويد، يك «سبحان ربى الاعلى و بحمده‏» كه مى‏گويد، از آن عمق‏باطنش به موج و به لرزه و حركت در مى‏آيد.اين حرفهايى كه اينهمه شنيده‏ايد كه مى‏گويند برو دلت را صاف كن، قلب‏را تصفيه كن تا خدا را بشناسى، صفاى نفس ايجاد كن، مفهوم صحيحش همين است، يعنى در وجود تو يك چنين تمايل‏اصيلى وجود دارد، برو اين را تقويت كن.چون اين ميل به سوى بالاست موانعش اين است كه آن تمايلات به سوى پايين مانع‏آن مى‏شوند; موانع آن را بر طرف كن.هر چه بيشتر اين حس را تقويت كنى‏دلت و قلبت بيشتر به وجود خدا گواهى مى‏دهد.اين حس به قول مولوى: همچو ميل كودكان با مادران سر ميل خود نداند در لبان

بچه كه به دنيامى‏آيد به حكم يك غريزه اصيل گردنش را كج مى‏كند، لبهايش حركت‏مى‏كند، در جستجوى پستان است، پستانى كه آن را از راه فكر و عقل و حس يعنى تجربه‏و آزمايش نشناخته، اصلا تا حالا با آن تماس نداشته ولى غريزه آن را مى‏كشاند، خودش هم نمى‏داند، كشيده مى‏شود بدون‏اينكه خودش بفهمد كه به كجا كشيده مى‏شود و چرا كشيده مى‏شود.

خوب، اين يك راه است كه‏ما اين را خيلى به طور اختصار شرح داديم و اگر بنا بشود اينها نوشته‏شود خيلى بايد به تفصيل بيشتر نوشته شود و به نظر من همين مقدار كافى است.

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:25 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

برهان «محرك اول‏»

كتاب: مجموعه آثار، ج 4، ص 193

نويسنده: آيت الله شهيد مطهري

آنچه كه از ارسطو رسيده است، همان حرف معروف «محرك اول‏» است.البته بايد توجه داشته باشيد كه حركت در اصطلاح
فلسفه مخصوص حركتهاى مكانى نيست، هر تغيير و تحولى از نظر فيلسوف حركت است، خواه آن تغيير و تحول در مكان
باشد، خواه در كميت، خواه در كيفيت، خواه در وضع، خواه در جوهر و در هر چه مى‏خواهد باشد.فيلسوف وقتى مى‏گويد
«
حركت‏» يعنى تغيير، نقطه مقابل ثبات.


ارسطو گفته است كه هر حركتى محرك لازم دارد، چون حركت‏حادث است، حادثه است، پديده است، بدون علت نمى‏تواند باشد (1) .حركت محرك لازم دارد، بدون محرك محال است.اين يك مقدمه.

مقدمه دوم: علت از معلول خودش انفكاك پذير نيست و لو زمانا، يعنى علت با معلول خودش هميشه همزمان است، محال
است كه علت از معلول فاصله زمانى يا[با آن]توالى زمانى داشته باشد.اگر علتى از معلول خودش منفك شد، آن علت واقعى
نيست، به اصطلاح علت «اعدادى‏» است، علت آماده كننده است نه علت واقعى.

مقدمه سوم: حركت در دنيا وجود دارد و ما گفتيم حركت به محرك همزمان احتياج دارد.مى‏گويد محرك خودش متحرك
به معنى اعم - يعنى متغير، متحول - است‏يا نيست؟آيا آن محرك، خودش ثابت است‏يا متحرك؟اگر ثابت است، مدعاى
ارسطو تا اينجا ثابت است، با توضيحى كه بعد عرض مى‏كنيم.اگر محرك ثابت نيست و متحرك است، آن هم باز به يك
محرك احتياج دارد، باز صحبت در آن محرك مى‏آيد كه متحرك است‏يا ثابت، در نهايت امر بايد حركتها منتهى به ثابت
بشوند كه اسم آن ثابت را مى‏گذارند «محرك اول‏» .


يك مطلب ديگر هم بايد اضافه كنيم و آن اين است كه هر چه جسم و جسمانى است متغير و متحرك است، يعنى ما در عالم
طبيعت ثابت نداريم، هر چه داريم داراى نوعى تغير و تحرك است.ارسطو مى‏خواهد از طرفى بگويد كه در عالم طبيعت
ثبات وجود ندارد، ثابت وجود ندارد، و از طرف ديگر بگويد تمام حركات بايد به يك ثابت منتهى شود، يعنى بايد سررشته
تمام حركات و محركات يك ثابت باشد.آن ثابت از نظر او همان موجود ماوراء الطبيعى است، چون همين قدر كه «ثابت‏» شد،
ديگر طبيعت نيست، طبيعت كه نشد، ماوراء الطبيعى مى‏شود.اين پيكره استدلال ارسطو در اينجاست.البته در اطراف اين
استدلال خدشه‏ها و مناقشه‏هايى شده است كه همه آنها قابل جواب دادن است.

پينوشت:

1.البته امروز يك حرفهايى در اين زمينه زده‏اند، حالا ممكن است بگويند كه آنچه امروز مى‏گويند، غير از آن چيزى
است كه ارسطو گفته است اگر چه آنها به ارسطو نسبت مى‏دهند.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:23 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

او كيست


خدا نور مطلق

مقدمه: در اين مقاله مطالبى درباره ذات مقدس پروردگار متعال تقديم مى‏گردد.

ذات اقدس احديت نور مطلق است، نورى است كه ظلمت مقابل‏ندارد.اوست نور همه جهان، نور آسمان و زمين(الله نور السموات و الارض) (1) .از هر ظاهرى ظاهرتر است واز هر نزديكى به ما نزديكتر.ظهور همه چيز به ذات اوست، ظاهر مطلق و بالذات اوست(و بنور وجهك الذى اضاء له كل‏شي‏ء) (2) ، روشنى هر چيزى در پرتو نور ذات اوست.ولى نورى است كه ثابت است، غروب و افول ندارد، نورى است كه همه جارا پر كرده، حجاب و مانعى ندارد، به همه چيز محيط است، نقطه مقابلى ندارد، ضد و ندى ندارد.

چون افول و غروب ندارد، زوال و فنا ندارد و ظلمتى‏در برابرش نيست، بشر ضعيف الادراك كه هر چيزى را با مقايسه نقطه مقابل و نقطه مخالف بايد بفهمد و دستگاه گيرنده‏فهم و ادراك او طورى ساخته شده كه به هر چيزى با كمك نقطه مقابل آن‏چيز توجه و التفات پيدا مى‏كند، از التفات و توجه به ذات حق غافل است.

نكته غريبى‏است!ذات حق چون هيچوقت پنهان نيست، از نظرها پنهان است.

اگر گاهى پنهان بود و گاهى آشكار، از نظرها پنهان نبود.چون غروب‏و افول و زوال و تغيير و حركت ندارد، مورد غفلت بشر است.

.............................................................. 1.نور/35. 2.از فقرات دعاى كميل.

صفحه : 126

اين است معنى سخن حكماكه مى‏گويند: ذات حق از كثرت ظهور و شدت ظهور در خفاست: يا من هو اختفى لفرط نوره الظاهر الباطن في ظهوره (1) .

از همان جهت كه ظاهر و آشكاراست باطن و پنهان است، جهت ظهور در او عين[جهت]بطون است.

چقدرخوب و عالى و لطيف بيان كرده على(ع): «و كل ظاهر غيره غير باطن‏و كل باطن غيره غير ظاهر» (2) يعنى هر ظاهرى غير خدا ديگر باطن نيست، و هرباطنى غير خدا ديگر ظاهر نيست، اما خدا در عين وحدت و بساطت، هم باطن است و هم ظاهر.نه اينكه قسمتى از او ظاهر است‏و قسمتى باطن، بلكه از همان حيثيت كه ظاهر است عينا باطن است و از همان حيثيت كه باطن است، ظاهر است.

منبع‏و سرچشمه اين حقيقت‏خود قرآن كريم است كه مى‏فرمايد: هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن (3) .

اول و آخر خداست، ظاهر و باطن هم خداست.

و باز قرآن مى‏فرمايد: اينما تولوا فثم وجه الله (4) .

به‏هر طرف كه رو كنيد، رو به خدا هستيد و روى خدا با شماست.

رسول اكرم(ص)فرمود: «اگر با ريسمانى به‏طبقه هفتم زمين هم فرو رويد باز به سوى خدا رفته‏ايد.» (5) .

.............................................................. 1.منظومه حاج ملا هادى سبزوارى. 2.نهج البلاغه، خطبه 64. 3.حديد/3. 4.بقره/115. 5.علم اليقين، ج 1/ص 54.

صفحه : 127

در حديث است كه جاثليقى(عالمى از علماى مسيحى)به‏امير المؤمنين على (ع)گفت: «اخبرني عن وجه الرب‏» يعنى به من بگو «چهره حق‏» كه قرآن مى‏گويد به هر طرف‏رو كنيد رو به خداييد و روى خدا با شماست، يعنى چه؟روى خداوند كدام طرف است؟ «فدعا على بنار و حطب فاضرمه‏»على(ع)دستور داد هيزم و آتش آوردند، هيزم را آتش زد، مشتعل شد، فضا را روشن كرد. «فلما اشتعلت قال: اين وجه هذه‏النار يا نصراني؟» پرسيد: چهره اين آتش كدام طرف است؟گفت: همه طرف و همه جا چهره است.فرمود: «هذه النار مدبرة مصنوعة‏لا يعرف وجهها» اين آتش با اين كيفيت كه ديدى مصنوعى و مخلوقى است از مخلوقات خدا و همه طرف روى اوست، تومى‏خواهى خداوند جهت معين داشته باشد. «و خالقها لا يشبهها» و البته خداوند شبيه مخلوقات خود نيست، او منزه است ازشبيه و مثل و نظير، و مقدس است از تشبيه. «و لله المشرق و المغرب فاينما تولوا فثم وجه الله‏» مشرق و مغرب از آن خداست.به هر كجاكه رو كنى به سوى خداست. «لا يخفى عليه خافية (1) » هيچ چيز بر او پوشيده نيست.

مشرق و مغرب جهان ملك خداست، ظهور فعل‏اوست.او به همه چيز احاطه دارد.هيچ چيز از او خالى نيست.به هر طرف رو كنيد به خدا رو آورده‏ايد.

بس كه هست از همه سو و ز همه رو راه به تو به تو برگردد اگر راهروى برگردد

.............................................................. 1.توحيد صدوق، ص 182.

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:21 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

عقايد> خدا> خداجويى


شكر منعم

كتاب: طرحى نو در تدريس عقايد اسلامى، ص 25

نويسنده: امامى ـ آشتيانى

از جمله پاسخهائى كه به پرسش آغازين بحث داده شده، اين است كه «شكر منعم» انسان را به بررسى و تحقيق واميدارد. اين معنى را با مثال روشن مى‏سازيم:

اگر شما را به يك ميهمانى آبرومندانه دعوت كرده و همه گونه وسائل پذيرائى را براى شما فراهم ساخته باشند. ولى چون باتفاق شخص بزرگترى كه واسطه اين دعوت است باين مهمانى رفته‏ايد، ميزبان خود را درست نمى‏شناسيد، شك نيست، كه به هنگام ورود در اين مجلس دلپذير نخستين فكر شما اين است كه ميزبان خود را بشناسيد و از او تشكر نمائيد. ما نيز هنگاميكه باين سفره گسترده آفرينش نگاه ميكنيم و انواع نعمتهائى كه در اختيار ما قرار دارد ـ چشمان بينا، و گوشهاى شنوا، عقل و هوش كافى، نيروهاى مختلف جسمانى و روانى، انواع وسائل زندگى و روزيهاى پاك و پاكيزه در اين سفره پهناور ـ را مشاهده مى‏نمائيم، بى‏اختيار باين فكر مى‏افتيم كه بخشنده اين همه نعمتها را بشناسيم و اگر چه نياز به تشكر ما نداشته باشد، از او تشكر كنيم، و تا اينكار را نكنيم احساس ناراحتى و كمبود داريم و اين دليل ديگرى است كه ما را به تحقيق و بررسى وادار مى‏كند؛ بنابراين احساس فطرى و عقلانى شكر منعم، خود دليل ديگرى است بر لزوم بررسى ادله خداپرستان تا ببينيم آيا اينهمه نعمت؛ منعم و بخشنده‏اى دارد يا خير؟

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 

 

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:16 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

خداجويى


قاعده دفع ضرر محتمل

كتاب: طرحى نو در تدريس عقايد اسلامى، ص 22

نويسنده: امامى ـ آشتيانى

اين قاعده و قانون را با بيانات گوناگون مى‏توان تبيين نمود ولى راهى را كه ما مى‏پيماييم بصورت ذيل است:

تمام انسانهاى روى زمين را مى‏توان از يك نظر به دو دسته تقسيم نمود:

1 ـ خدا پرستان (بصورت اعم) .

2 ـ ماديها (با انواع متعددشان) .

بنابراين تمام انسانهاى روى زمين از اين نظركه معتقد به مخلوقيت عالم هستند، و يا جهان را ازلى مى‏دانند، به دو بخش مى‏توان تقسيم نمود، هر كدام از اين دو گروه منطقى دارند :

ـ ما خداپرستان معتقديم اين جهان و آنچه در آن است را سازنده‏اى حكيم دانا و توانا ساخته، و انسان مسئول است و مكلف، و از طرف خداوند براى تمام كارهايش حكمى مشخص فرستاده شده، پرونده‏اى دقيق دارد؛ و تمام كردارش از كوچكترين تا بزرگترين در آن ثبت شده است كه پس از مرگ رسيدگى ميشود:

فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره:

«هر چه را كه انجام داده باشد از خوبى يا بدى همگى، حتى باندازه يك ذره خواهد ديد.»

(سوره زلزال آيه 7 و 8)

و سرانجام پس از حساب يا در بهشت قرار ميگيرد كه:

فيها ما تشتهيه الأنفس و تلذ الأعين و انتم فيها خالدون:

«در بهشت آنچه دل مى‏خواهد و چشم از آن لذت ميبرد وجود دارد و شما در آن جاويد هستيد» .

(زخرف ـ 71)

و يا در جهنم براى ابد خواهد بود كه:

كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب:

«هرگاه پوستهاى تن آنها در آن بريان گردد و بسوزد پوستهاى ديگرى بجاى آن قرار مى‏دهيم تا كيفر را بچشند.»

(سوره نساء آيه 56)

ـ اما ماديها مى‏گويند: انسان متولد ميشود، زندگى مى‏كند و ميميرد، يعنى حاصل تمام استدلالات گوناگون و سخنان آنها كه كتابها، مجلات و نشريات و روزنامه‏ها را پر كرده و آن همه دستگاههاى تبليغاتى را به راه انداخته‏اند، همه به همين سه كلمه بازگشت مى‏كند، درست همان سخنى كه قرآن در آيه 24 «سوره جاثيه» از قول ماديگرايان آن عصر نقل فرموده كه مى‏گفتند:

ما هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا:

«جز همين زندگى دنيا جيز ديگرى نيست، ميميريم و زنده مى‏شويم (يعنى ما ميميريم و گروهى بعد از ما بدنيا مى‏آيند) و اين روزگار است كه ما را هلاك ميسازد.»

با توجه به اين مقدمه روشن مى‏شود: اگر ما براى تحقيق درباره ادعاى ماديها قدمى برنداريم ايراد و اشكال مهمى پيش نخواهد آمد. و زيانى متوجه ما نخواهد شد.

آرى مسلما مسئله‏اى پيش نخواهد آمد ولى آيا ميتوان نسبت به معتقدات خداپرستان بى‏تفاوت بود؟ مگر نه اين است كه خطرى عظيم و ابدى (دوزخ) در پيش است و احتمال چنين خطرى ـ هر چند درصد آن كم باشد ـ با توجه به عظمت محتمل، آيا عقل انسان را ملزم به تحقيق و بررسى نمى‏كند؟ آيا عقل نميگويد تحقيق كن، ببين آيا اين سخن درست است يا خير؟ ! مسلما عقل انسانرا به تحقيق ملزم مى‏سازد اين همان قانون دفع ضرر و محتمل است كه عقل آنرا صحيح ميشمارد.

راستى آيا ما در امور زندگى خود آنجا كه احتمال خطر معتنابهى ميدهيم بررسى و جستجو نميكنيم؟ چند مورد احتمال زيان را مى‏توان نشان داد كه انسان در پى‏بررسى آن برنيامده باشد؟ !

بنابراين در پاسخ سئوالات بالا مى‏گوئيم: عقل ما را ملزم به تحقيق ميسازد تا گرفتار خطر نشويم، بلكه لزوم تحقيق و بررسى در چنين مواردى آن قدر واضح است كه بعضى از دانشمندان بحث عقائد فرموده‏اند: «فطرت انسان در چنين مواقعى او را ملزم به تحقيق مى‏كند» .

احاديثى كه از پيشوايان بزرگ اسلام در اين باره رسيده همين مطلب را مى‏رساند:

خادم امام هشتم على بن موسى الرضا (ع) نقل مى‏كند يكى از زنديقان (غير معتقد بخدا) خدمت آن حضرت رسيد، در حاليكه گروهى نزد امام (ع) بودند (زنديقى كه سابقه ممتدى داشت و بارها و بارها براى بحث آمده بود و حاضر به پذيرفتن نبود، اين بار امام از طريق ديگرى وارد شد و او را با منطق احتمال شكست داد) به او فرمود: «اگر سخن شما درست باشد ـ كه نيست ـ آيا سرانجام ما و شما مساوى نخواهيم بود و نه اين است كه نماز، روزه و زكات و اعتقادات ما به ما زيانى وارد نميسازد؟ آن شخص ساكت شد، سپس امام (ع) فرمود: اما اگر سخن ما درست باشد ـ كه درست است ـ شما هلاك شده‏ايد و ما نجات يافته‏ايم» . (1)

نظير اين حديث از امام صادق (ع) در پاسخ «ابن ابى العوجاء» مادى معروف و ديگر موارد بحثهاى آن حضرت با ماديها آمده است.

بنابراين آنجا كه احتمال خطر عظيمى در پيش است، عقل، ما را ملزم به تحقيق ميكند. با توجه به اين حقيقت است كه مى‏گوئيم ادله خدا پرستان بايستى مورد بررسى و تحقيق قرار گيرد.

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:15 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

خداجويى


شكر منعم‏

كتاب: طرحى نو در تدريس عقايد اسلامى، ص 25

نويسنده: امامى ـ آشتيانى‏

از جمله پاسخهائى كه به پرسش آغازين بحث داده شده، اين است كه «شكر منعم» انسان را به بررسى و تحقيق واميدارد. اين معنى را با مثال روشن مى‏سازيم:

اگر شما را به يك ميهمانى آبرومندانه دعوت كرده و همه گونه وسائل پذيرائى را براى شما فراهم ساخته باشند. ولى چون باتفاق شخص بزرگترى كه واسطه اين دعوت است باين مهمانى رفته‏ايد، ميزبان خود را درست نمى‏شناسيد، شك نيست، كه به هنگام ورود در اين مجلس دلپذير نخستين فكر شما اين است كه ميزبان خود را بشناسيد و از او

25


تشكر نمائيد. ما نيز هنگاميكه باين سفره گسترده آفرينش نگاه ميكنيم و انواع نعمتهائى كه در اختيار ما قرار دارد ـ چشمان بينا، و گوشهاى شنوا، عقل و هوش كافى، نيروهاى مختلف جسمانى و روانى، انواع وسائل زندگى و روزيهاى پاك و پاكيزه در اين سفره پهناور ـ را مشاهده مى‏نمائيم، بى‏اختيار باين فكر مى‏افتيم كه بخشنده اين همه نعمتها را بشناسيم و اگر چه نياز به تشكر ما نداشته باشد، از او تشكر كنيم، و تا اينكار را نكنيم احساس ناراحتى و كمبود داريم و اين دليل ديگرى است كه ما را به تحقيق و بررسى وادار مى‏كند؛ بنابراين احساس فطرى و عقلانى شكر منعم، خود دليل ديگرى است بر لزوم بررسى ادله خداپرستان تا ببينيم آيا اينهمه نعمت؛ منعم و بخشنده‏اى دارد يا خير؟

26

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:13 موضوع عقاید | لینک ثابت


عقاید

خداجويى


قاعده دفع ضرر محتمل‏

كتاب: طرحى نو در تدريس عقايد اسلامى، ص 22

نويسنده: امامى ـ آشتيانى‏

اين قاعده و قانون را با بيانات گوناگون مى‏توان تبيين نمود ولى راهى را كه ما مى‏پيماييم بصورت ذيل است:

تمام انسانهاى روى زمين را مى‏توان از يك نظر به دو دسته تقسيم نمود:

1ـ خدا پرستان (بصورت اعم).

2ـ ماديها (با انواع متعددشان).

بنابراين تمام انسانهاى روى زمين از اين نظركه معتقد به مخلوقيت عالم هستند، و يا جهان را ازلى مى‏دانند، به دو بخش مى‏توان تقسيم نمود، هر كدام از اين دو گروه منطقى دارند :

ـ ما خداپرستان معتقديم اين جهان و آنچه در آن است را سازنده‏اى حكيم دانا و توانا ساخته، و انسان مسئول است و مكلف، و از طرف خداوند براى تمام كارهايش حكمى مشخص فرستاده شده، پرونده‏اى دقيق دارد؛ و تمام كردارش از كوچكترين تا بزرگترين در آن ثبت شده است كه پس از مرگ رسيدگى ميشود:

فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره:

«هر چه را كه انجام داده باشد از خوبى يا بدى همگى، حتى باندازه يك ذره خواهد ديد.»

(سوره زلزال آيه 7 و 8)

و سرانجام پس از حساب يا در بهشت قرار ميگيرد كه:

22


فيها ما تشتهيه الأنفس و تلذّ الأعين و انتم فيها خالدون:

«در بهشت آنچه دل مى‏خواهد و چشم از آن لذت ميبرد وجود دارد و شما در آن جاويد هستيد» .

(زخرف ـ 71)

و يا در جهنم براى ابد خواهد بود كه:

كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب:

«هرگاه پوستهاى تن آنها در آن بريان گردد و بسوزد پوستهاى ديگرى بجاى آن قرار مى‏دهيم تا كيفر را بچشند.»

(سوره نساء آيه 56)

ـ اما ماديها مى‏گويند: انسان متولد ميشود، زندگى مى‏كند و ميميرد، يعنى حاصل تمام استدلالات گوناگون و سخنان آنها كه كتابها، مجلات و نشريات و روزنامه‏ها را پر كرده و آن همه دستگاههاى تبليغاتى را به راه انداخته‏اند، همه به همين سه كلمه بازگشت مى‏كند، درست همان سخنى كه قرآن در آيه 24 «سوره جاثيه» از قول ماديگرايان آن عصر نقل فرموده كه مى‏گفتند:

ما هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا:

«جز همين زندگى دنيا جيز ديگرى نيست، ميميريم و زنده مى‏شويم (يعنى ما ميميريم و گروهى بعد از ما بدنيا مى‏آيند) و اين روزگار است كه ما را هلاك ميسازد.»

با توجه به اين مقدمه روشن مى‏شود: اگر ما براى تحقيق درباره ادعاى ماديها قدمى برنداريم ايراد و اشكال مهمى پيش نخواهد آمد. و زيانى متوجه ما نخواهد شد.

آرى مسلما مسئله‏اى پيش نخواهد آمد ولى آيا ميتوان نسبت به

23


معتقدات خداپرستان بى‏تفاوت بود؟ مگر نه اين است كه خطرى عظيم و ابدى (دوزخ) در پيش است و احتمال چنين خطرى ـ هر چند درصد آن كم باشد ـ با توجه به عظمت محتمل، آيا عقل انسان را ملزم به تحقيق و بررسى نمى‏كند؟ آيا عقل نميگويد تحقيق كن، ببين آيا اين سخن درست است يا خير؟! مسلما عقل انسانرا به تحقيق ملزم مى‏سازد اين همان قانون دفع ضرر و محتمل است كه عقل آنرا صحيح ميشمارد .

راستى آيا ما در امور زندگى خود آنجا كه احتمال خطر معتنابهى ميدهيم بررسى و جستجو نميكنيم؟ چند مورد احتمال زيان را مى‏توان نشان داد كه انسان در پى‏بررسى آن برنيامده باشد؟!

بنابراين در پاسخ سئوالات بالا مى‏گوئيم: عقل ما را ملزم به تحقيق ميسازد تا گرفتار خطر نشويم، بلكه لزوم تحقيق و بررسى در چنين مواردى آن قدر واضح است كه بعضى از دانشمندان بحث عقائد فرموده‏اند: «فطرت انسان در چنين مواقعى او را ملزم به تحقيق مى‏كند».

احاديثى كه از پيشوايان بزرگ اسلام در اين باره رسيده همين مطلب را مى‏رساند:

خادم امام هشتم على بن موسى الرضا (ع) نقل مى‏كند يكى از زنديقان (غير معتقد بخدا) خدمت آن حضرت رسيد، در حاليكه گروهى نزد امام (ع) بودند (زنديقى كه سابقه ممتدى داشت و بارها و بارها براى بحث آمده بود و حاضر به پذيرفتن نبود، اين بار امام از طريق ديگرى وارد شد و او را با منطق احتمال شكست داد) به او فرمود: «اگر سخن شما درست باشد ـ كه نيست ـ آيا سرانجام ما و شما مساوى نخواهيم بود و نه اين است كه نماز، روزه و زكات و اعتقادات ما به ما زيانى وارد نميسازد؟ آن شخص ساكت شد، سپس امام(ع) فرمود: اما اگر سخن ما

24


درست باشد ـ كه درست است ـ شما هلاك شده‏ايد و ما نجات يافته‏ايم».(1)

نظير اين حديث از امام صادق(ع) در پاسخ «ابن ابى العوجاء» مادى معروف و ديگر موارد بحثهاى آن حضرت با ماديها آمده است.

بنابراين آنجا كه احتمال خطر عظيمى در پيش است، عقل، ما را ملزم به تحقيق ميكند. با توجه به اين حقيقت است كه مى‏گوئيم ادله خدا پرستان بايستى مورد بررسى و تحقيق قرار گيرد .

.............................................

1. فقال له ابوالحسن(ع): أرأيت ان كان القول قولكم - و ليس هو كما تقولون - ألسنا و اياكم شرعا سواء، و لا يضرنا ما صلينا و صمنا و زكينا و اقررنا؟ فسكت.

فقال ابوالحسن(ع): ان يكن القول قولنا - و هو كما نقول - أليستم قد هلكتم و نجونا؟)

(اصول كافي، جلد اول، كتاب توحيد، باب اول، حديث 3).

25

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:12 موضوع عقاید | لینک ثابت