كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 66
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
امام صادق (ع) از نظر علم و فضل سرآمد روزگار خود به شمار مىآمد. امام مالك بن انس درباره آن حضرت گفته است: در فضيلت و دانش و عبادت و پارسايى هيچ ديدهاى چون جعفر بن محمد را نديده و هيچ گوشى توصيف آن را نشنيده و بر هيچ قلبى خطور نكرده است. او بسيار سخى، خوش مشرب و پرفايده بود.
حسن بن زياد گفت: از ابو حنيفه درباره فقيهترين كسى كه ديده پرسش شده؟گفت: فقيهترين كسى كه ديدهام جعفر بن محمد بوده است.
ابن ابى ليلى گويد: من هيچ سخن يا تصميمى را كنار نگزاردهام مگر به قول يك تن و او جعفر بن محمد است.
هيچ كس جز امير مومنان على بن ابى طالب (ع) و فرزندش جعفر بن محمد فرياد نكرد كه سلونى قبل ان تفقدونى. جنابذى در كتاب معالم العترة الطاهرة از صالح بن اسود نقل كرده است كه گفت: شنيدم جعفر بن محمد مىگويد: پيش از آن كه مرا از دست دهيد از من پرسش كنيد. زيرا آنچه من براى شما مىگويم كسى نمىتواند مانند آن را بگويد.
امام صادق (ع) مىفرمود: حديث من حديث پدرم و حديث پدرم حديث جدم و حديث جدم حديث على بن ابى طالب و حديث على حديث رسول خداست: از آن حضرت به اندازهاى از علوم ارزشمند روايتشده كه موجب شگفتى عقل مىشود. دانشمندان آنقدر كه از امام صادق (ع) روايت نقل كردهاند، از ديگر اهل بيت روايت نياوردهاند. و هيچ يك از صاحبان آثار و راويان اخبار بدان اندازه كه از محضر امام صادق (ع) كسب فيض كردهاند، از ديگران بهره نبردهاند.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 16:58 موضوع امام شناسی | لینک ثابت

سيماى حكومتى امام على (ع)، ص 194
على اكبر بابازاده
حكومت على عليه السلام كه حكومت «عدل» بود، در حد شعار و تبليغات دور نمىزد، و براى زمينه چينى و حيف و ميلهاى بيشتر كه امروز در سطح جهان و بين الملل معمول است نبوده است، بلكه وى در عمل براى جهان و انديشمندان روشن ساخت كه در زعامت آن حضرت حتى يك نفر يتيم، خود را بىپناه ندانسته، و با درگذشت پدر مستقيما تحت نظارت «ولى امر» و جانشين به حق انبياء و اولياء قرار گرفته، و آن چنان مورد لطف و عنايت مولايش قرار مىگيرد، كه ديگران در آن عصر آرزوى يتيمى مىكردند! !
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 15:30 موضوع امام شناسی | لینک ثابت

كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 34
نويسنده: سيد محسن امين
مترجم: على حجتى كرمانى
در بردبارى و گذشت، على از همه مردمان گوى سبقت را ربوده بود.براى اثبات اين گفته، كافى استبالاترين مراتب حلم او را به طور اعم در رفتار با اهل جمل و به طور اخص با مروان بن حكم و عبد الله بن زبير ملاحظه كنيم.او در جنگ جمل بر مروان دست پيدا كرد.با آنكه اين شخص از دشمنترين مخالفان على (ع) بود، اما على از وى درگذشت.همچنين آن حضرت بر عبيد الله بن زبير كه يكى از سرسختترين دشمنانش بود و به على آشكارا ناسزا مىگفت، دستيافت و او را اسير كرد ولى وى را مورد عفو قرار داد و به او گفت: «برو!نمىخواهم تو را ببينم.»و سخنى بيشتر از اين بر زبانش نراند. سعيد بن عاص نيز پس از واقعه جمل در مكه به دست على (ع) گرفتار آمد ولى آن حضرت به او سخنى نگفت و از او كناره گرفت و هيچ كس از شركتكنندگان در جنگ جمل و مردم بصره را مورد مجازات و قهر خود قرار نداد و منادى آن حضرت در شهر ندا مىداد: «هر كس كه از ميدان گريخته، تعقيب نمىشود.با مجروحان كارى نيست و هيچ اسيرى كشته نخواهد شد و آن كس كه سلاح خود را بر زمين گذارد امان خواهد يافت.»و دقيقا شيوه پيامبر (ص) را در فتح مكه در پيش گرفت.
در جنگ صفين ابتدا مردم شام، راه آب را بر او و يارانش بستند و ايشان را از دسترسى به آب بازداشتند.اما زمانى كه زمام جنگ به دست على و يارانش افتاد، به وى گفتند: آيا آب را بر روى سپاه شام ببنديم، همان طور كه خود آنها چنين كردند؟آن حضرت پاسخ داد: خير سوگند به خداوند«هرگز كردار آنها را در پيش نخواهم گرفت»و پيوسته به سپاهيانش سفارش مىكرد كسانى را كه از ميدان كارزار مىگريزند، تعقيب نكنند و مجروحى را به قتل نرسانند.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 15:25 موضوع امام شناسی | لینک ثابت

كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 36
نويسنده: سيد محسن امين
مترجم: على حجتى كرمانى
او بخشندهتر از ابرهاى پرباران بهارى بود و در اين ميدان نيز هماوردى براى او نمىتوان سراغ كرد.شعبى در اين باره گفته است: على (ع) بخشندهترين مردمان بود. معاويه سرسختترين دشمن آن حضرت، نيز گفته بود: اگر على انبارى پر از زر و اتاقى انباشته از كاه مىداشت، پيش از آنكه كاه را ببخشد، زر را مىبخشيد.بيت المال را مىرفت، در آن نماز مىگزارد و مىگفت: اى زرد و اى سپيد (طلا و نقره) !غير از مرا بفريبيد.
با آنكه بر همه امپراطورى اسلامى، به جز شام، فرمانروايى داشت، از خود ميراثى بر جاى نگذاشت.و جز او، كس ديگرى به مضمون آيه نجوا (1) عمل نكرد.از دسترنجخود هزار بنده را آزاد كرد و هرگز به نيازمندى پاسخ رد نگفت.
پىنوشت:
1. آيه 12 سوره مجادله.-م.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 15:21 موضوع امام شناسی | لینک ثابت

كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 18
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه على حجتى كرمانى
در كتاب كشف الغمه نوشته شده است كه بدر الدين لؤلؤ عامل موصل از بعضى علما درخواست كرد تا احاديث صحيح و گوشهاى از آنچه درباره فضايل و صفات على (ع) نقل شده است استخراج كنند.اين صفات بر«انوار شمع اثنى عشر»نوشته و به آرامگاه آن حضرت برده شد.وى مىگويد: «من اين شمع را ديدم».آنچه در اوصاف على (ع) مىآيد مطالبى است كه از كتاب صفين و از جابر و ابن حنفيه و ديگران و نيز از كتاب استيعاب نقل شده است.بدر الدين با خواندن اين صفات گفت: او (على) نكوترين كسى است كه صفاتش را ديده است.ما با استفاده از مجموع اين روايات به خصوصيات برجسته آن امام همام اشاره مىكنيم.
على (ع) مردى ميانه بالا بود.اندكى كوتاه و چاق.چشمانى سياه و گشاده داشت.در نگاهش عطوفت و مهربانى موج مىزد.ابروانش كشيده و پيوسته بود.صورتى زيبا داشت و از نيكو منظرترين مردم به شمار مىآمد.رنگ صورتش گندمگون بود.چهرهاى گشاده و بشاش داشت.به جز موهاى اطراف سرش، موى ديگرى نداشت و سرش طاس بود و از پشت همچون تاجى مىدرخشيد.گردنش از سپيدى به درخشش ابريقى نقرهاى مانند بود.ريشى انبوه داشت و بالاى آن زيبا مىنمود.گردنش ستبر و شانههايش همچون شانههاى شيرى ژيان، فراخ بود.
در روايتى ديگر ذكر شده است: شانههايش مانند شانههاى شيرى قوى جثه، پهن بود. بازوان نيرومندش، از شدت درهم پيچيدگى عضلات از ساعدش قابل تميز نبود.مچها و نيز پنجههايى قوى و قدرتمند داشت.
در روايتى ديگر نيز آمده است: آن حضرت انگشتانى باريك و ساعد و دستى نيرومند داشت.و چنان قوى بود كه اگر دست كسى را مىگرفت، بر او مستولى مىشد و طرف مقابل قدرت نفس كشيدن را از دست مىداد.شكمى بزرگ و پشتى قوى داشت.سينه وى فراخ و پرمو بود و سر استخوانهاى او كه در مفصل با يكديگر جفتشده بودند، بزرگ مىنمود.عضلاتى پر پيچ و تاب و ساقهايى كشيده و باريك داشت.بزرگى عضله دست و پاى او بهنجار و موزون بود و هنگام راه رفتن اندكى به جلو متمايل مىشد.چون به ميدان كارزار روى مىآورد، با هروله و شتاب مىرفت.نيرومند و شجاع بود و در رويارويى با هر كسى، پيروز مىشد.به راستى خداوند او را با عز و نصر خود تاييد كرده بود.
مغيره در اين باره گفته است: على (ع) همچون شير بود، بلكه از شير قوىتر و اندامش از اندام او بهنجارتر مىنمود.
آن حضرت را با الفاظى همچون اصلع (طاس و بىمو) ، اجلح (كسى كه جلوى سر او كم مو باشد) ، انزع (مردى كه موى پيشانيش از هر دو طرف رفته) و بطين (شكم بزرگ) بسيار توصيف كردهاند كه ذكر آن نيز گذشت.
در كتاب فائق آمده است كه ابن عباس مىگويد: من زيباتر از طرفين پيشانى على (ع) نديدهام.شرصتان (طرفين پيشانى) از شرص و به معناى جذب و كشيدن است.گويا مو كشيده شده و جاى آن معلوم مىشود.آيا به وجه تسميه مو به نزعه نمىنگرى و نمىبينى لغات جذب و نزع همه از يك رشته سرچشمه مىگيرند؟!
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 15:18 موضوع امام شناسی | لینک ثابت

و عباد الرحمن الذين يمشون على الأرض هونا
و إذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما.و الذين يبيتون لربهم سجدا و قياما.و الذين يقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم إن عذابها كان غراما.ساءت مستقرا و مقاما.إذا أنفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما...و الذين لا يشهدون الزور و إذا مروا باللغو مروا كراما (1) .
هِئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 10:29 موضوع امام شناسی | لینک ثابت

سومين امام از اهل بيت طاهرين و دومين نواده رسول خدا (ص) و يكى از دو سرور جوانان اهل بهشت و دو گل خوشبوى محمد مصطفى و يكى از پنج نفر اصحاب كساست.او سرور شهيدان نام داشت و مادرش فاطمه دخت رسول الله (ص) بود.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 10:19 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
خطبه بدون نقطه حضرت امیرالمومنین علی(سلام الله علیه)

الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ. الواحدُالأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ. سَلَّطَ المُلوکَ وَ أعداها، وَ أهلَکَ العُداةَ وَ أدحاها، وَ أوصَلَ المَکارِمَ وَ أسراها، وَ سَمَکَ السَّماءَ وَ عَلّاها، وَ سَطَحَ المِهادَ وَ طَحاها، وَ وَطَّدَها وَ َحاها، وَ مَدَّها وَ سَوّاها، وَ مَهَّدَها وَ وَطّاها، وَ أعطاکُم ماءَها وَ مَرعاها، وَ أحکَمَ عَدَدَ الاُمَمِ وَ أحصاها، وَ عَدَّلَ الأعلامَ وَ أرساها. الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ، وَلا رادَّ لِحُکمِهِ، لا إلهَ إلّا هُوَ، المَلِکُ السَّلام، المُصَوِّرُ العَلامُ، الحاکِمُ الوَدودُ، المُطَهِّرُ الطّاهِرُ، المَحمودُ أمرُهُ، المَعمورُ حَرَمُهُ، المَأمولُ کَرَمُهُ. عَلَّمَکُم کَلامَهُ، وَ أراکُم أعلامَهُ، وَ حَصَّلَ لَکُم أحکامَهُ، وَ حَلَّلَ حَلالَهُ، وَ حَرَّمَ حَرامَهُ. وَ حَمَّلَ مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) الرِّسالَةَ، وَ رَسولَهُ المُکَرَّمَ المُسَدَّدَ، ألطُّهرَ المُطَهَّرَ. أسعَدَ اللهُ الاُمَّةَ لِعُلُوِّ مَحَلِّهِ، وَ سُمُوِّ سُؤدُدِهِ، وَ سَدادِ أمرِهِ، وَ کَمالِ مُرادِهِ. أطهَرُ وُلدِ آدَمَ مَولوداً، وَ أسطَعُهُم سُعوداً، وَ أطوَلُهُم عَموداً،
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 12:12 موضوع امام شناسی | لینک ثابت

مسعودى در مروج الذهب، شمار اولاد على (ع) را به بيست و پنج تن رسانده است.شيخ مفيد در كتاب ارشاد تعداد آنها را هفده تن از دختر و پسر دانسته و پس از آن گفته است: عدهاى از علماى شيعه گويند كه فاطمه پس از وفات پيامبر (ص) جنينى كه پيامبر او را محسن ناميده بود سقط كرد.بنابر قول اين عده، فرزندان آن حضرت هجده تن بودهاند.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 11:42 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
نخستين همسر آن حضرت، فاطمه زهرا (ع) دخت گرامى پيامبر خدا بوده است.على (ع) تا زمانى كه فاطمه در قيد حيات به سر مىبرد با كس ديگرى پيمان زناشويى نبست.پس از وفات فاطمه، آن حضرت با امامه دختر ابو العاص بن ربيع بن عبد العزى بن عبد شمس كه فرزند زينب دختر پيغمبر بود ازدواج كرد.ام البنين دختر حزام بن دارم كلابيه، زن ديگرى بود كه على (ع) او را به عقد خود درآورد.پس از ام البنين، آن حضرت با ليلى دختر مسعود بن خالد النهشلية تميمه دارميه ازدواج كرد و پس از وى با اسماء بنت عميس خثعمى پيمان زناشويى بست.اسماء تا قبل از شهادت جعفر بن ابيطالب، همسر وى بود و پس از شهادت جعفر، ابو بكر او را به ازدواج خود درآورد و چون ابو بكر از دنيا رفت، على (ع) او را به همسرى خويش گرفت.يكى ديگر از همسران امير المؤمنين (ع) ام حبيب دختر ربيعه تغلبيه و موسوم به صهبا بوده است .اين زن از قبيله «سبى» بود كه خالد بن وليد در عين التمر بر آنها حمله برده و ايشان را به اسيرى گرفته بود.خوله دختر جعفر بن قيس بن مسلمه حنفى و يا به قولى ديگر خولة دختر اياس از ديگر زنان آن حضرت بوده است.همچنين على (ع) با ام سعد يا ام سعيد دختر عروة بن مسعود ثقفى و نيز مخبأة دختر امرى القيس بن عدى كلبى پيمان زناشويى بست.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 11:35 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
مبارزات فرهنگى امام جواد(ع)
اسماعيل نسّاجى زواره
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 12:59 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
كتاب: سيره پيشوايان، ص 530
نويسنده: مهدى پيشوائى
در خانواده امام رضا-عليه السلام-و در محافل شيعه، از حضرت جواد-عليه السلام-به عنوان مولودى پرخير و بركتياد مىشد. چنانكه «ابو يحياى صنعانى» مىگويد: روزى در محضر امام رضا-عليه السلام-بودم، فرزندش ابو جعفر را كه خردسال بود، آوردند. امام فرمود: «اين مولودى است كه براى شيعيان ما، با بركتتر از او زاده نشده است» (1) .
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 12:47 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 217
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
زندگانى ابو جعفر محمد الجواد ابن على الرضا بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن على زين العابدين بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام، نهمين امام از اهل بيت صلوات الله عليهم اجمعين
امام جواد (ع) در شب جمعه 19 ماه مبارك رمضان يا 15 اين ماه يا روز جمعه 10 رجب در شهر مدينه به دنيا آمد. قولى كه در كتاب مصباح المتهجد آمده، تاريخ اخير را تاييد مىكند. در آنجا آمده است: ابن عياش گويد اين دعا به وسيله استاد بزرگ ابو القاسم (رضى الله عنه) آمده است كه: «اللهم انى اسئلك بالمولودين فى رجب محمد بن على الثانى و ابنه على بن محمد المنتجب الدعاء». وى مىنويسد: ابن عياش گفته است: روز دهم رجب، ميلاد ابو جعفر ثانى است.
آن حضرت در روزگار خلافت معتصم، روز شنبه آخر ذى قعده يا آخر ذى حجه يا پنجم يا ششم ذى حجه در روز سهشنبه سال 220 هجرى در بغداد چشم از جهان فرو بست. و در مقابر قريش در پشت قبر جدش امام موسى كاظم (ع) به خاك سپرده شد. مدت عمر وى بيست و پنجسال بود. كلينى گويد: عمر آن حضرت 25 سال و 2 ماه و 18 روز و بنا بر قول ديگرى سه ماه و بيست و دو روز بود. ابن خشاب گويد: امام جواد (ع) ، 25 سال و سه ماه و 18 روز زيست و شيخ مفيد عمر آن حضرت را 25 سال و اندى مىداند.
از اين مدت، وى هشتيا هفتسال و چهار ماه و دو روز با پدرش و 17 يا 18 سال، بيست روز كمتر، پس از پدرش زيست. كه اين همان مدت امامت و خلافت آن حضرت به شمار مىرود و مصادف با دوران پادشاهى مامون است. آن حضرت در اوايل دوران خلافت معتصم وفات يافت. برخى وفات آن حضرت را در دوران خلافت واثق دانستهاند. حافظ عبد العزيز بن اخضر جنابذى در معالم العترة الطاهرة از محمد بن سعيد نقل كرده است كه گفت: محمد بن على (ع) ، در زمان خلافت الواثق بالله به قتل رسيد. شايد اين اشتباه براى وى از آنجا پيش آمده كه واثق بر آن حضرت نماز گزارد. بلكه سخن صحيح آن است كه امام جواد (ع) در عهد خلافت معتصم از دنيا رفت. زيرا مردم در سال 227 هجرى با واثق براى خلافتبيعت كردند. تنها توجيه براى قول جنابذى آن است كه شايد مقصود وى آن بوده كه واثق در زمان خلافت معتصم، آن حضرت را با خورانيدن سم به قتل رسانيده است.
مادر آن حضرت كنيزى بود كه او را«سكن مريسيه»و يا«سبيكه»مىخواندند. برخى علاوه بر اين دو نام، از مادر آن حضرت با نامهاى ديگرى نيز ياد كردهاند همچون سبيكه، نوبيه و سكينه، كه شايد اين نام آخر صورت تصحيف شده سبيكه باشد، خيزران و دره. امام رضا (ع) اين زن را خيزران مىخواند و گفتهاند نامش ريحان و قبطى و مكنى به ام الحسن بود.
او را با كنيه ابو جعفر ياد مىكردند. همچنين براى آن كه با امام باقر (ع) ، كه او هم كنيه ابو جعفر داشت، اشتباه نشود كنيه وى را ابو جعفر ثانى ذكر مىكردند.
آن حضرت را القابى بود مانند جواد و قانع و نجيب و تقى. اما از همه القاب وى مشهورتر لقب جواد بود.
«نعم القادر الله»بوده است.
شيخ مفيد گويد: فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: پسرانش على (امام دهم) و موسى و دخترانش فاطمه و امامه. آن حضرت به جز آن دو پسرى كه ذكر كرديم، پسر ديگرى نداشت. ابن شهر آشوب در مناقب مىنويسد: فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: على (امام دهم) و موسى و حكيمه و خديجه و ام كلثوم. ابو عبد الله حارثى گويد: امام (ع) فقط دو دختر به نامهاى فاطمه و امامه داشت.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 12:43 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 141
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
زندگى امام ابو الحسن على الرضا ابن موسى الكاظم ابن جعفر الصادق ابن محمد الباقر بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام هشتمين امام از ائمه اهل بيت صلوات الله عليهم اجمعين
امام رضا (ع) در روز جمعه، يا پنجشنبه 11 ذى حجه يا ذى قعده يا ربيع الاول سال 153 يا 148 هجرى در شهر مدينه پا به دنيا گذاشت. بنابراين تولد آن حضرت مصادف با سال وفات امام صادق (ع) بوده يا پنجسال پس از درگذشت آن حضرت رخ داده است. همچنين وفات آن حضرت در روز جمعه يا دوشنبه آخر صفر يا 17 يا 21 ماه مبارك رمضان يا 18 جمادى الاولى يا 23 ذى قعده يا آخر همين ماه در سال 203 يا 206 يا 202 هجرى اتفاق افتاده است. شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا گويد قول صحيح آن است كه امام رضا (ع) در 21 ماه رمضان، در روز جمعه سال 203 هجرى درگذشته است. وفات آن حضرت در سال 203 در طوس و در يكى از روستاهاى نوقان به نام سناآباد اتفاق افتاد.
با تاريخهاى مختلفى كه نقل شد، عمر آن حضرت 48 يا 47 يا 50 يا 51 سال و 49 يا 79 روز يا 9 ماه يا 6 ماه و 10 روز بوده است. اما برخى كه سن آن حضرت را 55 يا 52 يا 49 سال دانستهاند، سخنشان با هيچ يك از اقوال و روايات، منطبق نيست و ظاهرا تسامح آنان از اينجا نشات گرفته كه سال ناقص را به عنوان يكسال كامل حساب كردهاند. از جمله اين اقوال شگفت آور سخن شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا است كه گفته است: ميلاد امام رضا (ع) در 11 ربيع الاول سال 153 و وفات وى در 21 رمضان سال 203 بوده و با اين حساب آن حضرت 49 سال و شش ماه در اين جهان زيسته است. مطابق آنچه صدوق نقل كرده، عمر آن حضرت پنجاه سال و شش ماه و ده روز مىشود و منشا اين اشتباه را بايد عدم دقت در جمع و تفريق اعداد دانستشيخ مفيد نيز مرتكب اين اشتباه شده است و ما در حواشيهاى خود بر كتاب المجالس السنيه متذكر اين خطا شدهايم.
بنابر گفته مولف مطالب السؤول، امام رضا (ع) 24 سال و چند ماه و بنابر قول ابن خشاب 24 سال و 10 ماه از عمر خويش را با پدرش به سر برد. لكن مطابق آنچه گفته شد، عمر آن حضرت در روز وفات پدرش 35 سال يا 29 سال و دو ماه بوده و پس از درگذشت پدرش چنانكه در مطالب السؤول نيز آمده، 25 سال زيسته است و نيز مطابق آنچه قبلا گفته شد آن حضرت پس از پدرش بيستسال در جهان زندگى كرد. چنانكه شيخ مفيد نيز در ارشاد همين قول را گفته است. برخى نيز اين مدت را بيستسال و دو ماه، يا يستسال و نه ماه، يا بيستسال و چهار ماه، يا بيست و يكسال و 11 ماه، ذكر كردهاند كه اين مدت، روزگار امامت و خلافت آن حضرت به شمار است. در طول اين مدت آن حضرت دنباله حكومت هارون رشيد را كه ده سال و بيست و پنج روز بود درك كرد. سپس امين از سلطنتخلع شد و عمويش ابراهيم بن مهدى براى مدت بيست و چهار روز به سلطنت نشست. آنگاه دوباره امين بر او خروج كرد و براى وى از مردم بيعت گرفته شد و يكسال و هفت ماه حكومت كرد ولى به دست طاهر بن حسين كشته شد. سپس عبد الله بن هارون، مامون، به خلافت تكيه زد و بيستسال حكومت كرد. امام رضا (ع) پس از گذشت پنجيا هشتسال از خلافت مامون به شهادت رسيد.
در مطالب السؤول گفته شده است كه: مادر آن حضرت كنيزى بود. كه خيزران مرسى نام داشت. برخى نام وى را شقراء نوبيه، ذكر كردهاند كه اروى، اسم او و شقراء لقب وى بوده است.
طبرسى در اعلام الورى گويد: مادرش كنيزى بود به نام نجمه كه به وى ام البنين مىگفتند. برخى نام مادر آن حضرت را سكن نوبيه و تكتم، نيز گفتهاند. حاكم ابو على گويد: از جمله شواهدى كه دلالت دارد نام مادر امام رضا (ع) تكتم بود، سخن شاعرى است كه در مدح آن حضرت فرموده است:
الا ان خير الناس نفسا و والدا
و رهطا و اجدادا على المعظم (1)
اتتنا به للعلم و الحلم ثامنا
اماما يودى حجة الله تكتم (2)
ابو بكر گويد: عدهاى اين شعر را به عموى ابو ابراهيم بن عباس منسوب ساختهاند و من آن را روايت نمىكنم و روايت و سماع اين شعر براى من واقع نشده بنابراين نه آن را اثبات مىكنم و نه ابطال. وى همچنين گويد: تكتم از اسامى زنان عرب است و در اشعار بسيارى به كار رفته است. از جمله در اين بيت:
«طاف الخيالان فزادا سقما
خيال تكنى و خيال تكتما»
فيروز آبادى نيز بر اين اظهار نظر صحه گذارده و گفته است: تكنى و تكتم به صورت مجهول، هر يك از نامهاى زنان است.
كنيه آن حضرت را ابو الحسن و نيز ابو الحسن ثانى خواندهاند. ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين روايتى نقل كرده و مبنى بر آن كه كنيه آن حضرت، ابو بكر بوده است. وى به سند خود از عيسى بن مهران از ابو صلت هروى نقل كرده است كه گفت: روزى مامون از من پرسشى كرد. گفتم: ابو بكر در اين باره چنين و چنان گفته است. مامون پرسيد: كدام ابو بكر؟ابو بكر ما يا ابو بكر اهل سنت؟گفتم، ابو بكر ما. پس عيسى از ابو صلت پرسيد: ابو بكر شما كيست؟پاسخ داد: على بن موسى الرضاست كه بدين كنيه خوانده مىشود.
در كتاب مطالب السؤول در اين باره آمده است: القاب آن حضرت عبارت است از رضا، صابر، رضى و وفى، كه مشهورترين آنها رضاست. در فصول المهمة نيز مشابه اين مطلب آمده با اين تفاوت كه در آنجا به جاى القاب رضى و وفى، زكى و ولى ياد شده است. در مناقب ابن شهر آشوب گفته شده است: احمد بزنطى گويد: بدان جهت آن حضرت را رضا ناميدند كه او از خدا در آسمانش رضا بود و براى پيامبر و ائمه در زمين رضا بود. و نيز گفتهاند چون مخالف و موافق گرد آن حضرت بودند وى را رضا ناميدند. همچنين گفتهاند: چون مامون بدان حضرت، رضايت داد وى را رضا گفتند.
در فصول المهمة گفته شده است: نقش انگشترى امام رضا (ع) «حسبى الله»بود و در كافى به سند خود از امام رضا (ع) نقل شده است كه فرمود: نقش انگشترى من، «ما شاء الله لا قوة الا بالله»است. صدوق نيز در عيون گويد: نقش انگشترى آن حضرت«وليى الله»بود.
كمال الدين محمد بن طلحه در مطالب السؤول گويد: آن حضرت شش فرزند داشت. پنج پسر و يك دختر. نام فرزندان وى چنين است: محمد قانع، حسن، جعفر، ابراهيم، حسن و عايشه».
عبد العزيز بن اخضر جنابذى در معالم العتره و ابن خشاب در مواليد اهل البيت و ابو نعيم در حلية الاوليا نظير همين سخن را گفتهاند. سبط بن جوزى در تذكرة الخواص گويد: فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: محمد (امام نهم) ابو جعفر ثانى، جعفر، ابو محمد حسن، ابراهيم و يك دختر. شيخ مفيد در ارشاد مىنويسد: امام رضا (ع) دنيا را بدرود گفت و سراغ نداريم كه از وى فرزندى به جا مانده باشد جز همان پسرش كه بعد از وى به امامت رسيد. يعنى حضرت ابو جعفر محمد بن على (ع) .
ابن شهر آشوب در مناقب مىگويد: امام محمد بن على (ع) تنها فرزند اوست. طبرى در اعلام الورى نويسد: تنها فرزند رضا (ع) پسرش محمد بن على جواد بود لا غير. در كتاب العدد القوية آمده است كه امام رضا (ع) دو پسر داشت كه نام آنها محمد و موسى بود و جز اين دو فرزندى نداشت. همچنين در قرب الاسناد نقل شده است كه بزنطى به حضرت رضا (ع) عرض كرد: من از چند سال پيش درباره جانشين شما پرسش مىكردم و شما هر بار پاسخ مىداديد پس از من پسرم جانشين من خواهد شد. اما اينك خداوند به شما دو پسر عطا كرده است پس كداميك از پسرانتان جانشين شمايند؟
مجلسى نيز در بحار الانوار در باب خوشخويى حديثى از عيون اخبار الرضا (ع) نقل كرده كه در سند آن نام فاطمه دختر رضا آمده است.
پىنوشتها:
1 - هان كه از بهترين مردمان از نظر سرشت و پدر و خانواده و نيا، على (ع) بزرگ است.
2 - تكتم او را براى ما به ارمغان آورد و او براى علم و حلم هشتمين امامى است كه حجتخدا را ادا مىكند.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 19:14 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
كتاب: زندگى سياسى امام هشتم، ص 91
نويسنده: سيد جعفر شهيدى
امام رضا عليه السلام هشتمين امام شيعه اثنا عشرى است و پيامبر(ص) نام وى را به صراحت ذكر فرموده: على فرزند موسى، فرزند محمد، فرزند على، فرزند حسين، فرزند على، فرزند ابوطالب كه درود خدا بر همه آنان باد.
كنيهاش ابوالحسن است.
برخى از لقبهايش عبارتند از رضا، صابر، زكى، ولى. . .
نقش انگشتريش: حسبى الله، يا به روايت ديگر ماشاء الله، لا قوة الا بالله.
زادگاهش در مدينه به سال 148 هجرى بود. يعنى در همان سالى كه جدش امام صادق(ع) در گذشت و اين نظر بيشتر علما و تاريخ نويسان است. (1) .
البته كسانى هم هستند كه ولادت امام رضا(ع) را در سال 153 هجرى دانستهاند، مانند: اربلى در كشف الغمه، ابن شهرآشوب در مناقب، صدوق در عيون الاخبار هر چند كه كلامش چندان صريح نيست، مسعودى در اثبات الوصيه، ابن خلكان در وفيات الاعيان، ابن عبد الوهاب در عيون المعجزات، و يافعى در مرآة الجنان. . .
و نيز گفته شده كه تاريخ تولد حضرت امام رضا(ع) سال 151 است. ولى به هر حال قول نخست از همه قويتر و مشهورتر است و دو قول اخير طرفدار بسيار كمى دارد.
تاريخ وفات امام رضا(ع)، بنا به گفته علماى و مورخان بزرگ، سال 203 هجرى در طوس بوده است.
پىنوشتها:
(1) مانند: شيخ مفيد در ارشاد، شبراوى در الاتحاف بحب الاشراف، كلينى در كافى، كفعمى در مصباح، شهيد در دروس، طبرسى در اعلام الورى، فتال در روضة الواعظين، صدوق در علل الشرايع، تاج الدين محمد بن زهره در غاية الاختصار، ابن صباح مالكى در الفصول المهمة، اردبيلى، در جامع الرواة، مسعودى در مروج الذهب هر چند كه در كلامش ابهامى است، ابو الفداء در تاريخ خود، گنجى شافعى در كفاية الطالب، ابن اثير در كامل، ابن حجر در صواعقش، شبلنجي در نور الابصار، بغدادى در سبائك الذهب، ابن جوزى در تذكرة الخواص، ابن الوردى در تاريخ خود، كه از تاريخ غفارى و نوبختى نيز نقل كرده. عتاب بن اسد نيز مىگفت كه گروهى از اهل مدينه را شنيده كه همين مطلب را مىگويند. غير از اين افراد، تعداد بسيارى ديگر نيز مىباشند.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 19:12 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
كتاب: زندگانى امام صادق (ع)، ص 50
نويسنده سيد جعفر شهيدى جميل بن دراج گويد: ابو عبد الله را از قضا و قدر پرسيدم، فرمود آفريدههاى خدايند و خدا در آفريدهاش چيزى را كه خواهد مىافزايد. (1) و در پاسخ ديگر كه از قضا و قدر مىپرسد گويد: چون روز رستاخيز آيد و خدا آفريدگان را فراهم نمايد، از آنچه بر آنان عهد بسته است پرسد. (2) و از آنچه قضاى او بر آن رفته نپرسد. (3)
كسى ديگر مىپرسد: آيا خدا چيزى را به بندگانش واگذارده؟ -خدا اجل و اعظم از اين است! -آيا آنان را مجبور ساخته؟ -خدا عادلتر از آن است كه بندگان را مجبور سازد، سپس عذابشان كند. -آيا ميان اين دو منزلهاى است؟ -آرى به وسعت ميان آسمان و زمين. (4)
آنكه مىپندارد خدا به بدى و فحشاء امر مىكند بر خدا دروغ بسته است و آنكه مىگويد خير و شر به مشيتخدا نيست، خدا را قادر ندانسته و آنكه مىپندارد نافرمانى با قوتى جز قوت خدا داد سرزده، بر خدا دروغ بسته. (5)
ديگر از بحثهايى كه در پايان سده نخست و آغاز سده دوم[عصر امام صادق (ع) ]رونق داشته، بحثحدوث و قدم عالم است. آيا جهان نو پديد آمده يا ديرينه است؟ و نتيجه بحث در حادث يا قديم بودن عالم به صفات حق تعالى باز مىگردد كه قديم استيا حادث.
از جمله كسانى كه در باره حدوث يا قدم عالم از امام صادق پرسش كرده، ابو شاكر ديصانى است.
ابن نديم، ابو شاكر را در شمار رؤساى متكلمانى نوشته است كه در ظاهر خود را مسلمان مىنماياندند و در نهان زنديق بودند. (6) نوشتهاند روزى ابو شاكر به مجلس امام در آمد. نخستخاندان او را ستود، سپس گفت: اگر نام علما به ميان آيد به تو اشارت مىكنند. اى درياى خروشان (دانش) به ما بگو دليل حدوث عالم چيست؟
امام صادق (ع) پاسخ داد: نزديكترين دليل اين است كه به تو نشان مىدهم. آنگاه تخم مرغى را خواست و گفت: اين قلعهاى به هم پيوسته است. درون آن پوستى است نازك كه سپيدهاى چون سيم مذاب و زر روان را در برگرفته است. آنگاه مىشكافد و صورتى چون طاوس از آن بيرون مىآيد. آيا چيزى جز آنچه مىدانى بر آن افزوده شده؟
-نه-اين نشانه حدوث عالم است. -نيكو گفتى و خلاصه فرمودى. اما ما چيزى را جز از راه حواس پنجگانه نمىپذيريم.
-سخن از حاسههاى پنجگانه به ميان آوردى. اما دريافت اين حاسهها اگر با دليل همراه نباشد، در استنباط سود نمىدهد. چنان كه در تاريكى جز با چراغ نمىتوان راه رفت، با حواس محسوس را مىتوان يافت، اما براى آنچه به حس در نمىآيد، دليل عقلى بايد. (7)
ديگر از كسانى كه در اين باره از آن حضرت پرسش كرده، ابن ابى العوجاء است. عبد الكريم بن ابى العوجاء نيز خود را مسلمان مىنماياند، اما در باطن مانوى بود. محمد بن سليمان كه از جانب ابو جعفر منصور حكومت كوفه را داشتبه سال 155 وى را گردن زد. چون كشته شدن خود را مسلم دانست گفتبه خدا سوگند چهار هزار ديثساختم در آنها حلال را حرام و حرام را حلال كردم و بر زبانها افكندم. (8)
ابن ابى العوجاء نيز در باره حدوث يا قدم عالم با امام صادق (ع) گفتگويى چنين دارد: به چه دليل جهان حادث است؟
-هر چيزى خرد يا بزرگ چون مانند آن را بدان بيفزايى بزرگتر مىشود و معنى آن اين است كه آن چيز حالت نخستين خود را از دست داده است. اگر قديم بود همچنان مىبود و در آن تغييرى پديد نمىآمد. و آنچه زوال مىيابد و دگرگونى مىپذيرد رواست كه باشد و يا نباشد. پس وجود آن پس از نبودن آن، آن را حادث نشان ميدهد.
-گيريم چنين است، اگر آنچه هستبر همان حالتباقى مىماند (در آن تغييرى پديد نمىآمد) چگونه حدوث آن را ثابت مىكردى؟
-ما از اين جهان كه در آن هستيم سخن مىگوييم. اگر اين جهان را برداريم و جهانى ديگر جاى آن بگذاريم، اين برداشتن و گذاشتن خود دليل حدوث است. ولى پاسخ تو را به گونهاى ديگر مىدهم. اگر آنچه هست همچنان مىبود كه بوده و تغييرى در آن پديد نمىآمد، باز مىتوانستيم بينديشيم، اگر چيزى بر آنها افزوده مىشد بزرگتر مىبودند.
در اين صورت در آنها دگرگونى پديد مىآمد و با پديد آمدن دگرگونى در آنان، نمىشد قديمشان خواند. (9)
نوشتهاند ابن ابى العوجاء مقتول به سال 155 ه. ق و ابن طالوت از مانويه كه به اسلام تظاهر مىكرد و ابن اعمى و ابن مقفع با تنى چند از زنديقان هنگام حج در مسجد الحرام بودند. ابو عبد الله جعفر بن محمد نيز در آنجا بود و فتوى مىداد و قرآن تفسير مىكرد و پرسشها را با دليل پاسخ مىفرمود. آنان كه با ابن ابى العوجاء بودند، وى را گفتند: نمىخواهى او را نزد كسانى كه گرد او را گرفتهاند رسوا كنى و از او چيزى پرسى كه پاسخ آن را نداند؟ مىبينى مردم فريفته او شدهاند و او علامه زمان خويش شده است؟
ابن ابى العوجاء گفت: چنين مىكنم. پس نزد او رفت و گفت: رخصت پرسش مىدهى؟
-اگر مىخواهى بپرس. -تا كى اين بيدر (10) را به پاى مىكوبيد؟ و به اين سنگ پناه مىبريد؟ و اين خانه بالا برده با آجر و كلوخ را مىپرستيد؟ و چون شتر گريزان گرداگرد او هروله مىكنيد؟ تو اين (دين) را رئيس و بزرگى. پدرت مؤسس آن بود.
امام پاسخ داد: آنكه خدا گمراهش كند و دل او را كور سازد، حق را گوارا نشمارد، و بدان پناه نيارد. شيطان دوست او گردد و او را به آبشخور هلاكت در آرد و برون شدن از آن نتواند. اين خانهاى است كه خدابندگانش را به پرستش خود در آن واداشته تا با آمدن به سوى آن، طاعتشان را بيازمايد. آنان را به تعظيم اين خانه واداشته و آن را قبله نمازگزارانش كرده. وسيلتى استبراى رضوان او و راهى ستبه سوى غفران او. بر پا و استوار استبه كمال فراهم آمدنگاه عظمت و جلال. پيش از گستردن زمين آن را آفريد به دو هزار سال. (11) سزاوارتر كس به اطاعت در آنچه فرموده و از آنچه نهى نموده، اوست كه روح و جسم را آفريد.
- سخن گفتى و كار را بدان كه غايب است واگذاردى.
- واى بر تو! چگونه نهان است آنكه با بندگان خويش است؟ و آنان را نگران است، و از رگ گردن نزديكتر به آنان است. سخنشان را مىشنود و نهانشان را مىداند. جايى از او خالى نيست و جايى را فراگير نه، و به جايى از جايى نزديكتر نه! آثار او بدين گواه است و كردار او بدان دليل. و آنكه خدا او را با آيات محكم و برهانهاى روشن فرستاده، ما را بدين عبادت گمارده. اگر در كار او اندك شك دارى بپرس تا آن را برايت روشن كنم.
ابن ابى العوجاء در سخن درماند و شرمنده نزد ياران خود بازگشت. (12)
كلينى به اسناد خود از يونس پسر يعقوب روايت كند: نزد ابو عبد الله بودم، مردى شامى بر او در آمد و گفت: من از كلام، فقه و فرائض برخوردارم و آمدهام با اصحاب تو مناظره كنم.
امام فرمود: كلام تو از كلام رسول الله استيا از خودت؟
- از كلام رسول الله و كلام خودم. -پس تو شريك رسول الله هستى؟ -نه. -از خداى عز و جل وحى شنيدهاى و او تو را خبر داده است؟ -نه. -طاعت تو همچون طاعت رسول خدا واجب است؟ -نه.
ابو عبد الله متوجه من شد و گفت: يونس اين مرد پيش از آنكه در كلام در آيد خصم خود گرديد. اگر كلام را نيكو مىدانى با او گفتگو كن.
من دريغ خوردم كه كلام نمىدانم. پس گفتم: فدايتشوم شنيدم از در آمدن در بحث كلام نهى مىكردى و مىگفتى واى بر متكلمان كه مىگويند اين پذيرفته است و آن نه. اين درست است اين نه. اين را به حكم عقل قبول داريم و آن را نه. امام گفت: گفتم واى بر آنان اگر سخن مرا واگذارند (آنچه در ما اهل بيت است) و به راى خود رانند (جدال پيش گيرند) . پس گفتبرون رو ببين از متكلمان كسى را مىبينى او را بياور. رفتم و حمران پسر اعين و احول (محمد بن نعمان مشهور به مؤمن طاق) و هشام بن سالم را آوردم و اينان كلام را نيكو مىدانستند. و قيس بن ناصر را كه به نظر من از آنان كلام را نيكوتر مىدانست و كلام را از على بن الحسين (ع) آموخته بود بياوردم. هشام پسر حكم نيز كه تازه جوان بود رسيد. امام صادق (ع) او را جاى داد و گفت: ياور ما به دل و زبان و دستش. آنگاه حمران و مؤمن طاق را فرمود با او مناظره كنند و آنان بر وى پيروز شدند. سپس هشام بن سالم را گفت: با او مناظره كن! او نيز مناظره كرد. آنگاه هشام بن حكم را فرمود: با او به سخن درآمد. شامىنخست در باره امامت امام صادق پرسشى كرد كه هشام را غضبناك ساخت.
سپس هشام از او پرسيد: پروردگار تو در كار آفريدهاش نيكو مىنگرد يا آفريدهاش در كار خود؟
-پروردگارم نيكوتر مىنگرد. -براى آنان چه كرده؟ -حجت و دليل بر پا داشته تا پراكنده نشوند و آنان را بدان چه از جانب او واجب استخبر داده.
-آن حجت كيست؟ -رسول خدا! -و پس از او؟ -كتاب و سنت. -آيا كتاب و سنت در رفع اختلاف براى ما سودى داشته؟ -آرى! -پس چرا ما و تو با يكديگر اختلاف داريم و تو از شام آمدهاى تا با ما مناظره كنى؟
شامى خاموش ماند. امام صادق از شامى پرسيد: چرا سخن نمىگويى؟
شامى گفت: اگر بگويم اختلاف نداريم دروغ گفتهام، و اگر بگويم كتاب و سنت اختلاف را از ميان ما بر مىدارد سخنى باطل گفتهام، چه هر يك از اين دو محتمل معنىهاست و اگر بگويم اختلاف داريم و هر يك از ما مدعى حق است، فايدت كتاب و سنت از ميان مىرود. اما از سخن او عليه وى دليلى دارم.
امام گفت: بپرس. او را توانا و آگاه خواهى يافت.
-خدا در كار بندهاش نيكوتر مىنگرد يا بندگان او؟
-خدا!
-آيا حجتى را برايشان بر پا كرده كه آنان را يك سخن كند و از حق و باطل آگاهشان سازد.
-در زمان رسول الله يا اكنون؟ -در زمان رسول خدا، رسول خدا، و اما امروز؟
هشام گفت: اين مرد كه از هر سوى بدو روى مىآورند و او تو را از هر چه خواهى خبر مىدهد.
در پايان آن مرد امامت امام را پذيرفت. (13)
نظير اين گفتگوها بين امام و معاندان او فراوان ديده مىشود و آنچنان كه اين بحثها مقام شامخ امامت را در علم نشان مىدهد آشنا بودن مناظره كنندگان را به بحثهاى كلامى و برخوردارىشان را از مقدمات اين بحثها آشكار مىسازد.
پىنوشتها:
1. بحار، ج 5، ص 120، از بصائر الدرجات.
2. عهد الست.
3. ارشاد، ج 2، ص 197.
4. بحار، ج 5، ص 116 از تفسير على بن ابراهيم.
5. بحار، ج 5، ص 127.
6. الفهرست، ص 401.
7. ارشاد، ج 2، ص 195-194، كشف الغمه، ج 2، ص 177، اعلام الورى، ص 290. اين وايتبا اندك اختلاف در اصول كافى ديده مىشود و در پايان آن آمده است پرسنده اسلام آورد (اصول كافى، ج 1، ص 80-79)
8. تاريخ الرسل و الملوك (طبرى) ، ج 10، ص 376.
9. اصول كافى، ج 1، ص 77.
10. بيدر خرمنگاه است. و او به طعنه گرداگرد خانه را خرمنگاه و طواف كنندگان را گاو خوانده است.
11. براى اطلاع بيشتر در باره خانه كعبه رجوع به نهج البلاغه خطبه 192، ص 216، ترجمه نگارنده شود.
12. ارشاد، ج 2، ص 194-192، فروع كافى، ج 4، ص 198-197، اعلام الورى، ص 290-289.
13. اصول كافى، ج 1، ص 173-171، مناقب، ج 2، ص 244-243، كشف الغمه، ج 2، صص 175-173، اعلام الورى، ص 283-280.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 22:17 موضوع امام شناسی | لینک ثابت

كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى عليه السلام، ص. 3 تا 8 و 474تا 484
مؤلف: سيد هاشم رسولى محلاتى
پيش از اين در تاريخ زندگانى پيامبر بزرگوار اسلام در حوادث سال سوم هجرت ذكر شد كه سبط اكبر آن حضرت، امام حسن(ع)، در سال سوم به دنيا آمد، و مشهور آن است كه اين مولود فرخنده در شب نيمه ماه رمضان-بهترين ماههاى خدا-متولد شده، و البته در اين باره در كتابهاى شيعه و سنت اقوال ديگرى هم نقل شده كه خلاف مشهور است (1) .
و اما داستان ولادت به گونهاى كه در روايات شيخ صدوق(ره)در امالى و علل و عيون اخبار الرضا(ع)و روايات ديگر محدثين شيعه و اهل سنت آمده و از امام سجاد(ع) روايتشده اين گونه است كه فرمود:
چون فاطمه(س)فرزندش حسن را به دنيا آورد، به پدرش على(ع)عرض كرد: نامى براى او بگذار، على(ع)فرمود: من چنان نيستم كه در مورد نامگذارى او به رسول خدا پيشى گرفته و سبقت جويم.در اين وقت رسول خدا(ص)بيامد، و آن كودك را در پارچه زردى پيچيده، به نزد آن حضرت بردند.حضرت فرمود: مگر من به شما نگفته بودم كه او را در پارچه زردنپيچيد؟سپس آن پارچه را به كنارى افكند و پارچه سفيدى گرفته و كودك را در آن پيچيد، آنگاه رو به على(ع)كرده فرمود: آيا او را نامگذارى كردهاى؟
عرض كرد: من در نامگذارى وى به شما پيشى نمىگرفتم!
رسول خدا(ص)فرمود: من هم در نامگذارى وى بر خدا سبقت نمىجويم!
در اين وقتخداى تبارك و تعالى به جبرئيل وحى فرمود كه براى محمد پسرى متولد شده، به نزد وى برو و سلامش برسان و تبريك و تهنيت گوى و به وى بگو: براستى كه على نزد تو به منزله هارون است از موسى، پس او را به نام پسر هارون نام بنه!
جبرئيل از آسمان فرود آمد و از سوى خداى تعالى به وى تهنيت گفت و سپس اظهار داشت: خداى تبارك و تعالى تو را مامور كرده كه او را به نام پسر هارون نام بگذارى. رسول خدا(ص)پرسيد: نام پسر هارون چيست؟عرض كرد: «شبر».فرمود: زبان من عربى است؟ عرض كرد: نامش را«حسن»بگذار، و رسول خدا(ص)او را حسن ناميد... (2)
و در برابر اين روايت، روايات ديگرى هم در كتابهاى علماى شيعه و اهل سنت آمده كه چون حسن(ع)به دنيا آمد، على(ع)او را«حرب»ناميد، و چون رسول خدا(ص)اطلاع يافتبه على(ع)دستور داد آن نام را به«حسن»تغيير دهد... (3)
و يا اينكه على(ع)نام اين نوزاد را«حمزه»گذارد و چون حسين به دنيا آمد نام او را«جعفر»گذارد، و پس از آن رسول خدا(ص)على(ع)راطلبيده و به او فرمود: به من دستور داده شده كه نام اين فرزند خود را تغيير دهم، سپس به على(ع)دستور داد كه نام آن دو را«حسن»و«حسين»بگذارد، و على(ع)نيز به دستور آن حضرت عمل كرد... (4)
ولى همان گونه كه صاحب كشف الغمه گفته است، اين مطلب بعيد به نظر مىرسد، و خلاف مشهور و ضعيف است، و مشهور همان است كه در روايتبالا ذكر شد، و باقر شريف در كتاب حياة الحسن اين گونه روايات را از موضوعات و جعليات دانسته و دليلهايى بر اين مطلب ذكر كرده كه بهتر استبراى اطلاع بيشتر به همان كتاب مراجعه نماييد. (5)
و در روايات بسيارى از طريق اهل سنت آمده كه اين دو نام شريف«حسن»و«حسين»در جاهليتسابقه نداشته و از نامهاى بهشتى است، و متن يكى از آن روايات كه طبرى در كتاب ذخائر العقبى روايت كرده، اين گونه است كه عمران بن سليمان گفته:
«الحسن و الحسين اسمان من اسماء اهل الجنة، ما سميتبهما فى الجاهلية» (6)
(حسن و حسين دو نام از نامهاى اهل بهشت است كه در زمان جاهليتسابقه نداشته است.)
از جمله سنتهاى اسلامى درباره نوزاد، گفتن اذان و اقامه در گوش راست و چپ اوست كه رسول خدا(ص)اين سنت را درباره اين نوزاد عزيز انجام داد، و پس از اينكه او را به دست آن حضرت دادند، در گوش راستشاذان و در گوش چپ او اقامه گفت (7) .
و نيز براى نوزاد جديد عقيقه كرد(يعنى گوسفندى براى او قربانى كرد (8) و يك ران آن را به قابله داد، و در برخى از روايات است كه اين كار را در روز هفتم انجام داد (9) .
و در روايت كلينى(ره)در كافى اين گونه است كه پس از عقيقه اين دعا را خواند:
«...بسم الله عقيقة عن الحسن»
(به نام خدا اين عقيقهاى است از حسن...)
و به دنبال آن نيز اين دعا را خواند:
«اللهم عظمها بعظمه، و دمها بدمه، و شعرها بشعره، اللهم اجعله وقاءا لمحمد و آله» (10)
(خدايا استخوان آن در برابر استخوان اين نوزاد، و گوشتش در برابر گوشت وى، و خونش در برابر خون او، و مويش در برابر موى او، خدايا آن را وسيله حفاظتى براى محمد و خاندانش قرار ده.)
و همچنين رسول خدا(ص)دستور داد موى سر نوزاد را در روز هفتم بتراشند و هم وزن آن نقره صدقه دهند، و سپس بر سر نوزاد«خلوق»-كه نوعى عطر مخلوط بوده-ماليد، و به دنبال آن به عنوان مذمت از رسم و شيوه معمول آن زمان كه خون بر سر نوزاد مىماليدند به اسماء كه راوى حديث است فرمود: «يا اسماء الدم فعل الجاهلية»
(اى اسماء ماليدن خون بر سر نوزاد از كارهاى زمان جاهليت است!)
و در پارهاى از روايات اهل سنت آمده كه در روز هفتم مراسم ختنه نوزاد نيز انجام شد (11) ، ولى ظاهر روايات شيعه آن است كه از جمله مختصات ائمه دين(ع)آن بوده كه«مختون»(يعنى ختنه شده)به دنيا مىآمدند، جز آنكه به عنوان استحباب و سنت، صورتى (12) از اين كار را انجام مىدادند... (13)
و از جمله سنتهاى نوزاد در اسلام تعويذ او به دعاست، يعنى براى سلامتى و حفظ او از چشم زخم و شياطين جنى و انسى به وسيله خواندن يا نوشتن دعا او را در پناه خدا قرار داده و به خدا مىسپارند.
و طبق روايات بسيارى كه در كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده، رسول خدا(ص)دو فرزند خود حسن و حسين(ع)را به اين دعا تعويذ فرمود:
«اعيذ كما بكلمات الله التامة من كل شيطان وهامة و من كل عين لامة» (14)
(شما را پناه مىدهم به كلمات تامه و كامله پروردگار از هر شيطان بدخواهى و از هر چشم زخمى.)
و در روايت ديگرى است كه اين گونه مىفرمود:
«اعيذ كما من عين العاين و نفس النافس» (15)
(شما را پناه مىدهم از چشم چشم زن، و نفس نفس زن.)
و از جمله آداب و سنتهاى ولادت نوزاد پس از نامگذارى، تعيين كنيهبراى اوست كه طبق حديثى، امام باقر(ع)فرمود:
«انا لنكنى اولادنا فى صغرهم مخافة النبز ان يلحق بهم» (16)
(ما براى فرزندانمان در كودكى كنيه قرار مىدهيم، از ترس آنكه مبادا در بزرگى دچار لقبهاى ناخوشايند گردند.)
و كنيه آن حضرت بر طبق روايات بسيارى«ابو محمد»بوده و كنيه ديگرى نداشته است.
و اما القاب آن حضرت بدين شرح است: سبط، زكى، مجتبى، سيد، تقى، طيب، ولى...
و مرحوم اربلى در كتاب كشف الغمة پس از نقل كنيه و القاب آن حضرت از روى كتابهاى اهل سنت گفته است: مشهورترين اين القاب«تقى»است و بهترين و شايستهترين آنها همان است كه رسول خدا(ص)او را بدان ملقب فرمود و آن«سيد»است. (17)
پىنوشتها:
1.مستدرك حاكم، ج 3، ص 169، اسد الغابه، ج 2، ص 9، اكمال الرجال خطيب تبريزى، ص 627، حياة الامام الحسن، ج 1، ص 59.
2.بحار الانوار، ج 43، ص 238، و به همين مضمون روايات بسيارى در كتب اهل سنت نقل شده كه بيشتر آنها در ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 492 به بعد ذكر شده است.
3.بحار الانوار، ج 43، ص 251، حياة الحسن باقر شريف، ج 1، ص 63، ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 501-492.
4.بحار الانوار، ج 43، ص 255، ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 498.
5.حياة الامام الحسن بن على، ج 1، ص 63.
6.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 488 و حياة الامام الحسن بن على، ج 1، ص 63.و در مناقب ابن شهرآشوب از عمران بن سليمان و عمرو بن ثابت نقل كرده كه گفتهاند: «ان الحسن و الحسين اسمان من اسامى اهل الجنة و لم يكونا فى الدنيا»
7.بحار الانوار، ج 43، ص 239، مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 391، صحيح ترمذى، ج 1، ص 286، صحيح ابى داود، ج 33، ص 214، احقاق الحق، ج 11، صص 8-6.
8.و در برخى از روايات شيعه و اهل سنت آمده كه دو گوسفند براى حسن(ع)و دو گوسفند براى حسين(ع)قربانى كرد، ولى روايتيك گوسفند مشهورتر و از نظر سند هم قوىتر از روايات ديگر است، چنانچه در حياة الامام الحسن نيز بدان تصريح كرده است.
9 و 10.بحار الانوار، ج 43، صص 239 و 250 و 257.حياة الامام، ج 1، ص 64.ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 17-511.
11.نور الابصار، ص 108، و ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 519 به نقل از مفتاح النجا بدخشى.
12.و به تعبير روايات«امرار موسى»مىكردهاند.
13.سفينة البحار، ج 1، ص 379.
14.سفينه، ج 2، ص 287 و ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 520 و 524 و 527.
15.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 527.
16.حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، ص 65.
17.بحار الانوار، ج 43، ص 255.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 13:58 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
کتاب: حقايق پنهان، ص 51
نویسنده: احمد زمانی
انس بن مالك درباره امام حسن(ع)مي گويد:.
(لم يكن أحد أشبه برسول اللّه ص من الحسن بن على(1)؛ هيچ فردي از
امام حسن(ع)شبيه تر به پيامبر(ص)نبوده است.).
أحمدبن حنبل به نقل از علي بن ابيطالب(ع)مي نويسد:.
(كان الحسن أشبه برسول اللّه مابين الصدر إلي الرأس والحسين أشبه فيما
كان أسفل من ذلك(2)؛ حسن(ع)از سينه تا سر شبيه ترين فرد به نبي
گرامي اسلام بود و حسين از سينه به پايين بيش ترين شباهت را به آن
حضرت داشت).
ابن صبّاغ مالكي در زيبايي صورت و اعضاي حسن بن علي(ع)مي نويسد:
رنگ چهره حسن بن علي(ع)سفيد آميخته با سرخي بود؛ چشمانش سياه،
درشت و گشاده؛ گونه هايش هموار، موي وسط سينه اش نرم؛ موي
ريشش پر و انبوه؛ پشت گوشش پرمو؛ گردن آن حضرت كشيده، برّاق
همچون شمشيري از نقره؛ مفاصلش درشت و دوشانه اش پهن و دور از
يكديگر بود؛ انساني چهارشانه، ميانه قد و نمكين كه نيكوترين صورت را
داشت؛ ريش خود را با رنگ سياه خضاب مي كرد؛ مويش پرچين و كوتاه و
قامتش رسا بود.(3).
واصل بن عطا گفته است:.
صورت حسن بن علي(ع)چون سيماي انبيا و هيأت و شكل او چون هيأت
ملوك و امرا بوده است.(4).
محدثان، سيماي ملكوتي امام مجتبي(ع)را چنين توصيف كرده اند: رخسارش
سفيد و آميخته با سرخى؛ سياهىِ چشمانش در كنار سفيدي آن
درخششي خاص داشت؛ داراي مويي درهم و پيچيده و انبوه بود؛ استخوان و
عضلاتش درشت؛ فاصله شانه و بازوانش زياد؛ گردنش همانند ابريقي نقره
مي درخشيد؛ با هوش و ذكاوت سرشاري كه داشت، هر آنچه از جدّ و پدر و
مادرش سرمي زد، همانند آينه تمام نما در وجودش منعكس مي گشت؛ او
در امتيازهاي عقلي و اخلاقي در بلندترين قلّه قرار داشت؛ در كنار همه آنچه
گذشت، از اصالت و ريشه اي بس والا برخوردار بود و بر اساس قانون وراثت و
نسب همه برجستگي ها و سرمايه هاي معنوي رسول گرامي اسلام در
وجود حسن بن علي(ع)تبلور يافته بود و به قول معروف: (آنچه خوبان همه
دارند او تنها داشت).
رسول خدا(ص)در مواردي از حسن و برادرش حسين به ريحانه و سيّد تعبير
مي كند، آن جا كه مي فرمايد: (وريحانتاى: الحسن والحسين(5)؛ حسن و
حسين دو ريحانه منند.) و نيز فرمود:.
(الحسن والحسين ريحانتاي من الدنيا(6)؛ حسن و حسين دو ريحانه من در
دنيايند. و گاهي در مورد حضرت مجتبي(ع)فرموده است:.
(إنّ هذا ريحانتى وإنّ ابنى هذا سيّد سيصلح اللّه به بين فئتين من المسلمين
(7)؛ همانا حسن ريحانه من است و اين فرزندم آقاست و به زودي خداوند به
دست او بين دو گروه مسلمان، صلح برقرار خواهد كرد.).
علامه طريحي در توضيح واژه (ريحانه) مي نويسد: (كل نبت طيب الرائحة؛
هر گياه خوشبو و لذّت بخشي را ريحانه گويند) و سپس درباره احاديث فوق
ژضافه مي كند: خوشبوترين و جذاب ترين گل و گياه نزد رسول خدا(ص)دو
فرزندش حسن و حسين بودند و اين زيباترين نوع تشبيه است.(8).
همچنين واژه (سيّد) كه صفت مشبّهه است و دلالت بر ثبات و دوام دارد،
يعني كسي كه سيادت و آقايي با تمام وجودش عجين گشته و از او جدا
نخواهد شد و مجد و بزرگواري در تمام حالات در سراسر وجودش متبلور
است.
ارى، مجموعه اوصاف زيباي ذاتي و مورثى، او را بر ديگران برتري داده بود و
براي همين، وي از نظر بيان، شجاعت، سخاوت، هيبت، تقوا، و عبادت و...
1.شيخ عباس قمى، انوار البهيّه في تواريخ الحجج الإلهيّة، ص38.
2. بحارالانوار، ج43، ص301، ح64.
3. سيدمحسن امين، أعيان الشيعة، ج1، ص563؛ كشف الغمه عن معرفة الائمه، ج2، ص151.
4. اعيان الشيعه، ج1، ص562.
5. بحارالانوار، ج43، ص264، ح13.
6. الصواعق المحرقه، ص114؛ صحيح ترمذى، ص306.
7. الإصابة فى تمييز الصحابه، ج2، ص12.
8. مجمع البحرين، ج2، ص363.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 13:44 موضوع امام شناسی | لینک ثابت

كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى عليه السلام، ص.325
مؤلف: سيدهاشم رسولى محلاتى
شمهاى از فضايل امام مجتبى(ع)را در بخشهاى گذشته به مناسبتهاى مختلف ذكر كردهايم و در اينجا نيز شمهاى را به اطلاع شما مىرسانيم:
مرحوم شيخ صدوق در كتاب امالى به سند خود از امام صادق(ع)روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
حسن بن على(ع)عابدترين مردم زمان خود و زاهدترين آنها و برترين آنها بود، و چنان بود كه وقتى حجبه جاى مىآورد، پياده به حج مىرفت و گاهى نيز پاى برهنه راه مىرفت. (1)
و چنان بود كه وقتى ياد مرگ مىكرد مىگريست، و چون ياد قبر مىكرد مىگريست، و چون از قيامت و بعث و نشور ياد مىكرد مىگريست، و چون متذكر عبور و گذشت از صراط-در قيامت-مىشد مىگريست.
و هر گاه به ياد توقف در پيشگاه خداى تعالى در محشر مىافتاد، فريادى مىزد و روى زمين مىافتاد...
و چون به نماز مىايستاد بندهاى بدنش مىلرزيد، و چون نام بهشت و جهنم نزد او برده مىشد مضطرب و نگران مىشد و از خداى تعالى رسيدن به بهشت و دورى از جهنم را درخواست مىكرد...و هر گاه در وقتخواندن قرآن به جمله«يا ايها الذين آمنوا»مىرسيد مىگفت: «لبيك اللهم لبيك»...
و پيوسته در هر حالى كه كسى آن حضرت را مىديد به ذكر خدا مشغول بود، و از همه مردم راستگوتر، و در نطق و بيان از همه كس فصيحتر بود... (2)
و مرحوم ابن شهرآشوب در كتاب مناقب از كتاب محمد بن اسحاق روايت كرده كه گويد:
«ما بلغ احد من الشرف بعد رسول الله(ص)ما بلغ الحسن»(احدى پس از رسول خدا(ص)در شرافت مقام به حسن بن على(ع)نرسيد.)
و سپس مىگويد: رسم چنان بود كه براى آن حضرت بر در خانهاش فرش مىگستراندند، و چون امام(ع)مىآمد و روى آن فرش مىنشست، راه بسته مىشد و بند مىآمد، زيرا كسى از آنجا نمىگذشت جز آنكه به خاطر جلالت مقام آن حضرت مىايستاد و جلو نمىرفت، و هنگامى كه امام(ع)از ماجرا مطلع مىشد برمىخاست و داخل خانه مىشد و مردم هم مىرفتند و راه باز مىشد...
و دنبال اين حديث، راوى گويد:
«و لقد رايته فى طريق مكة ماشيا فما من خلق الله احد رآه الا نزل و مشى حتى رايتسعد بن ابى وقاص يمشى» (3)
(من آن حضرت را در راه مكه پياده مشاهده كردم و هيچ يك از خلق خدا نبود كه او را مشاهده كند جز آنكه پياده مىشد و پياده مىرفت تا آنجا كه سعد بن ابى وقاص را ديدم(به احترام آن حضرت)پياده مىرفت.)و از روضة الواعظين فتال نيشابورى روايت كرده كه گويد:
«ان الحسن بن على كان اذا توضا ارتعدت مفاصله و اصفر لونه، فقيل له فى ذلك فقال: حق على كل من وقف بين يدى رب العرش ان يصفر لونه و ترتعد مفاصله، و كان عليه السلام اذا بلغ باب المسجد رفع راسه و يقول: الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسىء فتجاوز عن قبيح ما عندى بجميل ما عندك يا كريم...»
(حسن بن على(ع)چنان بود كه چون وضو مىگرفتبندهاى استخوانش به هم مىخورد و رنگش زرد مىگشت، و چون سببش را پرسيدند فرمود: هر كس كه در پيشگاه پروردگار بزرگ مىايستد بايد اين گونه باشد كه بندهايش به هم بخورد و رنگش زرد شود.و چون بر در مسجد مىرسيد، سرش را بلند كرده و مىگفت:
خدايا ميهمانتبر در خانه توست، اى نيكوكار!بدكار به درب خانهات آمده، پس از زشتيهايى كه نزد من استبه خوبىهايى كه نزد تو است درگذر، اى بزرگوار!)
و از كتاب فائق زمخشرى روايت كرده كه گويد: رسم امام حسن(ع)چنان بود كه چون از نماز صبح فارغ مىشد با كسى سخن نمىگفت تا آفتاب طلوع كند...
و آن حضرت بيست و پنجبار پياده حجبه جاى آورد...
و اموال خود را دو بار با خدا تقسيم كرد...(يعنى نصف آن را در راه خدا به فقرا داد...) (4) و از حلية الاولياء ابى نعيم نقل كرده كه به سندش از امام باقر(ع)روايت نموده كه فرمود:
«قال الحسن: انى لاستحيى من ربى ان القاه و لم امش الى بيته فمشى عشرين مرة من المدينة على رجليه.و فى كتابه بالاسناد عن شهاب بن عامر: ان الحسن بن على(ع) قاسم الله تعالى ماله مرتين حتى تصدق بفرد نعله، .و فى كتابه بالاسناد عن ابى نجيح ان الحسن بن على(ع)حج ماشيا و قسم ماله نصفين.و فى كتابه بالاسناد عن على بن جذعان قال: خرج الحسن بن على من ماله مرتين و قاسم الله ماله ثلاث مرات حتى ان كان ليعطى نعلا و يمسك نعلا و يعطى خفا و يمسك خفا.
و روى عبد الله بن عمر عن ابن عباس قال: لما اصيب معاوية قال: ما آسى على شىء الا على ان احج ماشيا، و لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجايب لتقاد معه و قد قاسم الله ماله مرتين حتى ان كان ليعطى النعل و يمسك النعل و يعطى الخف و يمسك الخف».
(من از خدا شرم دارم كه ديدارش كنم و پياده به خانهاش نرفته باشم.و به همين خاطر بيستبار پياده از مدينه به حج رفت.
و به سند خود از شهاب بن عامر روايت كرده كه حسن بن على(ع)دو بار همه مالش را با خدا تقسيم كرده و دو نصف كرد، حتى نعلين خود را...
و به سند خود از على بن جذعان روايت كرده كه گويد: حسن بن على(ع)دو بار همه مال خود را در راه خدا داد و سه بار هم تقسيم كرد، نصف براى خود و نصف را در راه خدا داد. ..)
ابن شهرآشوب در مناقب و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و ديگران به سند خود روايت كردهاند كه امام حسن بن على(ع)بر جمعى ازفقرا (5) عبور كرد كه روى زمين نشسته و تكههاى نانى در پيش روى خود گذارده و مىخوردند، و چون آن حضرت را ديدند تعارف كرده گفتند:
هلم يابن بنت رسول الله الى الغداء»!
(اى پسر دختر رسول خدا بفرما!به صبحانه!)
امام(ع)پياده شد و اين آيه را خواند:
ان الله لا يحب المستكبرين»(براستى كه خدا مستكبران را دوست نمىدارد!)
و سپس شروع كرد به خوردن غذاى آنان و چون سير شدند امام(ع)آنها را به مهمانى خود دعوت كرد و از آنها پذيرايى و اطعام كرده و جامه نيز بر تن آنها پوشانيد، و چون فراغتيافت فرمود:
«الفضل لهم (6) لانهم لم يجدوا غير ما اطعمونى، و نحن نجد اكثر منه» (7)
(با همه اينها فضيلت و برترى از آنهاست، زيرا آنها بغير از آنچه ما را بدان پذيرايى و اطعام كردند چيز ديگرى نداشتند، ولى ما بيش از آنچه داديم باز هم داريم!)
ملا محمد باقر مجلسى(ره)در بحار الانوار از برخى كتابهاى مناقب معتبره به سندش از مردى به نام نجيح روايت كرده كه گويد:
حسن بن على(ع)را ديدم كه غذا مىخورد و سگى نيز در پيش روى او بود كه آن حضرت هر لقمهاى كه مىخورد لقمه ديگرى همانند آن را به آن سگ مىداد.
من كه آن منظره را ديدم به آن حضرت عرض كردم: اجازه مىدهىمن اين سگ را با سنگ بزنم و از سر سفره شما دور كنم؟در جواب من فرمود:
«دعه انى لاستحيى من الله عز و جل ان يكون ذو روح ينظر فى وجهى و انا آكل ثم لا اطعمه»!
(او را بحال خود واگذار كه من از خداى عز و جل شرم دارم كه حيوان روح دارى در روى من نگاه كند و من چيزى بخورم و به او نخورانم!) (8)
سيوطى در كتاب تاريخ الخلفاء روايت كرده كه هنگامى امام حسن(ع)در مكان نشسته بود و چون خواست از آنجا برود فقيرى وارد شد، امام(ع)به آن مرد فقير خوشآمد گفته و با او ملاطفت كرد و سپس به او فرمود:
«انك جلست على حين قيام منا افتاذن بالانصراف»؟
اى مرد تو وقتى نشستى كه ما براى رفتن برخاستيم، آيا اجازه رفتن به من مىدهى؟)
مرد فقير عرض كرد:
«نعم يابن رسول الله»(آرى اى پسر رسول خدا) (9)
از كتاب سير اعلام النبلاء ذهبى-يكى از دانشمندان اهل سنت-از ام موسى روايتشده كه گفته: رسم امام حسن بن على(ع)آن بود كه چون به بستر خواب مىرفت، سوره كهف را مىخواند و مىخوابيد. (10) و زمخشرى در كتاب ربيع الابرار روايت كرده كه حسن بن على چنان بود كه چون از وضوى نماز فارغ مىشد رنگش تغيير مىكرد و مىفرمود:
«حق على من اراد ان يدخل على ذى العرش ان يتغير لونه» (11)
شيخ صدوق(ره)در كتاب امالى به سندش از امام رضا(ع)روايت كرده كه فرمود: چون هنگام وفات امام حسن(ع)رسيد، گريست!
به آن حضرت عرض شد: چگونه مىگريى با اينكه مقام شما نسبتبه رسول خدا(ص)آنگونه است؟و رسول خدا(ص)درباره شما آن سخنان را فرمود؟ (12) و بيست مرتبه پياده حجبه جاى آوردهاى؟و سه بار مال خود را با خدا تقسيم كردهاى؟
امام(ع)در پاسخ فرمود:
«انما ابكى لخصلتين: لهول المطلع و فراق الاحبة» (13)
(من به دو جهت مىگريم يكى براى دهشت از روز قيامت و ديگرى براى فراق دوستان!)
و در روايت ديگرى از طريق اهل سنت آمده كه چون برادرش حسين(ع)سبب گريه آن حضرت را پرسيد در پاسخ فرمود:
«يا اخى ما جزعى الا انى ادخل فى امر لم ادخل فى مثله و ارى خلقا من خلق الله لم ار مثلهم قط» (14)
(برادر جان بىتابى من نيست جز براى آنكه در چيزى درآيم كه همانندشرا نديده و داخل نشدهام، و خلقى از خلقهاى خدا را مىبينم كه همانندشان را نديدهام.)
و در حديث ديگرى است كه فرمود:
«انى اقدم على امر عظيم و هول لم اقدم على مثله قط» (15)
و اين اشعار را نيز ابن آشوب و ديگران در بىاعتبارى دنيا و زهد در آن از آن حضرت روايت كردهاند:
قل للمقيم بغير دار اقامة
حان الرحيل فودع الاحبابا
ان الذين لقيتهم و صحبتهم
صاروا جميعا فى القبور ترابا
(بگو بدانكه رحل اقامتبه سراى ناپايدار افكنده، زمان كوچ نزديك شد با دوستان وداع كن.آنها كه ديدار كردى و همدمشان بودى همگى در گورها به خاك تبديل شدند.)
يا اهل لذات دنيا لا بقاء لها
ان المقام بظل زائل حمق
(اى لذت طلبان دنياى ناپايدار براستى كه جاى گزيدن در سايه ناپايدار حماقت است. )
لكسرة من خسيس الخبز تشبعنى
و شربة من قراح الماء تكفينى
و طرة من دقيق الثوب تسترنى
حيا و ان مت تكفينى لتكفينى
(براستى كه يك تكه نان عادى مرا سير كند، و يك شربت آب معمولى مرا كفايت كند.و يك قطعه از پارچه نازك در زمان حيات مرا بپوشاند و اگر مردم نيز براى كفنم كفايت كند.)
چنانكه در صفحات قبل خوانديد، امام حسن(ع)بارها پياده به سفر حج رفت كه عدد آنها را برخى بيستسفر و برخى بيست و پنجسفر ذكر كردهاند، كه از آنجمله حاكم نيشابورى-از دانشمندان اهل سنت-به سندخود از عبد الله بن عبيد روايت كرده كه گويد:
«لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجائب لتقاد معه» (16)
(براستى كه حسن بن على بيست و پنجسفر پياده به حج رفت و مركبهاى راهوار او را بدون سوار همراهش مىكشيدند.)
و نظير اين روايت را بيهقى در سنن كبرى و بيش از ده نفر ديگر از دانشمندان اهل سنت از عبد الله بن عبيد روايت كردهاند. (17)
چنانكه در بيش از پنجاه حديث ديگر از راويان و مؤلفان اهل سنتبه سندشان از محمد بن على و على بن زيد بن جذعان به همين مضمون رواياتى نقل شده است. (18)
و در اين باره حديث جالبى نيز در كتابهاى كافى و خرائج و مناقب ابن شهرآشوب (19) از ابى اسامة از امام صادق از پدرانش(ع)روايتشده كه متضمن معجزه و كرامتى نيز از آن حضرت مىباشد و آن حديث اين است كه فرمود:
حسن بن على(ع)در يكى از اين سفرها، از مكه به سوى مدينه حركت كرد و پياده مىرفت، و در اثر همان پيادهروى، پاهاى آن حضرت ورم كرد و برخى از همراهان عرض كردند: خوب استسوار شويد تا اين ورم بر طرف گردد؟
امام(ع)فرمود: نه، ولى ما هنگامى كه به منزلگاه مىرسيم مرد سياه چهرهاى پيش ما خواهد آمد كه با خود روغنى دارد و براى مداواى اين ورم خوب است و شما آن روغن را از او بخريد و در خريد با او سختگيرى نكنيد(و چانه نزنيد).
برخى از همراهان و خدمتكاران عرض كردند: سر راه ما چنين منزلى كه كسى بيايد و چنين دارويى بفروشد نيست!؟
فرمود: چرا اين منزل سر راه ماست.
و به دنبال اين گفتگو چند ميل راه رفتند كه مرد سياه چهرهاى پيش روى ايشان در آمد، امام حسن(ع)به خدمتكار خود فرمود: اين است آن مرد سياه(كه گفتم)روغن را به قيمتى كه مىگويد از او بگير، و چون نزد او رفت، مرد سياه گفت: اين روغن را براى چه كسى مىخواهى؟
پاسخ داد: براى حسن بن على بن ابيطالب(ع)!
سياه گفت: مرا نزد او ببر، و چون او را نزد امام(ع)بردند عرض كرد:
«يابن رسول الله انى مولاك لا اخذ ثمنا و لكن ادع الله ان يرزقنى ولدا سويا ذكرا يحبكم اهل البيت فانى خلفت امراتى تمخض»
(اى پسر رسول خدا من از دوستان شمايم كه بهايى نخواهم گرفت، ولى از خدا بخواه كه مرا فرزند پسرى صحيح و سالم روزى كند كه شما خاندان را دوستبدارد، زيرا من كه آمدم زنم در حال زاييدن بود.)
امام(ع)فرمود: به خانهات برو كه خداى تعالى فرزند پسرى سالم به تو خواهد داد.
مرد سياه فورا به خانهاش رفت و مشاهده كرد كه خداوند پسرى سالم به او عنايت كرده، و آن مرد خوشحال به نزد امام حسن(ع)بازگشته و به آن حضرت دعا كرده و ولادت آن فرزند را اطلاع داد، و امام(ع)نيز روغن را به پاهاى خود ماليد و هنوز از آن منزل نرفته بودند كه ورم پاهاى آنحضرت برطرف گرديد.
درباره سخاوت امام(ع)روايات زياد و جالبى نقل شده كه برخى از آنها را ذيلا خواهيد خواند، و در حديثى آمده كه امام حسن(ع)هيچگاه سائلى را رد نكرد و در برابر درخواست او«نه»نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است كه هيچگاه سائلى را رد نمىكنيد؟پاسخ داد: «انى لله سائل و فيه راغب و انا استحيى ان اكون سائلا و ارد سائلا و ان الله تعالى عودنى عادة، عودنى ان يفيض نعمه على، و عودته ان افيض نعمه على الناس، فاخشى ان قطعت العادة ان يمنعني المادة»!
(من سائل درگاه خدا و راغب در پيشگاه اويم، و من شرم دارم كه خود درخواست كننده باشم و سائلى را رد كنم، و خداوند مرا به عادتى معتاد كرده، معتادم كرده كه نعمتهاى خود را بر من فرو ريزد، و من نيز در برابر او معتاد شدهام كه نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم كه اگر عادتم را ترك كنم اصل آن نعمت را از من دريغ دارد.)
امام(ع)به دنبال اين گفتار اين دو شعر را نيز انشا فرمود:
«اذا ما اتانى سائل قلت مرحبا
بمن فضله فرض على معجل
و من فضله فضل على كل فاضل
و افضل ايام الفتى حين يسئل» (20)
(هنگامى كه سائلى نزد من آيد بدو گويم: خوش آمدى اى كسى كه فضيلت او بر من فرضى است عاجل.و كسى كه فضيلت او برتر استبر هر فاضل، و بهترين روزهاى جوانمرد روزى است كه مورد سؤال قرار گيرد، و از او چيزى درخواستشود.)
اين هم داستان جالبى است:
ابن كثير از علماى اهل سنت در البداية و النهاية روايت كرده كه امام(ع)غلام سياهى را ديد كه گرده نانى پيش خود نهاده و خودش لقمهاى از آن مىخورد و لقمه ديگرى را به سگى كه آنجا بود مىدهد.
امام(ع)كه آن منظره را ديد بدو فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟
پاسخ داد:
«انى استحيى منه ان آكل و لا اطعمه»(من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم!)
امام(ع)بدو فرمود: از جاى خود برنخيز تا من بيايم!سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى كه در آن زندگى مىكرد از وى خريدارى كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد! (21)
ابراهيم بيهقى، يكى از دانشمندان اهل سنت، در كتاب المحاسن و المساوى (22) روايت كرده كه مردى نزد امام حسن(ع)آمده و اظهار نيازى كرد، امام(ع)بدو فرمود:
«اذهب فاكتب حاجتك فى رقعة و ارفعها الينا نقضيها لك»(برو و حاجتخود را در نامهاى بنويس و براى ما بفرست ما حاجتت را برمىآوريم!)
آن مرد رفت و حاجتخود را در نامهاى نوشته براى امام(ع)ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را خواسته بود به او عنايت فرمود.شخصى كه در آنجا نشسته بود عرض كرد:
«ما كان اعظم بركة الرقعة عليه يابن رسول الله!»(براستى چه پر بركتبود اين نامه براى اين مرد اى پسر رسول خدا!)
امام(ع)فرمود:
«بركتها علينا اعظم حين جعلنا للمعروف اهلا، اما علمت ان المعروف ما كان ابتداءا من غير مسئلة، فاما من اعطيته بعد مسئلة فانما اعطيته بما بذل لك من وجهه»(بركت او زيادتر بود كه ما را شايسته اين كار خير و بذل و بخشش قرار داد، مگر ندانستهاى كه بخشش و خير واقعى، آن است كه بدون سؤال و درخواستباشد، و اما آنچه را پس از درخواست و مسئلتبدهى كه آن را در برابر آبرويش پرداختهاى!)
قندوزى، از نويسندگان اهل سنت، در كتاب ينابيع المودة (23) از حضرت رضا(ع)روايت كرده كه امام حسن(ع)به خلاء (24) رفت و لقمه نانى را در آنجا ديد، پس آن را برداشت و با چوبى آن را پاك كرد و به بردهاش داد، و چون بيرون آمد آن را از آن برده مطالبه كرد و برده گفت:
«اكلتها يا مولاى»؟
(اى آقاى من، من آن را خوردم!)
امام(ع)به او فرمود:
«انتحر لوجه الله»!
(تو در راه خدا آزادى!)
آنگاه فرمود: از جدم رسول خدا(ص)شنيدم كه مىفرمود:
«من وجد لقمة فمسحها او غسلها ثم اكلها اعتقه الله تعالى من النار، فلا اكون ان استعبد رجلا اعتقه الله عز و جل من النار».
(كسى كه لقمهاى را افتاده ببيند و آن را پاك كرده يا بشويد و بخورد، خداى تعالى او را از آتش دوزخ آزاد كند، و من چنان نيستم كه مردى را كه خداى عز و جل از آتش دوزخ آزاد كرده به بردگى خود گيرم.)
زمخشرى در كتاب ربيع الابرار از انس بن مالك روايت كرده كه گويد: من در دمتحسن بن على(ع)بودم كه كنيزكى بيامد و شاخه گلى را به آن حضرت هديه كرد.
حسن بن على بدو گفت:
«انتحرة لوجه الله»(تو در راه خدا آزادى!)
من كه آن ماجرا را ديدم به آن حضرت عرض كردم: كنيزكى شاخه گل بىارزشى به شما هديه كرد و تو او را آزاد كردى؟
در پاسخ فرمود:
«هكذا ادبنا الله تعالى«اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها»و كان احسن منها اعتاقها» (25)
(اينگونه خداى تعالى ما را ادب كرده كه فرمود: «وقتى تحيهاى به شما دادند، تحيتى بهتر دهيد»و بهتر از آن آزادى اوست.)
از كتاب العدد روايتشده كه گفتهاند مردى در حضور امام حسن(ع)ايستاده، گفت:
«يابن امير المؤمنين بالذى انعم عليك بهذه النعمة التى ما تليها منه بشفيع منك اليه بل انعاما منه عليك، الا ما انصفتنى من خصمى فانه غشوم ظلوم، لا يوقر الشيخ الكبير و لا يرحم الطفل الصغير»!
(اى فرزندان امير مؤمنان سوگند به آنكه اين نعمت را به تو داده كه واسطهاى براى آن قرار نداده، بلكه از روى انعامى كه بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، كه حق مرا از دشمن بيدادگر و ستمكارم بگيرى كه نه احترام پيران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم كند!)
امام(ع)كه تكيه كرده بود، برخاست و سر پا نشست و به آن مرد فرمود: اين دشمن تو كيست تا من شرش را از سر تو دور كنم؟
عرض كرد: فقر و ندارى!
امام(ع)سر خود را به زير انداخت و لختى فكر كرد و سپس سربرداشت و به خدمتكار خود فرمود:
«احضر ما عندك من موجود»؟
(هر چه موجودى دارى حاضر كن!)
خدمتكار رفت و پنجهزار درهم آورد.
امام(ع)فرمود: اين پول را به اين مرد بده، آنگاه به وى فرمود:
«بحق هذه الاقسام التى اقسمتبها على متى اتاك خصمك جائرا الا ما اتيتنى منه متظلما» (26)
(به حق همين سوگندهايى كه مرا بدانها سوگند دادى كه هرگاه اين دشمنتبراى زورگويى نزد تو آمد حتما براى گرفتن حق خود نزد من آيى!)
محمد بن يوسف زرندى، از دانشمندان اهل سنت، در كتاب نظم درر السمطين روايت كرده كه مردى نامهاى به دست امام حسن(ع)داد كه در آن حاجتخود را نوشته بود.
امام(ع)بدون آنكه نامه را بخواند بدو فرمود:
«حاجتك مقضية»!
(حاجتت رواست!)
شخصى عرض كرد: اى فرزند رسول خدا خوب بود نامهاش را مىخواندى و مىديدى حاجتش چيست و آنگاه بر طبق حاجتش پاسخ مىدادى؟
امام(ع)پاسخى عجيب و خواندنى داد و فرمود:
«اخشى ان يسئلنى الله عن ذل مقامه حتى اقرء رقعته» (27) بيم آن را دارم كه خداى تعالى تا بدين مقدار كه من نامهاش را مىخوانم از خوارى مقامش مرا مورد موآخذه قرار دهد.)
على بن عيسى اربلى در كشف الغمة و غزالى در كتاب احياء العلوم و ابن شهر آشوب در مناقب و بستانى در دائرة المعارف خود با مختصر اختلافى از ابو الحسن مدائنى و ديگران روايت كردهاند (28) كه امام حسن(ع)و امام حسين(ع)و عبد الله بن جعفر (29) شوهر حضرت زينب(ع))به قصد انجام زيارت حجخانه خدا از مدينه حركت كردند و چون بار و بنه آنها را از پيش برده بودند، دچار گرسنگى و تشنگى شديدى شدند و در اين خلال به خيمه پيرزنى برخوردند و از او نوشيدنى خواستند!
پيرزن گفت: آب و نوشيدنى در خيمه نيست، ولى در كنار خيمه گوسفندى است كه مىتوانيد از شير آن گوسفند استفاده كنيد، آن را بدوشيد و شيرش را بنوشيد!
آنها رفتند و شير گوسفند را دوشيده و خوردند، و سپس از او خوراكى خواستند.
زن گفت: جز همين گوسفند مالك چيزى نيستم و چيز ديگرى نزد من يافت نمىشود، يكى از شما آن را ذبح كنيد تا من براى شما غذايى تهيه كنم؟
در اين وقتيكى از آنها برخاست و گوسفند را ذبح كرد و پوستش را كند و آماده طبح نموده و آن زن نيز برخاسته براى ايشان غذايى تهيه كرد و آنها خوردند و لختى بياسودند تا وقتى كه گرماى هوا شكسته شد، برخاسته و آمادهرفتن شدند و به آن زن گفتند:
«يا امة الله نحن نفر من قريش نريد حجبيت الله الحرام فاذا رجعنا سالمين فهلمى الينا لنكافئك على هذا الصنع الجميل»(اى زن!ما افرادى از قريش هستيم كه اراده زيارت حجبيت الله را داريم و چون سالم بازگشتيم، نزد ما بيا تا پاداش اين محبت تو را بدهيم!)
آنها رفتند، و چون شوهر آن زن آمد و جريان را شنيد، خشمناك شده و او را سرزنش كرده، گفت:
«ويحك تذبحين شاتى لاقوام لا تعرفينهم ثم تقولين: نفر من قريش»؟!
(واى بر تو!گوسفند مرا براى مردمانى كه نمىشناسى سر مىبرى، آنگاه به من مىگويى: افرادى از قريش بودند؟!)
اين جريان گذشت و پس از مدتى، فقر و نياز، آن پيرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدينه كشانيد و چون سرمايه و كسب و كارى نداشتند به جمعآورى سرگين و پشگل مشغول شده و از اين طريق امرار معاش كرده و زندگى خود را مىگذراندند.
در يكى از روزها پيرزن عبورش بر در خانه امام حسن(ع)افتاد و در حالى كه امام(ع)بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را ديد شناخت، ولى پيرزن امام را نشناخت.در اين وقت امام حسن(ع)به غلامش دستور داد به دنبال آن پيرزن برود و او را به نزد وى بياورد.
غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن(ع)بدو فرمود: آيا مرا مىشناسى؟
گفت: نه!
فرمود: من همان مهمان تو در فلان روز هستم!
پيرزن گفت: پدر و مادرم بقربانت!
امام حسن(ع)دستور داد هزار گوسفند براى او خريدارى كردند و با هزار دينار پول همه را به او داد، و به دنبال آن نيز وى را به نزد برادرشحسين(ع)فرستاد.
امام حسين(ع)از آن زن پرسيد: برادرم حسن چه مقدار بتو داد؟
عرض كرد: هزار گوسفند و هزار دينار!
امام حسين(ع)نيز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پيرزن دادند، و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبد الله بن جعفر فرستاد، و عبد الله از آن پيرزن پرسيد:
حسن و حسين(ع)چقدر بتو دادند؟
پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار!
عبد الله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار به او دادند!و به او گفت: اگر از آغاز به نزد من آمده بودى، من آن دو را به رنج و تعب مىانداختم! (30)
و در كشف الغمه اربلى آمده كه گويد:
اين قصه در كتابها و داستانهاى ائمه اطهار(ع)مشهور است، و در روايت ديگرى كه از طريقى ديگر نقل شده اينگونه است كه مرد ديگرى نيز به همراه آنان بود و آن زن در آغاز نزد عبد الله بن جعفر رفت و عبد الله بدو گفت:
«ابدئى بسيدى الحسن و الحسين»(به آقايان من حسن و حسين آغاز كن!)
و چون به نزد امام حسن(ع)رفت آن حضرت يكصد شتر به او داد و امام حسين(ع)نيز يكهزار گوسفند به او عنايت فرمود و چون به نزد عبد الله بن جعفر بازگشت و داستان خود را باز گفت، عبد الله بدو گفت: دو سرور من كار شتر و گوسفند را انجام دادند(و خيال مرا از اين بابت آسوده كردند)و سپس دستور داد هزار دينار به او پرداخت كردند...!در اينجا پيرزن به نزد آن مردى كه از مردم مدينه بود و در آن سفر همراه آن سه بزرگوار بود رفت، و چون ماجرا را براى آن مرد باز گفت، وى بدان زن گفت:
«انا لا اجارى اولئك الاجواد فى مدى، و لا ابلغ عشر عشيرهم فى الندى، و لكن اعطيك شيئا من دقيق و زبيب...»
(من هرگز به پاى اين سخاوتمندان بى بدل در جود نمىرسم و به يك دهم آنها نيز در بخشش نخواهم رسيد، ولى مختصرى آرد و كشمش به تو مىدهم!)
و به دنبال اين ماجرا آن پيرزن آنها را گرفت و به ديار خود بازگشت. (31)
از كتاب خصال شيخ صدوق(ره)روايتشده كه مردى نزد عثمان بن عفان رفت و از او-كه بر درب مسجد نشسته بود-درخواستبخششى كرد، عثمان دستور داد پنج درهم به او بدهند.
آن مرد گفت: اين مقدار دردى را از من دوا نمىكند، پس مرا به شخصى راهنمايى كن كه حاجتم را برآورده سازد!
عثمان به گوشهاى از مسجد كه امام حسن و امام حسين(ع)و عبد الله بن جعفر در آنجا نشسته بودند، اشاره كرده گفت:
«دونك هؤلاء الفتية»!
(به نزد اين جوانمردان برو!)
آن مرد نيز متوجه آنها شده و حاجتخود را به ايشان معروض داشت!
حسنين(ع)به آن مرد رو كرده گفتند: «ان المسئلة لا تحل الا فى احدى ثلاث، دم مفجع، او دين مقرح، او فقر مدقع ففى ايها تسئل»(سؤال جز در يكى از سه چيز جايز نيست: خونى فاجعه آميز، يا بدهكارى دردآور و جانسوز، يا فقرى كه انسان را خاكستر نشين كند، اكنون بگو: تو در كداميك از اين سه مورد سؤال مىكنى؟)
پاسخ داد: در يكى از همين سه مورد است!
در اينجا امام حسن(ع)دستور داده پنجاه دينار به او بدهند، و امام حسين(ع)چهل و نه دينار و عبد الله بن جعفر چهل و هشت دينار!
آن مرد پولها را گرفت و از نزد ايشان رفت و عبورش به عثمان افتاد، عثمان از او پرسيد: چه كردى؟و آن مرد داستان خود و كرم و بزرگوارى حسنين(ع)و عبد الله بن جعفر را براى او بازگو كرد و عثمان كه دچار شگفتى شده بود گفت:
«من لك بمثل هوءلاء الفتية؟!اولئك فطموا العلم فطما، و حازوا الخير و الحكمة» (32)
(چه كسى همانند اين جوانمردان است، اينان از پستان علم و دانش شير خورده و خير و حكمت را نزد خود گرد آوردهاند.)
نگارنده گويد: نظير اين روايت از عيون الاخبار ابن قتيبة نيز نقل شده، با چند تفاوت:
اول-آنكه به جاى عثمان، عبد الله بن عمر ذكر شده.
دوم-آنكه امام حسن(ع)بدو فرمود:
«ان المسئلة لا تصلح الا فى دين فادح، او فقر مدقع، او حمالة مفظعة»(سؤال شايسته نيست جز در بدهكارى سنگين، يا فقرى كه به خاك مذلت نشاند، يا خونبهايى و يا بدهكارى كه انسان را درمانده سازد؟)و آن مرد در پاسخ گفت: يكى از همين سه چيز است.
سوم-اينكه در نقل مزبور آمده كه امام حسن(ع)يكصد دينار به او داد و امام حسين(ع) نود و نه دينار به او پرداخت كرد، چون خوش نداشت كه در بخشش و عطا همانند برادرش حسن(ع)عمل كرده باشد.
و تفاوت چهارم-آنكه در اين روايت نامى از عبد الله بن جعفر ذكر نشده است. (32)
در اثبات زهد امام حسن(ع)همين مقدار كافى است كه به خاطر حفظ خون مسلمانان از زمامدارى و حكومت-كه حق مسلم او بود، به شرحى كه خوانديد-چشم پوشى نموده، آن را واگذار كرد...
و از شيخ صدوق(ره)نقل شده كه درباره زهد امام حسن(ع)كتاب جداگانهاى نوشته و آن را زهد الحسن ناميده است...
و نويسندگان و ارباب تراجم اجماع دارند كه حسن بن على(ع)پس از جدش رسول خدا و پدرش على(ع)از همه مردم زاهدتر بوده... (34)
و اين داستان را نيز از تاريخ ابن عساكر نقل كردهاند كه از شخصى به نام مدرك بن زياد روايت كرده كه گويد:
ما در باغهاى ابن عباس بوديم كه امام حسن و امام حسين(ع)و پسران عباس وارد شدند و مقدارى در آن باغها گردش كردند، سپس در كنار يكى از جوىهاى آن نشستند، آنگاه امام حسن(ع)فرمود:
«يا مدرك هل عندك غذاء»؟
(اى مدرك آيا غذايى دارى؟)عرض كردم: آرى، و به دنبال آن قرص نانى با قدرى نمك و دو شاخه سبزى نزد آن حضرت بردم، و امام(ع)آن را خورده و فرمود:
«يا مدرك ما اطيب هذا»؟
(اى مدرك چه غذاى خوبى!)
پس از آن غذايى در نهايتخوبى آوردند، و امام(ع)متوجه مدرك شده و به او دستور داد غلامان را جمع كند و آن غذا را نزد آنها بگذارد.
مدرك غلامان را جمعآورى كرد و آنها از آن غذا خوردند، ولى امام(ع)چيزى از آن نخورد.
مدرك عرض كرد: چرا از غذا نمىخوريد؟
امام(ع)فرمود:
«ان ذاك الطعام احب عندى»(براستى كه من همان غذا را بيشتر دوست دارم.) (35)
مسئله اخلاق از مسائل مهمى است كه دانشمندان اسلامى و غير اسلامى درباره آن كتابها نوشته و قلمفرسايىها كردهاند تا جايى كه برخى از علماى علم الاجتماع آن را هدف خلقت، و آخرين مرحله كمال انسانيت دانستهاند با اين بيان كه گفتهاند:
ملتهاى گذشته در آغاز خلقتبا نيروى بدنى خود، بر يكديگر برترى مىجستند، و پس از آنكه جامعه بشريت آن مرحله و دوران اوليه را پشتسر گذارد و ارتقا يافت، علم و دانش معيار برترى انسانها گرديد، و چون به حد اعلاى ارتقا و مقام والاى انسانى رسيد، وسيله برترى آنها اخلاق گرديد، و با اين بيان، اخلاق مرحله نهايى كمال انسان و علت غائى خلقت اوست.و از اين سخن كه بگذريم در آيات قرآن و روايت اسلامى نيز شواهدى بر اين مطلب مىتوان يافت و اهميت اخلاق تا بدان درجه و پايه است كه لتبعثت اشرف انبيا و خاتم پيغمبران را همان تزكيه انسانها و تعليم حكمت و فرزانگى آنها، و اكمال مكارم اخلاق ذكر فرموده، كه آيه كريمه: «لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة...» (36)
و حديثشريف نبوى: «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق» (37)
را مىتوان نمونهاى از اين آيات و روايات دانست.
و جالب اين است كه مكارم اخلاق را خود آن بزرگوار در حديثى به اينگونه تفسير كرده و فرموده است:
«يا على ثلاث من مكارم الاخلاق: تعطى من حرمك، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك»(اى على سه چيز از مكارم اخلاق است: دهش و عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده و بپيوندى به كسى كه از تو بريده، و در گذرى از كسى كه به تو ستم كرده!)
و البته دامنه بحث در اينجا وسيع و گسترده است و كتاب ما-كه يك كتاب تاريخى است-گنجايش اين بحث را ندارد، و ما از زندگانى امام حسن(ع)براى شما نمونههايى از اين گذشتها و مكارم اخلاق را در آغاز اين بخش نقل كرديم (38) و ذيلا نيز نمونههاى ديگرى را از نظر شما گذرانده و به دنبال گفتار تاريخى خود باز مىگرديم.
همانگونه كه در روايتخوانديد، منظور از مكارم اخلاق آن اعمالى است كه از نظر اخلاقى فوقالعادگى داشته باشد، چون برخى از كارها و اخلاقيات انسان است كه به طور عادى براى عموم مردم عادى است مثل آنكه كسى به شما نيكى و احسان كند و شما نيز در برابر به او احسان و نيكى كنيد، كه اين يك امر عادى و طبيعى است، و خلاف اين كار غير طبيعى است كه قرآن كريم نيز آن را به عنوان يك اصل طبيعى عنوان كرده و مىفرمايد:
«هل جزاء الاحسان الا الاحسان» (39)
اما اگر كسى توانست تا اين حد خود را كنترل كند و اين اندازه بر نفس خود مسلط گردد كه بدى و ظلم را با احسان و نيكى مقابله كند، اين كار از نظر اخلاقى يك كار فوق العاده است كه هر كس نمىتواند چنين كارى را انجام دهد...
و به قول شاعر مىگويد:
بدى را بدى سهل باشد جزا
اگر مردى«احسن الى من اساء»!
مرحوم شهيد آيت الله استاد مطهرى كتابى دارد به نام فلسفه اخلاق كه مانند كتابهاى ديگر آن استاد بزرگوار، از تحقيق و عمق بسيارى برخوردار و كتاب بسيار نفيسى است، ايشان در آن كتاب تحقيق جالبى در اين باره دارد و پس از آنكه قسمتى از دعاى مكارم الاخلاق صحيفه سجاديه را در اين باره نقل كرده كه دعا كننده گويد:
«اللهم صل على محمد و آل محمد و سددنى-لان اعارض من غشنى بالنصح».
(پروردگارا، درود فرستبر محمد و آل محمد و به من توفيق ده كه معارضهكنم به صيحتبا آن كسانى كه با من بظاهر دوستى مىكنند، ولى در واقع مىخواهند با من بدى و دغلى كنند.)
«و اجزى من هجرنى بالبر»
(خدايا، به من توفيق ده كه جزا بدهم آن كسانى را كه مرا رها كردهاند و سراغ من نمىآيند به احسان و نيكىها.)
«و اثيب من حرمنى بالبذل»(خدايا، به من توفيق ده كه پاداش بدهم آن كسانى را كه مرا محروم كردهاند به اينكه من به آنها بخشش كنم.)
«و اكافئ من قطعنى بالصلة»
(خدايا، به من توفيق ده كه مكافات كنم هر كس كه با من قطع صله رحم يا قطع صله مودت مىكند مكافات من اين باشد كه من پيوند كنم.)
«و اخالف من اغتابنى الى حسن الذكر»
(خدايا، به من توفيق ده كه مخالفت كنم با آن كسانى كه از من غيبت مىكنند و پشتسر من از من بدگويى مىكنند و اينكه پشتسر آنها هميشه نيكى آنها را بگويم.)
«و ان اشكر الحسنة و اغضى عن السيئة»
(خدايا، به من توفيق ده كه نيكىهاى مردم را سپاسگزار باشم و از بدىهاى مردم چشم بپوشم.) (40)
سپس از خواجه عبد الله انصارى كه مرد عارف و وارستهاى بوده، اين جمله را نقل كرده كه گفته است:
«بدى را بدى كردن سگسارى است، نيكى را نيكى كردن خركارى است، بدى را نيكى كردن كار خواجه عبد الله انصارى است.» (41) و سپس اشعارى از ديوان منسوب به امير المؤمنين(ع)نقل كرده كه مىفرمايد:
و ذى سفه يواجهنى بجهل
و اكره ان اكون له مجيبا
يزيد سفاهة و ازيد حلما
كعود، زاده الاحراق طيبا
(شخص سفيهى از روى جهل با من مواجه مىشود، ولى من از پاسخ او كراهت دارم.او بر جهالت و سفاهتخود مىافزايد و من بر حلم خود، همانند آن عودى كه سوزاندنش عطر آن را زيادتر مىكند.)
و در جاى ديگر فرمود:
و لقد امر على اللئيم يسبنى
فمضيت ثمة قلت ما يعنينى
(من بر شخص پست و لئيم مىگذرم كه مرا دشنام مىدهد و من از نزد او گذشته و مىگويم من مقصودش نبودم.)
اكنون در زندگانى امام حسن(ع)نمونه اين مكارم اخلاق را بخوانيد:
1.موفق بن احمد خوارزمى در كتاب مقتل الحسين(ع)روايت كرده كه امام حسن(ع) گوسفندى داشت كه بدان علاقه داشت، روزى مشاهده كرد كه پاى آن گوسفند شكسته شده، به غلامش فرمود: چه كسى پاى اين گوسفند را شكسته؟
پاسخ داد: من!
فرمود: چرا؟
گفت: مىخواستم تا شما را غمگين كنم!
امام(ع)فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم كرد، و تو در راه خدا آزادى!و در روايت ديگرى است كه فرمود:
«لا غمن من امرك بغمى»(من نيز غمگين مىكنم آن كسى را كه به تو دستور داده تا مرا غمگين كنى-يعنى شيطان)
و به دنبال آن او را آزاد كرد. (42)
پىنوشتها:
1.در اين باره داستان جالبى-كه عنوان معجزه نيز داشته-از يك مرد سياهپوست نقل شده كه انشاء الله تعالى در صفحات آينده خواهيد خواند.
2.بحار الانوار، ج 43، ص 331.
3.مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 7.
4.و در پارهاى از روايات مانند روايت كشف الغمه از على بن زيد بن جذعان وايتشده كه گويد: «خرج الحسن بن على من ماله مرتين و قاسم الله ثلاث مرات»(دو بار از مال خود بيرون آمد(يعنى هر چه داشت همه را در راه خدا داد)و سه بار هم با خدا تقسيم كرد يعنى نصف آن را در راه خدا داد...)(بحار، ج 43، ص 349).
5.و در نقل ابن ابى الحديد و ابن قشيرى«صبيان»(يعنى كودكان)به جاى فقرا ذكر شده.
6.و در نقل ابن قشيرى است كه فرمود: «اليد لهم»كه در معنى چندان فرقى ندارد.
7.بحار الانوار، ج 43، ص 352 و ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 114.
8.بحار الانوار، ج 43، ص 352، مقتل الحسين موفق ابن احمد، ص 102.
9.تاريخ الخلفاء سيوطى، ص 73.
10.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 114.
11.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 112 و نظير اين حديث در صفحات قبل نيز از مناقب نقل شده بود.
12.ظاهرا منظور امثال حديث«ان الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنه»و نظير آن است كه در بخشهاى قبل بتفصيل ذكر شده است.
13.بحار الانوار، ج 43، ص 332، امالى مجلسى، ص 39، كشف الغمة، ص 167.
14.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 174.
15.بحار الانوار، ج 44، ص 154.
16.مستدرك حاكم، ج 3، ص 169.
17 و 18.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 123.
19.بحار الانوار، ج 43، ص 324 و مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 7.
20.نقل از كنز المدفون سيوطى، (چاپ بولاق)، ص 234 و نور الابصار شبلنجى، ص 111.
21.البداية و النهاية، (چاپ مصر)، ج 8، ص 38.
22.المحاسن و المساوى، (چاپ بيروت)، ص 55.
23.ينابيع المودة(چاپ اسلامبول)، ص 225.
24.ممكن است منظور«بيت الخلاء»باشد، و احتمال نيز دارد كه منظور جايگاهى خلوت باشد.
25.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 149.
26.بحار الانوار، ج 43، ص 350.
27.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 141.
28.بحار الانوار، ج 43، صص 348-341 و حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، صص 321-319.
29.عبد الله بن جعفر ابن ابيطالب يكى از سخاوتمندان معروف عرب و از اشراف قريش محسوب مىشد.
30.يعنى با پرداختبيش از اين مقدار آن دو بزرگوار را در محذور اخلاقى و مشكل دچار مىكردم.
31.بحار الانوار، ج 43، ص 349.
32.خصال صدوق، «باب الثلاثة».
33.نقل از عيون الاخبار ابن قتيبة، ج 3، ص 140.
34.حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، صص 330-329.
35.تاريخ ابن عساكر، ج 4، ص 212.
36.سوره آل عمران، آيه 164.
37.خصال صدوق، «باب الثلاثه»، حديث 121.
38.به صفحه 329 به بعد مراجعه نماييد.
39.سوره الرحمن، آيه 60.
40.صحيفه سجاديه، ص 69.
41.استاد در شرح اين جمله گويد:
اگر كسى بدى كند و انسان هم در برابر او بدى كند، اين سگ رفتارى است، زيرا اگر سگى، سگ ديگرى را گاز بگيرد، اين يكى هم او را گاز مىگيرد، نيكى را نيكى كردن
-خركارى است، اگر كسى به انسان نيكى كند و انسان هم در مقابل او نيكى كند اين كار مهمى نيست، زيرا يك الاغ وقتى كه شانه يك الاغ ديگر را مىخاراند، او هم فورا شانه اين يكى را مىخاراند، بدى را نيكى كردن كار خواجه است.
42.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 117 و حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، ص 314.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 13:31 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
شناسنامه كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 4 و ص 736
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه على حجتى كرمانى
او على پسر ابو طالب (نامش عبد مناف) پسر عبد المطلب (نامش شيبة الحمد) پسر هاشم (نامش عمرو) پسر عبد مناف (نامش مغيره) پسر قصى بن كلاب بن مرة بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان است.
آن حضرت بنا بر قول اكثر علما و مورخان در روز جمعه در حالى كه سيزده روز از ماه رجب مىگذشت، پاى به عرصه وجود گذاشت.در فصول المهمه تاريخ تولد آن حضرت، شب يكشنبه بيست و سوم رجب ذكر شده است و در روايتى ديگر تولد آن حضرت را در روز يكشنبه هفتم شعبان، پس از گذشتسى سال از واقعه عام الفيل، ثبت كردهاند.برخى آن را بيست و نه سال پس از تولد خود پيامبر دانستهاند كه سى سال از آن ماجرا مىگذشته است.همچنين در اين باره گفته شده كه آن حضرت بيست و هشتسال قبل از بعثت پيامبر، دوازده سال داشته و يا ده ساله بوده كه اين قول در كتاب اصابه صحه گذارده شده است.گفتهاند آن حضرت پيش از هجرت بيست و سه سال داشته ولى برخى ديگر گويند آن حضرت در آن هنگام بيست و پنجسال از عمرش مىگذشته است.
تولد آن حضرت در مكه و در خانه كعبه بوده است.چنان كه در كتابهاى فصول المهمه ابن صباغ مالكى، مروج الذهب مسعودى، ارشاد مفيد و سيره حلبيه على بن برهان الدين حلبى شافعى بر اين مطلب تصريح شده است.در كتاب اخير الذكر آمده است كه در سال سىام از ولادت پيامبر (ص) على بن ابى طالب (ع) در خانه كعبه به دنيا آمد.مفيد در ارشاد گويد: پيش از على و پس از او، نوزاد ديگرى در خانه خدا پاى به عرصه وجود نگذاشت و اين امر اكرامى از جانب خداوند و تجليلى براى بزرگداشتشخصيت آن حضرت بود.آلوسى در شرح قصيده عينيه عبد الباقى مىنويسد: مسئله تولد حضرت امير كرم الله وجهه در خانه خدا امرى مشهور در جهان بوده و در كتابهاى شيعى بر آن تصريح شده است.سيد حميرى در اين باره گويد:
مادر على او را در حرم امن الهى و مسجد بزاد، جايى كه مرگ على هم در آنجا بود.
اين زن، نورانى و پاك و صاحب نسبى گرامى و بزرگ بود.پاك شد و فرزند و مكانى كه او را در آن بزاد پاك شدند.
در شبى كه ستارههاى شوم و بد يمن پنهان و ستارههاى نيكبختى با ماه درخشان هويدا شدند.به دست نيامد در شكافتن قابلهها مانند او، مگر محمد پيامبر، پسر آمنه.
عبد الباقى عمرى در قصيده عينيه پرآوازهاش مىگويد:
تو على هستى كه در بلند آوازگى برتر از بلندايى زيرا در بطن مكه و در ميان خانه خدا زاده شدى
اين مؤلف نيز در قصيدهاش سروده است:
در كعبه به دنيا آمدى و اين برترى و فضيلتى است اين فضيلتبدان مكان اختصاص دارد زيرا تو از اين فضايل بىشمار دارى و نيازى به اين فضيلت ندارى
مىگويند وقتى آن حضرت (ع) به دنيا آمد، مادرش او را به اسم پدر خود اسد بن هاشم، حيدر نام نهاد، چرا كه حيدر يكى از نامهاى شير بود.اما وقتى پدرش آمد او را به نام على خواند و گفت: او را على ناميدم تا بلندى منزلت و افتخار و عزت هميشگى براى او پايدار بماند.
على (ع) خود در روز جنگ خيبر چنين سروده است:
من همانم كه مادرم مرا حيدر ناميد كه همچون شير بيشهها خشم و غضبى سخت دارم.
مؤلف نيز سروده است:
دختر ليث (اسد) ، مادرت تو را حيدر ناميد پس درباره زيركى و بينش تو خطا نكرد كريمترين پدر، تو را على نام نهاد بدين اميد كه شهرت و نام تو، تو را برترى مىبخشد.
چنان كه قبلا گفته شد نام پدر آن حضرت عبد مناف و كنيت او به اسم بزرگترين فرزندش يعنى طالب بود.مادر آينده در قسمتى از اين كتاب مفصلا به شرح زندگانى اين شخصيتبزگر خواهيم پرداخت.دليل ما بر آنكه نام ابو طالب، عبد مناف بوده، وصيت پدرش عبد المطلب است كه در آن به ابو طالب نسبتبه پيامبر اسلام (ص) سفارش كرده مىگويد: اى عبد مناف پس از خود تو را به (حمايت از) موحدى سفارش مىكنم كه پس از پدرش بىهمتاست.
همچنين در جاى ديگرى گفته است:
كسى را وصيت كردم كه كنيهاش طالب است يعنى عبد مناف را كه صاحب تجارب بزرگى است به او درباره فرزند محبوب و گرامىترين خويشان يعنى فرزند كسى كه از نزد ما غايب شده است و باز نمىگردد وصيت كردم.
وى با عبد الله، پدر پيامبر، برادر تنى بود و هر دو از يك پدر و يك مادر به دنيا آمدهاند.ابو طالب نيز در ابياتى كه بعدا ذكر خواهد شد به اين نكته اشاره كرده و هم اوست كه در عهد كودكى پيامبر كفالت آن حضرت را پذيرفت و به يارى و حمايت و دفاع از او برخاست و در دوره دعوت بزرگ پيغمبر از وى مراقبت كرد و به خاطر او متحمل آزار مشركين قريش شد.ابو طالب محمد را از دسترس قريش دور نگاه داشت و به سبب حمايتش از پيامبر، به رنج و درد و بلايى سخت مبتلا شد با اين حال بر يارى پيامبر و رسيدگى به احوال او، صبر و بردبارى در پيش گرفت.به طورى كه مردان قريش به سبب ترس از ابو طالب از رساندن هر گونه گزندى به رسول خدا (ص) صرف نظر كردند تا آن كه ابو طالب بدرود حيات گفت.پس از مرگ او بود كه پيامبر اسلام فرمان هجرت از مكه را صادر كرد.ابو طالب مسلمانى بود كه هيچ گاه اسلام خود را بر مردم آشكار نكرد. زيرا اگر چنين كرده بود، نمىتوانست از دعوت برادرزاده خود پشتيبانى كند.علاوه بر آن وى در اشعار خويش نيز بارها بر راستى دعوت پيامبر اقرار كرده و بر آن صحه گذارده است.ابيات زير از همان نمونه مىتواند باشد.
مرا به (اسلام) دعوت كردى دانستم كه تو راستگويى همانا راست گفتى و قبل از اين نيز در ميان ما امين شمرده مىشدى همانا دانستم كه آيين محمد از بهترين دينهاى مردمان است
همچنين ابو طالب در شعر زير كه پيامبر را در آن مدح كرده به نوعى سخن رانده است كه غير مسلمان را توان اين گونه گفتار نيست.وى سروده است:
و او را يارى كنيم تا در كنارش از پا نيفتيم و از فرزندان و خانمان خود دست مىكشيم او چنان نورانى است كه ابرها از چهره او طلب باران مىكنند فريادرس يتيمان و پناه درويشان و بيچارگان است هر كس از خاندان هاشم كه در خطرى افتاده باشد آنان در نزد او در نعمت و بخشش به سر مىبرند در ترازوى حق به اندازه جوى را از بين نمىبرد و ترازوى صدق و راستى او و زنش ناراست و كم نيست آيا ندانستيد كه پسر مادر نزد ما دروغگو نيست و جز با كلام باطل با او سخن گفته نمىشود
در جاى ديگرى گفته است:
همانا خداوند پيامبر خود محمد را مورد اكرام قرار داد پس گرامىترين مخلوق خداوند در بين مردمان احمد است خداوند براى بزرگداشت پيامبر نام او را از نام خودش مشتق كرد پس نام صاحب عرش (خداوند) محمود و نام اين پيامبر (محمد) است
و در بيت ديگرى سروده است:
اين ستمى است كه پيامبرى براى خواندن مردم به هدايت آمده؟ و اين امرى است متقن كه از جانب صاحب عرش (خدا) فرود آمده است
و در بيت ديگرى چنين گفته است:
آيا ندانستيد كه ما محمد را پيامبرى يافتيم همچون موسى (ع) كه در كتب متقن (آسمانى) نام او نوشته شده بود
و از اشعاد اوست كه مىگويد:
پيامبرى است كه وحى از جانب پروردگارش به او مىرسد پس كسى بدن سخن اقرار كرد پشيمان نخواهد شد
وى در جاى ديگرى گفته است:
يا به كتاب عجيبى كه نازل شده است ايمان آريد بر پيامبرى همچون موسى يا مانند ذوالنون
و نيز در شعر ديگر خود چنين سروده است:
پيامبر فرستاده خدا را يارى كردم كسى كه چهره سفيدش، همچون نورهاى رخشندهاى تلالو دارد از فرستاده خدا دفاع مىكنم و به حمايت او برمىخيزم همچون حمايت پشتيبانى كه بر وى مهربان و دلسوز است
از ديگر اشعار ابو طالب، شعرى است كه وقتى عمرو بن عاص براى فريفتن جعفر و ياران او به نزد نجاشى رفت، آن را انشاد كرد.وى مىگويد:
اى كاش مىدانستم كه (مقام) جعفر در ميان مردم چگونه است؟ و نيز مىدانستم (مقام) عمرو و خويشان مخالف با پيامبر چگونه است؟
صدوق در كتاب امالى از امام صادق (ع) نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: اولين نماز جماعت در اسلام وقتى است كه پيغمبر (ص) نماز مىخواند و على بن ابيطالب (ع) نيز با آن حضرت در حال خواندن نماز بود.چون ابو طالب در حالى كه جعفر نيز با او بود، به على نزديك شد گفت: پسرم!در كنار فرزند عمويت نماز بخوان.هنگامى كه پيامبر متوجه حضور ابو طالب شد، به پيشباز آن دو رفت.ابو طالب با شادى بسيار بازگشت و مىگفت:
همانا على و جعفر مورد اعتماد و امين منند در مواقع سختيها و پريشانيهاى روزگار سوگند به خدا از يارى پيامبر كوتاهى نخواهم كرد و نه كسى از فرزندان پاك نژاد من از يارى او فروگذارى مىكند شما دو تن بى ياور مگذاريد او را و پسر عمويتان را يارى كنيد كه عموى شما، از ميان ساير عموهايتان، از پدر و مادر من بوده است
اين اولين نماز جماعتى بود كه منعقد شد.ابو هلال عسكرى نيز از اين واقعه در كتاب الاوائل ياد كرده است.از على (ع) روايتشده است كه فرمود: پدرم به من گفت: فرزندم، همراه پسر عمويتباش كه از هر دشوارى زود هنگام و دير هنگامى در امان مىمانى. آن گاه به من گفت:
اعتماد و امنيت در همراهى با محمد است پس با دو دستخود محكم و استوار همراهى با او را براى خود نگهدار
همچنين ابو طالب برادرش حمزه را كه اسلام آورده بود، از خلال چند بيت مورد خطاب قرار مىدهد و مىگويد:
ابو يعلى!بر دين احمد (پيامبر) بردبارى پيشه كن و آشكار كننده دين باش، آنگاه توفيق صابر بودن را يافتهاى
و بيت زير از جمله ابيات مشهور ابو طالب است.
تويى محمد، پيامبر هستى از همگان برتر و درخشانتر و سيادت داده شده هستى
اشعار فراوان ديگرى نيز از ابو طالب نقل شده است كه جمع آنها در اين كتاب باعث اطاله كلام خواهد شد.با اين وجود بعضى از كسانى كه خوش ندارند درباره على (ع) به نقل نكته مثبتى بپردازند، مانند اسلام آوردن پدر آن حضرت، پيوسته پافشارى مىكنند كه ابو طالب با اعتقاد كفر از اين دنيا رختبر بسته است و دليل آنها بر اين گفته رواياتى است كه در عصر خلفا و پادشاهان ستمگر ساخته و پرداخته شده است.
نگارنده در يكى از قصايد خود، درباره ابو طالب چنين سروده است:
پدرش (پدر على (ع) ) پشتيبان دين پيامبر و مدافع او بود و اگر وجود او نبود رايت دين در جهان منتشر نمىشد. اسلام او پنهانى بود و اگر امكان داشت او در زمانى ديگر اسلام خود را آشكار مىكرد همانا كيش احمد (محمد (ص) ) از بهترين دينهاى مردم است دانستم كسى است كه پيامها و اندرزها را با خود آورده است. او دين خود را پنهان مىكرد تا بتواند پيامبر را يارى كند و اگر روزى دين خود را آشكار مىكرد اين امكان از او سلب مىشد جعفر را فراخواند و به او گفت در كنار پسر عمويتباش آنگاه كه نماز ظهر و عصر را اقامه مىكند.
مادر آن حضرت، فاطمه دخت اسد بن هاشم است.در كتاب اغانى آمده است: وى نخستين زن هاشمى است كه با مردى هاشمى پيمان زناشويى بست و همين زن، مادر ديگر فرزندان ابو طالب است.اين زن به منزله مادرى مهربان براى پيامبر به حساب مىآمد. محمد در دامان او پرورش يافت و همواره سپاس محبتهاى او را بر زبان داشت.و او را مادر خطاب مىكرد.فاطمه، در محبتهاى خود، محمد را بر فرزندانش مقدم مىداشت و در رسيدگى به محمد، تلاش و كوشش بيشترى از خود نشان مىداد.حاكم در مستدرك روايت مىكند كه فاطمه در زمان پيغمبر اسلام (ص) در مرتبهاى بزرگ از ايمان جاى داشت.وى در گرايش به اسلام پيشى جست و به مدينه هجرت كرد و چون وفات يافت، پيامبر او را در پيراهن خودش كفن كرد و امر فرمود قبرش را حفر كردند و هنگامى كه به قسمت قرار دادن لحد رسيدند، پيامبر آن را با دست مباركش حفر كرد و در قبر او خوابيد و گفت: بارالها!بر مادرم فاطمه بنت اسد، ببخشاى.آن گاه بر او تلقين خواند و مدخل آن قبر را گشاده ساخت.كسانى كه شاهد مراسم به خاكسپارى فاطمه بنت اسد بودند به آن حضرت عرض كردند: يا رسول الله (ص) !امروز ديديم كه تو اعمالى به جاى آوردى كه پيش از اين براى كس ديگرى چنين نكرده بودى: فرمود: من لباس خود را بر تن او پوشاندم تا از لباسهاى بهشتى بر او بپوشانند.يا در برخى ديگر از روايات گفته شده است تا اين لباس براى او در روز قيامت، امان باشد.يا بنا بر روايت ديگرى فرمود: اين لباس را بر او پوشاندم تا حشرات زمينى را از او بازدارد.و او را در قبرش خوابانيدم تا خداوند بر او گشايش قرار دهد و او را از فشار قبر، ايمن كند.اين زن از بهترين آفريدههاى خداوندى بود و پس از ابو طالب، نيك رفتارترين كس نسبتبه من به شمار مىآمد.
حاكم در مستدرك از سعيد بن مسيب از على بن حسين از پدرش از جدش على بن ابى طالب روايت كرده است كه گفت: هنگامى كه فاطمه بنت اسد دنيا را وداع گفت، پيامبر او را در پيراهن خودش كفن كرد و بر او نماز گزارد و هفتاد تكبير بر او گفت. (1) و در قبر فاطمه فرود آمد و به كنارههاى قبر اشاره كرد، مانند آنكه آن را گشادهتر مىساخت.
پيامبر فاطمه را در قبرش جاى داد و از آن بيرون آمد، در حالى كه ديدگانش اشكبار بود و در قبر كند و كاو مىكرد.عمر به او گفت: يا رسول الله!براى اين زن كارهايى كردى كه براى كس ديگرى نكرده بودى.فرمود اين زن پس از مادرم كه مرا زاييد، مادر من به حساب مىآمد.ابو طالب كار مىكرد و سفره غذا مىگسترد و همه ما را براى خوردن غذا دور هم گرد مىآورد.آن گاه اين زن سهم هر يك از ما را تقسيم مىكرد و من براى گرفتن غذا، بار ديگر بازمىگشتم.اين زن فرزندى به نام طالب به دنيا آورد.اين طالب در روز جنگ بدر، همراه با مشركان در حالى كه كار ايشان را ناپسند مىداشت، خارج شد، از سرنوشت طالب اطلاعى در دست نيست.و از او نسلى به جاى نمانده است.عقيل و جعفر و على فرزندان ديگر فاطمهاند كه هر كدام از ديگرى ده سال بزرگترند. ام هانى مسمى به فاخته، دخترى است كه فاطمه او را به دنيا آورد.على (ع) و برادرانش نخستين هاشميانى هستند كه از پدر و مادر هاشمى پاى به عرصه وجود نهادند.مؤلف نيز در اين باره در قصيدهاى مىگويد:
مادر او (على) فاطمه است و اين زن با مهربانيها و دلسوزيهايش براى احمد (پيامبر) به منزله مادر و شفيق او بود.
پيامبر در كنار فاطمه در آسودگى و راحتبه سر مىبرد و حال آنكه فرزندان آن زن از چنان آسودگى برخوردار نبودند.
فاطمه در مكه به پيامبر گرويد و آن گاه به يثرب (مدينه) هجرت كرد و هيچ گاه شك و گمان، ايمان او را دستخوش آلودگى نساخت.
بهترين مخلوق خداوند يعنى محمد او را در لباس خود كفن كرد و وقتى قبر او را حفر كرد در آن خوابيد.
محمد به آن زن سخن استوارى تلقين كرد تا با آن در روز قيامت، گاهى كه خلايق همه محشور مىشوند، از سختى آن روز نجات يابد.
على در دامن بهترين پدر و كريمترين مادر رشد كرد و از اين روست كه قبيله عدنان مرتبتبلندى يافت و بر قبيله فهر افتخار كرد.
اين زن و شوهر، هر دو از بنى هاشم بودند كه هر دو بهترين شاخه درختى بودند كه ريشهاش هاشم موسوم به عمرو بود.
على از كسى همچون شيبة الحمد (عبد المطلب) صاحب نسبى درخشنده بود.و هر كس با او به معارضه برمىخاست، پرتو رخشنده اين نسب او را بر جايش مىنشاند.
آن حضرت را به دو كنيه ابو الحسن و ابو الحسين ناميدهاند.امام حسن (ع) در حيات پيامبر پدرش را با كنيه ابو الحسين و امام حسين (ع) او را با كنيه ابو الحسن مىخواندهاند.پيامبر نيز وى را با هر دوى كنيهها خطاب مىكرده است.چون پيامبر وفات يافت على (ع) را به اين دو كنيه صدا مىكردند.يكى ديگر از كنيههاى على (ع) ، ابو تراب است كه آن را پيامبر برگزيده و بر وى اطلاق كرده بود.
در استيعاب نقل شده است: «به سهل بن سعد گفته شد: حاكم مدينه مىخواهد تو را وادارد تا بر فراز منبر، على را دشنام گويى.سهل پرسيد: چه بگويم؟گفت: بايد على را با كنيه ابو تراب خطاب كنى.سهل پاسخ داد: به خدا سوگند جز پيامبر كسى على را بدين كنيت، نامگذارى نكرده است.پرسيد: چگونهاى ابو العباس؟جواب داد: على (ع) نزد فاطمه رفت و آنگاه بيرون آمد و در حياط مسجد دراز كشيد و به خواب رفت.پس از او، پيغمبر (ص) پيش فاطمه آمد و از او پرسيد: پسر عمويت كجاست؟فاطمه گفت: اينك او در مسجد آرميده است.پيامبر به صحن مسجد آمد و على را ديد كه ردايش بر پشت مباركش افتاده و پشتش خاك آلود شده است.پيامبر با دستشروع به پاك كردن خاك از پشت على كرد و فرمود: بنشين اى ابو تراب!به خدا سوگند جز پيامبر كسى او را بدين نام، نخوانده است.و قسم به خدا در نظر من هيچ اسمى از اين نام دوست داشتنىتر نيست.»
نسايى در خصايص از عمار بن ياسر نقل كرده است كه گفت: «من و على بن ابيطالب (ع) در غزوه عشيره از قبيله ينبع با يكديگر بوديم.تا آنجا كه عمار گفت: سپس خواب هر دوى ما را فرا گرفت، من و على به راه افتاديم تا آنكه در زير سايه نخلها و روى زمين خاكى و بى گياه آرميديم.سوگند به خدا كه جز پيامبر كسى ما را از خواب بيدار نكرد.او با پايش ما را تكان مىداد و ما به خاطر آنكه روى زمينى خاكى دراز كشيده بوديم، به خاك آلوده شديم.در آن روز بود كه پيغمبر (ص) به على (ع) فرمود.تو را چه مىشود اى ابو تراب؟چرا كه پيامبر آثار خاك را بر على (ع) مشاهده كرده بود.»
البته ممكن است كه اين واقعه چند بار اتفاق افتاده باشد.در روايتى ديگر آمده است: چون پيامبر على را در سجده ديد در حالى كه خاك بر چهرهاش نشسته و يا آنكه گونهاش خاك آلود بوده به او فرمود: «ابو تراب!چنين كن».
همچنين گفته شده است پيامبر با چنين كنيهاى، على (ع) را خطاب كرد.چرا كه گفت: اى على!نخستين كسى كه خاك را از سرش مىتكاند تويى.
على (ع) ، اين كنيه را از ديگر كنيهها بيشتر خوش مىداشت.زيرا پيامبر وى را با همين كنيه خطاب مىكرد.دشمنان آن حضرت مانند بنى اميه و ديگران، بر آن حضرت به جز اين كنيه نام ديگرى اطلاق نمىكردند.آنان مىخواستند با گفتن ابو تراب، آن حضرت را تحقير و سرزنش كنند و حال آنكه افتخار على (ع) به همين كنيه بود.دشمنان على، به سخنگويان دستور داده بودند تا با ذكر كنيه ابو تراب بر فراز منابر، آن حضرت را مورد سرزنش قرار دهند و اين كنيه را براى او عيب و نقصى قلمداد نمايند.چنان كه حسن بصرى گفته است، گويا كه ايشان با استفاده از اين عمل، لباسى پر زيب و آرايه بر تن آن حضرت مىپوشاندند.چنان كه جز نام ترابى و ترابيه بر پيروان امير المؤمنين (ع) اطلاق نمىكردند.بدان گونه كه اين نام، تنها بر شيعيان على (ع) اختصاص يافت.
كميت مىگويد:
گفتند رغبت و دين او ترابى است من نيز به همين وسيله در بين آنان ادعا كنم و به اين لقب مفتخر مىشوم.
هنگامى كه كثير غرة گفت: جلوه آل ابو سفيان در دين روز طف و جلوه بنى مروان در كرم و بزرگوارى روز عقر بود، يزيد بن عبد الملك به او گفت: نفرين خدا بر تو باد! آيا ترابى و عصبيت؟!در اين باره مؤلف در قصيدهاى سروده است:
به نام دو فرزندت، مكنى شدى و نسل رسول خدا در اين دو فرزند به جاى ماند پيامبر تو را بو تراب خواند دشمنان آن را بر تو عيب مىشمردند و حال آنكه براى تو اين كنيه افتخارى بود
ابن صباغ در كتاب فصول المهمه مىنويسد: لقب على (ع) ، مرتضى، حيدر، امير المؤمنين و انزع (و يا اصلع) (كسى كه اندكى از موى جلوى سرش ريخته باشد.) و بطين (كسى كه شكمش بزرگ است.) و وصى بود.آن حضرت به لقب اخير خود در نزد دوستان و دشمنانش شهره بود.در روز جنگ جمل جوانى از قبيله بنى ضبه از سپاه عايشه بيرون آمد و گفت:
ما قبيله بنى ضبه دشمنان على هستيم كه قبلا معروف به وصى بود على كه در عهد پيامبر شهسوار جنگها بود من نيز نسبتبه تشخيص برترى على نابينا و كور نيستم اما من به خونخواهى عثمان پرهيزگار آمدهام زيرا ولى، خون ولى را طلب مىكند
و مردى از قبيله ازد در روز جمل چنين سرود:
اين على است و وصيى است كه پيامبر در روز نجوة با او پيمان برادرى بست و فرمود او پس از من راهبر است و اين گفته را افراد آگاه در خاطر سپردهاند و اشقيا آن را فراموش كردهاند
زحر بن قيس جعفى در روز جمل گفت:
آيا بايد با شما جنگ كرد تا اقرار كنيد كه على در بين تمام قريش پس از پيامبر برترين كس است؟! او كسى است كه خداوند وى را زينت داده و او را ولى ناميده است و دوست، پشتيبان و نگهدار دوست است، همچنان كه گمراه پيرو فرمان گمراهى ديگر است
زحر بن قيس نيز بار ديگر چنين سروده است:
پس درود فرستاد خداوند بر احمد (محمد (ص) ) فرستاده خداوند و تمام كننده نعمتها فرستاده پيامآورى و پس از او خليفه ما كسى كه ايستاده و كمك شده است منظور من على وصى پيامبر است كه سركشان قبايل با او در جنگ و ستيزند
اين زحر در جنگ جمل و صفين با على (ع) همراه بود.همچنان كه شبعثبن ربعى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى در جنگ صفين در ركاب آن حضرت بودند.اما بعدا با حسين (ع) در كربلا به جنگ برخاستند و فرجام شومى را براى خود برجاى گذاشتند.
كميت مىگويد:
كثير نيز مىگويد: وصى و پسر عموى محمد مصطفى و آزاد كننده گردنها و ادا كننده دينها
همچنين آن حضرت به نام پادشاه مؤمنين و پادشاه دين (2) نيز ملقب بوده است.
روايت كردهاند كه پيامبر به على (ع) فرمود: تو پادشاه دينى و مال پادشاه ظلمت و تاريكى است.
در روايت ديگرى آمده است: اين (على) پادشاه مؤمنان و پيشواى كسانى است كه در روز قيامتبا چهرههايى نورانى در حجلهها نشستهاند.
ابن حنبل در مسند و قاضى ابو نعيم در حلية الاوليا اين دو روايت را نقل كردهاند.در تاج العروس معناى لغوى يعسوب ذكر شده و آمده است×.على (ع) فرمود: من پادشاه مؤمنانم و مال پادشاه كافران است.يعنى مؤمنان به من پناه آورند و كافران از مال و ثروت پناه مىجويند.چنان كه زنبور به ملكه خود پناه مىبرد و آن ملكه بر همه زنبوران مقام تقدم و سيادت دارد.
در كتاب فصول المهمة ذكر شده كه دربان آن حضرت، سلمان فارسى (رض) بوده است.
همچنين در فصول المهمه گفته شده كه شاعر آن حضرت، حسان بن ثابتبوده است.در اينجا اضافه مىكنم كه شاعر آن حضرت در جنگ صفين، نجاشى و اعور شنى و كسان ديگرى غير از اين دو تن بودهاند.
سبط بن جوزى در كتاب تذكرة الخواص نوشته است: نقش انگشترى آن حضرت عبارت«خداوند فرمانروا، على بنده اوست» (الله الملك على عبده) بوده است.همچنين وى مىنويسد: آن حضرت انگشترى را در انگشتان دست راستخود مىكرده است و حسن و حسين (ع) نيز چنين مىكردهاند.
ابو الحسن على بن زيد بيهقى معروف به فريد خراسان در كتاب خود موسوم به صوان الحكمه كه به نام تاريخ حكماى اسلام مشهور است در ذيل شرح زندگانى يحيى نحوى ديلمى ملقب به بطريق، چنين مىگويد: «يحيى فيلسوف و ترساكيش بود و عامل امير المؤمنين (ع) در نظر داشت تا وى را از فارس بيرون براند.يحيى نيز ماجراى خود را براى على (ع) نگاشت و از آن حضرت درخواست امان كرد.محمد بن حنفيه، به فرمان على (ع) امان نامهاى براى يحيى نوشت كه من آن امان نامه را در دستحكيم ابو الفتوح مستوفى نصرانى طوسى مشاهده كردم.توقيع على (ع) با خط خود آن حضرت و با عبارت«الله الملك و على عبده» (خداوند فرمانروا و على بنده اوست.) در پاى اين مكتوب موجود بود.سبط بن جوزى اين عبارت را به عنوان نقش انگشترى آن حضرت دانسته ولى مطابق با نقل بيهقى اين توقيع به دستحضرت نوشته شده است و بعيد نيست كه گفته بيهقى متينتر باشد.»
همچنين احتمال دارد كه آن حضرت نامهها را چنين امضا مىكرده و سپس همان عبارت را بر نگين انگشترى نقش زده است.ابن صباغ در كتاب فصول المهمه فى معرفة الائمه گويد: «اسندت ظهرى الى الله» (پشت من به خداوند متكى است) نقش نگين آن حضرت بوده است.عدهاى ديگر نقش نگين آن حضرت را«حسبى الله»ذكر كردهاند.كفعمى نيز در مصباح گويد: نقش نگين انگشترى آن حضرت«الملك لله الواحد القهار»بوده است.البته بعيد نيست كه آن حضرت داراى چند انگشترى با نقوش متعدد بوده است.
نخستين همسر آن حضرت، فاطمه زهرا (ع) دخت گرامى پيامبر خدا بوده است.على (ع) تا زمانى كه فاطمه در قيد حيات به سر مىبرد با كس ديگرى پيمان زناشويى نبست.پس از وفات فاطمه، آن حضرت با امامه دختر ابو العاص بن ربيع بن عبد العزى بن عبد شمس كه فرزند زينب دختر پيغمبر بود ازدواج كرد.ام البنين دختر حزام بن دارم كلابيه، زن ديگرى بود كه على (ع) او را به عقد خود درآورد.پس از ام البنين، آن حضرت با ليلى دختر مسعود بن خالد النهشلية تميمه دارميه ازدواج كرد و پس از وى با اسماء بنت عميس خثعمى پيمان زناشويى بست.اسماء تا قبل از شهادت جعفر بن ابيطالب، همسر وى بود و پس از شهادت جعفر، ابو بكر او را به ازدواج خود درآورد و چون ابو بكر از دنيا رفت، على (ع) او را به همسرى خويش گرفت.يكى ديگر از همسران امير المؤمنين (ع) ام حبيب دختر ربيعه تغلبيه و موسوم به صهبا بوده است.اين زن از قبيله«سبى»بود كه خالد بن وليد در عين التمر بر آنها حمله برده و ايشان را به اسيرى گرفته بود.خوله دختر جعفر بن قيس بن مسلمه حنفى و يا به قولى ديگر خولة دختر اياس از ديگر زنان آن حضرت بوده است.همچنين على (ع) با ام سعد يا ام سعيد دختر عروة بن مسعود ثقفى و نيز مخباة دختر امرى القيس بن عدى كلبى پيمان زناشويى بست.
مسعودى در مروج الذهب، شمار اولاد على (ع) را به بيست و پنج تن رسانده است.شيخ مفيد در كتاب ارشاد تعداد آنها را هفده تن از دختر و پسر دانسته و پس از آن گفته است: عدهاى از علماى شيعه گويند كه فاطمه پس از وفات پيامبر (ص) جنينى كه پيامبر او را محسن ناميده بود سقط كرد.بنابر قول اين عده، فرزندان آن حضرت هجده تن بودهاند.
ابن اثير گويد: محسن در كودكى وفات يافته است.آيا اين محسن كه ابن اثير از او نام برده غير از آن محسنى است كه مفيد از آن ياد كرده؟مسعودى و شيخ مفيد فرزندان على را همراه با ذكر محسن، نام برده و كسان ديگرى همچون محمد اوسط و ام كلثوم صغرا بنت صغير (دختر كوچك) و رملة صغرا را به شمار فرزندان امير المؤمنين (ع) اضافه كردهاند.
اما با توجه به گفتارها و نوشتارهايى كه از مورخان و علماى نسابه در دست داريم، چنين مىنمايد كه فرزندان على (ع) سى و سه تن بودهاند و شايد علت اين رقم زياد آن باشد كه مورخان اسم و لقب هر يك از فرزندان را، جداگانه براى دو فرزند ثبت مىكردهاند.در حالى كه اين دو اسم و لقب بر يك تن اطلاق مىشده است.نام اولاد امير المؤمنين على (ع) به شرح زير ذكر شده است:
1.حسن
2.حسين.
3.زينب كبرا
4.زينت صغرا.
كه كنيه او كلثوم است.شيخ مفيد گويد: مادر اين چهار تن فاطمه بتول دختر پيامبر بزرگ اسلام بوده است.
5.ام كلثوم كبرا (ابن اثير نام وى را با زينب كبرا آورده است.) مسعودى مىنويسد: مادر حسن، حسين، محسن، ام كلثوم كبرا و زينب كبرا، حضرت فاطمه زهرا دختر پيغمبر اسلام (ص) است.
مىتوان ميان قول مفيد كه زينب صغرا مكنى به ام كلثوم را ذكر كرده و نظر ابن اثير و مسعودى كه وى را ام كلثوم كبرا ناميدهاند، جمع به عمل آورد و به اين ترتيب كه نام وى به نسبت زينب كبرا، زينب صغرا و به نسبت ام كلثوم صغرا كه بعدا نام او را ذكر خواهيم كرد و از مادرى غير از فاطمه زهرا به دنيا آمده، ام كلثوم كبرا بوده است.
6.محمد اوسط، مادر وى امامه دختر ابو العاص بوده است.شيخ مفيد و مسعودى متذكر نام او نشدهاند.
7، 8، 9، 10.عباس، جعفر، عبدالله، عثمان كه همگى جزو شهداى كربلا بودهاند.مادر اين چهار تن ام البنين كلابى است كه مسعودى وى را ام البنين دختر حزام وحيدية معرفى كرده و عثمان را در شمار اين چهار تن ذكر نكرده است.
11.محمد اكبر، مكنى به ابو القاسم و معروف به ابن حنفيه كه مادر وى خوله حنفى بوده است.
12.محمد اصغر مكنى به ابو بكر، بعضى از مورخان پنداشتهاند كه ابو بكر و محمد اصغر نام دو تن از فرزندان على بوده ولى ظاهرا چنين برمىآيد كه اين هر دو، نام يك تن باشد.
13.عبد الله و عبيد الله كه هر دو در كربلا به شهادت رسيدهاند.مادر اين دو تن ليلى دختر مسعود نهشيلى است.
14.يحيى كه مادر وى اسماء بنت عميس است.
15، 16.عمر و رقيه كه دوقلو بودهاند.مادر اين دو ام حبيب، صهبا، دختر ربيعه تغلبى است.عمر هشتاد و پنجسال زندگى كرد.
17، 18، 19.ام الحسن و رمله كبرا و ام كلثوم صغرا، مادر ايشان ام سعد دختر عروة بن مسعود ثقفى است.شيخ مفيد و مسعودى تنها به ذكر نام ام الحسن و رملة بسنده كردهاند و آن را با ذكر كلمه كبرا آشكارتر نساختهاند.
20.دخترى كه در كودكى جان سپرده است.مادر وى مخباة كلبى است و شيخ مفيد و مسعودى متذكر نام او نشدهاند.
21.ام هانى، 22.ميمونه، 23.زينب صغرا.در كتاب عمدة الطالب آمده است كه مادر وى (زينب صغرا) ام ولد (كنيز) بوده و در خانه محمد بن عقيل بن ابيطالب به سر مىبرده است.
24.رملة صغرا، شيخ مفيد و مسعودى از او نام نبردهاند.
25.رقيه صغرا، مسعودى از او يادى نكرده است.
26.فاطمه، 27.اسامه، 28.خديجه، 29.ام الكرام، مسعودى گويد ام الكرام همان فاطمه است.
30.ام سلمه، 31.ام ابيها، مسعودى از او ياد كرده است.
32.جمانة مكناه به ام جعفر.
33.نفيسه، درباره نام مادر او پراكندهگويى كردهاند.
پىنوشتها:
1. از اين روايت مىتوان پى برد كه در نماز ميت كه براى شخص ارجمندى گزارده مىشود، مستحب است از تعداد واجب تكبير، بيشتر گفت.چنانچه در نماز ميتى كه براى حمزه گزارده شد، نيز همين عمل تكرار شد.-م.
2. يعسوب المؤمنين و يعسوب الدين.-م.
آن حضرت در سال 40 ه و در ماه رمضان در شب نوزدهم، شب چهارشنبه ضربتخورد و در شب جمعه، شب بيست و يكم، به شهادت رسيد.اين قول در ميان ما معروف است و شيعه تا امروز بدان عمل مىكند.طبرى و ابن اثير روايت كردهاند كه آن حضرت در شب جمعه نوزدهم رمضان، ضربتخورد و در شب يكشنبه وفات يافت.عمر آن حضرت شصت و سه سال بوده است. حاكم در مستدرك از محمد بن حنفيه روايت كرده است.يا شصت و چهار يا شصت و پنجساله بود كه ده يا دوازده سال آن پيش از بعثت رسول خدا (ص) و بيست و سه سال آن در معيت آن حضرت (ص) پس از بعثت، سيزده سال در مكه و ده سال در مدينه، و سى سال آن پس از وفات پيغامبر اسلام (ص) بوده است.البته اقوال ديگرى درباره سن آن حضرت نيز گفته شده است.حاكم در مستدرك از جعفر بن محمد از پدرش نقل كرده كه على (ع) در پنجاه و شتسالگى به شهادت رسيد.
قول اول و سوم، مشهورترين قولهاست.ابن شهر آشوب در مناقب گويد: «آن حضرت در اثر ضربتى كه در مسجد كوفه خورد، در وقت تنوير، شب جمعه، نوزدهم ماه رمضان، مجروح شد و دو روز همچنان زنده بود تا يك سوم از شب، سپس وفات يافت.وى بنابر روايتحضرت صادق (ع) در وقت وفات شصت و پنجسال و بنابر روايت عامه شصت و سه سال داشت.
حاكم در مستدرك به سند خود از عبد الرحمن بن ابو ليلى نقل كرده است: على (ع) در روز جمعه هفدهم ماه رمضان سال 40 مضروب شد.و او در آن هنگام شصت و سه يا شصت و چهار سال داشت.
همچنين حاكم به سند خود از ابو بكر بن ابى شيبه نقل كرده است: «على بن ابيطالب (ع) در سال 40 هجرى در سن شصت و سه سالگى وفات يافت.وى در روز جمعه بيست و يكم ماه رمضان ضربتخورد و در روز يكشنبه رحلتيافت و در كوفه به خاك سپرده شد.
مدت خلافت آن حضرت، پنجسال و چهار ماه يا سه ماه كمتر بود.زيرا چنان كه گفته شد، مردم در بيست و پنجم ذى الحجه سال 35 ه با وى دستبيعت دادند.حاكم در مستدرك از عبد الرحمن بن ابو ليلى روايت كرده است: «مدت خلافت آن حضرت، پنجسال به جز سه ماه بود».سپس از ابو بكر بن ابى شيبه نقل كرده است كه گفت: على بن ابيطالب (ع) پنجسال خلافت كرد.گويا اين روايت مبنى بر تسامح است.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 0:37 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
از سخنان امام(ع)در مورد آفرينش آسمان و زمين و آدم كه در آن
ذكر حج نيزآمده است.
«در اين خطبه از ستايش خداوند،آفرينش جهان،فرشتگان،و گزينش
انبياء،بعثتپيامبر(ص) و از قرآن و احكام شرع سخن به ميان آمده
است».
هرگز كنه ذاتش درك نشود:
ستايش مخصوص خداوندى است كه ستايشگران از مدحش عاجزند
[1]و حسابگرانزبردست نعمتهايش را احصاء نتوانند كرد،و كوشش
كنندگان هر چند خويش را خستهكنند حقش را ادا نتوانند نمود،هم او
است كه افكار بلند ژرف انديش،كنه ذاتش رادرك نكنند[2].و غواصان
درياى علوم و دانشها،دستشان را از پى بردن به كمال هستيشكوتاه
گردد،يعنى آنكس كه براى صفاتش حدى نيست و اوصاف كمالش را
توصيفنتوان كرد،و براى ذاتش وقتى معين،و سرآمدى مشخص
نتوان تعيين نمود،مخلوقاترا با قدرتش آفريد،بادها را با رحمتش به
حركت آورد،و اضطراب و لرزش زمينرا به وسيله كوهها،آرامش
بخشيد.[3]و[4]
نخستشناسائى خدا:
سرآغاز دين معرفت او است،[5]و كمال معرفتش تصديق ذات او،و
كمال تصديقذاتش توحيد و شهادت بر يگانگى او است،و كمال توحيد
و شهادت بر يگانگيش اخلاصاست،و كمال اخلاصش آن است كه وى
را از صفات ممكنات پيراسته دارند،چه اينكههر صفتى گواهى مىدهد
كه غير از صفت موصوف است و هر موصوفى شهادت مىدهد كهغير
از صفت است، آنكس كه خداى را(به صفات ممكنات)توصيف كند وى
را به چيزىمقرون دانسته،و آن كس كه وى را مقرون به چيزى قرار
دهد،تعدد در ذات او قائل شده،و هر كس تعدد در ذات او قائل
شود،اجزائى براى او تصور كرده،و هر كس اجزائى براىاو قائل شود
وى را نشناخته است. و كسى كه او را نشناسد،[6]به سوى او اشاره
مىكند،و هر كس به سويش اشاره كند،برايش حدى تعيين كرده،و آن
كه او را محدود بداند،وى را به شمارش آورده،و آن كسكه بگويد
خدا در كجا است؟وى را در ضمن چيزى تصور كرده،و هر كس
بپرسد بر روىچه قرار دارد؟جائى را از او خالى دانسته،همواره بوده
است و از چيزى به وجود نيامده،و وجودى است كه سابقه عدم براى
او نيست،با همه چيز هست اما نه اينكه قرين آن باشد،[7]و مغاير با
همه چيز است، اما نه اينكه از آن بيگانه و جدا باشد،انجام دهنده
است،اما نه به آن معنى كه حركات و ابزارى داشته باشد،بينا
استحتى در آن زمانى كه موجودقابل رؤيتى وجود نداشت،تنها است
زيرا كسى وجود نداشته تا به او انس گيرد،و از فقدانشترسان و
ناراحتشود.
آفرينش جهان:
خلق را ايجاد نمود و بدون نياز به انديشه،و فكر و استفاده از
تجربه،آفرينش راآغاز كرد،و بىآنكه حركتى ايجاد كند و تصميم
آميخته با اضطرابى در او راه داشته باشد،جهان را ايجاد نمود،پديد
آمدن هر يك از موجودات را بوقت مناسب خود موكول ساختو در
ميان موجودات،با طبايع متضاد هماهنگى برقرار نمود،[8]و در هر
كدام،طبيعتو غريزه مخصوص به خودشان آفريد،و آن غرائز را
ملازم و همراه آنها گردانيد،او پيشاز آنكه آنها را بيافريند،از تمام
جزئيات و جوانب آنها آگاه بود،و به حدود و پايان آنهااحاطه داشت،و
به اسرار درون و برون آنها آشنا بود.پس از آن خداوند طبقات جو را
ازهم گشود،[9]و اطراف آن را باز كرد و فضاهاى خالى ايجاد نمود،و
در آن آبى كهامواج متلاطم آن روى هم مىغلطيد،جارى ساخت، و آن
را بر پشتبادى شديد،و طوفانىكوبنده حمل نمود،پس از آن باد را به
باز گرداندن آن فرمان داد،و بر نگهداريش آن رامسلط ساخت،و به
حدى كه بايد،مقرون نمود،فضاى خالى در زير آن گشوده و آب
دربالاى آن در حركتبود،سپس خداوند طوفانى برانگيخت كه جز
متلاطم ساختن آن آب كارديگرى نداشت،و بطور مداوم امواج آب را
در هم مىكوبيد، طوفان بشدت مىوزيد،و از نقطهاى دور سرچشمه
مىگرفتبعد از آن به آن فرمان داد تا آبهاى متراكم و امواج عظيم آب
رابر هم زند،و امواج اين درياها را به هر سو بفرستد،پس آن را
همانند مشكى به هم زد.و با همان شدت كه در فضا مىوزيد بر امواج
آب نيز حملهور شد،از اولش برمىداشت وبه آخرش فرو مىريخت،و
قسمتهاى ساكن آب را به امواج متحرك مىپيوست،آبها روىهم
انباشته شدند،و همچون قله كوه بالا آمدند،و امواج روى آب كفهائى
بيرون فرستادو آن را در هواى باز و جوى وسيع بالا برد،و از آن
هفت آسمان را پديد آورد، آسمانپائين را همچون موج مهار شده،و
آسمان برترين را همچون سقفى محفوظ و بلند قرارداد،بدون اينكه
نياز به ستونى براى نگهدارى آن باشد،و نه ميخهائى كه آن را به
بندد، سپس آسمان پائين را به وسيله كواكب و نور ستارگان
درخشان زينتبخشيد و در آنچراغى روشنى بخش و ماهى نور
افشان به جريان انداخت،كه در مدارى متحرك و صفحهاىجنبنده
بگردند.[10]
آفرينش فرشتگان:
پس آنگاه آسمانهاى بالا را از هم گشود،و مملو از فرشتگان مختلف
ساخت،[11]گروهى از آنان هميشه به سجدهاند و ركوع ندارند،و يا به
ركوعند و قيام نمى-كنند،و يا در صفوفى كه هرگز از هم پراكنده
نمىگردد قرار دارند،و يا همواره تسبيح مىگويندو هرگز خسته
نمىشوند، هيچگاه خواب چشمان آنها را نمىپوشاند،و عقول آنها
گرفتارنسيان و سهو نمىگردد،بدن آنها به سستى نمىگرايد،و غفلت و
نسيان بر آنان عارضنمىشود.و گروهى ديگر امينان وحى او،و زبان
او به سوى پيامبرانند،و پيوسته براىرساندن حكم و فرمانش در رفت
و آمدند.
و جمعى ديگر حافظان بندگان اويند و دربانان بهشت او،بعضى از آنها
پايشان درطبقات پائين زمين ثابت،و گردنهاشان از آسمان بالا
گذشته،و اركان وجودشان ازاقطار جهان بيرون رفته و كتفهاى آنها
براى حفظ پايههاى عرض خدا آماده است،و در برابرعرش او،سر را
پائين افكندهاند و در زير آن بالها را به خود پيچيدهاند،در ميان آنها با
كسانىكه در مراتب پائينتر قرار دارند حجاب عزت و پردههاى قدرت
فاصله انداخته،هرگزپروردگار خود را با نيروى وهم تصوير نكنند،و صفات مخلوقان را براى او قائل نشوند،هرگز وى را در مكانى محدود نمىسازند،و با چشم به او اشاره نمىكنند!. آفرينش آدم:
سپس خداوند مقدارى خاك از قسمتهاى سخت و نرم زمين،و خاكهاى
مستعد،شيرينو شوره زار آن گرد آورد و آب بر آن افزود تا گلى
خالص و آماده شد،و با رطوبت آن رابهم آميخت تا به صورت
موجودى چسبناك درآمد[12]،و از آن صورتى داراى اعضاء و
جوارحپيوستگيها،و گسستگيها آفريد،آن را جامد كرد تا محكم شود و
صاف و محكم و خشك ساختتا وقتى معلوم و سرانجامى معين.و
آنگاه از روح خود در او دميد،پس به صورت انسانىداراى نيروى
عقل كه وى را به تكاپو مىاندازد در آمد،و داراى افكارى كه به وسيله
آن درموجودات تصرف نمايد.به او جوارحى بخشيد كه به خدمتش
پردازد و ابزارى عنايت كرد كهوى را به حركت آورد،نيروى
انديشه،به او بخشيد كه حق را از باطل بشناسد،و همچنينذائقه،شامه
و وسيله تشخيص رنگها و اجناس مختلف در اختيار او قرار داد،او را
معجونى ازرنگهاى گوناگون و مواد موافق و نيروهاى متضاد و اخلاط
مختلف:حرارت،برودت،رطوبت،و يبوست و ناراحتى و شادمانى
ساخت.سپس خداوند از فرشتگان خواست كه وديعهالهى و عمل به
پيمانى را كه با او داشتند،در مورد سجود در برابر آدم و خضوع به
عنوانبزرگداشت او،اداء نمايند آنجا كه فرموده است:
«براى آدم سجده كنيد!پس آنها همه سجده كردند،مگر ابليس!»(بقره-34.)
[13]و همدستانش كه كبر و نخوت آنان را فرا گرفت،و شقاوت و
بدبختى بر آنان غلبهنمود،به آفرينش خود از آتش افتخار نمودند،و به
خلقت آدم از گل و خاك توهين كردند،پس خداوند براى اينكه
آزمايشش كامل شود،و وعدهاى كه به وى داده منجز گردد،به او
مهلتعطا كرد و فرمود:«تا روز معلوم مهلت داده شدى»(حجر-38 .
آدم در بهشت:سپس خداوند آدم را در خانهاى سكنى بخشيد كه
زندگيش را در آنگوارا و پر بركت قرار داد،[14]جايگاه او را امن و
امان كرد،و او را از ابليس و عداوت وىبر حذر داشت،اما دشمن
بالاخره او را فريب داد به خاطر اينكه بر او حسادت مىورزيد و
ازاينكه او در سراى پايدار،و همنشين نيكان است ناراحتبود،آدم
يقين خود را به شك و وسوسهاو فروخت،و تصميم راسخ را با گفته
سست او مبادله كرد،و به خاطر همين موضوع،شادى خودرا مبدل به
ترس و وحشتساخت،و فريب برايش پشيمانى به بار آورد.پس از آن
خداونددامنه توبه را برايش گسترد،كلمات رحمتش را به او القاء
نمود،بازگشتبه بهشت را به وى وعدهداد،و او را به سراى آزمايش و
جايگاه توالد و تناسل فرو فرستاد.
رسالت پيامبران براى استخراج گنجهاى عقول:
از ميان فرزندان او پيامبرانى برگزيد،و پيمان وحى را از آنان گرفت،و
از آنها خواستكه امانت رسالتش را به مردم برسانند در زمانى كه
اكثر مردم پيمان خدا را تبديل كرده بودند و حقاو را نمىشناختند.و
همتا و شريكانى براى او قرار داده بودند،و شياطين آنها را از
معرفتخدا باز داشته،و از عبادت و اطاعتش آنها را جدا نموده
بودند،پيامبرانش در ميان آنها مبعوثساخت، و پى در پى رسولان
خود را به سوى آنان فرستاد،تا پيمان فطرت را از آنان مطالبهنمايند
[15]و نعمتهاى فراموش شده را به ياد آنها آورند و با ابلاغ دستورات
خدا حجترا بر آنها تمام كنند، گنجهاى پنهانى عقلها را آشكار سازند،و
آيات قدرت خداى را به آناننشان دهند:آن سقف بلند پايه آسمان كه
بر فراز آنها قرار آنها قرار گرفته،و اين گاهواره زمينكه در زير پاى آنها گسترده،و وسائل معيشتى كه آنها را زنده نگهميدارد،و اجلهائى كه آنها رافانى مىسازد،و مشكلات و رنجهائى كه آنها را پير مىكند،و حوادثى كه پى در پى برآنان وارد مىگردد،[همه اينها را به آنها گوشزد كنند).
خداوند هرگز بندگان خود را،از پيامبران مرسل،و كتب آسمانى و يا دليلى قاطعو يا راهى صاف و مستقيم خالى نگذارده،پيامبرانى كه با كمى نفراتشان و فراوانى دشمنانو تكذيب كنندگان،هرگز در انجام وظائف خود كوتاهى نمىكردند،پيامبرانى كه بعضىبشارت به ظهور پيغمبر آينده دادند،و بعضى به خاطر پيامبر پيشين شناخته شده بودند.عصر بعثت محمد(ص):
به همين حال قرنها گذشت،و روزگاران سپرى شد،پدران در گذشتند
و فرزندانجانشين آنها گرديدند،تا اينكه خداوند سبحان،براى وفاى به
وعده خود،و كاملگردانيدن نبوت،محمد(ص) رسول خويش را مبعوث
ساخت كسى كه از همه پيامبرانبراى بشارت به آمدنش پيمان گرفته
شده بود،نشانههايش مشهور و ميلادش پسنديده بود،در آن روز(كه
او قدم به جهان گذارد)مردم زمين داراى مذاهب پراكنده(16]و
خواستههاى ضد و نقيض،و جمعيتهائى متشتتبودند،عدهاى خداى را
به مخلوقش تشبيه مىكردند،گروهى ملحد بودند،و جمعى معبودهاى
ديگرى غير از خداى يگانه داشتند،اما او آنها رااز گمراهى نجات داد و
هدايت نمود، و با موقعيتخود آنان را از جهالت نجات بخشيد.
سپس خداى سبحان لقاى خويش را براى محمد(ص)اختيار كرد و
آنچه را نزد خودداشت، براى او پسنديد،او را با انتقال از دنيا گرامى
داشت،و از گرفتارى با مشكلاتنجات داد،وى را در نهايت احترام
قبض روح كرد و به سوى خويش فرا خواند،او همآنچه را كه انبياى
پيشين براى امتخود گذارده بودند،در ميان امتخويش به
جاىگذاشت(كتاب خدا و اوصياى خويش را ميان آنان قرار داد)زيرا
آنها هرگز امتخودرا مهمل و بىسرپرست رها نساختند و بدون اينكه
راهى روشن و دانشى پايدار به آنها بدهنداز ميان آنان بيرون نرفتند.
قرآن و احكام دينى:
هم اكنون كتاب پروردگار شما در ميان شما است،حلال و حرامش
آشكار و فريضههاو مستحبات و ناسخ و منسوخ،و مباح و
ممنوع،خاص و عام،پندها و مثلها،مطلقها ومحدودها، محكمات و
متشابهاتش همه معلوم است،مجملات آن به بركت محكمات وآيات
روشن،تفسير شده،نكات پيچيده آن(در پرتو آيات ديگر)واضح است و
آنچه راكه پيمان معرفت آن از همه گرفته شده،معلوم است. و نيز
آنچه بندگان موظف به آگاهى از آن نيستند(مانند كنه ذات خدا)آشكار
است،قسمتى از احكام در كتاب خدا(براى مدتى محدود)الزام شده و
ناسخ آن در سنت پيامبرآمده،و بعضى در سنت واجب شده در
حاليكه قبلا در كتاب خدا(براى مدت محدودى)ترك آن مجاز بوده،و
بعضى در اوقات معينى واجب است و بعضى وجوب آن در آيندهاز
بين رفته است،محرمات آن از هم جدا است:يك قسمت،گناهان كبيره
است كهكيفرش را آتش قرار داده،و قسمتى صغيره است كه غفرانش
را براى آن مهيا ساخته،و برخى انجام كمش مقبول و مراحل
بيشترش در وسعت.
حجخانه خدا نشانه عظمت اسلام!
(قسمتى از اين خطبه است كه در مورد حجبيان فرموده):
حجبيت الحرام را بر شما واجب كرده و همان خانهاى كه آن را قبله
مردم قرارداده است:كه همچون تشنه كامانى كه به آبگاه مىروند،به
سوى آن رو مىآورند،وهمانند كبوتران به آن پناه مىبرند:خداوند آن
را مظهر تواضع مردم در برابر عظمتش،وتسليم آنان در مقابل عزتش
قرار داده،و از ميان مخلوقش شنوندگانى را برگزيده كه دعوتاو را به
سوى اين خانه اجابت كنند،و سخنش را تصديق نمايند،و در مواقف
پيامبران قرارگيرند،همچون فرشتگان كه به گرد عرش مىگردند،به
گرد آن طواف كنند،و سودهاىفراوان در اين تجارتخانهى عبادت
بدست آورند،و به سوى ميعادگاه آمرزشش بشتابند،خداوند متعال
اين خانهى خود را پرچمى براى اسلام قرار داد[17]و حرم امنى
براىپناهندگان به آن،بجا آوردن حج آن را از فرائض شمرده،و اداى
حق آن را واجب كرد،و بر همه شما مقرر داشت كه به زيارت آن
برويد و فرمود:«آنكس كه استطاعت رفتن به خانهخدا داشته
باشد،حجبر او فرض است،و آن كس كه كفر ورزد خداوند از همه
جهانيان بى-نياز است» (16-آل عمران-97 .)
توضيحها:
[1]-اين خطبه را«بحار الانوار»از كتاب«الحكمة و المواعظ»على
بنمحمد واسطى،و شيخ ابو منصور احمد بن على بن ابيطالب طبرسى
در كتاب«احتجاج»چاپ جديد جلد 1 صفحه 294 و قسمتى از آن را
شيخ كمال الدينمحمد بن طلحه شافعى در كتاب«مطالب السؤال»كه از
كتب معروف اهل تسنناست،نقل كردهاند.
(مستدرك و مدارك نهج البلاغه صفحه236 نوشته هادى كاشف
الغطاءطبع بيروت).
و ما در شرح بسيارى از خطبهها اسناد آنها را از كتب ديگر(غير از
نهجالبلاغه)مىآوريم تا روشن گردد تنها«سيد رضى»رحمة الله عليه
نيست كه اينخطبهها را نقل كرده است.
[2]لا يبلغ مدحته(ستايشگران از مدحش عاجزند)انسان از نظر
نيروىفكرى و جسمى محدود است،بهمين جهت نمىتواند ستايش
خداوند را آنچنان كه بايد بگويد،و نه نعمتهاى بىشمارش را
بشمارد،و نه بطور كامل اداىوظيفه نمايد.
[3]-لا يدركه بعد الهمم(كنه ذاتش درك نشود)ذات نامحدود خداوندرا
با افكار انسانى نمىتوان،درك كرد،و مقصود از جمله الذى ليس
لصفته...»
اين است كه خداوند چون وجودى استبىپايان صفات او نيز
نامحدود است،و حد و مرزى براى آنها تصور نمىتوان كرد.
[4]و وتد بالصخور(لرزش زمين را آرامش بخشيد)مقصود امام(ع)اين
است كه كوهها حركات مضطربانه زمين را كنترل مىكنند،و از نظر
علوم طبيعى نيز ثابت است كه كوهها همانند ميخها در دل زمين فرو
رفته و باعثپيوستگى قشرهاى مختلف زمين و پيشگيرى از لرزشهاى
آن هستند،و اگر كوههااز ريشه پنجه در هم نمىافكندند و همچون
زرهى قشر زمين را نگاه نمى-داشتند فشار درونى از يكسو و تاثير
جزر و مد ناشى از جاذبه ماه از سوى ديگرآرامش را از ساكنان
زمين سلب مىكرد.
[5]اول الدين معرفته،(سر آغاز دين شناسائى او است)ريشه
تماممسائل مذهبى به عقائد،باز مىگردد و تمام عقائد،از معرفت و
شناسائى خداو صفات او سرچشمه ميگيرد،بنابر اين سرآغاز تمام
برنامهها و تعليمات دينىهمان شناسائى او است.
[6]و من جهله....(كسيكه او را نشناسد...)لازمه شناختن واقعىخداوند
اين است كه او را در رديف مخلوقات،و موصوف به صفت آنها
قرارندهند،و با اشاره حسى به او اشاره نكنند،بديهى است اگر با
اشاره حسى بهاو اشاره كنيم مفهومش اين است كه او را محدود و
قابل شمارش و عدد شناختهايمو اين با خداشناسى واقعى هرگز
سازگار نيست.
[7]مع كل شى:(با همه چيز است)همراه بودن خداوند با موجوداتعالم
به معنى مقارنه دو جسم با يكديگر نيست،بلكه همراهى او بمعنى
احاطهوجودى و حافظيت و قاهريت اوست.
[8]و لائم بين مختلفاتها.[]:(همآهنگى برقرار كرد)ممكن استيكتفسير
اين جمله اين باشد كه جهان ماده را از اتم به وجود آورده،كه داراى
قسمتهاى مثبت و منفى است و اين هر دو در عين اينكه در دو قطب
متقابل قرار دارندبا هم سازش كرده و ساختمان اتم را به وجود
آوردهاند.
[9]ثم انشاء سبحانه فتق الاجواء:(طبقات جو را هم از هم گشود)در
اينقسمت امام(ع)به چگونگى آفرينش جهان پرداخته كه در ابتدا فضا
و جو و هوارا آفريده،و آبى در آن به وجود آورده،و بادها را فرمان
داده است تا آنهارا به شدت به هم بزنند،تا آنجا كه كفهائى روى آب
قرار گرفته و آسمانها رابا چنين وضعى به وجود آورده است.
از نظر دانشمندان امروز پيدايش جهان به اين صورت است
كه:ابتداتودهاى گاز بوده و سپس با حركت دورانى كه داشته به
حلقههاى مختلفى تقسيمشده،و از هم جدا گرديدهاند،و شايد تعبير امام
(ع)به آب و كفهاى روىآب،اشاره بهمين مطالب باشد زيرا تودههاى
گاز آنچنان فشرده و متكائفبودند،كه شباهتبه مواد مذاب داشتند.از
اين مواد آنها كه سبكتر بودند دربالا قرار داشتند و مواد سنگينتر در
درون و زير،اين همان چيزى است كه ازآن تعبير به كفهاى روى آب
شده است كه پس از جدائى از توده مركزى كراتآسمان را تشكيل
دادند.
[10]همانطور كه سابقا نيز اشاره كرديم پيدايش كرات آسمانى از
آبنه به معنى پيدايش از همين آبهاى معمولى استبلكه منظور مواد
مذابى استكه كرات آسمانى را ساخته است و بنابراين امواجى هم كه
به وجود آمدند درهمين مواد مذاب بودند،و منظور از هفت آسمان،
هفت جهان بزرگ استكه مجموعه جهانى كه ما در آن زندگى مىكنيم
و تمام كراتى كه با چشم ووسائل مختلف ديده مىشود يكى از آنها و
پائينترين آنها است،به همين دليلمىفرمايد:«آسمان پائين را به وسيله
كواكب و نور ستارگان درخشان زينتبخشيد»و اما اينكه
مىفرمايد:«آسمان برترين را همچون سقفى محفوظ وبلند قرار داد
بدون اينكه نياز به ستونى داشته باشد»ممكن است اشاره بهقانون
جاذبه بوده باشد،كه عوالم بالا را در محل خود نگاه مىدارد،بدون
اينكهستونى مرئى در ميان باشد.
[11]فملاهن اطوارا..:(مملو از فرشتگان ساخت)در اينجا امام(ع)به
دستههاى مختلف فرشتگان اشاره فرموده است،و شايد بتوان
استفاده كرد كه مقصود از بعضى از گروههاى فرشتگان
نيروهائىاست كه خداوند در جهان آفرينش قرار داده است همانند اين قسمت:
«منهم الثابتة فى الارضين السفلى اقدامهم...»:«گروهى از آنها درطبقات
پائين زمين پاهايشان ثابت است و سرهاى آنها در آسمانها
است»كهممكن است اشاره به نيروى جاذبه عمومى باشد و اين منافات
با اين حقيقتندارد كه گروهى از فرشتگان موجوداتى عاقل و صاحب
درك و شعورند و ياواسطه وحى مىباشند.
[12]در مورد پيدايش آدم در محافل علمى امروز بيشتر روى
فرضيهتكامل تكيه مىشود و طرفداران آن معتقدند كه اگر چه از
خاك پيدا شده استولى چنان نبوده كه ميان آدم و خاك فاصلهاى
نباشد،بلكه با آب آميخته شد وتدريجا تركيباتى به وجود آمد كه شبيه
تركيب نخستين سلولهاى موجود زندهبوده سپس نخستين موجود
زنده به صورت يك موجود تك سلولى پيدا شد و تدريجاتكامل يافت
تا به صورت حيوانات مختلف در آمد و آخرين مرحله تكامل آنهمين
نوع انسان است كه مشاهده مىكنيم.
ولى بايد توجه داشت كه اولا فرضيه تكامل جانداران هنوز يك
فرضيهو تئورى است و به عنوان يك قانون علمى،اثبات نشده است و
تمام قرائنى كه براى اثبات آن ذكر شده از حدود قرائن ظنى تجاوز
نمىكند(توضيح بيشتر در اينزمينه را در كتاب آخرين فرضيههاى
تكامل دادهايم)ثانيا عباراتى كه در اين خطبهدرباره پيدايش آدم
مىخوانيد همين اندازه مىگويد: كه آدم از خاك و آببه وجود آمد اما
آيا در ميان آدم و خاك هيچ مرحله ديگرى نبود يا پس از طىمراحلى
به اينجا رسيد،عبارت بالا از آن ساكت است،بنابراين فرضيه تكاملبه
فرض كه بطور قطع اثبات شود تضادى با آن نخواهد داشت.
[13]سجده فرشتگان براى آدم يا براى خدا؟
شكى نيست كه سجده به معنى پرستش،مخصوص خدا است و غير از
خداهيچ كس شايسته پرستش نيستبنابراين ترديدى نخواهد بود كه
فرشتگان براىآدم سجده پرستش نكردند، بلكه يا سجده براى خدا
بخاطر آفرينش چنينموجود ارزندهاى كردند و يا اينكه براى آدم،به
معنى خضوع در مقابل وى بودهاست نه پرستش.
[14]ثم اسكن سبحانه آدم...(آدم را در بهشت جاى داد)در مورد اينكه
بهشتى كه آدم در آن بوده كدام است؟گر چه عدهاى آنرا بهشتبرين
كه وعدهگاه همه بندگان پاك و نيك است مىدانند،ولى ظاهرامقصود
از آن يكى از باغهاى پر نعمت و مصفا و روحافزا در يكى از مناطق
خوشآب و هواى روى زمين مىباشد،چنانكه در بحار جلد 11 از قول
امام صادق(ع)اين مطلب نقل شده است(براى توضيح بيشتر به تفسير
نمونه جلد اول صفحه135 مراجعه فرمائيد).
[15]ليستادوهم...(تا وفا به پيمان فطرت را از آنها مطالبه كنند) در اين
قسمت امام(ع)به اين مطلب مىپردازد،كه خداوند گروه خاصىرا از
ميان انسانها برگزيده تا براى رهبرى و هدايت مردم به پا خيزند و
دستوراتالهى را به آنها برسانند و پيمان فطرت را كه خداوند از
انسانها در مورد شناسائىخود گرفته از آنان مطالبه كنند و افكار و
عقلهاى نهفته و مغلوب هوا و هوسهاىآنان را،بار ديگر به كار وا
دارند،روشن است كه اين پيمان يك پيمان لفظىنبوده بلكه پيمانى
بوده كه با زبان آفرينش و خلقت از انسانها گرفته شده است.
[16]و اهل الارض يومئذ ملل متفرقه:(مردم زمين در آنروز
داراىمذهبهاى پراكنده بودند) اين قسمت اشاره به معتقدات مختلف
مردم عصر جاهليت است كه به عنواننمونه گوشهاى از عقايد عرب را
در ذيل خوانيد:
«آنها اصناف مختلفى بودند،گروهى رستاخيز و آفريدگار را
انكارمىكردند،مىگفتند:«غير از اين زندگى دنيا چيزى نيست،مىميريم
و زندهمىشويم،و طبيعت ما را هلاك مىسازد».
و گروهى به آفريدگار معتقد بودند اما رستاخيز را انكار مىكردندو
دسته ديگر به آفريدگار و نوعى زندگى پس از مرگ اعتقاد داشتند
ولىرسالت و نبوت را منكر بودند،بت مىپرستيدند و آنها را شافعان
خويش نزدخدا مىدانستند،براى بتها حج مىكردند و قربانى
مىنمودند،و اكثريتاعراب را اين دسته تشكيل ميدادند.
گروهى معتقد به تناسخ ارواح بودند و درباره بتها نيز عقايد عجيب
وغريبى داشتند،بعضى آنها را شريك خدا مىدانستند و حتى
لفظ«شريك»را همبآنان اطلاق مىنمودند،و بعضى ديگر آنها را وسيله
ميان خود و خالقمىشمردند. در ميان عرب عدهاى
هم«مجسمه»و«مشبهه»وجود داشتند كه خداى راجسمى مىدانستند
كه در آسمانها قرار داشت!
گروهى از اعراب آئين يهود را پذيرفته بودند همچون«پادشاهان
يمن»،و عدهاى همچون«بنى تغلب»و نصاراى نجران مسيحيت را
برگزيده بودند،وجمعى نيز از صائبان و ستارهپرستان بودند.
اما خدا پرستان و موحدان عرب گروه كمى بودند كه عبد المطلب ابو
طالبو عبد الله از آنان مىباشند.
(اقتباس از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 صفحه117-120)
[17]للاسلام علما...(يعنى خداوند خانه خويش را پرچم و نشانهعظمت
اسلام قرار داد) چنانكه ميدانيم تا هنگامى كه پرچم ملتى برافراشته
باشد دليل بقاى عظمتو سربلندى او است،و آن دم كه سرنگون گردد
نشانه شكست و نابودى او مى-باشد،خانه كعبه براى مسلمانان نيز
همين حالت را دارد،لذا امام صادق مى-فرمايد:«لا يزال الدين قائما ما
قامت الكعبة»«تا هنگامى كه كعبه پا برجاستاسلام برقرار است».
اهميتخانه كعبه براى مسلمانان به اندازهاى است كه ديگران نيز
درككردهاند،چنانكه معروف است«گلادستون»سياستمدار معروف
انگليسى درمجلس عوام انگلستان اعلام كرد: «مادامى كه مسلمانان
قرآن را مىخوانند و ازآن الهام مىگيرند،و مادامى كه خانه كعبه را
طواف مىكنند و در آن اجتماععظيم اسلامى شركت مىجويند،و
مادامى كه نام محمد(ص) را هر صبح وشام برفراز ماذنهها مىبرند
مسيحيت در خطر است»!و سخن آن دانشمند ديگركه مىگويد:«واى
بر مسلمانان اگر معنى حج را ندانند و واى بر دنيا اگر مسلمانان معنى
حج را بدانند».دليل ديگرى براى اين موضوع است.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 19:27 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
بسم الله الرحمن الرحیم
امام سجّاد(عليه السلام)
) پرتوى از سيره و سيماى امام زين العابدين(عليه السلام(
حضرت على بن الحسين ، ملقّب به سجّاد و زين العابدين، روز پنجم شعبان سال 38 هجرى يا 15 جمادى الاولى همان سال، در مدينه ديده به جهان گشود و در روز 12 و يا 25 محرّم سال 95 هجرى، درمدينه، به دسيسه هشام بن عبدالملك، مسموم گرديد و در 56 سالگى به شهادت رسيد.
مزار شريف آن حضرت در مدينه در قبرستان بقيع میباشد.
مادر مكرّمه آن حضرت بنا بر منابع تاريخ اسلامى، غزاله از مردم سند يا سجستان كه به سلافه يا سلامه نيز مشهور است، میباشد.
ولى بعضى از منابع ديگر نام او را شهربانويه، شاه زنان ، شهرناز، جهان بانويه و خوله، ياد كردهند.
امام سجّاد(عليه السلام) در بدترين زمان از زمان هايى كه بر دوران رهبرى اهل بيت(علیهم السلام) گذشت میزيست، چه او با آغاز اوج انحرافى، معاصر بود كه پس از وفات رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روى داد.
امام(عليه السلام) با همه محنتها و بلاها كه در روزگار جدّ بزرگوارش اميرالمؤمنين(عليه السلام) آغاز گرديده بود همزمان بود.
او سه سال پيش از شهادت امام على(عليه السلام)متولّد گرديد، وقتى ديده به جهان گشود، جدّ ش اميرمؤمنان(عليه السلام)در خطِّ جهادِ جنگِ جمل، غرق گرفتارى بود و از آن پس با پدرش امام حسين(عليه السلام) در محنت و گرفتاريهاى فراوان او شريك بود.
او همه اين رنج ها را طى كرد و خود به طور مستقل روياروى گرفتاريها قرار گرفت.
محنت و رنج او وقتى بالا گرفت كه لشكريان يزيد در مدينه وارد مسجد رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) شدند و اسب هاى خويش را در مسجد بستند، يعنى همان جايى كه انتظار آن می رفت مكتب رسا لت و افكار مكتبى در آنجا انتشار يابد، امّا برعكس، آن مكان مقدّس در عهد آن امام تقوا و فضيلت، به دست سپاه منحرف بنی اميّه افتاد و آ نان ضمن تجاوز به نواميس مردم مدينه و كشتا ر فراوان، بی پروايى را از حدّ گذراندند و حرمت مد فن مقدّس رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)و مسجدش را هتك نمودند.
امام سجّاد(عليه السلام) براى پيش راندن مسلما نان به سوى نفرت از بنی اميّه و افزودن مبارزه جويى با آنان، تلاش هاى مؤثّرى نمود.
و هر گاه فرصتى به دست می آمد، مردم را بر ضدّ امويان تحريك میكرد.
و با احتياط، برنامه حاكمان منحرف را تحت نظر قرار می داد.
امام(عليه السلام) براى آگاهى مردم، اسلوب دعا را به كار برد، به طورى كه دعاهاىآن حضرت، رويدادهاى عصر او را تفسير مىكند.
صحيفه سجّاديّه كه به زبور آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) مشهور است، اثر بی نظيرى است كه در جهان اسلام، جز قرآن كريم و نهج البلاغه، كتابى به اين عظمت و ارزش، پديد نيامده كه پيوسته مورد توجه بزرگان و علما و مصنّفان باشد.
از ديگر آثار ارزنده به جا مانده از امام سجّاد(عليه السلام)، مجموعه اى تربيتى و اخلاقى است به نام رساله حقوق كه امام(عليه السلام) در آن وظايف گوناگون انسان را در برابر خدا و خود و ديگران، با بيانى شيوا و گويا بيان كرده است.
مجموعه حقوقى كه در اين رساله ذكر شده جمعاً 51 حقّ مىباشد.
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 14:39 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 55
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
پيش از اين روايتى از كتاب تحف العقول نقل كرديم مبنى بر آنكه سفيان ثورى به نزد امام صادق (ع) آمد و نسبتبه جامه آن حضرت اعتراض كرد. در دنباله اين روايت آمده است:
«سپس مردمى زهد فروش كه همه را دعوت مىكردند تا مانند آنها باشند و به روش ايشان نظافت و خوشگذرانى و استفاده از نعمتخدا را ترك گويند، نزد آن حضرت آمده گفتند: دوست ما (سفيان ثورى) از سخن شما دلگير شد و زبانش بند آمد و نتوانست دليلى بياورد. امام صادق (ع) به آنها فرمود: شما دلايل خود را بياوريد. گفتند: دليل ما از قرآن است. امام فرمود: آن را بگوييد كه به پيروى و عمل از هر دليل ديگرى سزاوارتر است. گفتند: خداوند در مقام گزارش حال جمعى از ياران پيامبر فرموده است: ديگران را بر خود مقدم مىدارند اگر چه نيازمند باشند و هر كس از بخل نفس خود محفوظ ماند آنانند كه رستگارانند (1) . پس خدا كردار ايشان را ستوده و در جاى ديگرى فرموده است: و خوراك را با آنكه دوستش دارند به مسكين و يتيم و اسير مىخورانند (2) ، ما به همين دو آيه بسنده مىكنيم. پس امام (ع) فرمود: اى جماعتبه من بگوييد آيا ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه قرآن را مىدانيد كه هر كه گمراه شده از اينجاست و هر كه نابود شده از همين جاست؟پاسخ دادند: برخى از آنها را مىدانيم ولى نه تمام آنها را. فرمود: از همين جاست كه گرفتار شدهايد. احاديث رسول خدا (ص) نيز چنين است. اما آنچه گفتيد كه خداوند در قرآن به كردار نيك ايشان خبر داده است آن روز اين كار براى آنها مباح و جايز بوده و از آن نهى نشده بودند و ثوابشان بر خداست، و خداوند تبارك و تعالى به خلاف آنچه آنها عمل كردند فرمان داده است و امر خدا ناسخ كار آنها شده و خداوند تبارك و تعالى از مهرورزى به مؤمنان و خيرخواهى آنان از اين كار نهى كرده تا مايه زيان خود و خاندانشان نشوند كه ناتوان و كودك و اطفال و پيران از كار افتاده و عجوز سالخورده دارند. و قدرت صبر بر گرسنگى ندارند. اگر من يك قرص نان دارم و نان ديگرى ندارم و آن را هم به صدقه بدهم آنان از بين مىروند و از گرسنگى مىميرند از اينجاست كه رسول خدا (ص) فرمود: مقدارى خرما يا پنج قرص نان يا چند دينار و درهمى كه انسان دارد و مىخواهد آنها را به مصرف خير برساند بهتر آن است كه در وهله نخست آن را به مصرف پدر و مادر خود برساند، و در وهله دوم براى خود و عيالش (3) صرف كند، و در مرتبه سوم به خويشان و برادران مؤمنش، و در مرتبه چهارم به همسايههاى مستمندش، و در وهله پنجم در راه خدا و جهاد به مصرف رساند كه اين اجرش از همه كمتر است. سپس فرمود: پدرم برايم حديث كرد كه پيامبر (ص) فرمود: به هنگام انفاق از هر كس كه به ترتيب نزديكتر به توست آغاز كن.
از اين گذشته قرآن نيز در رد گفتار شما گوياست و آن را نهى مىكند، خداوند در قرآن مىفرمايد: كسانى كه چون انفاق كنند نه زياده روند و نه تنگ گيرند بلكه در احسان ميانهرو باشند (4) . آيا نمىبينيد كه خداوند كارى كه شما بدان مردم را فرا مىخوانيد سرزنش كرده و مسرفان را نيز در چندين آيه به باد نكوهش گرفته و فرموده استخداوند مسرفان را دوست ندارد؟خدا مردم را از اسراف و نيز از تنگ گرفتن بازداشته و به حد وسط فرمان داده است. بنده نبايد همه آنچه را كه دارد اسراف كند و پس از آن از خدا بخواهد كه به او روزى برساند، خدا هم دعاى او را اجابت نمىكند. زيرا در حديثى از پيامبر (ص) است كه فرمود: «دعاى چند دسته از امتم به اجابت نرسد، مردى كه به پدر و مادرش نفرين كند، مردى كه بدهكارى مالش را برده و او بر وى گواه نگرفته است، مردى كه بر همسرش نفرين كند در حالى كه خداوند طلاقش را به دست او مقرر كرده، و مردى كه در خانه نشسته و مىگويد پروردگارا به من روزى ده و خود به دنبال كسب روزى نمىرود. خداوند به او مىگويد: اى بنده من!آيا من راه طلب روزى و سفر را با سلامت تن به روى تو نگشودم؟تو بايد ميان من و خودت خارج از فرمان من عذر بياورى و بار خود را بر دوش خانوادهات نيفكنى، تا اگر من خواستم به تو روزى دهم و يا روزى را بر تو تنگ گيرم و تو نزد من معذورى و مردى كه خداوند به او مال بسيارى دهد و همه را در راه خدا انفاق كند و سپس به درگاه خدا روى آورد و به دعا گويد: پروردگارا مرا روزى ده. . . خدا به او مىگويد: آيا مگر به تو روزى فراوان نداده بودم ولى آن چنان كه تو را دستور داده بودم ميانهروى پيشه نكردى؟چرا اسراف كردى در حالى كه من آن را بر تو ممنوع كرده بودم و مردى كه در قطع رحم دعا كند».
سپس خداوند به پيامبرش ياد داد كه چگونه انفاق كند. جريان از اين قرار بود كه آن حضرت مقدارى طلا داشت و نمىخواست كه آنها را در شب نزد خود نگهدارد پس همه آن را صدقه داد. بامدادان هيچ نداشت وسائلى نزد او آمد. پيامبر چيزى نداشتبه او بدهد. سائل هم زبان به نكوهش او گشود. پيامبر (ص) هم كه مهربان و دلسوز بود از اين ماجرا اندوهگين شد زيرا چيزى نداشت كه به سائل بدهد. پس خداوند پيامبرش را ادب آموخت و به وى فرمود: دستخود را مبند و آن را بر مگشا، تا نكوهش شده و افسوسخور بنشينى (5) . خداوند مىفرمايد: چه بسيار مردمى كه از تو چيزى بخواهند و تو را معذور ندارند و اگر هر چه به ديگران بدهى به زيان مالى دچار مىشوى. اين بود احاديث رسول خدا (ص) كه قرآن را تصديق دارند و قرآن را هم تمام اهل آن كه مؤمناند درست دانند. سپس بعد از پيغمبر كسى كه فضل و زهدش را شما مىدانيد سلمان و ابوذر هستند، اما سلمان، چون عطاى خود را مىگرفتخرج يك سال خويش را از آن برمىداشت تا سررسيد عطاى سال آيندهاش.
به او گفته شد: اى ابو عبد الله تو با اين زهدى كه دارى اين كار را مىكنى در حالى كه شايد امروز يا فردا از دنيا رفتى؟اما پاسخ وى آن بود كه چرا شما به همان اندازه كه براى مرگم نگرانيد، اميد به ماندنم نداريد؟آيا شما اى گروه نادان!نمىدانيد كه وقتى نفس بر صاحبش تنگ گيرد كه زندگى او تامين نباشد و چون زندگى خود را تامين كرد او هم آرام مىشود؟
اما ابوذر، او چند شتر و چند گوسفند داشت كه شير آنها را مىدوشيد و هرگاه خانوادهاش ميل مىكردند يا مهمانى به او مىرسيد از آنها سر مىبريد. و اگر مىديد اهل بادى كه با او بودند به فقر و تنگدستى افتادهاند، شترى يا گوسفندى بر ايشان مىكشتبه اندازهاى كه از نظر گوشت آنها را قانع كند و آن را ميان آنها قسمت مىكرد و خود نيز به اندازه يكى از آنان سهمى برمىداشت نه بيشتر. از اينان زاهدتر كيست؟رسول خدا (ص) نيز درباره آنان همان را گفت كه گفت. و البته كار آنها بدانجا نرسيد كه هيچ نداشته باشند چنانچه شما بر مردم امر مىكنيد كه همه كالا و چيزهاى خود را بريزند و ديگران را بر خود و عيالات خويش مقدم دارند. به من بگوييد آيا قاضيها خلاف مىكنند كه بر مردان شما نفقه زنش را واجب مىشمارند هنگامى كه بگويد من زاهدم و چيزى ندارم؟اگر بگوييد خلاف مىكنند پس در حق مسلمانان ستم كرديد و اگر درست و به عدل حكم مىكنند خود را محكوم نموديد. به من پاسخ دهيد اگر همه مردم همانطور كه شما مىخواهيد زاهد باشند و نيازى به متاع ديگران نداشته باشند پس كفارههاى قسم و نذر و صدقههاى زكات واجب، بنابر آنچه شما مىگوييد، سزاوار نيست كه كسى چيزى از متاع دنيا را نگاه دارد و بايد گرچه نياز شديد هم بدانها دارد همه را از كف بنهد. چه بد باورى است آنچه به سوى آن گراييدهايد و مردم را به سوى آن مىكشانيد و اين ناشى از جهل به كتاب خدا عز و جل و سنت پيامبرش و احاديث اوست كه قرآن آنها را تصديق مىكند. شما آنها را از روى نادانى رد مىكنيد و تامل در غرايب قرآن از تفسير را از ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و امر و نهى را از كف مىدهيد.
به من بگوييد آيا شما داناتريد يا سليمان بن داود (ع) كه از خدا ملكى خواست كه احدى را پس از وى نشايد خداوند نيز آن را به او بخشيد. سليمان حق مىگفت و به حق عمل مىكرد. آنگاه ما نيافتيم كه خداوند او و يا مؤمنى ديگر را بدان خاطر نكوهش كند. پيش از سليمان نيز داوود سلطنت مىكرد و سلطنت او بس استوار بود و سپس يوسف پيامبر آمد كه به پادشاه مصر گفت: مرا بر خزاين زمين بگمار كه من نگاهبانى دانا هستم. و كارش بدانجا رسيد كه امور كشور مصر و اطراف آن تا يمن را به دست گرفت و مردم به هنگام قحطى كه بدان گرفتار شده بودند، از خوراكى كه نزد او بود دريافت مىكردند. يوسف نيز حق مىگفت و حق را به كار مىبست و هيچ كس را نديديم كه به خاطر اين كار بر يوسف عيب گيرد و او را سرزنش كند. سپس ذوالقرنين او نيز بندهاى بود كه خدا را دوست داشت و خدا هم او را. خداوند وسايل را برايش فراهم كرد و مشارق و مغارب گيتى را در زير حكومتش درآورد او حق گفت و حق را به كار بست و سپس نديديم كسى بدين خاطر بر او عيب بگيرد.
اى جماعت!به آدابى كه خداوند مؤمنان را بدان مودب فرموده، متادب شويد و به همان امر و نهى خدا اكتفا كنيد و آنچه بر شما مشتبه شده و علم آن را نداريد، از خود دور كنيد و علم آن را به عالم واگذاريد تا اجر بريد و نزد خداوند معذور باشيد در پى علم ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه قرآن باشيد و آنچه را كه خداوند در آن حلال كرده، از حرامهايش بازشناسيد. اين براى شما به خداوند نزديكتر و از جهل و نادانى دورتر است و نادانى را به اهلش واگذاريد چرا كه اهل نادانى فراوان و اهل علم اندكند و خداوند خود فرموده است: بر فراز هر صاحب علمى، دانشمندى است. » (6)
پىنوشتها:
1 - حشر / 9: و يوثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصه و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفاحون.
2 - انسان / 8: و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا.
3 - اگر مقصود از عيال، همسر باشد نافى ادعايى است كه ثابتشده زيرا نفقه همسر مقدم بر نفقه خويشان استشايد بتوان گفت كه مقصود در اينجا نفقه غير واجب و مانند آن است كه اين گونه در آن توسع جايز است.
4 - فرقان / 67: الذين اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما.
5 - اسراء / 31: فلا تجعل يدك مغلولة الى عنقك و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا.
6 - يوسف / 76: و فوق كل ذى علم عليم.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 22:44 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 52
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
در اينجا بايد به نكته مهمى اشاره كرد و آن اينكه مناقبى كه براى هر يك از ائمه ذكر شده در بسيارى از اوقات با يكديگر اختلاف دارد. البته اين بدان معنا نيست كه منقبتى كه به يك امام مخصوص داشتهايم در امام ديگر موجود نبوده است. بلكه آنان همگى در تمام مناقب و فضايل پسنديده مشتركاند. آنان همه از يك نور و از يك طينتسرشته شدهاند و هر كدام در برخوردارى از صفات پسنديده سرآمد مردم روزگار خويش بودهاند اما از آنجا كه مقتضيات هر دوره و بازنمودهاى اين صفات در ائمه، بر حسب اختلاف هر عصر و دوره، متفاوت است هر يك مناقب خاص خود را دارند. به عنوان مثال ظهور آثار شجاعت از امير مؤمنان (ع) و فرزند بزرگوارش امام حسين (ع) همچون ظهور آنان در ديگر ائمه نيست. شجاعت على (ع) با جهاد وى در ركاب پيغمبر (ص) و نبرد او با قاسطين و مارقين و ناكثين در روزگار خلافتش به ظهور رسيد و شجاعتحسين (ع) نيز به هنگامى كه دستور يافتبا ستمگران به مبارزه برخيزد، آشكار شد. اما ديگر ائمه چون مامور به تقيه و مدارا بودند، بروز جاعتبدانگونه كه در آن دو امام (ع) مشاهده شد، لزومى نيافت. اما با اين وصف همه آنان در اينكه شجاعترين مردم زمانه خويش بودهاند، مشتركاند. در عوض صفت علم در امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بيش از ساير ائمه به چشم مىخورد. زيرا شرايط آنان به گونهاى بود كه در واپسين روزگار حكومتى مىزيستند كه به نابودى مىگراييد و در همان حال حكومت ديگرى مىرفت تا جايگزين حكومت پيشين شود. اما صفت علم در تمام آنها مشترك است و آنان همگى داناترين مردم روزگار خويش بودهاند. همچنين نشانههاى كرم و بخشش و فراوانى صدقات و آزاد كردن بندگان در برخى از ائمه نسبتبه بعضى ديگر نمود بيشترى دارد چرا كه از نظر مالى وسعت معيشت داشتهاند و يا آنكه در زمان آنها تعداد فقرا بسيار بوده است. اما همه آنان در كرم و سخاوت سرآمد دوران خود به حساب مىآمدهاند. در برخى از ائمه نيز صفت عبادت از برجستگى بيشترى برخوردار است و اين بدان خاطر بوده كه اطلاع مردم از احوال آنان كمتر بوده و يا آنكه آن امام مدت اندكى در دنيا زيسته است. با اين حال همه ائمه عابدترين مردم زمانه خويش به شمار مىآمدهاند. همچنين صفتحلم در برخى از ائمه بيش از ساير امامان در نظر جلوه مىكند، چرا كه ممكن است آن امام در طول زندگى خويش متحمل انواع آزار و اذيتشده و تحمل آن همه سختى و شكنجه خود به خود سبب بروز حلم بيشترى از سوى امام مىگردد. اما با اين وصف همه امامان از حليمترين مردم روزگار خويش محسوب مىشدهاند. اينك به بازگويى مناقب و فضايل امام صادق (ع) مىپردازيم. مناقب آن حضرت بسيار است كه به اقتصار از آنها ياد مىكنيم.
1. علم: عبد العزيز بن اخضر جنابذى در كتاب معالم العترة الطاهره از صالح بن اسود نقل مىكند كه گفت: «شنيدم جعفر بن محمد مىگويد: پيش از آن كه مرا از دست دهيد، هر چه مىخواهيد از من بپرسيد. زيرا هيچ كس پس از من نمىتواند از علوم و دانشها، چنان كه من به شما مىگويم، شما را آگاه كند. »
ابن حجر در الصواعق، مىنويسد: مردم به اندازهاى از علوم امام صادق (ع) نقل كردهاند كه سخنانش توشه راه كاروانيان و مسافران و آوازهاش در هر گوشه و كنار زبانزد مردم گشته است. ابن شهر آشوب در مناقب مىگويد: «از آگاهى به علوم امام صادق (ع) به اندازهاى نقل شده كه از هيچ كس ديگرى منقول نيست. »وى همچنين مىنويسد: «نوح بن دراج به ابن ابى ليلى گفت: آيا تا كنون به خاطر حرف كسى از سخن يا كار خود دست كشيدهاى؟گفت: خير مگر حرف يك نفر. پرسيد: او كيست؟پاسخ داد: جعفر بن محمد. »
شيخ مفيد در ارشاد مىنويسد: علومى كه از آن حضرت نقل كردهاند به اندازهاى است كه ره توشه كاروانيان شد و نامش در همه جا انتشار يافت. دانشمندان در بين ائمه (ع) بيشترين نقلها را از امام صادق روايت كردهاند. هيچ يك از اهل آثار و راويان اخبار بدان اندازه كه از آن حضرت بهره بردهاند از ديگران سود نبردهاند. محدثان نام راويان موثق آن حضرت را جمع كردهاند كه شماره آنها، با صرف نظر از اختلاف در عقيده و گفتار، به چهار هزار نفر مىرسد.
نگارنده: اين نكته شايان ذكر است كه تنها حافظ بن عقده زيدى در كتاب رجال خود نام راويان موثق آن حضرت را جمعآورى كرده و آنها را به چهار هزار نفر رسانده است. همچنين در مقدمههاى پيشين قول محقق را در معتبر نقل كرديم كه گفته بود: «علوم فراوان و ارزشمندى از ناحيه جعفر بن محمد نقل شده كه عقول را به حيرت وا مىدارد».
تنها يكى از راويان آن حضرت به نام ابان بن تغلب، سى هزار حديث از امام صادق (ع) نقل كرده است. كشى در رجال به سند خود از امام صادق (ع) نقل كرده است كه فرمود: ابان بن تغلب سى هزار حديث از من روايت كرد. همچنين نجاشى در رجال خويش به نقل از حسن بن على وشا در حديثى آورده است كه گفت: «در اين مسجد (مسجد كوفه) محضر نهصد تن از بزرگان حديث را درك كردم كه همگى مىگفتند جعفر بن محمد برايم حديث كرد.
امام صادق (ع) نيز مىفرمود: سخن من سخن پدرم و سخن او سخن جدم و سخن وى سخن على بن ابى طالب و سخن على سخن رسول خدا (ص) و سخن او گفتار خداوند عز و جل است.
ابن شهر آشوب در مناقب مىنويسد: هيچ كتاب حديث و حكمت و زهدى و موعظهاى از گفتار امام صادق (ع) خالى و بىبهره نيست. و همه مىگويند جعفر بن محمد چنين گفت و جعفر بن محمد صادق چنين فرمود.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 22:43 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
امام صادق(عليه السلام)>>
كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 47
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه: على حجتى كرمانى
امام جعفر صادق (ع) در پگاه روز جمعه يا دوشنبه هفدهم ربيع الاول و يا غره رجب سال 80 هجرى، معروف به سال قحطى، در مدينه ديده به جهان گشود. اما بنا به گفته شيخ مفيد و كلينى و شهيد، ولادت آن حضرت در سال 83 هجرى اتفاق افتاده است. لكن ابن طلحه روايت نخست را صحيحتر مىداند و ابن خشاب نيز در اين باره گويد: چنان كه ذراع براى ما نقل كرده، روايت نخست، سال 80 هجرى، صحيح است.
وفات آن امام (ع) در دوشنبه روزى از ماه شوال و بنا به نوشته مؤلف جنات الخلود در 25 شوال و به روايتى نيمه ماه رجب سال 148 هجرى روى داده است. با اين حساب مىتوان عمر آن حضرت را 68 يا 65 سال گفت كه از اين مقدار 12 سال و چند روزى و يا 15 سال با جدش امام زين العابدين (ع) معاصر بوده و 19 سال با پدرش و 34 سال پس از پدرش زيسته است كه همين مدت، دوران خلافت و امامت آن حضرت به شمار مىآيد و نيز بقيه مدتى است كه سلطنت هشام بن عبد الملك، و خلافت وليد بن يزيد بن عبد الملك و يزيد بن وليد عبد الملك، ملقب به ناقص، ابراهيم بن وليد و مروان بن محمد ادامه داشته است. وفات امام صادق (ع) پس از گذشت ده سال از خلافت منصور عباسى روى داد و پس از مرگ در آرامگاه بقيع، در جوار پدرش امام باقر و جدش امام زين العابدين و عموى بزرگوارش امام حسن بن على عليهم السلام به خاك سپرده شد.
كنيه مادر امام (ع) را ام فروه گفتهاند. برخى نيز كنيه او را ام القاسم نوشته و اسم او را قريبه يا فاطمه، پدرش قاسم بن محمد بن ابى بكر و مادرش را اسماء، دختر عبد الرحمن بن ابى بكر ذكر كردهاند. و اين همان مفهوم فرمايش امام صادق (ع) است كه گفت: به راستى ابو بكر دو بار مرا به دنيا آورد. و شريف رضى نيز در اين باره سروده است:
و حزنا عتيقا و هو غاية فخركم
بمولد بنت القاسم بن محمد (1)
شيخ كلينى در كتاب كافى به سند خود از عبد الاعلى نقل كرده است كه گفت: روزى ام فروه را ديدم كه به گرد كعبه طواف مىكرد، او لباسى بر تن كرده بود كه با آن شناخته نمىشد پس حجر الاسود را با دست چپ استلام كرد. ناگهان يكى از مردانى كه به طواف مشغول بود رو به ام فروه كرد و گفت: اى بنده خدا، سنت را خطا كردهاى. پس ام فروه گفت: ما از علم شما بىنيازيم.
كنيه آن حضرت ابو عبد الله بوده است و اين كنيه از ديگر كنيههاى وى معروفتر و مشهورتر است. محمد بن طلحه گويد: برخى كنيه آن حضرت را ابو اسماعيل دانستهاند. ابن شهر آشوب نيز در كتاب مناقب مىگويد: آن حضرت مكنى به ابو عبد الله و ابو اسماعيل و كنيه خاص وى ابو موسى بوده است.
آن حضرت القاب چندى داشت كه مشهورترين آنها صادق، صابر، فاضل و طاهر بود. از آنجا كه وى در بيان و گفتار راستگو بود، او را صادق خواندند.
نقش انگشترى آن حضرت«الله وليى و عصمتى من خلقه»بوده است. البته روايات مختلفى درباره نقش انگشترى امام (ع) نقل شده است. مانند: «ما شاء الله لا قوة الا بالله، استغفر الله، الله خالق كل شى، انت ثقتى فاعصمنى من خلقك، يا ثقتى قنى شر جميع خلقك، اللهم انت ثقتى فقنى شر خلقك، انت ثقتى فاعصمنى من الناس، الله عونى و عصمتى من الناس، ربى عصمتى من خلقه». روايتشده است كه امام موسى كاظم (ع) ، انگشترى امام صادق (ع) را به هفت دينار و در روايتى ديگر به هفتاد دينار خريدارى كرد.
آن حضرت ده فرزند داشت. هفت پسر و سه دختر. برخى فرزندان آن حضرت را يازده تن ذكر كردهاند كه هفت نفر از آنان پسر و باقى دختر بودهاند. نام فرزندان آن حضرت چنين بوده است: اسماعيل اعرج كه او را اسماعيل امين نيز خواندهاند، عبد الله، ام فروه، وى همان كسى است كه با پسر عموى خود كه همراه با زيد بن على قيام كرده بود ازدواج كرد. شيخ مفيد گويد: مادر آنان فاطمه، دختر حسين بن على بن حسين بن على بن ابى طالب بوده است. عبد العزيز بن اخضر جنابذى گويد: مادر آنان فاطمه، دختر حسين اثرم بن حسن بن على بن ابى طالب نام داشته است.
فرزندان ديگر آن امام (ع) عبارت بودند از: امام موسى كاظم، محمد ديباج و اسحاق و فاطمه كبرى، كه از كنيزى به نام حميده بربريه، زاده شده بودند. عبد العزيز بن اخضر جنابذى گويد: وى به همسرى محمد بن ابراهيم بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس درآمد و در خانه او نيز وفات يافت.
ديگر از فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: عباس، على عريضى، اسماء و فاطمه صغرى، كه هر يك از كنيزى متولد شده بودند. كسانى كه فرزندان امام (ع) را ده تن دانستهاند از ذكر نام فاطمه كبرى خوددارى كردهاند و آنان كه اولاد وى را يازده نفر كردهاند فاطمه كبرى را جزو فرزندان امام صادق (ع) قلمداد كردهاند.
از عبارت ابن شهر آشوب در كتاب مناقب چنين برمىآيد كه ام فروه همان اسماء بوده است. چنان كه مىگويد: «اسماء ام فروه، كسى است كه پسر عمويش كه در ركاب زيد بن على قيام كرده، او را به زنى گرفت». صحت اين نظر بعيد نيست. چرا كه ام فروه، كنيه به حساب مىآيد نه اسم. با اين ترتيب اگر فاطمه كبرى را جزو فرزندان امام ذكر كنيم و ام فروه و اسماء را يك تن بدانيم، اولاد آن امام همان ده تن خواهد بود.
پىنوشت:
1 - و اندوهى كهن است و آن بلنداى افتخار شماستبه ميلاد دختر قاسم بن محمد.
اسلام> پيامبر و اهل بيت(ع)> امام صادق(ع)>شناسنامه
كتاب: زندگانى امام صادق (ع)، ص3
نويسنده سيد جعفر شهيدى
جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام، ششمين امام شيعيان، و پنجمين امام از نسل امير المؤمنين (ع) كنيه او ابو عبد الله و لقب مشهورش «صادق» است. لقبهاى ديگرى نيز دارد، از آن جمله صابر، طاهر، و فاضل. اما چون فقيهان و محدثان معاصر او كه شيعه وى هم نبودهاند، حضرتش را به درستى حديث و راستگويى در نقل روايتبدين لقب ستودهاند، لقب صادق شهرت يافته است و گرنه امامى را كه منصوب از طرف خدا و منصوص از جانب امامان پيش از اوست، راستگو گفتن آفتاب را به روشن وصف كردن است. كه:
مدح تعريف است و تخريق حجاب فارغ است از شرح و تعريف آفتاب مادح خورشيد مداح خود است كه دو چشمم روشن و نامر مد است (1)
ابن حجر عسقلانى او را چنين وصف مىكند: الهاشمى العلوى، ابو عبد الله المدنى الصادق (2) و هم او نويسد ابن حبان گويد در فقه و علم و فضيلت از سادات اهل يتبود. (3)
ولادت او ماه ربيع الاول سال هشتاد و سوم از هجرت رسول خدا (ص) ، و در هفدهم آن ماه بوده است. ولى بعض مورخان و تذكره نويسان ولادت حضرتش را در سال هشتادم از هجرت نوشتهاند (4) و در ماه شوال سال صد و چهل و هشت هجرى به ديدار پروردگار شتافت. (5) مدت زندگانى او شصت و پنجسال بوده است. (6)
ابن قتيبه نويسد: جعفر بن محمد، كنيه او ابو عبد الله است و جعفريه بدو منسوباند به سال يكصد و چهل و شش در مدينه درگذشت. (7)
از آغاز ولادت تا هنگام رحلت اين امام بزرگوار، ده تن از امويان به نامهاى: عبد الملك پسر مروان، وليد پسر عبد الملك (وليد اول) ، سليمان پسر عبد الملك، عمر پسر عبد العزيز، يزيد پسر عبد الملك (يزيد دوم) ، هشام پسر عبد الملك، وليد پسر يزيد (وليد دوم) ، يزيد پسر وليد (يزيد سوم) ، ابراهيم پسر وليد و مروان پسر محمد، و دو تن از عباسيان ابو العباس، عبد الله پسر محمد معروف به سفاح و ابو جعفر پسر محمد معروف به منصور بر حوزه اسلامى حكومت داشتهاند. آغاز امامت امام صادق (ع) با حكومت هشام پسر عبد الملك و پايان آن، با دوازدهمين سال از حكومت ابو جعفر منصور (المنصور بالله) مشهور به دوانيقى مصادف بوده است. مدفن آن امام بزرگوار قبرستان بقيع است، آنجا كه پدر و جد او به خاك سپرده شدهاند.
نام مادر او فاطمه يا قريبه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر است و ام فروه كنيت داشته است.
مادر ام فروه اسماء دختر عبد الرحمان بن ابى بكر است.
امام صادق در باره مادرش فرموده است: مادرم مؤمن، متقى و نيكوكار بود و خدا نيكوكاران را دوست مىدارد. (8)
كلينى به اسناد خود از عبد الاعلى آورده است: ام فروه را ديدم متنكروار گرد كعبه طواف مىكرد و حجر الاسود را به دست چپ سود. مردى از طواف كنندگان بدو گفت: در سنتخطا كردى. ام فروه پاسخ داد ما از دانش تو بىنيازيم (9) و از اين پاسخ مىتوان آشنايى او را به مسائل فقهى دريافت.
چنان كه مشهور است فرزندان آن حضرت ده تن بودهاند، هفت پسر به نامهاى اسماعيل، عبد الله، موسى، اسحاق، محمد، عباس و على و سه دختر به نامهاى ام فروه، اسماء و فاطمه.
پىنوشتها:
1. مثنوى، دفتر پنجم، بيت 9-8.
2. تهذيب التهذيب، ج 2، ص 103.
3. همان، ص 104.
4. كشف الغمه، ج 2، ص 155.
5. كشف الغمه، ج 2، ص 166.
6. ارشاد، ج 2، ص 174.
7. المعارف، ص 215.
8. اصول كافى، ج 1، ص 472.
9. فروع كافى، ج 4، ص 428 كتاب حج.
هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 22:42 موضوع امام شناسی | لینک ثابت
امامت ونص
شيعه معتقد است كه قدرت امام معصوم عليه السلام منبعث از خداست، امام را امت انتخاب نمىكند، بلكه امامت او مثل نبوت پيامبران، به نص الهى است.
وصيت و نص رسول خدا
على عليه السلام خلافت را حق مسلم و قطعى خود مىدانست و در نهج البلاغه بر مدعاى خود از طرق گوناگون استدلال كرده است.
آن حضرت در موارد زيادى از حق خويش سخن گفته است كه جز با مسالهى تنصيص و مشخص شدن حق خلافتبراى او به وسيله پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم قابل توجيه نيست. در نهج البلاغه صريحا دربارهى اهل بيت مىفرمايد:
«...ولهم خصائص حق الولاية وفيهم الوصية والوراثة، الان اذ رجع الحق الى اهله ونقل الى منتقله!» . (1) يعنى ويژگىهاى ولايت و حكومت از آن آنهاست و وصيت پيامبر و وراثت او در ميان آنان، هم اكنون حق به اهلش برگشته و دوباره به جايى كه از آنجا منتقل شده بود، باز گرديده است.
و همچنين در سرتاسر نهج البلاغه، گلايه امام از مردم براى اين است كه چرا او را از حق مسلم و قطعىاش محروم كردند بديهى است كه تنها با نص و تعيين قبلى از طريق رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است كه مىتوان از حق مسلم و قطعى دم زد; زيرا اگر انتخاب امام، حق امتبود معنى نداشت على عليه السلام تنها به خاطر شايستگىاش به امامت، قبل از انتخاب مردم حكومت را حق مسلم خود بداند و با كسى كه علىالظاهر مدعى خلافت از طريق مردم بود، به مبارزه برخيزد; زيرا صلاحيت و شايستگى حق بالقوه، ايجاد مىكند نه حق بالفعل و در صورت حق بالقوه، سخن از ربوده شدن حق مسلم و قطعى صحيح نيست. اكنون به ذكر مواردى مىپردازيم كه امام على عليه السلام خلافت را حق مسلم خود مىداند:
1. على عليه السلام براى اثبات حقانيتخود نوعا به ادله و نصوصى كه درباره او وارد شده است، استناد مىكند:
ابوالطفيل ليثى يكى از اصحاب پيامبر مىگويد: روزى على عليه السلام مردم را در ميدان وسيعى جمع كرد ، سپس به آنها فرمود: شما را به خدا سوگند مىدهم، هر كس از شما روز غدير خم و هر چه از رسول خدا شنيده، بگويد. سى نفر از مردم بلند شدند و شهادت دادند. ابونعيم مىگويد:
گروه كثيرى از مردم برخاستند وبه اين جمله شهادت دادند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هنگامى كه دست على عليه السلام را گرفته بود، به مردم مىفرمود: «اتعلمون انى اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا:
نعم يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: آيا شما مىدانيد كه من نسبتبه مؤمنان از خود آنها اولىتر هستم، مردم گفتند: آرى پيامبر خدا فرمود: «من كنت مولاه، فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» : هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام هم مولاى او استبار خدايا دوستبدار، دوستان او را و دشمن بدار دشمنان او را.
ابوالطفيل مىگويد: من اين اجتماع را ترك گفتم ولى شبههاى در دلم ايجاد شد. در راه با زيد بن ارقم ملاقات كردم و جريان را براى او بازگو كردم و سپس پرسيدم: چرا انكار مىكنى؟ من نيز همين مطلب را از رسول خدا شنيدم. (2) 2. هنگامى كه امام از طغيان عايشه و طلحه و زبير آگاه شد و تصميم به سركوبى آنها گرفت ضمن هشدار به رهبران مذهبى فرمود:
«...فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا علىمنذ قبض الله نبيه صلى الله عليه و آله و سلم حتى يوم الناس هذا» . (3) «به خدا سوگند از روزى كه خدا جان پيامبرش را گرفت تا امروز همواره حق مسلم من از من سلب شده است» .
3. اميرمؤمنان على عليه السلام مىگويد: روز شورا شخصى در حضور جمعى به من گفت: پسر ابوطالب! تو بر امر خلافتحريصى، من در پاسخ گفتم:
«بل انتم والله احرص وابعد وانا اخص واقرب وانما طلبتحقا لى وانتم تحولون بينى و بينه و تضربون وجهى دونه فلما قرعته بالحجة فى الملاء الحاضرين هب كانه بهت لا يدرى ما يجيبنى» . (4)
«به خدا سوگند بلكه شما با اينكه ازپيامبر دورتريد از من حريصتريد. من حق خود را طلب كردم شما مىخواهيد ميان من و حق خاص من مانع شويد و مرا از آن منصرف سازيد. آيا آنكه حق خويش را مىخواهد حريصتر استيا آنكه به حق ديگران چشم دوخته است؟ همين كه در جمع حاضران اقامه دليل نمودم به خود آمد و نمىدانست در پاسخ من چه بگويد» .
ابن ابى الحديد مىگويد: اعتراض كننده سعد وقاص و آن هم بعد از قتل عمر در روز شورا بود و سپس مىگويد: ولى اماميه معتقدند كه اعتراض كننده ابوعبيده جراح و آن هم در روز سقيفه بود» . (5)
4. در دنباله همان جملهها آمده است:
«اللهم انى استعديك على قريش ومن اعانهم، فانهم قطعوا رحمى وصغروا عظيم منزلتى واجتمعوا على منازعتى امرا هولى، ثم قالوا: الا ان في الحق ان تاخذه وفى الحق ان تتركه» .
«بار خدايا! من در برابر قريش و كسانى كه به كمك آنان برخاستهاند از تو استعانت مىجويم و شكايت را پيش تو مىآورم آنها پيوند خويشاوندى مرا قطع كردهاند و مقام و منزلت عظيم مرا كوچك شمردند و در غصب حق، و مبارزهى با من هماهنگ شدند (به اين هم اكتفا نكردند) بلكه گفتند:
«بعضى از حقوق را بايد گرفت و پارهاى را بايد رها كرد» (و اين از حقوقى است كه بايد رها سازى) .
ابن ابى الحديد مىگويد: اين گونه جملات از امام به طور تواتر نقل شده از جمله فرموده است:
1. ما زلت مظلوما منذ قبض الله رسوله....
2. و نيز فرموده: «اللهم اخز قريشا فانها منعتنى حقى وغصبتنى امرى» .
پروردگارا! قريش را رسوا ساز كه مرا از حقم ممنوع ساختند وخلافتم را غصب نمودند.
3. و هنگامى كه شنيد كسى داد مىزد «انا مظلوم» من ستمديدهام به او فرمود: «هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما» بيا با هم فرياد بزنيم كه من همواره مظلوم بودهام!
امام با اين كار، هم ناراحتى او را تسكين داد و هم مظلوميتخويش را اعلام فرمود.
4. و فرمود: «وانه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى» ابوبكر خوب مىدانست وجود من نسبتبه خلافت همچون محور وسط سنگ آسياست.
و نيز از آن حضرت رسيده است:
«ما زلت مستاثرا على، مدفوعا عما استحقه واستوجبه» : من هميشه تحت فشار حكومت استبداد بودهام و از آنچه حقم بود و سزاوار آن بودم ممنوع گشتم. (6) ابن ابى الحديد پس از نقل كلمات فوق، به دست و پا افتاده و مىگويد:
«معتزلىها اين سخنان را دليل بر افضليت و سزاوارتر بودن امام به خلافت مىگيرند نه اينكه نص صريحى بر خلافتبوده و امام با اين كلمات اشاره به آن فرموده باشد.
اما اماميه و زيديه به آنها استدلال مىكنند و به گمان قوى همين معنى از الفاظ مراد باشد ولى اگر اين حرف را بپذيريم بايد عدهاى از مهاجر و انصار را تكفير و تفسيق كنيم، لذا بايد گفت اين جملات جزو متشابهات است كه بايد ظاهر آنها را ناديده گرفت وآنها را به معنايى حمل نمود كه لطمهاى به صحابه نزند! !
اما واقعيت اين است كه چون ابن ابى الحديد سنى مذهب مىباشد لذا مجبور است چنين توجيهى نامربوط براى سخنان امام بكند در صورتى كه جملات بالا صراحت دارد در اينكه امام صريحا به مسئله خلافت پرداخته و آن را حقمسلم خويش مىداند كه غصب شده است.
چه لزومى دارد ما سخنان امام را از معنى حقيقىاش منصرف كنيم با توجه به اين كه ابن ابى الحديد نيز گفته گمان قوى همان معنى ظاهرى الفاظ استبه علاوه اين جملات هيچگونه ابهامى ندارد تا آنها را از متشابهات بدانيم!
وانگهى صحابه كه معصوم از خطا و اشتباه نبودند تا با تكيه بر عصمت آنها مجبور باشيم آنان را بىگناه قلمداد كنيم. (7) استاد شهيد مطهرى، بعد از نقل مطالب فوق از ابن ابى الحديد مىگويد:
ابن ابى الحديد خود طرفدار افضليت و اصلحيت على عليه السلام است جملههاى نهج البلاغه تا آنجا كه مفهوم احقيت مولى را مىرساند از نظر ابن ابى الحديد نيازى به توجيه ندارد ولى جملههاى بالا از آن جهت از نظر او نياز به توجيه دارد كه تصريح شده است كه خلافتحق خاص على عليه السلام بوده است و اين جز با منصوصيت و اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از جانب خدا تكليف را تعيين و حق را مشخص كرده باشد، متصور نيست. (8) 5. مردى از بنى اسد از اصحاب على عليه السلام از آن حضرت پرسيد:
«كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام و انتم احق به» ، چه طور شد كه قوم شما، شما را از اين مقامى كه سزاوارتر بوديد بركنار نمودند؟ امام در پاسخ فرمود:
«اما الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا و الاشددن برسول الله نوطا فانها كانت آثرة شحت عليها نفوس قوم و نحت عنهانفوس آخرين» . (9) رهبرى امت از آن ما بود و پيوند ما با پيامبر از ديگران استوارتر بود اما گروهى بر آن مقام بخل ورزيدند وگروهى ديگر (خود ما) با سخاوت از آن صرفنظر كردند و داور ميان ما و آنها خداوند است و بازگشت همه به سوى اوست...» .
ابن ابى الحديد مىگويد از استادم: ابوجعفر يحيى بن محمد علوى نقيب بصره كه مردى منصف بود و عقل وافرى داشت، پرسيدم منظور سؤال كننده از افرادى كه امام عليه السلام را از حقش بر كنار ساختند، كيانند؟ آيا منظور روز «سقيفه» استيا روز «شورا» ؟ گفت: «سقيفه» گفتم: من به خود اجازه نمىدهم بگويم اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مخالفت پيامبر را نمودند و نص خلافت را كنار گذاشتند، در پاسخم گفت: من هم به خود اجازه نمىدهم به پيامبر اين نسبت را بدهم كه در امر خلافت و امامت پس از خود اهمال و سستى ورزيده و مردم را بىسرپرست گذارده باشد، او كه براى مسافرتى در بيرون مدينه، كسى را به جاى خود برمىگزيد، چگونه براى پس از مرگش كسى را به خلافت تعيين نكرد؟ ! (10) 6.
عبدالله بن جناده مىگويد: من در نخستين روزهاى زمامدارى على عليه السلام از مكه وارد مدينه شدم، ديدم همه مردم در مسجد پيامبر در انتظار ورود امام هستند، ناگهان امام از خانه بيرون آمد و سخنان خود را پس از حمد و ثناى خداوند، چنين آغاز كرد: لما قبض الله نبيه ، قلنا نحن اهله و ورثته و عترته و اوليائه دون الناس...و ايم الله لولا مخالفة الفرقة بين المسلمين و ان لا يعود الكفر و يبور الدين لكنا على غير ما كنا لهم عليه» . (11)
اى مردم! روزى كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم از ميان ما رختبربست، گفتيم كه ما وارث و ولى و عترت او هستيم ديگر كسى با ما درباره حكومتى كه او پىريزى كرده است نزاع نكند و به آن چشم طمع ندوزد اما بر خلاف انتظار گروهى از قريش به حق ما دست دراز كردند و فرمانروايى را از ما سلب نمودند و از آن خود ساختند، به خدا سوگند اگر ترس از پيدا شدن شكاف و اختلاف در ميان مسلمانان نبود و اين كه بار ديگر كفر و بتپرستى به نقاط اسلامى بازگردد و اسلام محو و نابود شود وضع ما غير از اين بود كه مشاهده مىكنند.
7. در خطبه شقشقيه صريحا مىفرمايد: «... ارى تراثى نهبا» . (12) جملهى «با چشم خود مىديدم، ميراثم را به غارت مىبرند» ، اشاره به اين است كه ميراث الهى مرا به غارت مىبرند، قرآن نيز خلافت را «ارث الهى» خوانده است:
«وورث سليمان داود...» (13) و همچنين در جاى ديگر مىخوانيم كه يعقوب از خداوند فرزندى خواسته و چنين دعا مىكند: «يرثنى و يرث من آل يعقوب...» (14) روشن است كه وراثتسليمان از داود و يحيى از زكريا و آل يعقوب ظاهرا چيزى جز خلافت الهى نبوده است. (15) 8. انتقاد امام از امت مسلمان بعد از تعيين ابوبكر به خلافت، كه چرا بر خلاف دستور الهى عمل كردند: «ايتها الامة المتحيرة بعد نبيها لو كنتم قدمتم من قدم الله و اخرتم من اخر الله جعلتم الولاية و الوراثة حيث جعلها الله ما عال ولي الله سهم من فرائض الله و لا اختلف اثنان فى حكم الله...» . (16)
اى امتسرگردان بعد ازپيامبر خود! اگر شما آن كسى را كه خدا مقدم داشته است مقدم مىداشتيد و حكومت و ولايت را آن طورى كه خدا مقرر فرموده، رعايت مىكرديد، يك دوستخدا در مانده نمىگرديد و در امر خداوند در هيچ چيز، امت دچار نزاع نمىگشت، آگاه باشيد علم كتاب خداوند نزد ماست، پس بچشيد كيفر كار خود را كه دربارهى آن تقصير كرديد و در آنچه دستهايتان از پيش آماده كرده است» .
پس اگر حكومت و خلافتحق خاص على عليه السلام نبود، پس آن همه احتجاجات و مبارزات در اين باره براى چه بود؟
نوعى جدل منطقى
اگر حكومت و خلافتحق خاص على عليه السلام بود، پس چرا آن حضرت در بعضى جاها به آرا و بيعت مردم و شورا استدلال كرده است؟ چنان كه در نامهاى به معاويه مىنويسد:
«انه بايعنى القوم الذين بايعوا ابا بكر و عمر و عثمان على ما بايعوهم عليه، فلم يكن للشاهد ان يختار و لا للغائب ان يردوانما الشورى للمهاجرين و الانصار فان اجتمعوا على رجل و سموه اماما كان ذلك لله رضى فان خرج على امرهم خارج بطعن او بدعة ردوه الى ما خرج منه فان ابى قاتلوه على اتباعه غير سبيل المؤمنين و ولاه الله ما تولى...» . (17)
همان كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند با همان شرايط و كيفيتبا من بيعت نمودند. بنابراين، نه آنكه، حاضر بود (هم اكنون) اختيار فسخ دارد و نه آنكه، غايب بود اجازه رد كردن. شورا فقط از آن مهاجران و انصار است اگر آنها متفقا كسى را امام ناميدند خداوند راضى و خشنود است. اگر كسى از فرمان آنها با طعن و بدعتخارج گردد او را به جاى خود مىنشانند و اگر طغيان كند با او پيكار مىكنند; چرا كه از غير طريق مؤمنان بيعت كرده و خدا او را در بيراهه رها مىسازد.
عدهاى از علماى اهل سنت از جمله ابن ابى الحديد (18) براى عدم نص به خلافت على عليه السلام و اين كه امامتبه اختيار امت هم منعقد مىشود، به اين فقرات از نامهى آن حضرت تمسك جستهاند.
ابن ابى الحديد پس از نقل جريان سقيفه در شرح سخن امام (19) مىگويد: اگر نص صريحى به وصيت پيغمبر نسبتبه امام عليه السلام بود امام بايد با آن استدلال مىكرد و وصيت پيامبر را ياد آور مىشد و به دليل وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مقام خلافت را از آن خود مىدانست، در حالى كه امام عليه السلام نه خود و نه ياران و شيعيانش به نص استدلال نكردند بلكه از طريق فضايل و مناقب امام به استدلال پرداختند.
بعضيها پا را از اين فراتر نهاده اين نامه امام را دليل بر صحت و درستى خلافتخلفا گرفتهاند; ولى همانگونه كه مىدانيم اين استدلال از دو جهت نادرست است:
نخست: اين كه در خطبهها و سخنان امام فراوان آمده كه حكومت آنها بر خلاف حق بوده است و خلافت و جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، مخصوص آن حضرت مىباشد و پيامبر شخصا او را تعيين فرموده است و اين مطلب در جاى خود به تفصيل بيان شده است.
ديگر اينكه: اين نامه را به معاويه نوشته شده و امام عليه السلام مىخواهد او را از طريق حرفهاى خودش محكوم نمايد چرا كه معاويه خود را منصوب از ناحيه «عمر و عثمان» مىدانست و استدلال مىكرد خلافت آنها صحيح است، زيرا مهاجران و انصار با آنان بيعت كردهاند; امام عليه السلام از همين نكته در اين نامه استفاده كرده و يادآورى فرموده كه طبق اظهارات خودت، مىبايست از فرمان من نيز تبعيت كنى، چرا كه همان مهاجران و انصار با من نيز بيعت كردهاند و لذا جايى براى بهانه و عذر باقى نمىماند و اين صرف نظر از اين معنى است كه امام از ناحيه پيامبر و خدا منصوب به خلافتشده است.
غرض با توجه به نصوص فراوانى كه دربارهى وصايت ائمهى اطهار عليهم السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم وارد شده و با وجود استدلال و احتجاج زياد كه در منابع روايى و تاريخى آمده است، مىتوان استنباط كرد، استدلال به آرا و بيعت مردم از طرف على عليه السلام و امامان ديگر نوعى جدل منطقى و ناظر بر اين است كه ديگران مشروعيتحكومتخود را ناشى از راى مردم مىدانستند. على عليه السلام و ائمه ديگر با منطق خود آنان استدلال كردهاند.
به اين معنى منظورشان اين بود، از هر چيز ديگر از قبيل، وصايت، لياقت، افضليت و اصلحيت گذشته، اگر همان استناد به آراى مردم را كه مورد استناد ديگران است، ملاك باشد ما هم با آرا و بيعت مردم انتخاب شدهايم. به اين معنى امام با اين بيان مىخواسته پشتوانهى مردم و مقبوليت اجتماعى خويش را به معاويه اعلام نمايد.
وصايت و شورا دو اصل اسلامى
در اينجا حساسترين مسايل مذهبى و تاريخى اسلام و اساسىترين اختلاف تشيع و تسنن مطرح مىشود و از آن دو: يكى اصل «وصايت» و «نص» را ملاك تعيين امام بر امامت مىداند و اصل «شورا» و «بيعت» را انكار مىكند و ديگرى به عكس، منكر «نص» و «وصايت» است و «شورا» را ملاك تعيين حاكم مىداند به اين معنى شيعه معتقد است پيامبر در موارد بسيارى على عليه السلام را به عنوان «وصى» و خليفه خويش معين كرده است و نه تنها از جانشين خود بلكه تا دوازده وصى و خليفهاش نام برده و آنان را به امامت منصوب نموده است. (20) اساسا به عقيده شيعه «امامت» مانند «نبوت» است و عقيده دارند كه امام را نيز بايد خدا تعيين كند چنان كه «نبى» را او معين مىكند. به اين معنى مقام امامت همانند «مقام نبوت» است لذا امام را بايد با پيامبر اكرم و امامت را با رسالت او تشبيه كرد نه با مقامهاى ديگر، در نظامهاى غير اسلامى.
بنابراين با اين شرايط، تعيين ديگرى به خلافتيا رهبرى (اجتماعى سياسى) جامعه مثل اين است كه در عصر پيامبر اسلام، او را به عنوان پيامبرى قبول كنيم همچون مسيح، و شخص ديگرى را به حكومتبه عنوان امپراتور اسلام برگزينيم.
علماى اهل سنتبه استناد قول عايشه منكر وصيت هستند و در تعيين خليفه به اصل شورا استناد مىكنند چنان كه شيخ ازهر شيخ محمود شلتوت، در بحثخود دربارهى عقايد و قوانين اسلامى، معتقد است كه:
«...انتخاب خليفه و امام در اسلام با تصويب خدا و به دستور پروردگار نمىباشد كه او را نيروى الهى مدد كند، تا كارهاى مسلمانان اداره شود و همچنين خليفه داراى قدرت يزدانى نيست تا مردم به هر نحوى كه باشد از او اطاعت نمايند، خليفه هم مانند ساير افراد مسلمانان است و اعمال و رفتارش بايد مبتنى بر اصول دين اسلام و اوامر پروردگار باشد» . (21)
پس شيعه «بيعت» و «شورا» را منكر است و به جاى آن به «وصايت» تكيه مىكند، بر خلاف سنىها كه «وصايت» را انكار مىكنند و به «شورا» استناد دارند. ولى اگر اين دو اصل درست تحليل شود، خواهيم ديد، هيچ كدام از اين دو اصل مغاير يكديگر نيست و هيچ يك مجعول و غير اسلامى هم نمىباشد.
«شورا» يك اصل اسلامى استبا قطع نظر از عمل خود پيامبر، در قرآن و حديثبه آن تصريح شده است و همچنين هيچ مورخى و دانشمند منصفى هم نمىتواند منكر «وصايت» پيامبر دربارهى على عليه السلام باشد، به اين معنى امامت على عليه السلام زادهى ملاكهاى سياسى نظير: بيعت، وراثت و كانديداتورى نيست. امام بودن على عليه السلام علاوه بر لياقت و شايستگى خودش با تنصيص الهى و با وصايت پيامبر است; او امام استخواه منتخب مردم باشد يا نباشد و هيچ كس حق ندارد براى گزينش او اعتراض نمايد و از اطاعت او سرپيچى كند.
وصايتيك اصل ما فوق شورا
در نظام سياسى اسلام، تعيين امام و خليفه، به يكى از دو طريق انجام مىگيرد:
1. وصايت .
2. شورا.
اگر در اين دو مفهوم عميق فكر كنيم، مىبينيم اين دو ملاك در عرض هم نبوده و بلكه در طول هم مىباشد به اين معنى در يك مرحله، ملاك تعيين امام «وصايت» است و در مرحله ديگر «شورا» است. به اصطلاح «شورا» در جايى اعتبار دارد كه «وصايت» و «نص» در كار نباشد; زيرا «شورا» در اسلام در امرى صحيح است كه حكم آن در قرآن وحديثبيان نشده باشد.
قرآن مجيد در برخى از آيات يادآور مىشود كه: «ما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة...» . (22) «هرگز شايسته نيست كه افراد با ايمان در برا