
شب جمعه که میشه آقاجون تو مکتب المهدی می شینم
دل به دریا می زنم آرزوها مو می خونم
وقتی که من می میرم یعنی آقا مو من می بینم
درسته نوکر خوبی آقا جون برای تو من نبودم
ولی به لطف و کرمت گریه کنه رقیه بودم
خجالت میکشم آقاجون زوقت مرگم به خدا
یه عمر با تو نشسته ام ولی دلت شکسته ام
اینو نه من که دلم می خونه چشم به راه من می مونم
تا که مادرو ببینم به خودم وعده می دم
شاید امشب شبی است که تو هیئت آقا مو می بینم
ای سفر کرده به صد شوق و امید با سرشکه دیدگانم می خونم
تا قیامت منتظرت می مونم تا فدایی قدم های تو بشم
العبد – سید
هیئت مکتب المهدی (روحی فداه)
نوشته شده توسط خادم الزهرا در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 21:53 موضوع شعر | لینک ثابت
درباره وبلاگ
الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایهُ امیرالمومنین والائمه معصومین(علیهم السلام)
سلام علیکم
احتراماَ تشکر میکنم از حضورتون به وبلاگ، شایان ذکر است ما ضعف هایی داریم که از شما سروران میخوایم که مارا از نظراتان دریغ نفرمایید.باشد که زمینه ساز ظهور آقا باشیم.التماس دعا
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
عکس های مذهبی
عقاید
امام شناسی
باشهدا
باقرآن
برنامه هیئت
تربیتی
حدیث
درباره ی ما
سخن برتر
عمومی
شعر
مهدویت
مقاله
نبوت
ولایت فقیه
تاریخ اسلام
اسلام وادیان
زن در اسلام
فرهنگ و تمدن
اخلاق
خانواده
جوان
جامعه
وهابیت
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
فهرست اصلی