تبليغاتX
به وبلاگ هیئت مکتب المهدی(روحی فداه) خوش آمديد.آرزوي سربلندي و سلامتي داریم برايتان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

شب های جمعه ساعت 21آدرس:تهران-چهارراه نظام آباد- خیابان سبلان شمالی-کوچه انقلاب حسینیه مکتب المهدی روحی فداه هیئت مکتب المهدی روحی فداه

امام شناسی

شناسنامه

كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 13

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

امام محمد باقر (ع) در روز جمعه يا دوشنبه يا سه شنبه غره ماه رجب يا سوم ماه صفر سال 57 هجرى يا به روايتى ديگر سال 56 هجرى، در مدينه به دنيا آمد و در روز دوشنبه هفتم ذى حجه يا ربيع الاول و يا ربيع الاخر سال 114 هجرى، در همان شهر بدرود حيات گفت. بنابراين، آن حضرت 57 سال در اين جهان زيست. از اين مدت چهار سال با جدش امام حسين (ع) و پس از وى 35 سال با پدرش زندگى كرد و هيجده سال بقيه عمرش را به تنهايى به سر برد. بنابر روايتى كه در كافى از قول امام صادق (ع) نقل شده است، وى 19 سال و دو ماه بيش از پدرش زيسته است و در همين دوران، مامت‏شيعيان را عهده‏دار بوده است. امام باقر (ع) در مدت امامت‏خود چند صباحى از خلافت وليد بن عبد الملك و نيز خلافت‏سليمان بن عبد الملك و عمر بن عبد العزيز و يزيد بن عبد الملك را درك كرد و سرانجام در روزگار خلافت هشام بن عبد الملك وفات يافت. در كتاب اعلام الورى نيز همين قول آمده كه با آنچه بعدا خواهيم گفت، صحيح مى‏نمايد. ابن شهر آشوب در مناقب نوشته است:

آن حضرت در سال 114 هجرى، در سن 57 سالگى زندگى را به درود گفته كه از اين مدت سه يا چهار سال را در جوار جد بزرگوارش امام حسين (ع) و 34 سال و ده ماه يا 39 سال با پدرش و 19 يا مطابق قول ديگر 18 سال پس از پدرش زيسته است كه همين مدت دوره امامت آن حضرت محسوب مى‏شود. امام باقر (ع) در طول سالهايى كه مامت‏شيعيان را عهده‏دار بود، دوران خلافت وليد بن يزيد و سليمان و عمر بن عبد العزيز و يزيد بن عبد الملك و برادرش، هشام، و وليد بن يزيد و برادرش. ابراهيم، را درك كرد و در اوايل خلافت ابراهيم، رحلت‏يافت. ابو جعفر بن بابويه گويد كه ابراهيم بن وليد بن يزيد، امام باقر (ع) را مسموم ساخت. در دو نسخه‏اى كه از اين كتاب در دسترس بود همين مطلب به چشم مى‏خورد. ولى در اين گفته از جانب ابن شهر آشوب يا نساخ و يا هر دو سهوى رخ داده كه از ديد آگاهان پوشيده نيست. چون در ميان خلفاى ياد شده تنها يك تن به نام وليد بن يزيد وجود داشته و اين همان كسى است كه نامش در آخر عبارت ذكر شده. و نام درست كسى كه در آغاز وايت‏به او اشاره شده وليد بن عبد الملك است كه وليد بن يزيد الخ نام، درست آن وليد بن يزيد بن عبد الملك و يزيد بن وليد بن عبد الملك و ابراهيم و برادرش مى‏باشد. علاوه بر اين هشام در سال 125 هجرى، وفات يافت و پس از او ابراهيم به خلافت رسيد كه او هم در سال 127 هجرى، كشته شد و اگر امام باقر (ع) در سال 114 هجرى، وفات يافته باشد، چنان كه ابن شهر آشوب نيز همين سخن را مى‏گويد، مى‏توان به آسانى پى برد كه وفات آن حضرت در زمان خلافت هشام روى داده است نه ابراهيم.

در كتاب كشف الغمة آمده است: محمد بن عمرو مى‏گويد، بنابر روايتى كه در دست ما است آن حضرت در سال 117 هجرى، وفات يافت و ديگران تاريخ رحلت آن حضرت را در سال 118 هجرى، ذكر كرده‏اند.

امام باقر (ع) در قبرستان بقيع و در كنار آرامگاه على بن حسين، پدرش، و حسن بن على عموى بزرگوارش، به خاك سپرده شده است.

 

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه سوم آذر 1388 ساعت 19:42 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

 

ادامه نهضت علمى پدر

كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 66

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

امام صادق (ع) از نظر علم و فضل سرآمد روزگار خود به شمار مى‏آمد. امام مالك بن انس درباره آن حضرت گفته است: در فضيلت و دانش و عبادت و پارسايى هيچ ديده‏اى چون جعفر بن محمد را نديده و هيچ گوشى توصيف آن را نشنيده و بر هيچ قلبى خطور نكرده است. او بسيار سخى، خوش مشرب و پرفايده بود.

حسن بن زياد گفت: از ابو حنيفه درباره فقيه‏ترين كسى كه ديده پرسش شده؟گفت: فقيه‏ترين كسى كه ديده‏ام جعفر بن محمد بوده است.

ابن ابى ليلى گويد: من هيچ سخن يا تصميمى را كنار نگزارده‏ام مگر به قول يك تن و او جعفر بن محمد است.

هيچ كس جز امير مومنان على بن ابى طالب (ع) و فرزندش جعفر بن محمد فرياد نكرد كه سلونى قبل ان تفقدونى. جنابذى در كتاب معالم العترة الطاهرة از صالح بن اسود نقل كرده است كه گفت: شنيدم جعفر بن محمد مى‏گويد: پيش از آن كه مرا از دست دهيد از من پرسش كنيد. زيرا آنچه من براى شما مى‏گويم كسى نمى‏تواند مانند آن را بگويد.

امام صادق (ع) مى‏فرمود: حديث من حديث پدرم و حديث پدرم حديث جدم و حديث جدم حديث على بن ابى طالب و حديث على حديث رسول خداست: از آن حضرت به اندازه‏اى از علوم ارزشمند روايت‏شده كه موجب شگفتى عقل مى‏شود. دانشمندان آنقدر كه از امام صادق (ع) روايت نقل كرده‏اند، از ديگر اهل بيت روايت نياورده‏اند. و هيچ يك از صاحبان آثار و راويان اخبار بدان اندازه كه از محضر امام صادق (ع) كسب فيض كرده‏اند، از ديگران بهره نبرده‏اند.

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 16:58 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

مهربانى با يتيمان

سيماى حكومتى امام على (ع)، ص 194

على اكبر بابازاده

حكومت على عليه السلام كه حكومت «عدل» بود، در حد شعار و تبليغات دور نمى‏زد، و براى زمينه چينى و حيف و ميل‏هاى بيشتر كه امروز در سطح جهان و بين الملل معمول است نبوده است، بلكه وى در عمل براى جهان و انديشمندان روشن ساخت كه در زعامت آن حضرت حتى يك نفر يتيم، خود را بى‏پناه ندانسته، و با درگذشت پدر مستقيما تحت نظارت «ولى امر» و جانشين به حق انبياء و اولياء قرار گرفته، و آن چنان مورد لطف و عنايت مولايش قرار مى‏گيرد، كه ديگران در آن عصر آرزوى يتيمى مى‏كردند! !

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 15:30 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 34

نويسنده: سيد محسن امين

مترجم: على حجتى كرمانى

گذشت على (ع)

در بردبارى و گذشت، على از همه مردمان گوى سبقت را ربوده بود.براى اثبات اين گفته، كافى است‏بالاترين مراتب حلم او را به طور اعم در رفتار با اهل جمل و به طور اخص با مروان بن حكم و عبد الله بن زبير ملاحظه كنيم.او در جنگ جمل بر مروان دست پيدا كرد.با آنكه اين شخص از دشمن‏ترين مخالفان على (ع) بود، اما على از وى درگذشت.همچنين آن حضرت بر عبيد الله بن زبير كه يكى از سرسخت‏ترين دشمنانش بود و به على آشكارا ناسزا مى‏گفت، دست‏يافت و او را اسير كرد ولى وى را مورد عفو قرار داد و به او گفت: «برو!نمى‏خواهم تو را ببينم.»و سخنى بيشتر از اين بر زبانش نراند. سعيد بن عاص نيز پس از واقعه جمل در مكه به دست على (ع) گرفتار آمد ولى آن حضرت به او سخنى نگفت و از او كناره گرفت و هيچ كس از شركت‏كنندگان در جنگ جمل و مردم بصره را مورد مجازات و قهر خود قرار نداد و منادى آن حضرت در شهر ندا مى‏داد: «هر كس كه از ميدان گريخته، تعقيب نمى‏شود.با مجروحان كارى نيست و هيچ اسيرى كشته نخواهد شد و آن كس كه سلاح خود را بر زمين گذارد امان خواهد يافت.»و دقيقا شيوه پيامبر (ص) را در فتح مكه در پيش گرفت.

در جنگ صفين ابتدا مردم شام، راه آب را بر او و يارانش بستند و ايشان را از دسترسى به آب بازداشتند.اما زمانى كه زمام جنگ به دست على و يارانش افتاد، به وى گفتند: آيا آب را بر روى سپاه شام ببنديم، همان طور كه خود آنها چنين كردند؟آن حضرت پاسخ داد: خير سوگند به خداوند«هرگز كردار آنها را در پيش نخواهم گرفت‏»و پيوسته به سپاهيانش سفارش مى‏كرد كسانى را كه از ميدان كارزار مى‏گريزند، تعقيب نكنند و مجروحى را به قتل نرسانند.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 15:25 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 36

نويسنده: سيد محسن امين

مترجم: على حجتى كرمانى

سخاوت و بخشندگى على (ع)

او بخشنده‏تر از ابرهاى پرباران بهارى بود و در اين ميدان نيز هماوردى براى او نمى‏توان سراغ كرد.شعبى در اين باره گفته است: على (ع) بخشنده‏ترين مردمان بود. معاويه سرسخت‏ترين دشمن آن حضرت، نيز گفته بود: اگر على انبارى پر از زر و اتاقى انباشته از كاه مى‏داشت، پيش از آنكه كاه را ببخشد، زر را مى‏بخشيد.بيت المال را مى‏رفت، در آن نماز مى‏گزارد و مى‏گفت: اى زرد و اى سپيد (طلا و نقره) !غير از مرا بفريبيد.

با آنكه بر همه امپراطورى اسلامى، به جز شام، فرمانروايى داشت، از خود ميراثى بر جاى نگذاشت.و جز او، كس ديگرى به مضمون آيه نجوا (1) عمل نكرد.از دسترنج‏خود هزار بنده را آزاد كرد و هرگز به نيازمندى پاسخ رد نگفت.

پى‏نوشت:

1. آيه 12 سوره مجادله.-م.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 15:21 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 18

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه على حجتى كرمانى

اوصاف بدنى على (ع)

در كتاب كشف الغمه نوشته شده است كه بدر الدين لؤلؤ عامل موصل از بعضى علما درخواست كرد تا احاديث صحيح و گوشه‏اى از آنچه درباره فضايل و صفات على (ع) نقل شده است استخراج كنند.اين صفات بر«انوار شمع اثنى عشر»نوشته و به آرامگاه آن حضرت برده شد.وى مى‏گويد: «من اين شمع را ديدم‏».آنچه در اوصاف على (ع) مى‏آيد مطالبى است كه از كتاب صفين و از جابر و ابن حنفيه و ديگران و نيز از كتاب استيعاب نقل شده است.بدر الدين با خواندن اين صفات گفت: او (على) نكوترين كسى است كه صفاتش را ديده است.ما با استفاده از مجموع اين روايات به خصوصيات برجسته آن امام همام اشاره مى‏كنيم.

على (ع) مردى ميانه بالا بود.اندكى كوتاه و چاق.چشمانى سياه و گشاده داشت.در نگاهش عطوفت و مهربانى موج مى‏زد.ابروانش كشيده و پيوسته بود.صورتى زيبا داشت و از نيكو منظرترين مردم به شمار مى‏آمد.رنگ صورتش گندمگون بود.چهره‏اى گشاده و بشاش داشت.به جز موهاى اطراف سرش، موى ديگرى نداشت و سرش طاس بود و از پشت همچون تاجى مى‏درخشيد.گردنش از سپيدى به درخشش ابريقى نقره‏اى مانند بود.ريشى انبوه داشت و بالاى آن زيبا مى‏نمود.گردنش ستبر و شانه‏هايش همچون شانه‏هاى شيرى ژيان، فراخ بود.

در روايتى ديگر ذكر شده است: شانه‏هايش مانند شانه‏هاى شيرى قوى جثه، پهن بود. بازوان نيرومندش، از شدت درهم پيچيدگى عضلات از ساعدش قابل تميز نبود.مچها و نيز پنجه‏هايى قوى و قدرتمند داشت.

در روايتى ديگر نيز آمده است: آن حضرت انگشتانى باريك و ساعد و دستى نيرومند داشت.و چنان قوى بود كه اگر دست كسى را مى‏گرفت، بر او مستولى مى‏شد و طرف مقابل قدرت نفس كشيدن را از دست مى‏داد.شكمى بزرگ و پشتى قوى داشت.سينه وى فراخ و پرمو بود و سر استخوانهاى او كه در مفصل با يكديگر جفت‏شده بودند، بزرگ مى‏نمود.عضلاتى پر پيچ و تاب و ساقهايى كشيده و باريك داشت.بزرگى عضله دست و پاى او بهنجار و موزون بود و هنگام راه رفتن اندكى به جلو متمايل مى‏شد.چون به ميدان كارزار روى مى‏آورد، با هروله و شتاب مى‏رفت.نيرومند و شجاع بود و در رويارويى با هر كسى، پيروز مى‏شد.به راستى خداوند او را با عز و نصر خود تاييد كرده بود.

مغيره در اين باره گفته است: على (ع) همچون شير بود، بلكه از شير قوى‏تر و اندامش از اندام او بهنجارتر مى‏نمود.

آن حضرت را با الفاظى همچون اصلع (طاس و بى‏مو) ، اجلح (كسى كه جلوى سر او كم مو باشد) ، انزع (مردى كه موى پيشانيش از هر دو طرف رفته) و بطين (شكم بزرگ) بسيار توصيف كرده‏اند كه ذكر آن نيز گذشت.

در كتاب فائق آمده است كه ابن عباس مى‏گويد: من زيباتر از طرفين پيشانى على (ع) نديده‏ام.شرصتان (طرفين پيشانى) از شرص و به معناى جذب و كشيدن است.گويا مو كشيده شده و جاى آن معلوم مى‏شود.آيا به وجه تسميه مو به نزعه نمى‏نگرى و نمى‏بينى لغات جذب و نزع همه از يك رشته سرچشمه مى‏گيرند؟!

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 15:18 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

اخلاق امام سجاد (ع)

كتاب: زندگانى على بن الحسين (ع)، ص 107

نويسنده: سيد جعفر شهيدى

و عباد الرحمن الذين يمشون على الأرض هونا

و إذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما.و الذين يبيتون لربهم سجدا و قياما.و الذين يقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم إن عذابها كان غراما.ساءت مستقرا و مقاما.إذا أنفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما...و الذين لا يشهدون الزور و إذا مروا باللغو مروا كراما (1) .

هِئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 10:29 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

نمايى از زندگانى امام (ع)

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 71

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

ابو عبد الله حسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام

سومين امام از اهل بيت طاهرين و دومين نواده رسول خدا (ص) و يكى از دو سرور جوانان اهل بهشت و دو گل خوشبوى محمد مصطفى و يكى از پنج نفر اصحاب كساست.او سرور شهيدان نام داشت و مادرش فاطمه دخت رسول الله (ص) بود.

 

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 10:19 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

خطبه بدون نقطه حضرت امیرالمومنین علی(سلام الله علیه)

الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ. الواحدُالأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ. سَلَّطَ المُلوکَ وَ أعداها، وَ أهلَکَ العُداةَ وَ أدحاها، وَ أوصَلَ المَکارِمَ وَ أسراها، وَ سَمَکَ السَّماءَ وَ عَلّاها، وَ سَطَحَ المِهادَ وَ طَحاها، وَ وَطَّدَها وَ َحاها، وَ مَدَّها وَ سَوّاها، وَ مَهَّدَها وَ وَطّاها، وَ أعطاکُم ماءَها وَ مَرعاها، وَ أحکَمَ عَدَدَ الاُمَمِ وَ أحصاها، وَ عَدَّلَ الأعلامَ وَ أرساها. الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ، وَلا رادَّ لِحُکمِهِ، لا إلهَ إلّا هُوَ، المَلِکُ السَّلام، المُصَوِّرُ العَلامُ، الحاکِمُ الوَدودُ، المُطَهِّرُ الطّاهِرُ، المَحمودُ أمرُهُ، المَعمورُ حَرَمُهُ، المَأمولُ کَرَمُهُ. عَلَّمَکُم کَلامَهُ، وَ أراکُم أعلامَهُ، وَ حَصَّلَ لَکُم أحکامَهُ، وَ حَلَّلَ حَلالَهُ، وَ حَرَّمَ حَرامَهُ. وَ حَمَّلَ مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) الرِّسالَةَ، وَ رَسولَهُ المُکَرَّمَ المُسَدَّدَ، ألطُّهرَ المُطَهَّرَ. أسعَدَ اللهُ الاُمَّةَ لِعُلُوِّ مَحَلِّهِ، وَ سُمُوِّ سُؤدُدِهِ، وَ سَدادِ أمرِهِ، وَ کَمالِ مُرادِهِ. أطهَرُ وُلدِ آدَمَ مَولوداً، وَ أسطَعُهُم سُعوداً، وَ أطوَلُهُم عَموداً،

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 12:12 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

فرزندان على (ع)

كتاب: سيره معصومان، ج 3، ص 15

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

مسعودى در مروج الذهب، شمار اولاد على (ع) را به بيست و پنج تن رسانده است.شيخ مفيد در كتاب ارشاد تعداد آنها را هفده تن از دختر و پسر دانسته و پس از آن گفته است: عده‏اى از علماى شيعه گويند كه فاطمه پس از وفات پيامبر (ص) جنينى كه پيامبر او را محسن ناميده بود سقط كرد.بنابر قول اين عده، فرزندان آن حضرت هجده تن بوده‏اند.

 

 هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 11:42 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

همسران على (ع)

كتاب: سيره معصومان، ج 3، ص 15

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

نخستين همسر آن حضرت، فاطمه زهرا (ع) دخت گرامى پيامبر خدا بوده است.على (ع) تا زمانى كه فاطمه در قيد حيات به سر مى‏برد با كس ديگرى پيمان زناشويى نبست.پس از وفات فاطمه، آن حضرت با امامه دختر ابو العاص بن ربيع بن عبد العزى بن عبد شمس كه فرزند زينب دختر پيغمبر بود ازدواج كرد.ام البنين دختر حزام بن دارم كلابيه، زن ديگرى بود كه على (ع) او را به عقد خود درآورد.پس از ام البنين، آن حضرت با ليلى دختر مسعود بن خالد النهشلية تميمه دارميه ازدواج كرد و پس از وى با اسماء بنت عميس خثعمى پيمان زناشويى بست.اسماء تا قبل از شهادت جعفر بن ابيطالب، همسر وى بود و پس از شهادت جعفر، ابو بكر او را به ازدواج خود درآورد و چون ابو بكر از دنيا رفت، على (ع) او را به همسرى خويش گرفت.يكى ديگر از همسران امير المؤمنين (ع) ام حبيب دختر ربيعه تغلبيه و موسوم به صهبا بوده است .اين زن از قبيله «سبى» بود كه خالد بن وليد در عين التمر بر آنها حمله برده و ايشان را به اسيرى گرفته بود.خوله دختر جعفر بن قيس بن مسلمه حنفى و يا به قولى ديگر خولة دختر اياس از ديگر زنان آن حضرت بوده است.همچنين على (ع) با ام سعد يا ام سعيد دختر عروة بن مسعود ثقفى و نيز مخبأة دختر امرى القيس بن عدى كلبى پيمان زناشويى بست.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 11:35 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

مبارزات فرهنگى امام جواد(ع)

اسماعيل نسّاجى زواره‏‏



امام جواد(ع) در دوره‏اى امامت خويش را آغاز كرد كه به رغم اقتدار شيعيان، عرصه سياسى و اجتماعى جامعه گرفتار چالش‏هاى عميق عقيدتى و درگيرى‏هاى مختلف شده بود.
دوران امامت آن حضرت با خلافت دو نفر از خلفاى ستم پيشه عباسى (مأمون و معتصم) مقارن بود.
مأمون به دليل اين كه با قتل امام رضا(ع) دچار بدنامى و تزلزل شده بود، صلاح نمى‏ديد كه بيش از آن به آزار امام جواد(ع) بپردازد. هم چنين به دليل قدرت شيعيان در آن روزگار تمام سعى خود را بر آرام نگه داشتن اوضاع مصروف مى‏داشت، لذا به منظور دست‏يابى به چنين هدفى ناچار شد آن حضرت را مانند پدرش على بن موسى الرضا(ع) تحمل كند.
هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 12:59 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

مولودى پر خير و بركت

كتاب: سيره پيشوايان، ص 530

نويسنده: مهدى پيشوائى

در خانواده امام رضا-عليه السلام-و در محافل شيعه، از حضرت جواد-عليه السلام-به عنوان مولودى پرخير و بركت‏ياد مى‏شد. چنانكه «ابو يحياى صنعانى‏» مى‏گويد: روزى در محضر امام رضا-عليه السلام-بودم، فرزندش ابو جعفر را كه خردسال بود، آوردند. امام فرمود: «اين مولودى است كه براى شيعيان ما، با بركت‏تر از او زاده نشده است‏» (1) .

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 12:47 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

شناسنامه

كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 217

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

امام جواد(ع)

زندگانى ابو جعفر محمد الجواد ابن على الرضا بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن على زين العابدين بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام، نهمين امام از اهل بيت صلوات الله عليهم اجمعين

امام جواد (ع) در شب جمعه 19 ماه مبارك رمضان يا 15 اين ماه يا روز جمعه 10 رجب در شهر مدينه به دنيا آمد. قولى كه در كتاب مصباح المتهجد آمده، تاريخ اخير را تاييد مى‏كند. در آنجا آمده است: ابن عياش گويد اين دعا به وسيله استاد بزرگ ابو القاسم (رضى الله عنه) آمده است كه: «اللهم انى اسئلك بالمولودين فى رجب محمد بن على الثانى و ابنه على بن محمد المنتجب الدعاء». وى مى‏نويسد: ابن عياش گفته است: روز دهم رجب، ميلاد ابو جعفر ثانى است.

آن حضرت در روزگار خلافت معتصم، روز شنبه آخر ذى قعده يا آخر ذى حجه يا پنجم يا ششم ذى حجه در روز سه‏شنبه سال 220 هجرى در بغداد چشم از جهان فرو بست. و در مقابر قريش در پشت قبر جدش امام موسى كاظم (ع) به خاك سپرده شد. مدت عمر وى بيست و پنج‏سال بود. كلينى گويد: عمر آن حضرت 25 سال و 2 ماه و 18 روز و بنا بر قول ديگرى سه ماه و بيست و دو روز بود. ابن خشاب گويد: امام جواد (ع) ، 25 سال و سه ماه و 18 روز زيست و شيخ مفيد عمر آن حضرت را 25 سال و اندى مى‏داند.

از اين مدت، وى هشت‏يا هفت‏سال و چهار ماه و دو روز با پدرش و 17 يا 18 سال، بيست روز كمتر، پس از پدرش زيست. كه اين همان مدت امامت و خلافت آن حضرت به شمار مى‏رود و مصادف با دوران پادشاهى مامون است. آن حضرت در اوايل دوران خلافت معتصم وفات يافت. برخى وفات آن حضرت را در دوران خلافت واثق دانسته‏اند. حافظ عبد العزيز بن اخضر جنابذى در معالم العترة الطاهرة از محمد بن سعيد نقل كرده است كه گفت: محمد بن على (ع) ، در زمان خلافت الواثق بالله به قتل رسيد. شايد اين اشتباه براى وى از آنجا پيش آمده كه واثق بر آن حضرت نماز گزارد. بلكه سخن صحيح آن است كه امام جواد (ع) در عهد خلافت معتصم از دنيا رفت. زيرا مردم در سال 227 هجرى با واثق براى خلافت‏بيعت كردند. تنها توجيه براى قول جنابذى آن است كه شايد مقصود وى آن بوده كه واثق در زمان خلافت معتصم، آن حضرت را با خورانيدن سم به قتل رسانيده است.

مادر امام جواد (ع)

مادر آن حضرت كنيزى بود كه او را«سكن مريسيه‏»و يا«سبيكه‏»مى‏خواندند. برخى علاوه بر اين دو نام، از مادر آن حضرت با نامهاى ديگرى نيز ياد كرده‏اند همچون سبيكه، نوبيه و سكينه، كه شايد اين نام آخر صورت تصحيف شده سبيكه باشد، خيزران و دره. امام رضا (ع) اين زن را خيزران مى‏خواند و گفته‏اند نامش ريحان و قبطى و مكنى به ام الحسن بود.

كنيه امام جواد (ع)

او را با كنيه ابو جعفر ياد مى‏كردند. همچنين براى آن كه با امام باقر (ع) ، كه او هم كنيه ابو جعفر داشت، اشتباه نشود كنيه وى را ابو جعفر ثانى ذكر مى‏كردند.

لقب آن حضرت

آن حضرت را القابى بود مانند جواد و قانع و نجيب و تقى. اما از همه القاب وى مشهورتر لقب جواد بود.

نقش انگشترى آن حضرت

«نعم القادر الله‏»بوده است.

فرزندان آن حضرت

شيخ مفيد گويد: فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: پسرانش على (امام دهم) و موسى و دخترانش فاطمه و امامه. آن حضرت به جز آن دو پسرى كه ذكر كرديم، پسر ديگرى نداشت. ابن شهر آشوب در مناقب مى‏نويسد: فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: على (امام دهم) و موسى و حكيمه و خديجه و ام كلثوم. ابو عبد الله حارثى گويد: امام (ع) فقط دو دختر به نامهاى فاطمه و امامه داشت.

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 12:43 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

شناسنامه

كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 141

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

زندگى امام ابو الحسن على الرضا ابن موسى الكاظم ابن جعفر الصادق ابن محمد الباقر بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام هشتمين امام از ائمه اهل بيت صلوات الله عليهم اجمعين

امام رضا (ع) در روز جمعه، يا پنج‏شنبه 11 ذى حجه يا ذى قعده يا ربيع الاول سال 153 يا 148 هجرى در شهر مدينه پا به دنيا گذاشت. بنابراين تولد آن حضرت مصادف با سال وفات امام صادق (ع) بوده يا پنج‏سال پس از درگذشت آن حضرت رخ داده است. همچنين وفات آن حضرت در روز جمعه يا دوشنبه آخر صفر يا 17 يا 21 ماه مبارك رمضان يا 18 جمادى الاولى يا 23 ذى قعده يا آخر همين ماه در سال 203 يا 206 يا 202 هجرى اتفاق افتاده است. شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا گويد قول صحيح آن است كه امام رضا (ع) در 21 ماه رمضان، در روز جمعه سال 203 هجرى درگذشته است. وفات آن حضرت در سال 203 در طوس و در يكى از روستاهاى نوقان به نام سناآباد اتفاق افتاد.

با تاريخ‏هاى مختلفى كه نقل شد، عمر آن حضرت 48 يا 47 يا 50 يا 51 سال و 49 يا 79 روز يا 9 ماه يا 6 ماه و 10 روز بوده است. اما برخى كه سن آن حضرت را 55 يا 52 يا 49 سال دانسته‏اند، سخنشان با هيچ يك از اقوال و روايات، منطبق نيست و ظاهرا تسامح آنان از اينجا نشات گرفته كه سال ناقص را به عنوان يكسال كامل حساب كرده‏اند. از جمله اين اقوال شگفت آور سخن شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا است كه گفته است: ميلاد امام رضا (ع) در 11 ربيع الاول سال 153 و وفات وى در 21 رمضان سال 203 بوده و با اين حساب آن حضرت 49 سال و شش ماه در اين جهان زيسته است. مطابق آنچه صدوق نقل كرده، عمر آن حضرت پنجاه سال و شش ماه و ده روز مى‏شود و منشا اين اشتباه را بايد عدم دقت در جمع و تفريق اعداد دانست‏شيخ مفيد نيز مرتكب اين اشتباه شده است و ما در حواشيهاى خود بر كتاب المجالس السنيه متذكر اين خطا شده‏ايم.

بنابر گفته مولف مطالب السؤول، امام رضا (ع) 24 سال و چند ماه و بنابر قول ابن خشاب 24 سال و 10 ماه از عمر خويش را با پدرش به سر برد. لكن مطابق آنچه گفته شد، عمر آن حضرت در روز وفات پدرش 35 سال يا 29 سال و دو ماه بوده و پس از درگذشت پدرش چنانكه در مطالب السؤول نيز آمده، 25 سال زيسته است و نيز مطابق آنچه قبلا گفته شد آن حضرت پس از پدرش بيست‏سال در جهان زندگى كرد. چنانكه شيخ مفيد نيز در ارشاد همين قول را گفته است. برخى نيز اين مدت را بيست‏سال و دو ماه، يا يست‏سال و نه ماه، يا بيست‏سال و چهار ماه، يا بيست و يكسال و 11 ماه، ذكر كرده‏اند كه اين مدت، روزگار امامت و خلافت آن حضرت به شمار است. در طول اين مدت آن حضرت دنباله حكومت هارون رشيد را كه ده سال و بيست و پنج روز بود درك كرد. سپس امين از سلطنت‏خلع شد و عمويش ابراهيم بن مهدى براى مدت بيست و چهار روز به سلطنت نشست. آنگاه دوباره امين بر او خروج كرد و براى وى از مردم بيعت گرفته شد و يكسال و هفت ماه حكومت كرد ولى به دست طاهر بن حسين كشته شد. سپس عبد الله بن هارون، مامون، به خلافت تكيه زد و بيست‏سال حكومت كرد. امام رضا (ع) پس از گذشت پنج‏يا هشت‏سال از خلافت مامون به شهادت رسيد.

مادر امام رضا (ع)

در مطالب السؤول گفته شده است كه: مادر آن حضرت كنيزى بود. كه خيزران مرسى نام داشت. برخى نام وى را شقراء نوبيه، ذكر كرده‏اند كه اروى، اسم او و شقراء لقب وى بوده است.

طبرسى در اعلام الورى گويد: مادرش كنيزى بود به نام نجمه كه به وى ام البنين مى‏گفتند. برخى نام مادر آن حضرت را سكن نوبيه و تكتم، نيز گفته‏اند. حاكم ابو على گويد: از جمله شواهدى كه دلالت دارد نام مادر امام رضا (ع) تكتم بود، سخن شاعرى است كه در مدح آن حضرت فرموده است:

الا ان خير الناس نفسا و والدا

و رهطا و اجدادا على المعظم (1)

اتتنا به للعلم و الحلم ثامنا

اماما يودى حجة الله تكتم (2)

ابو بكر گويد: عده‏اى اين شعر را به عموى ابو ابراهيم بن عباس منسوب ساخته‏اند و من آن را روايت نمى‏كنم و روايت و سماع اين شعر براى من واقع نشده بنابراين نه آن را اثبات مى‏كنم و نه ابطال. وى همچنين گويد: تكتم از اسامى زنان عرب است و در اشعار بسيارى به كار رفته است. از جمله در اين بيت:

«طاف الخيالان فزادا سقما

خيال تكنى و خيال تكتما»

فيروز آبادى نيز بر اين اظهار نظر صحه گذارده و گفته است: تكنى و تكتم به صورت مجهول، هر يك از نامهاى زنان است.

كنيه آن حضرت

كنيه آن حضرت را ابو الحسن و نيز ابو الحسن ثانى خوانده‏اند. ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين روايتى نقل كرده و مبنى بر آن كه كنيه آن حضرت، ابو بكر بوده است. وى به سند خود از عيسى بن مهران از ابو صلت هروى نقل كرده است كه گفت: روزى مامون از من پرسشى كرد. گفتم: ابو بكر در اين باره چنين و چنان گفته است. مامون پرسيد: كدام ابو بكر؟ابو بكر ما يا ابو بكر اهل سنت؟گفتم، ابو بكر ما. پس عيسى از ابو صلت پرسيد: ابو بكر شما كيست؟پاسخ داد: على بن موسى الرضاست كه بدين كنيه خوانده مى‏شود.

لقب آن حضرت

در كتاب مطالب السؤول در اين باره آمده است: القاب آن حضرت عبارت است از رضا، صابر، رضى و وفى، كه مشهورترين آنها رضاست. در فصول المهمة نيز مشابه اين مطلب آمده با اين تفاوت كه در آنجا به جاى القاب رضى و وفى، زكى و ولى ياد شده است. در مناقب ابن شهر آشوب گفته شده است: احمد بزنطى گويد: بدان جهت آن حضرت را رضا ناميدند كه او از خدا در آسمانش رضا بود و براى پيامبر و ائمه در زمين رضا بود. و نيز گفته‏اند چون مخالف و موافق گرد آن حضرت بودند وى را رضا ناميدند. همچنين گفته‏اند: چون مامون بدان حضرت، رضايت داد وى را رضا گفتند.

نقش انگشترى آن حضرت

در فصول المهمة گفته شده است: نقش انگشترى امام رضا (ع) «حسبى الله‏»بود و در كافى به سند خود از امام رضا (ع) نقل شده است كه فرمود: نقش انگشترى من، «ما شاء الله لا قوة الا بالله‏»است. صدوق نيز در عيون گويد: نقش انگشترى آن حضرت‏«وليى الله‏»بود.

فرزندان امام رضا (ع)

كمال الدين محمد بن طلحه در مطالب السؤول گويد: آن حضرت شش فرزند داشت. پنج پسر و يك دختر. نام فرزندان وى چنين است: محمد قانع، حسن، جعفر، ابراهيم، حسن و عايشه‏».

عبد العزيز بن اخضر جنابذى در معالم العتره و ابن خشاب در مواليد اهل البيت و ابو نعيم در حلية الاوليا نظير همين سخن را گفته‏اند. سبط بن جوزى در تذكرة الخواص گويد: فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: محمد (امام نهم) ابو جعفر ثانى، جعفر، ابو محمد حسن، ابراهيم و يك دختر. شيخ مفيد در ارشاد مى‏نويسد: امام رضا (ع) دنيا را بدرود گفت و سراغ نداريم كه از وى فرزندى به جا مانده باشد جز همان پسرش كه بعد از وى به امامت رسيد. يعنى حضرت ابو جعفر محمد بن على (ع) .

ابن شهر آشوب در مناقب مى‏گويد: امام محمد بن على (ع) تنها فرزند اوست. طبرى در اعلام الورى نويسد: تنها فرزند رضا (ع) پسرش محمد بن على جواد بود لا غير. در كتاب العدد القوية آمده است كه امام رضا (ع) دو پسر داشت كه نام آنها محمد و موسى بود و جز اين دو فرزندى نداشت. همچنين در قرب الاسناد نقل شده است كه بزنطى به حضرت رضا (ع) عرض كرد: من از چند سال پيش درباره جانشين شما پرسش مى‏كردم و شما هر بار پاسخ مى‏داديد پس از من پسرم جانشين من خواهد شد. اما اينك خداوند به شما دو پسر عطا كرده است پس كداميك از پسرانتان جانشين شمايند؟

مجلسى نيز در بحار الانوار در باب خوشخويى حديثى از عيون اخبار الرضا (ع) نقل كرده كه در سند آن نام فاطمه دختر رضا آمده است.

پى‏نوشتها:

1 - هان كه از بهترين مردمان از نظر سرشت و پدر و خانواده و نيا، على (ع) بزرگ است.

2 - تكتم او را براى ما به ارمغان آورد و او براى علم و حلم هشتمين امامى است كه حجت‏خدا را ادا مى‏كند.

 هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 19:14 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

شناسنامه

كتاب: زندگى سياسى امام هشتم، ص 91

نويسنده: سيد جعفر شهيدى

امام رضا عليه السلام هشتمين امام شيعه اثنا عشرى است و پيامبر(ص) نام وى را به صراحت ذكر فرموده: على فرزند موسى، فرزند محمد، فرزند على، فرزند حسين، فرزند على، فرزند ابوطالب كه درود خدا بر همه آنان باد.

كنيه‏اش ابوالحسن است.

برخى از لقبهايش عبارتند از رضا، صابر، زكى، ولى. . .

نقش انگشتريش: حسبى الله، يا به روايت ديگر ماشاء الله، لا قوة الا بالله.

زادگاهش در مدينه به سال 148 هجرى بود. يعنى در همان سالى كه جدش امام صادق(ع) در گذشت و اين نظر بيشتر علما و تاريخ نويسان است. (1) .

البته كسانى هم هستند كه ولادت امام رضا(ع) را در سال 153 هجرى دانسته‏اند، مانند: اربلى در كشف الغمه، ابن شهرآشوب در مناقب، صدوق در عيون الاخبار هر چند كه كلامش چندان صريح نيست، مسعودى در اثبات الوصيه، ابن خلكان در وفيات الاعيان، ابن عبد الوهاب در عيون المعجزات، و يافعى در مرآة الجنان. . .

و نيز گفته شده كه تاريخ تولد حضرت امام رضا(ع) سال 151 است. ولى به هر حال قول نخست از همه قويتر و مشهورتر است و دو قول اخير طرفدار بسيار كمى دارد.

تاريخ وفات امام رضا(ع)، بنا به گفته علماى و مورخان بزرگ، سال 203 هجرى در طوس بوده است.

پى‏نوشت‏ها:

(1) مانند: شيخ مفيد در ارشاد، شبراوى در الاتحاف بحب الاشراف، كلينى در كافى، كفعمى در مصباح، شهيد در دروس، طبرسى در اعلام الورى، فتال در روضة الواعظين، صدوق در علل الشرايع، تاج الدين محمد بن زهره در غاية الاختصار، ابن صباح مالكى در الفصول المهمة، اردبيلى، در جامع الرواة، مسعودى در مروج الذهب هر چند كه در كلامش ابهامى است، ابو الفداء در تاريخ خود، گنجى شافعى در كفاية الطالب، ابن اثير در كامل، ابن حجر در صواعقش، شبلنجي در نور الابصار، بغدادى در سبائك الذهب، ابن جوزى در تذكرة الخواص، ابن الوردى در تاريخ خود، كه از تاريخ غفارى و نوبختى نيز نقل كرده. عتاب بن اسد نيز مى‏گفت كه گروهى از اهل مدينه را شنيده كه همين مطلب را مى‏گويند. غير از اين افراد، تعداد بسيارى ديگر نيز مى‏باشند.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 19:12 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

امام صادق (ع) و مباحث كلامى

كتاب: زندگانى امام صادق (ع)، ص 50

نويسنده سيد جعفر شهيدى جميل بن دراج گويد: ابو عبد الله را از قضا و قدر پرسيدم، فرمود آفريده‏هاى خدايند و خدا در آفريده‏اش چيزى را كه خواهد مى‏افزايد. (1) و در پاسخ ديگر كه از قضا و قدر مى‏پرسد گويد: چون روز رستاخيز آيد و خدا آفريدگان را فراهم نمايد، از آنچه بر آنان عهد بسته است پرسد. (2) و از آنچه قضاى او بر آن رفته نپرسد. (3)

كسى ديگر مى‏پرسد: آيا خدا چيزى را به بندگانش واگذارده؟ -خدا اجل و اعظم از اين است! -آيا آنان را مجبور ساخته؟ -خدا عادل‏تر از آن است كه بندگان را مجبور سازد، سپس عذابشان كند. -آيا ميان اين دو منزله‏اى است؟ -آرى به وسعت ميان آسمان و زمين. (4)

آنكه مى‏پندارد خدا به بدى و فحشاء امر مى‏كند بر خدا دروغ بسته است و آنكه مى‏گويد خير و شر به مشيت‏خدا نيست، خدا را قادر ندانسته و آنكه مى‏پندارد نافرمانى با قوتى جز قوت خدا داد سرزده، بر خدا دروغ بسته. (5)

ديگر از بحثهايى كه در پايان سده نخست و آغاز سده دوم[عصر امام صادق (ع) ]رونق داشته، بحث‏حدوث و قدم عالم است. آيا جهان نو پديد آمده يا ديرينه است؟ و نتيجه بحث در حادث يا قديم بودن عالم به صفات حق تعالى باز مى‏گردد كه قديم است‏يا حادث.

از جمله كسانى كه در باره حدوث يا قدم عالم از امام صادق پرسش كرده، ابو شاكر ديصانى است.

ابن نديم، ابو شاكر را در شمار رؤساى متكلمانى نوشته است كه در ظاهر خود را مسلمان مى‏نماياندند و در نهان زنديق بودند. (6) نوشته‏اند روزى ابو شاكر به مجلس امام در آمد. نخست‏خاندان او را ستود، سپس گفت: اگر نام علما به ميان آيد به تو اشارت مى‏كنند. اى درياى خروشان (دانش) به ما بگو دليل حدوث عالم چيست؟

امام صادق (ع) پاسخ داد: نزديكترين دليل اين است كه به تو نشان مى‏دهم. آنگاه تخم مرغى را خواست و گفت: اين قلعه‏اى به هم پيوسته است. درون آن پوستى است نازك كه سپيده‏اى چون سيم مذاب و زر روان را در برگرفته است. آنگاه مى‏شكافد و صورتى چون طاوس از آن بيرون مى‏آيد. آيا چيزى جز آنچه مى‏دانى بر آن افزوده شده؟

-نه-اين نشانه حدوث عالم است. -نيكو گفتى و خلاصه فرمودى. اما ما چيزى را جز از راه حواس پنجگانه نمى‏پذيريم.

-سخن از حاسه‏هاى پنجگانه به ميان آوردى. اما دريافت اين حاسه‏ها اگر با دليل همراه نباشد، در استنباط سود نمى‏دهد. چنان كه در تاريكى جز با چراغ نمى‏توان راه رفت، با حواس محسوس را مى‏توان يافت، اما براى آنچه به حس در نمى‏آيد، دليل عقلى بايد. (7)

ديگر از كسانى كه در اين باره از آن حضرت پرسش كرده، ابن ابى العوجاء است. عبد الكريم بن ابى العوجاء نيز خود را مسلمان مى‏نماياند، اما در باطن مانوى بود. محمد بن سليمان كه از جانب ابو جعفر منصور حكومت كوفه را داشت‏به سال 155 وى را گردن زد. چون كشته شدن خود را مسلم دانست گفت‏به خدا سوگند چهار هزار ديث‏ساختم در آنها حلال را حرام و حرام را حلال كردم و بر زبانها افكندم. (8)

ابن ابى العوجاء نيز در باره حدوث يا قدم عالم با امام صادق (ع) گفتگويى چنين دارد: به چه دليل جهان حادث است؟

-هر چيزى خرد يا بزرگ چون مانند آن را بدان بيفزايى بزرگتر مى‏شود و معنى آن اين است كه آن چيز حالت نخستين خود را از دست داده است. اگر قديم بود همچنان مى‏بود و در آن تغييرى پديد نمى‏آمد. و آنچه زوال مى‏يابد و دگرگونى مى‏پذيرد رواست كه باشد و يا نباشد. پس وجود آن پس از نبودن آن، آن را حادث نشان ميدهد.

-گيريم چنين است، اگر آنچه هست‏بر همان حالت‏باقى مى‏ماند (در آن تغييرى پديد نمى‏آمد) چگونه حدوث آن را ثابت مى‏كردى؟

-ما از اين جهان كه در آن هستيم سخن مى‏گوييم. اگر اين جهان را برداريم و جهانى ديگر جاى آن بگذاريم، اين برداشتن و گذاشتن خود دليل حدوث است. ولى پاسخ تو را به گونه‏اى ديگر مى‏دهم. اگر آنچه هست همچنان مى‏بود كه بوده و تغييرى در آن پديد نمى‏آمد، باز مى‏توانستيم بينديشيم، اگر چيزى بر آنها افزوده مى‏شد بزرگتر مى‏بودند.

در اين صورت در آنها دگرگونى پديد مى‏آمد و با پديد آمدن دگرگونى در آنان، نمى‏شد قديمشان خواند. (9)

نوشته‏اند ابن ابى العوجاء مقتول به سال 155 ه. ق و ابن طالوت از مانويه كه به اسلام تظاهر مى‏كرد و ابن اعمى و ابن مقفع با تنى چند از زنديقان هنگام حج در مسجد الحرام بودند. ابو عبد الله جعفر بن محمد نيز در آنجا بود و فتوى مى‏داد و قرآن تفسير مى‏كرد و پرسشها را با دليل پاسخ مى‏فرمود. آنان كه با ابن ابى العوجاء بودند، وى را گفتند: نمى‏خواهى او را نزد كسانى كه گرد او را گرفته‏اند رسوا كنى و از او چيزى پرسى كه پاسخ آن را نداند؟ مى‏بينى مردم فريفته او شده‏اند و او علامه زمان خويش شده است؟

ابن ابى العوجاء گفت: چنين مى‏كنم. پس نزد او رفت و گفت: رخصت پرسش مى‏دهى؟

-اگر مى‏خواهى بپرس. -تا كى اين بيدر (10) را به پاى مى‏كوبيد؟ و به اين سنگ پناه مى‏بريد؟ و اين خانه بالا برده با آجر و كلوخ را مى‏پرستيد؟ و چون شتر گريزان گرداگرد او هروله مى‏كنيد؟ تو اين (دين) را رئيس و بزرگى. پدرت مؤسس آن بود.

امام پاسخ داد: آنكه خدا گمراهش كند و دل او را كور سازد، حق را گوارا نشمارد، و بدان پناه نيارد. شيطان دوست او گردد و او را به آبشخور هلاكت در آرد و برون شدن از آن نتواند. اين خانه‏اى است كه خدابندگانش را به پرستش خود در آن واداشته تا با آمدن به سوى آن، طاعتشان را بيازمايد. آنان را به تعظيم اين خانه واداشته و آن را قبله نمازگزارانش كرده. وسيلتى است‏براى رضوان او و راهى ست‏به سوى غفران او. بر پا و استوار است‏به كمال فراهم آمدنگاه عظمت و جلال. پيش از گستردن زمين آن را آفريد به دو هزار سال. (11) سزاوارتر كس به اطاعت در آنچه فرموده و از آنچه نهى نموده، اوست كه روح و جسم را آفريد.

- سخن گفتى و كار را بدان كه غايب است واگذاردى.

- واى بر تو! چگونه نهان است آنكه با بندگان خويش است؟ و آنان را نگران است، و از رگ گردن نزديكتر به آنان است. سخنشان را مى‏شنود و نهانشان را مى‏داند. جايى از او خالى نيست و جايى را فراگير نه، و به جايى از جايى نزديكتر نه! آثار او بدين گواه است و كردار او بدان دليل. و آنكه خدا او را با آيات محكم و برهانهاى روشن فرستاده، ما را بدين عبادت گمارده. اگر در كار او اندك شك دارى بپرس تا آن را برايت روشن كنم.

ابن ابى العوجاء در سخن درماند و شرمنده نزد ياران خود بازگشت. (12)

كلينى به اسناد خود از يونس پسر يعقوب روايت كند: نزد ابو عبد الله بودم، مردى شامى بر او در آمد و گفت: من از كلام، فقه و فرائض برخوردارم و آمده‏ام با اصحاب تو مناظره كنم.

امام فرمود: كلام تو از كلام رسول الله است‏يا از خودت؟

- از كلام رسول الله و كلام خودم. -پس تو شريك رسول الله هستى؟ -نه. -از خداى عز و جل وحى شنيده‏اى و او تو را خبر داده است؟ -نه. -طاعت تو همچون طاعت رسول خدا واجب است؟ -نه.

ابو عبد الله متوجه من شد و گفت: يونس اين مرد پيش از آنكه در كلام در آيد خصم خود گرديد. اگر كلام را نيكو مى‏دانى با او گفتگو كن.

من دريغ خوردم كه كلام نمى‏دانم. پس گفتم: فدايت‏شوم شنيدم از در آمدن در بحث كلام نهى مى‏كردى و مى‏گفتى واى بر متكلمان كه مى‏گويند اين پذيرفته است و آن نه. اين درست است اين نه. اين را به حكم عقل قبول داريم و آن را نه. امام گفت: گفتم واى بر آنان اگر سخن مرا واگذارند (آنچه در ما اهل بيت است) و به راى خود رانند (جدال پيش گيرند) . پس گفت‏برون رو ببين از متكلمان كسى را مى‏بينى او را بياور. رفتم و حمران پسر اعين و احول (محمد بن نعمان مشهور به مؤمن طاق) و هشام بن سالم را آوردم و اينان كلام را نيكو مى‏دانستند. و قيس بن ناصر را كه به نظر من از آنان كلام را نيكوتر مى‏دانست و كلام را از على بن الحسين (ع) آموخته بود بياوردم. هشام پسر حكم نيز كه تازه جوان بود رسيد. امام صادق (ع) او را جاى داد و گفت: ياور ما به دل و زبان و دستش. آنگاه حمران و مؤمن طاق را فرمود با او مناظره كنند و آنان بر وى پيروز شدند. سپس هشام بن سالم را گفت: با او مناظره كن! او نيز مناظره كرد. آنگاه هشام بن حكم را فرمود: با او به سخن درآمد. شامى‏نخست در باره امامت امام صادق پرسشى كرد كه هشام را غضبناك ساخت.

سپس هشام از او پرسيد: پروردگار تو در كار آفريده‏اش نيكو مى‏نگرد يا آفريده‏اش در كار خود؟

-پروردگارم نيكوتر مى‏نگرد. -براى آنان چه كرده؟ -حجت و دليل بر پا داشته تا پراكنده نشوند و آنان را بدان چه از جانب او واجب است‏خبر داده.

-آن حجت كيست؟ -رسول خدا! -و پس از او؟ -كتاب و سنت. -آيا كتاب و سنت در رفع اختلاف براى ما سودى داشته؟ -آرى! -پس چرا ما و تو با يكديگر اختلاف داريم و تو از شام آمده‏اى تا با ما مناظره كنى؟

شامى خاموش ماند. امام صادق از شامى پرسيد: چرا سخن نمى‏گويى؟

شامى گفت: اگر بگويم اختلاف نداريم دروغ گفته‏ام، و اگر بگويم كتاب و سنت اختلاف را از ميان ما بر مى‏دارد سخنى باطل گفته‏ام، چه هر يك از اين دو محتمل معنى‏هاست و اگر بگويم اختلاف داريم و هر يك از ما مدعى حق است، فايدت كتاب و سنت از ميان مى‏رود. اما از سخن او عليه وى دليلى دارم.

امام گفت: بپرس. او را توانا و آگاه خواهى يافت.

-خدا در كار بنده‏اش نيكوتر مى‏نگرد يا بندگان او؟

-خدا!

-آيا حجتى را برايشان بر پا كرده كه آنان را يك سخن كند و از حق و باطل آگاهشان سازد.

-در زمان رسول الله يا اكنون؟ -در زمان رسول خدا، رسول خدا، و اما امروز؟

هشام گفت: اين مرد كه از هر سوى بدو روى مى‏آورند و او تو را از هر چه خواهى خبر مى‏دهد.

در پايان آن مرد امامت امام را پذيرفت. (13)

نظير اين گفتگوها بين امام و معاندان او فراوان ديده مى‏شود و آنچنان كه اين بحثها مقام شامخ امامت را در علم نشان مى‏دهد آشنا بودن مناظره كنندگان را به بحثهاى كلامى و برخوردارى‏شان را از مقدمات اين بحثها آشكار مى‏سازد.

پى‏نوشتها:

1. بحار، ج 5، ص 120، از بصائر الدرجات.

2. عهد الست.

3. ارشاد، ج 2، ص 197.

4. بحار، ج 5، ص 116 از تفسير على بن ابراهيم.

5. بحار، ج 5، ص 127.

6. الفهرست، ص 401.

7. ارشاد، ج 2، ص 195-194، كشف الغمه، ج 2، ص 177، اعلام الورى، ص 290. اين وايت‏با اندك اختلاف در اصول كافى ديده مى‏شود و در پايان آن آمده است پرسنده اسلام آورد (اصول كافى، ج 1، ص 80-79)

8. تاريخ الرسل و الملوك (طبرى) ، ج 10، ص 376.

9. اصول كافى، ج 1، ص 77.

10. بيدر خرمنگاه است. و او به طعنه گرداگرد خانه را خرمنگاه و طواف كنندگان را گاو خوانده است.

11. براى اطلاع بيشتر در باره خانه كعبه رجوع به نهج البلاغه خطبه 192، ص 216، ترجمه نگارنده شود.

12. ارشاد، ج 2، ص 194-192، فروع كافى، ج 4، ص 198-197، اعلام الورى، ص 290-289.

13. اصول كافى، ج 1، ص 173-171، مناقب، ج 2، ص 244-243، كشف الغمه، ج 2، صص 175-173، اعلام الورى، ص 283-280.

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 22:17 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

 

كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى عليه السلام، ص. 3 تا 8 و 474تا 484

مؤلف: سيد هاشم رسولى محلاتى

پيش از اين در تاريخ زندگانى پيامبر بزرگوار اسلام در حوادث سال سوم هجرت ذكر شد كه سبط اكبر آن حضرت، امام حسن(ع)، در سال سوم به دنيا آمد، و مشهور آن است كه اين مولود فرخنده در شب نيمه ماه رمضان-بهترين ماههاى خدا-متولد شده، و البته در اين باره در كتابهاى شيعه و سنت اقوال ديگرى هم نقل شده كه خلاف مشهور است (1) .

داستان ولادت و مراسم نامگذارى

و اما داستان ولادت به گونه‏اى كه در روايات شيخ صدوق(ره)در امالى و علل و عيون اخبار الرضا(ع)و روايات ديگر محدثين شيعه و اهل سنت آمده و از امام سجاد(ع) روايت‏شده اين گونه است كه فرمود:

چون فاطمه(س)فرزندش حسن را به دنيا آورد، به پدرش على(ع)عرض كرد: نامى براى او بگذار، على(ع)فرمود: من چنان نيستم كه در مورد نامگذارى او به رسول خدا پيشى گرفته و سبقت جويم.در اين وقت رسول خدا(ص)بيامد، و آن كودك را در پارچه زردى پيچيده، به نزد آن حضرت بردند.حضرت فرمود: مگر من به شما نگفته بودم كه او را در پارچه زردنپيچيد؟سپس آن پارچه را به كنارى افكند و پارچه سفيدى گرفته و كودك را در آن پيچيد، آنگاه رو به على(ع)كرده فرمود: آيا او را نامگذارى كرده‏اى؟

عرض كرد: من در نامگذارى وى به شما پيشى نمى‏گرفتم!

رسول خدا(ص)فرمود: من هم در نامگذارى وى بر خدا سبقت نمى‏جويم!

در اين وقت‏خداى تبارك و تعالى به جبرئيل وحى فرمود كه براى محمد پسرى متولد شده، به نزد وى برو و سلامش برسان و تبريك و تهنيت گوى و به وى بگو: براستى كه على نزد تو به منزله هارون است از موسى، پس او را به نام پسر هارون نام بنه!

جبرئيل از آسمان فرود آمد و از سوى خداى تعالى به وى تهنيت گفت و سپس اظهار داشت: خداى تبارك و تعالى تو را مامور كرده كه او را به نام پسر هارون نام بگذارى. رسول خدا(ص)پرسيد: نام پسر هارون چيست؟عرض كرد: «شبر».فرمود: زبان من عربى است؟ عرض كرد: نامش را«حسن‏»بگذار، و رسول خدا(ص)او را حسن ناميد... (2)

و در برابر اين روايت، روايات ديگرى هم در كتابهاى علماى شيعه و اهل سنت آمده كه چون حسن(ع)به دنيا آمد، على(ع)او را«حرب‏»ناميد، و چون رسول خدا(ص)اطلاع يافت‏به على(ع)دستور داد آن نام را به‏«حسن‏»تغيير دهد... (3)

و يا اينكه على(ع)نام اين نوزاد را«حمزه‏»گذارد و چون حسين به دنيا آمد نام او را«جعفر»گذارد، و پس از آن رسول خدا(ص)على(ع)راطلبيده و به او فرمود: به من دستور داده شده كه نام اين فرزند خود را تغيير دهم، سپس به على(ع)دستور داد كه نام آن دو را«حسن‏»و«حسين‏»بگذارد، و على(ع)نيز به دستور آن حضرت عمل كرد... (4)

ولى همان گونه كه صاحب كشف الغمه گفته است، اين مطلب بعيد به نظر مى‏رسد، و خلاف مشهور و ضعيف است، و مشهور همان است كه در روايت‏بالا ذكر شد، و باقر شريف در كتاب حياة الحسن اين گونه روايات را از موضوعات و جعليات دانسته و دليلهايى بر اين مطلب ذكر كرده كه بهتر است‏براى اطلاع بيشتر به همان كتاب مراجعه نماييد. (5)

و در روايات بسيارى از طريق اهل سنت آمده كه اين دو نام شريف‏«حسن‏»و«حسين‏»در جاهليت‏سابقه نداشته و از نامهاى بهشتى است، و متن يكى از آن روايات كه طبرى در كتاب ذخائر العقبى روايت كرده، اين گونه است كه عمران بن سليمان گفته:

«الحسن و الحسين اسمان من اسماء اهل الجنة، ما سميت‏بهما فى الجاهلية‏» (6)

(حسن و حسين دو نام از نامهاى اهل بهشت است كه در زمان جاهليت‏سابقه نداشته است.)

انجام مراسم دينى و سنتهاى مذهبى

از جمله سنتهاى اسلامى درباره نوزاد، گفتن اذان و اقامه در گوش راست و چپ اوست كه رسول خدا(ص)اين سنت را درباره اين نوزاد عزيز انجام داد، و پس از اينكه او را به دست آن حضرت دادند، در گوش راستش‏اذان و در گوش چپ او اقامه گفت (7) .

و نيز براى نوزاد جديد عقيقه كرد(يعنى گوسفندى براى او قربانى كرد (8) و يك ران آن را به قابله داد، و در برخى از روايات است كه اين كار را در روز هفتم انجام داد (9) .

و در روايت كلينى(ره)در كافى اين گونه است كه پس از عقيقه اين دعا را خواند:

«...بسم الله عقيقة عن الحسن‏»

(به نام خدا اين عقيقه‏اى است از حسن...)

و به دنبال آن نيز اين دعا را خواند:

«اللهم عظمها بعظمه، و دمها بدمه، و شعرها بشعره، اللهم اجعله وقاءا لمحمد و آله‏» (10)

(خدايا استخوان آن در برابر استخوان اين نوزاد، و گوشتش در برابر گوشت وى، و خونش در برابر خون او، و مويش در برابر موى او، خدايا آن را وسيله حفاظتى براى محمد و خاندانش قرار ده.)

و همچنين رسول خدا(ص)دستور داد موى سر نوزاد را در روز هفتم بتراشند و هم وزن آن نقره صدقه دهند، و سپس بر سر نوزاد«خلوق‏»-كه نوعى عطر مخلوط بوده-ماليد، و به دنبال آن به عنوان مذمت از رسم و شيوه معمول آن زمان كه خون بر سر نوزاد مى‏ماليدند به اسماء كه راوى حديث است فرمود: «يا اسماء الدم فعل الجاهلية‏»

(اى اسماء ماليدن خون بر سر نوزاد از كارهاى زمان جاهليت است!)

و در پاره‏اى از روايات اهل سنت آمده كه در روز هفتم مراسم ختنه نوزاد نيز انجام شد (11) ، ولى ظاهر روايات شيعه آن است كه از جمله مختصات ائمه دين(ع)آن بوده كه‏«مختون‏»(يعنى ختنه شده)به دنيا مى‏آمدند، جز آنكه به عنوان استحباب و سنت، صورتى (12) از اين كار را انجام مى‏دادند... (13)

و از جمله سنتهاى نوزاد در اسلام تعويذ او به دعاست، يعنى براى سلامتى و حفظ او از چشم زخم و شياطين جنى و انسى به وسيله خواندن يا نوشتن دعا او را در پناه خدا قرار داده و به خدا مى‏سپارند.

و طبق روايات بسيارى كه در كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده، رسول خدا(ص)دو فرزند خود حسن و حسين(ع)را به اين دعا تعويذ فرمود:

«اعيذ كما بكلمات الله التامة من كل شيطان وهامة و من كل عين لامة‏» (14)

(شما را پناه مى‏دهم به كلمات تامه و كامله پروردگار از هر شيطان بدخواهى و از هر چشم زخمى.)

و در روايت ديگرى است كه اين گونه مى‏فرمود:

«اعيذ كما من عين العاين و نفس النافس‏» (15)

(شما را پناه مى‏دهم از چشم چشم زن، و نفس نفس زن.)

كنيه و القاب

و از جمله آداب و سنتهاى ولادت نوزاد پس از نامگذارى، تعيين كنيه‏براى اوست كه طبق حديثى، امام باقر(ع)فرمود:

«انا لنكنى اولادنا فى صغرهم مخافة النبز ان يلحق بهم‏» (16)

(ما براى فرزندانمان در كودكى كنيه قرار مى‏دهيم، از ترس آنكه مبادا در بزرگى دچار لقبهاى ناخوشايند گردند.)

و كنيه آن حضرت بر طبق روايات بسيارى‏«ابو محمد»بوده و كنيه ديگرى نداشته است.

و اما القاب آن حضرت بدين شرح است: سبط، زكى، مجتبى، سيد، تقى، طيب، ولى...

و مرحوم اربلى در كتاب كشف الغمة پس از نقل كنيه و القاب آن حضرت از روى كتابهاى اهل سنت گفته است: مشهورترين اين القاب‏«تقى‏»است و بهترين و شايسته‏ترين آنها همان است كه رسول خدا(ص)او را بدان ملقب فرمود و آن‏«سيد»است. (17)

پى‏نوشت‏ها:

1.مستدرك حاكم، ج 3، ص 169، اسد الغابه، ج 2، ص 9، اكمال الرجال خطيب تبريزى، ص 627، حياة الامام الحسن، ج 1، ص 59.

2.بحار الانوار، ج 43، ص 238، و به همين مضمون روايات بسيارى در كتب اهل سنت نقل شده كه بيشتر آنها در ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 492 به بعد ذكر شده است.

3.بحار الانوار، ج 43، ص 251، حياة الحسن باقر شريف، ج 1، ص 63، ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 501-492.

4.بحار الانوار، ج 43، ص 255، ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 498.

5.حياة الامام الحسن بن على، ج 1، ص 63.

6.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 488 و حياة الامام الحسن بن على، ج 1، ص 63.و در مناقب ابن شهرآشوب از عمران بن سليمان و عمرو بن ثابت نقل كرده كه گفته‏اند: «ان الحسن و الحسين اسمان من اسامى اهل الجنة و لم يكونا فى الدنيا»

7.بحار الانوار، ج 43، ص 239، مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 391، صحيح ترمذى، ج 1، ص 286، صحيح ابى داود، ج 33، ص 214، احقاق الحق، ج 11، صص 8-6.

8.و در برخى از روايات شيعه و اهل سنت آمده كه دو گوسفند براى حسن(ع)و دو گوسفند براى حسين(ع)قربانى كرد، ولى روايت‏يك گوسفند مشهورتر و از نظر سند هم قوى‏تر از روايات ديگر است، چنانچه در حياة الامام الحسن نيز بدان تصريح كرده است.

9 و 10.بحار الانوار، ج 43، صص 239 و 250 و 257.حياة الامام، ج 1، ص 64.ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 17-511.

11.نور الابصار، ص 108، و ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 519 به نقل از مفتاح النجا بدخشى.

12.و به تعبير روايات‏«امرار موسى‏»مى‏كرده‏اند.

13.سفينة البحار، ج 1، ص 379.

14.سفينه، ج 2، ص 287 و ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 520 و 524 و 527.

15.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 527.

16.حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، ص 65.

17.بحار الانوار، ج 43، ص 255.

 

                       هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 13:58 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

اوصاف بدني;

کتاب: حقايق پنهان، ص 51

نویسنده: احمد زمانی

انس بن مالك درباره امام حسن(ع)مي گويد:.

(لم يكن أحد أشبه برسول اللّه ص من الحسن بن على‏(1)؛ هيچ فردي از

امام حسن(ع)شبيه تر به پيامبر(ص)نبوده است.).

أحمدبن حنبل به نقل از علي بن ابيطالب(ع)مي نويسد:.

(كان الحسن أشبه برسول اللّه مابين الصدر إلي الرأس والحسين أشبه فيما

كان أسفل من ذلك‏(2)؛ حسن(ع)از سينه تا سر شبيه ترين فرد به نبي

گرامي اسلام بود و حسين از سينه به پايين بيش ترين شباهت را به آن

حضرت داشت).

ابن صبّاغ مالكي در زيبايي صورت و اعضاي حسن بن علي(ع)مي نويسد:

رنگ چهره حسن بن علي(ع)سفيد آميخته با سرخي بود؛ چشمانش سياه،

درشت و گشاده؛ گونه هايش هموار، موي وسط سينه اش نرم؛ موي

ريشش پر و انبوه؛ پشت گوشش پرمو؛ گردن آن حضرت كشيده، برّاق

همچون شمشيري از نقره؛ مفاصلش درشت و دوشانه اش پهن و دور از

يكديگر بود؛ انساني چهارشانه، ميانه قد و نمكين كه نيكوترين صورت را

داشت؛ ريش خود را با رنگ سياه خضاب مي كرد؛ مويش پرچين و كوتاه و

قامتش رسا بود.(3).

واصل بن عطا گفته است:.

صورت حسن بن علي(ع)چون سيماي انبيا و هيأت و شكل او چون هيأت

ملوك و امرا بوده است.(4).

محدثان، سيماي ملكوتي امام مجتبي(ع)را چنين توصيف كرده اند: رخسارش

سفيد و آميخته با سرخى؛ سياهىِ چشمانش در كنار سفيدي آن

درخششي خاص داشت؛ داراي مويي درهم و پيچيده و انبوه بود؛ استخوان و

عضلاتش درشت؛ فاصله شانه و بازوانش زياد؛ گردنش همانند ابريقي نقره

مي درخشيد؛ با هوش و ذكاوت سرشاري كه داشت، هر آنچه از جدّ و پدر و

مادرش سرمي زد، همانند آينه تمام نما در وجودش منعكس مي گشت؛ او

در امتيازهاي عقلي و اخلاقي در بلندترين قلّه قرار داشت؛ در كنار همه آنچه

گذشت، از اصالت و ريشه اي بس والا برخوردار بود و بر اساس قانون وراثت و

نسب همه برجستگي ها و سرمايه هاي معنوي رسول گرامي اسلام در

وجود حسن بن علي(ع)تبلور يافته بود و به قول معروف: (آنچه خوبان همه

دارند او تنها داشت).

رسول خدا(ص)در مواردي از حسن و برادرش حسين به ريحانه و سيّد تعبير

مي كند، آن جا كه مي فرمايد: (وريحانتاى: الحسن والحسين‏(5)؛ حسن و

حسين دو ريحانه منند.) و نيز فرمود:.

(الحسن والحسين ريحانتاي من الدنيا(6)؛ حسن و حسين دو ريحانه من در

دنيايند. و گاهي در مورد حضرت مجتبي(ع)فرموده است:.

(إنّ هذا ريحانتى وإنّ ابنى هذا سيّد سيصلح اللّه به بين فئتين من المسلمين‏

(7)؛ همانا حسن ريحانه من است و اين فرزندم آقاست و به زودي خداوند به

دست او بين دو گروه مسلمان، صلح برقرار خواهد كرد.).

علامه طريحي در توضيح واژه (ريحانه) مي نويسد: (كل نبت طيب الرائحة؛

هر گياه خوشبو و لذّت بخشي را ريحانه گويند) و سپس درباره احاديث فوق

ژضافه مي كند: خوشبوترين و جذاب ترين گل و گياه نزد رسول خدا(ص)دو

فرزندش حسن و حسين بودند و اين زيباترين نوع تشبيه است.(8).

همچنين واژه (سيّد) كه صفت مشبّهه است و دلالت بر ثبات و دوام دارد،

يعني كسي كه سيادت و آقايي با تمام وجودش عجين گشته و از او جدا

نخواهد شد و مجد و بزرگواري در تمام حالات در سراسر وجودش متبلور

است.

ارى، مجموعه اوصاف زيباي ذاتي و مورثى، او را بر ديگران برتري داده بود و

براي همين، وي از نظر بيان، شجاعت، سخاوت، هيبت، تقوا، و عبادت و...

زبانزد خاص و عام بود.

 

پینوشتها:

1.شيخ عباس قمى، انوار البهيّه في تواريخ الحجج الإلهيّة، ص‏38.
2. بحارالانوار، ج‏43، ص‏301، ح‏64.
3. سيدمحسن امين، أعيان الشيعة، ج‏1، ص‏563؛ كشف الغمه عن معرفة الائمه، ج‏2، ص‏151.
4. اعيان الشيعه، ج‏1، ص‏562.
5. بحارالانوار، ج‏43، ص‏264، ح‏13.
6. الصواعق المحرقه، ص‏114؛ صحيح ترمذى، ص‏306.
7. الإصابة فى تمييز الصحابه، ج‏2، ص‏12.
8. مجمع البحرين، ج‏2، ص‏363.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 13:44 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى عليه السلام، ص.325

مؤلف: سيدهاشم رسولى محلاتى

اخلاق آن حضرت

شمه‏اى از فضايل امام مجتبى(ع)را در بخشهاى گذشته به مناسبتهاى مختلف ذكر كرده‏ايم و در اينجا نيز شمه‏اى را به اطلاع شما مى‏رسانيم:

مرحوم شيخ صدوق در كتاب امالى به سند خود از امام صادق(ع)روايت كرده كه آن حضرت فرمود:

حسن بن على(ع)عابدترين مردم زمان خود و زاهدترين آنها و برترين آنها بود، و چنان بود كه وقتى حج‏به جاى مى‏آورد، پياده به حج مى‏رفت و گاهى نيز پاى برهنه راه مى‏رفت. (1)

و چنان بود كه وقتى ياد مرگ مى‏كرد مى‏گريست، و چون ياد قبر مى‏كرد مى‏گريست، و چون از قيامت و بعث و نشور ياد مى‏كرد مى‏گريست، و چون متذكر عبور و گذشت از صراط-در قيامت-مى‏شد مى‏گريست.

و هر گاه به ياد توقف در پيشگاه خداى تعالى در محشر مى‏افتاد، فريادى مى‏زد و روى زمين مى‏افتاد...

و چون به نماز مى‏ايستاد بندهاى بدنش مى‏لرزيد، و چون نام بهشت و جهنم نزد او برده مى‏شد مضطرب و نگران مى‏شد و از خداى تعالى رسيدن به بهشت و دورى از جهنم را درخواست مى‏كرد...و هر گاه در وقت‏خواندن قرآن به جمله‏«يا ايها الذين آمنوا»مى‏رسيد مى‏گفت: «لبيك اللهم لبيك‏»...

و پيوسته در هر حالى كه كسى آن حضرت را مى‏ديد به ذكر خدا مشغول بود، و از همه مردم راستگوتر، و در نطق و بيان از همه كس فصيحتر بود... (2)

و مرحوم ابن شهرآشوب در كتاب مناقب از كتاب محمد بن اسحاق روايت كرده كه گويد:

«ما بلغ احد من الشرف بعد رسول الله(ص)ما بلغ الحسن‏»(احدى پس از رسول خدا(ص)در شرافت مقام به حسن بن على(ع)نرسيد.)

و سپس مى‏گويد: رسم چنان بود كه براى آن حضرت بر در خانه‏اش فرش مى‏گستراندند، و چون امام(ع)مى‏آمد و روى آن فرش مى‏نشست، راه بسته مى‏شد و بند مى‏آمد، زيرا كسى از آنجا نمى‏گذشت جز آنكه به خاطر جلالت مقام آن حضرت مى‏ايستاد و جلو نمى‏رفت، و هنگامى كه امام(ع)از ماجرا مطلع مى‏شد برمى‏خاست و داخل خانه مى‏شد و مردم هم مى‏رفتند و راه باز مى‏شد...

و دنبال اين حديث، راوى گويد:

«و لقد رايته فى طريق مكة ماشيا فما من خلق الله احد رآه الا نزل و مشى حتى رايت‏سعد بن ابى وقاص يمشى‏» (3)

(من آن حضرت را در راه مكه پياده مشاهده كردم و هيچ يك از خلق خدا نبود كه او را مشاهده كند جز آنكه پياده مى‏شد و پياده مى‏رفت تا آنجا كه سعد بن ابى وقاص را ديدم(به احترام آن حضرت)پياده مى‏رفت.)و از روضة الواعظين فتال نيشابورى روايت كرده كه گويد:

«ان الحسن بن على كان اذا توضا ارتعدت مفاصله و اصفر لونه، فقيل له فى ذلك فقال: حق على كل من وقف بين يدى رب العرش ان يصفر لونه و ترتعد مفاصله، و كان عليه السلام اذا بلغ باب المسجد رفع راسه و يقول: الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسى‏ء فتجاوز عن قبيح ما عندى بجميل ما عندك يا كريم...»

(حسن بن على(ع)چنان بود كه چون وضو مى‏گرفت‏بندهاى استخوانش به هم مى‏خورد و رنگش زرد مى‏گشت، و چون سببش را پرسيدند فرمود: هر كس كه در پيشگاه پروردگار بزرگ مى‏ايستد بايد اين گونه باشد كه بندهايش به هم بخورد و رنگش زرد شود.و چون بر در مسجد مى‏رسيد، سرش را بلند كرده و مى‏گفت:

خدايا ميهمانت‏بر در خانه توست، اى نيكوكار!بدكار به درب خانه‏ات آمده، پس از زشتيهايى كه نزد من است‏به خوبى‏هايى كه نزد تو است درگذر، اى بزرگوار!)

و از كتاب فائق زمخشرى روايت كرده كه گويد: رسم امام حسن(ع)چنان بود كه چون از نماز صبح فارغ مى‏شد با كسى سخن نمى‏گفت تا آفتاب طلوع كند...

و آن حضرت بيست و پنج‏بار پياده حج‏به جاى آورد...

و اموال خود را دو بار با خدا تقسيم كرد...(يعنى نصف آن را در راه خدا به فقرا داد...) (4) و از حلية الاولياء ابى نعيم نقل كرده كه به سندش از امام باقر(ع)روايت نموده كه فرمود:

«قال الحسن: انى لاستحيى من ربى ان القاه و لم امش الى بيته فمشى عشرين مرة من المدينة على رجليه.و فى كتابه بالاسناد عن شهاب بن عامر: ان الحسن بن على(ع) قاسم الله تعالى ماله مرتين حتى تصدق بفرد نعله، .و فى كتابه بالاسناد عن ابى نجيح ان الحسن بن على(ع)حج ماشيا و قسم ماله نصفين.و فى كتابه بالاسناد عن على بن جذعان قال: خرج الحسن بن على من ماله مرتين و قاسم الله ماله ثلاث مرات حتى ان كان ليعطى نعلا و يمسك نعلا و يعطى خفا و يمسك خفا.

و روى عبد الله بن عمر عن ابن عباس قال: لما اصيب معاوية قال: ما آسى على شى‏ء الا على ان احج ماشيا، و لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجايب لتقاد معه و قد قاسم الله ماله مرتين حتى ان كان ليعطى النعل و يمسك النعل و يعطى الخف و يمسك الخف‏».

(من از خدا شرم دارم كه ديدارش كنم و پياده به خانه‏اش نرفته باشم.و به همين خاطر بيست‏بار پياده از مدينه به حج رفت.

و به سند خود از شهاب بن عامر روايت كرده كه حسن بن على(ع)دو بار همه مالش را با خدا تقسيم كرده و دو نصف كرد، حتى نعلين خود را...

و به سند خود از على بن جذعان روايت كرده كه گويد: حسن بن على(ع)دو بار همه مال خود را در راه خدا داد و سه بار هم تقسيم كرد، نصف براى خود و نصف را در راه خدا داد. ..)

تواضع و فروتنى آن حضرت

ابن شهرآشوب در مناقب و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و ديگران به سند خود روايت كرده‏اند كه امام حسن بن على(ع)بر جمعى ازفقرا (5) عبور كرد كه روى زمين نشسته و تكه‏هاى نانى در پيش روى خود گذارده و مى‏خوردند، و چون آن حضرت را ديدند تعارف كرده گفتند:

هلم يابن بنت رسول الله الى الغداء»!

(اى پسر دختر رسول خدا بفرما!به صبحانه!)

امام(ع)پياده شد و اين آيه را خواند:

ان الله لا يحب المستكبرين‏»(براستى كه خدا مستكبران را دوست نمى‏دارد!)

و سپس شروع كرد به خوردن غذاى آنان و چون سير شدند امام(ع)آنها را به مهمانى خود دعوت كرد و از آنها پذيرايى و اطعام كرده و جامه نيز بر تن آنها پوشانيد، و چون فراغت‏يافت فرمود:

«الفضل لهم (6) لانهم لم يجدوا غير ما اطعمونى، و نحن نجد اكثر منه‏» (7)

(با همه اينها فضيلت و برترى از آنهاست، زيرا آنها بغير از آنچه ما را بدان پذيرايى و اطعام كردند چيز ديگرى نداشتند، ولى ما بيش از آنچه داديم باز هم داريم!)

ملا محمد باقر مجلسى(ره)در بحار الانوار از برخى كتابهاى مناقب معتبره به سندش از مردى به نام نجيح روايت كرده كه گويد:

حسن بن على(ع)را ديدم كه غذا مى‏خورد و سگى نيز در پيش روى او بود كه آن حضرت هر لقمه‏اى كه مى‏خورد لقمه ديگرى همانند آن را به آن سگ مى‏داد.

من كه آن منظره را ديدم به آن حضرت عرض كردم: اجازه مى‏دهى‏من اين سگ را با سنگ بزنم و از سر سفره شما دور كنم؟در جواب من فرمود:

«دعه انى لاستحيى من الله عز و جل ان يكون ذو روح ينظر فى وجهى و انا آكل ثم لا اطعمه‏»!

(او را بحال خود واگذار كه من از خداى عز و جل شرم دارم كه حيوان روح دارى در روى من نگاه كند و من چيزى بخورم و به او نخورانم!) (8)

سيوطى در كتاب تاريخ الخلفاء روايت كرده كه هنگامى امام حسن(ع)در مكان نشسته بود و چون خواست از آنجا برود فقيرى وارد شد، امام(ع)به آن مرد فقير خوش‏آمد گفته و با او ملاطفت كرد و سپس به او فرمود:

«انك جلست على حين قيام منا افتاذن بالانصراف‏»؟

اى مرد تو وقتى نشستى كه ما براى رفتن برخاستيم، آيا اجازه رفتن به من مى‏دهى؟)

مرد فقير عرض كرد:

«نعم يابن رسول الله‏»(آرى اى پسر رسول خدا) (9)

انس با قرآن و خوف و خشيت آن حضرت

از كتاب سير اعلام النبلاء ذهبى-يكى از دانشمندان اهل سنت-از ام موسى روايت‏شده كه گفته: رسم امام حسن بن على(ع)آن بود كه چون به بستر خواب مى‏رفت، سوره كهف را مى‏خواند و مى‏خوابيد. (10) و زمخشرى در كتاب ربيع الابرار روايت كرده كه حسن بن على چنان بود كه چون از وضوى نماز فارغ مى‏شد رنگش تغيير مى‏كرد و مى‏فرمود:

«حق على من اراد ان يدخل على ذى العرش ان يتغير لونه‏» (11)

شيخ صدوق(ره)در كتاب امالى به سندش از امام رضا(ع)روايت كرده كه فرمود: چون هنگام وفات امام حسن(ع)رسيد، گريست!

به آن حضرت عرض شد: چگونه مى‏گريى با اينكه مقام شما نسبت‏به رسول خدا(ص)آنگونه است؟و رسول خدا(ص)درباره شما آن سخنان را فرمود؟ (12) و بيست مرتبه پياده حج‏به جاى آورده‏اى؟و سه بار مال خود را با خدا تقسيم كرده‏اى؟

امام(ع)در پاسخ فرمود:

«انما ابكى لخصلتين: لهول المطلع و فراق الاحبة‏» (13)

(من به دو جهت مى‏گريم يكى براى دهشت از روز قيامت و ديگرى براى فراق دوستان!)

و در روايت ديگرى از طريق اهل سنت آمده كه چون برادرش حسين(ع)سبب گريه آن حضرت را پرسيد در پاسخ فرمود:

«يا اخى ما جزعى الا انى ادخل فى امر لم ادخل فى مثله و ارى خلقا من خلق الله لم ار مثلهم قط‏» (14)

(برادر جان بى‏تابى من نيست جز براى آنكه در چيزى درآيم كه همانندش‏را نديده و داخل نشده‏ام، و خلقى از خلقهاى خدا را مى‏بينم كه همانندشان را نديده‏ام.)

و در حديث ديگرى است كه فرمود:

«انى اقدم على امر عظيم و هول لم اقدم على مثله قط‏» (15)

و اين اشعار را نيز ابن آشوب و ديگران در بى‏اعتبارى دنيا و زهد در آن از آن حضرت روايت كرده‏اند:

قل للمقيم بغير دار اقامة

حان الرحيل فودع الاحبابا

ان الذين لقيتهم و صحبتهم

صاروا جميعا فى القبور ترابا

(بگو بدانكه رحل اقامت‏به سراى ناپايدار افكنده، زمان كوچ نزديك شد با دوستان وداع كن.آنها كه ديدار كردى و همدمشان بودى همگى در گورها به خاك تبديل شدند.)

يا اهل لذات دنيا لا بقاء لها

ان المقام بظل زائل حمق

(اى لذت طلبان دنياى ناپايدار براستى كه جاى گزيدن در سايه ناپايدار حماقت است. )

لكسرة من خسيس الخبز تشبعنى

و شربة من قراح الماء تكفينى

و طرة من دقيق الثوب تسترنى

حيا و ان مت تكفينى لتكفينى

(براستى كه يك تكه نان عادى مرا سير كند، و يك شربت آب معمولى مرا كفايت كند.و يك قطعه از پارچه نازك در زمان حيات مرا بپوشاند و اگر مردم نيز براى كفنم كفايت كند.)

در راه زيارت خانه خدا و سفر حج

چنانكه در صفحات قبل خوانديد، امام حسن(ع)بارها پياده به سفر حج رفت كه عدد آنها را برخى بيست‏سفر و برخى بيست و پنج‏سفر ذكر كرده‏اند، كه از آنجمله حاكم نيشابورى-از دانشمندان اهل سنت-به سندخود از عبد الله بن عبيد روايت كرده كه گويد:

«لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجائب لتقاد معه‏» (16)

(براستى كه حسن بن على بيست و پنج‏سفر پياده به حج رفت و مركبهاى راهوار او را بدون سوار همراهش مى‏كشيدند.)

و نظير اين روايت را بيهقى در سنن كبرى و بيش از ده نفر ديگر از دانشمندان اهل سنت از عبد الله بن عبيد روايت كرده‏اند. (17)

چنانكه در بيش از پنجاه حديث ديگر از راويان و مؤلفان اهل سنت‏به سندشان از محمد بن على و على بن زيد بن جذعان به همين مضمون رواياتى نقل شده است. (18)

و در اين باره حديث جالبى نيز در كتابهاى كافى و خرائج و مناقب ابن شهرآشوب (19) از ابى اسامة از امام صادق از پدرانش(ع)روايت‏شده كه متضمن معجزه و كرامتى نيز از آن حضرت مى‏باشد و آن حديث اين است كه فرمود:

حسن بن على(ع)در يكى از اين سفرها، از مكه به سوى مدينه حركت كرد و پياده مى‏رفت، و در اثر همان پياده‏روى، پاهاى آن حضرت ورم كرد و برخى از همراهان عرض كردند: خوب است‏سوار شويد تا اين ورم بر طرف گردد؟

امام(ع)فرمود: نه، ولى ما هنگامى كه به منزلگاه مى‏رسيم مرد سياه چهره‏اى پيش ما خواهد آمد كه با خود روغنى دارد و براى مداواى اين ورم خوب است و شما آن روغن را از او بخريد و در خريد با او سختگيرى نكنيد(و چانه نزنيد).

برخى از همراهان و خدمتكاران عرض كردند: سر راه ما چنين منزلى كه كسى بيايد و چنين دارويى بفروشد نيست!؟

فرمود: چرا اين منزل سر راه ماست.

و به دنبال اين گفتگو چند ميل راه رفتند كه مرد سياه چهره‏اى پيش روى ايشان در آمد، امام حسن(ع)به خدمتكار خود فرمود: اين است آن مرد سياه(كه گفتم)روغن را به قيمتى كه مى‏گويد از او بگير، و چون نزد او رفت، مرد سياه گفت: اين روغن را براى چه كسى مى‏خواهى؟

پاسخ داد: براى حسن بن على بن ابيطالب(ع)!

سياه گفت: مرا نزد او ببر، و چون او را نزد امام(ع)بردند عرض كرد:

«يابن رسول الله انى مولاك لا اخذ ثمنا و لكن ادع الله ان يرزقنى ولدا سويا ذكرا يحبكم اهل البيت فانى خلفت امراتى تمخض‏»

(اى پسر رسول خدا من از دوستان شمايم كه بهايى نخواهم گرفت، ولى از خدا بخواه كه مرا فرزند پسرى صحيح و سالم روزى كند كه شما خاندان را دوست‏بدارد، زيرا من كه آمدم زنم در حال زاييدن بود.)

امام(ع)فرمود: به خانه‏ات برو كه خداى تعالى فرزند پسرى سالم به تو خواهد داد.

مرد سياه فورا به خانه‏اش رفت و مشاهده كرد كه خداوند پسرى سالم به او عنايت كرده، و آن مرد خوشحال به نزد امام حسن(ع)بازگشته و به آن حضرت دعا كرده و ولادت آن فرزند را اطلاع داد، و امام(ع)نيز روغن را به پاهاى خود ماليد و هنوز از آن منزل نرفته بودند كه ورم پاهاى آنحضرت برطرف گرديد.

نمونه‏هايى از كرم و سخاوت امام(ع)

درباره سخاوت امام(ع)روايات زياد و جالبى نقل شده كه برخى از آنها را ذيلا خواهيد خواند، و در حديثى آمده كه امام حسن(ع)هيچ‏گاه سائلى را رد نكرد و در برابر درخواست او«نه‏»نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است كه هيچ‏گاه سائلى را رد نمى‏كنيد؟پاسخ داد: «انى لله سائل و فيه راغب و انا استحيى ان اكون سائلا و ارد سائلا و ان الله تعالى عودنى عادة، عودنى ان يفيض نعمه على، و عودته ان افيض نعمه على الناس، فاخشى ان قطعت العادة ان يمنعني المادة‏»!

(من سائل درگاه خدا و راغب در پيشگاه اويم، و من شرم دارم كه خود درخواست كننده باشم و سائلى را رد كنم، و خداوند مرا به عادتى معتاد كرده، معتادم كرده كه نعمتهاى خود را بر من فرو ريزد، و من نيز در برابر او معتاد شده‏ام كه نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم كه اگر عادتم را ترك كنم اصل آن نعمت را از من دريغ دارد.)

امام(ع)به دنبال اين گفتار اين دو شعر را نيز انشا فرمود:

«اذا ما اتانى سائل قلت مرحبا

بمن فضله فرض على معجل

و من فضله فضل على كل فاضل

و افضل ايام الفتى حين يسئل‏» (20)

(هنگامى كه سائلى نزد من آيد بدو گويم: خوش آمدى اى كسى كه فضيلت او بر من فرضى است عاجل.و كسى كه فضيلت او برتر است‏بر هر فاضل، و بهترين روزهاى جوانمرد روزى است كه مورد سؤال قرار گيرد، و از او چيزى درخواست‏شود.)

اين هم داستان جالبى است:

ابن كثير از علماى اهل سنت در البداية و النهاية روايت كرده كه امام(ع)غلام سياهى را ديد كه گرده نانى پيش خود نهاده و خودش لقمه‏اى از آن مى‏خورد و لقمه ديگرى را به سگى كه آنجا بود مى‏دهد.

امام(ع)كه آن منظره را ديد بدو فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟

پاسخ داد:

«انى استحيى منه ان آكل و لا اطعمه‏»(من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم!)

امام(ع)بدو فرمود: از جاى خود برنخيز تا من بيايم!سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى كه در آن زندگى مى‏كرد از وى خريدارى كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد! (21)

چه نامه پر بركتى

ابراهيم بيهقى، يكى از دانشمندان اهل سنت، در كتاب المحاسن و المساوى (22) روايت كرده كه مردى نزد امام حسن(ع)آمده و اظهار نيازى كرد، امام(ع)بدو فرمود:

«اذهب فاكتب حاجتك فى رقعة و ارفعها الينا نقضيها لك‏»(برو و حاجت‏خود را در نامه‏اى بنويس و براى ما بفرست ما حاجتت را برمى‏آوريم!)

آن مرد رفت و حاجت‏خود را در نامه‏اى نوشته براى امام(ع)ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را خواسته بود به او عنايت فرمود.شخصى كه در آنجا نشسته بود عرض كرد:

«ما كان اعظم بركة الرقعة عليه يابن رسول الله!»(براستى چه پر بركت‏بود اين نامه براى اين مرد اى پسر رسول خدا!)

امام(ع)فرمود:

«بركتها علينا اعظم حين جعلنا للمعروف اهلا، اما علمت ان المعروف ما كان ابتداءا من غير مسئلة، فاما من اعطيته بعد مسئلة فانما اعطيته بما بذل لك من وجهه‏»(بركت او زيادتر بود كه ما را شايسته اين كار خير و بذل و بخشش قرار داد، مگر ندانسته‏اى كه بخشش و خير واقعى، آن است كه بدون سؤال و درخواست‏باشد، و اما آنچه را پس از درخواست و مسئلت‏بدهى كه آن را در برابر آبرويش پرداخته‏اى!)

و چه لقمه پر بركتى

قندوزى، از نويسندگان اهل سنت، در كتاب ينابيع المودة (23) از حضرت رضا(ع)روايت كرده كه امام حسن(ع)به خلاء (24) رفت و لقمه نانى را در آنجا ديد، پس آن را برداشت و با چوبى آن را پاك كرد و به برده‏اش داد، و چون بيرون آمد آن را از آن برده مطالبه كرد و برده گفت:

«اكلتها يا مولاى‏»؟

(اى آقاى من، من آن را خوردم!)

امام(ع)به او فرمود:

«انت‏حر لوجه الله‏»!

(تو در راه خدا آزادى!)

آنگاه فرمود: از جدم رسول خدا(ص)شنيدم كه مى‏فرمود:

«من وجد لقمة فمسحها او غسلها ثم اكلها اعتقه الله تعالى من النار، فلا اكون ان استعبد رجلا اعتقه الله عز و جل من النار».

(كسى كه لقمه‏اى را افتاده ببيند و آن را پاك كرده يا بشويد و بخورد، خداى تعالى او را از آتش دوزخ آزاد كند، و من چنان نيستم كه مردى را كه خداى عز و جل از آتش دوزخ آزاد كرده به بردگى خود گيرم.)

و چه شاخه‏گل پر بركتى

زمخشرى در كتاب ربيع الابرار از انس بن مالك روايت كرده كه گويد: من در دمت‏حسن بن على(ع)بودم كه كنيزكى بيامد و شاخه گلى را به آن حضرت هديه كرد.

حسن بن على بدو گفت:

«انت‏حرة لوجه الله‏»(تو در راه خدا آزادى!)

من كه آن ماجرا را ديدم به آن حضرت عرض كردم: كنيزكى شاخه گل بى‏ارزشى به شما هديه كرد و تو او را آزاد كردى؟

در پاسخ فرمود:

«هكذا ادبنا الله تعالى‏«اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها»و كان احسن منها اعتاقها» (25)

(اينگونه خداى تعالى ما را ادب كرده كه فرمود: «وقتى تحيه‏اى به شما دادند، تحيتى بهتر دهيد»و بهتر از آن آزادى اوست.)

دفع دشمنى خطرناك از مردى به وسيله امام

از كتاب العدد روايت‏شده كه گفته‏اند مردى در حضور امام حسن(ع)ايستاده، گفت:

«يابن امير المؤمنين بالذى انعم عليك بهذه النعمة التى ما تليها منه بشفيع منك اليه بل انعاما منه عليك، الا ما انصفتنى من خصمى فانه غشوم ظلوم، لا يوقر الشيخ الكبير و لا يرحم الطفل الصغير»!

(اى فرزندان امير مؤمنان سوگند به آنكه اين نعمت را به تو داده كه واسطه‏اى براى آن قرار نداده، بلكه از روى انعامى كه بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، كه حق مرا از دشمن بيدادگر و ستمكارم بگيرى كه نه احترام پيران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم كند!)

امام(ع)كه تكيه كرده بود، برخاست و سر پا نشست و به آن مرد فرمود: اين دشمن تو كيست تا من شرش را از سر تو دور كنم؟

عرض كرد: فقر و ندارى!

امام(ع)سر خود را به زير انداخت و لختى فكر كرد و سپس سربرداشت و به خدمتكار خود فرمود:

«احضر ما عندك من موجود»؟

(هر چه موجودى دارى حاضر كن!)

خدمتكار رفت و پنجهزار درهم آورد.

امام(ع)فرمود: اين پول را به اين مرد بده، آنگاه به وى فرمود:

«بحق هذه الاقسام التى اقسمت‏بها على متى اتاك خصمك جائرا الا ما اتيتنى منه متظلما» (26)

(به حق همين سوگندهايى كه مرا بدانها سوگند دادى كه هرگاه اين دشمنت‏براى زورگويى نزد تو آمد حتما براى گرفتن حق خود نزد من آيى!)

دو نمونه از بزرگوارى‏هاى امام(ع)

محمد بن يوسف زرندى، از دانشمندان اهل سنت، در كتاب نظم درر السمطين روايت كرده كه مردى نامه‏اى به دست امام حسن(ع)داد كه در آن حاجت‏خود را نوشته بود.

امام(ع)بدون آنكه نامه را بخواند بدو فرمود:

«حاجتك مقضية‏»!

(حاجتت رواست!)

شخصى عرض كرد: اى فرزند رسول خدا خوب بود نامه‏اش را مى‏خواندى و مى‏ديدى حاجتش چيست و آنگاه بر طبق حاجتش پاسخ مى‏دادى؟

امام(ع)پاسخى عجيب و خواندنى داد و فرمود:

«اخشى ان يسئلنى الله عن ذل مقامه حتى اقرء رقعته‏» (27) بيم آن را دارم كه خداى تعالى تا بدين مقدار كه من نامه‏اش را مى‏خوانم از خوارى مقامش مرا مورد موآخذه قرار دهد.)

على بن عيسى اربلى در كشف الغمة و غزالى در كتاب احياء العلوم و ابن شهر آشوب در مناقب و بستانى در دائرة المعارف خود با مختصر اختلافى از ابو الحسن مدائنى و ديگران روايت كرده‏اند (28) كه امام حسن(ع)و امام حسين(ع)و عبد الله بن جعفر (29) شوهر حضرت زينب(ع))به قصد انجام زيارت حج‏خانه خدا از مدينه حركت كردند و چون بار و بنه آنها را از پيش برده بودند، دچار گرسنگى و تشنگى شديدى شدند و در اين خلال به خيمه پيرزنى برخوردند و از او نوشيدنى خواستند!

پيرزن گفت: آب و نوشيدنى در خيمه نيست، ولى در كنار خيمه گوسفندى است كه مى‏توانيد از شير آن گوسفند استفاده كنيد، آن را بدوشيد و شيرش را بنوشيد!

آنها رفتند و شير گوسفند را دوشيده و خوردند، و سپس از او خوراكى خواستند.

زن گفت: جز همين گوسفند مالك چيزى نيستم و چيز ديگرى نزد من يافت نمى‏شود، يكى از شما آن را ذبح كنيد تا من براى شما غذايى تهيه كنم؟

در اين وقت‏يكى از آنها برخاست و گوسفند را ذبح كرد و پوستش را كند و آماده طبح نموده و آن زن نيز برخاسته براى ايشان غذايى تهيه كرد و آنها خوردند و لختى بياسودند تا وقتى كه گرماى هوا شكسته شد، برخاسته و آماده‏رفتن شدند و به آن زن گفتند:

«يا امة الله نحن نفر من قريش نريد حج‏بيت الله الحرام فاذا رجعنا سالمين فهلمى الينا لنكافئك على هذا الصنع الجميل‏»(اى زن!ما افرادى از قريش هستيم كه اراده زيارت حج‏بيت الله را داريم و چون سالم بازگشتيم، نزد ما بيا تا پاداش اين محبت تو را بدهيم!)

آنها رفتند، و چون شوهر آن زن آمد و جريان را شنيد، خشمناك شده و او را سرزنش كرده، گفت:

«ويحك تذبحين شاتى لاقوام لا تعرفينهم ثم تقولين: نفر من قريش‏»؟!

(واى بر تو!گوسفند مرا براى مردمانى كه نمى‏شناسى سر مى‏برى، آنگاه به من مى‏گويى: افرادى از قريش بودند؟!)

اين جريان گذشت و پس از مدتى، فقر و نياز، آن پيرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدينه كشانيد و چون سرمايه و كسب و كارى نداشتند به جمع‏آورى سرگين و پشگل مشغول شده و از اين طريق امرار معاش كرده و زندگى خود را مى‏گذراندند.

در يكى از روزها پيرزن عبورش بر در خانه امام حسن(ع)افتاد و در حالى كه امام(ع)بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را ديد شناخت، ولى پيرزن امام را نشناخت.در اين وقت امام حسن(ع)به غلامش دستور داد به دنبال آن پيرزن برود و او را به نزد وى بياورد.

غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن(ع)بدو فرمود: آيا مرا مى‏شناسى؟

گفت: نه!

فرمود: من همان مهمان تو در فلان روز هستم!

پيرزن گفت: پدر و مادرم بقربانت!

امام حسن(ع)دستور داد هزار گوسفند براى او خريدارى كردند و با هزار دينار پول همه را به او داد، و به دنبال آن نيز وى را به نزد برادرش‏حسين(ع)فرستاد.

امام حسين(ع)از آن زن پرسيد: برادرم حسن چه مقدار بتو داد؟

عرض كرد: هزار گوسفند و هزار دينار!

امام حسين(ع)نيز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پيرزن دادند، و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبد الله بن جعفر فرستاد، و عبد الله از آن پيرزن پرسيد:

حسن و حسين(ع)چقدر بتو دادند؟

پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار!

عبد الله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار به او دادند!و به او گفت: اگر از آغاز به نزد من آمده بودى، من آن دو را به رنج و تعب مى‏انداختم! (30)

و در كشف الغمه اربلى آمده كه گويد:

اين قصه در كتابها و داستانهاى ائمه اطهار(ع)مشهور است، و در روايت ديگرى كه از طريقى ديگر نقل شده اينگونه است كه مرد ديگرى نيز به همراه آنان بود و آن زن در آغاز نزد عبد الله بن جعفر رفت و عبد الله بدو گفت:

«ابدئى بسيدى الحسن و الحسين‏»(به آقايان من حسن و حسين آغاز كن!)

و چون به نزد امام حسن(ع)رفت آن حضرت يكصد شتر به او داد و امام حسين(ع)نيز يكهزار گوسفند به او عنايت فرمود و چون به نزد عبد الله بن جعفر بازگشت و داستان خود را باز گفت، عبد الله بدو گفت: دو سرور من كار شتر و گوسفند را انجام دادند(و خيال مرا از اين بابت آسوده كردند)و سپس دستور داد هزار دينار به او پرداخت كردند...!در اينجا پيرزن به نزد آن مردى كه از مردم مدينه بود و در آن سفر همراه آن سه بزرگوار بود رفت، و چون ماجرا را براى آن مرد باز گفت، وى بدان زن گفت:

«انا لا اجارى اولئك الاجواد فى مدى، و لا ابلغ عشر عشيرهم فى الندى، و لكن اعطيك شيئا من دقيق و زبيب...»

(من هرگز به پاى اين سخاوتمندان بى بدل در جود نمى‏رسم و به يك دهم آنها نيز در بخشش نخواهم رسيد، ولى مختصرى آرد و كشمش به تو مى‏دهم!)

و به دنبال اين ماجرا آن پيرزن آنها را گرفت و به ديار خود بازگشت. (31)

چه كسى همانند اين جوانمردان است؟

از كتاب خصال شيخ صدوق(ره)روايت‏شده كه مردى نزد عثمان بن عفان رفت و از او-كه بر درب مسجد نشسته بود-درخواست‏بخششى كرد، عثمان دستور داد پنج درهم به او بدهند.

آن مرد گفت: اين مقدار دردى را از من دوا نمى‏كند، پس مرا به شخصى راهنمايى كن كه حاجتم را برآورده سازد!

عثمان به گوشه‏اى از مسجد كه امام حسن و امام حسين(ع)و عبد الله بن جعفر در آنجا نشسته بودند، اشاره كرده گفت:

«دونك هؤلاء الفتية‏»!

(به نزد اين جوانمردان برو!)

آن مرد نيز متوجه آنها شده و حاجت‏خود را به ايشان معروض داشت!

حسنين(ع)به آن مرد رو كرده گفتند: «ان المسئلة لا تحل الا فى احدى ثلاث، دم مفجع، او دين مقرح، او فقر مدقع ففى ايها تسئل‏»(سؤال جز در يكى از سه چيز جايز نيست: خونى فاجعه آميز، يا بدهكارى دردآور و جانسوز، يا فقرى كه انسان را خاكستر نشين كند، اكنون بگو: تو در كداميك از اين سه مورد سؤال مى‏كنى؟)

پاسخ داد: در يكى از همين سه مورد است!

در اينجا امام حسن(ع)دستور داده پنجاه دينار به او بدهند، و امام حسين(ع)چهل و نه دينار و عبد الله بن جعفر چهل و هشت دينار!

آن مرد پولها را گرفت و از نزد ايشان رفت و عبورش به عثمان افتاد، عثمان از او پرسيد: چه كردى؟و آن مرد داستان خود و كرم و بزرگوارى حسنين(ع)و عبد الله بن جعفر را براى او بازگو كرد و عثمان كه دچار شگفتى شده بود گفت:

«من لك بمثل هوءلاء الفتية؟!اولئك فطموا العلم فطما، و حازوا الخير و الحكمة‏» (32)

(چه كسى همانند اين جوانمردان است، اينان از پستان علم و دانش شير خورده و خير و حكمت را نزد خود گرد آورده‏اند.)

نگارنده گويد: نظير اين روايت از عيون الاخبار ابن قتيبة نيز نقل شده، با چند تفاوت:

اول-آنكه به جاى عثمان، عبد الله بن عمر ذكر شده.

دوم-آنكه امام حسن(ع)بدو فرمود:

«ان المسئلة لا تصلح الا فى دين فادح، او فقر مدقع، او حمالة مفظعة‏»(سؤال شايسته نيست جز در بدهكارى سنگين، يا فقرى كه به خاك مذلت نشاند، يا خونبهايى و يا بدهكارى كه انسان را درمانده سازد؟)و آن مرد در پاسخ گفت: يكى از همين سه چيز است.

سوم-اينكه در نقل مزبور آمده كه امام حسن(ع)يكصد دينار به او داد و امام حسين(ع) نود و نه دينار به او پرداخت كرد، چون خوش نداشت كه در بخشش و عطا همانند برادرش حسن(ع)عمل كرده باشد.

و تفاوت چهارم-آنكه در اين روايت نامى از عبد الله بن جعفر ذكر نشده است. (32)

زهد امام حسن(ع)

در اثبات زهد امام حسن(ع)همين مقدار كافى است كه به خاطر حفظ خون مسلمانان از زمامدارى و حكومت-كه حق مسلم او بود، به شرحى كه خوانديد-چشم پوشى نموده، آن را واگذار كرد...

و از شيخ صدوق(ره)نقل شده كه درباره زهد امام حسن(ع)كتاب جداگانه‏اى نوشته و آن را زهد الحسن ناميده است...

و نويسندگان و ارباب تراجم اجماع دارند كه حسن بن على(ع)پس از جدش رسول خدا و پدرش على(ع)از همه مردم زاهدتر بوده... (34)

و اين داستان را نيز از تاريخ ابن عساكر نقل كرده‏اند كه از شخصى به نام مدرك بن زياد روايت كرده كه گويد:

ما در باغهاى ابن عباس بوديم كه امام حسن و امام حسين(ع)و پسران عباس وارد شدند و مقدارى در آن باغها گردش كردند، سپس در كنار يكى از جوى‏هاى آن نشستند، آنگاه امام حسن(ع)فرمود:

«يا مدرك هل عندك غذاء»؟

(اى مدرك آيا غذايى دارى؟)عرض كردم: آرى، و به دنبال آن قرص نانى با قدرى نمك و دو شاخه سبزى نزد آن حضرت بردم، و امام(ع)آن را خورده و فرمود:

«يا مدرك ما اطيب هذا»؟

(اى مدرك چه غذاى خوبى!)

پس از آن غذايى در نهايت‏خوبى آوردند، و امام(ع)متوجه مدرك شده و به او دستور داد غلامان را جمع كند و آن غذا را نزد آنها بگذارد.

مدرك غلامان را جمع‏آورى كرد و آنها از آن غذا خوردند، ولى امام(ع)چيزى از آن نخورد.

مدرك عرض كرد: چرا از غذا نمى‏خوريد؟

امام(ع)فرمود:

«ان ذاك الطعام احب عندى‏»(براستى كه من همان غذا را بيشتر دوست دارم.) (35)

مكارم اخلاق و سيره‏هاى عملى امام

مسئله اخلاق از مسائل مهمى است كه دانشمندان اسلامى و غير اسلامى درباره آن كتابها نوشته و قلمفرسايى‏ها كرده‏اند تا جايى كه برخى از علماى علم الاجتماع آن را هدف خلقت، و آخرين مرحله كمال انسانيت دانسته‏اند با اين بيان كه گفته‏اند:

ملتهاى گذشته در آغاز خلقت‏با نيروى بدنى خود، بر يكديگر برترى مى‏جستند، و پس از آنكه جامعه بشريت آن مرحله و دوران اوليه را پشت‏سر گذارد و ارتقا يافت، علم و دانش معيار برترى انسانها گرديد، و چون به حد اعلاى ارتقا و مقام والاى انسانى رسيد، وسيله برترى آنها اخلاق گرديد، و با اين بيان، اخلاق مرحله نهايى كمال انسان و علت غائى خلقت اوست.و از اين سخن كه بگذريم در آيات قرآن و روايت اسلامى نيز شواهدى بر اين مطلب مى‏توان يافت و اهميت اخلاق تا بدان درجه و پايه است كه لت‏بعثت اشرف انبيا و خاتم پيغمبران را همان تزكيه انسانها و تعليم حكمت و فرزانگى آنها، و اكمال مكارم اخلاق ذكر فرموده، كه آيه كريمه: «لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة...» (36)

و حديث‏شريف نبوى: «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق‏» (37)

را مى‏توان نمونه‏اى از اين آيات و روايات دانست.

و جالب اين است كه مكارم اخلاق را خود آن بزرگوار در حديثى به اينگونه تفسير كرده و فرموده است:

«يا على ثلاث من مكارم الاخلاق: تعطى من حرمك، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك‏»(اى على سه چيز از مكارم اخلاق است: دهش و عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده و بپيوندى به كسى كه از تو بريده، و در گذرى از كسى كه به تو ستم كرده!)

و البته دامنه بحث در اينجا وسيع و گسترده است و كتاب ما-كه يك كتاب تاريخى است-گنجايش اين بحث را ندارد، و ما از زندگانى امام حسن(ع)براى شما نمونه‏هايى از اين گذشتها و مكارم اخلاق را در آغاز اين بخش نقل كرديم (38) و ذيلا نيز نمونه‏هاى ديگرى را از نظر شما گذرانده و به دنبال گفتار تاريخى خود باز مى‏گرديم.

احسان در برابر آزار ديگران

همان‏گونه كه در روايت‏خوانديد، منظور از مكارم اخلاق آن اعمالى است كه از نظر اخلاقى فوق‏العادگى داشته باشد، چون برخى از كارها و اخلاقيات انسان است كه به طور عادى براى عموم مردم عادى است مثل آنكه كسى به شما نيكى و احسان كند و شما نيز در برابر به او احسان و نيكى كنيد، كه اين يك امر عادى و طبيعى است، و خلاف اين كار غير طبيعى است كه قرآن كريم نيز آن را به عنوان يك اصل طبيعى عنوان كرده و مى‏فرمايد:

«هل جزاء الاحسان الا الاحسان‏» (39)

اما اگر كسى توانست تا اين حد خود را كنترل كند و اين اندازه بر نفس خود مسلط گردد كه بدى و ظلم را با احسان و نيكى مقابله كند، اين كار از نظر اخلاقى يك كار فوق العاده است كه هر كس نمى‏تواند چنين كارى را انجام دهد...

و به قول شاعر مى‏گويد:

بدى را بدى سهل باشد جزا

اگر مردى‏«احسن الى من اساء»!

مرحوم شهيد آيت الله استاد مطهرى كتابى دارد به نام فلسفه اخلاق كه مانند كتابهاى ديگر آن استاد بزرگوار، از تحقيق و عمق بسيارى برخوردار و كتاب بسيار نفيسى است، ايشان در آن كتاب تحقيق جالبى در اين باره دارد و پس از آنكه قسمتى از دعاى مكارم الاخلاق صحيفه سجاديه را در اين باره نقل كرده كه دعا كننده گويد:

«اللهم صل على محمد و آل محمد و سددنى-لان اعارض من غشنى بالنصح‏».

(پروردگارا، درود فرست‏بر محمد و آل محمد و به من توفيق ده كه معارضه‏كنم به صيحت‏با آن كسانى كه با من بظاهر دوستى مى‏كنند، ولى در واقع مى‏خواهند با من بدى و دغلى كنند.)

«و اجزى من هجرنى بالبر»

(خدايا، به من توفيق ده كه جزا بدهم آن كسانى را كه مرا رها كرده‏اند و سراغ من نمى‏آيند به احسان و نيكى‏ها.)

«و اثيب من حرمنى بالبذل‏»(خدايا، به من توفيق ده كه پاداش بدهم آن كسانى را كه مرا محروم كرده‏اند به اينكه من به آنها بخشش كنم.)

«و اكافئ من قطعنى بالصلة‏»

(خدايا، به من توفيق ده كه مكافات كنم هر كس كه با من قطع صله رحم يا قطع صله مودت مى‏كند مكافات من اين باشد كه من پيوند كنم.)

«و اخالف من اغتابنى الى حسن الذكر»

(خدايا، به من توفيق ده كه مخالفت كنم با آن كسانى كه از من غيبت مى‏كنند و پشت‏سر من از من بدگويى مى‏كنند و اينكه پشت‏سر آنها هميشه نيكى آنها را بگويم.)

«و ان اشكر الحسنة و اغضى عن السيئة‏»

(خدايا، به من توفيق ده كه نيكى‏هاى مردم را سپاسگزار باشم و از بدى‏هاى مردم چشم بپوشم.) (40)

سپس از خواجه عبد الله انصارى كه مرد عارف و وارسته‏اى بوده، اين جمله را نقل كرده كه گفته است:

«بدى را بدى كردن سگسارى است، نيكى را نيكى كردن خركارى است، بدى را نيكى كردن كار خواجه عبد الله انصارى است.» (41) و سپس اشعارى از ديوان منسوب به امير المؤمنين(ع)نقل كرده كه مى‏فرمايد:

و ذى سفه يواجهنى بجهل

و اكره ان اكون له مجيبا

يزيد سفاهة و ازيد حلما

كعود، زاده الاحراق طيبا

(شخص سفيهى از روى جهل با من مواجه مى‏شود، ولى من از پاسخ او كراهت دارم.او بر جهالت و سفاهت‏خود مى‏افزايد و من بر حلم خود، همانند آن عودى كه سوزاندنش عطر آن را زيادتر مى‏كند.)

و در جاى ديگر فرمود:

و لقد امر على اللئيم يسبنى

فمضيت ثمة قلت ما يعنينى

(من بر شخص پست و لئيم مى‏گذرم كه مرا دشنام مى‏دهد و من از نزد او گذشته و مى‏گويم من مقصودش نبودم.)

اكنون در زندگانى امام حسن(ع)نمونه اين مكارم اخلاق را بخوانيد:

1.موفق بن احمد خوارزمى در كتاب مقتل الحسين(ع)روايت كرده كه امام حسن(ع) گوسفندى داشت كه بدان علاقه داشت، روزى مشاهده كرد كه پاى آن گوسفند شكسته شده، به غلامش فرمود: چه كسى پاى اين گوسفند را شكسته؟

پاسخ داد: من!

فرمود: چرا؟

گفت: مى‏خواستم تا شما را غمگين كنم!

امام(ع)فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم كرد، و تو در راه خدا آزادى!و در روايت ديگرى است كه فرمود:

«لا غمن من امرك بغمى‏»(من نيز غمگين مى‏كنم آن كسى را كه به تو دستور داده تا مرا غمگين كنى-يعنى شيطان)

و به دنبال آن او را آزاد كرد. (42)

پى‏نوشت‏ها:

1.در اين باره داستان جالبى-كه عنوان معجزه نيز داشته-از يك مرد سياه‏پوست نقل شده كه انشاء الله تعالى در صفحات آينده خواهيد خواند.

2.بحار الانوار، ج 43، ص 331.

3.مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 7.

4.و در پاره‏اى از روايات مانند روايت كشف الغمه از على بن زيد بن جذعان وايت‏شده كه گويد: «خرج الحسن بن على من ماله مرتين و قاسم الله ثلاث مرات‏»(دو بار از مال خود بيرون آمد(يعنى هر چه داشت همه را در راه خدا داد)و سه بار هم با خدا تقسيم كرد يعنى نصف آن را در راه خدا داد...)(بحار، ج 43، ص 349).

5.و در نقل ابن ابى الحديد و ابن قشيرى‏«صبيان‏»(يعنى كودكان)به جاى فقرا ذكر شده.

6.و در نقل ابن قشيرى است كه فرمود: «اليد لهم‏»كه در معنى چندان فرقى ندارد.

7.بحار الانوار، ج 43، ص 352 و ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 114.

8.بحار الانوار، ج 43، ص 352، مقتل الحسين موفق ابن احمد، ص 102.

9.تاريخ الخلفاء سيوطى، ص 73.

10.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 114.

11.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 112 و نظير اين حديث در صفحات قبل نيز از مناقب نقل شده بود.

12.ظاهرا منظور امثال حديث‏«ان الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنه‏»و نظير آن است كه در بخشهاى قبل بتفصيل ذكر شده است.

13.بحار الانوار، ج 43، ص 332، امالى مجلسى، ص 39، كشف الغمة، ص 167.

14.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 174.

15.بحار الانوار، ج 44، ص 154.

16.مستدرك حاكم، ج 3، ص 169.

17 و 18.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 123.

19.بحار الانوار، ج 43، ص 324 و مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 7.

20.نقل از كنز المدفون سيوطى، (چاپ بولاق)، ص 234 و نور الابصار شبلنجى، ص 111.

21.البداية و النهاية، (چاپ مصر)، ج 8، ص 38.

22.المحاسن و المساوى، (چاپ بيروت)، ص 55.

23.ينابيع المودة(چاپ اسلامبول)، ص 225.

24.ممكن است منظور«بيت الخلاء»باشد، و احتمال نيز دارد كه منظور جايگاهى خلوت باشد.

25.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 149.

26.بحار الانوار، ج 43، ص 350.

27.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 141.

28.بحار الانوار، ج 43، صص 348-341 و حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، صص 321-319.

29.عبد الله بن جعفر ابن ابيطالب يكى از سخاوتمندان معروف عرب و از اشراف قريش محسوب مى‏شد.

30.يعنى با پرداخت‏بيش از اين مقدار آن دو بزرگوار را در محذور اخلاقى و مشكل دچار مى‏كردم.

31.بحار الانوار، ج 43، ص 349.

32.خصال صدوق، «باب الثلاثة‏».

33.نقل از عيون الاخبار ابن قتيبة، ج 3، ص 140.

34.حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، صص 330-329.

35.تاريخ ابن عساكر، ج 4، ص 212.

36.سوره آل عمران، آيه 164.

37.خصال صدوق، «باب الثلاثه‏»، حديث 121.

38.به صفحه 329 به بعد مراجعه نماييد.

39.سوره الرحمن، آيه 60.

40.صحيفه سجاديه، ص 69.

41.استاد در شرح اين جمله گويد:

اگر كسى بدى كند و انسان هم در برابر او بدى كند، اين سگ رفتارى است، زيرا اگر سگى، سگ ديگرى را گاز بگيرد، اين يكى هم او را گاز مى‏گيرد، نيكى را نيكى كردن

-خركارى است، اگر كسى به انسان نيكى كند و انسان هم در مقابل او نيكى كند اين كار مهمى نيست، زيرا يك الاغ وقتى كه شانه يك الاغ ديگر را مى‏خاراند، او هم فورا شانه اين يكى را مى‏خاراند، بدى را نيكى كردن كار خواجه است.

42.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 117 و حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، ص 314.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 13:31 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی



 

شناسنامه كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 4 و ص 736

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه على حجتى كرمانى

امام على عليه السلام: از ولادت تا هجرت به مدينه

نسب شريف آن حضرت

او على پسر ابو طالب (نامش عبد مناف) پسر عبد المطلب (نامش شيبة الحمد) پسر هاشم (نامش عمرو) پسر عبد مناف (نامش مغيره) پسر قصى بن كلاب بن مرة بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان است.

ولادت او

آن حضرت بنا بر قول اكثر علما و مورخان در روز جمعه در حالى كه سيزده روز از ماه رجب مى‏گذشت، پاى به عرصه وجود گذاشت.در فصول المهمه تاريخ تولد آن حضرت، شب يكشنبه بيست و سوم رجب ذكر شده است و در روايتى ديگر تولد آن حضرت را در روز يكشنبه هفتم شعبان، پس از گذشت‏سى سال از واقعه عام الفيل، ثبت كرده‏اند.برخى آن را بيست و نه سال پس از تولد خود پيامبر دانسته‏اند كه سى سال از آن ماجرا مى‏گذشته است.همچنين در اين باره گفته شده كه آن حضرت بيست و هشت‏سال قبل از بعثت پيامبر، دوازده سال داشته و يا ده ساله بوده كه اين قول در كتاب اصابه صحه گذارده شده است.گفته‏اند آن حضرت پيش از هجرت بيست و سه سال داشته ولى برخى ديگر گويند آن حضرت در آن هنگام بيست و پنج‏سال از عمرش مى‏گذشته است.

تولد آن حضرت در مكه و در خانه كعبه بوده است.چنان كه در كتابهاى فصول المهمه ابن صباغ مالكى، مروج الذهب مسعودى، ارشاد مفيد و سيره حلبيه على بن برهان الدين حلبى شافعى بر اين مطلب تصريح شده است.در كتاب اخير الذكر آمده است كه در سال سى‏ام از ولادت پيامبر (ص) على بن ابى طالب (ع) در خانه كعبه به دنيا آمد.مفيد در ارشاد گويد: پيش از على و پس از او، نوزاد ديگرى در خانه خدا پاى به عرصه وجود نگذاشت و اين امر اكرامى از جانب خداوند و تجليلى براى بزرگداشت‏شخصيت آن حضرت بود.آلوسى در شرح قصيده عينيه عبد الباقى مى‏نويسد: مسئله تولد حضرت امير كرم الله وجهه در خانه خدا امرى مشهور در جهان بوده و در كتابهاى شيعى بر آن تصريح شده است.سيد حميرى در اين باره گويد:

مادر على او را در حرم امن الهى و مسجد بزاد، جايى كه مرگ على هم در آنجا بود.

اين زن، نورانى و پاك و صاحب نسبى گرامى و بزرگ بود.پاك شد و فرزند و مكانى كه او را در آن بزاد پاك شدند.

در شبى كه ستاره‏هاى شوم و بد يمن پنهان و ستاره‏هاى نيكبختى با ماه درخشان هويدا شدند.به دست نيامد در شكافتن قابله‏ها مانند او، مگر محمد پيامبر، پسر آمنه.

عبد الباقى عمرى در قصيده عينيه پرآوازه‏اش مى‏گويد:

تو على هستى كه در بلند آوازگى برتر از بلندايى زيرا در بطن مكه و در ميان خانه خدا زاده شدى

اين مؤلف نيز در قصيده‏اش سروده است:

در كعبه به دنيا آمدى و اين برترى و فضيلتى است اين فضيلت‏بدان مكان اختصاص دارد زيرا تو از اين فضايل بى‏شمار دارى و نيازى به اين فضيلت ندارى

مى‏گويند وقتى آن حضرت (ع) به دنيا آمد، مادرش او را به اسم پدر خود اسد بن هاشم، حيدر نام نهاد، چرا كه حيدر يكى از نامهاى شير بود.اما وقتى پدرش آمد او را به نام على خواند و گفت: او را على ناميدم تا بلندى منزلت و افتخار و عزت هميشگى براى او پايدار بماند.

على (ع) خود در روز جنگ خيبر چنين سروده است:

من همانم كه مادرم مرا حيدر ناميد كه همچون شير بيشه‏ها خشم و غضبى سخت دارم.

مؤلف نيز سروده است:

دختر ليث (اسد) ، مادرت تو را حيدر ناميد پس درباره زيركى و بينش تو خطا نكرد كريم‏ترين پدر، تو را على نام نهاد بدين اميد كه شهرت و نام تو، تو را برترى مى‏بخشد.

پدر آن حضرت

چنان كه قبلا گفته شد نام پدر آن حضرت عبد مناف و كنيت او به اسم بزرگ‏ترين فرزندش يعنى طالب بود.مادر آينده در قسمتى از اين كتاب مفصلا به شرح زندگانى اين شخصيت‏بزگر خواهيم پرداخت.دليل ما بر آنكه نام ابو طالب، عبد مناف بوده، وصيت پدرش عبد المطلب است كه در آن به ابو طالب نسبت‏به پيامبر اسلام (ص) سفارش كرده مى‏گويد: اى عبد مناف پس از خود تو را به (حمايت از) موحدى سفارش مى‏كنم كه پس از پدرش بى‏همتاست.

همچنين در جاى ديگرى گفته است:

كسى را وصيت كردم كه كنيه‏اش طالب است يعنى عبد مناف را كه صاحب تجارب بزرگى است به او درباره فرزند محبوب و گرامى‏ترين خويشان يعنى فرزند كسى كه از نزد ما غايب شده است و باز نمى‏گردد وصيت كردم.

وى با عبد الله، پدر پيامبر، برادر تنى بود و هر دو از يك پدر و يك مادر به دنيا آمده‏اند.ابو طالب نيز در ابياتى كه بعدا ذكر خواهد شد به اين نكته اشاره كرده و هم اوست كه در عهد كودكى پيامبر كفالت آن حضرت را پذيرفت و به يارى و حمايت و دفاع از او برخاست و در دوره دعوت بزرگ پيغمبر از وى مراقبت كرد و به خاطر او متحمل آزار مشركين قريش شد.ابو طالب محمد را از دسترس قريش دور نگاه داشت و به سبب حمايتش از پيامبر، به رنج و درد و بلايى سخت مبتلا شد با اين حال بر يارى پيامبر و رسيدگى به احوال او، صبر و بردبارى در پيش گرفت.به طورى كه مردان قريش به سبب ترس از ابو طالب از رساندن هر گونه گزندى به رسول خدا (ص) صرف نظر كردند تا آن كه ابو طالب بدرود حيات گفت.پس از مرگ او بود كه پيامبر اسلام فرمان هجرت از مكه را صادر كرد.ابو طالب مسلمانى بود كه هيچ گاه اسلام خود را بر مردم آشكار نكرد. زيرا اگر چنين كرده بود، نمى‏توانست از دعوت برادرزاده خود پشتيبانى كند.علاوه بر آن وى در اشعار خويش نيز بارها بر راستى دعوت پيامبر اقرار كرده و بر آن صحه گذارده است.ابيات زير از همان نمونه مى‏تواند باشد.

مرا به (اسلام) دعوت كردى دانستم كه تو راستگويى همانا راست گفتى و قبل از اين نيز در ميان ما امين شمرده مى‏شدى همانا دانستم كه آيين محمد از بهترين دينهاى مردمان است

همچنين ابو طالب در شعر زير كه پيامبر را در آن مدح كرده به نوعى سخن رانده است كه غير مسلمان را توان اين گونه گفتار نيست.وى سروده است:

و او را يارى كنيم تا در كنارش از پا نيفتيم و از فرزندان و خانمان خود دست مى‏كشيم او چنان نورانى است كه ابرها از چهره او طلب باران مى‏كنند فريادرس يتيمان و پناه درويشان و بيچارگان است هر كس از خاندان هاشم كه در خطرى افتاده باشد آنان در نزد او در نعمت و بخشش به سر مى‏برند در ترازوى حق به اندازه جوى را از بين نمى‏برد و ترازوى صدق و راستى او و زنش ناراست و كم نيست آيا ندانستيد كه پسر مادر نزد ما دروغگو نيست و جز با كلام باطل با او سخن گفته نمى‏شود

در جاى ديگرى گفته است:

همانا خداوند پيامبر خود محمد را مورد اكرام قرار داد پس گرامى‏ترين مخلوق خداوند در بين مردمان احمد است خداوند براى بزرگداشت پيامبر نام او را از نام خودش مشتق كرد پس نام صاحب عرش (خداوند) محمود و نام اين پيامبر (محمد) است

و در بيت ديگرى سروده است:

اين ستمى است كه پيامبرى براى خواندن مردم به هدايت آمده؟ و اين امرى است متقن كه از جانب صاحب عرش (خدا) فرود آمده است

و در بيت ديگرى چنين گفته است:

آيا ندانستيد كه ما محمد را پيامبرى يافتيم همچون موسى (ع) كه در كتب متقن (آسمانى) نام او نوشته شده بود

و از اشعاد اوست كه مى‏گويد:

پيامبرى است كه وحى از جانب پروردگارش به او مى‏رسد پس كسى بدن سخن اقرار كرد پشيمان نخواهد شد

وى در جاى ديگرى گفته است:

يا به كتاب عجيبى كه نازل شده است ايمان آريد بر پيامبرى همچون موسى يا مانند ذوالنون

و نيز در شعر ديگر خود چنين سروده است:

پيامبر فرستاده خدا را يارى كردم كسى كه چهره سفيدش، همچون نورهاى رخشنده‏اى تلالو دارد از فرستاده خدا دفاع مى‏كنم و به حمايت او برمى‏خيزم همچون حمايت پشتيبانى كه بر وى مهربان و دلسوز است

از ديگر اشعار ابو طالب، شعرى است كه وقتى عمرو بن عاص براى فريفتن جعفر و ياران او به نزد نجاشى رفت، آن را انشاد كرد.وى مى‏گويد:

اى كاش مى‏دانستم كه (مقام) جعفر در ميان مردم چگونه است؟ و نيز مى‏دانستم (مقام) عمرو و خويشان مخالف با پيامبر چگونه است؟

صدوق در كتاب امالى از امام صادق (ع) نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمود: اولين نماز جماعت در اسلام وقتى است كه پيغمبر (ص) نماز مى‏خواند و على بن ابيطالب (ع) نيز با آن حضرت در حال خواندن نماز بود.چون ابو طالب در حالى كه جعفر نيز با او بود، به على نزديك شد گفت: پسرم!در كنار فرزند عمويت نماز بخوان.هنگامى كه پيامبر متوجه حضور ابو طالب شد، به پيشباز آن دو رفت.ابو طالب با شادى بسيار بازگشت و مى‏گفت:

همانا على و جعفر مورد اعتماد و امين منند در مواقع سختيها و پريشانيهاى روزگار سوگند به خدا از يارى پيامبر كوتاهى نخواهم كرد و نه كسى از فرزندان پاك نژاد من از يارى او فروگذارى مى‏كند شما دو تن بى ياور مگذاريد او را و پسر عمويتان را يارى كنيد كه عموى شما، از ميان ساير عموهايتان، از پدر و مادر من بوده است

اين اولين نماز جماعتى بود كه منعقد شد.ابو هلال عسكرى نيز از اين واقعه در كتاب الاوائل ياد كرده است.از على (ع) روايت‏شده است كه فرمود: پدرم به من گفت: فرزندم، همراه پسر عمويت‏باش كه از هر دشوارى زود هنگام و دير هنگامى در امان مى‏مانى. آن گاه به من گفت:

اعتماد و امنيت در همراهى با محمد است پس با دو دست‏خود محكم و استوار همراهى با او را براى خود نگهدار

همچنين ابو طالب برادرش حمزه را كه اسلام آورده بود، از خلال چند بيت مورد خطاب قرار مى‏دهد و مى‏گويد:

ابو يعلى!بر دين احمد (پيامبر) بردبارى پيشه كن و آشكار كننده دين باش، آن‏گاه توفيق صابر بودن را يافته‏اى

و بيت زير از جمله ابيات مشهور ابو طالب است.

تويى محمد، پيامبر هستى از همگان برتر و درخشان‏تر و سيادت داده شده هستى

اشعار فراوان ديگرى نيز از ابو طالب نقل شده است كه جمع آنها در اين كتاب باعث اطاله كلام خواهد شد.با اين وجود بعضى از كسانى كه خوش ندارند درباره على (ع) به نقل نكته مثبتى بپردازند، مانند اسلام آوردن پدر آن حضرت، پيوسته پافشارى مى‏كنند كه ابو طالب با اعتقاد كفر از اين دنيا رخت‏بر بسته است و دليل آنها بر اين گفته رواياتى است كه در عصر خلفا و پادشاهان ستمگر ساخته و پرداخته شده است.

نگارنده در يكى از قصايد خود، درباره ابو طالب چنين سروده است:

پدرش (پدر على (ع) ) پشتيبان دين پيامبر و مدافع او بود و اگر وجود او نبود رايت دين در جهان منتشر نمى‏شد. اسلام او پنهانى بود و اگر امكان داشت او در زمانى ديگر اسلام خود را آشكار مى‏كرد همانا كيش احمد (محمد (ص) ) از بهترين دينهاى مردم است دانستم كسى است كه پيامها و اندرزها را با خود آورده است. او دين خود را پنهان مى‏كرد تا بتواند پيامبر را يارى كند و اگر روزى دين خود را آشكار مى‏كرد اين امكان از او سلب مى‏شد جعفر را فراخواند و به او گفت در كنار پسر عمويت‏باش آن‏گاه كه نماز ظهر و عصر را اقامه مى‏كند.

مادر على (ع)

مادر آن حضرت، فاطمه دخت اسد بن هاشم است.در كتاب اغانى آمده است: وى نخستين زن هاشمى است كه با مردى هاشمى پيمان زناشويى بست و همين زن، مادر ديگر فرزندان ابو طالب است.اين زن به منزله مادرى مهربان براى پيامبر به حساب مى‏آمد. محمد در دامان او پرورش يافت و همواره سپاس محبتهاى او را بر زبان داشت.و او را مادر خطاب مى‏كرد.فاطمه، در محبتهاى خود، محمد را بر فرزندانش مقدم مى‏داشت و در رسيدگى به محمد، تلاش و كوشش بيشترى از خود نشان مى‏داد.حاكم در مستدرك روايت مى‏كند كه فاطمه در زمان پيغمبر اسلام (ص) در مرتبه‏اى بزرگ از ايمان جاى داشت.وى در گرايش به اسلام پيشى جست و به مدينه هجرت كرد و چون وفات يافت، پيامبر او را در پيراهن خودش كفن كرد و امر فرمود قبرش را حفر كردند و هنگامى كه به قسمت قرار دادن لحد رسيدند، پيامبر آن را با دست مباركش حفر كرد و در قبر او خوابيد و گفت: بارالها!بر مادرم فاطمه بنت اسد، ببخشاى.آن گاه بر او تلقين خواند و مدخل آن قبر را گشاده ساخت.كسانى كه شاهد مراسم به خاكسپارى فاطمه بنت اسد بودند به آن حضرت عرض كردند: يا رسول الله (ص) !امروز ديديم كه تو اعمالى به جاى آوردى كه پيش از اين براى كس ديگرى چنين نكرده بودى: فرمود: من لباس خود را بر تن او پوشاندم تا از لباسهاى بهشتى بر او بپوشانند.يا در برخى ديگر از روايات گفته شده است تا اين لباس براى او در روز قيامت، امان باشد.يا بنا بر روايت ديگرى فرمود: اين لباس را بر او پوشاندم تا حشرات زمينى را از او بازدارد.و او را در قبرش خوابانيدم تا خداوند بر او گشايش قرار دهد و او را از فشار قبر، ايمن كند.اين زن از بهترين آفريده‏هاى خداوندى بود و پس از ابو طالب، نيك رفتارترين كس نسبت‏به من به شمار مى‏آمد.

حاكم در مستدرك از سعيد بن مسيب از على بن حسين از پدرش از جدش على بن ابى طالب روايت كرده است كه گفت: هنگامى كه فاطمه بنت اسد دنيا را وداع گفت، پيامبر او را در پيراهن خودش كفن كرد و بر او نماز گزارد و هفتاد تكبير بر او گفت. (1) و در قبر فاطمه فرود آمد و به كناره‏هاى قبر اشاره كرد، مانند آنكه آن را گشاده‏تر مى‏ساخت.

پيامبر فاطمه را در قبرش جاى داد و از آن بيرون آمد، در حالى كه ديدگانش اشكبار بود و در قبر كند و كاو مى‏كرد.عمر به او گفت: يا رسول الله!براى اين زن كارهايى كردى كه براى كس ديگرى نكرده بودى.فرمود اين زن پس از مادرم كه مرا زاييد، مادر من به حساب مى‏آمد.ابو طالب كار مى‏كرد و سفره غذا مى‏گسترد و همه ما را براى خوردن غذا دور هم گرد مى‏آورد.آن گاه اين زن سهم هر يك از ما را تقسيم مى‏كرد و من براى گرفتن غذا، بار ديگر بازمى‏گشتم.اين زن فرزندى به نام طالب به دنيا آورد.اين طالب در روز جنگ بدر، همراه با مشركان در حالى كه كار ايشان را ناپسند مى‏داشت، خارج شد، از سرنوشت طالب اطلاعى در دست نيست.و از او نسلى به جاى نمانده است.عقيل و جعفر و على فرزندان ديگر فاطمه‏اند كه هر كدام از ديگرى ده سال بزرگ‏ترند. ام هانى مسمى به فاخته، دخترى است كه فاطمه او را به دنيا آورد.على (ع) و برادرانش نخستين هاشميانى هستند كه از پدر و مادر هاشمى پاى به عرصه وجود نهادند.مؤلف نيز در اين باره در قصيده‏اى مى‏گويد:

مادر او (على) فاطمه است و اين زن با مهربانيها و دلسوزيهايش براى احمد (پيامبر) به منزله مادر و شفيق او بود.

پيامبر در كنار فاطمه در آسودگى و راحت‏به سر مى‏برد و حال آنكه فرزندان آن زن از چنان آسودگى برخوردار نبودند.

فاطمه در مكه به پيامبر گرويد و آن گاه به يثرب (مدينه) هجرت كرد و هيچ گاه شك و گمان، ايمان او را دستخوش آلودگى نساخت.

بهترين مخلوق خداوند يعنى محمد او را در لباس خود كفن كرد و وقتى قبر او را حفر كرد در آن خوابيد.

محمد به آن زن سخن استوارى تلقين كرد تا با آن در روز قيامت، گاهى كه خلايق همه محشور مى‏شوند، از سختى آن روز نجات يابد.

على در دامن بهترين پدر و كريم‏ترين مادر رشد كرد و از اين روست كه قبيله عدنان مرتبت‏بلندى يافت و بر قبيله فهر افتخار كرد.

اين زن و شوهر، هر دو از بنى هاشم بودند كه هر دو بهترين شاخه درختى بودند كه ريشه‏اش هاشم موسوم به عمرو بود.

على از كسى همچون شيبة الحمد (عبد المطلب) صاحب نسبى درخشنده بود.و هر كس با او به معارضه برمى‏خاست، پرتو رخشنده اين نسب او را بر جايش مى‏نشاند.

كنيه على (ع)

آن حضرت را به دو كنيه ابو الحسن و ابو الحسين ناميده‏اند.امام حسن (ع) در حيات پيامبر پدرش را با كنيه ابو الحسين و امام حسين (ع) او را با كنيه ابو الحسن مى‏خوانده‏اند.پيامبر نيز وى را با هر دوى كنيه‏ها خطاب مى‏كرده است.چون پيامبر وفات يافت على (ع) را به اين دو كنيه صدا مى‏كردند.يكى ديگر از كنيه‏هاى على (ع) ، ابو تراب است كه آن را پيامبر برگزيده و بر وى اطلاق كرده بود.

در استيعاب نقل شده است: «به سهل بن سعد گفته شد: حاكم مدينه مى‏خواهد تو را وادارد تا بر فراز منبر، على را دشنام گويى.سهل پرسيد: چه بگويم؟گفت: بايد على را با كنيه ابو تراب خطاب كنى.سهل پاسخ داد: به خدا سوگند جز پيامبر كسى على را بدين كنيت، نامگذارى نكرده است.پرسيد: چگونه‏اى ابو العباس؟جواب داد: على (ع) نزد فاطمه رفت و آن‏گاه بيرون آمد و در حياط مسجد دراز كشيد و به خواب رفت.پس از او، پيغمبر (ص) پيش فاطمه آمد و از او پرسيد: پسر عمويت كجاست؟فاطمه گفت: اينك او در مسجد آرميده است.پيامبر به صحن مسجد آمد و على را ديد كه ردايش بر پشت مباركش افتاده و پشتش خاك آلود شده است.پيامبر با دست‏شروع به پاك كردن خاك از پشت على كرد و فرمود: بنشين اى ابو تراب!به خدا سوگند جز پيامبر كسى او را بدين نام، نخوانده است.و قسم به خدا در نظر من هيچ اسمى از اين نام دوست داشتنى‏تر نيست.»

نسايى در خصايص از عمار بن ياسر نقل كرده است كه گفت: «من و على بن ابيطالب (ع) در غزوه عشيره از قبيله ينبع با يكديگر بوديم.تا آنجا كه عمار گفت: سپس خواب هر دوى ما را فرا گرفت، من و على به راه افتاديم تا آنكه در زير سايه نخلها و روى زمين خاكى و بى گياه آرميديم.سوگند به خدا كه جز پيامبر كسى ما را از خواب بيدار نكرد.او با پايش ما را تكان مى‏داد و ما به خاطر آنكه روى زمينى خاكى دراز كشيده بوديم، به خاك آلوده شديم.در آن روز بود كه پيغمبر (ص) به على (ع) فرمود.تو را چه مى‏شود اى ابو تراب؟چرا كه پيامبر آثار خاك را بر على (ع) مشاهده كرده بود.»

البته ممكن است كه اين واقعه چند بار اتفاق افتاده باشد.در روايتى ديگر آمده است: چون پيامبر على را در سجده ديد در حالى كه خاك بر چهره‏اش نشسته و يا آنكه گونه‏اش خاك آلود بوده به او فرمود: «ابو تراب!چنين كن‏».

همچنين گفته شده است پيامبر با چنين كنيه‏اى، على (ع) را خطاب كرد.چرا كه گفت: اى على!نخستين كسى كه خاك را از سرش مى‏تكاند تويى.

على (ع) ، اين كنيه را از ديگر كنيه‏ها بيشتر خوش مى‏داشت.زيرا پيامبر وى را با همين كنيه خطاب مى‏كرد.دشمنان آن حضرت مانند بنى اميه و ديگران، بر آن حضرت به جز اين كنيه نام ديگرى اطلاق نمى‏كردند.آنان مى‏خواستند با گفتن ابو تراب، آن حضرت را تحقير و سرزنش كنند و حال آنكه افتخار على (ع) به همين كنيه بود.دشمنان على، به سخنگويان دستور داده بودند تا با ذكر كنيه ابو تراب بر فراز منابر، آن حضرت را مورد سرزنش قرار دهند و اين كنيه را براى او عيب و نقصى قلمداد نمايند.چنان كه حسن بصرى گفته است، گويا كه ايشان با استفاده از اين عمل، لباسى پر زيب و آرايه بر تن آن حضرت مى‏پوشاندند.چنان كه جز نام ترابى و ترابيه بر پيروان امير المؤمنين (ع) اطلاق نمى‏كردند.بدان گونه كه اين نام، تنها بر شيعيان على (ع) اختصاص يافت.

كميت مى‏گويد:

گفتند رغبت و دين او ترابى است من نيز به همين وسيله در بين آنان ادعا كنم و به اين لقب مفتخر مى‏شوم.

هنگامى كه كثير غرة گفت: جلوه آل ابو سفيان در دين روز طف و جلوه بنى مروان در كرم و بزرگوارى روز عقر بود، يزيد بن عبد الملك به او گفت: نفرين خدا بر تو باد! آيا ترابى و عصبيت؟!در اين باره مؤلف در قصيده‏اى سروده است:

به نام دو فرزندت، مكنى شدى و نسل رسول خدا در اين دو فرزند به جاى ماند پيامبر تو را بو تراب خواند دشمنان آن را بر تو عيب مى‏شمردند و حال آنكه براى تو اين كنيه افتخارى بود

لقب على (ع)

ابن صباغ در كتاب فصول المهمه مى‏نويسد: لقب على (ع) ، مرتضى، حيدر، امير المؤمنين و انزع (و يا اصلع) (كسى كه اندكى از موى جلوى سرش ريخته باشد.) و بطين (كسى كه شكمش بزرگ است.) و وصى بود.آن حضرت به لقب اخير خود در نزد دوستان و دشمنانش شهره بود.در روز جنگ جمل جوانى از قبيله بنى ضبه از سپاه عايشه بيرون آمد و گفت:

ما قبيله بنى ضبه دشمنان على هستيم كه قبلا معروف به وصى بود على كه در عهد پيامبر شهسوار جنگها بود من نيز نسبت‏به تشخيص برترى على نابينا و كور نيستم اما من به خونخواهى عثمان پرهيزگار آمده‏ام زيرا ولى، خون ولى را طلب مى‏كند

و مردى از قبيله ازد در روز جمل چنين سرود:

اين على است و وصيى است كه پيامبر در روز نجوة با او پيمان برادرى بست و فرمود او پس از من راهبر است و اين گفته را افراد آگاه در خاطر سپرده‏اند و اشقيا آن را فراموش كرده‏اند

زحر بن قيس جعفى در روز جمل گفت:

آيا بايد با شما جنگ كرد تا اقرار كنيد كه على در بين تمام قريش پس از پيامبر برترين كس است؟! او كسى است كه خداوند وى را زينت داده و او را ولى ناميده است و دوست، پشتيبان و نگهدار دوست است، همچنان كه گمراه پيرو فرمان گمراهى ديگر است

زحر بن قيس نيز بار ديگر چنين سروده است:

پس درود فرستاد خداوند بر احمد (محمد (ص) ) فرستاده خداوند و تمام كننده نعمتها فرستاده پيام‏آورى و پس از او خليفه ما كسى كه ايستاده و كمك شده است منظور من على وصى پيامبر است كه سركشان قبايل با او در جنگ و ستيزند

اين زحر در جنگ جمل و صفين با على (ع) همراه بود.همچنان كه شبعث‏بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى در جنگ صفين در ركاب آن حضرت بودند.اما بعدا با حسين (ع) در كربلا به جنگ برخاستند و فرجام شومى را براى خود برجاى گذاشتند.

كميت مى‏گويد:

كثير نيز مى‏گويد: وصى و پسر عموى محمد مصطفى و آزاد كننده گردنها و ادا كننده دين‏ها

همچنين آن حضرت به نام پادشاه مؤمنين و پادشاه دين (2) نيز ملقب بوده است.

روايت كرده‏اند كه پيامبر به على (ع) فرمود: تو پادشاه دينى و مال پادشاه ظلمت و تاريكى است.

در روايت ديگرى آمده است: اين (على) پادشاه مؤمنان و پيشواى كسانى است كه در روز قيامت‏با چهره‏هايى نورانى در حجله‏ها نشسته‏اند.

ابن حنبل در مسند و قاضى ابو نعيم در حلية الاوليا اين دو روايت را نقل كرده‏اند.در تاج العروس معناى لغوى يعسوب ذكر شده و آمده است×.على (ع) فرمود: من پادشاه مؤمنانم و مال پادشاه كافران است.يعنى مؤمنان به من پناه آورند و كافران از مال و ثروت پناه مى‏جويند.چنان كه زنبور به ملكه خود پناه مى‏برد و آن ملكه بر همه زنبوران مقام تقدم و سيادت دارد.

دربان على (ع)

در كتاب فصول المهمة ذكر شده كه دربان آن حضرت، سلمان فارسى (رض) بوده است.

شاعر على (ع)

همچنين در فصول المهمه گفته شده كه شاعر آن حضرت، حسان بن ثابت‏بوده است.در اينجا اضافه مى‏كنم كه شاعر آن حضرت در جنگ صفين، نجاشى و اعور شنى و كسان ديگرى غير از اين دو تن بوده‏اند.

نقش انگشتر على (ع)

سبط بن جوزى در كتاب تذكرة الخواص نوشته است: نقش انگشترى آن حضرت عبارت‏«خداوند فرمانروا، على بنده اوست‏» (الله الملك على عبده) بوده است.همچنين وى مى‏نويسد: آن حضرت انگشترى را در انگشتان دست راست‏خود مى‏كرده است و حسن و حسين (ع) نيز چنين مى‏كرده‏اند.

ابو الحسن على بن زيد بيهقى معروف به فريد خراسان در كتاب خود موسوم به صوان الحكمه كه به نام تاريخ حكماى اسلام مشهور است در ذيل شرح زندگانى يحيى نحوى ديلمى ملقب به بطريق، چنين مى‏گويد: «يحيى فيلسوف و ترساكيش بود و عامل امير المؤمنين (ع) در نظر داشت تا وى را از فارس بيرون براند.يحيى نيز ماجراى خود را براى على (ع) نگاشت و از آن حضرت درخواست امان كرد.محمد بن حنفيه، به فرمان على (ع) امان نامه‏اى براى يحيى نوشت كه من آن امان نامه را در دست‏حكيم ابو الفتوح مستوفى نصرانى طوسى مشاهده كردم.توقيع على (ع) با خط خود آن حضرت و با عبارت‏«الله الملك و على عبده‏» (خداوند فرمانروا و على بنده اوست.) در پاى اين مكتوب موجود بود.سبط بن جوزى اين عبارت را به عنوان نقش انگشترى آن حضرت دانسته ولى مطابق با نقل بيهقى اين توقيع به دست‏حضرت نوشته شده است و بعيد نيست كه گفته بيهقى متين‏تر باشد.»

همچنين احتمال دارد كه آن حضرت نامه‏ها را چنين امضا مى‏كرده و سپس همان عبارت را بر نگين انگشترى نقش زده است.ابن صباغ در كتاب فصول المهمه فى معرفة الائمه گويد: «اسندت ظهرى الى الله‏» (پشت من به خداوند متكى است) نقش نگين آن حضرت بوده است.عده‏اى ديگر نقش نگين آن حضرت را«حسبى الله‏»ذكر كرده‏اند.كفعمى نيز در مصباح گويد: نقش نگين انگشترى آن حضرت‏«الملك لله الواحد القهار»بوده است.البته بعيد نيست كه آن حضرت داراى چند انگشترى با نقوش متعدد بوده است.

همسران على (ع)

نخستين همسر آن حضرت، فاطمه زهرا (ع) دخت گرامى پيامبر خدا بوده است.على (ع) تا زمانى كه فاطمه در قيد حيات به سر مى‏برد با كس ديگرى پيمان زناشويى نبست.پس از وفات فاطمه، آن حضرت با امامه دختر ابو العاص بن ربيع بن عبد العزى بن عبد شمس كه فرزند زينب دختر پيغمبر بود ازدواج كرد.ام البنين دختر حزام بن دارم كلابيه، زن ديگرى بود كه على (ع) او را به عقد خود درآورد.پس از ام البنين، آن حضرت با ليلى دختر مسعود بن خالد النهشلية تميمه دارميه ازدواج كرد و پس از وى با اسماء بنت عميس خثعمى پيمان زناشويى بست.اسماء تا قبل از شهادت جعفر بن ابيطالب، همسر وى بود و پس از شهادت جعفر، ابو بكر او را به ازدواج خود درآورد و چون ابو بكر از دنيا رفت، على (ع) او را به همسرى خويش گرفت.يكى ديگر از همسران امير المؤمنين (ع) ام حبيب دختر ربيعه تغلبيه و موسوم به صهبا بوده است.اين زن از قبيله‏«سبى‏»بود كه خالد بن وليد در عين التمر بر آنها حمله برده و ايشان را به اسيرى گرفته بود.خوله دختر جعفر بن قيس بن مسلمه حنفى و يا به قولى ديگر خولة دختر اياس از ديگر زنان آن حضرت بوده است.همچنين على (ع) با ام سعد يا ام سعيد دختر عروة بن مسعود ثقفى و نيز مخباة دختر امرى القيس بن عدى كلبى پيمان زناشويى بست.

فرزندان على (ع)

مسعودى در مروج الذهب، شمار اولاد على (ع) را به بيست و پنج تن رسانده است.شيخ مفيد در كتاب ارشاد تعداد آنها را هفده تن از دختر و پسر دانسته و پس از آن گفته است: عده‏اى از علماى شيعه گويند كه فاطمه پس از وفات پيامبر (ص) جنينى كه پيامبر او را محسن ناميده بود سقط كرد.بنابر قول اين عده، فرزندان آن حضرت هجده تن بوده‏اند.

ابن اثير گويد: محسن در كودكى وفات يافته است.آيا اين محسن كه ابن اثير از او نام برده غير از آن محسنى است كه مفيد از آن ياد كرده؟مسعودى و شيخ مفيد فرزندان على را همراه با ذكر محسن، نام برده و كسان ديگرى همچون محمد اوسط و ام كلثوم صغرا بنت صغير (دختر كوچك) و رملة صغرا را به شمار فرزندان امير المؤمنين (ع) اضافه كرده‏اند.

اما با توجه به گفتارها و نوشتارهايى كه از مورخان و علماى نسابه در دست داريم، چنين مى‏نمايد كه فرزندان على (ع) سى و سه تن بوده‏اند و شايد علت اين رقم زياد آن باشد كه مورخان اسم و لقب هر يك از فرزندان را، جداگانه براى دو فرزند ثبت مى‏كرده‏اند.در حالى كه اين دو اسم و لقب بر يك تن اطلاق مى‏شده است.نام اولاد امير المؤمنين على (ع) به شرح زير ذكر شده است:

1.حسن

2.حسين.

3.زينب كبرا

4.زينت صغرا.

كه كنيه او كلثوم است.شيخ مفيد گويد: مادر اين چهار تن فاطمه بتول دختر پيامبر بزرگ اسلام بوده است.

5.ام كلثوم كبرا (ابن اثير نام وى را با زينب كبرا آورده است.) مسعودى مى‏نويسد: مادر حسن، حسين، محسن، ام كلثوم كبرا و زينب كبرا، حضرت فاطمه زهرا دختر پيغمبر اسلام (ص) است.

مى‏توان ميان قول مفيد كه زينب صغرا مكنى به ام كلثوم را ذكر كرده و نظر ابن اثير و مسعودى كه وى را ام كلثوم كبرا ناميده‏اند، جمع به عمل آورد و به اين ترتيب كه نام وى به نسبت زينب كبرا، زينب صغرا و به نسبت ام كلثوم صغرا كه بعدا نام او را ذكر خواهيم كرد و از مادرى غير از فاطمه زهرا به دنيا آمده، ام كلثوم كبرا بوده است.

6.محمد اوسط، مادر وى امامه دختر ابو العاص بوده است.شيخ مفيد و مسعودى متذكر نام او نشده‏اند.

7، 8، 9، 10.عباس، جعفر، عبدالله، عثمان كه همگى جزو شهداى كربلا بوده‏اند.مادر اين چهار تن ام البنين كلابى است كه مسعودى وى را ام البنين دختر حزام وحيدية معرفى كرده و عثمان را در شمار اين چهار تن ذكر نكرده است.

11.محمد اكبر، مكنى به ابو القاسم و معروف به ابن حنفيه كه مادر وى خوله حنفى بوده است.

12.محمد اصغر مكنى به ابو بكر، بعضى از مورخان پنداشته‏اند كه ابو بكر و محمد اصغر نام دو تن از فرزندان على بوده ولى ظاهرا چنين برمى‏آيد كه اين هر دو، نام يك تن باشد.

13.عبد الله و عبيد الله كه هر دو در كربلا به شهادت رسيده‏اند.مادر اين دو تن ليلى دختر مسعود نهشيلى است.

14.يحيى كه مادر وى اسماء بنت عميس است.

15، 16.عمر و رقيه كه دوقلو بوده‏اند.مادر اين دو ام حبيب، صهبا، دختر ربيعه تغلبى است.عمر هشتاد و پنج‏سال زندگى كرد.

17، 18، 19.ام الحسن و رمله كبرا و ام كلثوم صغرا، مادر ايشان ام سعد دختر عروة بن مسعود ثقفى است.شيخ مفيد و مسعودى تنها به ذكر نام ام الحسن و رملة بسنده كرده‏اند و آن را با ذكر كلمه كبرا آشكارتر نساخته‏اند.

20.دخترى كه در كودكى جان سپرده است.مادر وى مخباة كلبى است و شيخ مفيد و مسعودى متذكر نام او نشده‏اند.

21.ام هانى، 22.ميمونه، 23.زينب صغرا.در كتاب عمدة الطالب آمده است كه مادر وى (زينب صغرا) ام ولد (كنيز) بوده و در خانه محمد بن عقيل بن ابيطالب به سر مى‏برده است.

24.رملة صغرا، شيخ مفيد و مسعودى از او نام نبرده‏اند.

25.رقيه صغرا، مسعودى از او يادى نكرده است.

26.فاطمه، 27.اسامه، 28.خديجه، 29.ام الكرام، مسعودى گويد ام الكرام همان فاطمه است.

30.ام سلمه، 31.ام ابيها، مسعودى از او ياد كرده است.

32.جمانة مكناه به ام جعفر.

33.نفيسه، درباره نام مادر او پراكنده‏گويى كرده‏اند.

پى‏نوشتها:

1. از اين روايت مى‏توان پى برد كه در نماز ميت كه براى شخص ارجمندى گزارده مى‏شود، مستحب است از تعداد واجب تكبير، بيشتر گفت.چنانچه در نماز ميتى كه براى حمزه گزارده شد، نيز همين عمل تكرار شد.-م.

2. يعسوب المؤمنين و يعسوب الدين.-م.

آن حضرت در سال 40 ه و در ماه رمضان در شب نوزدهم، شب چهارشنبه ضربت‏خورد و در شب جمعه، شب بيست و يكم، به شهادت رسيد.اين قول در ميان ما معروف است و شيعه تا امروز بدان عمل مى‏كند.طبرى و ابن اثير روايت كرده‏اند كه آن حضرت در شب جمعه نوزدهم رمضان، ضربت‏خورد و در شب يكشنبه وفات يافت.عمر آن حضرت شصت و سه سال بوده است. حاكم در مستدرك از محمد بن حنفيه روايت كرده است.يا شصت و چهار يا شصت و پنج‏ساله بود كه ده يا دوازده سال آن پيش از بعثت رسول خدا (ص) و بيست و سه سال آن در معيت آن حضرت (ص) پس از بعثت، سيزده سال در مكه و ده سال در مدينه، و سى سال آن پس از وفات پيغامبر اسلام (ص) بوده است.البته اقوال ديگرى درباره سن آن حضرت نيز گفته شده است.حاكم در مستدرك از جعفر بن محمد از پدرش نقل كرده كه على (ع) در پنجاه و شت‏سالگى به شهادت رسيد.

قول اول و سوم، مشهورترين قولهاست.ابن شهر آشوب در مناقب گويد: «آن حضرت در اثر ضربتى كه در مسجد كوفه خورد، در وقت تنوير، شب جمعه، نوزدهم ماه رمضان، مجروح شد و دو روز همچنان زنده بود تا يك سوم از شب، سپس وفات يافت.وى بنابر روايت‏حضرت صادق (ع) در وقت وفات شصت و پنج‏سال و بنابر روايت عامه شصت و سه سال داشت.

حاكم در مستدرك به سند خود از عبد الرحمن بن ابو ليلى نقل كرده است: على (ع) در روز جمعه هفدهم ماه رمضان سال 40 مضروب شد.و او در آن هنگام شصت و سه يا شصت و چهار سال داشت.

همچنين حاكم به سند خود از ابو بكر بن ابى شيبه نقل كرده است: «على بن ابيطالب (ع) در سال 40 هجرى در سن شصت و سه سالگى وفات يافت.وى در روز جمعه بيست و يكم ماه رمضان ضربت‏خورد و در روز يكشنبه رحلت‏يافت و در كوفه به خاك سپرده شد.

مدت خلافت آن حضرت، پنج‏سال و چهار ماه يا سه ماه كمتر بود.زيرا چنان كه گفته شد، مردم در بيست و پنجم ذى الحجه سال 35 ه با وى دست‏بيعت دادند.حاكم در مستدرك از عبد الرحمن بن ابو ليلى روايت كرده است: «مدت خلافت آن حضرت، پنج‏سال به جز سه ماه بود».سپس از ابو بكر بن ابى شيبه نقل كرده است كه گفت: على بن ابيطالب (ع) پنج‏سال خلافت كرد.گويا اين روايت مبنى بر تسامح است.

                        هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 0:37 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

خطبه اول نهج البلاغه

1

 

از سخنان امام(ع)در مورد آفرينش آسمان و زمين و آدم كه در آن

ذكر حج نيزآمده است.

«در اين خطبه از ستايش خداوند،آفرينش جهان،فرشتگان،و گزينش

انبياء،بعثت‏پيامبر(ص) و از قرآن و احكام شرع سخن به ميان آمده

است‏».

 

هرگز كنه ذاتش درك نشود:

ستايش مخصوص خداوندى است كه ستايشگران از مدحش عاجزند

[1]و حسابگران‏زبردست نعمتهايش را احصاء نتوانند كرد،و كوشش

كنندگان هر چند خويش را خسته‏كنند حقش را ادا نتوانند نمود،هم او

است كه افكار بلند ژرف انديش،كنه ذاتش رادرك نكنند[2].و غواصان

درياى علوم و دانشها،دستشان را از پى بردن به كمال هستيش‏كوتاه

گردد،يعنى آنكس كه براى صفاتش حدى نيست و اوصاف كمالش را

توصيف‏نتوان كرد،و براى ذاتش وقتى معين،و سرآمدى مشخص

نتوان تعيين نمود،مخلوقات‏را با قدرتش آفريد،بادها را با رحمتش به

حركت آورد،و اضطراب و لرزش زمين‏را به وسيله كوهها،آرامش

بخشيد.[3]و[4]

نخست‏شناسائى خدا:

سرآغاز دين معرفت او است،[5]و كمال معرفتش تصديق ذات او،و

كمال تصديق‏ذاتش توحيد و شهادت بر يگانگى او است،و كمال توحيد

و شهادت بر يگانگيش اخلاص‏است،و كمال اخلاصش آن است كه وى

را از صفات ممكنات پيراسته دارند،چه اينكه‏هر صفتى گواهى مى‏دهد

كه غير از صفت موصوف است و هر موصوفى شهادت مى‏دهد كه‏غير

از صفت است، آنكس كه خداى را(به صفات ممكنات)توصيف كند وى

را به چيزى‏مقرون دانسته،و آن كس كه وى را مقرون به چيزى قرار

دهد،تعدد در ذات او قائل شده،و هر كس تعدد در ذات او قائل

شود،اجزائى براى او تصور كرده،و هر كس اجزائى براى‏او قائل شود

وى را نشناخته است. و كسى كه او را نشناسد،[6]به سوى او اشاره

مى‏كند،و هر كس به سويش اشاره كند،برايش حدى تعيين كرده،و آن

كه او را محدود بداند،وى را به شمارش آورده،و آن كس‏كه بگويد

خدا در كجا است؟وى را در ضمن چيزى تصور كرده،و هر كس

بپرسد بر روى‏چه قرار دارد؟جائى را از او خالى دانسته،همواره بوده

است و از چيزى به وجود نيامده،و وجودى است كه سابقه عدم براى

او نيست،با همه چيز هست اما نه اينكه قرين آن باشد،[7]و مغاير با

همه چيز است، اما نه اينكه از آن بيگانه و جدا باشد،انجام دهنده

است،اما نه به آن معنى كه حركات و ابزارى داشته باشد،بينا

است‏حتى در آن زمانى كه موجودقابل رؤيتى وجود نداشت،تنها است

زيرا كسى وجود نداشته تا به او انس گيرد،و از فقدانش‏ترسان و

ناراحت‏شود.

آفرينش جهان:

خلق را ايجاد نمود و بدون نياز به انديشه،و فكر و استفاده از

تجربه،آفرينش راآغاز كرد،و بى‏آنكه حركتى ايجاد كند و تصميم

آميخته با اضطرابى در او راه داشته باشد،جهان را ايجاد نمود،پديد

آمدن هر يك از موجودات را بوقت مناسب خود موكول ساخت‏و در

ميان موجودات،با طبايع متضاد هماهنگى برقرار نمود،[8]و در هر

كدام،طبيعت‏و غريزه مخصوص به خودشان آفريد،و آن غرائز را

ملازم و همراه آنها گردانيد،او پيش‏از آنكه آنها را بيافريند،از تمام

جزئيات و جوانب آنها آگاه بود،و به حدود و پايان آنهااحاطه داشت،و

به اسرار درون و برون آنها آشنا بود.پس از آن خداوند طبقات جو را

ازهم گشود،[9]و اطراف آن را باز كرد و فضاهاى خالى ايجاد نمود،و

در آن آبى كه‏امواج متلاطم آن روى هم مى‏غلطيد،جارى ساخت، و آن

را بر پشت‏بادى شديد،و طوفانى‏كوبنده حمل نمود،پس از آن باد را به

باز گرداندن آن فرمان داد،و بر نگهداريش آن رامسلط ساخت،و به

حدى كه بايد،مقرون نمود،فضاى خالى در زير آن گشوده و آب

دربالاى آن در حركت‏بود،سپس خداوند طوفانى برانگيخت كه جز

متلاطم ساختن آن آب كارديگرى نداشت،و بطور مداوم امواج آب را

در هم مى‏كوبيد، طوفان بشدت مى‏وزيد،و از نقطه‏اى دور سرچشمه

مى‏گرفت‏بعد از آن به آن فرمان داد تا آبهاى متراكم و امواج عظيم آب

رابر هم زند،و امواج اين درياها را به هر سو بفرستد،پس آن را

همانند مشكى به هم زد.و با همان شدت كه در فضا مى‏وزيد بر امواج

آب نيز حمله‏ور شد،از اولش برمى‏داشت وبه آخرش فرو مى‏ريخت،و

قسمتهاى ساكن آب را به امواج متحرك مى‏پيوست،آبها روى‏هم

انباشته شدند،و همچون قله كوه بالا آمدند،و امواج روى آب كفهائى

بيرون فرستادو آن را در هواى باز و جوى وسيع بالا برد،و از آن

هفت آسمان را پديد آورد، آسمان‏پائين را همچون موج مهار شده،و

آسمان برترين را همچون سقفى محفوظ و بلند قرارداد،بدون اينكه

نياز به ستونى براى نگهدارى آن باشد،و نه ميخهائى كه آن را به

بندد، سپس آسمان پائين را به وسيله كواكب و نور ستارگان

درخشان زينت‏بخشيد و در آن‏چراغى روشنى بخش و ماهى نور

افشان به جريان انداخت،كه در مدارى متحرك و صفحه‏اى‏جنبنده

بگردند.[10]

آفرينش فرشتگان:

پس آنگاه آسمانهاى بالا را از هم گشود،و مملو از فرشتگان مختلف

ساخت،[11]گروهى از آنان هميشه به سجده‏اند و ركوع ندارند،و يا به

ركوعند و قيام نمى-كنند،و يا در صفوفى كه هرگز از هم پراكنده

نمى‏گردد قرار دارند،و يا همواره تسبيح مى‏گويندو هرگز خسته

نمى‏شوند، هيچگاه خواب چشمان آنها را نمى‏پوشاند،و عقول آنها

گرفتارنسيان و سهو نمى‏گردد،بدن آنها به سستى نمى‏گرايد،و غفلت و

نسيان بر آنان عارض‏نمى‏شود.و گروهى ديگر امينان وحى او،و زبان

او به سوى پيامبرانند،و پيوسته براى‏رساندن حكم و فرمانش در رفت

و آمدند.

و جمعى ديگر حافظان بندگان اويند و دربانان بهشت او،بعضى از آنها

پايشان درطبقات پائين زمين ثابت،و گردنهاشان از آسمان بالا

گذشته،و اركان وجودشان ازاقطار جهان بيرون رفته و كتفهاى آنها

براى حفظ پايه‏هاى عرض خدا آماده است،و در برابرعرش او،سر را

پائين افكنده‏اند و در زير آن بالها را به خود پيچيده‏اند،در ميان آنها با

كسانى‏كه در مراتب پائينتر قرار دارند حجاب عزت و پرده‏هاى قدرت

فاصله انداخته،هرگزپروردگار خود را با نيروى وهم تصوير نكنند،و صفات مخلوقان را براى او قائل نشوند،هرگز وى را در مكانى محدود نمى‏سازند،و با چشم به او اشاره نمى‏كنند!. آفرينش آدم:

سپس خداوند مقدارى خاك از قسمتهاى سخت و نرم زمين،و خاكهاى

مستعد،شيرين‏و شوره زار آن گرد آورد و آب بر آن افزود تا گلى

خالص و آماده شد،و با رطوبت آن رابهم آميخت تا به صورت

موجودى چسبناك درآمد[12]،و از آن صورتى داراى اعضاء و

جوارح‏پيوستگيها،و گسستگيها آفريد،آن را جامد كرد تا محكم شود و

صاف و محكم و خشك ساخت‏تا وقتى معلوم و سرانجامى معين.و

آنگاه از روح خود در او دميد،پس به صورت انسانى‏داراى نيروى

عقل كه وى را به تكاپو مى‏اندازد در آمد،و داراى افكارى كه به وسيله

آن درموجودات تصرف نمايد.به او جوارحى بخشيد كه به خدمتش

پردازد و ابزارى عنايت كرد كه‏وى را به حركت آورد،نيروى

انديشه،به او بخشيد كه حق را از باطل بشناسد،و همچنين‏ذائقه،شامه

و وسيله تشخيص رنگها و اجناس مختلف در اختيار او قرار داد،او را

معجونى ازرنگهاى گوناگون و مواد موافق و نيروهاى متضاد و اخلاط

مختلف:حرارت،برودت،رطوبت،و يبوست و ناراحتى و شادمانى

ساخت.سپس خداوند از فرشتگان خواست كه وديعه‏الهى و عمل به

پيمانى را كه با او داشتند،در مورد سجود در برابر آدم و خضوع به

عنوان‏بزرگداشت او،اداء نمايند آنجا كه فرموده است:

«براى آدم سجده كنيد!پس آنها همه سجده كردند،مگر ابليس!»(بقره-34.)

[13]و همدستانش كه كبر و نخوت آنان را فرا گرفت،و شقاوت و

بدبختى بر آنان غلبه‏نمود،به آفرينش خود از آتش افتخار نمودند،و به

خلقت آدم از گل و خاك توهين كردند،پس خداوند براى اينكه

آزمايشش كامل شود،و وعده‏اى كه به وى داده منجز گردد،به او

مهلت‏عطا كرد و فرمود:«تا روز معلوم مهلت داده شدى‏»(حجر-38 .

آدم در بهشت:سپس خداوند آدم را در خانه‏اى سكنى بخشيد كه

زندگيش را در آن‏گوارا و پر بركت قرار داد،[14]جايگاه او را امن و

امان كرد،و او را از ابليس و عداوت وى‏بر حذر داشت،اما دشمن

بالاخره او را فريب داد به خاطر اينكه بر او حسادت مى‏ورزيد و

ازاينكه او در سراى پايدار،و همنشين نيكان است ناراحت‏بود،آدم

يقين خود را به شك و وسوسه‏او فروخت،و تصميم راسخ را با گفته

سست او مبادله كرد،و به خاطر همين موضوع،شادى خودرا مبدل به

ترس و وحشت‏ساخت،و فريب برايش پشيمانى به بار آورد.پس از آن

خداونددامنه توبه را برايش گسترد،كلمات رحمتش را به او القاء

نمود،بازگشت‏به بهشت را به وى وعده‏داد،و او را به سراى آزمايش و

جايگاه توالد و تناسل فرو فرستاد.

رسالت پيامبران براى استخراج گنجهاى عقول:

از ميان فرزندان او پيامبرانى برگزيد،و پيمان وحى را از آنان گرفت،و

از آنها خواست‏كه امانت رسالتش را به مردم برسانند در زمانى كه

اكثر مردم پيمان خدا را تبديل كرده بودند و حق‏او را نمى‏شناختند.و

همتا و شريكانى براى او قرار داده بودند،و شياطين آنها را از

معرفت‏خدا باز داشته،و از عبادت و اطاعتش آنها را جدا نموده

بودند،پيامبرانش در ميان آنها مبعوث‏ساخت، و پى در پى رسولان

خود را به سوى آنان فرستاد،تا پيمان فطرت را از آنان مطالبه‏نمايند

[15]و نعمتهاى فراموش شده را به ياد آنها آورند و با ابلاغ دستورات

خدا حجت‏را بر آنها تمام كنند، گنجهاى پنهانى عقلها را آشكار سازند،و

آيات قدرت خداى را به آنان‏نشان دهند:آن سقف بلند پايه آسمان كه

بر فراز آنها قرار آنها قرار گرفته،و اين گاهواره زمين‏كه در زير پاى آنها گسترده،و وسائل معيشتى كه آنها را زنده نگهميدارد،و اجلهائى كه آنها رافانى مى‏سازد،و مشكلات و رنجهائى كه آنها را پير مى‏كند،و حوادثى كه پى در پى برآنان وارد مى‏گردد،[همه اينها را به آنها گوشزد كنند).

خداوند هرگز بندگان خود را،از پيامبران مرسل،و كتب آسمانى و يا دليلى قاطع‏و يا راهى صاف و مستقيم خالى نگذارده،پيامبرانى كه با كمى نفراتشان و فراوانى دشمنان‏و تكذيب كنندگان،هرگز در انجام وظائف خود كوتاهى نمى‏كردند،پيامبرانى كه بعضى‏بشارت به ظهور پيغمبر آينده دادند،و بعضى به خاطر پيامبر پيشين شناخته شده بودند.عصر بعثت محمد(ص):

به همين حال قرنها گذشت،و روزگاران سپرى شد،پدران در گذشتند

و فرزندان‏جانشين آنها گرديدند،تا اينكه خداوند سبحان،براى وفاى به

وعده خود،و كامل‏گردانيدن نبوت،محمد(ص) رسول خويش را مبعوث

ساخت كسى كه از همه پيامبران‏براى بشارت به آمدنش پيمان گرفته

شده بود،نشانه‏هايش مشهور و ميلادش پسنديده بود،در آن روز(كه

او قدم به جهان گذارد)مردم زمين داراى مذاهب پراكنده(16]و

خواسته‏هاى ضد و نقيض،و جمعيتهائى متشتت‏بودند،عده‏اى خداى را

به مخلوقش تشبيه مى‏كردند،گروهى ملحد بودند،و جمعى معبودهاى

ديگرى غير از خداى يگانه داشتند،اما او آنها رااز گمراهى نجات داد و

هدايت نمود، و با موقعيت‏خود آنان را از جهالت نجات بخشيد.

سپس خداى سبحان لقاى خويش را براى محمد(ص)اختيار كرد و

آنچه را نزد خودداشت، براى او پسنديد،او را با انتقال از دنيا گرامى

داشت،و از گرفتارى با مشكلات‏نجات داد،وى را در نهايت احترام

قبض روح كرد و به سوى خويش فرا خواند،او هم‏آنچه را كه انبياى

پيشين براى امت‏خود گذارده بودند،در ميان امت‏خويش به

جاى‏گذاشت(كتاب خدا و اوصياى خويش را ميان آنان قرار داد)زيرا

آنها هرگز امت‏خودرا مهمل و بى‏سرپرست رها نساختند و بدون اينكه

راهى روشن و دانشى پايدار به آنها بدهنداز ميان آنان بيرون نرفتند.

قرآن و احكام دينى:

هم اكنون كتاب پروردگار شما در ميان شما است،حلال و حرامش

آشكار و فريضه‏هاو مستحبات و ناسخ و منسوخ،و مباح و

ممنوع،خاص و عام،پندها و مثلها،مطلقها ومحدودها، محكمات و

متشابهاتش همه معلوم است،مجملات آن به بركت محكمات وآيات

روشن،تفسير شده،نكات پيچيده آن(در پرتو آيات ديگر)واضح است و

آنچه راكه پيمان معرفت آن از همه گرفته شده،معلوم است. و نيز

آنچه بندگان موظف به آگاهى از آن نيستند(مانند كنه ذات خدا)آشكار

است،قسمتى از احكام در كتاب خدا(براى مدتى محدود)الزام شده و

ناسخ آن در سنت پيامبرآمده،و بعضى در سنت واجب شده در

حاليكه قبلا در كتاب خدا(براى مدت محدودى)ترك آن مجاز بوده،و

بعضى در اوقات معينى واجب است و بعضى وجوب آن در آينده‏از

بين رفته است،محرمات آن از هم جدا است:يك قسمت،گناهان كبيره

است كه‏كيفرش را آتش قرار داده،و قسمتى صغيره است كه غفرانش

را براى آن مهيا ساخته،و برخى انجام كمش مقبول و مراحل

بيشترش در وسعت.

حج‏خانه خدا نشانه عظمت اسلام!

(قسمتى از اين خطبه است كه در مورد حج‏بيان فرموده):

حج‏بيت الحرام را بر شما واجب كرده و همان خانه‏اى كه آن را قبله

مردم قرارداده است:كه همچون تشنه كامانى كه به آبگاه مى‏روند،به

سوى آن رو مى‏آورند،وهمانند كبوتران به آن پناه مى‏برند:خداوند آن

را مظهر تواضع مردم در برابر عظمتش،وتسليم آنان در مقابل عزتش

قرار داده،و از ميان مخلوقش شنوندگانى را برگزيده كه دعوت‏او را به

سوى اين خانه اجابت كنند،و سخنش را تصديق نمايند،و در مواقف

پيامبران قرارگيرند،همچون فرشتگان كه به گرد عرش مى‏گردند،به

گرد آن طواف كنند،و سودهاى‏فراوان در اين تجارتخانه‏ى عبادت

بدست آورند،و به سوى ميعادگاه آمرزشش بشتابند،خداوند متعال

اين خانه‏ى خود را پرچمى براى اسلام قرار داد[17]و حرم امنى

براى‏پناهندگان به آن،بجا آوردن حج آن را از فرائض شمرده،و اداى

حق آن را واجب كرد،و بر همه شما مقرر داشت كه به زيارت آن

برويد و فرمود:«آنكس كه استطاعت رفتن به خانه‏خدا داشته

باشد،حج‏بر او فرض است،و آن كس كه كفر ورزد خداوند از همه

جهانيان بى-نياز است‏» (16-آل عمران-97 .)

توضيح‏ها:

[1]-اين خطبه را«بحار الانوار»از كتاب‏«الحكمة و المواعظ‏»على

بن‏محمد واسطى،و شيخ ابو منصور احمد بن على بن ابيطالب طبرسى

در كتاب‏«احتجاج‏»چاپ جديد جلد 1 صفحه 294 و قسمتى از آن را

شيخ كمال الدين‏محمد بن طلحه شافعى در كتاب‏«مطالب السؤال‏»كه از

كتب معروف اهل تسنن‏است،نقل كرده‏اند.

(مستدرك و مدارك نهج البلاغه صفحه‏236 نوشته هادى كاشف

الغطاءطبع بيروت).

و ما در شرح بسيارى از خطبه‏ها اسناد آنها را از كتب ديگر(غير از

نهج‏البلاغه)مى‏آوريم تا روشن گردد تنها«سيد رضى‏»رحمة الله عليه

نيست كه اين‏خطبه‏ها را نقل كرده است.

[2]لا يبلغ مدحته(ستايشگران از مدحش عاجزند)انسان از نظر

نيروى‏فكرى و جسمى محدود است،بهمين جهت نمى‏تواند ستايش

خداوند را آن‏چنان كه بايد بگويد،و نه نعمتهاى بى‏شمارش را

بشمارد،و نه بطور كامل اداى‏وظيفه نمايد.

[3]-لا يدركه بعد الهمم(كنه ذاتش درك نشود)ذات نامحدود خداوندرا

با افكار انسانى نمى‏توان،درك كرد،و مقصود از جمله الذى ليس

لصفته...»

اين است كه خداوند چون وجودى است‏بى‏پايان صفات او نيز

نامحدود است،و حد و مرزى براى آنها تصور نمى‏توان كرد.

[4]و وتد بالصخور(لرزش زمين را آرامش بخشيد)مقصود امام(ع)اين

است كه كوهها حركات مضطربانه زمين را كنترل مى‏كنند،و از نظر

علوم طبيعى نيز ثابت است كه كوهها همانند ميخها در دل زمين فرو

رفته و باعث‏پيوستگى قشرهاى مختلف زمين و پيشگيرى از لرزشهاى

آن هستند،و اگر كوههااز ريشه پنجه در هم نمى‏افكندند و همچون

زرهى قشر زمين را نگاه نمى-داشتند فشار درونى از يكسو و تاثير

جزر و مد ناشى از جاذبه ماه از سوى ديگرآرامش را از ساكنان

زمين سلب مى‏كرد.

[5]اول الدين معرفته،(سر آغاز دين شناسائى او است)ريشه

تمام‏مسائل مذهبى به عقائد،باز مى‏گردد و تمام عقائد،از معرفت و

شناسائى خداو صفات او سرچشمه ميگيرد،بنابر اين سرآغاز تمام

برنامه‏ها و تعليمات دينى‏همان شناسائى او است.

[6]و من جهله....(كسيكه او را نشناسد...)لازمه شناختن واقعى‏خداوند

اين است كه او را در رديف مخلوقات،و موصوف به صفت آنها

قرارندهند،و با اشاره حسى به او اشاره نكنند،بديهى است اگر با

اشاره حسى به‏او اشاره كنيم مفهومش اين است كه او را محدود و

قابل شمارش و عدد شناخته‏ايم‏و اين با خداشناسى واقعى هرگز

سازگار نيست.

[7]مع كل شى:(با همه چيز است)همراه بودن خداوند با موجودات‏عالم

به معنى مقارنه دو جسم با يكديگر نيست،بلكه همراهى او بمعنى

احاطه‏وجودى و حافظيت و قاهريت اوست.

[8]و لائم بين مختلفاتها.[]:(همآهنگى برقرار كرد)ممكن است‏يك‏تفسير

اين جمله اين باشد كه جهان ماده را از اتم به وجود آورده،كه داراى

قسمتهاى مثبت و منفى است و اين هر دو در عين اينكه در دو قطب

متقابل قرار دارندبا هم سازش كرده و ساختمان اتم را به وجود

آورده‏اند.

[9]ثم انشاء سبحانه فتق الاجواء:(طبقات جو را هم از هم گشود)در

اين‏قسمت امام(ع)به چگونگى آفرينش جهان پرداخته كه در ابتدا فضا

و جو و هوارا آفريده،و آبى در آن به وجود آورده،و بادها را فرمان

داده است تا آنهارا به شدت به هم بزنند،تا آنجا كه كفهائى روى آب

قرار گرفته و آسمانها رابا چنين وضعى به وجود آورده است.

از نظر دانشمندان امروز پيدايش جهان به اين صورت است

كه:ابتداتوده‏اى گاز بوده و سپس با حركت دورانى كه داشته به

حلقه‏هاى مختلفى تقسيم‏شده،و از هم جدا گرديده‏اند،و شايد تعبير امام

(ع)به آب و كفهاى روى‏آب،اشاره بهمين مطالب باشد زيرا توده‏هاى

گاز آنچنان فشرده و متكائف‏بودند،كه شباهت‏به مواد مذاب داشتند.از

اين مواد آنها كه سبكتر بودند دربالا قرار داشتند و مواد سنگينتر در

درون و زير،اين همان چيزى است كه ازآن تعبير به كفهاى روى آب

شده است كه پس از جدائى از توده مركزى كرات‏آسمان را تشكيل

دادند.

[10]همانطور كه سابقا نيز اشاره كرديم پيدايش كرات آسمانى از

آب‏نه به معنى پيدايش از همين آبهاى معمولى است‏بلكه منظور مواد

مذابى است‏كه كرات آسمانى را ساخته است و بنابراين امواجى هم كه

به وجود آمدند درهمين مواد مذاب بودند،و منظور از هفت آسمان،

هفت جهان بزرگ است‏كه مجموعه جهانى كه ما در آن زندگى مى‏كنيم

و تمام كراتى كه با چشم ووسائل مختلف ديده مى‏شود يكى از آنها و

پائينترين آنها است،به همين دليل‏مى‏فرمايد:«آسمان پائين را به وسيله

كواكب و نور ستارگان درخشان زينت‏بخشيد»و اما اينكه

مى‏فرمايد:«آسمان برترين را همچون سقفى محفوظ وبلند قرار داد

بدون اينكه نياز به ستونى داشته باشد»ممكن است اشاره به‏قانون

جاذبه بوده باشد،كه عوالم بالا را در محل خود نگاه مى‏دارد،بدون

اينكه‏ستونى مرئى در ميان باشد.

[11]فملاهن اطوارا..:(مملو از فرشتگان ساخت)در اينجا امام(ع)به

دسته‏هاى مختلف فرشتگان اشاره فرموده است،و شايد بتوان

استفاده كرد كه مقصود از بعضى از گروههاى فرشتگان

نيروهائى‏است كه خداوند در جهان آفرينش قرار داده است همانند اين قسمت:

«منهم الثابتة فى الارضين السفلى اقدامهم...»:«گروهى از آنها درطبقات

پائين زمين پاهايشان ثابت است و سرهاى آنها در آسمانها

است‏»كه‏ممكن است اشاره به نيروى جاذبه عمومى باشد و اين منافات

با اين حقيقت‏ندارد كه گروهى از فرشتگان موجوداتى عاقل و صاحب

درك و شعورند و ياواسطه وحى مى‏باشند.

[12]در مورد پيدايش آدم در محافل علمى امروز بيشتر روى

فرضيه‏تكامل تكيه مى‏شود و طرفداران آن معتقدند كه اگر چه از

خاك پيدا شده است‏ولى چنان نبوده كه ميان آدم و خاك فاصله‏اى

نباشد،بلكه با آب آميخته شد وتدريجا تركيباتى به وجود آمد كه شبيه

تركيب نخستين سلولهاى موجود زنده‏بوده سپس نخستين موجود

زنده به صورت يك موجود تك سلولى پيدا شد و تدريجاتكامل يافت

تا به صورت حيوانات مختلف در آمد و آخرين مرحله تكامل آن‏همين

نوع انسان است كه مشاهده مى‏كنيم.

ولى بايد توجه داشت كه اولا فرضيه تكامل جانداران هنوز يك

فرضيه‏و تئورى است و به عنوان يك قانون علمى،اثبات نشده است و

تمام قرائنى كه براى اثبات آن ذكر شده از حدود قرائن ظنى تجاوز

نمى‏كند(توضيح بيشتر در اين‏زمينه را در كتاب آخرين فرضيه‏هاى

تكامل داده‏ايم)ثانيا عباراتى كه در اين خطبه‏درباره پيدايش آدم

مى‏خوانيد همين اندازه مى‏گويد: كه آدم از خاك و آب‏به وجود آمد اما

آيا در ميان آدم و خاك هيچ مرحله ديگرى نبود يا پس از طى‏مراحلى

به اينجا رسيد،عبارت بالا از آن ساكت است،بنابراين فرضيه تكامل‏به

فرض كه بطور قطع اثبات شود تضادى با آن نخواهد داشت.

[13]سجده فرشتگان براى آدم يا براى خدا؟

شكى نيست كه سجده به معنى پرستش،مخصوص خدا است و غير از

خداهيچ كس شايسته پرستش نيست‏بنابراين ترديدى نخواهد بود كه

فرشتگان براى‏آدم سجده پرستش نكردند، بلكه يا سجده براى خدا

بخاطر آفرينش چنين‏موجود ارزنده‏اى كردند و يا اينكه براى آدم،به

معنى خضوع در مقابل وى بوده‏است نه پرستش.

[14]ثم اسكن سبحانه آدم...(آدم را در بهشت جاى داد)در مورد اينكه

بهشتى كه آدم در آن بوده كدام است؟گر چه عده‏اى آن‏را بهشت‏برين

كه وعده‏گاه همه بندگان پاك و نيك است مى‏دانند،ولى ظاهرامقصود

از آن يكى از باغهاى پر نعمت و مصفا و روح‏افزا در يكى از مناطق

خوش‏آب و هواى روى زمين مى‏باشد،چنانكه در بحار جلد 11 از قول

امام صادق(ع)اين مطلب نقل شده است(براى توضيح بيشتر به تفسير

نمونه جلد اول صفحه‏135 مراجعه فرمائيد).

[15]ليستادوهم...(تا وفا به پيمان فطرت را از آنها مطالبه كنند) در اين

قسمت امام(ع)به اين مطلب مى‏پردازد،كه خداوند گروه خاصى‏را از

ميان انسانها برگزيده تا براى رهبرى و هدايت مردم به پا خيزند و

دستورات‏الهى را به آنها برسانند و پيمان فطرت را كه خداوند از

انسانها در مورد شناسائى‏خود گرفته از آنان مطالبه كنند و افكار و

عقلهاى نهفته و مغلوب هوا و هوسهاى‏آنان را،بار ديگر به كار وا

دارند،روشن است كه اين پيمان يك پيمان لفظى‏نبوده بلكه پيمانى

بوده كه با زبان آفرينش و خلقت از انسانها گرفته شده است.

[16]و اهل الارض يومئذ ملل متفرقه:(مردم زمين در آنروز

داراى‏مذهبهاى پراكنده بودند) اين قسمت اشاره به معتقدات مختلف

مردم عصر جاهليت است كه به عنوان‏نمونه گوشه‏اى از عقايد عرب را

در ذيل خوانيد:

«آنها اصناف مختلفى بودند،گروهى رستاخيز و آفريدگار را

انكارمى‏كردند،مى‏گفتند:«غير از اين زندگى دنيا چيزى نيست،مى‏ميريم

و زنده‏مى‏شويم،و طبيعت ما را هلاك مى‏سازد».

و گروهى به آفريدگار معتقد بودند اما رستاخيز را انكار مى‏كردندو

دسته ديگر به آفريدگار و نوعى زندگى پس از مرگ اعتقاد داشتند

ولى‏رسالت و نبوت را منكر بودند،بت مى‏پرستيدند و آنها را شافعان

خويش نزدخدا مى‏دانستند،براى بتها حج مى‏كردند و قربانى

مى‏نمودند،و اكثريت‏اعراب را اين دسته تشكيل ميدادند.

گروهى معتقد به تناسخ ارواح بودند و درباره بتها نيز عقايد عجيب

وغريبى داشتند،بعضى آنها را شريك خدا مى‏دانستند و حتى

لفظ‏«شريك‏»را هم‏بآنان اطلاق مى‏نمودند،و بعضى ديگر آنها را وسيله

ميان خود و خالق‏مى‏شمردند. در ميان عرب عده‏اى

هم‏«مجسمه‏»و«مشبهه‏»وجود داشتند كه خداى راجسمى مى‏دانستند

كه در آسمانها قرار داشت!

گروهى از اعراب آئين يهود را پذيرفته بودند همچون‏«پادشاهان

يمن‏»،و عده‏اى همچون‏«بنى تغلب‏»و نصاراى نجران مسيحيت را

برگزيده بودند،وجمعى نيز از صائبان و ستاره‏پرستان بودند.

اما خدا پرستان و موحدان عرب گروه كمى بودند كه عبد المطلب ابو

طالب‏و عبد الله از آنان مى‏باشند.

(اقتباس از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 صفحه‏117-120)

[17]للاسلام علما...(يعنى خداوند خانه خويش را پرچم و نشانه‏عظمت

اسلام قرار داد) چنانكه ميدانيم تا هنگامى كه پرچم ملتى برافراشته

باشد دليل بقاى عظمت‏و سربلندى او است،و آن دم كه سرنگون گردد

نشانه شكست و نابودى او مى-باشد،خانه كعبه براى مسلمانان نيز

همين حالت را دارد،لذا امام صادق مى-فرمايد:«لا يزال الدين قائما ما

قامت الكعبة‏»«تا هنگامى كه كعبه پا برجاست‏اسلام برقرار است‏».

اهميت‏خانه كعبه براى مسلمانان به اندازه‏اى است كه ديگران نيز

درك‏كرده‏اند،چنانكه معروف است‏«گلادستون‏»سياستمدار معروف

انگليسى درمجلس عوام انگلستان اعلام كرد: «مادامى كه مسلمانان

قرآن را مى‏خوانند و ازآن الهام مى‏گيرند،و مادامى كه خانه كعبه را

طواف مى‏كنند و در آن اجتماع‏عظيم اسلامى شركت مى‏جويند،و

مادامى كه نام محمد(ص) را هر صبح وشام برفراز ماذنه‏ها مى‏برند

مسيحيت در خطر است‏»!و سخن آن دانشمند ديگركه مى‏گويد:«واى

بر مسلمانان اگر معنى حج را ندانند و واى بر دنيا اگر مسلمانان معنى

حج را بدانند».دليل ديگرى براى اين موضوع است.

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 19:27 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

                                                                 بسم الله الرحمن الرحیم

امام سجّاد(عليه السلام)

) پرتوى از سيره و سيماى امام زين العابدين(عليه السلام(

حضرت على بن الحسين ، ملقّب به سجّاد و زين العابدين، روز پنجم شعبان سال 38 هجرى يا 15 جمادى الاولى همان سال، در مدينه ديده به جهان گشود و در روز 12 و يا 25 محرّم سال 95 هجرى، درمدينه، به دسيسه هشام بن عبدالملك، مسموم گرديد و در 56 سالگى به شهادت رسيد.
مزار شريف آن حضرت در مدينه در قبرستان بقيع میباشد.
مادر مكرّمه آن حضرت بنا بر منابع تاريخ اسلامى، غزاله از مردم سند يا سجستان كه به سلافه يا سلامه نيز مشهور است، میباشد.
ولى بعضى از منابع ديگر نام او را شهربانويه، شاه زنان ، شهرناز، جهان بانويه و خوله، ياد كردهند.
امام سجّاد(عليه السلام) در بدترين زمان از زمان هايى كه بر دوران رهبرى اهل بيت(علیهم السلام) گذشت میزيست، چه او با آغاز اوج انحرافى، معاصر بود كه پس از وفات رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روى داد.
امام(عليه السلام) با همه محنتها و بلاها كه در روزگار جدّ بزرگوارش اميرالمؤمنين(عليه السلام) آغاز گرديده بود همزمان بود.
او سه سال پيش از شهادت امام على(عليه السلام)متولّد گرديد، وقتى ديده به جهان گشود، جدّ ش اميرمؤمنان(عليه السلام)در خطِّ جهادِ جنگِ جمل، غرق گرفتارى بود و از آن پس با پدرش امام حسين(عليه السلام) در محنت و گرفتاريهاى فراوان او شريك بود.
او همه اين رنج ها را طى كرد و خود به طور مستقل روياروى گرفتاريها قرار گرفت.
محنت و رنج او وقتى بالا گرفت كه لشكريان يزيد در مدينه وارد مسجد رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم)  شدند و اسب هاى خويش را در مسجد بستند، يعنى همان جايى كه انتظار آن می رفت مكتب رسا لت و افكار مكتبى در آنجا انتشار يابد، امّا برعكس، آن مكان مقدّس در عهد آن امام تقوا و فضيلت، به دست سپاه منحرف بنی اميّه افتاد و آ نان ضمن تجاوز به نواميس مردم مدينه و كشتا ر فراوان، بی پروايى را از حدّ گذراندند و حرمت مد فن مقدّس رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)و مسجدش را هتك نمودند.
امام سجّاد(عليه السلام) براى پيش راندن مسلما نان به سوى نفرت از بنی اميّه و افزودن مبارزه جويى        با  آنان، تلاش هاى مؤثّرى نمود.
و هر گاه فرصتى به دست می آمد، مردم را بر ضدّ امويان تحريك میكرد.
و با احتياط، برنامه حاكمان منحرف را تحت نظر قرار می داد.
امام(عليه السلام) براى آگاهى مردم، اسلوب دعا را به كار برد، به طورى كه دعاهاىآن حضرت، رويدادهاى عصر او را تفسير مىكند.
صحيفه سجّاديّه كه به زبور آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) مشهور است، اثر بی نظيرى است كه در جهان اسلام، جز قرآن كريم و نهج البلاغه، كتابى به اين عظمت و ارزش، پديد نيامده كه پيوسته مورد توجه بزرگان و علما و مصنّفان باشد.
از ديگر آثار ارزنده به جا مانده از امام سجّاد(عليه السلام)، مجموعه اى تربيتى و اخلاقى است به نام رساله حقوق كه امام(عليه السلام) در آن وظايف گوناگون انسان را در برابر خدا و خود و ديگران، با بيانى شيوا و گويا بيان كرده است.
مجموعه حقوقى كه در اين رساله ذكر شده جمعاً 51 حقّ مىباشد.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 14:39 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

احتجاجات امام صادق(ع)

كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 55

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

پيش از اين روايتى از كتاب تحف العقول نقل كرديم مبنى بر آنكه سفيان ثورى به نزد امام صادق (ع) آمد و نسبت‏به جامه آن حضرت اعتراض كرد. در دنباله اين روايت آمده است:

«سپس مردمى زهد فروش كه همه را دعوت مى‏كردند تا مانند آنها باشند و به روش ايشان نظافت و خوش‏گذرانى و استفاده از نعمت‏خدا را ترك گويند، نزد آن حضرت آمده گفتند: دوست ما (سفيان ثورى) از سخن شما دلگير شد و زبانش بند آمد و نتوانست دليلى بياورد. امام صادق (ع) به آنها فرمود: شما دلايل خود را بياوريد. گفتند: دليل ما از قرآن است. امام فرمود: آن را بگوييد كه به پيروى و عمل از هر دليل ديگرى سزاوارتر است. گفتند: خداوند در مقام گزارش حال جمعى از ياران پيامبر فرموده است: ديگران را بر خود مقدم مى‏دارند اگر چه نيازمند باشند و هر كس از بخل نفس خود محفوظ ماند آنانند كه رستگارانند (1) . پس خدا كردار ايشان را ستوده و در جاى ديگرى فرموده است: و خوراك را با آنكه دوستش دارند به مسكين و يتيم و اسير مى‏خورانند (2) ، ما به همين دو آيه بسنده مى‏كنيم. پس امام (ع) فرمود: اى جماعت‏به من بگوييد آيا ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه قرآن را مى‏دانيد كه هر كه گمراه شده از اينجاست و هر كه نابود شده از همين جاست؟پاسخ دادند: برخى از آنها را مى‏دانيم ولى نه تمام آنها را. فرمود: از همين جاست كه گرفتار شده‏ايد. احاديث رسول خدا (ص) نيز چنين است. اما آنچه گفتيد كه خداوند در قرآن به كردار نيك ايشان خبر داده است آن روز اين كار براى آنها مباح و جايز بوده و از آن نهى نشده بودند و ثوابشان بر خداست، و خداوند تبارك و تعالى به خلاف آنچه آنها عمل كردند فرمان داده است و امر خدا ناسخ كار آنها شده و خداوند تبارك و تعالى از مهرورزى به مؤمنان و خيرخواهى آنان از اين كار نهى كرده تا مايه زيان خود و خاندانشان نشوند كه ناتوان و كودك و اطفال و پيران از كار افتاده و عجوز سالخورده دارند. و قدرت صبر بر گرسنگى ندارند. اگر من يك قرص نان دارم و نان ديگرى ندارم و آن را هم به صدقه بدهم آنان از بين مى‏روند و از گرسنگى مى‏ميرند از اينجاست كه رسول خدا (ص) فرمود: مقدارى خرما يا پنج قرص نان يا چند دينار و درهمى كه انسان دارد و مى‏خواهد آنها را به مصرف خير برساند بهتر آن است كه در وهله نخست آن را به مصرف پدر و مادر خود برساند، و در وهله دوم براى خود و عيالش (3) صرف كند، و در مرتبه سوم به خويشان و برادران مؤمنش، و در مرتبه چهارم به همسايه‏هاى مستمندش، و در وهله پنجم در راه خدا و جهاد به مصرف رساند كه اين اجرش از همه كم‏تر است. سپس فرمود: پدرم برايم حديث كرد كه پيامبر (ص) فرمود: به هنگام انفاق از هر كس كه به ترتيب نزديك‏تر به توست آغاز كن.

از اين گذشته قرآن نيز در رد گفتار شما گوياست و آن را نهى مى‏كند، خداوند در قرآن مى‏فرمايد: كسانى كه چون انفاق كنند نه زياده روند و نه تنگ گيرند بلكه در احسان ميانه‏رو باشند (4) . آيا نمى‏بينيد كه خداوند كارى كه شما بدان مردم را فرا مى‏خوانيد سرزنش كرده و مسرفان را نيز در چندين آيه به باد نكوهش گرفته و فرموده است‏خداوند مسرفان را دوست ندارد؟خدا مردم را از اسراف و نيز از تنگ گرفتن بازداشته و به حد وسط فرمان داده است. بنده نبايد همه آنچه را كه دارد اسراف كند و پس از آن از خدا بخواهد كه به او روزى برساند، خدا هم دعاى او را اجابت نمى‏كند. زيرا در حديثى از پيامبر (ص) است كه فرمود: «دعاى چند دسته از امتم به اجابت نرسد، مردى كه به پدر و مادرش نفرين كند، مردى كه بدهكارى مالش را برده و او بر وى گواه نگرفته است، مردى كه بر همسرش نفرين كند در حالى كه خداوند طلاقش را به دست او مقرر كرده، و مردى كه در خانه نشسته و مى‏گويد پروردگارا به من روزى ده و خود به دنبال كسب روزى نمى‏رود. خداوند به او مى‏گويد: اى بنده من!آيا من راه طلب روزى و سفر را با سلامت تن به روى تو نگشودم؟تو بايد ميان من و خودت خارج از فرمان من عذر بياورى و بار خود را بر دوش خانواده‏ات نيفكنى، تا اگر من خواستم به تو روزى دهم و يا روزى را بر تو تنگ گيرم و تو نزد من معذورى و مردى كه خداوند به او مال بسيارى دهد و همه را در راه خدا انفاق كند و سپس به درگاه خدا روى آورد و به دعا گويد: پروردگارا مرا روزى ده. . . خدا به او مى‏گويد: آيا مگر به تو روزى فراوان نداده بودم ولى آن چنان كه تو را دستور داده بودم ميانه‏روى پيشه نكردى؟چرا اسراف كردى در حالى كه من آن را بر تو ممنوع كرده بودم و مردى كه در قطع رحم دعا كند».

سپس خداوند به پيامبرش ياد داد كه چگونه انفاق كند. جريان از اين قرار بود كه آن حضرت مقدارى طلا داشت و نمى‏خواست كه آنها را در شب نزد خود نگهدارد پس همه آن را صدقه داد. بامدادان هيچ نداشت وسائلى نزد او آمد. پيامبر چيزى نداشت‏به او بدهد. سائل هم زبان به نكوهش او گشود. پيامبر (ص) هم كه مهربان و دلسوز بود از اين ماجرا اندوهگين شد زيرا چيزى نداشت كه به سائل بدهد. پس خداوند پيامبرش را ادب آموخت و به وى فرمود: دست‏خود را مبند و آن را بر مگشا، تا نكوهش شده و افسوس‏خور بنشينى (5) . خداوند مى‏فرمايد: چه بسيار مردمى كه از تو چيزى بخواهند و تو را معذور ندارند و اگر هر چه به ديگران بدهى به زيان مالى دچار مى‏شوى. اين بود احاديث رسول خدا (ص) كه قرآن را تصديق دارند و قرآن را هم تمام اهل آن كه مؤمن‏اند درست دانند. سپس بعد از پيغمبر كسى كه فضل و زهدش را شما مى‏دانيد سلمان و ابوذر هستند، اما سلمان، چون عطاى خود را مى‏گرفت‏خرج يك سال خويش را از آن برمى‏داشت تا سررسيد عطاى سال آينده‏اش.

به او گفته شد: اى ابو عبد الله تو با اين زهدى كه دارى اين كار را مى‏كنى در حالى كه شايد امروز يا فردا از دنيا رفتى؟اما پاسخ وى آن بود كه چرا شما به همان اندازه كه براى مرگم نگرانيد، اميد به ماندنم نداريد؟آيا شما اى گروه نادان!نمى‏دانيد كه وقتى نفس بر صاحبش تنگ گيرد كه زندگى او تامين نباشد و چون زندگى خود را تامين كرد او هم آرام مى‏شود؟

اما ابوذر، او چند شتر و چند گوسفند داشت كه شير آنها را مى‏دوشيد و هرگاه خانواده‏اش ميل مى‏كردند يا مهمانى به او مى‏رسيد از آنها سر مى‏بريد. و اگر مى‏ديد اهل بادى كه با او بودند به فقر و تنگدستى افتاده‏اند، شترى يا گوسفندى بر ايشان مى‏كشت‏به اندازه‏اى كه از نظر گوشت آنها را قانع كند و آن را ميان آنها قسمت مى‏كرد و خود نيز به اندازه يكى از آنان سهمى برمى‏داشت نه بيش‏تر. از اينان زاهدتر كيست؟رسول خدا (ص) نيز درباره آنان همان را گفت كه گفت. و البته كار آنها بدانجا نرسيد كه هيچ نداشته باشند چنانچه شما بر مردم امر مى‏كنيد كه همه كالا و چيزهاى خود را بريزند و ديگران را بر خود و عيالات خويش مقدم دارند. به من بگوييد آيا قاضيها خلاف مى‏كنند كه بر مردان شما نفقه زنش را واجب مى‏شمارند هنگامى كه بگويد من زاهدم و چيزى ندارم؟اگر بگوييد خلاف مى‏كنند پس در حق مسلمانان ستم كرديد و اگر درست و به عدل حكم مى‏كنند خود را محكوم نموديد. به من پاسخ دهيد اگر همه مردم همانطور كه شما مى‏خواهيد زاهد باشند و نيازى به متاع ديگران نداشته باشند پس كفاره‏هاى قسم و نذر و صدقه‏هاى زكات واجب، بنابر آنچه شما مى‏گوييد، سزاوار نيست كه كسى چيزى از متاع دنيا را نگاه دارد و بايد گرچه نياز شديد هم بدانها دارد همه را از كف بنهد. چه بد باورى است آنچه به سوى آن گراييده‏ايد و مردم را به سوى آن مى‏كشانيد و اين ناشى از جهل به كتاب خدا عز و جل و سنت پيامبرش و احاديث اوست كه قرآن آنها را تصديق مى‏كند. شما آنها را از روى نادانى رد مى‏كنيد و تامل در غرايب قرآن از تفسير را از ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و امر و نهى را از كف مى‏دهيد.

به من بگوييد آيا شما داناتريد يا سليمان بن داود (ع) كه از خدا ملكى خواست كه احدى را پس از وى نشايد خداوند نيز آن را به او بخشيد. سليمان حق مى‏گفت و به حق عمل مى‏كرد. آنگاه ما نيافتيم كه خداوند او و يا مؤمنى ديگر را بدان خاطر نكوهش كند. پيش از سليمان نيز داوود سلطنت مى‏كرد و سلطنت او بس استوار بود و سپس يوسف پيامبر آمد كه به پادشاه مصر گفت: مرا بر خزاين زمين بگمار كه من نگاهبانى دانا هستم. و كارش بدانجا رسيد كه امور كشور مصر و اطراف آن تا يمن را به دست گرفت و مردم به هنگام قحطى كه بدان گرفتار شده بودند، از خوراكى كه نزد او بود دريافت مى‏كردند. يوسف نيز حق مى‏گفت و حق را به كار مى‏بست و هيچ كس را نديديم كه به خاطر اين كار بر يوسف عيب گيرد و او را سرزنش كند. سپس ذوالقرنين او نيز بنده‏اى بود كه خدا را دوست داشت و خدا هم او را. خداوند وسايل را برايش فراهم كرد و مشارق و مغارب گيتى را در زير حكومتش درآورد او حق گفت و حق را به كار بست و سپس نديديم كسى بدين خاطر بر او عيب بگيرد.

اى جماعت!به آدابى كه خداوند مؤمنان را بدان مودب فرموده، متادب شويد و به همان امر و نهى خدا اكتفا كنيد و آنچه بر شما مشتبه شده و علم آن را نداريد، از خود دور كنيد و علم آن را به عالم واگذاريد تا اجر بريد و نزد خداوند معذور باشيد در پى علم ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه قرآن باشيد و آنچه را كه خداوند در آن حلال كرده، از حرامهايش بازشناسيد. اين براى شما به خداوند نزديك‏تر و از جهل و نادانى دورتر است و نادانى را به اهلش واگذاريد چرا كه اهل نادانى فراوان و اهل علم اندكند و خداوند خود فرموده است: بر فراز هر صاحب علمى، دانشمندى است. » (6)

پى‏نوشتها:

1 - حشر / 9: و يوثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصه و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفاحون.

2 - انسان / 8: و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا.

3 - اگر مقصود از عيال، همسر باشد نافى ادعايى است كه ثابت‏شده زيرا نفقه همسر مقدم بر نفقه خويشان است‏شايد بتوان گفت كه مقصود در اينجا نفقه غير واجب و مانند آن است كه اين گونه در آن توسع جايز است.

4 - فرقان / 67: الذين اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما.

5 - اسراء / 31: فلا تجعل يدك مغلولة الى عنقك و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا.

6 - يوسف / 76: و فوق كل ذى علم عليم.

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 22:44 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

 

فضايل امام صادق(عليه السلام)

كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 52

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

در اينجا بايد به نكته مهمى اشاره كرد و آن اينكه مناقبى كه براى هر يك از ائمه ذكر شده در بسيارى از اوقات با يكديگر اختلاف دارد. البته اين بدان معنا نيست كه منقبتى كه به يك امام مخصوص داشته‏ايم در امام ديگر موجود نبوده است. بلكه آنان همگى در تمام مناقب و فضايل پسنديده مشترك‏اند. آنان همه از يك نور و از يك طينت‏سرشته شده‏اند و هر كدام در برخوردارى از صفات پسنديده سرآمد مردم روزگار خويش بوده‏اند اما از آنجا كه مقتضيات هر دوره و بازنمودهاى اين صفات در ائمه، بر حسب اختلاف هر عصر و دوره، متفاوت است هر يك مناقب خاص خود را دارند. به عنوان مثال ظهور آثار شجاعت از امير مؤمنان (ع) و فرزند بزرگوارش امام حسين (ع) همچون ظهور آنان در ديگر ائمه نيست. شجاعت على (ع) با جهاد وى در ركاب پيغمبر (ص) و نبرد او با قاسطين و مارقين و ناكثين در روزگار خلافتش به ظهور رسيد و شجاعت‏حسين (ع) نيز به هنگامى كه دستور يافت‏با ستمگران به مبارزه برخيزد، آشكار شد. اما ديگر ائمه چون مامور به تقيه و مدارا بودند، بروز جاعت‏بدان‏گونه كه در آن دو امام (ع) مشاهده شد، لزومى نيافت. اما با اين وصف همه آنان در اينكه شجاع‏ترين مردم زمانه خويش بوده‏اند، مشترك‏اند. در عوض صفت علم در امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بيش از ساير ائمه به چشم مى‏خورد. زيرا شرايط آنان به گونه‏اى بود كه در واپسين روزگار حكومتى مى‏زيستند كه به نابودى مى‏گراييد و در همان حال حكومت ديگرى مى‏رفت تا جايگزين حكومت پيشين شود. اما صفت علم در تمام آنها مشترك است و آنان همگى داناترين مردم روزگار خويش بوده‏اند. همچنين نشانه‏هاى كرم و بخشش و فراوانى صدقات و آزاد كردن بندگان در برخى از ائمه نسبت‏به بعضى ديگر نمود بيش‏ترى دارد چرا كه از نظر مالى وسعت معيشت داشته‏اند و يا آنكه در زمان آنها تعداد فقرا بسيار بوده است. اما همه آنان در كرم و سخاوت سرآمد دوران خود به حساب مى‏آمده‏اند. در برخى از ائمه نيز صفت عبادت از برجستگى بيش‏ترى برخوردار است و اين بدان خاطر بوده كه اطلاع مردم از احوال آنان كمتر بوده و يا آنكه آن امام مدت اندكى در دنيا زيسته است. با اين حال همه ائمه عابدترين مردم زمانه خويش به شمار مى‏آمده‏اند. همچنين صفت‏حلم در برخى از ائمه بيش از ساير امامان در نظر جلوه مى‏كند، چرا كه ممكن است آن امام در طول زندگى خويش متحمل انواع آزار و اذيت‏شده و تحمل آن همه سختى و شكنجه خود به خود سبب بروز حلم بيش‏ترى از سوى امام مى‏گردد. اما با اين وصف همه امامان از حليم‏ترين مردم روزگار خويش محسوب مى‏شده‏اند. اينك به بازگويى مناقب و فضايل امام صادق (ع) مى‏پردازيم. مناقب آن حضرت بسيار است كه به اقتصار از آنها ياد مى‏كنيم.

1. علم: عبد العزيز بن اخضر جنابذى در كتاب معالم العترة الطاهره از صالح بن اسود نقل مى‏كند كه گفت: «شنيدم جعفر بن محمد مى‏گويد: پيش از آن كه مرا از دست دهيد، هر چه مى‏خواهيد از من بپرسيد. زيرا هيچ كس پس از من نمى‏تواند از علوم و دانشها، چنان كه من به شما مى‏گويم، شما را آگاه كند. »

ابن حجر در الصواعق، مى‏نويسد: مردم به اندازه‏اى از علوم امام صادق (ع) نقل كرده‏اند كه سخنانش توشه راه كاروانيان و مسافران و آوازه‏اش در هر گوشه و كنار زبانزد مردم گشته است. ابن شهر آشوب در مناقب مى‏گويد: «از آگاهى به علوم امام صادق (ع) به اندازه‏اى نقل شده كه از هيچ كس ديگرى منقول نيست. »وى همچنين مى‏نويسد: «نوح بن دراج به ابن ابى ليلى گفت: آيا تا كنون به خاطر حرف كسى از سخن يا كار خود دست كشيده‏اى؟گفت: خير مگر حرف يك نفر. پرسيد: او كيست؟پاسخ داد: جعفر بن محمد. »

شيخ مفيد در ارشاد مى‏نويسد: علومى كه از آن حضرت نقل كرده‏اند به اندازه‏اى است كه ره توشه كاروانيان شد و نامش در همه جا انتشار يافت. دانشمندان در بين ائمه (ع) بيشترين نقلها را از امام صادق روايت كرده‏اند. هيچ يك از اهل آثار و راويان اخبار بدان اندازه كه از آن حضرت بهره برده‏اند از ديگران سود نبرده‏اند. محدثان نام راويان موثق آن حضرت را جمع كرده‏اند كه شماره آنها، با صرف نظر از اختلاف در عقيده و گفتار، به چهار هزار نفر مى‏رسد.

نگارنده: اين نكته شايان ذكر است كه تنها حافظ بن عقده زيدى در كتاب رجال خود نام راويان موثق آن حضرت را جمع‏آورى كرده و آنها را به چهار هزار نفر رسانده است. همچنين در مقدمه‏هاى پيشين قول محقق را در معتبر نقل كرديم كه گفته بود: «علوم فراوان و ارزشمندى از ناحيه جعفر بن محمد نقل شده كه عقول را به حيرت وا مى‏دارد».

تنها يكى از راويان آن حضرت به نام ابان بن تغلب، سى هزار حديث از امام صادق (ع) نقل كرده است. كشى در رجال به سند خود از امام صادق (ع) نقل كرده است كه فرمود: ابان بن تغلب سى هزار حديث از من روايت كرد. همچنين نجاشى در رجال خويش به نقل از حسن بن على وشا در حديثى آورده است كه گفت: «در اين مسجد (مسجد كوفه) محضر نهصد تن از بزرگان حديث را درك كردم كه همگى مى‏گفتند جعفر بن محمد برايم حديث كرد.

امام صادق (ع) نيز مى‏فرمود: سخن من سخن پدرم و سخن او سخن جدم و سخن وى سخن على بن ابى طالب و سخن على سخن رسول خدا (ص) و سخن او گفتار خداوند عز و جل است.

ابن شهر آشوب در مناقب مى‏نويسد: هيچ كتاب حديث و حكمت و زهدى و موعظه‏اى از گفتار امام صادق (ع) خالى و بى‏بهره نيست. و همه مى‏گويند جعفر بن محمد چنين گفت و جعفر بن محمد صادق چنين فرمود.

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 22:43 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

امام صادق(عليه السلام)>>


شناسنامه

كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 47

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

زندگى امام صادق (ع) ابو عبد الله جعفر صادق ابن محمد باقر بن على بن
حسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام

تولد، وفات، طول عمر و مدفن آن حضرت (ع)

امام جعفر صادق (ع) در پگاه روز جمعه يا دوشنبه هفدهم ربيع الاول و يا غره رجب سال 80 هجرى، معروف به سال قحطى، در مدينه ديده به جهان گشود. اما بنا به گفته شيخ مفيد و كلينى و شهيد، ولادت آن حضرت در سال 83 هجرى اتفاق افتاده است. لكن ابن طلحه روايت نخست را صحيح‏تر مى‏داند و ابن خشاب نيز در اين باره گويد: چنان كه ذراع براى ما نقل كرده، روايت نخست، سال 80 هجرى، صحيح است.

وفات آن امام (ع) در دوشنبه روزى از ماه شوال و بنا به نوشته مؤلف جنات الخلود در 25 شوال و به روايتى نيمه ماه رجب سال 148 هجرى روى داده است. با اين حساب مى‏توان عمر آن حضرت را 68 يا 65 سال گفت كه از اين مقدار 12 سال و چند روزى و يا 15 سال با جدش امام زين العابدين (ع) معاصر بوده و 19 سال با پدرش و 34 سال پس از پدرش زيسته است كه همين مدت، دوران خلافت و امامت آن حضرت به شمار مى‏آيد و نيز بقيه مدتى است كه سلطنت هشام بن عبد الملك، و خلافت وليد بن يزيد بن عبد الملك و يزيد بن وليد عبد الملك، ملقب به ناقص، ابراهيم بن وليد و مروان بن محمد ادامه داشته است. وفات امام صادق (ع) پس از گذشت ده سال از خلافت منصور عباسى روى داد و پس از مرگ در آرامگاه بقيع، در جوار پدرش امام باقر و جدش امام زين العابدين و عموى بزرگوارش امام حسن بن على عليهم السلام به خاك سپرده شد.

مادر امام صادق (ع)

كنيه مادر امام (ع) را ام فروه گفته‏اند. برخى نيز كنيه او را ام القاسم نوشته و اسم او را قريبه يا فاطمه، پدرش قاسم بن محمد بن ابى بكر و مادرش را اسماء، دختر عبد الرحمن بن ابى بكر ذكر كرده‏اند. و اين همان مفهوم فرمايش امام صادق (ع) است كه گفت: به راستى ابو بكر دو بار مرا به دنيا آورد. و شريف رضى نيز در اين باره سروده است:

و حزنا عتيقا و هو غاية فخركم

بمولد بنت القاسم بن محمد (1)

شيخ كلينى در كتاب كافى به سند خود از عبد الاعلى نقل كرده است كه گفت: روزى ام فروه را ديدم كه به گرد كعبه طواف مى‏كرد، او لباسى بر تن كرده بود كه با آن شناخته نمى‏شد پس حجر الاسود را با دست چپ استلام كرد. ناگهان يكى از مردانى كه به طواف مشغول بود رو به ام فروه كرد و گفت: اى بنده خدا، سنت را خطا كرده‏اى. پس ام فروه گفت: ما از علم شما بى‏نيازيم.

كنيه امام صادق (ع)

كنيه آن حضرت ابو عبد الله بوده است و اين كنيه از ديگر كنيه‏هاى وى معروف‏تر و مشهورتر است. محمد بن طلحه گويد: برخى كنيه آن حضرت را ابو اسماعيل دانسته‏اند. ابن شهر آشوب نيز در كتاب مناقب مى‏گويد: آن حضرت مكنى به ابو عبد الله و ابو اسماعيل و كنيه خاص وى ابو موسى بوده است.

لقب امام صادق (ع)

آن حضرت القاب چندى داشت كه مشهورترين آنها صادق، صابر، فاضل و طاهر بود. از آنجا كه وى در بيان و گفتار راستگو بود، او را صادق خواندند.

نقش انگشترى امام صادق (ع)

نقش انگشترى آن حضرت‏«الله وليى و عصمتى من خلقه‏»بوده است. البته روايات مختلفى درباره نقش انگشترى امام (ع) نقل شده است. مانند: «ما شاء الله لا قوة الا بالله، استغفر الله، الله خالق كل شى، انت ثقتى فاعصمنى من خلقك، يا ثقتى قنى شر جميع خلقك، اللهم انت ثقتى فقنى شر خلقك، انت ثقتى فاعصمنى من الناس، الله عونى و عصمتى من الناس، ربى عصمتى من خلقه‏». روايت‏شده است كه امام موسى كاظم (ع) ، انگشترى امام صادق (ع) را به هفت دينار و در روايتى ديگر به هفتاد دينار خريدارى كرد.

فرزندان امام صادق (ع)

آن حضرت ده فرزند داشت. هفت پسر و سه دختر. برخى فرزندان آن حضرت را يازده تن ذكر كرده‏اند كه هفت نفر از آنان پسر و باقى دختر بوده‏اند. نام فرزندان آن حضرت چنين بوده است: اسماعيل اعرج كه او را اسماعيل امين نيز خوانده‏اند، عبد الله، ام فروه، وى همان كسى است كه با پسر عموى خود كه همراه با زيد بن على قيام كرده بود ازدواج كرد. شيخ مفيد گويد: مادر آنان فاطمه، دختر حسين بن على بن حسين بن على بن ابى طالب بوده است. عبد العزيز بن اخضر جنابذى گويد: مادر آنان فاطمه، دختر حسين اثرم بن حسن بن على بن ابى طالب نام داشته است.

فرزندان ديگر آن امام (ع) عبارت بودند از: امام موسى كاظم، محمد ديباج و اسحاق و فاطمه كبرى، كه از كنيزى به نام حميده بربريه، زاده شده بودند. عبد العزيز بن اخضر جنابذى گويد: وى به همسرى محمد بن ابراهيم بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس درآمد و در خانه او نيز وفات يافت.

ديگر از فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: عباس، على عريضى، اسماء و فاطمه صغرى، كه هر يك از كنيزى متولد شده بودند. كسانى كه فرزندان امام (ع) را ده تن دانسته‏اند از ذكر نام فاطمه كبرى خوددارى كرده‏اند و آنان كه اولاد وى را يازده نفر كرده‏اند فاطمه كبرى را جزو فرزندان امام صادق (ع) قلمداد كرده‏اند.

از عبارت ابن شهر آشوب در كتاب مناقب چنين برمى‏آيد كه ام فروه همان اسماء بوده است. چنان كه مى‏گويد: «اسماء ام فروه، كسى است كه پسر عمويش كه در ركاب زيد بن على قيام كرده، او را به زنى گرفت‏». صحت اين نظر بعيد نيست. چرا كه ام فروه، كنيه به حساب مى‏آيد نه اسم. با اين ترتيب اگر فاطمه كبرى را جزو فرزندان امام ذكر كنيم و ام فروه و اسماء را يك تن بدانيم، اولاد آن امام همان ده تن خواهد بود.

پى‏نوشت:

1 - و اندوهى كهن است و آن بلنداى افتخار شماست‏به ميلاد دختر قاسم بن محمد.

اسلام> پيامبر و اهل بيت(ع)> امام صادق(ع)>شناسنامه


شناخت مختصرى از زندگانى امام صادق (ع)

كتاب: زندگانى امام صادق (ع)، ص‏3

نويسنده سيد جعفر شهيدى

جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام، ششمين امام شيعيان، و پنجمين امام از نسل امير المؤمنين (ع) كنيه او ابو عبد الله و لقب مشهورش «صادق‏» است. لقبهاى ديگرى نيز دارد، از آن جمله صابر، طاهر، و فاضل. اما چون فقيهان و محدثان معاصر او كه شيعه وى هم نبوده‏اند، حضرتش را به درستى حديث و راستگويى در نقل روايت‏بدين لقب ستوده‏اند، لقب صادق شهرت يافته است و گرنه امامى را كه منصوب از طرف خدا و منصوص از جانب امامان پيش از اوست، راستگو گفتن آفتاب را به روشن وصف كردن است. كه:

مدح تعريف است و تخريق حجاب فارغ است از شرح و تعريف آفتاب مادح خورشيد مداح خود است كه دو چشمم روشن و نامر مد است (1)

ابن حجر عسقلانى او را چنين وصف مى‏كند: الهاشمى العلوى، ابو عبد الله المدنى الصادق (2) و هم او نويسد ابن حبان گويد در فقه و علم و فضيلت از سادات اهل يت‏بود. (3)

ولادت او ماه ربيع الاول سال هشتاد و سوم از هجرت رسول خدا (ص) ، و در هفدهم آن ماه بوده است. ولى بعض مورخان و تذكره نويسان ولادت حضرتش را در سال هشتادم از هجرت نوشته‏اند (4) و در ماه شوال سال صد و چهل و هشت هجرى به ديدار پروردگار شتافت. (5) مدت زندگانى او شصت و پنج‏سال بوده است. (6)

ابن قتيبه نويسد: جعفر بن محمد، كنيه او ابو عبد الله است و جعفريه بدو منسوب‏اند به سال يكصد و چهل و شش در مدينه درگذشت. (7)

از آغاز ولادت تا هنگام رحلت اين امام بزرگوار، ده تن از امويان به نامهاى: عبد الملك پسر مروان، وليد پسر عبد الملك (وليد اول) ، سليمان پسر عبد الملك، عمر پسر عبد العزيز، يزيد پسر عبد الملك (يزيد دوم) ، هشام پسر عبد الملك، وليد پسر يزيد (وليد دوم) ، يزيد پسر وليد (يزيد سوم) ، ابراهيم پسر وليد و مروان پسر محمد، و دو تن از عباسيان ابو العباس، عبد الله پسر محمد معروف به سفاح و ابو جعفر پسر محمد معروف به منصور بر حوزه اسلامى حكومت داشته‏اند. آغاز امامت امام صادق (ع) با حكومت هشام پسر عبد الملك و پايان آن، با دوازدهمين سال از حكومت ابو جعفر منصور (المنصور بالله) مشهور به دوانيقى مصادف بوده است. مدفن آن امام بزرگوار قبرستان بقيع است، آنجا كه پدر و جد او به خاك سپرده شده‏اند.

نام مادر او فاطمه يا قريبه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر است و ام فروه كنيت داشته است.

مادر ام فروه اسماء دختر عبد الرحمان بن ابى بكر است.

امام صادق در باره مادرش فرموده است: مادرم مؤمن، متقى و نيكوكار بود و خدا نيكوكاران را دوست مى‏دارد. (8)

كلينى به اسناد خود از عبد الاعلى آورده است: ام فروه را ديدم متنكروار گرد كعبه طواف مى‏كرد و حجر الاسود را به دست چپ سود. مردى از طواف كنندگان بدو گفت: در سنت‏خطا كردى. ام فروه پاسخ داد ما از دانش تو بى‏نيازيم (9) و از اين پاسخ مى‏توان آشنايى او را به مسائل فقهى دريافت.

چنان كه مشهور است فرزندان آن حضرت ده تن بوده‏اند، هفت پسر به نامهاى اسماعيل، عبد الله، موسى، اسحاق، محمد، عباس و على و سه دختر به نامهاى ام فروه، اسماء و فاطمه.

پى‏نوشتها:

1. مثنوى، دفتر پنجم، بيت 9-8.

2. تهذيب التهذيب، ج 2، ص 103.

3. همان، ص 104.

4. كشف الغمه، ج 2، ص 155.

5. كشف الغمه، ج 2، ص 166.

6. ارشاد، ج 2، ص 174.

7. المعارف، ص 215.

8. اصول كافى، ج 1، ص 472.

9. فروع كافى، ج 4، ص 428 كتاب حج.

هيئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 22:42 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

امامت ونص

شيعه معتقد است كه قدرت امام معصوم عليه السلام منبعث از خداست، امام را امت انتخاب نمى‏كند، بلكه امامت او مثل نبوت پيامبران، به نص الهى است.

وصيت و نص رسول خدا

على عليه السلام خلافت را حق مسلم و قطعى خود مى‏دانست و در نهج البلاغه بر مدعاى خود از طرق گوناگون استدلال كرده است.

آن حضرت در موارد زيادى از حق خويش سخن گفته است كه جز با مساله‏ى تنصيص و مشخص شدن حق خلافت‏براى او به وسيله پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم قابل توجيه نيست. در نهج البلاغه صريحا درباره‏ى اهل بيت مى‏فرمايد:

«...ولهم خصائص حق الولاية وفيهم الوصية والوراثة، الان اذ رجع الحق الى اهله ونقل الى منتقله!» . (1) يعنى ويژگى‏هاى ولايت و حكومت از آن آنهاست و وصيت پيامبر و وراثت او در ميان آنان، هم اكنون حق به اهلش برگشته و دوباره به جايى كه از آنجا منتقل شده بود، باز گرديده است.

و همچنين در سرتاسر نهج البلاغه، گلايه امام از مردم براى اين است كه چرا او را از حق مسلم و قطعى‏اش محروم كردند بديهى است كه تنها با نص و تعيين قبلى از طريق رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است كه مى‏توان از حق مسلم و قطعى دم زد; زيرا اگر انتخاب امام، حق امت‏بود معنى نداشت على عليه السلام تنها به خاطر شايستگى‏اش به امامت، قبل از انتخاب مردم حكومت را حق مسلم خود بداند و با كسى كه على‏الظاهر مدعى خلافت از طريق مردم بود، به مبارزه برخيزد; زيرا صلاحيت و شايستگى حق بالقوه، ايجاد مى‏كند نه حق بالفعل و در صورت حق بالقوه، سخن از ربوده شدن حق مسلم و قطعى صحيح نيست. اكنون به ذكر مواردى مى‏پردازيم كه امام على عليه السلام خلافت را حق مسلم خود مى‏داند:

1. على عليه السلام براى اثبات حقانيت‏خود نوعا به ادله و نصوصى كه درباره او وارد شده است، استناد مى‏كند:

ابوالطفيل ليثى يكى از اصحاب پيامبر مى‏گويد: روزى على عليه السلام مردم را در ميدان وسيعى جمع كرد ، سپس به آنها فرمود: شما را به خدا سوگند مى‏دهم، هر كس از شما روز غدير خم و هر چه از رسول خدا شنيده، بگويد. سى نفر از مردم بلند شدند و شهادت دادند. ابونعيم مى‏گويد:

 گروه كثيرى از مردم برخاستند وبه اين جمله شهادت دادند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هنگامى كه دست على عليه السلام را گرفته بود، به مردم مى‏فرمود: «اتعلمون انى اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا:

 نعم يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: آيا شما مى‏دانيد كه من نسبت‏به مؤمنان از خود آنها اولى‏تر هستم، مردم گفتند: آرى پيامبر خدا فرمود: «من كنت مولاه، فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏» : هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام هم مولاى او است‏بار خدايا دوست‏بدار، دوستان او را و دشمن بدار دشمنان او را.

ابوالطفيل مى‏گويد: من اين اجتماع را ترك گفتم ولى شبهه‏اى در دلم ايجاد شد. در راه با زيد بن ارقم ملاقات كردم و جريان را براى او بازگو كردم و سپس پرسيدم: چرا انكار مى‏كنى؟ من نيز همين مطلب را از رسول خدا شنيدم. (2) 2. هنگامى كه امام از طغيان عايشه و طلحه و زبير آگاه شد و تصميم به سركوبى آنها گرفت ضمن هشدار به رهبران مذهبى فرمود:

«...فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على‏منذ قبض الله نبيه صلى الله عليه و آله و سلم حتى يوم الناس هذا» . (3) «به خدا سوگند از روزى كه خدا جان پيامبرش را گرفت تا امروز همواره حق مسلم من از من سلب شده است‏» .

3. اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏گويد: روز شورا شخصى در حضور جمعى به من گفت: پسر ابوطالب! تو بر امر خلافت‏حريصى، من در پاسخ گفتم:

«بل انتم والله احرص وابعد وانا اخص واقرب وانما طلبت‏حقا لى وانتم تحولون بينى و بينه و تضربون وجهى دونه فلما قرعته بالحجة فى الملاء الحاضرين هب كانه بهت لا يدرى ما يجيبنى‏» . (4)

  «به خدا سوگند بلكه شما با اين‏كه ازپيامبر دورتريد از من حريصتريد. من حق خود را طلب كردم شما مى‏خواهيد ميان من و حق خاص من مانع شويد و مرا از آن منصرف سازيد. آيا آن‏كه حق خويش را مى‏خواهد حريصتر است‏يا آن‏كه به حق ديگران چشم دوخته است؟ همين كه در جمع حاضران اقامه دليل نمودم به خود آمد و نمى‏دانست در پاسخ من چه بگويد» .

ابن ابى الحديد مى‏گويد: اعتراض كننده سعد وقاص و آن هم بعد از قتل عمر در روز شورا بود و سپس مى‏گويد: ولى اماميه معتقدند كه اعتراض كننده ابوعبيده جراح و آن هم در روز سقيفه بود» . (5)

4. در دنباله همان جمله‏ها آمده است:

«اللهم انى استعديك على قريش ومن اعانهم، فانهم قطعوا رحمى وصغروا عظيم منزلتى واجتمعوا على منازعتى امرا هولى، ثم قالوا: الا ان في الحق ان تاخذه وفى الحق ان تتركه‏» .

«بار خدايا! من در برابر قريش و كسانى كه به كمك آنان برخاسته‏اند از تو استعانت مى‏جويم و شكايت را پيش تو مى‏آورم آنها پيوند خويشاوندى مرا قطع كرده‏اند و مقام و منزلت عظيم مرا كوچك شمردند و در غصب حق، و مبارزه‏ى با من هماهنگ شدند (به اين هم اكتفا نكردند) بلكه گفتند:

«بعضى از حقوق را بايد گرفت و پاره‏اى را بايد رها كرد» (و اين از حقوقى است كه بايد رها سازى) .

ابن ابى الحديد مى‏گويد: اين گونه جملات از امام به طور تواتر نقل شده از جمله فرموده است:

1. ما زلت مظلوما منذ قبض الله رسوله....

2. و نيز فرموده: «اللهم اخز قريشا فانها منعتنى حقى وغصبتنى امرى‏» .

پروردگارا! قريش را رسوا ساز كه مرا از حقم ممنوع ساختند وخلافتم را غصب نمودند.

3. و هنگامى كه شنيد كسى داد مى‏زد «انا مظلوم‏» من ستمديده‏ام به او فرمود: «هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما» بيا با هم فرياد بزنيم كه من همواره مظلوم بوده‏ام!

امام با اين كار، هم ناراحتى او را تسكين داد و هم مظلوميت‏خويش را اعلام فرمود.

4. و فرمود: «وانه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى‏» ابوبكر خوب مى‏دانست وجود من نسبت‏به خلافت همچون محور وسط سنگ آسياست.

و نيز از آن حضرت رسيده است:

 «ما زلت مستاثرا على، مدفوعا عما استحقه واستوجبه‏» : من هميشه تحت فشار حكومت استبداد بوده‏ام و از آنچه حقم بود و سزاوار آن بودم ممنوع گشتم. (6) ابن ابى الحديد پس از نقل كلمات فوق، به دست و پا افتاده و مى‏گويد:

«معتزلى‏ها اين سخنان را دليل بر افضليت و سزاوارتر بودن امام به خلافت مى‏گيرند نه اين‏كه نص صريحى بر خلافت‏بوده و امام با اين كلمات اشاره به آن فرموده باشد.

اما اماميه و زيديه به آنها استدلال مى‏كنند و به گمان قوى همين معنى از الفاظ مراد باشد ولى اگر اين حرف را بپذيريم بايد عده‏اى از مهاجر و انصار را تكفير و تفسيق كنيم، لذا بايد گفت اين جملات جزو متشابهات است كه بايد ظاهر آنها را ناديده گرفت وآنها را به معنايى حمل نمود كه لطمه‏اى به صحابه نزند! !

اما واقعيت اين است كه چون ابن ابى الحديد سنى مذهب مى‏باشد لذا مجبور است چنين توجيهى نامربوط براى سخنان امام بكند در صورتى كه جملات بالا صراحت دارد در اين‏كه امام صريحا به مسئله خلافت پرداخته و آن را حق‏مسلم خويش مى‏داند كه غصب شده است.

چه لزومى دارد ما سخنان امام را از معنى حقيقى‏اش منصرف كنيم با توجه به اين كه ابن ابى الحديد نيز گفته گمان قوى همان معنى ظاهرى الفاظ است‏به علاوه اين جملات هيچ‏گونه ابهامى ندارد تا آنها را از متشابهات بدانيم!

وانگهى صحابه كه معصوم از خطا و اشتباه نبودند تا با تكيه بر عصمت آنها مجبور باشيم آنان را بى‏گناه قلمداد كنيم. (7) استاد شهيد مطهرى، بعد از نقل مطالب فوق از ابن ابى الحديد مى‏گويد:

ابن ابى الحديد خود طرفدار افضليت و اصلحيت على عليه السلام است جمله‏هاى نهج البلاغه تا آنجا كه مفهوم احقيت مولى را مى‏رساند از نظر ابن ابى الحديد نيازى به توجيه ندارد ولى جمله‏هاى بالا از آن جهت از نظر او نياز به توجيه دارد كه تصريح شده است كه خلافت‏حق خاص على عليه السلام بوده است و اين جز با منصوصيت و اين‏كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از جانب خدا تكليف را تعيين و حق را مشخص كرده باشد، متصور نيست. (8) 5. مردى از بنى اسد از اصحاب على عليه السلام از آن حضرت پرسيد:

«كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام و انتم احق به‏» ، چه طور شد كه قوم شما، شما را از اين مقامى كه سزاوارتر بوديد بركنار نمودند؟ امام در پاسخ فرمود:

 «اما الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا و الاشددن برسول الله نوطا فانها كانت آثرة شحت عليها نفوس قوم و نحت عنهانفوس آخرين‏» . (9) رهبرى امت از آن ما بود و پيوند ما با پيامبر از ديگران استوارتر بود اما گروهى بر آن مقام بخل ورزيدند وگروهى ديگر (خود ما) با سخاوت از آن صرف‏نظر كردند و داور ميان ما و آنها خداوند است و بازگشت همه به سوى اوست...» .

ابن ابى الحديد مى‏گويد از استادم: ابوجعفر يحيى بن محمد علوى نقيب بصره كه مردى منصف بود و عقل وافرى داشت، پرسيدم منظور سؤال كننده از افرادى كه امام عليه السلام را از حقش بر كنار ساختند، كيانند؟ آيا منظور روز «سقيفه‏» است‏يا روز «شورا» ؟ گفت: «سقيفه‏» گفتم: من به خود اجازه نمى‏دهم بگويم اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مخالفت پيامبر را نمودند و نص خلافت را كنار گذاشتند، در پاسخم گفت: من هم به خود اجازه نمى‏دهم به پيامبر اين نسبت را بدهم كه در امر خلافت و امامت پس از خود اهمال و سستى ورزيده و مردم را بى‏سرپرست گذارده باشد، او كه براى مسافرتى در بيرون مدينه، كسى را به جاى خود برمى‏گزيد، چگونه براى پس از مرگش كسى را به خلافت تعيين نكرد؟ ! (10) 6.

 عبدالله بن جناده مى‏گويد: من در نخستين روزهاى زمامدارى على عليه السلام از مكه وارد مدينه شدم، ديدم همه مردم در مسجد پيامبر در انتظار ورود امام هستند، ناگهان امام از خانه بيرون آمد و سخنان خود را پس از حمد و ثناى خداوند، چنين آغاز كرد: لما قبض الله نبيه ، قلنا نحن اهله و ورثته و عترته و اوليائه دون الناس...و ايم الله لولا مخالفة الفرقة بين المسلمين و ان لا يعود الكفر و يبور الدين لكنا على غير ما كنا لهم عليه‏» . (11)

اى مردم! روزى كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم از ميان ما رخت‏بربست، گفتيم كه ما وارث و ولى و عترت او هستيم ديگر كسى با ما درباره حكومتى كه او پى‏ريزى كرده است نزاع نكند و به آن چشم طمع ندوزد اما بر خلاف انتظار گروهى از قريش به حق ما دست دراز كردند و فرمانروايى را از ما سلب نمودند و از آن خود ساختند، به خدا سوگند اگر ترس از پيدا شدن شكاف و اختلاف در ميان مسلمانان نبود و اين كه بار ديگر كفر و بت‏پرستى به نقاط اسلامى بازگردد و اسلام محو و نابود شود وضع ما غير از اين بود كه مشاهده مى‏كنند.

7. در خطبه شقشقيه صريحا مى‏فرمايد: «... ارى تراثى نهبا» . (12) جمله‏ى «با چشم خود مى‏ديدم، ميراثم را به غارت مى‏برند» ، اشاره به اين است كه ميراث الهى مرا به غارت مى‏برند، قرآن نيز خلافت را «ارث الهى‏» خوانده است:

«وورث سليمان داود...» (13) و همچنين در جاى ديگر مى‏خوانيم كه يعقوب از خداوند فرزندى خواسته و چنين دعا مى‏كند: «يرثنى و يرث من آل يعقوب...» (14) روشن است كه وراثت‏سليمان از داود و يحيى از زكريا و آل يعقوب ظاهرا چيزى جز خلافت الهى نبوده است. (15) 8. انتقاد امام از امت مسلمان بعد از تعيين ابوبكر به خلافت، كه چرا بر خلاف دستور الهى عمل كردند: «ايتها الامة المتحيرة بعد نبيها لو كنتم قدمتم من قدم الله و اخرتم من اخر الله جعلتم الولاية و الوراثة حيث جعلها الله ما عال ولي الله سهم من فرائض الله و لا اختلف اثنان فى حكم الله...» . (16)

  اى امت‏سرگردان بعد ازپيامبر خود! اگر شما آن كسى را كه خدا مقدم داشته است مقدم مى‏داشتيد و حكومت و ولايت را آن طورى كه خدا مقرر فرموده، رعايت مى‏كرديد، يك دوست‏خدا در مانده نمى‏گرديد و در امر خداوند در هيچ چيز، امت دچار نزاع نمى‏گشت، آگاه باشيد علم كتاب خداوند نزد ماست، پس بچشيد كيفر كار خود را كه درباره‏ى آن تقصير كرديد و در آنچه دستهايتان از پيش آماده كرده است‏» .

پس اگر حكومت و خلافت‏حق خاص على عليه السلام نبود، پس آن همه احتجاجات و مبارزات در اين باره براى چه بود؟

نوعى جدل منطقى

اگر حكومت و خلافت‏حق خاص على عليه السلام بود، پس چرا آن حضرت در بعضى جاها به آرا و بيعت مردم و شورا استدلال كرده است؟ چنان كه در نامه‏اى به معاويه مى‏نويسد:

«انه بايعنى القوم الذين بايعوا ابا بكر و عمر و عثمان على ما بايعوهم عليه، فلم يكن للشاهد ان يختار و لا للغائب ان يردوانما الشورى للمهاجرين و الانصار فان اجتمعوا على رجل و سموه اماما كان ذلك لله رضى فان خرج على امرهم خارج بطعن او بدعة ردوه الى ما خرج منه فان ابى قاتلوه على اتباعه غير سبيل المؤمنين و ولاه الله ما تولى...» . (17)

همان كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند با همان شرايط و كيفيت‏با من بيعت نمودند. بنابراين، نه آن‏كه، حاضر بود (هم اكنون) اختيار فسخ دارد و نه آن‏كه، غايب بود اجازه رد كردن. شورا فقط از آن مهاجران و انصار است اگر آنها متفقا كسى را امام ناميدند خداوند راضى و خشنود است. اگر كسى از فرمان آنها با طعن و بدعت‏خارج گردد او را به جاى خود مى‏نشانند و اگر طغيان كند با او پيكار مى‏كنند; چرا كه از غير طريق مؤمنان بيعت كرده و خدا او را در بيراهه رها مى‏سازد.

عده‏اى از علماى اهل سنت از جمله ابن ابى الحديد (18) براى عدم نص به خلافت على عليه السلام و اين كه امامت‏به اختيار امت هم منعقد مى‏شود، به اين فقرات از نامه‏ى آن حضرت تمسك جسته‏اند.

 ابن ابى الحديد پس از نقل جريان سقيفه در شرح سخن امام (19) مى‏گويد: اگر نص صريحى به وصيت پيغمبر نسبت‏به امام عليه السلام بود امام بايد با آن استدلال مى‏كرد و وصيت پيامبر را ياد آور مى‏شد و به دليل وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مقام خلافت را از آن خود مى‏دانست، در حالى كه امام عليه السلام نه خود و نه ياران و شيعيانش به نص استدلال نكردند بلكه از طريق فضايل و مناقب امام به استدلال پرداختند.

بعضيها پا را از اين فراتر نهاده اين نامه امام را دليل بر صحت و درستى خلافت‏خلفا گرفته‏اند; ولى همان‏گونه كه مى‏دانيم اين استدلال از دو جهت نادرست است:

نخست: اين كه در خطبه‏ها و سخنان امام فراوان آمده كه حكومت آنها بر خلاف حق بوده است و خلافت و جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، مخصوص آن حضرت مى‏باشد و پيامبر شخصا او را تعيين فرموده است و اين مطلب در جاى خود به تفصيل بيان شده است.

ديگر اين‏كه: اين نامه را به معاويه نوشته شده و امام عليه السلام مى‏خواهد او را از طريق حرفهاى خودش محكوم نمايد چرا كه معاويه خود را منصوب از ناحيه «عمر و عثمان‏» مى‏دانست و استدلال مى‏كرد خلافت آنها صحيح است، زيرا مهاجران و انصار با آنان بيعت كرده‏اند; امام عليه السلام از همين نكته در اين نامه استفاده كرده و يادآورى فرموده كه طبق اظهارات خودت، مى‏بايست از فرمان من نيز تبعيت كنى، چرا كه همان مهاجران و انصار با من نيز بيعت كرده‏اند و لذا جايى براى بهانه و عذر باقى نمى‏ماند و اين صرف نظر از اين معنى است كه امام از ناحيه پيامبر و خدا منصوب به خلافت‏شده است.

غرض با توجه به نصوص فراوانى كه درباره‏ى وصايت ائمه‏ى اطهار عليهم السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم وارد شده و با وجود استدلال و احتجاج زياد كه در منابع روايى و تاريخى آمده است، مى‏توان استنباط كرد، استدلال به آرا و بيعت مردم از طرف على عليه السلام و امامان ديگر نوعى جدل منطقى و ناظر بر اين است كه ديگران مشروعيت‏حكومت‏خود را ناشى از راى مردم مى‏دانستند. على عليه السلام و ائمه ديگر با منطق خود آنان استدلال كرده‏اند.

به اين معنى منظورشان اين بود، از هر چيز ديگر از قبيل، وصايت، لياقت، افضليت و اصلحيت گذشته، اگر همان استناد به آراى مردم را كه مورد استناد ديگران است، ملاك باشد ما هم با آرا و بيعت مردم انتخاب شده‏ايم. به اين معنى امام با اين بيان مى‏خواسته پشتوانه‏ى مردم و مقبوليت اجتماعى خويش را به معاويه اعلام نمايد.

وصايت و شورا دو اصل اسلامى

در اينجا حساس‏ترين مسايل مذهبى و تاريخى اسلام و اساسى‏ترين اختلاف تشيع و تسنن مطرح مى‏شود و از آن دو: يكى اصل «وصايت‏» و «نص‏» را ملاك تعيين امام بر امامت مى‏داند و اصل «شورا» و «بيعت‏» را انكار مى‏كند و ديگرى به عكس، منكر «نص‏» و «وصايت‏» است و «شورا» را ملاك تعيين حاكم مى‏داند به اين معنى شيعه معتقد است پيامبر در موارد بسيارى على عليه السلام را به عنوان «وصى‏» و خليفه خويش معين كرده است و نه تنها از جانشين خود بلكه تا دوازده وصى و خليفه‏اش نام برده و آنان را به امامت منصوب نموده است. (20) اساسا به عقيده شيعه «امامت‏» مانند «نبوت‏» است و عقيده دارند كه امام را نيز بايد خدا تعيين كند چنان كه «نبى‏» را او معين مى‏كند. به اين معنى مقام امامت همانند «مقام نبوت‏» است لذا امام را بايد با پيامبر اكرم و امامت را با رسالت او تشبيه كرد نه با مقامهاى ديگر، در نظامهاى غير اسلامى.

بنابراين با اين شرايط، تعيين ديگرى به خلافت‏يا رهبرى (اجتماعى سياسى) جامعه مثل اين است كه در عصر پيامبر اسلام، او را به عنوان پيامبرى قبول كنيم همچون مسيح، و شخص ديگرى را به حكومت‏به عنوان امپراتور اسلام برگزينيم.

علماى اهل سنت‏به استناد قول عايشه منكر وصيت هستند و در تعيين خليفه به اصل شورا استناد مى‏كنند چنان كه شيخ ازهر شيخ محمود شلتوت، در بحث‏خود درباره‏ى عقايد و قوانين اسلامى، معتقد است كه:

 «...انتخاب خليفه و امام در اسلام با تصويب خدا و به دستور پروردگار نمى‏باشد كه او را نيروى الهى مدد كند، تا كارهاى مسلمانان اداره شود و همچنين خليفه داراى قدرت يزدانى نيست تا مردم به هر نحوى كه باشد از او اطاعت نمايند، خليفه هم مانند ساير افراد مسلمانان است و اعمال و رفتارش بايد مبتنى بر اصول دين اسلام و اوامر پروردگار باشد» . (21)

  پس شيعه «بيعت‏» و «شورا» را منكر است و به جاى آن به «وصايت‏» تكيه مى‏كند، بر خلاف سنى‏ها كه «وصايت‏» را انكار مى‏كنند و به «شورا» استناد دارند. ولى اگر اين دو اصل درست تحليل شود، خواهيم ديد، هيچ كدام از اين دو اصل مغاير يكديگر نيست و هيچ يك مجعول و غير اسلامى هم نمى‏باشد.

«شورا» يك اصل اسلامى است‏با قطع نظر از عمل خود پيامبر، در قرآن و حديث‏به آن تصريح شده است و همچنين هيچ مورخى و دانشمند منصفى هم نمى‏تواند منكر «وصايت‏» پيامبر درباره‏ى على عليه السلام باشد، به اين معنى امامت على عليه السلام زاده‏ى ملاكهاى سياسى نظير: بيعت، وراثت و كانديداتورى نيست. امام بودن على عليه السلام علاوه بر لياقت و شايستگى خودش با تنصيص الهى و با وصايت پيامبر است; او امام است‏خواه منتخب مردم باشد يا نباشد و هيچ كس حق ندارد براى گزينش او اعتراض نمايد و از اطاعت او سرپيچى كند.

وصايت‏يك اصل ما فوق شورا

در نظام سياسى اسلام، تعيين امام و خليفه، به يكى از دو طريق انجام مى‏گيرد:

1. وصايت .

2. شورا.

اگر در اين دو مفهوم عميق فكر كنيم، مى‏بينيم اين دو ملاك در عرض هم نبوده و بلكه در طول هم مى‏باشد به اين معنى در يك مرحله، ملاك تعيين امام «وصايت‏» است و در مرحله ديگر «شورا» است. به اصطلاح «شورا» در جايى اعتبار دارد كه «وصايت‏» و «نص‏» در كار نباشد; زيرا «شورا» در اسلام در امرى صحيح است كه حكم آن در قرآن وحديث‏بيان نشده باشد.

قرآن مجيد در برخى از آيات يادآور مى‏شود كه: «ما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة...» . (22) «هرگز شايسته نيست كه افراد با ايمان در برابر انتخاب و گزينش الهى مقاومت نشان دهند و خود فرد ديگرى را انتخاب كنند» .

پس بر فرض ثبوت «نص‏» و «وصايت‏» در قرآن و حديث هرگز نوبت‏به «شورا» نمى‏رسد و تعيين امام به امامت منحصرا «نص‏» و «وصايت‏» مى‏باشد. دوران وصايت هم يك دوران محدودى است و لذا امامان اهل بيت‏يا اوصياى پيامبر بيش از 12 تن نيستند تا هنگامى كه جامعه اسلامى به مرحله رشد سياسى و فكرى و خودآگاهى عمومى برسد و شماره افراد با شماره آرا برابر شود و در اين مرحله است كه جامعه مى‏تواند قدرت استقلال اجتماعى و سياسى خود را به دست آورد و خود مستقيما مسئوليت ادامه مسير نهضت را به دست گيرد و برجسته‏ترين فرد را به عنوان حاكم برگزيند، در اين مرحله است كه جامعه به آستانه دموكراسى واقعى مى‏رسد.

 پس از پايان دوران «وصايت‏» ، دوران «شورا» يا به اصطلاح امروز دوران دموكراسى آغاز مى‏گردد و در اين حال است كه انتخاب رهبر و پيشواى امت‏با ضوابطى كه در شرع بيان شده است، حق مسلم امت است و اين ملاك هميشگى تعيين امام، در نظام سياسى اسلام است .

دموكراسى دشمن دموكراسى

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در آن محيط منحط و آلوده‏اى كه مبعوث شده بود، تمام هدفش اين بود كه جامعه را بر اساس مكتب حياتبخش و سازنده خود، بپروراند و نظام از هم گسيخته آن جامعه را تجديد بنا نمايد اما در پايان عمر خود مى‏بيند هنوز ريشه‏هاى جاهلى و عناصر انحرافى در اعماق آن نيرومند است و هنوز دستهايى هستند كه به سادگى اين جامعه را به طرف خود مى‏كشانند و هنوز ميكروبهاى خطرناك مزمن در وجدان پنهان مردمش باقى مانده است و عوامل ارتجاعى كه در اثر اين قيام، خلع شده بودند هنوز از قدرت و نفوذ خطرناكى برخوردارند و دشمنان خطرناك خارجى با منافقان داخلى بر اين نابودى اسلام، همداستان‏اند، حتى افراد مؤمن اگر چه در عقيده تغيير كرده‏اند ولى هنوز در بينش و رفتار و اخلاق، همچنان پرورده جاهليت قديم‏اند و هنوز رسوبات دوران جاهليت از ذهنشان بيرون نرفته است.

اينها بزرگترين خطرى بود كه نهضت نوپاى اسلام را از درون تهديد مى‏كرد.

آيا در چنين شرايطى، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بنيانگذار مكتب، مى‏تواند به رهبرى پس از مرگ خويش نينديشد و سرنوشت مردم و مسئوليت نهضت نوپا را به حال خود رها سازد و آن را به دست لرزان دموكراسى بسپارد؟ و به آراى اكثريتى كه هنوز راى ندارند و اگر دارند هنوز ارتجاعى است، تكيه نمايد؟ ! يا وقتى كه خطرهاى داخلى و خارجى از بين برود، روابط اجتماعى افراد كاملا انسانى گردد، مزاج جامعه سالم و نيرومند، رهبرى امت را به افراد معينى و غير قابل تغيير و نوسان مى‏سپارد؟ !

آرى جامعه اسلامى آن روز از نظر رشد سياسى و اجتماعى و دينى به حدى نرسيده بود كه در زير نظام دموكراسى، زندگى كند، و دموكراسى براى چنين جامعه‏اى مفيد نبود به قول پرفسور «شاندل‏» : «دموكراسى در جامعه عقب مانده و ناآگاه كه به رهبرى انقلابى و هدايت‏شونده نياز دارد، دشمن دموكراسى است‏» .

و هم او در جاى ديگر مى‏گويد: «بزرگترين دشمن آزادى و دموكراسى خود آزادى فردى و دموكراسى است‏» .

و يا به تعبير «رم مك آور» متفكر سياسى: «دموكراسى در جوامعى كه اكثريت مردم عامى و بيسوادند و جنبش سياسى ندارند و در ميان مردمى كه از وحدت خود و از نفع مشترك جامعه بى‏خبرند، مؤثر نيست‏» . (23)

نقض وصايت از اينجاست كه در صدر اسلام در اثر تكيه بر «اصل شورا» و دموكراسى، در حالى كه زمان ، زمان «وصايت‏» بود، «شورا» و «دموكراسى‏» در تاريخ اسلام براى هميشه نابود شد و مردم مسلمان پس از پيامبر، هم از «وصايت‏» و امامت محروم شدند و هم از شورا و رهبرى دمكراتيك.

اگر دو قرن و نيم، رهبرى امت، به جاى خلفا و سلاطين عرب، در دست اوصياى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود در آن وقت امتى ساخته مى‏شد كه لياقت و شايستگى آن را داشت كه خود بر اساس اصل «شورا» لايق‏ترين رهبرى را تشخيص دهد و مسير تاريخ را بر راه رسالت پيامبر ادامه دهد.

اما فاجعه‏ا ى كه رخ داد سرنوشت اسلامى تاريخ اسلام را منحرف ساخت، اين بود كه با تكيه بر يك حق، حق ديگرى پامال شد و عصر جمهوريت زودرس پايان پذيرفت وخلافت اسلامى تبديل به سلطنت موروثى گرديد و امامت و وصايت پس از دو قرن و نيم جهاد و شهادت و مظلوميت، سرانجام به «غيبت كبرى‏» منجر شد و فلسفه‏ى تاريخ تغيير كرد.

يا به تعبيربهتر: «وصايت‏» ، فلسفه سياسى يك دوران مشخص انقلابى است‏به عنوان ادامه رسالت اجتماعى بنيانگذار نهضت فكرى و اجتماعى و به عنوان يك مبناى انقلابى در نظام امامت كه مسئوليتش تكميل رسالت جامعه‏سازى رهبر انقلاب است طى چند نسل، تا هنگامى كه جامعه بتواند روى پاى خود بايستد و پس از خاتميت امامت‏يا دوران وصايت، دوران بيعت و شورا و اجماع يا دموكراسى آغاز مى‏شود كه شكل نامحدود و هميشگى و عادى رهبرى جامعه است.

و اين است كه ائمه شيعه يا اوصياى پيامبر 12 تن هستند و نه بيش، در حالى كه رهبران جامعه براى تاريخ پس از پيغمبر نامحدودند» .

مقابله با منطق اهل سقيفه

ممكن است كسى بگويد اگر از جانب پيامبر نصى بر خلافت على عليه السلام وجود داشت، پس چرا امام در اثبات خلافت‏براى خود، به لياقت و شايستگى و احيانا به قرابت‏خود با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تكيه كرده است؟ !

برخى از دانشمندان اهل سنت كه شرحى بر نهج البلاغه نوشته‏اند منطق امام را در شايستگى خويش به خلافت‏يكى پس از ديگرى قرار داده‏اند و سپس نتيجه گرفته‏اند كه هدف امام از اين بيانات اثبات شايستگى خود به خلافت است‏بدون اين كه از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نصى، بر خلافت امام در ميان باشد و چون امام از نظر قرابت پيوند نزديكترى با پيامبر داشت و از نظر علم و اطلاع از اصول سياست و كشور دارى سرامد همه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به شمار مى‏رفت، از اين هت‏شايسته بود كه امت او را براى خلافت‏برگزينند ولى چون سران امت‏بنا به عللى مفضول را بر افضل مقدم داشتند و به جاى گزينش على عليه السلام غير او را برگزيدند; لذا امام عليه السلام زبان به تظلم و شكايت گشوده است كه من از هر لحاظ بر خلافت از ديگران شايسته‏تر و اولى مى‏باشم.

حقى كه امام عليه السلام در بيانات خود از آن ياد مى‏كند و مى‏گويد: از روزى كه پيامبر از دنيا رفت‏حق‏مرا گرفتند و مرا از آن محروم ساختند، حق شرعى نيست كه از جانب صاحب شرع به او داده شده باشد و تقديم غير برتر بر او يك نوع مخالفت‏با دستور شرع به حساب آيد، بلكه مقصود يك حق طبيعى است كه بر هر انسانى لازم است كه با وجود برتر، ديگرى را انتخاب ننمايد ولى هرگاه گروهى اين قانون طبيعى را مراعات نكنند و كار را به دست فردى بسپارند كه از نظر علم و قدرت و شرايط روحى و جسمى در سطح پايين‏ترى قرار دارد، اينجا جا دارد شخصيت‏برتر زبان به شكوى و گله بگشايد و بگويد:

«فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على منذ قبض الله نبيه صلى الله عليه و آله و سلم حتى يوم الناس هذا» . (24) «به خدا سوگند، از روزى كه خداوند جان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را قبض كرد، من از حق‏خويش محروم شدم تا امروز كه مشاهده مى‏كنيد» .

و يا بگويد:

«استخلف الناس ابوبكر و انا والله احق بالامر منه و اولى به و استخلف ابوبكر عمر و انا والله احق بالامر و اولى به منه‏» . (25) «ابوبكر بر مردم خلافت‏يافت در حالى كه به خدا سوگند من از او به خلافت‏سزاوارتر بودم و ابوبكر هم عمر را خليفه كرد در حالى كه به خدا سوگند من از وى به خلافت اولى و سزاوارترم‏» .

و همچنين يكى از نويسندگان معاصر نيز پس از ذكر 17 حديث در اثبات احقيت و اولويت على عليه السلام به خلافت نتيجه مى‏گيرد كه:

 «در تمام اين بيانات احق و اولى بودن خود را به مقام خلافت اثبات مى‏كند و از مجموع قضايا و اخبار و احاديث جز اين معنى مفهوم نمى‏شود كه شخص شخيص مولى الموحدين از ديگران به امر حكومت امت اولى و احق بوده است نه اين‏كه مقام خلافت، خاص حضرت اوست‏» . (26) در پاسخ بايد گفت:

 اين مطلب كه به عنوان تحقيق از آن ياد شده، پندارى بيش نيست، هيچ گاه نمى‏توان مجموع سخنان امام عليه السلام را بر لياقت و شايستگى ذاتى حمل نمود و يك چنين شايستگى نمى‏تواند مجوز حملات تند امام بر خلفا گردد زيرا:

اولا: امام در برخى از سخنان خود روى وصيت پيامبر تكيه كرده و صريحا درباره‏ى اهل بيت عليهم السلام مى‏فرمايد:

«...ولهم خصائص حق الولاية وفيهم الوصية و الوراثة‏» . (27) و همچنين در اثبات اولويت و افضليت‏خود از شيخين به وصيت پيامبر تكيه مى‏كند آنجا كه مى‏فرمايد:

«ايها الناس انصتوا لما اقول: رحمكم الله، ايها الناس! بايعتم ابابكر و عمر و انا و الله اولى بهما و احق منهما بوصية رسول الله‏» . (28) «اى مردم! گوش بدهيد به آنچه مى‏گويم، خدا شما را رحمت كند. اى مردم! شما با ابوبكر و عمر بيعت كرديد و حال آن كه به خدا طبق وصيت رسول خدا من از آن دو نفر اولى و احق بودم‏» .

روشن است مقصود از «وصيت‏» همان وصيت‏به خلافت و سفارش به ولايت اوست كه در روز غدير و غير آن به طور وضوح بيان شده است.

ثانيا: امام به طور صريح و روشن مى‏فرمايد:

«ان الائمة من قريش غرسوا في هذا البطن من هاشم، لا تصلح على سواهم و لا تصلح الولاة من غيرهم‏» . (29) «امامان و پيشوايان از قريش هستند و درخت وجودشان در سرزمين وجود اين تيره از بنى‏هاشم غرس شده، اين مقام در خور ديگران نيست و رهبران ديگر شايستگى اين مقام را ندارند» .

ثالثا: لياقت و شايستگى، هرگز توليد حق نمى‏كند و اين كه امام در موارد زيادى از حق خويش سخن مى‏گويد جز با مساله‏ى تنصيص و مشخص شدن حق خلافت‏براى او به وسيله پيامبر قابل توجيه نيست. سخن على عليه السلام اين نيست كه چرا مرا با همه جامعيت‏شرايط كنار گذاشتند و ديگران را برگزيدند، سخنش در اين است كه خلافت‏حق قطعى و مسلم من بود كه از من ربودند.

 بديهى است كه تنها با نص و تعيين قبلى از طريق رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است كه مى‏توان از حق مسلم و قطعى دم زد. امام خود را صاحب حق مى‏داند و عدول از آن را براى خود يك نوع ظلم و ستم مى‏شمارد و قريش را متعديان و متجاوزان به حقوق خويش معرفى مى‏نمايد.

آيا اين چنين جملات تند را مى‏توان از طريق شايستگى ذاتى توجيه كرد و اگر مساله خلافت‏بايد از طريق مراجعه به افكار عمومى و يا بزرگان صحابه حل و فصل گردد، چگونه امام با اين لحن از قريش و همدستان آنها شكايت مى‏كند؟ !

اين جمله‏ها وتعبيرها حاكى است كه امام خلافت را حق مسلم و قانونى خويش مى‏دانست و هر نوع انحراف از خود را انحراف از حق تصور مى‏كرد و چنين حق مسلمى، جز از طريق تنصيص و تعيين الهى براى كسى ثابت نمى‏گردد.

آرى امام عليه السلام در پاره‏اى از موارد روى لياقت و شايستگى خود تكيه كرده و مساله نص را موقتا ناديده گرفته است مثلا مى‏فرمايد: «پيامبر خدا قبض روح شد، در حالى كه سر او بر سينه من بود، من او را غسل دادم در حالى كه فرشتگان مرا يارى مى‏كردند و اطراف خانه به ناله درآمد (فرشتگان دسته دسته فرود مى‏آمدند و نماز مى‏گزاردند و بالا مى‏رفتند و من صداى آنها را مى‏شنيدم) ; فمن ذا احق به منى حيا و ميتا: پس چه كسى از من به پيغمبر در زمان حيات و بعد از وفات او سزاوارتر است‏» ؟ (30) امام در بعضى موارد به قرابت‏خود با پيامبر براى شايستگى خود به امامت استناد كرده است; آنجا كه در سقيفه سخنانى ميان مهاجر و انصار رد و بدل شد و هر كدام درباره‏ى فضيلت‏خود سخنانى ايراد كردند يكى از برگهاى برنده‏اى كه مهاجران و طرفداران ابوبكر مورد استفاده قرار دادند و به وسيله آن انصار را كنار زدند اين بود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از قريش است و ما از طايفه او هستيم.

ابن ابى الحديد در ذيل شرح خطبه 65 مى‏گويد : عمر به انصار گفت: «عرب هرگز به امارت وحكومت‏شما راضى نمى‏شود زيرا پيغبمر از قبيله شما نيست ولى عرب قطعا از اين كه مردى از فاميل پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم حكومت كند امتناع نخواهد كرد... كيست كه بتواند با ما در مورد حكومت و ميراث محمدى معارضه كند و حال آن كه ما نزديكان و خويشاوندان او هستيم‏» .

مى‏دانيم على عليه السلام هم‏زمان با اين ماجرا، مشغول وظايف شخصى خود در مورد جنازه‏ى پيغمبر بود. پس از پايان اين ماجرا، على عليه السلام از افرادى كه در سقيفه حضور داشتند استدلالهاى طرفين را پرسيد و از منطق هر دو طرف به شدت انتقاد نمود. سخنان امام در اين باره در نهج البلاغه چنين آمده است:

هنگامى كه جريان «سقيفه‏» را پس از وفات پيامبر به امام گزارش دادند، امام پرسيد: انصار چه گفتند؟ پاسخ دادند: انصار گفتند: از ميان ما زمامدارى انتخاب شود و از ميان شما هم زمامدار ديگرى!

امام عليه السلام فرمود: چرا براى آنها استدلال نكردند كه پيغمبر درباره‏ى انصار توصيه فرمود كه:

«يحسن الى محسنهم ويتجاوز عن مسيئهم‏» .

«با نيكان آنها به نيكى رفتار كنيد و از بدكاران آنها درگذريد» .

گفتند: اين چه جور دليل مى‏شود؟ فرمود: اگر بنا بود حكومت‏با آنان باشد سفارش درباره آنها معنى نداشت اين‏كه به ديگران درباره آنان سفارش شده است دليل بر اين است كه حكومت‏با غير آنان است. سپس فرمود:

 پس قريش چه گفتند؟ پاسخ دادند: استدلال قريش اين بود كه آنها شاخه‏اى از درختى هستند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز شاخه‏ى ديگر آن درخت است. امام فرمود:

«احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة‏» . (31) «با پيوند خود به شجره‏ى نبوت، بر صلاحيت‏خود احتجاج كردند ولى ميوه آن را كه خاندان اوست، ضايع ساختند» .

به اين معنى اگر شجره‏ى نسبت معتبر است ديگران شاخه‏اى از آن درخت مى‏باشند كه پيغمبر يكى از شاخه‏هاى آن است اما اهل بيت پيغمبر ميوه‏ى آن شاخه‏اند.

امام در جاى ديگر، قرابت و خويشاوندى خود را به رخ مردم مى‏كشد و مى‏فرمايد:

«...و نحن الاعلون نسبا و الاشدون برسول الله صلى الله عليه و آله و سلم نوطا...» . (32) «ما از حيث نسب برتريم و از حيث تعلق پيوستگى به رسول خدا استوارتريم‏» .

واضح است كه تكيه امام روى لياقت و شايستگى و يا روى پيوند با پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم به عنوان مقابله با منطق اهل سقيفه است زيرا برخى از آنان خود را لايق مى‏دانستند و احيانا علت‏برگزيدگى خود را همان پيوند خويشاوندى خود با پيامبر ذكر مى‏كردند. استدلال به نسبت و تكيه بر لياقت و افضليت از طرف على عليه السلام نوعى جدل منطقى است نظر بر اين كه اگر ديگران قرابت نسبى و احيانا لياقت ذاتى را ملاك قرار مى‏دادند، على عليه السلام در مقابل آنها مى‏فرمايد: از نص‏و وصايت گذشته، اگر ملاك همان قرابت و لياقت‏باشد باز من از مدعيان خلافت اولايم.

على عليه السلام اگر چه در آن شرايط استناد به «شورا» را هم كار درستى نمى‏دانست; زيرا آن زمان، زمان «شورا» نبود بلكه مسلمانان وظيفه داشتند كه به وصيت پيامبر عمل كنند و خلافت را به وصى او بسپارند ولى آنجا كه مى‏بيند مشروعيت‏خلافت ابوبكر را مى‏خواهند از راه شورا توجيه كنند، امام اينجا نيز با منطق اهل سقيفه سخن مى‏گويد و بر فرض صحت استناد به شورا در اين شرايط، خالى بودن ميدان انتخاب به طور مطلق از خاندان پيامبر دليل بر عدم صحت چنين شورا و انتخابى است و انتخاب ابوبكر به عنوان خليفه از سوى كسانى بود كه حق تعيين و انتخاب نداشته‏اند. بنابراين، نه شورايى بوده و نه انتخابى صورت گرفته است. بدين جهت امام، ابوبكر را مخاطب قرار داده مى‏گويد:

فان كنت‏بالشورى ملكت امورهم فكيف بهذا و المشيرون غيب؟

اگر با شورا زمام امورشان را به دست گرفتى، اين چگونه شورايى است كه مشاوران غايب بودند؟

عبدالفتاح عبدالمقصود، پس از نقل اين بيت مى‏گويد: «چه سخن صادقانه و مطابق و مناسب با واقعيتى(33) اين نوع استدلال از طرف على عليه السلام نوعى جدل منطقى است.


پى‏نوشت‏ها:

1. نهج البلاغه، خطبه‏2.

2. اسد الغابة: 3/307; الاصابة: 4/80.

3. نهج البلاغه، خطبه 6.

4. نهج البلاغه، خطبه 173.

5. شرح ابن ابى الحديد: 9/305.

6. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 9/307.

7. شرح فشرده نهج البلاغه، آية الله مكارم: 2/546.

8. شرح ابن ابى الحديد: 9/248.

9. شرح ابن ابى الحديد، خطبه 163.

10. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 9/248.

11. شرح ابن ابى الحديد: 1/307.

12. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، خطبه 3.

13. نمل/16. 14. مريم/6.

15. فى ظلال القرآن: 5/426.

16. مرآة العقول: 4/144.

17. نهج البلاغه، قسمت نامه‏ها، نامه شماره 6.

18. شرح نهج البلاغه: 14/35 36.

19. همان: 6/12.

20. مرحوم شرف الدين دركتاب ارزشمند خود «المراجعات‏» از مراجعه 70 به بعد به طور مستدل در اثبات وصيت‏سخن گفته است و همچنين مرحوم كاشف الغطاء در كتاب «اصل الشيعة و اصولها» از چندين كتاب نام برده كه در قرنهاى اول تا چهارم در اين باره نوشته شده است.

21. اسلام صراط مستقيم، به اهتمام مورتان، نوشته‏ى يازده نفر، ترجمه پنج مترجم، ص 145.

22. احزاب/36.

23. جامعه وحكومت، ص 229.

24. نهج البلاغه عبده، خطبه 6.

25. بحارالانوار: 8/328، چاپ قديم.

26. حكومت در اسلام، قلمداران، صص 148 149.

27. نهج البلاغه، خطبه 2.

28. بحار الانوار: 6/330چاپ قديم.

29. نهج البلاغه، خطبه 144.

30. نهج البلاغه، خطبه 197.

31. نهج البلاغه، خطبه 64.

32. نهج البلاغه عبده، خطبه 162.

33. خاستگاه خلافت، عبدالفتاح، ترجمه افتخارزاده، ص 445.

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 23:38 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی

زندگانی حضرت امام حسن(ع)



1. تولد و کودکي
2. کمالات انساني
3. بيعت مردم با حسن بن علی 
(ع)
4. همسران و فرزندان امام حسن (ع)

تولد و کودکي
امام حسن (ع ) فرزند امير مؤمنان علی بن ابيطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه زهرا دختر پيامبر خدا (ص ) است .
امام حسن (ع ) در شب نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت در مدينه تولد يافت . وي نخستين پسری بود که خداوند متعال به خانواده علی و فاطمه عنايت کرد.
رسول اکرم (ص ) بلا فاصله پس از ولادتش ، او را گرفت و در گوش چپش اقامه
گفت . سپس برای او بار گوسفندی  قربانی کرد، سرش را تراشيد و هموزن موی سرش -
که يک درم و چيزی افزون بود - نقره به مستمندان داد. پيامبر (ص ) دستور داد تا
سرش را عطر آگين کنند و از آن هنگام آيين عقيقه و صدقه دادن به هموزن موی سر
نوزاد سنت شد. اين نوزاد را " حسن " نام داد و اين نام در جاهليت سابقه نداشت .
کنيه او را ابومحمد نهاد و اين تنها کنيه اوست .
لقب های او سبط، سيد، زکي ، مجتبی است که از همه معروفتر "مجتبي " مي باشد.
پيامبر اکرم (ص ) به حسن و برادرش حسين علاقه خاصی داشت و بارها مي فرمود
که حسن و حسين فرزندان منند و به پاس همين سخن علی به ساير فرزندان خود
مي فرمود : " شما فرزندان من هستيد و حسن و حسين فرزندان پيغمبر خدايند ".
امام حسن هفت سال و خرده ای زمان جد بزرگوارش را درک نمود و در آغوش
مهر آن حضرت بسر برد و پس از رحلت پيامبر (ص ) که با رحلت حضرت فاطمه دو
ماه يا سه ماه بيشتر فاصله نداشت ، تحت تربيت پدر بزرگوار خود قرار گرفت .
امام حسن (ع ) پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصيت آن
حضرت ، به امامت رسيد و مقام خلافت ظاهری را نيز اشغال کرد، و نزديک به شش
ماه به اداره امور مسلمين پرداخت . در اين مدت ، معاويه که دشمن سرسخت علی (ع )
و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت ( در آغاز به بهانه خونخواهی عثمان و در
آخر آشکارا به طلب خلافت ) جنگيده بود، به عراق که مقر خلافت امام حسن (ع ) بود
لشکر کشيد و جنگ آغاز کرد. ما دراين باره کمی بعد تر سخن خواهيم گفت .
امام حسن (ع ) از جهت منظر و اخلاق و پيکر و بزرگواری به رسول اکرم (ص )
بسيار مانند بود. وصف کنندگان آن حضرت او را چنين توصيف کرده اند:
"
دارای رخساری سفيد آميخته به اندکی سرخي ، چشمانی سياه ، گونه ای هموار،
محاسنی انبوه ، گيسوانی مجعد و پر، گردنی سيمگون ، اندامی متناسب ، شانه يی عريض ،
استخوانی درشت ، ميانی  باريک ، قدی ميانه ، نه چندان بلند و نه چندان کوتاه .
سيمايی نمکين و چهره ای در شمار زيباترين و جذاب ترين چهره ها ".
ابن سعد گفته است که " حسن و حسين به ريگ سياه ، خضاب مي کردند "


کمالات انساني
امام حسن (ع ) در کمالات انسانی يادگار پدر و نمونه کامل جد بزرگوار خود
بود. تا پيغمبر (ص ) زنده بود، او و برادرش حسين در کنار آن حضرت جای داشتند،
گاهی  آنان را بر دوش خود سوار مي کرد و مي بوسيد و مي بوييد.
از پيغمبر اکرم (ص ) روايت کرده اند که درباره امام حسن و امام حسين (ع )
مي فرمود: اين دو فرزند من ، امام هستند خواه برخيزند و خواه بنشينند ( کنايه از
اين که در هر حال امام و پيشوايند ).
امام حسن (ع ) بيست و پنج بار حج کرد، پياده ، درحالی که اسبها نجيب را با
او يدک مي کشيدند. هرگاه از مرگ ياد مي کرد مي گريست و هر گاه از قبر ياد مي کرد
مي گريست ، هر گاه به ياد ايستادن به پای حساب مي افتاد آن چنان نعره مي زد که
بيهوش مي شد و چون به ياد بهشت و دوزخ مي افتاد، همچون مار گزيده به خود مي پيچيد.
از خدا طلب بهشت مي کرد و به او از آتش جهنم پناه مي برد. چون وضو مي ساخت و به
نماز مي ايستاد، بدنش به لرزه مي افتاد و رنگش زرد مي شد. سه نوبت دارائيش را
با خدا تقسيم کرد و دو نوبت از تمام مال خود برای خدا گذشت . گفته اندک : "اما
حسن (ع ) در زمان خودش عابد ترين و بی اعتنا ترين مردم به زيور دنيا بود".
در سرشت و طينت امام حسن (ع ) برترين نشانه های انسانيت وجود داشت . هر
که او را مي ديد به ديده اش بزرگ مي آمد و هر که با او آميزش داشت بدو محبت
مي ورزيد و هر دوست يا دشمنی  که سخن يا خطبه او را مي شنيد، به آسانی درنگ مي کرد
تا او سخن خود را تمام کند و خطبه اش را به پايان برد. محمد بن اسحاق گفت : پس
از رسول خدا (ص ) هيچکس از حيث آبرو و بلندی قدر به حسن بن علی نرسيد. بر در
خانه فرش مي گستردند و چون از خانه بيرون مي آمد و آنجا مي نشست راه بسته مي شد و
به احترام او کسی از برابرش عبور نمي کرد و او چون مي فهميد، برمي خاست و به خانه
مي رفت و آن گاه مردم رفت و آمد مي کردند". در راه مکه از مرکبش فرود آمد و
پياده به راه رفتن ادامه داد. در کاروان همه از او پيروی کردند حتی سعد بن ابی 
وقاص پياده شد و در کنار آن حضر ت راه افتاد.
ابن عباس که از امام حسن و امام حسين (ع ) مسن تر بود، رکاب اسبشان را
مي گرفت و بدين کار افتخار مي کرد و مي گفت : اينها پسران رسول خدايند.
با اين شأن و منزلت ، تواضعش چنان بود که : روزی بر عده ای مستمند مي گذشت ،
آنها پاره های نان را بر زمين نهاده و خود روی زمين نشسته بودند و مي خوردند، چون
حسن بن علی را ديدند گفتند: "ای پسر رسول خدا بيا با ما هم غذا شو". امام
حسن (ع ) فورا از مرکب فرود آمد و گفت :" خدا متکبرين را دوست نمی دارد". و با
آنان به غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آنها را به ميهمانی خود دعوت کرد، هم غذا به
آنان داد و هم پوشاک .
در جود و بخشش امام حسن (ع ) داستانها گفته اند. از جمله مدائنی روايت
کرده که :
حسن و حسين و عبدالله بن جعفر به راه حج مي رفتند. توشه و تنخواه آنان گم
شد. گرسنه و تشنه به خيمه ای رسيدند که پير زنی در آن زندگی مي کرد. از او آب
طلبيدند. گفت اين گوسفند را بدوشيد وشير آن را با آب بياميزيد و بياشاميد.
چنين کردند. سپس از او غذا خواستند. گفت همين گوسفند را داريم بکشيد و بخوريد.
يکی از آنان گوسفند را ذبح کرد و از گوشت آن مقداری بريان کرد و همه خوردند و
سپس همانجا به خواب رفتند. هنگام رفتن به پير زن گفتند: ما از قريشيم به حج
مي رويم . چون باز گشتيم نزد ما بيا با تو به نيکی رفتار خواهيم کرد. و رفتند.
شوهر زن که آمد و از جريان خبر يافت ، گفت : وای بر تو گوسفند مرا برای مردمی 
ناشناس مي کشی آنگاه مي گويی از قريش بودند؟ روزگاری گذشت و کار بر پير زن
سخت شد، از آن محل کوچ کرد و به مدينه عبورش افتاد. حسن بن علی (ع ) او را ديد
و شناخت . پيش رفت و گفت : مرا مي شناسي ؟ گفت نه . گفت : من همانم که در فلان
روز مهمان تو شدم . و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دينار زر به او دادند.
آن گاه او را نزد برادرش حسين بن علی فرستاد. آن حضرت نيز همان اندازه به او
بخشش فرمود. او را نزد عبد الله بن جعفر فرستاد او نيز عطايی همانند آنان به او
داد.
حلم و گذشت امام حسن (ع ) چنان بود که به گفته مروان ، با کوهها برابری 
مي کرد.


بيعت مردم با حسن بن علی  (ع )
هنگاميکه حادثه دهشتناک ضربت خوردن علی (ع ) در مسجد کوفه پيش آمد و مولي
(
ع ) بيمار شد به حسن دستور که در نماز بر مردم امامت کند، و در آخرين لحظات
زندگي ، او را به اين سخنان وصی خود قرار داد:
"
پسرم ! پس از من ، تو صاحب مقام و صاحب خون منی ". و حسين و محمد و ديگر
فرزندانش و رؤسای شيعه و بزرگان خاندانش را بر اين وصيت گواه ساخت و کتاب و
سلاح خود را به او تحويل داد و سپس فرمود: " پسرم ! رسول خدا دستور داده است که
تو را وصی خود سازم و کتاب و سلاحم را به تو تحويل دهم . همچنانکه آن حضرت مرا
وصی خود ساخته و کتاب و سلاحش را به من داده است و مرا مأمور کرده که به تو
دستور دهم در آخرين لحظات زندگيت ، آنها را به برادرت حسين بدهي ". امام
حسن (ع ) به جمع مسلمانان درآمد و بر فراز منبر پدرش ايستاد. خواست درباره
فاجعه بزرگ شهادت پدرش ، علی عليه السلام با مردم سخن بگويد. آنگاه پس از حمد
و ثنای بر خداوند متعال و رسول مکرم (ص ) چنين گفت : " همانا دراين شب آن چنان
کسی وفات يافت که گذشتگان بر او سبقت نگرفته اند و آيندگان بدو نخواهند رسيد".
و آن گاه درباره شجاعت و جهاد و کوشش هائی که علی (ع ) در راه اسلام انجام داد و
پيروزيها که در جنگها نصيب وی شد، سخن گفت و اشاره کرد که از مال دنيا در دم
مرگ فقط هفتصد درهم داشت از سهميه اش از بيت المال ، که مي خواست با آن
خدمتکاری برای اهل و عيال خود تهيه کند.
در اين موقع در مسجد جامع که مالامال از جمعيت بود، عبيدالله بن عباس
بپاخاست و مردم را به بيعت با حسن بن علی تشويق کرد. مردم با شوق و رغبت با
امام حسن بيعت کردند. واين روز، همان روز وفات پدرش ، يعنی روز بيست و يکم
رمضان سال چهلم از هجرت بود.
مردم کوفه و مدائن و عراق و حجاز و يمن همه با ميل با حسن بن علی بيعت
کردند جز معاويه که خواست از راهی ديگر برود و با او همان رفتاری پيش گيرد که
باپدرش پيش گرفته بود.
پس از بيعت مردم ، به ايراد خطبه ای پرداخت و مردم را به اطاعت اهل بيت
پيغمبر (ص ) که يکی از دو يادگار گران وزن و در رديف قرآن کريم هستند تشويق
فرمود، و آنها را از فريب شيطان و شيطان صفتان بر حذر داشت .
باري ، روش زندگی  امام حسن (ع ) در دوران اقامتش در کوفه او را قبله نظر و
محبوب دلها و مايه اميد کسان ساخته بود. حسن بن علی (ع ) شرايط رهبری را در خود
جمع داشت زيرا اولا فرزند رسول خدا (ص ) بود و دوستی او يکی از شرايط ايمان بود،
ديگر آنکه لازمه بيعت با او اين بود که از او فرمانبرداری کنند.
امام (ع ) کارها را نظم داد و واليان برای شهرها تعيين فرمود و انتظام امور
را بدست گرفت . اما زمانی نگذشت که مردم چون امام حسن (ع ) را مانند پدرش در
اجرای عدالت و احکام و حدود اسلامی قاطع ديدند، عده زيادی ازافراد با نفوذ به
توطئه های پنهانی دست زدند و حتی در نهان به معاويه نامه نوشتند و او را به
حرکت به سوی کوفه تحريک نمودند، و ضمانت کردند که هرگاه سپاه او به اردوگاه
حسن بن علی (ع ) نزديک شود، حسن را دست بسته تسليم او مي کنند يا ناگهان او را
بکشند.
خوارچ نيز بخاطر وحدت نظری که در دشمنی با حکومت هاشمی داشتند در اين
توطئه ها با آنها همکاری کردند.
در برابر اين عده منافق ، شيعيان علی (ع ) و جمعی از مهاجر و انصار بودند که
به کوفه آمده و در آنجا سکونت اختيار کرده بودند. اين بزرگمردان مراتب اخلاص و
صميميت خود را در همه مراحل - چه در آغاز بعد از بيعت و چه در زمانی که
امام (ع ) دستور جهد داد ثابت کردند.
امام حسن (ع ) وقتی  طغيان و عصيان معاويه را در برابر خود ديد يا نامه هايی 
او را به اطاعت عدم توطئه و خونريزی فرا خواند ولی معاويه در جواب امام (ع )
تنها به اين امر استدلال می کرد که : من درحکومت از تو با سابقه تر و در ا ين امر
آزموده تر و به سال از تو بزرگترم همين و ديگر هيچ !
گاه معاويه در نامه های  خود با اقرار به شايستگی امام حسن (ع ) می نوشت : "
پس از من خلافت از آن توست زيرا تو از هر کس بدان سزاوار تری " و در آخرين
جوابی که به فرستادگان امام حسن (ع ) داد اين بود که " برگردند، ميان ما و شما
بجز شمشير نيست ".
و بدين ترتبيب دشمنی  و سرکشی از طرف معاويه شروع شد و او بود که با امام
زمانش گردنکشی آغاز کرد. معاويه با توطئه های زهرآگين و انتخاب موقع مناسب
موقع مناسب و ايجاد روح اخلالگری و نفاق ، توفيق يافت . او با خريداری وجدانها
پست و پراکندن انواع دروغ و انتشار روحيه يأس و در مردم سست ايمان ، را به
نفع خود فراهم مي کرد و از سوی ديگر، همه سپاهايانش را به بسيج عمومی فراخواند.
امام حسن (ع ) نيز تصميم خود را برای پاسخ به ستيزه جويی معاويه دنبال کرد و رسما
اعلان جهاد داد. اگر در لشکر معاويه کسانی بودند که به طمع زر آمده بودند و مزدور
دستگاه حکومت شام مي بودند، اما در لشکر امام حسن (ع ) چهره های تابناک شيعيانی 
ديده مي شد مانند حجر بن عدي ، ابو ايوب انصاري ، و عدی بن حاتم ... که به تعبير
امام (ع ) " يک تن از آنان افزون از يک لشکر بود ". اما در برابر اين بزرگان ،
افراد سست عنصری نيز بودند که جنگ را با گريز جواب می دادند، و در نفاق افکنی 
توانايی داشتند، و فريفته زر و زيور دنيا مي شدند. امام حسن (ع ) از آغاز اين
ناهماهنگی بيمناک بود.
مجموع نيروهای نظامی عراق را 350هزار نوشته اند.
امام حسن (ع ) در مسجد جامع کوفه سخن گفت و سپاهيان را به عزيمت بسوی 
"
نخيله " تحريض فرمود. عدی بن خاتم نخسين کسی بود که پای در رکاب نهاد و فرمان
امام را اطاعت کرد. بسياری کسان ديگر نيز از او پيروی کردند.
امام حسن (ع ) عبيد الله بن عباس را که از خويشان امام و از نخستين افرادی بود
که مردم را به بيعت امام تشويق کرد، با دوازده هزار نفر به " مسکن " که شمالی 
ترين نقطه در عراق هاشمی  بود اعزام فرمود. اما وسوسه های معاويه او را تحت تأثير
قرار داد و مطمئن ترين فرمانده امام را، معاويه در مقابل يک ميليون درم که
نصفش را نقد پرداخت به اردوگاه خود کشاند. در نتيجه ، هشت هزار نفر از دوازده
هزار نفر سپاهی نيز به دنبال او از به اردوگاه شتافتند و دين خود را به دنيا
فروختند.
پس از عبيد الله بن عباس ، نوبت فرماندهی به قيس بن سعد رسيد. لشکريان
معاويه و منافقان با شايعه مقتول شدن او، روحيه سپاهيان امام حسن (ع ) را ضعيف
نمودند. عده ای از کارگزاران معاويه که به (مدائن ) آمدند و با امام حسن (ع )
ملاقات کردند، نيز زمزمه پذيرش صلح را بوسيله امام (ع ) در بين مردم شايع کردند.
از طرفی يکی از خوارج تروريست نيزه ای بر ران حضرت امام حسن زد. به حدی که
استخوان ران آن حضرت آسيب ديد و جراحتی سخت در ران آن حضرت پديد آمد. بهر
حال وضعی برای امام (ع ) پيش آمد که جز " صلح " با معاويه ، راه حل ديگری نماند.
باري ، معاويه وقتی وضع را مساعد يافت ، امام حسن (ع ) پيشنهاد صلح
کرد. امام حسن برای  مشورت با سپاهيان خود خطبه ای ايراد فرمود و آنها را به
جانبازی و يا صلح - يکی  از اين دو راه تحريک و تشويق فرمود. عده زيادی خواهان
صلح بودند. عده ای نيز با زخم زبان امام معصوم را آزردند. سرانجام پيشنهاد صلح
معاويه مورد قبول امام حسن واقع شد، ولی اين فقط بدين منظور بود که او را در
قيد و بند شرايط و تعهداتی  گرفتار سازد که معلوم بود کسی چون معاويه دير زمانی 
پای بند آن تعهدات نخواهد ماند، و در آينده نزديکی آنها را يکی پس از ديگری 
زير پای خواهد نهاد، و در نتيجه ، ماهيت ناپاک معاويه و عهد شکنی های او و عدم
پای بندی او به دين و پيمان ، بر همه مردم آشکار خواهد شد. و نيز امام حسن (ع )
با پذيرش صلح از بردار کشی و خونريزی که هدف اصلی معاويه بود و مي خواست
ريشه شيعه و شيعيان آل علی (ع ) را بهر قيمتی هست ، قطع کند، جلوگيری فرمود.
بدين صورت چهره تابناک امام حسن (ع ) - همچنان که جد بزرگوار رسول الله (ص )
پيش بينی فرمود بود - بعنوان " مصلح اکبر" در افق اسلام نمودار شد. معاويه در
پيشنهاد صلح هدفی جز ماديات محدود نداشت و مي خواست که بر حکومت استيلا يابد.
اما امام حسن (ع ) بدين امر راضی نشد مگر بدين جهت که مکتب خود و اصول فکری خود
را از انقراض محفوخ بدارد و شيعيان خود را از نابودی برهاند.
از شرطهايی که در قرار داد صلح آمده بود اينهاست :
معاويه موظف است درميان مردم به کتاب و خدا و سنت رسول خدا (ص ) و سيرت
خلفای شايسته عمل کند و بعد از خود کسی را بعنوان خليفه تعيين ننمايد و مکری عليه
امام حسن (ع ) و اولاد علی (ع ) و شيعيان آنها درهيچ جای کشور اسلامی نينديشد. و نيز
سب و لعن بر علی (ع ) را موقوف دارد و ضرر و زيانی به هيج فرد مسلمانی نرساند.
بر اين پيمان ، خدا و رسول خدا(ص ) و عده زيادی را شاهد گرفتند. معاويه به کوفه
آمد با افراد تا قرارداد صلح در حضور امام حسن (ع ) اجرا شود و مسلمانان در جريان
امر قرار گيرند. سيل جمعيت بسوی کوفه روان شد.
ابتدا معاويه بر منبر آمد و سخنی چند گفت از جمله آنکه : " هان ای اهل کوفه
مي پينداريد که به خاطر نماز و روزه و زکوة وحج با شما جنگيدم ؟ با اينکه
مي دانسته ام شما به جنگ بر خواستم که بر شما حکمرانی  کنم و زمام امر شما را
بدست گيرم ، و اينک خدا مرا بدين خواسته نايل آورد، هر چند شما خوش نداريد،
اکنون بدانيد هر خونی که در اين فتنه بر زمين ريخته شود هدر است و هر عهدی که
با کسی  بسته ام زير دوپای من است ".
بدين طريق عهد نامه ای را که خود نوشته و پيشنهاد کرده و پای آنرا مهر نهاده
بود زير هر دوپای خود نهاد و چه زود خود را رسوا کرد!
سپس حسن بن علی (ع ) با شکوه و وقار امامت - چنانکه چشمها را خيره و حاضران
رابه احترام وادار مي کرد- بر منبر بر آمد و خطبه تاريخی مهمی ايراد کرد.
پس از حمد و ثنای خداوند جهان و درود فراوان بر رسول الله (ص ) چنين فرمود:
" ...
به سوگند خدا من اميد مي دارم که خيرخواه ترين خلق برای خلق باشم و سپاس
و منت خدای را که کينه هيچ مسلمانی را به دل نگرفته ام و خواستار ناپسند
وناروا برای  هيچ مسلمانی نيستم ..." سپس فرمود: " معاويه چنين پنداشته که من او
را شايسته خلافت ديده ام و خود را شايسته نديده ام . او دروغ می گويد. ما در
کتاب خدای عز و جل و به قضاوت پيامبرش از همه کس به حکومت اوليتريم و لحظه ای 
که رسول خدا وفات يافت همواره مورد ظلم و ستم قرار گرفته ايم ". آنگاه به جريان
غدير خم و غصب خلافت پدرش علی (ع ) و انحراف خلافت از مسير حقيقي اش اشاره کرد
و فرمود: " اين انحراف سبب شد که بردگان آزاد شده و فرزندانشان - يعنی معاويه
و يارانش - نيز در خلافت طمع کردند ".
چون معاويه در سخنان خود به علی (ع ) ناسزا گفت ، حضرت امام حسن (ع ) پس از
معرفی خود و برتری نسب و حسب خود و بر معاويه نفرين فرستاد و عده زيادی از
مسلمانان در حضور معاويه آمين گفتند. و ما نيز آمين مي گوييم .
اما حسن (ع ) پس از چند روزی آماده حرکت به مدينه شد.
معاويه به اين ترتيب خلافت اسلامی را در زير تسلط خود آورده وارد عراق شد، و
در سخنرانی عمومی رسمي ، شرايط صلح را زير پا نهاد و از هر راه ممکن استفاده کرد،
و سخت ترين فشار و شکنجه را بر اهل بيت و شيعيان ايشان روا داشت .
امام حسن (ع ) در تمام مدت امامت خود که ده سال طول کشيد، در نهايت شدت و
اختناق زندگی کرد و هيچگونه امنيتی نداشت ، حتی  در خانه نيز در آرامش نبود. سر
انجام در سال پنجاهم هجری به تحريک معاويه بدست همسر خود (جعده ) مسموم و شهيد
و در بقيع مدفون شد .


همسران و فرزندان امام حسن (ع )
دشمنان و تاريخ نويسان خود فروخته و مغرض در مورد تعداد همسران امام
حسن (ع ) داستانها پرداخته و حتی دوستان ساده دل سخنانی بهم بافته اند. اما آنچه
تاريخ های صحيح نگاشته اند همسران امام (ع ) عبارتند از:
"
ام الحق " دختر طلحه بن عبيد الله - " حفصه " دختر عبد الرحمن بن ابی بکر
- "
هند " دختر سهيل بن عمد و " جعده " دختر اشعث بن قيس .
بياد نداريم که تعداد همسران حضرت در طول زندگيش از هشت يا ده به اختلاف دو
روايت تجاوز کرده باشند. با اين توجه که " ام ولد" هايش هم داخل در همين عددند.
"
ام ولد " کنيزی است که از صاحب خود دارای فرزند مي شود و همين امر موجب
آزادی  او پس از مرگ صاحبش مي باشد .
فرزند آن حضرت از دختر و پسر 15نفر بوده اند بنامهاي : زيد، حسن ، عمرو،
قاسم ، عبد الله ، عبد الرحمن ، حسن اثرم ، طلحه ، ام الحسن ، ام الحسين ، فاطمه ،
ام سلمه ، رقيه ، ام عبد الله ، و فاطمه .
و نسل او فقط از دو پسرش حسن و زيد باقی  ماند و از غير اين دو انتساب با
آن حضرت درست نيست .

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 17:48 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


امام شناسی



1. امام صادق) علیه السلام)
2.عصر امام صادق) علیه السلام)  
3.جنبش علمي  
4. خلق و خوی حضرت صادق ) علیه السلام)

امام صادق) علیه السلام)
حضرت امام جعفر صادق عليه السلام رئيس مذهب جعفری ( شيعه ) در روز 17
ربيع الاول سال 83هجری چشم به جهان گشود .
پدرش امام محمد باقر ( ع ) و مادرش "ام فروه " دختر قاسم بن محمد بن ابی 
بکر مي باشد.
کنيه آن حضرت : "ابو عبدالله " و لقبش "صادق " است .
حضرت صادق تا سن 12سالگی معاصر جد گراميش حضرت سجاد بود و مسلما تربيت
اوليه او تحت نظر آن بزرگوار صورت گرفته و امام) علیه السلام) از خرمن دانش جدش
خوشه چينی کرده است .
پس از رحلت امام چهارم مدت 19سال نيز در خدمت پدر بزرگوارش امام محمد
باقر ) علیه السلام) زندگی  کرد و با اين ترتيب 31سال از دوران عمر خود را در خدمت جد و
پدر بزرگوار خود که هر يک از آنان در زمان خويش حجت خدا بودند ، و از مبدأ
فيض کسب نور مي نمودند گذرانيد .
بنابراين صرف نظر از جنبه الهی و افاضات رحمانی که هر امامی آن را دار
مي باشد ، بهره مندی  از محضر پدر و جد بزرگوارش موجب شد که آن حضرت با استعداد
ذاتی و شم علمی  و ذکاوت بسيار ، به حد کمال علم و ادب رسيد و در عصر خود
بزرگترين قهرمان علم و دانش گرديد .
پس از درگذشت پدر بزرگوارش 34سال نيز دوره امامت او بود که در اين
مدت "مکتب جعفري " را پايه ريزی فرمود و موجب بازسازی و زنده نگهداشتن شريعت
محمدی ( صلی الله علیه وآله ) گرديد .
زندگی پر بار امام جعفر صادق) علیه السلام)  مصادف بود با خلافت پنج نفر از بنی 
اميه ( هشام بن عبدالملک - وليد بن يزيد - يزيد بن وليد - ابراهيم بن وليد -
مروان حمار ) که هر يک به نحوی موجب تألم و تأثر و کدورت روح بلند امام معصوم
(
ع ) را فراهم مي کرده اند ، و دو نفر از خلفای عباسی ( سفاح و منصور ) نيز در
زمان امام  ) علیه السلام)مسند خلافت را تصاحب کردند و نشان دادند که در بيداد و ستم بر
امويان پيشی گرفته اند ، چنانکه امام صادق) علیه السلام)  در 10سال آخر عمر شريفش در
ناامنی و ناراحتی بيشتری بسر مي برد .


عصر امام صادق) علیه السلام)
عصر امام صادق) علیه السلام)  يکی از طوفاني ترين ادوار تاريخ اسلام است که از يک سو
اغتشاشها و انقلابهای پياپی  گروههای مختلف ، بويژه از طرف خونخواهان امام حسين ) علیه السلام) رخ مي داد ، که انقلاب "ابو سلمه " در کوفه و "ابو مسلم " در خراسان و ايران
از مهمترين آنها بوده است . و همين انقلاب سرانجام حکومت شوم بنی اميه را
برانداخت و مردم را از يوغ ستم و بيدادشان رها ساخت . ليکن سرانجام بنی عباس
با تردستی و توطئه ، بناحق از انقلاب بهره گرفته و حکومت و خلافت را تصاحب
کردند . دوره انتقال حکومت هزار ماهه بنی اميه به بنی عباس طوفاني ترين و پر
هرج و مرج ترين دورانی بود که زندگی امام صادق ) علیه السلام) را فراگرفته بود .
و از ديگر سو عصر آن حضرت ، عصر برخورد مکتبها و ايده ئولوژيها و عصر تضاد
افکار فلسفی و کلامی مختلف بود ، که از برخورد ملتهای اسلام با مردم کشورهای فتح
شده و نيز روابط مراکز اسلامی با دنيای خارج ، به وجود آمده و در مسلمانان نيز
شور و هيجانی برای فهميدن و پژوهش پديد آورده بود .
عصری که کوچکترين کم کاری يا عدم بيداری و تحرک پاسدار راستين اسلام ، يعنی 
امام ( ع ) ، موجب نابودی  دين و پوسيدگی تعليمات حيات بخش اسلام ، هم از درون
و هم از بيرون مي شد .
اينجا بود که امام) علیه السلام)  دشواری فراوان در پيش و مسؤوليت عظيم بر دوش
داشت . پيشوای ششم در گير و دار چنين بحرانی مي بايست از يک سو به فکر نجات
افکار توده مسلمان از الحاد و بي دينی و کفر و نيز مانع انحراف اصول و معارف
اسلامی از مسير راستين باشد ، و از توجيهات غلط و وارونه دستورات دين به وسيله
خلفای وقت جلوگيری کند .
علاوه بر اين ، با نقشه ای  دقيق و ماهرانه ، شيعه را از اضمحلال و نابودی 
برهاند ، شيعه ای که در خفقان و شکنجه حکومت پيشين ، آخرين رمقها را مي گذراند ،
و آخرين نفرات خويش را قربانی مي داد ، و رجال و مردان با ارزش شيعه يا مخفی 
بودند ، و يا در کر و فر و زرق و برق حکومت غاصب ستمگر ذوب شده بودند ، و
جرأت ابراز شخصيت نداشتند ، حکومت جديد هم در کشتار و بي عدالتی دست کمی از
آنها نداشت و وضع به حدی  خفقان آور و ناگوار و خطرناک بود که همگی ياران امام) علیه السلام) را در معرض خطر مرگ قرار مي داد ، چنانکه زبده هايشان جزو ليست سياه مرگ
بودند .
"
جابر جعفي " يکی  از ياران ويژه امام است که از طرف آن حضرت برای انجام
دادن امری به سوی کوفه مي رفت . در بين راه قاصد تيز پای امام به او رسيد و
گفت : امام) علیه السلام)  مي گويد : خودت را به ديوانگی بزن ، همين دستور او را از مرگ
نجات داد و حاکم کوفه که فرمان محرمانه ترور را از طرف خليفه داشت از قتلش
به خاطر ديوانگی منصرف شد .
جابر جعفی که از اصحاب سر امام باقر) علیه السلام)  نيز مي باشد مي گويد : امام باقر
)
علیه السلام) هفتاد هزار بيت حديث به من آموخت که به کسی نگفتم و نخواهم گفت ...
او روزی به حضرت عرض کرد مطالبی از اسرار به من گفته ای که سينه ام تاب
تحمل آن را ندارد و محرمی ندارم تا به او بگويم و نزديک است ديوانه شوم .
امام فرمود : به کوه و صحرا برو و چاهی بکن و سر در دهانه چاه بگذار و در
خلوت چاه بگو : حدثنی  محمد بن علی بکذا وکذا ... ، ( يعنی امام باقر ) علیه السلام) به
من فلان مطلب را گفت ، يا روايت کرد ) .
آری ، شيعه مي رفت که نابود شود ، يعنی اسلام راستين به رنگ خلفا درآيد ، و
به صورت اسلام بنی اميه ای يا بنی عباسی خودنمايی کند .
در چنين شرايط دشواری ، امام دامن همت به کمر زد و به احيا و بازسازی 
معارف اسلامی پرداخت و مکتب علمی عظيمی به وجود آورد که محصول و بازده آن ،
چهار هزار شاگرد متخصص ( همانند هشام ، محمد بن مسلم و ... ) در رشته های 
گوناگون علوم بودند ، و اينان در سراسر کشور پهناور اسلامی آن روز پخش شدند .
هر يک از اينان از طرفی  خود ، بازگوکننده منطق امام که همان منطق اسلام
است و پاسدار ميراث دينی  و علمی و نگهدارنده تشيع راستين بودند ، و از طرف
ديگر مدافع و مانع نفوذ افکار ضد اسلامی و ويرانگر در ميان مسلمانان نيز بودند .
تأسيس چنين مکتب فکری  و اين سان نوسازی و احياگری تعليمات اسلامی ، سبب
شد که امام صادق) علیه السلام)  به عنوان رئيس مذهب جعفری ( تشيع ) مشهور گردد .
ليکن طولی نکشيد که بنی عباس پس از تحکيم پايه های حکومت و نفوذ خود ،
همان شيوه ستم و فشار بنی اميه را پيش گرفتند و حتی از آنان هم گوی سبقت را
ربودند .
امام صادق) علیه السلام) که همواره مبارزی نستوه و خستگي ناپذير و انقلابيی بنيادی در
ميدان فکر و عمل بوده ، کاری که امام حسين) علیه السلام)  به صورت قيام خونين انجام
داد ، وی قيام خود را در لباس تدريس و تأسيس مکتب و انسان سازی انجام داد و
جهادی راستين کرد .


جنبش علمي
اختلافات سياسی بين امويان و عباسيان و تقسيم شدن اسلام به فرقه های مختلف
و ظهور عقايد مادی و نفوذ فلسفه يونان در کشورهای اسلامی ، موجب پيدايش يک
نهضت علمی گرديد . نهضتی که پايه های آن بر حقايق مسلم استوار بود . چنين نهضتی 
لازم بود ، تا هم حقايق دينی را از ميان خرافات و موهومات و احاديث جعلی بيرون
کشد و هم در برابر زنديقها و ماديها با نيروی منطق و قدرت استدلال مقاومت کند و
آرای سست آنها را محکوم سازد . گفتگوهای علمی و مناظرات آن حضرت با افراد
دهری و مادی مانند "ابن ابی العوجاء" و "ابو شاکر ديصاني " و حتی "ابن مقفع "
معروف است .
به وجود آمدن چنين نهضت علمی در محيط آشفته و تاريک آن عصر ، کار هر کسی 
نبود ، فقط کسی شايسته اين مقام بزرگ بود که مأموريت الهی داشته باشد و از
جانب خداوند پشتيبانی  شود ، تا بتواند به نيروی الهام و پاکی نفس و تقوا وجود
خود را به مبدأ غيب ارتباطدهد ، حقايق علمی را از دريای بيکران علم الهی به
دست آورد ، و در دسترس استفاده گوهرشناسان حقيقت قرار دهد .
تنها وجود گرامی  حضرت صادق) علیه السلام) مي توانست چنين مقامی داشته باشد ، تنها
امام صادق ) علیه السلام) بود که با کناره گيری از سياست و جنجالهای سياسی از آغاز امامت
در نشر معارف اسلام و گسترش قوانين و احاديث راستين دين مبين و تبليغ احکام و
تعليم و تربيت مسلمانان کمر همت بر ميان بست .
زمان امام صادق  ) علیه السلام)در حقيقت عصر طلايی دانش و ترويج احکام و تربيت
شاگردانی بود که هر يک مشعل نورانی علم را به گوشه و کنار بردند و در
"
خودشناسي " و "خداشناسي " مانند استاد بزرگ و امام بزرگوار خود در هدايت مردم
کوشيدند .
در همين دوران درخشان - در برابر فلسفه يونان - کلام و حکمت اسلامی رشد کرد
و فلاسفه و حکمای بزرگی در اسلام پرورش يافتند .
همزمان با نهضت علمی و پيشرفت دانش بوسيله حضرت صادق ) علیه السلام) در مدينه ،
منصور خليفه عباسی که از راه کينه و حسد ، به فکر ايجاد مکتب ديگری افتاد که هم
بتواند در برابر مکتب جعفری  استقلال علمی داشته باشد و هم مردم را سرگرم نمايد و
از خوشه چينی از محضر امام ) علیه السلام)بازدارد . بدين جهت منصور مدرسه ای در محله
"
کرخ " بغداد تأسيس نمود .
منصور در اين مدرسه از وجود ابو حنيفه در مسائل فقهی استفاده نمود و کتب
علمی و فلسفی را هم دستور داد از هند و يونان آوردند و ترجمه نمودند ، و نيز
مالک را - که رئيس فرقه مالکی است - بر مسند فقه نشاند ، ولی اين مکتبها
نتوانستند وظيفه ارشاد خود را چنانکه بايد انجام دهند .
امام صادق ) علیه السلام) مسائل فقهی و علمی و کلامی را که پراکنده بود ، به صورت
منظم درآورد ، و در هر رشته از علوم و فنون شاگردان زيادی تربيت فرمود که باعث
گسترش معارف اسلامی  در جهان گرديد . دانش گستری امام ) علیه السلام) در رشته های مختلف
فقه ، فلسفه و کلام ، علوم طبيعی و ... آغاز شد . فقه جعفری همان فقه محمدی يا
دستورهای دينی است که از سوی خدا به پيغمبر بزرگوارش از طريق قرآن و وحی رسيده
است . بر خلاف ساير فرقه ها که بر مبنای عقيده و رأی و نظر خود مطالبی را کم يا
زياد مي کردند ، فقه جعفری  توضيح و بيان همان اصول و فروعی بود که در مکتب اسلام
از آغاز مطرح بوده است . ابو حنيفه رئيس فرقه حنفی درباره امام صادق ) علیه السلام)
گفت : من فقيه تر از جعفرالصادق کسی را نديده ام و نمي شناسم .
فتوای بزرگترين فقيه جهان تسنن شيخ محمد شلتوت رئيس دانشگاه الازهر مصر که
با کمال صراحت عمل به فقه جعفری را مانند مذاهب ديگر اهل سنت جايز دانست -
در روزگار ما - خود اعترافی  است بر استواری فقه جعفری و حتی برتری آن بر مذاهب
ديگر . و اينها نتيجه کار و عمل آن روز امام صادق ) علیه السلام) است .
در رشته فلسفه و حکمت حضرت صادق ) علیه السلام) هميشه با اصحاب و حتی کسانی که از
دين و اعتقاد به خدا دور بودند مناظراتی داشته است . نمونه ای از بيانات امام
(
ع ) که در اثبات وجود خداوند حکيم است ، به يکی از شاگردان واصحاب خود به
نام "مفضل بن عمر" فرمود که در کتابی به نام "توحيد مفضل " هم اکنون در دست
است . مناظرات امام صادق  ) علیه السلام)با طبيب هندی که موضوع کتاب "اهليلجه " است
نيز نکات حکمت آموز بسياری  دارد که گوشه ای از دريای بيکران علم امام صادق ) علیه السلام)است . برای شناسايی استاد معمولا دو راه داريم ، يکی شناختن آثار و کلمات او ،
دوم شناختن شاگردان و تربيت شدگان مکتبش .
کلمات و آثار و احاديث زيادی از حضرت صادق ) علیه السلام) نقل شده است که ما حتی 
قطره ای از دريا را نمي توانيم به دست دهيم مگر "نمی از يمي " .
اما شاگردان آن حضرت هم بيش از چهار هزار بوده اند ، يکی از آنها "جابر بن
حيان " است . جابر از مردم خراسان بود . پدرش در طوس به داروفروشی مشغول بود
که به وسيله طرفداران بنی اميه به قتل رسيد . جابر بن حيان پس از قتل پدرش به
مدينه آمد . ابتدا در نزد امام محمد باقر  ) علیه السلام)و سپس در نزد امام صادق ) علیه السلام)شاگردی کرد . جابر يکی  از افراد عجيب روزگار و از نوابغ بزرگ جهان اسلام است .
در تمام علوم و فنون مخصوصا در علم شيمی تأليفات زيادی دارد ، و در رساله های 
خود همه جا نقل مي کند که ( جعفر بن محمد ) به من چنين گفت يا تعليم داد يا
حديث کرد . از اکتشافات او اسيد ازتيک ( تيزآب ) و تيزاب سلطانی و الکل
است . وی چند فلز و شبه فلز را در زمان خود کشف کرد . در دوران "رنسانس
اروپا" در حدود 300رساله از جابر به زبان آلمانی چاپ و ترجمه شده که در
کتابخانه های برلين و پاريس ضبط است .
حضرت صادق ) علیه السلام) بر اثر توطئه های منصور عباسی در سال 148هجری مسموم و در
قبرستان بقيع در مدينه مدفون شد . عمر شريفش در اين هنگام 65سال بود . از جهت
اينکه عمر بيشتری نصيب ايشان شده است به "شيخ الائمه " موسوم است .
حضرت امام صادق ) علیه السلام) هفت پسر و سه دختر داشت .
پس از حضرت صادق ) علیه السلام) مقام امامت بنا به امر خدا به امام موسی کاظم
)
علیه السلام)منتقل گرديد .
ديگر از فرزندان آن حضرت اسمعيل است که بزرگترين فرزند امام بوده و پيش
از وفات حضرت صادق ( ع ) از دنيا رفته است . طايفه اسماعيليه به امامت وی 
قائلند .


خلق و خوی حضرت صادق) علیه السلام)
حضرت صادق ( ع ) مانند پدران بزرگوار خود در کليه صفات نيکو و سجايای 
اخلاقی سرآمد روزگار بود . حضرت صادق ( ع ) دارای قلبی روشن به نور الهی و در
احسان و انفاق به نيازمندان مانند اجداد خود بود . دارای حکمت و علم وسيع و
نفوذ کلام و قدرت بيان بود . با کمال تواضع و در عين حال با نهايت مناعت طبع
کارهای خود را شخصا انجام مي داد ، و در برابر آفتاب سوزان حجاز بيل به دست
گرفته ، در مزرعه خود کشاورزی  مي کرد و مي فرمود : اگر در اين حال پروردگار خود را
ملاقات کنم خوشوقت خواهم بود ، زيرا به کد يمين و عرق جبين آذوقه و معيشت خود
و خانواده ام را تأمين مي نمايم .
ابن خلکان مي نويسد : امام صادق) علیه السلام)  يکی از ائمه دوازده گانه مذهب اماميه
و از سادات اهل بيت رسالت است . از اين جهت به وی صادق مي گفتند که هر چه
مي گفت راست و درست بود و فضيلت او مشهورتر از آن است که گفته شود . مالک
مي گويد : با حضرت صادق ) علیه السلام) سفری به حج رفتم ، چون شترش به محل احرام رسيد ،
امام صادق ) علیه السلام) حالش تغيير کرد ، نزديک بود از مرکب بيفتد و هر چه مي خواست
لبيک بگويد ، صدا در گلويش گير مي کرد . به او گفتم : ای پسر پيغمبر ، ناچار
بايد بگويی لبيک ، در جوابم فرمود : چگونه جسارت کنم و بگويم لبيک ، مي ترسم
خداوند در جوابم بگويد : لا لبيک ولا سعديک .

 

 

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 16:26 موضوع امام شناسی | لینک ثابت