تبليغاتX
به وبلاگ هیئت مکتب المهدی(روحی فداه) خوش آمديد.آرزوي سربلندي و سلامتي داریم برايتان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

شب های جمعه ساعت 21آدرس:تهران-چهارراه نظام آباد- خیابان سبلان شمالی-کوچه انقلاب حسینیه مکتب المهدی روحی فداه هیئت مکتب المهدی روحی فداه

با شهدا

خدایا ما رو مدیون خون شهدا نکن...

عطر یاران

 

قربون لطف و صفاتون شهدا   دل ما تنگ براتون شهدا

 

قربون عهد وفاتون شهدا      سرو جونه ما فداتون شهدا

 

چقدر شلمچتون صفا داره    بوی عطر خاک کربلا داره

 

هر دلی که عشق کربلا داره     آرزوی دیدن شما داره

 

ای شلمچه ای بهشت شهدا  ای زمین لاله گون و با صفا

 

خاک تو بوی خوش وفا می ده   بوی مظلومی لاله ها میده

 

ای بهشت لاله های فاطمه(س)   سر نوشت لاله های فاطمه(س)

 

عشقتون سرشته بند با گل ما   نمی ره یاد شما از دل ما

 

عاشقان با وفا جاتون خالی   شهدا آی شهدا جاتون خالی

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 23:30 موضوع باشهدا | لینک ثابت


با شهدا

امروز براي شهدا وقت نداريم/اي داغ دل لاله تو را وقت نداريم/با حضرت شيطان سرمان گرم گناه است/ما بهر ملاقات خدا وقت نداريم/هرچند كه خوب است شهيدانه بميريم/خوب است ولي حيف كه ما وقت نداريم ...............

 

 

به روز 12 فروردين 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده اي مستضعف و متدين بدنيا آمد. او در رحم مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلاي‍ معلّي و زيارت قبرسالارشهيدان و ديگر شهداي آن ديار شدند و مادر با تنفس شميم روحبخش كربلا، عطر عاشورايي را به اين امانت الهي دميد.
محمد ابراهيم درسايه محبّت‍ هاي پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكي را پشت‍سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصيلش از هوش واستعداد فوق‍العاده‍اي برخوردار بود و با موفقيت تمام دوران دبستان و دبيرستان را پشت سر گذاشت.

 

هنگام فراغت از تحصيل بويژه در تعطيلات تابستاني با كار وتلاش فراوان مخارج شخصي خود را براي تحصيل بدست مي‍آورد و از اين راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجه اي مي‍كرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صميميتي كه داشت به محيط گرم خانواده صفا و صميميت ديگري مي‍بخشيد.
پدرش از دوران كودكي او چنين مي‍گويد: « هنگامي كه خسته از كار روزانه به خانه برمي‍گشتم، ديدن فرزندم تمامي خستگي‍ها و مرارت‍ها را از وجودم پاك مي‍كرد و اگر شبي او را نمي‍ديدم برايم بسيار تلخ و ناگوار بود. »
اشتياق محمد ابراهيم به قرآن و فراگيري آن باعث مي‍شد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن ياد بدهد و او را در حفظ سوره‍ ها كمك كند. اين علاقه تا حدي بود كه از آغاز رفتن به دبيرستان توانست قرائت كتاب ‍آسماني قرآن را كاملاً فرا گيرد و برخي از سوره‍ه اي كوچك را نيز حفظ كند.

 

ويژگي‍هاي برجسته شهيد :
او عارفي وارسته، ايثارگري سلحشور و اسوه‍اي براي ديگران بود كه جز خدا به چيز ديگري نمي انديشيد و به عشق رسيدن به هدف متعالي و كسب رضاي خدا و حضرت احديت، شب و روز تلاش مي‍كرد و سخت‍ترين و مشكل‍ترين مسؤوليت هاي‍ نظامي را با كمال خوشرويي و اشتياق و آرامش ‍خاطر مي‍پذيرفت.
سردار رحيم صفوي درباره وي چنين مي‍گويد :
« او انساني بود كه براي خدا كار مي‍كرد و اخلاص در عمل از ويژگي‍هاي بارز اوست. ايشان يكي از افراد درجه اولي بود كه هميشه مأموريت‍ هاي سنگين برعهده ‍اش قرار داشت. حاج همت مثل مالك اشتر بود كه با خضوع و خشوعي كه درمقابل خدا و در برابر دلاورمردان بسيجي داشت، درمقابله با دشمن همچون شيري غرّان از مصاديق «اشداء علي الكفار، رحماء بينهم» بود. همت كسي بود كه براي اين انقلاب همه چيز خودش را فدا كرد و از زندگيش گذشت. او واقعاً به امرولايت اعتقادكامل داشت و حاضر بود در اين راه جان بدهد، كه عاقبت هم چنين كرد. هميشه سفارش مي‍كرد كه دستورات را بايد موبه‍مو اجرا كرد. وقتي دستوري هرچند خلاف نظرش به وي ابلاغ مي‍شد، از آن دفاع مي‍كرد. ابراهيم از زمان طفوليت، روحي لطيف،عبادي و نيايشگر داشت. »
پدر بزرگوارش مي‍گويد :
« محمدابراهيم از سن 10 سالگي تا لحظه شهادت در تمام فراز ونشيب‍هاي سياسي ونظامي، هرگز نمازش ترك نشد. روزي از يك سفرطولاني و خسته كننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر، شب فرا رسيد. ابراهيم آن شب را با همه خستگي‍هايش تا پگاه، به نماز ونيايش ايستاد و وقتي مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجيبي داشتم. اي كاش به سراغم نمي ‍آمدي و آن حالت زيباي روحاني را از من نمي‍گرفتي.»
اين انسان پارسا تا آخرين لحظات حيات خود، دست از دعا ونيايش برنداشت. نماز اول وقت را برهمه چيز مقدم مي‍شمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستي همه چيزش را فداي انقلاب كرده بود. آن چيزي كه براي او مطرح نبود خواب وخوراك و استراحت بود. هر زمان كه براي ديدار خانواده‍اش به شهرضا مي‍رفت، درآنجا لحظه‍اي از گره‍ گشايي مشكلات و گرفتاري‍هاي مردم بازنمي‍ايستاد و دائماً در انديشه انجام خدمتي به خلق‍الله بود.
شهيد همت آنچنان با جبهه وجنگ عجين شده بود كه در طول حيات نظامي خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند كوچكتر خود را تنها يكبار در آغوش گرفته بود.
او بسان شمع مي‍سوخت و چونان چشمه‍ساران درحال جوشش بود و يك آن از تحرك باز نمي‍ايستاد. روحيه ايثار و استقامت او شگفت انگيز بود. حتي جيره و سهميه لباس خود را به ديگران مي‍بخشيد و با همان كم، قانع بود و درپاسخ كساني كه مي‍پرسيدند چرا لباس خود را كه به آن نيازمند بودي، بخشيدي؟ مي‍گفت: « من پنج سال است كه يك اوركت دارم و هنوز قابل استفاده است! »
او فرماندهي مديرو مدبّر بود. قدرت عجيبي درمديريت داشت. آن هم يك مديريت سالم در اداره كارها و نيروها. با وجود آنكه به مسائل عاطفي و نيز اصول‍مديريت احترام مي‍گذاشت و عمل مي‍كرد، درعين حال هنگام فرماندهي قاطع بود. او نيروهاي تحت امر خود را خوب توجيه مي‍كرد و نظارت و پيگيري خوبي نيز داشت. كسي را كه در انجام دستورات كوتاهي مي‍نمود بازخواست مي‍كرد و كسي را كه خوب عمل مي‍كرد تشويق مي‍نمود.
بينش سياسي بُعد ديگري از شخصيت والاي او به شمار مي‍رفت. به مسائل لبنان و فلسطين وساير كشورهاي اسلامي بسيار مي‍انديشيد و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود كه گويي ساليان درازي در آن سامان با دشمنان خدا و رسول ص درستيز بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سياسي روز شناخت وسيعي داشت.
از ويژگي‍هاي اخلاقي شهيد همت برخورد دوستانه او با بسيحيان جان بركف بود. به بسيجيان عشق مي‍ورزيد و همواره در سخنانش از اين مجاهدان مخلص تمجيد و قدرشناسي مي‍كرد. « من خاك پاي بسيجي‍ها هم نمي‍شوم. اي كاش من يك بسيجي بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمي‍شدم.»
وقتي درسنگرهاي نبرد، غذاي گرم براي شهيد همت مي‍آوردند سؤال مي‍كرد : آيا نيروهاي خط مقدّم و ديگر اعضاي همرزممان در سنگرها همين غذا را مي‍خورند يا خير؟ و تا مطمئن نمي‍شد دست به غذا نمي‍زد.
شهيدهمت همواره براي رعايت حقوق بسيجيان به مسؤلان امر تأكيد و توصيه داشت. او كه از روحيه ايثار واستقامت كم‍نظيري برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي‍اش در واقع معلمي نمونه و سرمشقي خوب براي پاسداران و بسيجيان بود و خود به آنچه مي‍گفت، عمل مي‍كرد. عشق وعلاقه نيروها به او نيز از همين راز سرچشمه مي‍گرفت. براي شهيد همت مطرح نبود كه چكاره است، فرمانده است يا نه. همت يك رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمي وارسته.

 شهدا شرمنده ایم...........

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 11:45 موضوع باشهدا | لینک ثابت


باشهدا

                                       بسم رب الشهدا

 

 

                                        سخن گفتن از شهيدي با ابعاد گوناگون، ‌از اسوه‏اي كه جمع اضداد بود، از آهن و اشك، ‌از شير بيشة نبرد و عارف شب‏هاي قيرگون، از پدر يتيمان و دشمن سرسخت كافران بسيار سخت بلكه محال است.

سخن گفتن از شهيد دكتر مصطفي چمران، اين مرد عمل و نه مرد سخن، اين نمونه كامل هجرت، جهاد و شهادت، اين شاگرد مكتب علي(ع)، اين مالك‏اشتر جنوب لبنان و حمزة كربلاي خوزستان سخت و دشوار است. چرا كه حتي نمي‏توان يكي از ابعاد وجودي او را آنگونه كه هست، توصيف كرد و نبايست انتظار داشت كه بتوانيم تصوير كاملي در اين مختصر از او ترسيم نمايئم، كه مردان و رهروان راه علي(ع) و حسين(ع) را با اين كلمات مادي و معيارهاي خاكي نمي‏شود توصيف نمود و سنجيد.

اين مروري است گذرا و سريع، بر حيات كوتاه اما پرحادثه و سراسر تلاش، ايثار، عشق و فداكاري شهيد دكتر مصطفي چمران.

تـولد:

دكتر مصطفي چمران در سال 1311 در تهران، خيابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولك متولد شد.

تحصيـلات:

وي تحصيلات خود را در مدرسه انتصاريه، نزديك پامنار، آغاز كرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشكده فني دانشگاه تهران ادامه تحصيل داد و در سال 1336 در رشتة الكترومكانيك فارغ‏التحصيل شد و يك‏سال به تدريس در دانشكدة‌ فني پرداخت.

وي در همة دوران تحصيل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلي شاگردان ممتاز به امريكا اعزام شد و پس از تحقيقات‏علمي در جمع معروف‏ترين دانشمندان جهان در دانشگاه كاليفرنيا و معتبرترين دانشگاه امريكا بركلي- با ممتازترين درجة علمي موفق به اخذ دكتراي الكترونيك و فيزيك پلاسما گرديد.


فعـاليت‏هاي اجتماعي:

از 15سالگي در درس تفسير قرآن مرحوم آيت‏الله طالقاني، در مسجد هدايت، و درس فلسفه و منطق استاد شهيد مرتضي مطهري و بعضي از اساتيد ديگر شركت مي‏كرد و از اولين اعضاء انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سياسي دوران دكتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملي شدن صنعت‏نفت شركت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداري از نهضت‏ملي ايران در كشمكش‏هاي مرگ و حيات اين دوره بود. بعد از كودتاي ننگين 28 مرداد و سقوط حكومت دكتر مصدق،‌ به نهضت مقاومت ملي ايران پيوست و سخت‏ترين مبارزه‏ها و مسئوليت‏هاي او عليه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ايران، بدون خستگي و با همه قدرت خود، عليه نظام طاغوتي شاه جنگيد و خطرناك‏ترين مأموريت‏ها را در سخت‏‏ترين شرايط با پيروزي به انجام رسانيد.

در امريكا، با همكاري بعضي از دوستانش، براي اولين‏بار انجمن اسلامي دانشجويان امريكا را پايه‏ريزي كرد و از مؤسسين انجمن دانشجويان ايراني در كاليفرنيا و از فعالين انجمن دانشجويان ايراني در امريكا به شمار مي‏رفت كه به دليل اين فعاليت‏ها، بورس تحصيلي شاگرد ممتازي وي از سوي رژيم شاه قطع مي‏شود. پس از قيام خونين 15 خرداد سال 1342 و سركوب ظاهري مبارزات مردم مسلمان به رهبري امام‏خميني(ره) دست به اقدامي جسورانه و سرنوشت‏ساز مي‏زند و همه پل‏ها را پشت‏سر خود خراب مي‏كند و به همراه بعضي از دوستان مؤمن و هم‏فكر، رهسپار مصر مي‏شود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر،‌ سخت‏ترين دوره‏هاي چريكي و جنگ‏هاي پارتيزاني را مي‏آموزد و به عنوان بهترين شاگرد اين دوره شناخته مي‏شود و فوراً مسئوليت تعليم چريكي مبارزان ايراني به عهدة او گذارده مي‏شود.

به علت برخورداري از بينش عميق مذهبي، از ملي‏گرايي وراي اسلام گريزان بود و وقتي در مصر مشاهده كرد كه جريان ناسيوناليسم عربي باعث تفرقة مسلمين مي‏شود، به جمال عبدالناصر اعتراض كرد و ناصر ضمن پذيرش اين اعتراض گفت كه جريان ناسيوناليسم عربي آنقدر قوي است كه نمي‏توان به راحتي با آن مقابله كرد و با تأسف تأكيد مي‏كند كه مات هنوز نمي‏دانيم كه بيشتر اين تحريكات از ناحية دشمن و براي ايجاد تفرقه در بين مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و يارانش اجازه مي‏دهد كه در مصر نظرات خود را بيان كنند.

در لبنـان:

بعد از وفات عبدالناصر، ايجاد پايگاه چريكي مستقل، براي تعليم مبارزان ايراني، ضرورت پيدا مي‏كند و لذا دكتر چمران رهسپار لبنان مي‏شود تا چنين پايگاهي را تأسيس كند.

او به كمك امام موسي‏صدر، رهبر شيعيان لبنان، حركت محرومين و سپس جناح نظامي آن، سازمان «امل» را براساس اصول و مباني اسلامي پي‏ريزي نموده كه در ميان توطئه‏ها و دشمني‏هاي چپ و راست، با تكيه بر ايمان به خدا و با اسلحة شهادت، خط راستين اسلام انقلابي را پياده مي‏كند و علي‏گونه در معركه‏هاي مرگ و حيات به آغوش گرداب خطر فرو مي‏رود و در طوفان‏هاي سهمناك سرنوشت، حسين‏وار به استقبال شهادت مي‏تازد و پرچم خونين تشيع را در برابر جبارترين ستم‏گران روزگار، صهيونيزم اشغال‏گر و هم‏دستان خونخوار آنها، راست‏گرايان «فالانژ»، به اهتزاز درمي‏آورد و از قلب بيروت سوخته و خراب تا قله‏هاي بلند كوه‏هاي جبل‏عامل و در مرزهاي فلسطين اشغال شده از خود قهرماني‏ها به يادگار گذاشته؛ در قلب محرومين و مستضعفين شيعه جاي گرفته و شرح اين مبارزات افتخارآميز با قلمي سرخ و به شهادت خون پاك شهداي لبنان، بر كف خيابان‏هاي داغ و بر دامنة كوه‏هاي مرزي اسرائيل براي ابد ثبت گرديده است.

پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران:

دكتر چمران با پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي ايران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز مي‏گردد. همه تجربيات انقلابي و علمي خود را در خدمت انقلاب مي‏گذارد؛ خاموش و آرام ولي فعالانه و قاطعانه به سازندگي مي‏پردازد و همة تلاش خود را صرف تربيت اولين گروه‏هاي پاسداران انقلاب در سعدآباد مي‏كند. سپس در شغل معاونت نخست‏وزير در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر مي‏اندازد تا سريع‏تر و قاطعانه‏تر مسئله كردستان را فيصله دهد تا اينكه بالاخره در قضية فراموش ناشدني «پاوه» قدرت ايمان و ارادة آهينن و شجاعت و فداكاري او بر همگان ثابت مي‏گردد.

در كردستـان:

در آن شب مخوف پاوه، همة اميدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‏شكسته در ميان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اكثريت پاسداران قتل‏عام شده بودند و همة شهر و تمام پستي و بلندي‏ها به دست دشمن افتاده بود و موج نيروهاي خونخوار دشمن لحظه به ‏لحظه نزديك‏تر مي‏شد. باران گلوله مي‏باريد و مي‏رفت تا آخرين نقطه مقاومت نيز در خون پاسداران غرق گردد. ولي دكتر چمران با شهامت و شجاعت و ايثارگري فراوان توانست اين شب هولناك را با پيروزي به صبح اميد متصل كند و جان پاسداران باقي‏مانده را نجات دهد و شهر مصيبت‏زده را از سقوط حتمي برهاند.

آنگاه فرمان انقلابي امام‏خميني(ره) صادر شد. فرماندهي كل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهي منطقه نيز به عهدة دكتر چمران واگذار شد.

رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حركت درآمدند و همة تجارب انقلابي، ايمان، فداكاري، شجاعت،‌قدرت رهبري و برنامه‏ريزي دكتر چمران در اختيار نيروهاي انقلاب قرار گرفت و عالي‏ترين مظاهر انقلابي و شكوهمندترين قهرماني‏ها به وقوع پيوست و در عرض 15 روز شهرها و راه‏ها و مواضع استراتژيك كردستان به تصرف نيروهاي انقلاب اسلامي درآمد و كردستان از خطر حتمي نجات يافت و مردم مسلمان كرد با شادي و شعف به استقبال اين پيروزي رفتند.

وزارت دفـاع:

دكتر چمران بعد از اين پيروزي بي‏نظير به تهران احضار شد و از طرف رهبر عاليقدر انقلاب، امام‏خميني(ره)، به وزارت دفاع منصوب گرديد.

در پست جديد، براي تغيير و تحول ارتش از يك نظام طاغوتي، به يك سلسله برنامه‏هاي وسيع بنيادي دست زد كه پاك‏سازي ارتش و پياده كردن برنامه‏هاي اصلاحي از اين قبيل است تا به ياري خدا و پشتيباني ملت، ارتشي به وجود آيد كه پاسدار انقلاب و امنيت  استقلال كشور باشد و رسالت مقدس اسلامي ما را به سرمنزل مقصود برساند.

مجلـس:

دكتر مصطفي چمران در اولين دور انتخابات مجلس شوراي اسلامي، از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد و تصميم داشت در تدوين قوانين و نظام جديد انقلابي، بخصوص در ارتش،‌ حداكثر سعي و تلاش خود را بكند تا ساختار گذشتة ‌ارتش به نظامي انقلابي و شايسته ارتش اسلامي تبديل شود. در يكي از نيايش‏هاي خود بعد از انتخاب نمايندگي مردم در مجلس شوراي اسلامي، اينسان خدا را شكر مي‏گويد: «خدايا، مردم آنقدر به من  محبت كرده‏اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كرده‏اند كه به راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي‏بينم كه نمي‏توانم از عهده آن به درآيم. خدايا، تو به من فرصت ده، توانايي ده تا بتوانم از عهده برآيم و شايستة اين همه مهر و محبت باشم.»

وي سپس به نمايندگي رهبر كبير انقلاب اسلامي در شورايعالي دفاع منصوب شد و مأموريت يافت تا بطور مرتب گزارش كار ارتش را ارائه كند.

در خوزستـان:

گروهي از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربيت و سازماندهي آنان، ستاد جنگ‏هاي نامنظم را در اهواز تشكيل داد. اين گروه كم‏كم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زيادي انجام داد. تنها كساني كه از نزديك شاهد ماجراهاي تلخ و شيرين،‌ پيروزي‏ها و شكست‏ها، شهامت‏ها و شهادت‏ها و ايثارگري‏هاي آنان بودند، به گوشه‏اي از اين خدمات كه دكترچمران شخصاً مايل به تبليغ و بازگويي آنها نبود، آگاهي دارند.

ايجاد واحد مهندسي فعال براي ستاد جنگ‏هاي نامنظم يكي از اين برنامه‏ها بود كه به كمك آن، جاده‏هاي نظامي به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ‏هاي آب در كنار رود كارون و احداث يك كانال به طول حدود بيست كيلومتر و عرض يك متر در مدتي حدود يك‏ماه، آب كارون را به طرف تانك‏هاي دشمن روانه ساخت، به طوري كه آنها مجبور شدند چند كيلومتر عقب‏نشيني كنند و سدي عظيم مقابل خود بسازند و با اين عمل فكر تسخير اهواز را براي هميشه از سر به دور دارند.

يكي از كارهاي مهم و اساسي او از همان روزهاي اول، ايجاد هماهنگي بين ارتش، سپاه و نيروهاي داوطلب مردمي بود كه در منطقه حضور داشتند. بازده اين حركت و شيوة جنگ مردمي و هماهنگي كامل بين نيروهاي موجود، تاكتيك تقريباً جديد جنگي بود؛ چيزي كه ابرقدرت‏ها قبلاً فكر آن را نكرده بودند. متأسفانه اين هماهنگي در خرمشهر بوجود نيامد و نيروهاي مردمي تنها ماندند. او تصميم داشت به خرمشهر نيز برود، ولي به علت عدم وجود فرماندهي مشخص در آنجا و خطر سقوط جدي اهواز، موفق نشد ولي چندين‏بار نيروهايي بين دويست تا يك‏هزار نفر را سازماندهي كرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به كمك ديگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگي نابرابر مقابل حملات پياپي دشمن تا مدت‏ها مقاومت كنند.

محرم ماه شهادت و پيروزي سوسنگرد:

پس از يأس دشمن از تسخير اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‏بسته بود تا روياي قادسيه را تكميل كند و براي دومين‏بار به آن شهر مظلوم حمله كرد و سه روز تانك‏هاي او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادي از آنان توانستند به داخل شهر راه يابند.

دكتر چمران كه از محاصره تعدادي از ياران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، ‌با فشار و تلاش فراوان خود و آيت‏الله خامنه‏اي، ارتش را آماده ساخت كه براي اولين‏بار دست به يك حمله خطرناك و حماسه‏‏آفرين نابرابر بزند و خود نيز نيروهاي مردمي و سپاه پاسداران را در كنار ارتش سازماندهي كرد و با نظمي نو و شيوه‏اي جديد از جانب جادة اهواز- سوسنگرد  به دشمن يورش بردند. شهيدچمران پيشاپيش يارانش، به شوق كمك و ديدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوي اين شهر مي‏شتافت كه در محاصرة تانك‏هاي دشمن قرار گرفت. او ساير رزمندگان را به سوي ديگري فرستاد تا نجات يابند و خود را به حلقة‌ محاصرة دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بيشتر بود و او هميشه به دامان خطر فرو مي‏رفت. در اين هنگام بود كه نبرد سختي درگرفت؛ نيروهاي كماندوي دشمن از پشت تانك‏ها به او حمله كردند و او همچون شيري در ميدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطه‏اي به نقطه‏اي ديگر و از سنگري به سنگري ديگر مي‏رفت. كماندوهاي دشمن او را زير رگبار گلولة خود گرفته بودند، تانك‏ها به سوي او تيراندازي مي‏كردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شديد آنها سريع، چابك، برافروخته و شادان از شوق شهادت در ركاب حسين(ع) و در راه حسين(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغيير مي‏داد. در همين اثناء، هم‏رزم باوفايش به شهادت رسيد و او يك‏تنه به نبرد حسين‏گونه خود ادامه مي‏داد و به سوي دشمن حمله مي‏برد. هرچه تنور جنگ گرم‏تر كي‏شد و آتش حمله بيشتر زبانه مي‏كشيد، چهرة ملكوتي او، اين مرد راستين خدا و سرباز حسين(ع)، گلگون‏تر وشوق به شهادتش افزون‏تر مي‏شد تا آنكه در حين «رقص چنين ميانه ميدان» از دو قسمت پاي چپ زخمي شد. خون گرم او با خاك كربلاي خوزستان درهم آميخت و نقشي زيبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفريد و هنوز هم گرمي قطرات خون او گرمي‏بخش رزمندگان باوفاي اسلام و سرخي خونش الهام‏بخش پيروزي نهايي و بزرگ آنان است.

با پاي زخمي بر يك كاميون عراقي حمله برد. سربازان صدام از يورش اين شير ميدان گريخته و او به كمك جوان چابك ديگري كه خود را به مهلكه رسانده بود، به داخل كاميون نشست و با لباني متبسم، ديگران را نويد پيروزي مي‏داد.

خبر زخمي شدن سردار پرافتخار اسلام، در نزديكي دروازة سوسنگرد، شور و هيجاني آميخته با خشم و اراده و شجاعت در ياران او و ساير رزمندگان افكند كه بي‏محابا به پيش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمندة مؤمن را از چنگال صداميان نجات بخشيدند. دكتر چمران با همان كاميوني كه خود را به بيمارستاني در اهواز رسانيد و بستري شد، اما بيش از يك شب در بيمارستان نماند و بعد از آن به مقر ستاد جنگ‏هاي نامنظم و دوباره با پاي زخمي و دردمند به ارشاد ياران وفادار خود پرداخت. جالب اينجا بود كه در همان شبي كه در بيمارستان بستري بود، جلسة مشورتي فرماندهان نظامي (تيمسار شهيدفلاحي، فرماندة لشگر 92، شهيد كلاهدوز، مسئولين سپاه و سرهنگ محمد سليمي كه رئيس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نمايندة امام در سپاه پاسداران (شهيدمحلاتي) در كنار تخت او در بيمارستان تشكيل شد و درهمان حال و همان شب، پيشنهاد حمله به ارتفاعات الله‏كبر را مطرح كرد.

آغاز حركت مجدد:

به رغم اصرار و پيشنهاد مسئولين و دوستانش، حاضر به ترك اهواز و ستاد جنگ‏هاي نامنظم و حركت به تهران براي معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالي كه در كنار بسترش و در مقابلش نقشه‏هاي نظامي منطقه، مقدار پيشروي دشمن و حركت نيروهاي خودي نصب شده بود و او كه قدرت و ياراي به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها مي‏نگريست و مرتب طرح‏هاي جالب و پيشنهادات سازنده در زمينه‏هاي مختلف نظامي، مهندسي و حتي فرهنگي ارائه مي‏داد. كم‏كم زخم‏هاي پاي او التيام مي‏يافت و او ديگر نمي‏توانست سكون را تحمل  كند و با چوب زيربغل به پا خاست و بازهم آمادة رفتن به جبهه شد.

به دنبال نبرد بيست و هشتم صفر (پانزدهم دي‏ماه 59) كه منجر به شكست قسمتي از نيروهاي ماشد و فاجعة هويزه به بار آمد، ديگر تاب نشستن نياورد، تعدادي از رزمندگان شجاع و جان بر كف را از جبهه فرسيه انتخاب كرد و با چند هليكوپتر كه خود فرماندهي آنها را بر عهده داشت، با همان چوب زيربغل دست به عملي بي‏سابقه و انتحاري زد. او در حالي كه از درد جنگ به خود مي‏پيچيد و از ناراحتي مي‏خروشيد، آمادة حمله به نيروهاي پشت جبهه و تداركاتي دشمن در جاده جفير به طلايه شد كه به خاطر آتش شديد دشمن، هليكوپترها نتوانستند از سد آتش آنها از منطقه هويزه بگذرند و حملة هوايي دشمن هليكوپترها را مجبور به بازگشت ساخت كه وي از اين بازگشت سخت ناراحت و عصباني بود.

ديدار امام امت:

بالاخره در اسفند ماه 59 چوب زيربغل را نيز كنار گذاشت و با كمي ناراحتي راه مي‏رفت و همراه با هم‏رزمانش از يكايك جبهه‏هاي نبرد در اهواز ديدن كرد.

پس از زخمي شدن، ‌اولين‏بار، براي ديدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسيد و حوادثي را كه اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عمليات و پيشنهادات خود را ارائه داد. امام امت(ره) پدرانه و با ملاطفت خاصي به سخنانش گوش مي‏داد، او و همة رزمندگان را دعا مي‏كرد و رهنمودهاي لازم را ارائه مي‏داد.

دكتر چمران از سكون و عدم تحركي كه در جبهه‏ها وجود داشت دائماً رنج مي‏برد و تلاش مي‏كرد كه با ارائه پيشنهادات و برنامه‏هاي ابتكاري حركتي بوجود آورد و اغلب اين حركت‏ها را توسط رزمندگان شجاع و جان‏بركف ستاد نيز عملي مي‏ساخت. او اصرار داشت كه هرچه زودتر به تپه‏هاي الله‏اكبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه كه نزديكي مرز است، رسانده تا ارتباط شمالي و جنوبي نيروهاي عراقي و مرز پيوسته آنان قطع شود. بالاخره در سي‏ويكم ارديبهشت ماه سال شصت، با يك حملة‌ هماهنگ و برق‏آسا، ارتفاعات الله‏اكبر فتح شد كه پس از پيروزي سوسنگرد بزرگترين پيروزي تا آن زمان بود. شهيد چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمرة اولين كساني بود كه پاي به ارتفاعات الله‏اكبر گذاشت؛ درحالي كه دشمن زبون هنوز در نقاطي مقاومت مي‏كرد. او و فرماندة شجاعش ايرج رستمي، دو روز بعد، با تعدادي از جان بركفان و ياران خود توانستند با فداكاري و قدرت تمام تپه‏هاي شحيطيه (شاهسوند) را به تصرف درآوردند، درحالي كه ديگران در هاله‏اي از ناباوري به اين اقدام جسورانه مي‏نگريستند.

پس از پيروزي ارتفاعات الله‏اكبر، اصرار داشت نيروهاي ما هرچه زودتر، قبل از اينكه دشمن بتواند استحكاماتي براي خود ايجاد كند، به سوي بستان سرازير شوند كه اين كار عملي نشد و شهيدچمران خود طرح تسخير دهلاويه را با ايثار و گذشت و فداكاري جان بر كف ستاد جنگ‏هاي نامنظم و به فرماندهي ايرج رستمي عملي ساخت.

فتح دهلاويه، در نوع خود عملي جسورانه و خطرناك و غرورآفرين بود. نيروهاي مؤمن ستاد پلي بر روي رودخانة كرخه زدند، پلي ابتكاري و چريكي كه خود ساخته بودند. از رودخانه عبور كردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاويه را به ياري خداي برگ فتح كردند. اين اولين پيروزي پس از عزل بني‏صدر از فرماندهي كل قوا بود كه به عنوان طليعة پيروزي‏هاي ديگر به حساب آمد.

در سي‏ام خردادماه سال شصت، يعني يك‏ماه پس از پيروزي ارتفاعات الله‏اكبر، در جلسة فوق‏العاده شورايعالي دفاع در اهواز با حضور مرحوم آيت‏الله اشراقي شركت و از عدم تحرك وسكون نيروها انتقاد كرد و پيشنهادات نظامي خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد.

اين آخرين جلسة شورايعالي دفاع بود كه شهيدچمران در آن شركت داشت و فرداي آن روز، روز غم‏انگيز و بسيار سخت و هولناكي بود.

به سوي قربانگاه:

در سحرگاه سي‏ويكم خردادماه شصت، ايرج رستمي فرمانده منطقه دهلاويه به شهادت رسيد و شهيد دكترچمران به شدت از اين حادثه افسرده و ناراحت بود. غمي مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمي را فرا گرفته بود. دسته‏اي از دوستان صميمي او مي‏گريستند و گروهي ديگر مبهوت فقط به هم مي‏نگريستند. از در و ديوار، ‌از جبهه و شهر، بوي مرگ و نسيم شهادت مي‏وزيد و گويي همه در سكوتي مرگبار منتظر حادثه‏اي بزرگ و زلزله‏اي وحشتناك بودند. شهيدچمران، يكي ديگر از فرماندهانش را احضار كرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي كند و در لحظة حركت وي، يكي از رزمندگان با سادگي و زيبايي گفت: «همانند روز عاشورا كه يكايك ياران حسين(ع) به شهادت رسيدند، عباس علمدار او (رستمي) هم به شهادت رسيد و اينك خود او همانند ظهر عاشوراي حسين(ع) آمادة حركت به جبهه است.»

همة‌ اطرافيانش هنگام خروج از ستاد با او وداع مي‏كردند و با نگاه‏هاي اندوه‏بار تا آنجا كه چشم مي‏ديد و گوش مي‏شنيد، او و همراهانش را دنبال مي‏كردند و غمي مرموز و تلخ بر دلشان سنگيني مي‏كرد.

دكتر چمران، شب قبل در آخرين جلسة مشورتي ستاد، يارانش را با وصاياي بي‏سابقه‏اي نصيحت كرده بود و خدا مي‏داند كه در پس چهرة ساكت و آرام ملكوتي او چه غوغا و چه شور و هيجاني از شوق رهايي، رستن از غم و رنج‏ها، شنيدن دروغ و تهمت‏ها و دم‏برنياوردن‏ها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسيار ياران باوفاي او به شهادت رسديه بودند و اينك او خود به قربانگاه مي‏رفت. سال‏ها ياران و تربيت‏شدگان عزيزش در مقابل چشمانش و در كنارش شهيد شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتياق شهادت سوخت، ولي خداي بزرگ او را در اين آزمايش‏هاي سخت محك مي‏زد و مي‏آزمود، او را هر چه بيشتر مي‏گداخت و روحش را صيقل مي‏داد تا قرباني عاليتري از خاكيان را به ملائك معرفي نمايد و بگويد: اني اعلم مالاتعلمون. «من چيزهايي مي‏دانم كه شما نمي‏دانيد.»

به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بين راه مرحوم آيت‏الله اشراقي و شهيد تيمسار فلاحي را ملاقات كرد. براي آخرين‏بار يكديگر را بوسيدند و بازهم به حركت ادامه داد تا به قربانگاه رسيد. همة رزمندگان را در كانالي پشت دهلاويه جمع كرد، شهادت فرمانده‏شان، ايرج رستمي را به آنها تبريك و تسليت گفت و با صدايي محزون و گرفته از غم فقدان رستمي، ولي نگاهي عميق و پرنور و چهره‏اي نوراني و دلي والامال از عشق به شهادت و شوق ديدار پروردگار، گفت: «خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، مي‏برد.»

خداوند ثابت كرد كه او را دوست مي‏دارد و چه زود او را به سوي خود فراخواند.

شهـادت:

سخنش تمام شد، با همة رزمندگان خداحافظي و ديده‏بوسي كرد، به همة سنگرها سركشي نمود و در خط مقدم، در نزديك‏ترين نقطه به دشمن، پشت خاكريزي ايستاد و به رزمندگان تأكيد كرد كه از اين نقطه كه او هست، ديگر كسي جلوتر نرود، چون دشمن به خوبي با چشم غيرمسلح ديده مي‏شد و مطمئناً دشمن هم آنها را ديده بود. آتش خمپاره كه از اولين ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمي قرباني‏هاي ديگري نيز گرفته بود، باريدن گرفت و دكتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از كنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگيرند. يارانش از او فاصله گرفتند و هر يك در گودالي مات و مبهوت در انتظار حادثه‏اي جانكاه بودند كه خمپاره‏ها در اطراف او به زمين خورد و با اصابت يكي از خمپاره‏هاي صداميان، يكي از نمونه‏هاي كامل انساني كه ماية‌ مباهات خداوند است، يكي از شاگردان متواضع علي(ع) و حسين(ع)، يكي از عارفان سالك راه حق و حقيقت و يكي از ارزشمندترين انسان‏هاي علي‏گونه و يكي از ياران باوفاي امام‏خميني(ره) از ديار ما رخت بربست و به ملكوت اعلي پيوست.

تركش خمپارة دشمن به پشت سر دكتر چمران اصابت كرد و تركش‏هاي ديگر صورت و سينة دو يارش را كه در كنارش ايستاده بودند، شكافت و فرياد و شيون رزمندگان و دوستان و برادران باوفايش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاري بود و چهرة ملكوتي و متبسم و در عين‏حال متين و محكم و موقر آغشته به خاك و خونش، با آنكه عميقاً سخن‏ها داشت، ولي ظاهراً ديگر با كسي سخن نگفت و به كسي نگان نكرد. شايد در آن اوقات، همانطوري كه خود آرزو كرده بود، حسين(ع) بر بالينش بود و او از عشق ديدار حسين(ع) و رستن از اين دنياي پر از درد و پيوستن به روح، به زيبايي، به ملكوت اعلي و به ديار مصفاي شهيدان، فرصت نگاهي و سخني با ما خاكيان را نداشت.

در بيمارستان سوسنگرد كه بعداً به نام شهيد دكترچمران ناميده شد، كمك‏هاي اوليه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولي افسوس كه فقط جسم بي‏جانش به اهواز رسيد و روح او سبكبال و با كفني خونين كه لباس رزم او بود، به ديار ملكوتيان و به نزد خداي خويش پرواز كرد و نداي پروردگار را لبيك گفت كه: «ارجعي الي ربك راضيه مرضيه»

از شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، اين فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حركت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلكه امت مسلمان ايران و شيعيان محروم لبنان به پا خاستند و حتي ملل مستضعف و زاده دنيا غرق در حسرت و ماتم گرديدند.

امواج خروشان مردم حق‏شناس ما، خشمگين از اين جنايت صدام و اندوهبار و اشك‏آلود،‌ پيكر پاك او را در اهواز و تهران تشييع كردند كه «انالله و انّااليه راجعون.»

بلي، اين‏چنين زندگي سراسر تلاش و مبارزة خالصانه و عارفانه در راه خداي او آغاز گشت و اين‏چنين در كربلاي خوزستان در جهاد و نبرد روياروي عليه باطل، حسين‏گونه به خاك شهادت افتاد و به ملكوت اعلي عروج كرد و به آرزوي ديرين خود كه قرباني شدن عاشقانه در راه خدا بود، نايل گشت. خدايش رحمت كند و او را با حسين(ع) و شهداي كربلا محشور گرداند.

والسلام علي من‏اتبع‏الهدي

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 23:35 موضوع باشهدا | لینک ثابت


باشهدا

                                                     بسم رب الشهدا

 

 

شهر ري در آرامشي خاص فرو رفته بود. مهتاب، آسمان شهر را پوشانده بود. زن از درد مي‌ناليد. بوي خاك در مشام مرد پيچيد. اللهم لك‌الحمد حمد الشاكرين. او سر بر سجده‌گاه نهاده بود. كبوتران، دلشان را به حرم امن عبدالعظيم (ع) گره زدند، نواي اذان مسجد محل، در كوچه‌ها پيچيد. ناگهان صداي گريه نوزاد در فضاي اتاق طنين‌انداز شد. ملائك از دور عصاره‌ي عشق خدا را به نظاره نشستند. نوزاد با چشماني باراني در آغوش پدر جاي گرفت. مرد با ترنّم دل‌انگيز اذان و اقامه در حالي كه شهد شيرين ايمان را نثار جان كودك مي‌كرد، نامش را سيدمرتضي نهاد و در پشت قرآن نوشت: « بيست و يكم شهريور ماه سال 1326، سيدمرتضي آويني چراغ خانه ما را روشن كرد.


ترنّم عاشقانه احساس، زمزمه دل‌انگيز عرفان، شهر شلوغ تهران، در ميان آن يك ميدان و دانشگاه تهران، ميدان انقلاب ... دانشكده هنرهاي زيبا، آن جا مأمن دل بي‌تاب سيدمرتضي گشت، تا هنر را در حوزه معماري آزمايش كند. محراب ديدگانش را در كاشي‌كاري‌هاي مسجد قديمي شهر قاب كرد. همان‌جا سر به ديوار گذاشت و عشق را بوئيد.


كنار پنجره نشست. آسمان شهر به نور زيباي مهتاب زينت يافته بود. آخرين ماه بهار سال 1357 و درخشش حلقه زردرنگ روز بعد ... سيد همراه و همسفر خويش را به منزل برد. " مريم اميني " همدل و همراه او بود.


شب شعر گالري نقاشي " حربرت ماركوز "، كتاب " انسان تك ساحتي " و سرانجام مباحثات بيهوده، اما هيچ كدام " سيدمرتضي " را به آرمان‌هايش نرساند. يك بار از درويشي از مريدان عنقا پرسيد: استاد ! چرا هميشه نقش امام بر سيطره‌ي بوم شماست ؟ نگاه استاد حكومت‌وار بر لبان سيدمرتضي نشاند و او بار ديگر فهميد: " نبايد وارد معقولات شود. " ريش پروفسوري و سبيل ، تظاهر به دانايي. كتاب‌هايي در دستش بود كه هرگز نخوانده بود. صدايي در گوشش پيچيد: « عجيب ! آويني چه كتاب‌هايي مي‌خواند؛ معلوم است كه خيلي مي‌فهمد. » زمان گذشت و او فهميد. تظاهر به دانايي، هرگز جايگزين دانايي نمي‌شود. نفس عميقي كشيد؛ دانايي حتي با با تحصيل فلسفه نيز به دست نمي‌آيد.


قيامي خونين؛ انقلابي سرخ، ايران اسلامي و تحولي عظيم در جان سيدمرتضي. دفاتر سفر، داستان و مقالات فلسفي در ميان آتش ... و چشمان سيدمرتضي خيره در خاكستر روزهاي گذشته‌اش. بايد سخن از خدا گفت و درجلوه حضورش محو شد ...

دشت‌هاي گلگون، سرزمين غرق در خون نگاه‌هاي نگران فكه، ميعادگاه عاشقان، دلهره‌اي ميان ماندن و رفتن، خون سرخ و سر بر سجده‌گاه عشق نهادن. دوباره تهران مونتاژ، صدا، متن كبوتران هراسان پايان ماندن آغاز قصه هجران سرود سبز رفتن اتمام فيلم عاشورايي در قتلگاه بسيجيان بيستم فروردين سال 1372 و چشمان منتظر قافله‌سالار شاهدان، زير آفتاب داغ روز انتهاي انتظار در غريو ندب‌ هاي عاشقان منتظر، پيكرش به خون نشست، بغض‌ها شكست، رهبري دلش گرفت. بال‌هاي مرتضي با دعاي نائب امام عصر (عج) پر كشيد به اوج. هر گوشه هر كنار قلبي تپنده قلبي بي‌قرار آواي يك عطش يك عشق ماندگار در حسرت حضور آن سرو سرفراز ماند بي‌بهار ماند بي‌بهار

 


ميزبان عشق بر صفحه سپيد سپيد كاغذ عرصه مطبوعات بايد هنر را به تصوير كشيد. مقالات سياسي، فلسفي، اعتقادي، ادبي و نقد سال 1362 ماهنامه اعتصام و سخن از مباني حاكميت سياسي در اسلام. ماهنامه سوره، ادبيات داستاني باز هم مبارزه و جهاد فرهنگي .


جهاد سازندگي راهي براي خودسازي و خدايي شدن. مردي از سلاله ايثار قدم در راه نهاد. و اين بار ... سيدمرتضي مجري سنت علي‌مرتضي شد.


صداي چرخش فيلم در دوربين و فكر مغشوش آويني، آخرين كور سوي اميد، چشم در چشم خورشيد در جست و جوي حقيقت ماجرا ثبت ظلم خوانين رنج ملت ايران ... 8 سال عشق شاهد. و سرانجام روايت عشق.


زلال عشق با جان سيدمرتضي آميخت. راهي بس دشوار؛ سفرهاي مكرّر، زنجان، كرمان، تهران و پايان تحصيلات در مقطع دبيرستان. او سرگردان در صحراي سپيد كاغذ شد، تا هر آن چه در دل دارد، به تصوير بكشد. شعر، داستان، مقاله، نقاشي و ... گوشه هايي از رازهاي نهفته دلش، آرام آرام نقش مي بست ...


زلال عشق با جان سيدمرتضي آميخت. راهي بس دشوار؛ سفرهاي مكرّر، زنجان، كرمان، تهران و پايان تحصيلات در مقطع دبيرستان. او سرگردان در صحراي سپيد كاغذ شد، تا هر آن چه در دل دارد، به تصوير بكشد. شعر، داستان، مقاله، نقاشي و ... گوشه هايي از رازهاي نهفته دلش، آرام آرام نقش مي بست ...


دشت‌هاي گلگون، سرزمين غرق در خون نگاه‌هاي نگران فكه، ميعادگاه عاشقان، دلهره‌اي ميان ماندن و رفتن، خون سرخ و سر بر سجده‌گاه عشق نهادن. دوباره تهران مونتاژ، صدا، متن كبوتران هراسان پايان ماندن آغاز قصه هجران سرود سبز رفتن اتمام فيلم عاشورايي در قتلگاه بسيجيان بيستم فروردين سال 1372 و چشمان منتظر قافله‌سالار شاهدان، زير آفتاب داغ روز انتهاي انتظار در غريو ندب‌ هاي عاشقان منتظر، پيكرش به خون نشست، بغض‌ها شكست، رهبري دلش گرفت. بال‌هاي مرتضي با دعاي نائب امام عصر (عج) پر كشيد به اوج. هر گوشه هر كنار قلبي تپنده قلبي بي‌قرار آواي يك عطش يك عشق ماندگار در حسرت حضور آن سرو سرفراز ماند بي‌بهار ماند بي‌بهار

هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 23:39 موضوع باشهدا | لینک ثابت


باشهدا

بسم رب الشهدا

بیایید باور کنیم .....

بیایید باور کنیم که شهدا آدم های عجیب و غریبی نبودن. بیایید باور کنیم که شهدا مثل من و تو بودن. آره مثل من و تو. شاید مثل شما آروم و ساکت و سر به زیر و مثل من شر وشور و پر سر و صدا. شهدا بچه های همین کشورن از مریخ که نیومدن. بعضی ها طوری از شهدا حرف میزنن که انگار موجوداتی ماوراء طبیعت هستن و عمرا خدا مثلشون رو نیافریده و....

نه باباجون اونا هم مثل من و تو هستن بچه های همین کوچه ها. مثل من و تو که تو همین  کوچه ها تیله بازی کردیم با هم دعوا کردیم به هم فحش دادیم سر همدیگرو شکستیم و هزار تا بازیگوشی و شیطونی دیگه!

شهدا هم بچه های خوب دارن هم بچه های شیطون، یه سریشون اینقدر بازیگوش هستن که عالم و آدم از دست شیطونی هاشون حسابی کلافه بودن یه سریشون هم اینقدر نور بالا میزدن که قیافشون از دو کیلومتری داد میزنه که این بابا شهیده! اما این وسط اون چیزی که هنوز نصیب من و تو نشده و به گفته آقا باعث شده که دروازه ی شهادت الان به معبری تنگ تبدیل بشه نفس قدسی بعضی ها بوده که همون بچه های بازیگوش و شیطون رو باهاشون کاری کرد که ره صد ساله ای رو که هزار تا عارف و سالک باید کلی زحمت بکشن تا بهش برسن اینا یه شبه رفتن و شدن کسایی که خدا براشون آیه آورده. شدن کسایی که پیامبر در فراق اونا آه کشید و گفت: چقدر مشتاق برادرانم هستم.شدن کسایی که امیرالمومنین در وصفشون فرمودن:کسانی هستن که هنوز به دنیا نیومدن اما با ما در ثواب مجاهدت های در راه خدا شریکند ودین خدا بوسیله اونا پایدار میشه. شدن کسایی که حرف امام حسین سلام الله علیه رو که فرمودن بدرستیکه زندگی عقیده و مبارزه در راه اونه، تعبیر کردن. برای من و تو که یاد بگیریم.

بایید باور کنیم که شهادت دست نیافتنی نیست. شهادت منتظر من و توست و این صدای گرم سیدالشهدا است که من و تو رو صدا میزنه و کربلا هنوز منتظر ماست....

بیا تا برویم...

           هیئت مکتب المهدی(روحی فداه)

 

 


 

نوشته شده توسط خادم الزهرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:5 موضوع باشهدا | لینک ثابت